اقبال‌ لاهوري‌: اصل‌ معني‌ را ندانم‌ از كجاست‌/ صورتش‌ پيدا و با ما آشناست‌/ راز معني‌، مرشد رومي‌ گشود/ فكر من‌ بر آستانش‌ درسجود  ***
بودا: ذهني‌ كه‌ انباشته‌ از انديشه‌هاي‌ آزمندي‌، خشم‌، و شيفتگي‌ است‌ اعتماد را نشايد. چنين‌ ذهني‌ را نبايد به‌ حال‌ خود رها ساخت‌؛ آن‌ را بايد سخت‌ مهار كرد. نه‌ مادر، نه‌ پدر و نه‌ هيچ‌ يك‌ از نزديكان‌ نمي‌توانند به‌ اندازه‌ يك‌ ذهن‌ تربيت‌ شده‌ در حق‌ ما نيكي‌ كنند *** .  
دكارت: هر چيزي‌ را كه‌ من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز به‌ تصور آورم‌، صحيح‌ خواهد بود  *** .  
بودا: شما بايد، خود بكوشيد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.  ***
ملاصدرا: من‌ در اين‌ زمان‌ در ميان‌ جماعتي‌ گرفتار شده‌ام‌ كه‌ هرگونه‌ تأمل‌ در متون‌ و ژرف‌ انديشي‌ را نوعي‌ بدعت‌ در دين‌ مي‌شناسند. تو گويي‌ آنها حنبليهاي‌ كتب‌ حديث‌ هستند كه‌ حق‌ با خلق‌ و قديم‌ با حادث‌ بر آنها مشتبه‌ شده‌ است‌. ***
دكارت‌: ما قادر هستيم‌ مدعي‌ شويم‌ كه‌ جسم‌ وجود ندارد و همچنين‌ ادعا كنيم‌ كه‌ جهاني‌ نيز وجود ندارد... اما هرگز نمي‌توانيم‌ ادعا كنيم‌ كه‌ من‌ وجود ندارم‌. زيرا من‌ مي‌توانم‌ در حقيقت‌ ساير اشياء، شك‌ كنم‌. ***  
آگوستين‌ قديس‌: انسانها بايد تواضع‌ پيشه‌ كنند و محدوديتهای جدی خود را درباره‌ اينكه‌ به‌ چه‌ چيزهايی مي‌توانند معرفت‌ يقينی بيابند، بدانند. ***
علی شريعتی: توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد. ***
رنه دکارت: به جای تسلط بر جهان، باید بر خویشتن مسلط شد. ***
عبدالكريم‌ سروش‌: شريعتي‌، پروژه‌ بازرگان‌ را به‌ اوج‌ رساند و نه‌ فقط‌ يك‌ دنياي‌ آباد، بلكه‌ يك‌ انقلاب‌ دنيوي‌ را از دل‌ دين‌ بيرون‌ آورد. ***
عبدالکریم سروش: در جامعه‌ ما كساني‌ كه‌ دم‌ از ضديت‌ با غرب‌ مي‌زنند، خودشان‌ از مرعوب‌ترين‌ افراد در برابر غرب‌اند. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ را يك‌ هيولاي‌ پرهيبتي‌ مي‌انگارند كه‌ به‌ هيچ‌رو با هيچ‌ نيرو، با آن‌ مواجهه‌ نمي‌توان‌ كرد. ***
عبدالكريم‌ سروش‌:انقلاب‌ اسلامي‌ در كشورما، انقلاب‌ بسيار پرشوري‌ بود، پرهيجان‌ بود، پر از عشق‌ بود، اما فقر تئوريك‌ داشت‌، و اين‌ فقر تئوريك‌ يعني‌ كمبود همان‌ سهمي‌ كه‌ عقل‌، بايد نسبت‌ به‌ آن‌ اداء كند و همچنان‌، اين‌ فقر، باقي‌ مانده‌ است‌. ***
نیچه: این انتهای کفر نیست، آغاز تفکر است، ما خدارا آفریدیم؟ یا خدارا مارا ...؟! ***
ويتگنشتاين‌: فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌. ***
هراكليت‌:  شما هرگز نمي‌توانيد در يك‌ رودخانه‌، دوبار شنا كنيد. امّا  كراتيلوس‌  در برابر او مي‌گفت‌:اما شما قادر نيستيد حتي‌ براي‌ يك‌ بار هم‌ در رودخانه‌ شنا كنيد؛ زيرا هم‌ همان‌ رودخانه‌ و هم‌ شما چنان‌ تغييرپذير هستيد كه‌ لغات‌ «همان‌» و «شما» داراي‌ معناي‌ واقعي‌ نيستند. ***  
ویتگنشتاین: ما زندانیانِ قدرتِ وهم گونه ی زبان هستیم... ***
بودا: آن‌ كسي‌ كه‌ دور از من‌ مي‌زيد اما در طريق‌ راستی گام‌ مي‌زند هميشه‌ به‌ من‌ نزديك‌ است‌ ***
۱
پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۵

14- ساسانيان‌؛ فراز براي‌ فرود (روايت‌ استاد زرين‌كوب‌)

14- ساسانيان‌؛ فراز براي‌ فرود (روايت‌ استاد زرين‌كوب‌)
ساسانيان‌؛ كشمكش‌ با بزرگان‌
14-1 سلطنت‌ واقعي‌ شاپور دوم‌ از شانزده‌ سالگي‌ وي‌ آغاز شد (حدود 325). سالهايي‌ كه‌ قبل‌ از آن‌ بر خاندان‌ ساسانيان‌ گذشت‌ دوران‌ تسلط‌ بزرگان‌ بود كه‌ كشمكش‌ دائم‌ آنها نيز قدرت‌ حكومت‌ را متزلزل‌ مي‌كرد. البته‌ در كارهاي‌ جاري‌ قدرت‌ ارباب‌ مناصب‌ با اختلال‌ مواجه‌ نبود اما در مواردي‌ كه‌ حوادث‌ ناگهاني‌ روي‌ مي‌داد مقابله‌ با مشكل‌، با تأخير و مسامحه‌ ممكن‌ مي‌شد. اين‌ تأخير و مسامحه‌ در دفع‌ مشكلها به‌ جايي‌ رسيد كه‌ در آن‌ مدت‌ (325-309) حتي‌ اعراب‌ باديه‌ را از صحراهاي‌ بين‌النهرين‌ و از آن‌ سوي‌ خليج‌فارس‌ به‌ قتل‌ و غارت‌ و تاخت‌ و تاز در حريم‌ فرمانروايي‌ ايران‌ وسوسه‌ كرد. در فارس‌ از ري‌ شهر تا اردشير خوره‌ مورد تاخت‌ و تاز اعراب‌ عبدالقيس‌ و بحرين‌ واقع‌ شد و در نواحي‌ بابل‌ قبايل‌ تغلب‌ و بكربن‌ وايل‌ دست‌ به‌ قتل‌ و غارت‌ در بين‌ نواحي‌ بي‌دفاع‌ مرزي‌ گشودند. 

شاپور اولين‌ بار كه‌ خود را براي‌ در دست‌ گرفتن‌ زمام‌ قدرت‌ آماده‌ يافت‌، به‌ تنبيه‌ اعراب‌ پرداخت‌. جلوگيري‌ از تاخت‌ و تاز اعراب‌ نخستين‌ و فوري‌ترين‌ كار شاپور بود. اين‌ تاخت‌ و تازها قسمتي‌ از سواحل‌ خليج‌ فارس‌ و نواحي‌ مجاور بابل‌ و حيره‌ را دچار ناامني‌ كرده‌ بود اما نام‌ اين‌ قبايل‌ تجاوزگر در مآخذ عربي‌ به‌ احتمال‌ قوي‌ بايد از روي‌ تاخت‌ و تازهاي‌ قوم‌ در پايان‌ عهد ساسانيان‌ ساخته‌ شده‌ باشد. اين‌ تجاوزها كه‌ در مدت‌ نيابت‌ سلطنت‌ مادر شاپور و سلطه‌ي‌ بزرگان‌ بر امور سلطنت‌ بي‌مجازات‌ هم‌ ماند، اگر منجر به‌ ناخرسندي‌ مردم‌ از مجاورت‌ اعراب‌ نمي‌شد و يا در اداره‌ي‌ مملكت‌ و اجراي‌ عدالت‌ اختلالي‌ به‌ وجود نمي‌آورد آن‌ اندازه‌ خشونت‌ و قساوت‌ كه‌ شاپور در متوقف‌ كردن‌ آن‌ انجام‌ داد ضرورت‌ پيدا نمي‌كرد. در واقع‌ پادشاه‌ جوان‌ از همان‌ آغاز سلطنت‌ واقعي‌ خويش‌ در دفع‌ اين‌ تجاوزها وتنبيه‌ متجاوزان‌ اعمال‌ خشونت‌ را از حد گذرانيد. 

وي‌ با لشكري‌ بالنسبه‌ اندك‌ اما زبده‌ و كارآزموده‌ به‌ دفع‌ متجاوزان‌ پرداخت‌. نخست‌ بر سركساني‌ از آنها كه‌ قسمتهايي‌ از اراضي‌ سواحل‌ خليج‌فارس‌ را چراگاه‌ دامهاي‌ خويش‌ كرده‌ بودند تاخت‌ آورد: بسياري‌ از آنها را به‌ قتل‌ آورد، اسير كرد يا به‌ فرار واداشت‌؛ سپس‌ در آن‌ سوي‌ خليج‌ به‌ آنها حمله‌ برد: عده‌ي‌ زيادي‌ از آنها را كشت‌ يا تار و مار كرد؛ در نواحي‌ مجاور مرزهاي‌ حيره‌ و بابل‌ هم‌ به‌ آنها هجوم‌ برد: احشام‌ و اغنام‌ آنها را گرفت‌، چشمه‌ها و چاههاي‌ آب‌ آنها را به‌ خاك‌ انباشت‌، بسياري‌ از آنها را كشت‌ و بسياري‌ ديگر را به‌ اسارت‌ گرفت‌. شانه‌هاي‌ اسيران‌ را براي‌ عبرت‌ ساير رهزنان‌ سوراخ‌ كرد، از سوراخ‌ شانه‌هاشان‌ طنابت‌ گذراند و آنها را با خواري‌ به‌ بندگي‌ و بيگاري‌ گرفت‌. اين‌ طرز تنبيه‌ اعراب‌ وي‌ را در نزد ايشان‌ به‌ ذوالاكتاف‌ ملقب‌ ساخت‌ كه‌ ايرانيان‌ آن‌ را هوبه‌ سنبا خواندند - سوراخ‌ كننده‌ي‌ شانه‌ها.
اين‌ پيروزيهاي‌ آسان‌ در عين‌ آنكه‌ «بزرگان‌» را از مسامحه‌اي‌ كه‌ در دفن‌ فتنه‌ي‌ اعراب‌ كرده‌ بودند منفعل‌ و پشيمان‌ كرد، به‌ شاپور فرصت‌ داد تا به‌ تدريج‌ دستهاي‌ ناتوان‌ آنها را از كارها كوتاه‌ دارد و زمينه‌ را براي‌ تأمين‌ تفوق‌ خويش‌ بر نجبا و موبدان‌ كه‌ هنوز در وي‌ به‌ چشم‌ جواني‌ بي‌تجربه‌ مي‌نگريستند آماده‌ سازد. بدين‌سان‌ با دفع‌ كردن‌ تاخت‌ و تاز رهزنان‌ عرب‌ و محدود ساختن‌ قدرت‌ بزرگان‌، شاپور جوان‌ خود را براي‌ مقابله‌ با روم‌ هم‌ مهيا يافت‌. اين‌ رويارويي‌ كه‌ مي‌بايست‌ وهن‌ ناشي‌ از متاركه‌ي‌ مربوط‌ به‌ جنگ‌ بين‌ نرسي‌ و ديوكليسيان‌ را رفع‌ كند، براي‌ حيثيت‌ ايران‌ ضرورت‌ داشت‌ و شاپور در اولين‌ فرصت‌ كه‌ برايش‌ حاصل‌ شد بهانه‌اي‌ براي‌ شروع‌ كردنش‌ به‌ دست‌ آورد. 

ماجرا از اقدام‌ مُصرّانه‌ي‌ شاپور به‌ تعقيب‌ و آزار عيسويان‌ كشور شروع‌ شد. از وقتي‌ كه‌ قسطنطين‌ معروف‌ به‌ بزرگ‌، امپراطور روم‌، آيين‌ عيسي‌ گرفت‌، شاپور در اين‌ عدّه‌ اتباع‌ خويش‌، خاصه‌ رؤساي‌ آنها، به‌ چشم‌ عامل‌ بيگانه‌ مي‌نگريست‌. وي‌ عيسويان‌ را كه‌ در اين‌ ايام‌ نسبت‌ به‌ روم‌ احساسات‌ دوستانه‌ نشان‌ مي‌دادند كساني‌ تلقي‌ مي‌كرد كه‌ در قلمرو وي‌ مي‌زيستند و در عين‌ حال‌ دوستدار دشمن‌ وي‌ قيصر بودند. شايد تعصب‌ ضد مسيحي‌ هم‌ كه‌ شاپور در دوران‌ كودكي‌ از تلقين‌ موبدان‌ و هيربدان‌ دربار و تا حدي‌ از تأثير مادري‌ كه‌ تمايلات‌ يهودي‌ خود را پنهان‌ نمي‌كرد با آن‌ پرورش‌ يافته‌ بود نيز اين‌ سوءظن‌ وي‌ را در حق‌ عيسويان‌ تشديد مي‌كرد. به‌ همين‌ سبب‌ پادشاه‌ مزديسن‌ سعي‌ در جلوگيري‌ از نشر و نفوذ آيين‌ مسيح‌ در بين‌ مزديسنان‌ را هم‌ لازمه‌ي‌ راست‌ كيشي‌ خود مي‌شمرد. 

به‌ هر حال‌ در جستجوي‌ بهانه‌اي‌ براي‌ درگيري‌ با روم‌، محدودكردن‌ تبليغات‌ عيسويان‌ و مانع‌ آمدن‌ از توسعه‌طلبيهاي‌ كليسا را دستاويزي‌ مناسب‌ يافت‌. پس‌ فرمانهايي‌ سخت‌ در جلوگيري‌ از توسعه‌ي‌ قدرت‌ كليسا صادر كرد: مالياتهاي‌ سنگين‌ بر عيسويان‌ تحميل‌ كرد، حتي‌ اموال‌ كليساها را توقيف‌ كرد و بعضي‌ از آنها را بست‌. وقتي‌ كه‌ قسطنطين‌ امپراطور مقدس‌ مسيحي‌ كه‌ خود را حامي‌ و مدافع‌ تمام‌ عيسويان‌ مي‌پنداشت‌ بر اين‌ اقدامات‌ اعتراض‌ كرد، شاپور او را متهم‌ به‌ تحريك‌ رعاياي‌ مسيحي‌ خويش‌ و مداخله‌ در امور ايران‌ ساخت‌ و به‌ تهديد روم‌ پرداخت‌. مذاكرات‌ به‌ جايي‌ نرسيد و طرفين‌ آماده‌ي‌ جنگ‌ شدند. و در اين‌ ميان‌ مرگ‌ ناگهاني‌ قسطنطين‌ (337) برخورد را كه‌ اجتناب‌ناپذير بود يك‌ چند به‌ تأخير انداخت‌ اما پيروزي‌ را در نظر شاپور مطمئن‌تر ساخت‌. 

كنستانسيوس‌ امپراطور جديد حريفي‌ بود كه‌ شاپور پيروزي‌ بر او را آسان‌تر مي‌يافت‌. در اين‌ هنگام‌ اوضاع‌ ارمنستان‌ آشفته‌ بود و شاپور توانسته‌ بود ماد آذربايجان‌ را كه‌ در معاهده‌ي‌ نرسي‌ و ديوكليسيان‌ به‌ ارمنستان‌ داده‌ شده‌ بود، به‌ قلمرو خويش‌ ملحق‌ كند. در روم‌ هم‌ واكنشهايي‌ در مقابل‌ جنگهاي‌ قسطنطين‌ پيدا شده‌ بود. شاپور در بين‌النهرين‌ به‌ تاخت‌ و تاز پرداخت‌. نصيبين‌ را هم‌ محاصره‌ كرد (338) و بدين‌گونه‌ جنگ‌ با روم‌ كه‌ مدت‌ چهل‌ سال‌ قطع‌ شده‌ بود دوباره‌ آغاز شد. نصيبين‌ تسليم‌ نشد و كار جنگ‌ برخلاف‌ تصور شاپور طولاني‌ گشت‌. اما در ارمنستان‌ شاپور موفق‌ شد يك‌ پادشاه‌ دست‌ نشانده‌ را از همان‌ خاندان‌ اشكاني‌ بر تخت‌ بنشاند و بدين‌گونه‌ ارمنستان‌ را متحد يا منقاد خود ساخت‌ (341). 

محاصره‌ي‌ دوم‌ نصيبين‌ (346) نيز منجر به‌ فتح‌ آن‌ نشد و شاپور در نواحي‌ حديب‌ ( آديابنه‌ ) كروفري‌ كرد اما در سنجار شكست‌ خورد و پسرش‌ به‌ وضع‌ فجيعي‌ كشته‌ شد (348). چندي‌ بعد شاپور باز به‌ محاصره‌ي‌ نصيبين‌ پرداخت‌ (350) و با آنكه‌ شهر در آستانه‌ي‌ تسليم‌ واقع‌ گشت‌ باز فتح‌ آن‌ برايش‌ ممكن‌ نشد، اما وي‌ نيز محاصره‌ي‌ آن‌ را تا يك‌ چند همچنان‌ ادامه‌ داد. با اين‌ حال‌ جنگ‌ در اين‌ نواحي‌ متوقف‌ شد و جنگجويان‌ طرفين‌ از ادامه‌ي‌ آن‌ اظهار ملال‌ كردند. در واقع‌ جنگ‌ را شاپور متوقف‌ كرد اما روم‌ هم‌ با آنكه‌ قسمتي‌ از اراضي‌ بين‌النهرينش‌ را از دست‌ داده‌ بود به‌ علاقه‌ و انضباط‌ سربازانش‌ آن‌ اندازه‌ مطمئن‌ نبود كه‌ جنگ‌ را ادامه‌ دهد.
در مدت‌ متوقف‌ ماندن‌ جنگهاي‌ بين‌النهرين‌ شاپور لشكر به‌ نواحي‌ شرقي‌ كشور برد (350). با طوايف‌ خيوني‌ و سكايي‌ كه‌ هجوم‌ ايشان‌ موجد آشوب‌ و ناامني‌ در آن‌ حدود شده‌ بود جنگ‌ كرد. آنها را مطيع‌ و متحد خويش‌ ساخت‌ و از جنگجويان‌ آنها براي‌ ادامه‌ي‌ جنگ‌ با روم‌، كه‌ براي‌ او هدف‌ واقعي‌ سلطنت‌ شده‌ بود، استفاده‌ كرد. چندي‌ بعد سفيري‌ به‌ دربار كنستانسيوس‌ فرستاد و ضمن‌ نامه‌اي‌ رسمي‌ و تا حدي‌ با لحن‌ صلح‌جويانه‌ از وي‌ استرداد تمام‌ سرزمينهايي‌ را كه‌ در زمان‌ جدش‌ نرسي‌ از ايران‌ انتزاع‌ شده‌ بود مطالبه‌ كرد. امپراطور هم‌ درخواست‌ شاه‌ را رد كرد و جنگ‌ با روم‌ دوباره‌ آغاز شد (356). اين‌ بار جنگجوياني‌ از طوايف‌ خيوني‌ و آلاني‌ هم‌ به‌ عنوان‌ متحد يا مزدور در سپاه‌ شاپور جنگ‌ مي‌كردند. شاپور با سپاه‌ عظيم‌ از دجله‌ عبور كرد و باز در بين‌النهرين‌ روم‌ به‌ تاخت‌ و تاز پرداخت‌. وي‌ به‌ شهر آمِد ( آميدا ) در ديار بكر كنوني‌ حمله‌ برد و با وجود مقاومت‌ دليرانه‌ي‌ مدافعان‌، آن‌ را تسخير كرد (359). چندي‌ بعد كنستانسيوس‌ درگذشت‌ (361) و شاپور همچنان‌ تاخت‌ و تاز در اراضي‌ روم‌ را ادامه‌ داد. 

يوليانوس‌، امپراطور جديد كه‌ بر روم‌ شرقي‌ و غربي‌ فرمان‌ مي‌راند و به‌ آيين‌ شرك‌ بازگشته‌ بود، لشكر تازه‌اي‌ به‌ جنگ‌ ايران‌ آورد. همراه‌ سپاه‌ او يك‌ شاهزاده‌ي‌ ساساني‌ به‌ نام‌ هرمزد هم‌ بود كه‌ برادر ارشد شاپور بود و سالها پيش‌، از زندان‌ او گريخته‌ و به‌ روم‌ پناه‌ برده‌ بود. شاهزاده‌اي‌ اشكاني‌ نيز، ارشك‌ نام‌ با او همراه‌ بود كه‌ مدعي‌ تخت‌ و تاج‌ ارمنستان‌ بود. امپراطور مصمم‌ بود اين‌ دو شاهزاده‌ را در ايران‌ و ارمنستان‌ همچون‌ پادشاهان‌ دست‌ نشانده‌ي‌ روم‌ بر تخت‌ بنشاند. سپاه‌ يوليانوس‌ به‌ سمت‌ بابل‌ پيش‌ راند و تا حدود سلوكيه‌ و تيسفون‌ هم‌ رسيد. اما لشكري‌ نيرومند، كه‌ سرداري‌ از خاندان‌ مهران‌ در رأس‌ آن‌ بود در اين‌ نواحي‌ پيشرفت‌ او را متوقف‌ ساخت‌. در جنگي‌ كه‌ روي‌ داد يوليانوس‌ از ضربه‌ي‌ زوبين‌ يك‌ سرباز ايراني‌ كشته‌ شد (363) و نقشه‌هاي‌ دور و دراز او نقش‌ بر آب‌ گشت‌. جانشين‌ او يوويانوس‌ كه‌ از جانب‌ سربازان‌ به‌ امپراطوري‌ اعلام‌ شد چاره‌اي‌ جز عقب‌نشيني‌ نيافت‌ و با عجله‌ لشكر روم‌ را از مرزهاي‌ ايران‌ خارج‌ كرد. در معاهده‌اي‌ كه‌ به‌ دنبال‌ مذاكرات‌ به‌ امضاي‌ طرفين‌ رسيد، نصيبين‌ و سنجار به‌ ايران‌ واگذار شد، روم‌ از دخالت‌ در امور ارمنستان‌ دست‌ كشيد، گرجستان‌ و سرزمين‌ آلان‌ از تصرف‌ روم‌ خارج‌ شد، و امپراطور متعهد شد براي‌ نگهداشت‌ دربند خزر و تنگه‌ي‌ داريال‌ ساليانه‌ مبلغي‌ به‌ ايران‌ بپردازد - و اين‌ در نزد ايرانيان‌ به‌ عنوان‌ پرداخت‌ باج‌ تلقي‌ شد. 

با آنكه‌ والنسيوس‌ فرمانرواي‌ روم‌ شرقي‌، بعد از آن‌ هم‌ براي‌ مداخله‌ در امور ارمنستان‌ تلاشهاي‌ بي‌فايده‌اي‌ - از جمله‌ در 371 ميلادي‌ - انجام‌ داد، صلح‌ با روم‌ دوباره‌ (376) برقرار شد و تا سي‌ سال‌ بعد نيز معتبر ماند و طرفين‌ را از درگيري‌ مجدد مانع‌ آمد. چندي‌ بعد شاپور هم‌ درگذشت‌ (379) و سلطنت‌ هفتاد ساله‌اي‌ كه‌ با تمام‌ عمرش‌ همراه‌ بود پايان‌ يافت‌.
شاپور دوم‌ ايران‌ را به‌ مرزهاي‌ عهد شاپور اول‌ رسانيد و وهني‌ را كه‌ از شكست‌ نرسي‌ بر حيثيت‌ خاندان‌ ساسانيان‌ راه‌ يافته‌ بود از ساحت‌ آن‌ برطرف‌ كرد. جنگهاي‌ طولانيش‌ با روم‌ كه‌ قسمتي‌ از آنها جز اتلاف‌ نفوس‌ و ضايع‌ كردن‌ اموال‌ حاصلي‌ هم‌ نداشت‌، او را فرمانروايي‌ با اراده‌، بي‌تزلزل‌، و صاحب‌ تدبير نشان‌ داد. آميانوس‌مارسلانوس‌ ، صاحب‌ منصب‌ يوناني‌ زبان‌ روم‌، كه‌ شاهد قسمتي‌ از اين‌ جنگها بود، در شرحي‌ كه‌ به‌ مناسبت‌ وقايع‌ «آمد» نوشته‌ است‌، سيماي‌ او را با وقاري‌ شاهانه‌ تصوير كرده‌ است‌: با هيبت‌ و غرور فوق‌العاده‌اي‌ كه‌ جلال‌ و حشمت‌ او را بيشتر نمايان‌ مي‌سازد. شاپور به‌ قدرت‌ و شكوه‌ خويش‌ مي‌نازيد؛ بيش‌ از حد مغرور و بيش‌ از حد به‌ حفظ‌ شئون‌ سلطنت‌ خويش‌ مقيد بود؛ خاطره‌ي‌ فرمانروايي‌ پرشكوه‌ و طولانيش‌ او را در رديف‌ شاپور اول‌ يك‌ بنيان‌گذار و يك‌ محيي‌ دولت‌ نشان‌ داد؛ روح‌ تازه‌اي‌ كه‌ او در كالبد سلسله‌ي‌ ساساني‌ دميد تا مدتها همچنان‌ نگهدارنده‌ي‌ سلطنتي‌ بود كه‌ خسرو اول‌ انوشروان‌ بعد از سالها دوباره‌ آن‌ را احيا كرد. 

پس‌ از شاپور دوم‌
14-2- مع‌هذا سلطنت‌ با اقتدار و طولاني‌ او سلطنتهاي‌ كوتاه‌ و بي‌روح‌ تعدادي‌ جانشينان‌ نالايق‌ را به‌ دنبال‌ داشت‌: بعد از شاپور بر وفق‌ روايات‌، يك‌ برادر ناتني‌ او به‌ نام‌ اردشير به‌ سلطنت‌ رسيد (379). اين‌ اردشير دوم‌ كه‌ از شاپور بزرگ‌تر بود مدتها فرمانرواي‌ ولايت‌ حديب‌ (آديابنه‌) بود و در آنجا در تعقيب‌ و آزار عيسويان‌ (344 و 376) شور و حرارت‌ بسيار به‌ خرج‌ داد. البته‌ قبول‌ روايات‌ در باب‌ برادريش‌ با شاپور محل‌ ترديد است‌، حداقل‌ سكه‌هاي‌ او اين‌ روايات‌ را محل‌ ترديد مي‌سازد. تا آنجا كه‌ از اين‌ سكه‌ها بر مي‌آيد وي‌ بايد خويشاوند شاپور، اما از يك‌ شاخه‌ي‌ ديگر آل‌ ساسان‌ بوده‌ باشد. از نقش‌ برجسته‌اي‌ هم‌ در طاق‌ بستان‌ كه‌ از تاجگذاري‌ او باقي‌ است‌ بر مي‌آيد كه‌ او قبل‌ از سلطنت‌ يك‌ چند فرمانرواي‌ كوشان‌ بوده‌ است‌ و شايد سلطنت‌ او نيز تا حدي‌ مديون‌ اعمال‌ نفوذ كوشانيان‌ بوده‌ باشد. به‌ هر حال‌ ناخرسندي‌ بزرگان‌ بعد از چهارسال‌، به‌ سلطنت‌ او خاتمه‌ داد. بعد از آن‌ پسر شاپور به‌ سلطنت‌ نشست‌ كه‌ شاپور سوم‌ محسوب‌ مي‌شد. كار عمده‌ي‌ وي‌ آن‌ بود كه‌ با تئودوسيوس‌ امپراطور كنار آمد و ارمنستان‌ بين‌ دو كشور تقسيم‌ شد و سهم‌ شرقي‌ به‌ ايران‌ رسيد. در طاق‌ بستان‌، نقش‌ برجسته‌اي‌ كه‌ وي‌ و پدرش‌ را تصوير مي‌كند وي‌ را مانند پدر «ملكان‌ ملكا» در ايران‌ و انيران‌ مي‌خواند. به‌ احتمال‌ قوي‌ توفيق‌ او در الحاق‌ ارمنستان‌ به‌ ايران‌ او را در نظر بزرگان‌ شايسته‌ي‌ اين‌ عنوا كرده‌ باشد. با اين‌ همه‌ سلطنت‌ وي‌ نيز كوتاه‌ بود و پنج‌ سالي‌ بيش‌ نكشيد. بر وفق‌ روايات‌ در نخجيرگاه‌ به‌ دست‌ محافظان‌ خود، و ظاهراًبه‌ تحريك‌ نجباي‌ مخالف‌، در داخل‌ خيمه‌ي‌ خويش‌ به‌ قتل‌ رسيد. قتل‌ او هم‌ به‌ طوفاني‌ كه‌ ستون‌ خيمه‌اش‌ را كند منسوب‌ شد (388). 

بعد از وي‌ نوبت‌ به‌ برادرش‌ و رهران‌ چهارم‌ رسيد: معروف‌ به‌ بهرام‌ كرمانشاه‌ . چون‌ وي‌ در زمان‌ پدر فرمانروايي‌ كرمان‌ را داشت‌ در دوران‌ سلطنت‌ هم‌ اين‌ عنوان‌ برايش‌ باقي‌ ماند. مُهري‌ كه‌ از او باقي‌ است‌ و مربوط‌ به‌ دوران‌ بلافاصله‌ قبل‌ از سلطنت‌ اوست‌، عبارت‌ « ورهران‌ كرمان‌ ملكا » را دارد. اينكه‌ وي‌ را در برخي‌ روايات‌ عادل‌ و ستوده‌ خوانده‌اند و در روايات‌ ديگر گفته‌اند كه‌ نسبت‌ به‌ كار ملك‌ بي‌اعتنا بود، حاكي‌ از تصادم‌ بين‌ منافع‌ درباريان‌ او به‌ نظر مي‌رسد. مخالفان‌ گفته‌اند كه‌ او حتي‌ عرايض‌ و شكايتهايي‌ را هم‌ كه‌ برايش‌ فرستاده‌ مي‌شد باز نمي‌كرد و بعد از مرگش‌ نامه‌هايي‌ را كه‌ نزد او فرستاده‌ بودند ناگشوده‌ يافتند. بهرام‌ چهارم‌ به‌ وسيله‌ي‌ عده‌اي‌ از سربازان‌ خويش‌ به‌ قتل‌ رسيد (399) و به‌ نظر نمي‌آيد چنين‌ امري‌ مبني‌ بر تحريك‌ و توطئه‌ي‌ سرداران‌ يا درباريانش‌ نبوده‌ باشد. كرمانشاه‌ يازده‌ سال‌ سلطنت‌ كرد و بعد از او سلطنت‌ به‌ پسرش‌ ايزدت‌ گرد (يزدگرد) رسيد: يزدگرد اول‌ . با آنكه‌ سربازان‌ يا در واقع‌ محركان‌ آنها از سلطنت‌ پدرش‌ ناراضي‌ بودند در جلوس‌ اين‌ يزدگرد به‌ سلطنت‌ از جانب‌ مخالفان‌ اشكاني‌ پيش‌ نيامد. در واقع‌ قبل‌ از نيل‌ به‌ سلطنت‌ به‌ حسن‌ سيرت‌ و صفاي‌ عقيدت‌ معروف‌ بود و اين‌ عامل‌ عمده‌اي‌ در رضايت‌ مخالفان‌ به‌ سلطنت‌ او گشت‌. وي‌ خود را در سكه‌هاي‌ خويش‌، را مشت‌ رس‌ خواند - يعني‌ صلح‌جو. اين‌ صلح‌جويي‌ او تا حدي‌ به‌ نفع‌ روم‌ تمام‌ شد چرا كه‌ در عصر او اوضاع‌ امپراطوري‌ چنان‌ آشفته‌ بود كه‌ اگر وي‌ طبع‌ جنگ‌طلبي‌ داشت‌ فرصتهاي‌ مناسب‌ متعددي‌ براي‌ تسويه‌ي‌ حساب‌ با آن‌ امپراطوري‌ به‌ دست‌ مي‌آورد. اين‌ دوستي‌ كه‌ از عهد پدرش‌ شاپور سوم‌ شروع‌ شد وي‌ را به‌ نحو بي‌سابقه‌اي‌ مورد اعتماد و احترام‌ روم‌ ساخت‌. حتي‌ امپراطور آركاديوس‌ در وصيت‌نامه‌ي‌ رسمي‌ خويش‌ ولايت‌ و قيمومت‌ فرزند خردسال‌ خود تئودوسيوس‌ دوم‌ را كه‌ وليعهد و جانشينش‌ بود به‌ او واگذار كرد. يزدگرد هم‌ با دلسوزي‌ و جوانمردي‌ لوازم‌ اين‌ قيمومت‌ را به‌ جا آورد. نه‌ فقط‌ معتمدي‌ از دربار خويش‌ را براي‌ نظارت‌ در تربيت‌ وي‌ فرستاد و هرگونه‌ مخالفت‌ با امپراطور خردسال‌ را مخالفت‌ با ايران‌ اعلام‌ كرد، بلكه‌ خود نيز در مدت‌ سلطنت‌ از هر اقدامي‌ كه‌ مغاير با دوستي‌ روم‌ باشد خودداري‌ كرد. در مورد عيسويان‌ و پيروان‌ اديان‌ ديگر، از جمله‌ يهود، نيز تسامح‌ نسبي‌ را تا جايي‌ كه‌ منجر به‌ تجري‌ آنها نگردد مراعات‌ مي‌كرد. اما در بين‌ بزرگان‌ ايران‌، جنگبارگان‌ ارتشتاران‌ وي‌ را به‌ خاطر صلح‌طلبي‌ كه‌ داشت‌، و تعصب‌گرايان‌ موبدان‌ به‌ سبب‌ تسامحي‌ كه‌ نسبت‌ به‌ اديان‌ ديگر نشان‌ مي‌داد، در خور نكوهش‌ مي‌يافتند. 

مع‌هذا تسامح‌ او نسبت‌ به‌ عيسويان‌ و ساير اتباع‌ مبني‌ بر مصلحت‌ و تدبير بود - و در حدي‌ كه‌ قدرت‌ سلطنت‌ را به‌ خطر نيندازد رعايت‌ مي‌شد. در آغاز وي‌ با رؤساي‌ عيسويان‌ چنان‌ به‌ محبت‌ رفتار كرد كه‌ بعضي‌ از آنها وي‌ را آماده‌ي‌ تعميد يا حتي‌ «عيسوي‌ رحيم‌» پنداشتند و از وي‌ ستايش‌ بسيار كردند. اما وقتي‌ زياده‌طلبيهاي‌ ايشان‌ را مشاهده‌ كرد و شاهد بي‌حرمتي‌ ايشان‌ نسبت‌ به‌ موبدان‌ و آتشگاهها شد با شدت‌ و خشونت‌ آنها را تنبيه‌ كرد. نسبت‌ به‌ رؤساي‌ آتشگاه‌ هم‌ تا وقتي‌ آنها را از دخالت‌ در امور دولت‌ فارغ‌ يافت‌، همه‌گونه‌ حمايت‌ و علاقه‌ نشان‌ داد. وقتي‌ كه‌ تعصب‌ آنها را بر ضد عيسويان‌ موجب‌ تهديد قدرت‌ سلطنت‌ ديد با آنها به‌ خشونت‌ پرداخت‌. بدين‌گونه‌ صلابت‌ و سطوت‌ او در بين‌ رؤساي‌ عيسوي‌ و زرتشتي‌ هر دو به‌ خشونت‌ تعبير شد و عوام‌ اكثريت‌ و اقليت‌ هم‌، كه‌ هميشه‌ تابع‌ اغراض‌ رؤساي‌ حريص‌ و جاه‌طلب‌ مي‌مانند، به‌ تلقين‌ آنها وي‌ را با نظر نفرت‌ نگريستند و گنهكار (وزه‌گر) و فريبكار (دفر) خواندند. اينكه‌ وي‌ طبعاً به‌ تسامح‌ گرايش‌ داشت‌ از آنجا پيداست‌ كه‌ در حق‌ يهود هم‌ با عطوفت‌ سلوك‌ مي‌كرد و حتي‌ شوشين‌ دختر «رأس‌ جالوت‌» را هم‌ به‌ زني‌ گرفت‌. 

سلطنت‌ وي‌ بيست‌ و يك‌ سال‌ طول‌ كشيد و در پايان‌ آن‌ وي‌ نزد اكثريت‌ رعايا به‌ چشم‌ فرمانروايي‌ نگريسته‌ مي‌شد كه‌ هم‌ آتشگاه‌ او را گنهكار مي‌خواند و هم‌ كليسا! مرگ‌ مرموز او كه‌ گفته‌اند در حدود طوس‌ و به‌ قولي‌ در نواحي‌ گرگان‌ از لگد يك‌ اسب‌ آبي‌ مرد و اسب‌ هم‌ بلافاصله‌ ناپديد شد (420)، قصه‌اي‌ است‌ كه‌ از مقوله‌ي‌ خرافات‌ رؤساي‌ عوام‌ به‌ نظر مي‌آيد و بايد آن‌ را براي‌ مخفي‌ داشتن‌ جنايتي‌ عمدي‌ كه‌ موبدان‌ و ساير بزرگان‌ طرح‌ آن‌ را ريخته‌اند ساخته‌ باشند. اينكه‌ بعد از مرگ‌ او پسرش‌ شاپور را كه‌ از ارمنستان‌ به‌ دعوي‌ تاج‌ و تخت‌ پدر آمد در قصر وي‌ هلاك‌ كردند و در مقابل‌ پسر ديگرش‌ ورهران‌ - بهرام‌ - كه‌ با كمك‌ اعراب‌ حيره‌ به‌ جستجوي‌ تخت‌ و تاج‌ آمد شاهزاده‌اي‌ خسرو نام‌ را به‌ سلطنت‌ نشاندند، نشان‌ مي‌دهد كه‌ نجبا رهايي‌ از سلطه‌ي‌ يزدگرد را براي‌ خود مايه‌ي‌ خرسندي‌ مي‌ديده‌اند و لاجرم‌ دوست‌ نداشته‌اند طعمه‌ي‌ انتقام‌جويي‌ فرزندانش‌ گردند.
يزدگرد اول‌ پسرش‌ بهرام‌ (ورهران‌) را وليعهد كرده‌ بود حتي‌ به‌ همين‌ مناسبت‌ در سكه‌اي‌ هم‌ كه‌ ضرب‌ كرده‌ بود تصوير او را در آن‌ سوي‌ تصوير خويش‌ نقش‌ كرده‌ بود. اما سوءظني‌ كه‌ بر وفق‌ روايات‌، طبيعت‌ ثاني‌ يزدگرد بود علاقه‌ي‌ او را از وي‌ گردانيد و منجر به‌ آن‌ شد كه‌ تا پسر را به‌ حيره‌ نزد نعمان‌ پادشاه‌ دست‌ نشانده‌ي‌ عرب‌ كه‌ در سالهاي‌ كودكي‌ هم‌ وي‌ نزد او و در قصر موسوم‌ به‌ خورنق‌ پرورش‌ يافته‌ بود بفرستد، و به‌ گونه‌اي‌ وي‌ را به‌ آنجا تبعيد كند. بدين‌گونه‌، هنگام‌ مرگ‌ يزدگرد، پسر ديگرش‌ شاپور كه‌ فرمانرواي‌ ارمنستان‌ (ارمنان‌ شاه‌) بود و ظاهراً در نزد پدر محبوب‌تر از بهرام‌ بود، و قتل‌ او در تيسفون‌ كه‌ متعاقب‌ مرگ‌ يزدگرد بدانجا رفته‌ بود، بهرام‌ را در مطالبه‌ي‌ تخت‌ و تاج‌ موروث‌ خويش‌ از نجبا بيشتر مصمم‌ نمود. جبهه‌ي‌ بزرگان‌ دربار كه‌ خسرو نام‌ را به‌ پادشاهي‌ برداشته‌ بود و مي‌خواست‌ هرگونه‌ هست‌ اولاد يزدگرد را از سطنت‌ محروم‌ سازد، از جمله‌ شامل‌ يك‌ اسپهبد ، يك‌ پادوسپان‌ ، يك‌ لشكرنويس‌ ، يك‌ دبير ماليات‌ ارضي‌ ، و يك‌ رئيس‌ اوقاف‌ كشور بود اما اتحاديه‌ي‌ آنها در مقابل‌ منذر، امير حيره‌ يا پدرش‌ نعمان‌، كه‌ همراه‌ بهرام‌ با نيرويي‌ قابل‌ ملاحظه‌ از يك‌ دسته‌ اعراب‌ تنوخ‌ ساكن‌ حيره‌ و يك‌ دسته‌ سوار سنگين‌ اسلحه‌ي‌ ايراني‌ كه‌ در حيره‌ تحت‌ فرمان‌ بهرام‌ بود براي‌ بر تخت‌ نشاندن‌ شاهزاده‌ي‌ دست‌ پرورد خويش‌ به‌ تيسفون‌ عزيمت‌ كرد، تاب‌ مقاومت‌ نياورد. خسرو هم‌ كه‌ دست‌ نشانده‌ و مورد حمايت‌ جماعت‌ نجبا بود خود را از معركه‌ كنار كشيد و بدين‌گونه‌ سلطنت‌ بعد از يزدگرد، به‌ رغم‌ مخالفت‌ جبهه‌ي‌ بزرگان‌، به‌ پسرش‌ بهرام‌ رسيد: بهرام‌ پنجم‌ . قصه‌اي‌ كه‌ بر حسب‌ آن‌ در اختلاف‌ بين‌ بهرام‌ با بزرگان‌، تاج‌ سلطنت‌ را در بين‌ دو شير نهادند و چون‌ بهرام‌، برخلاف‌ خسرو كه‌ از مطالبه‌ي‌ تاج‌ و خطر كردن‌ براي‌ آن‌ منصرف‌ شد، شيران‌ را كشت‌ و تاج‌ را بر سر نهاد، ظاهراً به‌ قصد آن‌ جعل‌ شد تا تسليم‌شدن‌ شرم‌آور بزرگان‌ كشور را در مقابل‌ يك‌ شيخ‌ عرب‌ و يك‌ دولت‌ پوشالي‌ دست‌ نشانده‌ي‌ ايران‌ در پرده‌ي‌ ابهام‌ فروپوشانند. 

سلطنت‌ شادخوارانه‌ بهرام‌گور
14-3-
وقتي‌ كه‌ خسرو تيسفون‌ را رها كرد و با عبور از فرات‌ به‌ خاك‌ بيزانس‌ گريخت‌، بهرام‌ چوبين‌ با نصرت‌ و تأييد سپاه‌ نخبه‌اي‌ كه‌ داشت‌ از حلوان‌ به‌ تيسفون‌ وارد شد و بي‌آنكه‌ به‌ رأي‌ و تأييد بزرگان‌ اعتنا كند، تاج‌ سلطنت‌ را بر سر نهاد و به‌ نام‌ خود سكه‌ زد. سلطنت‌ او در ولايات‌ تابع‌ هم‌ تقريباً هيچ‌ جا با مخالفتي‌ جدي‌ مواجه‌ نشد و اگر موريس‌ (موريكيوس‌) امپراطور بيزانس‌ حاضر به‌ كمك‌ به‌ خسرو نمي‌شد شايد سلطنت‌ بهرام‌ پا مي‌گرفت‌ و هيچ‌كس‌ از بزرگان‌ هم‌ علاقه‌اي‌ به‌ اعاده‌ي‌ سلطنت‌ به‌ خاندان‌ ساسانيان‌ نشان‌ نمي‌داد.
بر وفق‌ روايات‌، بهرام‌ در قسمتي‌ از سالهاي‌ كودكي‌ در حيره‌ نزد نعمان‌، پدر منذر، پرورش‌ يافت‌. وي‌ غير از مهارت‌ در سواري‌ و تيراندازي‌ در آنجا در قصر و باغچه‌ي‌ باشكوه‌ خُوَرْنَقْ اوقات‌ را به‌ موسيقي‌ و شعر و شكار مي‌گذرانيد و از تأثير اين‌ تربيت‌ بعدها در دوران‌ سلطنت‌ نيز شكار دوستي‌ و عشرت‌پرستي‌ قسمتي‌ از اوقات‌ او را مستغرق‌ مي‌داشت‌. حتي‌ شاعري‌ را هم‌ كه‌ گويند به‌ خاطر اشتغال‌ به‌ آن‌ مورد ملامت‌ موبدان‌ واقع‌ شد ادامه‌ داد و بدين‌گونه‌ نمونه‌ي‌ يك‌ پادشاه‌ شادخوار خرم‌ و پرجنب‌ و جوش‌ و بي‌بند و بار را عرضه‌ كرد كه‌ در تاريخ‌ ايران‌ با تمام‌ اين‌ اوصاف‌ نظيري‌ پيدا نكرد. در حقيقت‌ به‌ سبب‌ همين‌ وحشي‌ طبعي‌، چالاكي‌ و بي‌آرامي‌ بي‌سابقه‌اش‌ بود كه‌ او را بهرام‌ گور خواندند و اين‌ نام‌ در بين‌ مردمي‌ كه‌ نام‌ گرگين‌ و شاهين‌ و گراز و گشنسب‌ و شهروراز هم‌ عنوانهاي‌ افتخارآميز بود در حق‌ وي‌ متضمن‌ هيچ‌گونه‌ قدح‌ و اهانتي‌ نبود - تا لازم‌ آيد اين‌ شهرت‌ را به‌ خاطر علاقه‌اي‌ كه‌ به‌ شكار گور داشت‌ بعدها به‌ وي‌ منسوب‌ كرده‌ باشند. به‌ احتمال‌ قوي‌ سابقه‌ي‌ تربيت‌ در نزد امراي‌ حيره‌ او را تا حدي‌ به‌ شيوه‌ي‌ اعراب‌ باديه‌ بار آورده‌ بود و همين‌ حالت‌ غيرعادي‌ كه‌ در رفتار و كردار او جلوه‌ داشت‌ و از آداب‌ و تشريفات‌ سنگين‌ و پرهيبت‌ و جلال‌ دربار ساسانيان‌ خالي‌ به‌ نظر مي‌رسيد او را در انظار عامه‌ محبوبيت‌ خاص‌ بخشيد و موضوع‌ افسانه‌هاي‌ عاميانه‌اي‌ ساخت‌ كه‌ قسمتي‌ از آنها به‌ قهرمانان‌ خيالي‌ و ناشناخته‌ي‌ قصه‌هاي‌ سرگردان‌ مربوط‌ بود. 

اينكه‌ بهرام‌ پنجم‌ در خطبه‌اي‌ كه‌ در اولين‌ روز جلوس‌ در حضور بزرگان‌ به‌ بيان‌ آورد خشونت‌ پدرش‌ را در سلوك‌ با رعيت‌ ناشي‌ از تجاوز آنها از حدود خواند، در واقع‌ اعلام‌ سياست‌ خود او بود كه‌ مي‌خواست‌ نشان‌ دهد مادام‌ كه‌ قوم‌ از گليم‌ خويش‌ پاي‌ را بيرون‌ ننهند از جانب‌ وي‌ ايمن‌ خواهند بود، و چون‌ بزرگان‌ در حد خود متوقف‌ شدند بهرام‌ هم‌ در همان‌ حد زمام‌ امور را به‌ دست‌ آنان‌ داد و لاجرم‌ به‌ خاطر تحسين‌ و رضايتي‌ كه‌ آنها در حق‌ وي‌ اظهار مي‌كردند محبوب‌ و مطبوع‌ خاص‌ و عام‌ گشت‌. ضرورت‌ مقابله‌ با تحريكات‌ و تجاوزطلبيهاي‌ رؤساي‌ كليسا كه‌ گاه‌ معارض‌ آتشگاه‌ نيز مي‌شدند بهرام‌ را از همان‌ اوايل‌ فرمانروايي‌ وي‌ به‌ تعقيب‌ و ادامه‌ي‌ سياست‌ پدرش‌ يزدگرد در مورد عيسويان‌ واداشت‌. و اين‌ معني‌ برخورد با روم‌ را كه‌ حامي‌ و محرك‌ عيسويان‌ در فتنه‌انگيزي‌ و آشوب‌طلبي‌ بود در نزد وي‌ اجتناب‌ناپذير ساخت‌. اما او ترجيح‌ داد قبل‌ از درگيري‌ با روم‌، با تنبيه‌ طوايف‌ هفطالي‌ (هياطله‌، خيونان‌) كه‌ در نواحي‌ بلخ‌ و حوالي‌ جيحون‌ و اترك‌ دوباره‌ موجب‌ ناآراميهايي‌ شده‌ بودند نخست‌ پشت‌ سر را در نواحي‌ شرقي‌ كشور، از هرگونه‌ احتمال‌ تجاوز و تحريك‌ ايمن‌ سازد. از اين‌رو با سرعت‌ عمل‌ بي‌سابقه‌ و مخصوصاً با مخفي‌ نگهداشتن‌ جهت‌ حركت‌ خويش‌ ناگهان‌ بر سر آنها تاخت‌. در ناحيه‌ي‌ كشميهن‌، در حوالي‌ مرو، خاقان‌ آن‌ را كشت‌، تاج‌ او را با اموال‌ و خزاين‌ بسيار به‌ غنيمت‌ گرفت‌ سپس‌ برادر كوچك‌ خود نرسي‌ را كه‌ در مدت‌ غيبت‌ شاه‌ از تختگاه‌ غالباً از جانب‌ وي‌ نيابت‌ سلطنت‌ داشت‌، در تمام‌ نواحي‌ شرقي‌ كشور فرمانروايي‌ داد. به‌ هر حال‌ با اين‌ حمله‌ي‌ نابيوسيده‌ چنان‌ ضربه‌اي‌ به‌ اين‌ طوايف‌ نيمه‌ وحشي‌ وارد آورد كه‌ خيونان‌ از آن‌ پس‌ تا مدتها بعد ديگر در مرزهاي‌ ايران‌ ظاهر نشدند. 

چندي‌ بعد، در دنبال‌ تحريكها و آشوبهايي‌ كه‌ منجر به‌ فرار عده‌اي‌ از عيسويان‌ ايران‌ به‌ قلمرو روم‌ شرقي‌ شد، فرستاده‌اي‌ به‌ بيزانس‌ گسيل‌ كرد و از امپراطور استرداد اين‌ فراريان‌ را مطالبه‌ نمود. تئودوسيوس‌ ، امپراطور بيزانس‌ از قبول‌ اين‌ امر امتناع‌ كرد و كار به‌ جنگ‌ كشيد (421). جنگ‌ هم‌ دو سال‌ طول‌ كشيد و حوالي‌ نصيبين‌ و حدود ارمنستان‌ صحنه‌ي‌ برخوردهاي‌ خونين‌ گشت‌. مهرنرسي‌ «ايران‌ سپاهبد» و «بزرگ‌ فرمدار» بهرام‌، كه‌ از خاندان‌ اسپنديار و صاحب‌ عالي‌ترين‌ مناصب‌ دولتي‌ در عهد بهرام‌ و پدرش‌ بود، فرمانده‌ سپاه‌ ايران‌ بود. امير حيره‌ در قسمتي‌ از اين‌ جنگها به‌ نفع‌ ايران‌ شركت‌ داشت‌. جزئيات‌ اين‌ جنگها در روايات‌ رومي‌ مأخوذ از اقوال‌ ارباب‌ كليساست‌ و چنان‌ كه‌ بايد انتظار داشت‌ از مبالغات‌ و مسامحات‌ بسيار هم‌ مشحون‌ شده‌ است‌. از جمله‌ در باب‌ تلفات‌ سپاه‌ اعراب‌ مبالغه‌اي‌ كه‌ در قولشان‌ هست‌ محل‌ ترديد است‌؛ همچنين‌ اين‌ روايت‌ كه‌ در پايان‌ جنگ‌ آكاكيوس‌ اسقف‌ آميداي‌ (آمِدْ)، هفت‌ هزار تن‌ اسير ايراني‌ را از روميها بازخريد و فديه‌ي‌ آنها را از وجوه‌ حاصل‌ از فروش‌ اواني‌ و ظروف‌ طلاي‌ كليساهاي‌ حوزه‌ي‌ اسقفي‌ خويش‌ پرداخت‌، بي‌شك‌ مجعول‌ و ناظر به‌ نشان‌ دادن‌ اهميت‌ كليسا و قدرت‌ رؤساي‌ آن‌ است‌. 

