نیچه: این انتهای کفر نیست، آغاز تفکر است، ما خدارا آفریدیم؟ یا خدارا مارا ...؟! ***
بودا: آن‌ كسي‌ كه‌ دور از من‌ مي‌زيد اما در طريق‌ راستی گام‌ مي‌زند هميشه‌ به‌ من‌ نزديك‌ است‌ ***
علی شريعتی: توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد. ***
اقبال‌ لاهوري‌: اصل‌ معني‌ را ندانم‌ از كجاست‌/ صورتش‌ پيدا و با ما آشناست‌/ راز معني‌، مرشد رومي‌ گشود/ فكر من‌ بر آستانش‌ درسجود  ***
عبدالكريم‌ سروش‌:انقلاب‌ اسلامي‌ در كشورما، انقلاب‌ بسيار پرشوري‌ بود، پرهيجان‌ بود، پر از عشق‌ بود، اما فقر تئوريك‌ داشت‌، و اين‌ فقر تئوريك‌ يعني‌ كمبود همان‌ سهمي‌ كه‌ عقل‌، بايد نسبت‌ به‌ آن‌ اداء كند و همچنان‌، اين‌ فقر، باقي‌ مانده‌ است‌. ***
رنه دکارت: به جای تسلط بر جهان، باید بر خویشتن مسلط شد. ***
بودا: ذهني‌ كه‌ انباشته‌ از انديشه‌هاي‌ آزمندي‌، خشم‌، و شيفتگي‌ است‌ اعتماد را نشايد. چنين‌ ذهني‌ را نبايد به‌ حال‌ خود رها ساخت‌؛ آن‌ را بايد سخت‌ مهار كرد. نه‌ مادر، نه‌ پدر و نه‌ هيچ‌ يك‌ از نزديكان‌ نمي‌توانند به‌ اندازه‌ يك‌ ذهن‌ تربيت‌ شده‌ در حق‌ ما نيكي‌ كنند *** .  
آگوستين‌ قديس‌: انسانها بايد تواضع‌ پيشه‌ كنند و محدوديتهای جدی خود را درباره‌ اينكه‌ به‌ چه‌ چيزهايی مي‌توانند معرفت‌ يقينی بيابند، بدانند. ***
عبدالكريم‌ سروش‌: شريعتي‌، پروژه‌ بازرگان‌ را به‌ اوج‌ رساند و نه‌ فقط‌ يك‌ دنياي‌ آباد، بلكه‌ يك‌ انقلاب‌ دنيوي‌ را از دل‌ دين‌ بيرون‌ آورد. ***
ملاصدرا: من‌ در اين‌ زمان‌ در ميان‌ جماعتي‌ گرفتار شده‌ام‌ كه‌ هرگونه‌ تأمل‌ در متون‌ و ژرف‌ انديشي‌ را نوعي‌ بدعت‌ در دين‌ مي‌شناسند. تو گويي‌ آنها حنبليهاي‌ كتب‌ حديث‌ هستند كه‌ حق‌ با خلق‌ و قديم‌ با حادث‌ بر آنها مشتبه‌ شده‌ است‌. ***
دكارت‌: ما قادر هستيم‌ مدعي‌ شويم‌ كه‌ جسم‌ وجود ندارد و همچنين‌ ادعا كنيم‌ كه‌ جهاني‌ نيز وجود ندارد... اما هرگز نمي‌توانيم‌ ادعا كنيم‌ كه‌ من‌ وجود ندارم‌. زيرا من‌ مي‌توانم‌ در حقيقت‌ ساير اشياء، شك‌ كنم‌. ***  
هراكليت‌:  شما هرگز نمي‌توانيد در يك‌ رودخانه‌، دوبار شنا كنيد. امّا  كراتيلوس‌  در برابر او مي‌گفت‌:اما شما قادر نيستيد حتي‌ براي‌ يك‌ بار هم‌ در رودخانه‌ شنا كنيد؛ زيرا هم‌ همان‌ رودخانه‌ و هم‌ شما چنان‌ تغييرپذير هستيد كه‌ لغات‌ «همان‌» و «شما» داراي‌ معناي‌ واقعي‌ نيستند. ***  
ويتگنشتاين‌: فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌. ***
عبدالکریم سروش: در جامعه‌ ما كساني‌ كه‌ دم‌ از ضديت‌ با غرب‌ مي‌زنند، خودشان‌ از مرعوب‌ترين‌ افراد در برابر غرب‌اند. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ را يك‌ هيولاي‌ پرهيبتي‌ مي‌انگارند كه‌ به‌ هيچ‌رو با هيچ‌ نيرو، با آن‌ مواجهه‌ نمي‌توان‌ كرد. ***
بودا: شما بايد، خود بكوشيد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.  ***
ویتگنشتاین: ما زندانیانِ قدرتِ وهم گونه ی زبان هستیم... ***
دكارت: هر چيزي‌ را كه‌ من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز به‌ تصور آورم‌، صحيح‌ خواهد بود  *** .  
۱
سه شنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۸۵

25- آيا «فلسفه‌ اسلامي‌» امكان‌پذير است‌؟

25- آيا «فلسفه‌ اسلامي‌» امكان‌پذير است‌؟
مقصود از فلسفه‌ اسلامي‌
28-1- در پاسخ‌ به‌ سؤال‌ فوق‌، پاسخ‌ هانري‌ كربن‌ را مرور مي‌كنيم‌: «بي‌ آنكه‌ بخواهيم‌ درباره‌ي‌ اعتقادات‌ يا «باور مكتبي‌» (1) به‌ پيش‌ داوري‌ بپردازيم‌ كه‌ در صفت‌ «اسلامي‌» برخي‌ از فيلسوفان‌ ترديد مي‌كند، ما از «فلسفه‌ي‌ اسلامي‌» به‌ عنوان‌ فلسفه‌اي‌ سخن‌ خواهيم‌ گفت‌ كه‌ تكوين‌ و صورتهاي‌ متنوع‌ آن‌، به‌ طور اساسي‌، با امر ديني‌ و معنوي‌ اسلام‌ پيوند يافته‌ و مؤيد اين‌ نكته‌ است‌ كه‌ اسلام‌، چنان‌ كه‌ به‌ نادرست‌ گفته‌اند، بيان‌ دقيق‌ و اساسي‌ خود را در فقه‌ پيدا نمي‌كند.
مفهوم‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ را نمي‌توان‌ به‌ طرحي‌ سنتي‌ كه‌ مدتها در درسنامه‌هاي‌ تاريخ‌ فلسفه‌ مرسوم‌ بود، محدود كرد كه‌ فقط‌ به‌ ذكر چند نام‌ مشهور بسنده‌ مي‌كرد، يعني‌ كساني‌ كه‌ آثار آنان‌ از طريق‌ ترجمه‌هاي‌ لاتيني‌ در فلسفه‌ي‌ مدرسي‌ سده‌هاي‌ ميانه‌ شناخته‌ شده‌ بود. درست‌ است‌ كه‌ ترجمه‌هاي‌ برخي‌ از آثار عربي‌ به‌ زبان‌ لاتيني‌ در طُليطله‌ (2) و صقليه‌ (3) دوره‌ي‌ فرهنگي‌ پر اهميتي‌ بود، اما اين‌ امر، به‌ طور اساسي‌، براي‌ القاي‌ تصوري‌ از جهت‌گيري‌ عمومي‌ كه‌ بتواند درك‌ معنا و بسط‌ تأمل‌ فلسفي‌ در اسلام‌ را ممكن‌ سازد، بسنده‌ نيست‌. به‌ طور اساسي‌، نادرست‌ است‌ كه‌ تأمل‌ فلسفي‌ در اسلام‌، با مرگ‌ ابن‌رشد به‌ پايان‌ مي‌رسد. آثار فيلسوف‌ قرطبه‌ كه‌ به‌ زبان‌ لاتيني‌ ترجمه‌ شده‌ بود، در مغرب‌ زمين‌، به‌ مكتب‌ ابن‌رشد (4) تبديل‌ شد و آنچه‌ را كه‌ مكتب‌ ابن‌سينايي‌ لاتيني‌ (5) ناميده‌ شده‌، ناپديد ساخت‌. در مشرق‌ زمين‌، به‌ ويژه‌ در ايران‌، مكتب‌ ابن‌رشد ناشناخته‌ ماند و نقادي‌ غزالي‌ از فلسفه‌ هرگز همچون‌ امري‌ به‌ نظر نيامد كه‌ پايان‌ بخش‌ سنتي‌ بوده‌ است‌ كه‌ با ابن‌سينا شروع‌ شد. 

يك‌ نكته‌ بسيار مهم‌!
28-2- معنا و تداوم‌ تأمل‌ فلسفي‌ در اسلام‌ در صورتي‌ به‌ درستي‌ فهميده‌ خواهد شد كه‌ نخواهيم‌ به‌ هر قيمتي‌ در آن‌، امري‌ معادل‌ آن‌ چيزي‌ بيابيم‌ كه‌ در مغرب‌ زمين‌ از سده‌ها پيش‌ به‌ معناي‌ دقيق‌ كلمه‌ «فلسفه‌» خوانده‌ مي‌شود. حتي‌ اصطلاحات‌ «فلسفه‌» و «فيلسوف‌» كه‌ از واژه‌هاي‌ يوناني‌ به‌ عربي‌ انتقال‌ يافته‌ و به‌ فيلسوفان‌ مشائي‌ و اشراقي‌ نخستين‌ سده‌هاي‌ اسلام‌ اطلاق‌ مي‌شود، به‌ طور دقيق‌، با مفاهيم‌ غربي‌ «فلسفه‌» و «فيلسوف‌» معادل‌ نيست‌. در مغرب‌ زمين‌، تمايز اساسي‌ ميان‌ «فلسفه‌» و «الهيات‌» به‌ دوره‌ي‌ مدرسي‌ سده‌هاي‌ ميانه‌ باز مي‌گردد. اين‌ تمايز، مبتني‌ بر «عرفي‌ شدني‌» بود كه‌ در اسلام‌ تصوري‌ از آن‌ وجود ندارد و نخستين‌ دليل‌، آن‌ بود كه‌ در اسلام‌ پديدار كليسا با الزامات‌ و نتايج‌ آن‌ تصوري‌ از آن‌ وجود نداشته‌ است‌.
كه‌ اصطلاح‌ حكمت‌ ، معادل‌ واژه‌ي‌ يوناني‌ Sophia است‌؛ اصطلاح‌ حكمت‌ الهيه‌ از نظر لغوي‌ با واژه‌ي‌ يوناني‌ Theosophia برابر است‌. برحسب‌ معمول‌ در برابر اصطلاح‌ متافيزيك‌، علمي‌ قرار داده‌ شده‌ است‌ كه‌ از الهيات‌ بحث‌ مي‌كند. اصطلاح‌ علم‌ الهي‌ را نه‌ مي‌توان‌ و نه‌ بايد به‌ اصطلاح‌ Thةodicةe ترجمه‌ كرد. تصوري‌ كه‌ تاريخ‌نويسان‌ اسلامي‌از شهرستاني‌ در سده‌ي‌ ششم‌ ق‌/ دوازدهم‌ م‌ تا قطب‌الدين‌ اشكوري‌ در سده‌ي‌ يازدهم‌ ق‌/ هفدهم‌ م‌) از فرزانگان‌ يوناني‌ داشته‌اند، اين‌ بود كه‌ حكمت‌ آنان‌ نيز از « مشكات‌ نبوت‌ » ناشي‌ شده‌ است‌.
به‌ همين‌ دليل‌، اگر به‌ انتقال‌ مشكل‌ رابطه‌ي‌ ميان‌ فلسفه‌ و ديانت‌، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ به‌ طور سنتي‌ در مغرب‌ زمين‌ طرح‌ شده‌، به‌ اسلام‌ بسنده‌ كنيم‌، مشكل‌ به‌ درستي‌ طرح‌ نخواهد شد، زيرا تنها بخشي‌ از وضعيت‌ بر ما روشن‌ خواهد شد. بديهي‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ در اسلام‌ در وضعيتي‌ مشكل‌ قرار داشته‌ است‌؛ با اين‌ حال‌ مشكلات‌، همانهايي‌ نبوده‌ كه‌ مسيحيت‌ با آنها روبه‌رو بوده‌ است‌. تحقيق‌ فلسفي‌ در اسلام‌، در آنجايي‌ در محيط‌ مناسب‌ بود كه‌ درباره‌ي‌ امر بنيادين‌ نبوت‌ و وحي‌ نبوي‌ همراه‌ با مشكلات‌ و وضعيت‌ تأويلي‌ به‌ تأمل‌ مي‌پرداختند كه‌ اين‌ امر بنيادين‌ متضمن‌ آن‌ بود. بدينسان‌، فلسفه‌، صورت‌ « حكمت‌ نبوي‌ » به‌ خود مي‌گيرد و به‌ همين‌ دليل‌، ما حكمت‌ نبوي‌ شيعي‌ را در دو صورت‌ اصلي‌ امامي‌ اثني‌ عشري‌ و اسماعيلي‌ در صدر قرار مي‌دهيم‌». 

پانوشتها
1- orthodoxie
2- Todةde (Toledo)
3- Sicile
4- Averroفsme
5- Avicennisme latin
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *