کانون ايرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت 5 ارديبهشت 1397 ساعت 4:32 http://iptra.ir//note/2614/چرا-انسان-هیچگاه-تنهایی-خودش-کنار-نمی-آید -------------------------------------------------- عنوان : چرا انسان هیچگاه با «تنهایی» خودش کنار نمی آید؟ حامد فرنقی زاد -------------------------------------------------- آلبرکامو فیلسوف بزرگ فرانسوی بزرگترین کار فلسفه را پاسخ به این مساله می­ دانست که چرا انسان نباید خودکشی کند؟ به نظر او پاسخ به مساله معنای زندگی مهمترین کاری است که فلسفه باید برای انسان انجام دهد. در باره مساله معنای زندگی مقالات بسیاری نوشته و سخن های بسیاری گفته شده است، اما از این منظر کمتر بدان پرداخته شده است که این مساله از کجا در ذهن آدمیان جای گرفته و رشد یافته است؟ متن : به نظر می رسد که یکی از دلایلی که انسان را به جست و جو در باب معنای زندگی کشانده است مساله احساس تنهایی دانست. اگر چه تنهایی و احساس تنهایی برای انسان موضوعی بسیار مهم و مبنایی است، با این حال این موضوع به طور مستقل کمتر از آنچه که نیاز است و اهمیت دارد مورد واکاوی قرار گرفته و غالبا در حاشیه مسائل دیگر به طور ضمنی بیان شده است. من در این مقاله قصد آن را ندارم به تمام زوایای مساله تنهایی بپردازم و یا مدخلی نو در این باب باز کنم، بلکه هدفم تنها بیان مسئله از منظری دیگر و صورتبندی متفاوتی از مساله تنهایی است. تنهایی، پدیده ای است که از آغاز با انسان همراه بوده است. طبق آنچه که در اساطیر و داستانها آمده است، در ابتدای خلقت انسان (مرد) اول تنها خلق شده است. او پس از خلقت به خداوند از تنهایی گله میکند و خداوند زن اول را خلق میکند. این داستان هرچند پهلو به افسانه میزند ولی نشان میدهد که مسئله تنهایی از دیرباز برای انسان غیر قابل تحمل بوده است. حتی میتوان یکی از دلایل تمایل انسان به زندگی اجتماعی را، در کنار دلایل دیگر، فرار از تنهایی دانست. اما چرا تنهایی اینقدر مهم شده است؟ چرا آدمی نمیتواند مانند برخی دیگر از موجودات تنها زندگی کند؟ قبل از پرداختن به این سوالات باید نکاتی را در ماهیت تنهایی ارائه کرد. *تنهایی و احساس تنهایی قبل از بسط سخن بایستی به این نکته اشاره شود که در مساله تنهایی تفکیک دو چیز از هم بسیار مهم است، تفکیک میان تنهایی و احساس تنهایی. تنهایی امری است که با معیارهایی مشخص توسط انسانی دیگر، به صورت عینی قابل تشخیص است. اینکه شما فردی را در اتاقی میبینید که کس دیگری کنارش نیست و یا فردی را میشناسید که هیچ قوم و خویشی ندارد و رابطه دوستانه ای نیز ندارد و تنها زندگی میکند به این امر واقف میشوید که آن فرد، انسان تنهایی است و قاعدتا باید احساس تنهایی نیز داشته باشد. این در حالی است که احساس تنهایی چیزی است که قابل تشخیص توسط شخصی دیگر نیست و حسی است که تنها خود فرد میتواند وجود آن را تایید یا تکذیب کند. بنابراین اگرچه در اغلب موارد این تصور صحیح است که اگر انسانی مجزای از انسانهای دیگر زندگی کند و کسی در کنارش نباشد (و با معیار ما تنهاست)، احساس تنهایی نیز دارد، اما ممکن است فردی در میان جمع و دلش جای دیگری در تنهایی باشد و یا بر عکس این مورد، کس دیگری در اتاق خود محبوس باشد و احساس تنهایی نکند. هرگز حدیث حاضر غائب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگرست به عبارتی دیگر میتوان تنهایی را امری آفاقی(Objective)دانست و احساس تنهایی را امری انفسی(Subjective).این تفکیک برای نحوه برخورد با مسئله بسیار مهم است. آنچه که مشکل اصلی برای آدمیان ایجاد میکند جنبه انفسی تنهایی است، یعنی احساس تنهایی کردن. برای همین است که اگرچه جمعیت آدمیان در قرون اخیر رشد سرسام آوری داشته و تراکم جمعیت بسیار بالا رفته است، اما احساس تنهایی نیز بی پروا عیان تر شده است و آدمیان بیشتر را میبینیم که از تنهایی گله دارند. بنابراین بایستی به این نکته دقت کرد که اگر کسی احساس تنهایی کند و ما به لحاظ اخلاقی خود را موظف بدانیم که در رفع تنهایی او بکوشیم، صرفا نباید به رفع ظاهری تنهایی او همت گماریم، بلکه بایستی جنبه نادیدنی تنهایی را نیز مورد توجه قرار دهیم. *دسته بندی تنهایی تنهایی مسئله ای است که هم برای انسان و هم برای حیوانات قابل تعریف و احساس است. اما برای انسان میتوان دو نوع تنهایی را متصور شد، تنهایی اجتماعی و تنهایی روانی (فردی). برای حیوانات دیگر، حداقل تا این زمان، نمیتوانیم نوع دوم از تنهایی را تعریف کنیم، هرچند شاید بعدها کشف شود که حیوانات نیز روان مخصوص به خود را دارند و نوع دوم از تنهایی نیز برای آنها قابل تعریف است. بنابراین در حال حاضر میتوان گفت تنها انسان است که دارای روان و بنابراین احساس تنهایی روانی است. در مورد هر کدام از این دو دسته تنهایی میتوان موضوعات مختلفی چون وظایف اخلاقی نسبت به تنهایان و غیره را مطرح کرد که از حوصله این متن خارج است. در ادامه به این دو نوع تنهایی درباره انسان پرداخته خواهد شد. *تنهایی اجتماعی برای توضیح این نوع تنهایی بهتر است به این سوال برگردیم که چرا تنهایی برای آدمی مشکلی مهم و مسئله ای دردناک است؟ اگر از منظر تکاملی بخواهیم به این مساله نگاه کنیم، ریشه این دردناکی را میتوان در ضعف فیزیکی انسان در برابر قدرت حریفانش در طبیعت جستجو کرد. بدن انسان نسبت به دیگر حیوانات بسیار ضعیف است، نه سرعت بالایی برای فرار و شکار دارد، نه قابلیت پرواز، نه خاصیت درندگی و نه توانایی تولید مثل در تعداد و دفعات زیاد. بنابراین انسان، به عنوان موجودی که میخواهد بقای خود را در طبیعت تضمین کند، نیاز داشته است برای بقا در طبیعت همانند موجودات ضعیف دیگر در دسته ها و گروههای جمعی زندگی کند. میتوان تصور داشت که ناخوشایندی حس تنهایی برای انسان در دوران وحشی بودن (هزاران سال قبل از انقلاب کشاورزی) بخشی از ضمیر ناخودآگاه انسان را شکل داده است و امروزه از همان طریق به ما به میراث رسیده است. باید به این نکته توجه داشت که در آن دوران، دور ماندن از مجموعه انسانهای دیگر در واقع برابر با کشته شدن و از بین رفتن بوده است و برای همین تبعید مجرمی از گروه انسانی که با آنها زندگی میکرده است و طرد شدن از میان هم نوعان برابر با نیستی و نابودی بوده و از این روی حکم بسیار سنگینی به حساب می آمده است. حتی در دوران کنونی نیز زندان انفرادی، که در واقع جداسازی اجباری فرد از اجتماع انسانها است، تنها برای مدتی کوتاه مورد استفاده قرار میگیرد و هر یک روز آن معادل چند روز زندانی کشیدن معمولی حساب میگردد. با این همه، اگرچه چنانچه گفته شد احساس تنهایی انسان نخستین، ریشه در ترس از عدم بقا دارد و با حضور دیگر همنوعان برطرف میگردد اما از دوران انسان یکجا نشین (عصر سنگی) مساله تنهایی اجتماعی کم کم شکل دیگری نیز به خود گرفته است. در دنیای امروز تنهایی اجتماعی فقط نبودن دیگری در کنار آدمی و ترس از نابود شدن نیست، بلکه تنهایی اجتماعی در دوران ما بدین معنا است که انسان در جامعه ای که با آن تعامل دارد، آن گونه که هست، پذیرفته نشود و یا نتواند مشکلات و عقاید خود را برای فردی دیگر بیان کند. ممکن است فرد در شهری با میلیونها نفر جمعیت زندگی کند اما بخاطر عقیده اش یا سبک زندگی اش مورد پذیرش اکثریت غالب اجتماع قرار نگیرد. این فرد دچار احساس تنهایی خواهد شد و حتی شاید چونان انسان اولیه تبعید شده، احساس نا امنی نسبت به محیط پیدا کند. این عقیده یا سبک زندگی که باعث ایجاد احساس تنهایی در فرد شده ممکن است سیاسی، فرهنگی و یا جنسی باشد. اقلیتهای سیاسی، دگراندیشان و افرادی با تمایلات جنسی غیر معمول اگرچه در میان جمع زندگی میکنند اما مورد پذیرش قرار نمیگیرند و به لحاظ اجتماعی احساس تنهایی میکنند. تنهایی اجتماعی به معنای عام خود، شامل تمام زیرمجموعه هایش، ممکن است فرد را به افسردگی مبتلا ساخته و رفتار منفعلانه توسط او انجام شود، و یا اینکه در حالتی شدیدتر، رفتارش به کنشهای فعالانه ضد اجتماعی بدل گردد. حتی ممکن است از دل این تنهایان اجتماعی کسانی برخیزند که برای نوع انسان و کل جامعه بشری خطرناک باشند. به عنوان نمونه داعشیانی که از سراسر دنیا به سوریه و عراق رفتند در جامعه مبدا، اغلب تنهایانی بودند که سرخوردگیهای اجتماعی ناشی از پذیرفته نشدن سبک زندگی شان آنها را به فعالیتهای خشونت آمیز سوق داده و آنها را اثرپذیر اندیشه های افراطی کرده است. البته این سخن بدین معنا نیست که جامعه باید همه سبک های زندگی را، حتی اگر اشتباه باشند مورد پذیرش قرار دهد، اما حتی اگر سبک زندگی یا عقیده فردی بر خطا بود نیز، جامعه باید از روش اقناعی و استدلالی برای اصلاح رای فرد بهره ببرد و باید به فرد این احساس را بدهد که صدایش شنیده میشود و حرفش مسموع، اگرچه غیر قابل قبول است. این نشنیدن در دنیای امروز بسیار فراگیر شده است. در دنیایی که ما اکنون در آن زندگی میکنیم، آنقدر صدای رسانه ها و تبلیغات و هیاهو بر سر هیچ ها بلند است که حتی افراد یک خانواده که به ظاهر همگی در کنار هم زندگی میکنند، صدای یکدیگر را نمیشنوند و این شنیده نشدن گاهی به قدری شدید است که انسانهایی با چندین همراه زندگی درجه یک، احساس تنهایی اجتماعی میکند. برای حل این مسئله باید سعی کنیم صدای یکدیگر را بشنویم و حتی اگر کاری نمیکنیم یا نمیتوانیم بکنیم نشان دهیم که صدای اطرافیان را میشنویم و میفهمیم. همین حس که فرد بداند صدایش شنیده میشود، میتواند احساس ناخوشایند تنهایی را در او از بین ببرد، هرچند برای مدتی کوتاه باشد. *تنهایی روانی(فردی) اگرچه تنهایی اجتماعی در جای خودش میتواند بسیار مشکل ساز باشد و مساله مهمی است، اما برای انسان احساس تنهایی روانی بسیار بغرنج تر و مشکل سازتر است. اغلب انسانها احساس تنهایی روانی خود را، از آنجایی که ظاهر یکسانی با هم دارند، با احساس تنهایی اجتماعی اشتباه گرفته و برای رفع این احساس خود راهکارهای مناسب برای رفع احساس تنهایی اجتماعی را به کار میبندد. با اتخاذ این رویکردها، فرد در مهمانیها شرکت کرده و سعی در معاشرت با دیگران میکند، با این هدف خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه که بتواند تا جای ممکن شبیهان به خود را جمع کند و جمعی را داشته باشد که در آن جمع (سبک زندگی و عقایدش) مورد پذیرش قرار گیرد. با این حال فرد وقتی در انجام این کار موفق می شود، حس میکند که حضور در این جمع نیز نتوانسته است احساس تنهایی او را برطرف سازد و باز خلائی در درون خود حس کند. هرچند ممکن است شلوغی اطرافیان و فهمیده شدن باعث شود فرد برای مدتی که در جمع قرار دارد احساس تنهایی اجتماعی نداشته باشد و تنهایی روانی خود را نیز فراموش کند، اما با جدا شدن از جمع و یا لحظات خاصی از حضور در جمع ممکن است باز این احساس تنهایی روانی خود را به فرد نشان دهد. سوالی که مطرح میشود این است که چرا احساس تنهایی روانی در انسان وجود دارد؟ به این پرسش میتوان از منظرهای مختلف، پاسخهای مختلف داد که البته با کمی تسامح میتوان آنها را همگرا دانست. در پاسخ بدین پرسش برخی خداباوران معتقدند که خداوند تنها است و چون از روح خود در کالبد ما آدمیان دمیده است بنابراین ما نیز تنهایی مزمنی را در روان خود احساس میکنیم. اگر از منظر زیست شناسانه به این پرسش بنگریم و معتقد باشیم که احساس روان آدمی ناشی از ژنتیک اوست، میتوان اینگونه استدلال کرد که آدمی در هر شرایطی که باشد، باز در عالم به لحاظ ساختار ژنتیکی یکتاست و هیچ کسی را نمیتواند بیابد که دقیقا مشابه او باشد. حتی بیشترین شباهت بین ژنهای افراد، که شباهت ژنتیکی فرزند و والدین است، در بیشترین حالت تنها پنجاه درصد است. همین مسئله میتواند باعث رخ دادن احساس تنهایی در فرد شود. از نظر روانشناسانه میتوان پاسخ این پرسش را با خود ناخودآگاه و کهن الگوها داد. از این منظر باید توجه داشت که حتی اگر قائل به کهن الگوهایی یکسان برای تمام انسانها باشیم، باز ترکیب و ظهور این الگوها ناخودآگاهی یکتا به فرد میدهد، ضمن آن که تجربیات خود فرد نیز که در ناخودآگاه و خودآگاه او اثر میگذارد نیز نسبت به دیگران یکتاست. بنابراین از هر منظری که ما به یک انسان نگاه کنیم با موجودی یکتا روبرو میشویم و همین یکتایی باعث میشود که انسان خود را در عالم تنها ببیند. این احساس تنهایی همانند احساس تنهای اجتماعی نیست که به راحتی قابل رفع باشد. باید برای رفع این احساس، نخست وجود چنین حسی را به رسمیت شناخت و میان آن با تنهایی اجتماعی تمایز نهاد. این نوع تنهایی در ادیان الهی و حتی برخی ادیان غیر الهی معنویت محور نیز که بر تنهایی انسان در زندگی و عبادات تاکید کرده اند، به رسمیت شناخته شده است. برای مثال در قرآن ذکر شده است که آدمی تنها خلق شده است و تنها برانگیخته میشود1 و در روز قیامت نیز از پدر و مادر و دوست و همسر و فرزند خود گریزان است. همانطور که اشاره شد رفع احساس تنهایی روانی با روشهای رفع تنهایی اجتماعی ممکن نیست و راهکار دیگری نیاز دارد. احساس تنهایی روانی آدمی، زمانی رفع میگردد که عامل ایجاد احساس تنهایی روانی در فرد به دامان کلّی که از آن نشئت گرفته است بازگردد. به بیان عرفانی میتوان گفت که فرد دارای روح الهی است واز آنجا که از منبع بینهایت خداوند دور مانده است دارای احساس تنهایی است، بنابراین این جنبه الهی روان فرد زمانی به آرامش میرسد و احساس تنهایی نمیکند که به منبع خود که از آن منشعب شده است ، یعنی خدا، وصل گردد. هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش از منظر طبیعی نیز میتوان گفت که این ژنهای (یا از منظر روانکاوانه یونگی کهن الگوها) دارای ترکیبی خاص هستند که آدمی را یکتا میکنند و این یکتایی میتواند از طریق ناخودآگاه سبب ایجاد احساس ناخوشایند تنهایی روانی در فرد گردد، لذا زمانی فرد به آرامش میرسد که به منبع این عامل فراق بازگردد که همان طبیعت است، چرا که تمام ژنها (و کهن الگوها) از دل طبیعت بیرون آمده اند. در اینجا لازم ذکر کنم که دوگانه خدا- طبیعت که از آن سخن رفته است امری مجازی است نه حقیقی. بدین معنا که خدا برای ظهور خود بر انسان از دریچه طبیعت ورود میکند و بدین سبب پیامبران، به گفته خود، سعی داشته اند انسان را به فطرت (طبیعت آدمی) بازگردانند و تاکید داشته اند که آدمی باید به طبیعت بنگرد و در باب آن تفکر کند و خدا در فطرت (طبیعت) هر انسانی وجود دارد. در واقع به بیانی عرفانی تر میتوان گفت که خداوند جان جهان و روح طبیعت است. بنابراین هرجا که در این مقاله از طبیعت نام برده میشود خدا نیز مورد نظر است و بالعکس، بنابراین خواننده میتواند بنابر اعتقاد خود با هرکدام از این کلمات همراه شود. بسط بیشتر این موضوع خود مقاله ای مستقل را طلب می-کند و ادامه دادن آن در این مقاله ما را از موضوع اصلی این مقاله دور خواهد کرد. با توجه به این توضیحات، پاسخ به یک مسئله دیگر نیز آسان میگردد و آن اینکه چرا در دوران ماقبل مدرن احساس تنهایی فردی نمود کمتری داشته است؟ از منظری که توضیح داده شده در مورد احساس تنهایی روانی، پاسخ این پرسش را میتوان اینگونه داد که با آغاز دوران مدرن، آدمی از طبیعت دورتر شد و همین امر باعث گردید که اگرچه در رفاه زندگی بیشتری قرار بگیرد و نسبت به دیگر موجودات قدرت بیشتری کسب کند اما احساس تنهایی روانی در او شدت بگیرد. ابزار که قرار بود زندگی را برای آدمی آسانتر کند باعث فاصله گرفتن و غریبه شدن با طبیعت شد و همین امر سبب ایجاد مشکلات روانی و رفتاری گردید. عرفای ما نیز با پذیرش اصل وجود چنین نوع از تنهایی را پذیرفته اند. عرفای ما از این موضوع با عنوان جدایی تعبیر کرده اند. حافظ از تنهایی به فریاد می افتد3 و مولوی نیز در دیباچه مثنوی نیز خود را به نی تشبیه میکند که از نیستان بریده شده است و در فراق آن نیستان میسوزد. نتیجه اینکه، راهکار رفع احساس تنهایی روانی این است که انسان به طبیعت نزدیکتر گردد، کاری که حتی ممکن است باعث ورود خود خواسته فرد به تنهایی اجتماعی گردد. به همین دلیل است که عرفا به گوشه نشینی در طبیعت توصیه های بسیار داشته اند و برای بهبود روان خود به کوه یا جای خلوتی پناه میبرده اند تا به طبیعت نزدیکتر شوند و آرامش یابند. این مسئله در ادیان معنویت محور بسیار مورد توجه بوده است. برای مثال برخی معابد بودایی ها در دل کوه ها و مناطق طبیعی بکری است که به طبیعت نزدیک بوده و از ابزارهای عصر مدرن نیز به دور است. البته نباید این برداشت را داشت که انسان بایستی به دوران ماقبل مدرن بازگردد، سخن این است که اگر بخواهیم بر احساس تنهایی خود غلبه کنیم باید در زندگی خود به طبیعت نیز بخشی را اختصاص دهیم و خود را محروم از آن نکنیم. منبع؛سایت نیلوفر