۰
يکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۷

سیر تحول فلسفه از وجودشناسی به شناخت شناسی

ثقفی ، مریم ؛ سیر تحول فلسفه از وجودشناسی به شناخت شناسی ؛ راهنما :رضا داوری ؛ مشاور : غلامرضا اعوانی – غلامحسین ابراهیمی دینانی ؛ تاریخ دفاع : 08/12/78 ؛ 312 ص .
کلید واژه ها : وجودشناسی ، کلیات ، جهان خارج ، انسان و تفکر او ، ارادة عقلانی ، پست مدرنها.
چکیده
در این پژوهش تلاش بر این بوده است که سیر تحول فلسفه از وجودشناسی به شناخت شناسی بررسی گردد . از آن جا که تاریخ فلسفه بر محور این دو بحث استوار بوده است و از فلاسفة پیش از سقراط تا دوران جدید ، پس از قرون وسطی ، متفکرین به بررسی مسأله « وجود » پرداخته اند و در کانت به جای بررسی دربارة مسأله « وجود » ، کاوش دربارة مسألة « شناخت » مطرح شده است . لازم بود تاریخ فلسفه با تکیه بر مسأله چگونگی ادراک و فاعل شناسایی مرور گردد ، بنابراین جوانب مختلف بحث « وجود » تا آنجا که ممکن بود ، با اشاره ای به فلاسفه پیش از سقراط و سپس افلاطون که در تفکر او « وجود » و « شناخت » به موازات هم مورد بررسی قرار گرفته است بررسی شد .
افلاطون در چند رسالة خود از جمله جمهوری و پارمندیس به ذکر این نکته پرداخته است که شناخت حقیقی زمانی به دست می آید که انسان ، روش دیالکتیک را بیاموزد و آن را به کار بندد به نظر او در چنین حالتی و در مرحلة آخر که به مثل اعلا نزدیک می شود یعنی وجود فراموش شدة خود در جهان مثل را به یاد می آورد به وجود حقیقی نیز دست می یابد .
ارسطو از وجود بما هو موجود بحث می کند . در این پژوهش به مسائل پیچیده ای که او دربارة وجود و علت های آن درکتاب متافیزیک پرداخته است ، تنها اشاره شده است ، اما چگونگی ادراک و فعالیت نفس ناطقه مورد بررسی قرار گرفت .
پس از ارسطو فلاسفة قرون وسطی که برخی از آنها تحت تأثیر ارسطو و برخی دیگر تحت تأثیر افلاطون بودند ، به بحث دربارة وجود و به تبع آن مسأله « کلیات » پرداختند . ارسطوئیان کلی را مفهومی واقعی اما غیر موجود در خارج و افلاطونیان آن را وقاعی و موجود در خارج و جهان مثل دانستند . از میان ایشان متفکرینی مانند اکام تردید دربارة کلیات و مسأله علیت را مطرح نمودند و به این ترتیب ادراک ایشان دربارة « وجود » تغییر کرد . به جای آن که نفس ناطقه را شناسای واقعیتی که هست بدانند . این تفکر را رواج دادند که ممکن است انسان به عنوان شناسنده جهان بتواند در ضرورت امور تردید کند . در فلسفه اسلامی هر چند بحث وجود همواره با شناخت مطرح شده است اما شناخت شناسی به صورتی که مورد توجه متفکرین دوره جدید بوده است مطمح نظر قرار نگرفته است . این تردیدها و ورود مباحث کلامی در فلسفه ، دورة جدیدی از تفکر را پدید آورد که بنیان گذار آن دکارت بود دکارت می دید که باید به جای آن که بحث دربارة وجود را بنیان فلسفة خود قرار دهد ابتدا خویش را از همه تردیدها رها کند و پایه محکمی برای تفکر خویش بنا نهد . بنابراین « وجود خویش » را اثبات کرد و فکر را پایة آن قرار داد . و این آغاز تحول بود . کانت در حقیقت همین عبارت را تعمیم داد . این که همه چیز بر مدار انسان و تفکر انسان مطابقت دارد ؛ چنین تفکری عوامل مختلفی داشت غیر از تردید درباره کلیات ، ضرورت اموری مانند علیت ، بحث های شناختی سوارز و شاید مهمتر از همه طرح « اراده عقلانی » دونس اسکات در این مهم مؤثر بوده است . از دورة جدید به بعد قدرت انسان مطرح می شود فاعل شناسائی می شناسد اما به فعالیت خویش نه آن که شناخت به وسیله عقل فعال یا از جهاتی دیگر بر او اضافه شود . سوژة قدرتمند در مقابل جهان قرار می گیرد : او دیگر در طبقه بندی موجودات دیگر نیست . جدا از آنها به شناخت آنها می پردازد می توان مقولات فاهمه کانتی رانهایت قدرتمندی سوژه دانست و از این پس بود که به جای مطابقت ذهن با واقع مطابقت واقع با ذهن مطرح شد . کانت می گفت به جای آنکه عقل را مطلق و شناسای یقین بدانیم ، باید آن را مورد بررسی قرار دهیم و حدود آن را تعیین کنیم ، پس از آن اشاره ای به پست مدرنها که دیگر مباحث متفاوتی مطرح می کنند پرداخته میشود .
در آخر به صورت جزئی ، در نتیجه گیری علل تحول فلسفه از وجودشناسی به شناخت شناسی بررسی می شود .

Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *