ویتگنشتاین: ما زندانیانِ قدرتِ وهم گونه ی زبان هستیم... ***
آگوستين‌ قديس‌: انسانها بايد تواضع‌ پيشه‌ كنند و محدوديتهای جدی خود را درباره‌ اينكه‌ به‌ چه‌ چيزهايی مي‌توانند معرفت‌ يقينی بيابند، بدانند. ***
دكارت‌: ما قادر هستيم‌ مدعي‌ شويم‌ كه‌ جسم‌ وجود ندارد و همچنين‌ ادعا كنيم‌ كه‌ جهاني‌ نيز وجود ندارد... اما هرگز نمي‌توانيم‌ ادعا كنيم‌ كه‌ من‌ وجود ندارم‌. زيرا من‌ مي‌توانم‌ در حقيقت‌ ساير اشياء، شك‌ كنم‌. ***  
عبدالكريم‌ سروش‌: شريعتي‌، پروژه‌ بازرگان‌ را به‌ اوج‌ رساند و نه‌ فقط‌ يك‌ دنياي‌ آباد، بلكه‌ يك‌ انقلاب‌ دنيوي‌ را از دل‌ دين‌ بيرون‌ آورد. ***
علی شريعتی: توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد. ***
عبدالكريم‌ سروش‌:انقلاب‌ اسلامي‌ در كشورما، انقلاب‌ بسيار پرشوري‌ بود، پرهيجان‌ بود، پر از عشق‌ بود، اما فقر تئوريك‌ داشت‌، و اين‌ فقر تئوريك‌ يعني‌ كمبود همان‌ سهمي‌ كه‌ عقل‌، بايد نسبت‌ به‌ آن‌ اداء كند و همچنان‌، اين‌ فقر، باقي‌ مانده‌ است‌. ***
هراكليت‌:  شما هرگز نمي‌توانيد در يك‌ رودخانه‌، دوبار شنا كنيد. امّا  كراتيلوس‌  در برابر او مي‌گفت‌:اما شما قادر نيستيد حتي‌ براي‌ يك‌ بار هم‌ در رودخانه‌ شنا كنيد؛ زيرا هم‌ همان‌ رودخانه‌ و هم‌ شما چنان‌ تغييرپذير هستيد كه‌ لغات‌ «همان‌» و «شما» داراي‌ معناي‌ واقعي‌ نيستند. ***  
بودا: ذهني‌ كه‌ انباشته‌ از انديشه‌هاي‌ آزمندي‌، خشم‌، و شيفتگي‌ است‌ اعتماد را نشايد. چنين‌ ذهني‌ را نبايد به‌ حال‌ خود رها ساخت‌؛ آن‌ را بايد سخت‌ مهار كرد. نه‌ مادر، نه‌ پدر و نه‌ هيچ‌ يك‌ از نزديكان‌ نمي‌توانند به‌ اندازه‌ يك‌ ذهن‌ تربيت‌ شده‌ در حق‌ ما نيكي‌ كنند *** .  
دكارت: هر چيزي‌ را كه‌ من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز به‌ تصور آورم‌، صحيح‌ خواهد بود  *** .  
اقبال‌ لاهوري‌: اصل‌ معني‌ را ندانم‌ از كجاست‌/ صورتش‌ پيدا و با ما آشناست‌/ راز معني‌، مرشد رومي‌ گشود/ فكر من‌ بر آستانش‌ درسجود  ***
رنه دکارت: به جای تسلط بر جهان، باید بر خویشتن مسلط شد. ***
ملاصدرا: من‌ در اين‌ زمان‌ در ميان‌ جماعتي‌ گرفتار شده‌ام‌ كه‌ هرگونه‌ تأمل‌ در متون‌ و ژرف‌ انديشي‌ را نوعي‌ بدعت‌ در دين‌ مي‌شناسند. تو گويي‌ آنها حنبليهاي‌ كتب‌ حديث‌ هستند كه‌ حق‌ با خلق‌ و قديم‌ با حادث‌ بر آنها مشتبه‌ شده‌ است‌. ***
ويتگنشتاين‌: فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌. ***
نیچه: این انتهای کفر نیست، آغاز تفکر است، ما خدارا آفریدیم؟ یا خدارا مارا ...؟! ***
بودا: آن‌ كسي‌ كه‌ دور از من‌ مي‌زيد اما در طريق‌ راستی گام‌ مي‌زند هميشه‌ به‌ من‌ نزديك‌ است‌ ***
عبدالکریم سروش: در جامعه‌ ما كساني‌ كه‌ دم‌ از ضديت‌ با غرب‌ مي‌زنند، خودشان‌ از مرعوب‌ترين‌ افراد در برابر غرب‌اند. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ را يك‌ هيولاي‌ پرهيبتي‌ مي‌انگارند كه‌ به‌ هيچ‌رو با هيچ‌ نيرو، با آن‌ مواجهه‌ نمي‌توان‌ كرد. ***
بودا: شما بايد، خود بكوشيد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.  ***
۰
دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۶

6- گزنفون

6- گزنفون
ضديت با هومر و هزيود
نخستين چيزي كه جلب توجه مي‌كند اين است كه گزنفون به صراحت به انتقاد از هومر و هزيود مي‌پردازد و با شرح و تفسير بسيار، به انتقاد كل دين يوناني به علت آدمي سان بودن مفرط خدايان آن دست مي‌زند. وي به حق اين پرسش را مطرح مي‌كند كه آيا مفهومي كافي و وافي از الوهيت را مي‌توان مطرح كرد كه در آن خدايان فقط آدمياني ناميرنده ، با قدرت بيشتر و برتر باشند؟ بنابراين، او گفتار يا «لوگوس»(1) خود را درباره الوهيت ( خداشناسي) از «طريق منفي» آغاز مي‌كند و اصرار مي‌ورزد كه الوهيت « هرگز در جسم و انديشه با ميرندگان همانند نيست». ولي آنچه به جايش عرضه مي‌كند بطور كلي قابل توجه است، مخصوصاً با منظور داشتن تأييد سختي كه بر تقدم شدن، تكثر و جنگ كه در آثار متقدمين مطرح بوده است، مؤكد مي‌كند. زيرا كه گزنفون بر توحيد فلسفي از ديدگاه الهيات تأكيد مي‌ورزد. او به اين خداي واحد تغيير ناپذيريِ ابديت و سكون را نسبت مي‌دهد و بنابراين، الهيات گزنوفون تقريباً از همان آغاز، نظرياتي را مطرح مي‌كند كه آشكارا با انديشه هومر و هزيود در مورد بنياد چيزها تفاوت دارد. گزنفون مي‌گويد بنياد، منشأ و آنچه واقعاً‌ در جهان، اصلي و اساسي است، ابدي، يكتا و تغيير ناپذير است. معمولاً عقيده بر اين است كه فلاسفه متأخر پيش از سقراط، يعني هراكليتوس و پارميندس، به ترتيب گويندگان برجسته و معروف دو نظريه‌اي بوده‌اند كه يكي تقدم جريان بر سكون و ديگري تقدم سكون بر جريان را بيان داشته است. خواه اين عقيده درست باشد و خواه نادرست، اكنون روشن است كه چنين شقوقي حتي پيش از آن كه بنابه نظريه متداول، فلسفه آغاز شود، در نزد آدميان مطرح بوده است. 

خداي گزنفون
گرچه گزنفون به صراحت انكار مي‌كند كه خدايان آدمي سان هستند، با اينهمه خداي وي خدايي است كه با خصلت هوشمندي تعريف مي‌شود. بنابراين وي بايد نشان دهد كه چگونه «انديشه» خدا با انديشه آدميان تفاوت دارد. وي اين كار را در قطعات 24 و 25 بازمانده از خود انجام مي‌دهد. « او بصورت كلي مي‌بيند، بصورت كلي مي‌انديشد و بصورت كلي مي‌شنود.» « ولي بي‌هيچ زحمت وي هر چيزي را با انديشه ضمير خويش به حركت در مي‌آورد.» در حالي كه ما مردمان محدود، بعضي چيزها را با قسمتي از ذهن خود مي‌بينيم و چيزهاي ديگر را با قسمت ديگري از ذهن خود مي‌شنويم و در مورد ساير چيزها با بخش ديگر ذهن خود مي‌انديشيم، خدا همه چيز را بصورت كلي ادراك مي‌كند. اين نكته تقريباً به همان اندازه كه درباره نظريه گزنفون نسبت به آگاهي آدميان آموزنده است، به همان نسبت هم درباره نظريه او در باب خدايان روشنگر است.زيرا نشان مي‌دهد كه محدوديت ما، اين واقعيت كه «واحد» نيستيم، تغيير ناپذير و ابدي نيستيم، بدين معني است كه تمامي علم ما، علم مكتسب ما از طريق چشم ، گوش يا ذهنمان است و طبعاً‌ محدود و جزئي است. براي انسان با توجه به ماهيت وي علم كامل وجود ندارد. براي داشتن علم كامل يا تام مي‌بايست به دانش كشف و شهودي و بيواسطه دست يابيم كه گزنفون آن را به عنوان چيزي كه وجه تمايز علم ما و علم خدا است، به خدا نسبت مي‌دهد.
به نظر مي‌رسد كه به دنبال اين واقعيت كه خدا بصورت كلي مي‌بيند، مي‌انديشد و مي‌شنود، اين نكته مطرح مي‌شود كه فعاليت ذهن او از فعاليتش در جهان تفكيك ناپذير و غيرقابل تميز است. بنابراين ، مي‌توان با واژه‌هايي كه ما را به ياد يكي از سطرهاي آغازين سفر پيدايش مي‌اندازد، اظهار داشت كه خدا « با انديشه ذهن خود، همه چيز را به حركت درمي‌آورد. » بعنوان يكي از نتايج فقدان كليت و تماميت ما ، انديشه بشر از فعاليت بدن وي جزا است. ضمناً كمل نبودن ما دانش ما را محدود نگاه مي‌دارد. ولي ذهن الوهيت با استواري كافي، بر اين انفصال چيره مي‌شود. با وجود اين، هر چند كه تصور گزنفون از الوهيت، دقيقاً‌به اين علت كه اوبا پاكي و خلوص بيشتري به تفاوت بينبشر و الوهيت قائل است، با تصوير هزيود و هومر از الوهيت متفاوت است، ولي باز هم با مسأله دسترسي يافتن انسان محدود و ناكامل به خداي كامل و تام دست به گريبان است.
در حقيقت خدايان ]چنين است در اصل[ از آغاز همه چيز را بر ميرندگان آشكــار
نمي‌كنند؛ ولي ميرندگان با جستجوي طولاني (در طي زمان) كشف مي‌كنند آنچه را كه
بهتر است.

و درباره حقيقت متقن من مي‌گويم كه هيچ بشري آن را نديده است، و نه هرگز خواهد بود كسي كه درباره خدايان و درباره همه چيزها آن را بداند. زيرا اگر وي بتمامي در گفتن آنچه كاملاً حقيقت دارد توفيق يابد، با اينهمه وي خود از آن ناآگاه خواهد بود؛ باور داشتن را(2) (ظاهراً) سرنوشت بر همه چيز استيلا داده است.


بگذاريد اين چيزها فقط به حدس گفته شود، مشابه با حقيقت.
آدمي محدود است. از اين جهت كه چنين است نمي‌تواند « از آغاز» كل را بشناسد. ولي باز هم طلب دانش از سوي آدمي ارزنده است. زيرا پيشرفت جزئي پيشرفتي درخور توجه در قالب ادراك آنچه بهتر است، امكان دارد. اما همواره جزئي است، چون گرچه آدمي مي‌تواند از تفاوت ميان ميرندگان و لاوهيت آگاه باشد، يا با نهادن اين نكته در اصطلاحاتي كه گزنفون در مبحث معرفت آنها را به كار مي‌برد، گرچه آدمي مي‌تواند از تفاوت ميان باورها و دانش آگاه باشد، هرگز نخواهد توانست روشن و صافي (سافس)(3) باشد كه دعوي وي بر دانش، يا دستيابي به الوهيت، در حقيقت باور و گمان نيست. بشر هرگز در اصل به دانش كامل و وافي از ساختار كل دست نخواهد يافت. وي همواره و به حكم ضرورت در راه پويندگي بسوي دانش خواهد بود. نه اين كه نوميدانه در دنياي باورها گم شده باشد، ولي هرگز هنگامي كه به اعتقاد ناآزمودني نائل شد و به دانش دست يافت، اطميناني تام نخواهد داشت. 

زاد و زندگي گزنفون
گزنفون اهل كولوفون(4) در حدود سال 530 پيش از ميلاد مسيح ، سرشناس شد. حكيمان كلاسيك كسي را مي‌گويند« سرشناس شده» كه به حدود چهل سالگي رسيده باشد. بنابراين مي‌توانيم فرض كنيم كه گزنفون حدود 530 پيش از ميلاد چهل ساله بوده است. او اشعاري براي قرائت با صداي بلند در وزن شش و تدي و نيز مرثيه مي‌سرود. اغلب گفته مي‌شود كه وي معلم پارمنيدس(5) بوده است و اين امر شايد به دليل تأكيد وي بر وحدت خداوند باشد. معمولاً بر سر اين كه آيا بايد او را «فيلسوف » دانست يا در درجه اول متفكري مذهبي به شمار آورد، بحث و گفتگو است. 


گزنفون(6): قطعه‌ها
اكنون،‌ بنگريد،‌ كف زمين پاكيزه است، و نيز دستان همه، و پياله‌ها. يك (ملازم) حلقه‌هاي گل آراسته را برگرد سرهايمان مي‌گذارد، يكي ُمرِّ خوشبو را در پيشدستي تقديم مي‌دارد. قدح آميخته‌اي در آنجا هست، پر از خوردني خوب ، و شرابي ديگر در سبو آماده است،شرابي كه چنين مي‌نمايد كه هرگز رسوايمان نخواهد كرد، شكر انداخته، با بوي گل . در ميان ما كندر عطر مقدس خود را مي‌پراكند ؛ و آب خنك،‌شيرين و پاك هست. گرده‌هاي طلايي نان در دست جاي دارند و ميز شاهانه چيده شده است با پنير و با عسل. مذبح در ميان مجلس سراسر با گل آراسته است، و آواز و شادي سراي بزرگ را آكنده مي‌دار. شايسته است براي مرداني كه به شادي دست مي‌برند پيش از همه به ستايش خداوند بپردازند. با داستانهاي آراسته و كلمات پاكيزه . ولي هنگامي كه ساغري به نيايش افشانده باشند و دعا كرده باشند براي يافتن نيرويي كه آن كنند كه سزاوار است – ازيرا كه چنين استغاثه‌اي نخستين نيازمندي ما است – پس خطايي نيست اگر مي‌بنوشيد چندان كه هنوز بتوانيد بي از مدد ياور به خانه برسيد، مگر آن كه بسيار سالخورده باشيد. ولي مردي كه م‌بايد ستودش آن است كه پس از باده نوشيدن افكاري ابراز كند كه نجيبانه باشد، همان گونه كه ذهنش ( و نيز كردارش) كه به پرهيزكاري گرايش دارد، ايجاب مي‌كند ،‌نه با پرداختن به جنگهاي تيتانها(7) يا نبرد غولها، و يا افسانه‌هايي از نياكان ما، و ننه با جنگ خانگي پر خشونت، كه در اين داستانها هيچ سودمندي نيست؛ بلكه همواره توجه ورزد به خدايان كه اين نيكو است.
اما اگر كسي بنا باشد كه با قدرت تند دويدن پاي خود پيروزي به چنگ آورد،‌ يا در مسابقات ورزشي پنجگانه(8)، در آنجا كه قلمرو زئوس است ميان چشمه‌هاي پيسا(9) در اليمپيا(10) بجنگد، يا كشتي بگيرد، يا به پاس فنِ دردناك مشت‌زني،‌ يا در نوع ترسناكي از مسابقه كه پنكراتيون(11) خوانده مي‌شود: در نظر شهروندان با شكوهمندي بيشتري به جلوه‌گري درآيد، و بتواند جايگاه ممتاز افتخاري در مسابقات به دست آورد، و خرج معاشش از منابع دولتي از سوي دولتشهر تأمين گردد، و نيز به همان ترتيب ارمغاني به عنوان اندوخته بايش كنار گذاشته شود.
همچنين اگر با اسبانش جايزه‌اي بربايد، بتواند همه اين پاداشها را به چنگ آورد، گرچه چون شخص من لياقت آنها را ندارد؛ زيرا هنر من ( خردورزي ) از نيرومندي مردان يا اسبان برتر است. ولي باور همگاني در اين باره روي هم رفته آشفته است. و اين درست نيست كه قدرت بدني را بر انديشه فرزانه رجحان نهند. زيرا كه اين حضور يك مشت‌زُن خوب در جامعه نيست، و نه شخصي موفق در مسابقات ورزشي پنجگانه يا در كشتي گرفتن، و نه حتي كسي كه با توان دوندگي پاي بر ديگران پيشي گيرد – كه اين برترين افتخاري است كه از ميان همه شاهكارهاي قدرتمندي در مسابقات پهلوانان به چشم مي‌خورد – اينها نيستند كه دولتشهر را سازماني بهتر مي‌بخشند. ناچيز خواهد بود آن شادكامي كه دولتشهر از پيروزي پهلواني شهروندان خويش حاصل كند در كنار سواحل پيسا اين چيزها خزانه هاي كشور را انباشته نمي‌دارد.

( مردان كولوفون)، كه آموخته‌اند اَشكال تجملات بي‌سود را از مردم ليديه(12) ، از آن زمان كه از جباريِّت نفرت بار آزاد گشته‌اند عادت كرده‌اند كه به مكان تجمع بروند، يا جامه‌هاي يكسره ارغواني، به شماره نه كمتر از يك هزار نفر جمعاً‌: با فخر و مباهات، مزين به گيسواني نيك آراسته، آغشته در بوي روغنهايي كه استادانه ساخته شده است.
اينك دوباره گذر خواهيم كرد به سخن مايه ديگري، و نشان خواهم داد راه را...
..... و مي‌گويند، يكبار ، هنگامي كه توله سگي را كتك مي‌زدند، او مي‌گذشت ، بر آن سگ رحمت آورد و گفت: « دست نگاه داريد دست از كتك زدن برداريد، زيرا اين در واقع روح مردي است كه دوست من ‌بود: من اين را هنگامي تشخيص دادم كه فرياد بلندش را شنيدم.»
تا كنون ، شصت و هفت سال دل مشتاق من براي سرزمين يونان در تلاطم بوده است. از هنگام تولدم تا اين زمان ( يعني ، تا زمان تبعيدش) بيست و پنج سال بوده است كه بايد بر اين شماره افزوده شود، اگر براستي توان آن داشته باشم كه اين چيزها را درست بگويم.

هومر و هزيود هر دو به خدايان همه چيزهايي را نسبت داده‌اند كه شرم‌آور و ننگ است در نزد نوع بشر: دزدي ، زنا، و فريبكاري دو جانبه.
آنان هر داستان شريرانه ممكن را درباره خدايان نقل كرده‌اند: دزدي ، زنا، فريبكاري متقابل و دوجانبه.
اما ميرندگان را باور بر آن است كه خدايان با زادن پديد و جامه، صدا و بدن چونان خودشان(ميرندگان) دارند.
ولي اگر گاوان ( و اسبان) و شيران دست مي‌داشتند و مي‌توانستند با دستان خود نقاشي كنند و آثاري در هنر بيافرينند، چنان كه آدميان چنين اثرهايي را پديد آورده‌اند، اسبان تصاوير خدايان را چونان اسب مي‌كشيدند، و گاوان چونان گاو، و آنان بدنهاي ( خدايان خويش) را بنا به شكل هر نوعي كه به آن تعلق دارند، مي‌ساختند.
مردم حبشه(13) خداياني دارند با بيني پهن و كوتاه و پوست سياه، تراكي‌ها(14) خداياني با چشمان خاكستري و موي سرخ دارند.
در حقيقت خدايان بر ميرندگان همه چيز را از آغازشان آشكار نكرده‌اند؛ ولي ميرندگان با جستجوي طولاني آنچه را كه بهتر است كشف مي‌كنند.
( گزنفون طالس را براي پيش‌بيني خسوف مي‌ستايد)
خدايي هست ، در ميان خدايان و مردم بزرگترين، نه هرگز مانند ميرندگان است در جسم و در انديشه.
او بصورت كلي مي‌بيند، بصورت كلي مي‌انديشد و بصورت كلي مي‌شنود.
ولي بي زحمت وي همه چيز را به حركت در مي‌آورد، با انديشه ضمير خويش.
و او همواره در يك جاي باقي مي‌ماند، نه هرگز حركت مي‌كند، و نه براي او شايسته است كه جايگاه خود را در زمانهاي مختلف تغيير دهد.
زيرا همه چيز از زمين بر مي‌آيد و همه چيز سرانجام به زمين باز مي‌گردد.
اين بالاترين حد زمين است ك در زير پاي خود مي‌بينيم، در تماس با هوا؛ ولي بخش زيرين آن تا بي‌نهايت فرو مي‌رود.
همه چيزهايي كه به وجود مي‌آيند و رشد مي‌كنند، خاك و آب‌اند.
دريا منبع آب است، و منبع باد. زيرا كه هيچيك اين را نمي‌توانستند ( نيروي باد وزنده به بيرون از درون به وجود آيد) بي از ( درياي) محيط عظيم ، نه جريانهاي رودها، و نه آب بارنده از آسمان؛ بلكه درياي محيط عظيم پديد آورنده ابر و باد و رود است.
خورشيد شتابنده در راه خود بر فراز زمين و بخشنده گرما به آن.
آن را كه ايريس(15) مي‌نامندش، وي نيز در واقع ابري است، ارغواني و با زبانه‌هاي سرخ و زرد براي تماشا.
همه اصل خود را از خاك و آب داريم.
اما درباره حقيقت متقن، من مي‌گويم كه كسي آن را نديده است، و نه كسي هرگز خواهد بود كه درباره خدايان و درباره همه چيزها آن را بداند. زيرا كه اگر وي توفيق يابد به گفتن تام آنچه كاملاً حقيقت است، باز او خود از آن ناآگاه است؛ و باور و اعتقاد(16) (ظاهراً) درباره همه چيزها به حكم سرنوشت استيلا يافته است.
بگذاريد اين چيزها فقط به صورت گمان، شبيه به واقعيت، به گفتار آيد.
همه صورتهاي ظاهر و نمودهاي ظاهري كه وجود دارند براي ميرندگان تا بر آنها بنگرند....
اگر خداوند عسل زرد رنگ را نيافريده بود، آنان مي‌گفتند كه انجير بسيار شيرين‌تر است. 

قول ديوگنس لائرتيوس درباره گزنفون(17)
گزنفون، اهل كولوفون، پسر دكسيوس(18)، يا بنا به قول آپولودوروس(19) از اورتومنس (20)كسي است كه تيمون(21) او را مي‌ستايد كه واژه‌هايش در اين ستايش به هر حال چنين است:
گزنفون ، نه چندان مباهي ، بد تعبير كننده شعر هومر، تصحيح كننده.
او از موطن خود تبعيد شد و در زانكل(22) در سيسيل (23)زيست و به مستعمره‌اي كه در الئا(24) بناشده بود پيوست و در آنجا به تدريس پرداخت.
وي در كاتانا(25) زيست. بنا بر قول برخي وي شاگردي كسي نكرد. بنا به قول ديگران وي شاگرد بوتون(26) از اهالي آتن بود يا چنان كه برخي مي‌گويند شاگرد آرخلائوس(27) بود.
سوتيون(28) وي را همزمان با آناكسيمندر مي‌داند. نوشته‌هاي وي در وزن حماسي است، همچنين در مرثيه و شعر هشت وتدي است كه در آنها به هزيود و هومر حمله مي‌كند و بر آنچه آنان درباره خدايان گفته‌اند، خرده مي‌گيرد.ديگر اينكه وي عادت داشت اشعار خود را شمرده و بلند بخواند. گفته‌اند كه با نظريات طالس و فيثاغورس مخالفت ورزيده است و نيز از اپيمنيدس(29) انتقاد كرده است. وي زندگاني درازي كرد، چنان كه كلمات خودش در جايي بر اين امر گواهي مي‌دهد:
اكنون شصت و هفت است سالهايي كه انديشه‌ام براي سرزمين يونان در فراز و فرود و تلاطم است؛‌و بيست و پنج سال از تولدم فراتر بوده است، اگر اكنون مرا هشياري آن باشد كه درباره اين چيزها بدرستي سخن بگويم.
او معتقد است كه چهار عنصر در اشياي موجود هست، و جهانها در شماره نامحدوداند، ولي« در زمان واحد» با هم تداخل ندارند. ابرها هنگامي كه خورشيد بخار ر بالا مي‌برد و در فضاي پيرامون برمي‌كشد، شكل مي‌گيرند. جوهر خداوند آسماني است، به هيچ روي به آدميان شباهت ندارد. وي همه چشم و گوش است، اما تنفس نمي‌كند؛ او تماميت ذهن و انديشه اس و ابدي است. گزنفون نخستين كسي بود كه ابراز داشت هر چيزي كه به وجود مي‌آيد محكوم به فنا است، و اين كه روح همان نفس است.
وي همچنين گفته است كه ذهن قادر به ادراك توده اشيا نيست؛ و ديگر اين كه رويارويي ما با جباران مي‌بايست اندك باشد، يا اگر نه، تا جايي كه امكان دارد، خوشايند صورت گيرد. هنگامي كه امپدوكلس(30) به او گفت كه يافتن مردي دانا ناممكن است، وي پاسخ داد: «بيگمان چنين است،‌زيرا كه مرد دانايي مي‌بايد تا مرد دانايي را بازشناسد.» (31) 


پي نوشت:
1- logos
2- opinion ؛منظور اعتقاد نسبي و فردي است.
3- saphes
4- colophon
5- Parmenides
6- from kathieen freeman , ancilla to the pre-socratic philosophers
7- tithans
8- pentathlon
9- pisa
10- Olympia
11- pancration ؛ مسابقه‌اي مركب از كشتي و مشت‌زني
12- lydians
13- aethiopians
14- thracians
15-iris ؛ رنگين كمان و الهه آن.
16- opinion
17-from R.D. Hicks, lives of eminent philosophers
18-dexius
19-Apollodorus
20-Orthomenes
21-Timon
22-Zancle
23-Sicily
24-Elea
25-Catana
26- Boton
27-Archelaus
28- Sotion
29-Epimenides
30-Empedocles
31- دريوا. هايلند، بنيادهاي فلسفه در اساطير و حكمت پيش از سقراط، ترجمه: رضوان صدقي نژاد، تهران، نشر علم، 1384 ، صص 123- 120
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *


با سلام
ممنون از وبگاه خوب و مطالب خوبتر
اما در اينجا تذكر يك نكته بجاست و آن نام اين فيلسوف ايوني (آناتوليايي) است. او كسنوفانس ( Ξενοφάνης) نام داشته است. گاه در نوشته هاي پارسي او را از نظر نام با فيلسوف سپاهي آتني كسنفن (Ξενοφῶν) به قول شما گزنفون خلط مي كنند در حالي كه اينان دو نفرند. لطف كنيد و اصلاح فرماييد.
مهرداد ملكزاده
(باستان شناس - همكار طرح تدوين تاريخ جامع فلسفه در بنياد صدرا)