بودا: شما بايد، خود بكوشيد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.  ***
ويتگنشتاين‌: فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌. ***
علی شريعتی: توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد. ***
۰
جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶

پیوند اسطوره و مجاز

محمدرضا بهشتی
پیوند اسطوره و مجاز
واژه ی (metaphor) در زبان انگلیسی بر گرفته از مصدر (metapherein) در زبان‌ یونانی‌ و در اصل به معنای مجاز است. متافریین، یعنی چیزی را از جایی‌ به‌ جای‌ دیگر حمل کردن. در مورد کلام هم همینطور است؛ کلامی را که به نحو «حقیقی» درباره ی‌ چیزی‌ به کار‌ میرود، به نحو «مجازی» برای چیز دیگری به کار میرود. مجاز عام است و مثلاً‌ استعاره‌ و کنایه از اقسام مجاز است. تلقی پیشین از مـجاز این بود که صرفاً یک آرایه ی سخن‌ است‌. گاهی اوقات به این نکته توجه میکردند که مجاز میتواند رساتر از‌ کلماتی‌ باشد که به نحو حقیقی بر چیزها حمل‌ میشود‌؛ در‌ اینباره ما کنایه ی «أبلغ من التصریح» را‌ داشته ایم‌. مثلاً اگر به کسی میگفتند «کثیر الرماد» این خیلی بهتر، بخشنده بودن اش را میرساند‌ تا بگویند «بخشنده». نکته ی مهم در‌ اینجا‌ این است‌ که‌ مجازها‌ میتوانند نقشی فراتر از صرفاً آرایهی‌ کلامی‌ داشته باشند، یعنی چه بسا که حاوی نقش معرفتی (cognitive) باشند. به عبارت‌ دیگر‌ ممکن است از طـریق آنها ما‌ امکان وصول به دریافت‌ چیزی‌ را داشته باشیم که بدون‌ آنها‌ چنین امکانی برایمان مهیا نباشد. در اینجا ما آنچه را که نمیشناسیم، به مدد‌ آنچه‌ که برای ما مأنوستر است‌، درمییابیم‌. البته‌ نکته ی مهم در‌ اینجا‌ این است که ما‌ همواره‌ به دنبال شناخت آن وجهی هستیم که برقراری ارتباط بین دو طرف مجاز را ممکن‌ میکند‌ و به عنوان پلی است برای ارتباط بین‌ آن‌ دو.
بلومنبرگ‌ به‌ نکته ی‌ مهمی در اینجا اشاره‌ میکند. او میگوید که اگر چیزی برای انسان کاملاً ناشناخته بود و هیچ معرفتی نسبت به‌ آن نداشت، آن چیز هم حیرت انگیز و هم‌ ترسناک‌ میشود‌، چراکه‌ انسان‌ خودش را در‌ معرض‌ تهدید آن حس میکند. وقتی با چیزی روبه رو میشود که به هیچ وجه هیچ تماسی نمیتواند با‌ آن‌ برقرار‌ کند ولی به نحوی از انحا، بودن اش‌ را‌ درمییابد‌، آن‌ چیز‌ را‌ هولناک میپندارد، «الإنسان عدو ما جهل». انسان با چنین چیزی نمیتواند کنار بیاید و مجال حضورش را در کنارش بدهد. اولین کاری که انسان در چنین موقعیتی میکند‌، این است که یک اسم برای آن چیز در نظر میگیرد ولو در حد یک ضمیر. با این ضمیر آن چیز را از حالتی که بالکل ناشناخته و نامأنوس باشد، خارج‌ میکند‌. در قدم بعدی سعی میکند که با نسبت دادن چیزهای آشنا و مأنوس، به آن چیز، وحشت از امر نامأنوس را به نوعی از اطمینان به امر مأنوس تبدیل کند.
در‌ اینجا‌ نیز عده ای در مواجهه ی با متافر معتقدند که این یک نحوه ی مواجهه ی موقتی ماست تا خودمان را به مفهوم، که شناختی دقیق و تعریف شده‌ است‌، برسانیم. گویی مابین دو مفهوم‌، که‌ یکی مأنوس و تعریف شده است و دیگری که هنوز کاملاً ناشناخته است و به مرحله ی تعریف نرسیده است، ما با انبوه متافرها روبه رو هستیم. اما هنگامی‌ که‌ بتوانیم به مفاهیم تعریف شده‌ که‌ واضح و روشن هستند برسیم، از متافر گذر کردهایم.
درمقابل برخی دیـگر قـائل بـه این هستند که تلقی متافُریک دائماًً حضور دارد و ممکن نیست که به جایی برسیم که اساساً فارغ‌ از‌ مجازات و الگوهای مأنوس فکری بینیدیشیم؛ مثلاً اگر گمان میکنیم که میتوان به جایی رسید که حدود و مرزبندیها و تعاریف، دقیق و مشخص هستند، خودِ این «حد» و «مرز» را از کجا آوردیم؟ مگر نه‌ اینکه‌ از درون‌ زندگی آمد؟ یا اگر مثلاً در منطق، حد تعریف را به جنس و فصل نسبت میدهند، خود این جنس‌ که از گنوس یونانی آمده است، دراصل به معنای قبیله است؛ مثلاً‌ برای‌ شناخت‌ یک فرد، اول بررسی میکردند که از کدام قبیله است و سپس بر اساس خصوصیات آن قبیله آن ‌‌فرد‌ را شناسایی میکردند؛ یعنی الگوی تعریف و جنس و فصل نیز از الگوی جاری در‌ زندگی‌ آمده‌ است. یا اینکه در فلسفه این همه صحبت از حکم داریم؛ مگر نه اینکه این‌ مفهوم از حوزه ی حقوق و دادگاه آمده است که در آنجا قاضی از بالا‌ حکمی را بر سر‌ کسی‌ یا چیزی میگوید؟ یا مثلاً در مورد علیت گفته میشود که بهترین جایی که میتوان علیت را فهمید، نفس خود انسان و حالات آن است.
پس پیوند بین اسطوره و مجاز در همین نکته‌ نهفته است که انسان میخواهد امر نامأنوس را به امر مأنوس تبدیل کند. مثلاً میبینید که هر چه میگذرد، خدایان، بیشتر چهره ی انسانی پیدا میکنند.
در این جا به جاست بیندیشیم که‌ آیا‌ یک اندیشمند علمی یا یک فیلسوف، همواره علمی یا فیلسوفانه با جهان پیرامونش یا با هستی مواجه میشود؟ وقتی یک دانشمند از آزمایشگاهش بیرون میآید آیا باز همهی معرفتهایش علمی، یعنی‌ تجربی‌ و حسی است؟ آیا اساسا امکان دارد انسان فارغ از هر گونه باور غیرعلمی و غیرفلسفی باشد؟ آیا همانطور که به مدد قوه ی عقل و حس و فهم معرفتهایی پیدا میکنیم، امکان ندارد به مدد قوه ی خیال‌ یا‌ چیزی که حاصل ترکیب این قوا باشد، به معرفتی دیگر دست یابیم؟ اینها همه از جمله پرسشهای جدی است که در بحث از اسطوره باید به آن پرداخت و نیاز به‌ گفت وگوهای‌ فراوانتری‌ دارد.


منبع؛ مقاله اسطوره هست یا نیست!؟ دکتر محمدرضا بهشتی، کانال انجمن علمی گروه فلسفه دانشگاه تهران
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *