کانون ايرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت 16 آبان 1386 ساعت 14:49 http://iptra.ir//matter/926/مرگ-يك-شبه-واژه -------------------------------------------------- عنوان : مرگ يك شبه واژه است! -------------------------------------------------- متن : بسياري مرگ را تهديد گر هستي من تلقي مي كنند، كه گويي با مرگ هستي من پايان مي پذيرد. آنان مرگ را نيستي نا كزيري مي دانند كه فرا روي من است و مي پندارند كه با مرگ همه ي روشنايي ها آهسته آهسته به خاموشي مي گرايد و همه چيز در گنگي و سكوتي وحشت انگيز فرو مي رود، و آدمي در گونه اي نا آگاهي مطلق محو و نابود مي شود. براي اينان، آدمي از عدم بر آمده و به دامان عدم فرو مي رود. اما مرگ نه تهديد گر هستي من، كه استمرار بودن من است. هرگز نتوانسته و نمي توانم نيستي را به تصور در آورم، و هرگز باورم نيست كه هستي من در دامان عدم فرو خواهد رفت. چگونه مي توانم باور كنم كه روشنايي هستي، يعني روشنايي تو، خاموشي مي پذيرد؟ چگونه بپذیرم كه غوغای شورانگیز تو خاموشی مي گيرد؟ من فرزند روشنايي ام و به روشنايي باز خواهم گشت. من در روشنايي تو جاودانه ام. مرگ را واژه اي منفور مي انگارند. اما مرگ، نه يك واژه، كه يك شبه واژه است، چرا كه براي مرگ، با حضور تو، معناي محصلي نمي يابم. مرگ تنها زماني معناي محصلي مي داشت كه مرا به نيستي رهنمون مي بود. اما چگونه مي توان از سيطره و قلمرو مستي تو برون شد؟ از مرگ مي هراسند و مي گريزند. اما مرگ، همچون حيات، جلوه گاه هستي بيكرانه ي توست. مرگ رويارويي با حضور پر حضور تر هستي توست. مرگ يعني تولدي براي حيات و زيستي بي پايان. تنها آنان كه حضور تو را نيافته اند از مرگ در هراسند. مرگ حلقوم فريادي است كه دعوت تو را بر ما بر مي خواند. با مرگ است كه پرده در مي افتد و رازي كه همواره بر من پوشيده بوده است، آشكار خواهد شد. رازي كه انديشيدن به آن، جوهر آگاهي من است، ومن با مرگ صداي نجواي رازي را خواهم شنيد كه كشف آن اشتياق بخش حيات من بوده است. آه چه مبارك سحري است پس از شبي دير پاي در آغوش حضور پر حضور تو آرميدن، و سر بر زانوان روشنايي تو فرو گذاشتن، و در دامان پر مهر و پر عطوفت حضور تو چشم فرو بستن، و به خوابي آرام رفتن، تا پس از مجالي، براي حيات و شور و شوق ديگري بر خواستن، و حكايت را آغازيدن و قصه ي ديگري را سراييدن. بيژن عبدالكريمي، قصه من و تو، تهران، 1380، نشر نقد