کانون ايرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت 29 شهريور 1385 ساعت 11:14 http://iptra.ir//matter/685/منشاء-تصوف-كجاست-روايت-دكتر-حلبي -------------------------------------------------- عنوان : منشاءِ تصوف‌ از كجاست‌؟ (روايت‌ دكتر حلبي‌) -------------------------------------------------- متن : بدون مقدمه و به سادگي مي توان گفت كه : تصوف و عرفان در همه ي اديان و مذاهب و حتي مكاتب فلسفي كم و بيش وجود دارد. و پس از اين همه تحقيقات كه درباره ي پيداشدن صوفي گري و درويشي و عرفان انجام شده ، هنوز هيچ كس نتوانسته بگويد كه منشأ اصلي تصوف اسلامي و ايراني چيست و يا كجاست ؟ اين امر، به چند دليل به وجود آمده است كه در ادامه به آن مي پردازيم . عرفان اديان اول اينكه - در هر يك از مذاهب و اديان نشانه هايي از زهد و پرهيزگاري و بي اعتنايي به امور مادي و انصراف و بي توجهي به دنيا آمده است ، و شايد بتوان گفت كه : يكي از خصوصيات عمومي اديان و مذاهب همين توجه به امور معنوي و تحقير دنيا و مظاهر مادي است ؛ نهايت آنكه در برخي اديان مانند دين موسوي نشانه هاي اين مطلب اندك است ، ولي در بعضي آيينها مانند مسيحيت و آيين بودايي و تائوگرايي و ديگران اين مطلب قوي تر است . در تورات و انجيل و كلمات مأثور از بودا (1) و لائوتسه (2) و ماني و مزدك مطالب زيادي توان يافت كه مؤيد اين نكته است . البته زهد و پارسايي تنها نشانه ي صوفي گري نيست و امور بسياري در اين باره به جز زهد دخالت دارد، اما پيداشدن آن يعني زهد بي شك يكي از بزرگ ترين انگيزه هاي توجه به عرفان و تصوف و مايه ي دل كندن از زندگاني پرشور و شر دنيا و دل بستن به خدا و امور معنوي شد. قراين و شواهد بسيار هست كه معلوم مي كند، در ميان يهود از خيلي پيش آشنايي با عرفان وجود داشته است ، و اين ميراث قديم ، اساس فكر فرقه هايي شد كه بعدها عرفان قوم يهود را پختگي و كمال بخشيدند؛ و از آن جمله فلسطينيان يا فرقه ي ربانيم (3) است كه تعاليم آنها در تلمود (4) جلوه گر است و نيز فرقه ي يهود اسكندريه كه عرفان يهود را با روش حكيمان يونان در آميختند. و از همه بالاتر حكمت اسكندراني افلوطين (5) كه مظهر كاملي از عرفان ، و تركيبي از حكمت افلاطون و علم كلام يهود و ديگر عوامل است . حكمت گنوسي (6) نيز نوعي عرفان به شمار مي رود. و آن نيز در حقيقت عرفان شرقي پيش از روزگار عيسي است كه در اوايل تاريخ ميلادي با آيين مسيحي در آميخت و رنگ مسيحيت به خود گرفت ، كه منشأ و مأخذ آن نيز - مانند مأخذ و منشأ صوفي گري اسلامي و ايراني مورد اختلاف پژوهشگران است - و برخي از اهل تحقيق آن را از عقايد يهود پيش از روزگار عيسي ، و برخي برگرفته از افكار معنوي مصريان يا ايرانيان قديم مي دانند. (7) عرفان ترسايي نيز دنباله عرفان يهود است . و گفته اند: ريشه و اساس اين تعليم عرفاني را در زندگاني خود مسيح و حواريان او، در روح القدس ، در انجيل يوحنا، و در اعمال رسولان مي توان يافت . گذشته از اين غسل تعميد و عشاء رباني و قيام مردگان نيز خود از عناصر عرفاني خالي نيست . (8) درباره ي مذهب ماني (215-276م ) نيز چند كلمه بايد سخن گفت . مذهب ماني آميزه اي از آيينهاي زرتشتي - مسيحي - بودايي و فلسفه ي يوناني و اساطير قديم است . به عقيده ي ماني جهان از دو عنصر روشنايي و تاريكي پيدا شده ، و پايه ي آن بر نيكي و بدي است ؛ ولي اصل چنان است كه سرانجام روشنايي از تاريكي جدا خواهد شد و بر آن پيروز خواهد گشت . وظيفه ي يك مانوي اين است كه اين دو عنصر يعني نور و ظلمت را از هم جدا سازد و آميزش آنها را به هم زند. اما اين كار از يك راه ممكن است و آن اينكه : وجود خويش از بدي و فسادي كه منسوب به تاريكي است ، پاك كند. و از لذات اين جهاني چون زن خواستن و گوشت خوردن و شراب خوردن و مال گردآوردن و نفس پرستيدن خودداري كند چنان كه ملاحظه مي كنيد: كم و بيش شباهتي در اصول اين دين با صوفي گري وجود دارد، و چون صوفيان اهل گزينش و التفاط بوده اند، بعيد نمي نمايد كه برخي از اصول ديانت مذكور را گرفته باشند. (9) ولي بايد جانب احتياط را فرو نگذاشت و گفت كه : شباهت ميان برخي از آيينها و كيشها دليل تأثير متقابل يا اخذ يكي از ديگري نيست . دوم اينكه - اسني هاي يهود Essenciens و پارسايان مسيحي كه آنان را گوشه گيران (10) ناميده اند، و نيز جوكيان هند پيش از اين دو، اصولي مشابه به هم دارند و راه وصول به عرفان را همين خشن پوشي و رياضت دانسته و قناعت و خرسندي را نردبان معرفت خدا شناخته اند. در اسلام نيز كم و بيش همين حال بوده است . آيات گوناگون در قرآن توان يافت كه زهد و پارسايي و بي اعتنايي به امور دنياوي را مايه خشنودي خدا از بند و سبب وصول بنده به مراتب و مقامات برتر و نزديكي به پروردگار شمرده است . بگو: برخورداري دنيا اندك است . آنچه نزد خداست پايدار است يا .. زندگاني دنيا جز بازيچه ي كودكان و بازي نوجوانان چيزي نيست ؛ و اگر ايمان آوريد و پرهيزگاري كنيد پاداش شما را بدهد... الخ (11) و بسياري از آيات ديگر. و آنگهي آياتي كه درباره ي عذاب و شكنجه ي رستاخيز و روز واپسين در همه كتابهاي آسماني و در قرآن جابه جا آمده ، و بسياري از حديثها و انبوهي از اخبار درست نيز آنها را تأييد مي كند، مردمان خداشناس و معتقد را از عشقها و لذتها و برخورداريهاي اين جهاني دور مي ساخت ، و پيوسته مي خواستند در نهايت امساك و بي اعتنايي به خوراك و پوشاك و گستراك به سر برند تا مگر از خشم و عقاب و قهر و عذاب خدا برهند. خلفاي راشدين در آغاز اسلام خود در نهايت سادگي به سر مي بردند. (12) سادگي زندگاني ابوبكر و علي و عمر و تا حدودي عثمان نشانه هايي از اين دل كندن از دنيا و دل بستن به آخرت است . خود پيامبر، به ويژه در روزگاري كه در مكه مردم را به اسلام دعوت مي كرد روش زاهدان و پارسايان داشت و در برخي اوقات از ترس خدا به خود مي پيچيد و مردم را نيز بدين راه مي خواند. در اثر همين تعاليم و نمونه ي رفتار بود كه اشخاصي مانند عبدالله بن عمرو بن عاص مي خواست كه همه ي روزهاي سال را روزه دارد، (13) و عثمان مظعون مي خواست كه خود را عقيم كند (14) و زن و فرزندان را ترك گويد و به سير و سفر بپردازد. البته پيامبر برخي اوقات اين گروه را از انجام اين قبيل كارها باز مي داشت و چنان كه معروف است و مي دانيد، هميشه مي گفته است كه : در اسلام گوشه گيري و سختي برخود نهادن نيست . (15) مثلاً عرفان هندي كه اصولاً از آن به يوگا Yoga تعبير مي كنند مانند اديان هندي بر اين پايه استوار است كه انسان چگونه وجود جزئي و محدود خود را در وجود كل فاني سازد؟ در عرفان اسلامي هم دين اسلام و اديان اقوام مغلوب حتماً تأثير گذاشته و از اين رو بايد گفت : اگر چه عرفان اسلامي و ايراني شباهتهايي يا اديان و افكار فلسفي و ديني اقوام ديگر دارد و يا اصولي از آنها برگرفته ، ولي ساخته و پرداخته ي اذهاني است كه نخست مسلمان بوده اند ولي از تنگ نظري و سخت گيري و بي گذشتي و تعصب گريزان بودند، و بنابراين اصولي را كه از ديگران فراگرفته و گزيده و پسنديده بودند، در لباس آيه ها و حديثها و خبرهاي ديني پيچيدند و از سخنان پيامبر و امامان و تابعان و ياران آنها نيز چاشني زدند تا رنگ اسلامي گرفت و در محيط اسلاميان مورد قبول يافت . اينها، اندكي از تاريخ سير تصوف بوده اما اينجا بايد پرسيد: تصوف چگونه در اسلام پيدا شد و چرا پيدا شد؟ گفتيم كه از آغاز اسلام عده اي به علت فقر و نيازمندي به درويشي زيستند- و يا به خودي خود درويش بودند. (16) همچنين گفته اند كه : اويس قرني پيش قصه گويان زاهد حاضر مي شد و از سخنان آنها به گريه مي افتاده ، و آن گاه كه ياد دوزخ مي كردند، اويس فرياد بر مي آورد و گريه كنان به راه مي افتاد و مردم در پي وي افتادند و مي گفتند: ديوانه ، ديوانه ! (غزالي : احياء علوم الدين ، ج 4، ص 4-182، چاپ طبانه ، مصر). زيرا هيچ رنجي بالاتر از آن نيست كه انسان بخواهد در ميان گروهي دروغكو و سياهكار هميشه راست بگويد و راست باشد. (17) در همه ي ادوار تاريخ چه در ايران و چه در خارج ايران وقتي فساد و تباهي بزرگان و كارگردانان از حد گذشه ، و مردمان صاحب نظر درستكار از راهنمايي و ارشاد مستقيم مردم سودي نبرده اند و اميدي نداشته اند و ديده اند كه نمي توانند با كارهاي زشت و نامردمي دنيامداران وزرشناسان بسازند ناچار كنار كشيده اند و هر يك از گوشه اي فرا رفته اند. از اين رو به قول يكي از دانشمندان منع زراعت ترياك اگر باعث راندن اهل درد به جانب بنگ و افيون مي شود از ميان برد و فساد را به صلاح بدل كرد. كسي كه همان مي كند، عقب ماندگي ، نتيجه ي افكار درويشانه است اشتباه مي كند، افكار درويشانه بر اثر سختي زندگي و بيچارگي و اضطرار قوت مي گيرد. (18) مانند اينكه يكي از ارادت كيشان ائمه ، از امام صادق دعوت به قبول امامت كرد، و او گفت : نه روزگار، روزگار من است و نه تو از ياران مني ؛ (19) در اين ضمن ، كتابهاي زهد و پند و اندرز و حكمت و فلسفه هم از پهلوي و هندي و سرياني به عربي ترجمه شد، و افكار فلسفي سقراط و افلاطون و ارسطو به نوعي كه در اسكندريه ي مصر نشو و نما (20) يافته ، و تغيير حالت داده و جنبه ي عرفاني پيدا كرده بود. در ميان مسلمانان رايج شد. در اثر شيوع همين افكار و دگرگوني روزگار و غلبه ي ظالمان و فتنه ي جاهلان ، گروهي از مردم بنا را بر رياضت و ورزش نفس گذاشته و كساني مانند حسن بصري (وفات 110 ه ) و رابعه ي عدويه (وفات 185-135ه ) و ابوهاشم صوفي (وفات 179) و سفيان ثوري ، و ابراهيم ادهم بلخي (وفات 161ه ) و مالك دينار و ديگران پيدا شدند كه توبه و ورع و زهد و فقر و صبر و توكل و رضا و جهاد نفس را بر همه كاري مقدم شمردند، كم كم صوفي گري كه پايه هاي آن را مردان مذكور در بالا بنا نهاده بودند، و در واقع بايد تصوف زاهدانه اش ناميد، تحول يافت و با ظهور بايزيد بسطامي (وفات 283ه ) و حسين منصور حلاج (وفات 309 ه ) و سهل شوشتري (تستري ) (وفات 283 ه ) و در قرن بعدي با ظهور ابوسعيد ابي الخير و ديگران صورتي ديگر يافت و به تصوف عاشقانه بدل شد. مايه ي پرخاش و جوش خروش دينداران و مسلمانان عادي شد، و مايه ي تكفير عارفان و صوفيان فراهم گشت . حلاج گفت : أنا الحق ، گفتند: لااقل بگو: أناعلي الحق من برحقم ، باز گفت : أنا الحق يعني : خود من حقم ، زبانش را در نيافتند، و به دراش كردند. (21) بيشتر صوفيان گروه دوم اگر هم خود به حج رفته بودند، اعتقاد استواري بر اين نكته داشتند كه كعبه و زيارت آن . سالك و راهرو را از صاحب كعبه دور مي سازد و مشغول مي گرداند: حاجي . عبث بطوف حرم سعي مي كني بايد شدن بصاحب اين خانه آشنا! به نظر آنها رسيدگي به احوال دروني خود و نواختن نيازمندان و دردمندان از هر كعبه پرمزدتر و پسنديده تر است : دل بدست آور كه حج اكبر است از هزاران كعبه يك دل بهتر است ! در احوال با يزيد آورده اند كه گفت : ... مردي پيشم آمد، و پرسيد: كجا مي روي ؟ گفتم : به حج . گفت : چه داري ؟ گفتم ، دويست درم ، گفت : به من ده و هفت بار كَرد من بگرد كه حج تو اين است . چنان كردم و بازگشتم ! (22) به نظر همه ي صوفيان اين حج ، حج معنوي و كامل و خداپسندانه تر از اين است كه مردم روزها بخسبند، و شبها نماز بگزارند ولي در پوستين مردم بيفتند و ناروا و ناسزا گويند. در احوال ابوسعيد، آورده اند كه وي در نيشابور برخي روزها هزار ركعت نماز مي گزارده ، و يك روز يا دو روز اصلاً نماز نمي خوانده است . برخي اوقات لباس حرير و بعضي اوقات پشمينه پوشيده است . (23)و(24) پانوشتها 1. بودا Buddha (به معني آگاه و بيدار) مشهور به ساكياموني Sakyamuni (حكيم گروه ساكيا) در تولد و وفات و روزگار او اختلاف است وظن قوي بر اين است كه ميانه سده ي هفت تا پنجم پيش از ميلاد مي زيسته ؛ برخي از پژوهشگران جديد تولد او را در سال 560 ق .م و عمر او را هشتاد سال ياد كرده اند. آيين وي بر اين پايه است كه : زندگاني رنج است ، و رنج از هوس مي زايد و مهار نفس تنها راه رهاشدن از شر هوي و هوس است . كمال مطلوب رهايي از شر نفس هم عبارت از رسيدن به فناي مطلق است ؛ و منظور از فناي مطلق در اصطلاح اين نيست كه جسم يا روح انساني هلاك و تباه گردد، بلكه عبارت از اين است كه انسان از صفات بد و نكوهيده و خواهشهاي حيواني كه آزارنده ي جان كه اوست فارغ و عاري گردد. فرق فناء بودايي با فناء صوفيانه اين است كه در فنابودايي جنبه ي متافيزيكي هيچ نيست و وقتي آدمي از شهر اميال و خواستهاي ناپسند و نفساني رها شد انساني با فضيلت و كامل مي شود؛ ولي در فناء صوفيانه وقتي انسان از اين صفات ناپسند و نفساني عاري و خالي شد و به اصطلاح نفس او مرد در خدا زنده مي شود. يعني : جز خدا به هيچ كس و هيچ چيز توجهي ندارد و برخلاف مرتاض بودايي ، به همه ي عالم عاشق مي شود، زيرا همه ي عالم اوست ؛ بنابراين آن جنبه ي بدبيني كه در تعاليم بودايي وجود دارد، در تصوف از ميان مي رود. (بنگريد به : فرهنگ فلسفي ، چاپ روسيه ، به كوشش ام ، روزنتال و پ . يودين ، چاپ 1967م ؛ و دكتر قاسم غني : تاريخ تصوُّف ص 75- 169، ج ا؛ و نيكلسن : صوفيان اسلامي ، ص 7-3). 2. لائوسته (يالائودرو) Lao Tse فيلسوف چيني (حدود 600 ق .م ) صاحب كتاب طريق پارسايي در تعاليم وي كم و بيش اصولي در منع از نفس پرستي و تربيت اخلاقي مرتاضانه آمده است . 3. عقايد اصلي اين فرقه يعني رَبّانيم (= ربّانيان ) را در تلمود مي توان يافت . 4. تلمود Talmud كه در عبري به معني تعليم است . مجموعه ي سنتهاي رباني است كه اصول ديني موسي را شرح مي كند. و از دو قسمت ميشنه يعني : آموزشهاي شفاهي ، و گمارا Gemara تشكيل شده است . اين قسمت دوم در واقع شرح قسمت اول و تفسير آن است . 5. فلوطين يا افلوتين يا پلوتينوس Plotinus (270-205ق .م ) فيلسوف آرمان گراي يوناني ، كه در اسكندريه زاد و در رم زيست . وي پايه گذار مكتب نوافلاطوني جديد است ، و افكار او بر تعليمات عارفانه افلاطون تكيه دارد. به نظر افلوطين بزرگ ترين موضوع حيات انسان صعود و نيل به واحد است . و اين كار به وسيله ي جلوگيري از خواهشهاي مادي و نفساني مقدور است تا نيروهاي روحاني قوت يابد و اندك اندك با اصل خود كه همان واحد باشد، اتحاد يابند، تعليمات فلوطين ديالكتيك صوفيانه Mystical Dialectics را پيشرفت داد. اسل تضادها و وحدت آنها، هماهنگي و زيبايي و شر و زشتي را در جهان تحت نفوذ و سيطره ي خود مي آورد. نگاه كنيد به : F. Capleston: A History Of Philosophy, Greece and Rome, P.463-75 London, I 966. 6. Gnosticism. 7. زرين كوب ، عبدالحسين : ارزش ميراث صوفيه ص 25. 8. غني ، دكتر قاسم : تاريخ تصوف ، ص 6-203، چاپ زوار، نيكسون : عرفان اسلامي ، ص 27-10، وي منشأ عمده ي تصوف اسلامي را مسيحيت ، و مذهب نوافلاطوني و حكمت گنوسي و مذهب بودا و قرآن مي داند. بيش از اين در اين مورد سخن نمي گوييم زيرا آن خود مبحثي جداگانه است و عرفان تطبيقي عهده دار بحث آن است . 9. سيدحسين تقي زاده : ماني و دين او، ص 76-82-93، چاپ آقاي افشار؛ شهرستاني : الملل و النحل ، ص 9-196، چاپ مصر، كيلاني . 10. Anachoretes. 11. قل متاع الدنيا قليل و ماعندالله باق و انما الحيوة الدنيا لعب و - لهو و أن يومنوا و تتقوا يوتكم اجروكم ...) (سوره محمد، 47، آيه ي 36.) 12. راغب اصفهاني (وفات 502 ه ) در محاضرات الادباء چاپ بيروت ، ج 4، ص 366 مي گويد: ... و عمر - رضي الله عنه - رؤي عليه قميص فيه اثناعشر رقعة و هو يخطب ! و همين راغب از قول رجاء بن حيوة نقل كرده است كه همه لباسهاي عمربن عبدالعزيز از اموي را در روزگار خلافت ؛ از پيراهن و كفش و شلوار و قلنسوه به دوازده در هم قيمت نهادم ! و قال رجاء بن حيوة : قومت ثياب عمر بن عبدالعزيز و هو خليفة بائني عشر درهما؛ قميصه و خفه و عمامته و سراويله و قلنسوته . (ايضاً محاضرات ج 4، ص 366). 13. مستملي : شرح تعرف ، ص 73، ج 1، چاپ لكهنو. 14. اريد أن اختصي ...! 15. لارهبانية في الاسلام . ابن جوزي : تلبيس ص 20-219 ؛ ابن عربي : فصوص الحكم ، ص 100، چاپ بيروت . 16. وزهدراستين نيز همين است . به قول غزالي : ليس الزهد فقد المال ، و انما الزهد و فراغ القلب عنه يعني : زهد و پارسايي در آن نيست كه انسان چيزي نداشته باشد، بلكه اين است كه داشته باشد ولي دلش در بند آن نباشد. (احياء علوم الدين ، ج 1، ص 28). 17. اسكاروايلد: سالومه ، ص 130، ترجمه ي فارسي . 18. مينوي : مجتبي : نقد حال ص 44، چاپ خوارزمي . 19. شهرستاني : الملل و انحل ، ج 1، ص 154، چاپ مصر، به كوشش گيلاني : كتنب جعفربن محمد الي ابي مسلم الفارسي : ما أنت من رجالي ، و لاالزمان زماني ! 20. نشو در زبان عربي نيامده و نشأ به همزه آمده است و صحيح آن نشوء است ، و بيشتر نمو و نشو يا نشوء و ارتقاء به كار مي برند. 21. هجويري : كشف المحجوب ، ص 91-289، چاپ روسيه ؛ مستملي بخاري : شرج تعرف ، ج 2، ص 312، چاپ هند. حاجي لغتي است كه فارسي زبانان براي نسبت كسي كه به حج خانه ي خدا رفته به كار برند. و اما الحاجي : فلغة العجم في النسبة الي من حج ، تقول للحاج الي بيت الله الحرام الحاجي . (سبكي : طبقات الشافعية ، ج 3، ص 131.) 22. عطار: تذكرة الاولياء ، ص 119، چاپ جيبي (فرانكلين ) به كوشش دكتر استعلامي . 23. اين نكته مأخوذ است از ابن حزم ظاهري (وفات 456ه ) از معاصران ابوسعيد ابي الخير (وفات 440 ه ) در كتاب الفصل في الملل و الاهواء والنحل ، و عين عبارت اين است ... بلغنا أن بنيسابور اليوم رجلا يكني ابا سعيد بن ابي الخير... من اصوفية مرة يلبس الصوف و مرة يلبس الحرير المحرم علي الرجال و مرة يصلي في اليوم الف ركعة ، و مرة لايصلي لافريضة و لا نافلة ؛ و هذا كفر - محض نفوذ بالله من الفضلال ! 24. دكتر علي اصغر حلبي ، شناخت عرفان و عارفان ايراني . تهران ، زواّر، 1381، ص ص 31-20.