به‌ هر حال‌ پيداست‌ كه‌ جنگ‌ دو ساله‌ به‌ نتيجه‌اي‌ منجر نشد. لاجرم‌ فرستاده‌ي‌ روم‌ براي‌ مذاكره‌ به‌ لشكرگاه‌ بهرام‌ آمد و قراري‌ براي‌ مصالحه‌ داده‌ شده‌. در اين‌ مصالحه‌ مقرر گشت‌ هيچ‌ يك‌ از طرفين‌ در قلمرو خويش‌ متعرض‌ و مزاحم‌ عقايد و مراسم‌ پيروان‌ آيين‌ طرف‌ ديگر نشود. قراري‌ هم‌ كه‌ بيزانس‌ براي‌ پرداخت‌ مبلغي‌ جهت‌ حفظ‌ معابر قفقاز در مقابل‌ طوايف‌ هون‌ و آلان‌ پذيرفته‌ بود تجديد شد. پرداخت‌ ساليانه‌ي‌ اين‌ مبلغ‌ را ايرانيان‌ نوعي‌ باج‌ تلقي‌ مي‌كردند و روميها هم‌چون‌ به‌ همين‌ چشم‌ در اين‌ پرداخت‌ مي‌نگريستند در هر فرصت‌ مي‌كوشيدند از تأديه‌ي‌ آن‌ شانه‌ خالي‌ كنند. بعد از پيروزي‌ بر هياطله‌ و مصالحه‌ با روم‌، باقي‌مانده‌ي‌ سلطنت‌ بهرام‌ غالباً صرف‌ تفريح‌ و عشرت‌جويي‌ شد. فقط‌ چند سالي‌ قبل‌ از پايان‌ عمر، ارمنستان‌ را به‌ صورت‌ ايالت‌ تابع‌ به‌ ايران‌ ملحق‌ كرد (429). يك‌ بار هم‌ طوايف‌ ديلم‌ را كه‌ در مقابل‌ او سر به‌ طغيان‌ برآورده‌ بودند به‌ انقياد آورد. پادشاه‌ ايشان‌ را اسير كرد و بعد خلعت‌ داد و به‌ ولايت‌ خود بازفرستاد. بهرام‌، چنان‌ كه‌ از روايت‌ شاهنامه‌ برمي‌آيد، ظاهراً به‌ مرگ‌ طبيعي‌ درگذشت‌ (438). قصه‌اي‌ كه‌ بر حسب‌ آن‌ در پي‌ گوري‌ اسب‌ تاخت‌ و در گودالي‌ ناپديد شد ظاهراً بايد بعدها به‌ مناسبت‌ علاقه‌ي‌ او به‌ گور و بيابان‌، از روي‌ آنچه‌ درباب‌ فرجام‌ كار نواده‌اش‌ پيروز گفته‌ مي‌شد جعل‌ شده‌ باشد. علاقه‌ي‌ او به‌ شعر و موسيقي‌، كه‌ شايد تا حدي‌ خود آن‌ به‌ سابقه‌ي‌ تربيت‌ او در نزد اعراب‌ باديه‌ مربوط‌ باشد، نيز سبب‌ شده‌ است‌ كه‌ درباره‌ي‌ عشق‌ او به‌ عشرت‌ و تفريح‌ مبالغه‌ نمايند. اينكه‌ او لوريان‌ (لوليان‌) را از هند به‌ ايران‌ جلب‌ كرد و سبب‌ شد تا عامه‌ي‌ خلق‌ هم‌ مثل‌ پادشاهان‌ و بزرگان‌، از طريق‌ سماع‌ اين‌ خنياگران‌ دوره‌ گرد، از لذتهاي‌ موسيقي‌ و شاديهاي‌ زندگي‌ بهره‌ي‌ تمام‌ عايد نمايند ظاهراً بايد از همين‌ مبالغه‌ ناشي‌ باشد. 

مرگ‌ بهرام‌گور - سلطنت‌ يزدگرد دوم‌
14-4- بعد از او پسرش‌ يزدگرد دوم‌ به‌ سلطنت‌ رسيد و در جانشيني‌ پدر با مدعي‌ و مخالفي‌ هم‌ مواجه‌ نشد. اولين‌ كاري‌ كه‌ يزدگرد بدان‌ دست‌ زد حمله‌ به‌ مرزهاي‌ بيزانس‌ بود. سپاه‌ روم‌ شرقي‌ از اواخر عهد پدرش‌ بهرام‌ در آن‌ سوي‌ نواحي‌ مرزي‌ نصيبين‌ باقي‌ مانده‌ بود و قلعه‌ها و استحكامات‌ تازه‌اي‌ به‌ وجود آورده‌ بود. يزدگرد براي‌ آنكه‌ به‌ روميها فرصت‌ تهاجم‌ به‌ نصيبين‌ را ندهد، خود به‌ مرزهاي‌ دشمن‌ تعرض‌ كرد (442). در سپاه‌ او غير از لشكريان‌ ايراني‌، دسته‌هايي‌ از خيونان‌، از اعراب‌ و از ساير اقوام‌ غير ايراني‌ نيز وجود داشت‌. سپاه‌ بيزانس‌ غافلگير شد و اگر نزول‌ باران‌ و تگرگ‌ شديد مانع‌ پيشرفت‌ يزدگرد نشده‌ بود، مقابله‌ با وي‌ براي‌ روميها دشوار مي‌شد. امپراطور تئودوسيوس‌ تقاضاي‌ صلح‌ كرد و سردار او آناطوليوس‌ تنها و پياده‌ براي‌ اظهار اين‌ تقاضا به‌ لشكرگاه‌ يزدگرد آمد. مذاكرات‌ به‌ امضاي‌ معاهده‌ي‌ صلح‌ انجاميد و در ضمن‌ آن‌ طرفين‌ موافقت‌ كردند در مجاورت‌ مرزهاي‌ يكديگر استحكامات‌ تازه‌ نسازند. چون‌ رسم‌ روميها آن‌ بود كه‌ با ايجاد استحكامات‌ در مجاورت‌ مرزهاي‌ خويش‌، قلمرو خود را به‌ هنگام‌ فرصت‌ در داخل‌ خاك‌ همسايه‌ توسعه‌ دهند، الزام‌ آنها به‌ اين‌ تعهد حاكي‌ از دقت‌ نظر و دورانديشي‌ يزدگرد در مسائل‌ نظامي‌ و سياسي‌ به‌ نظر مي‌رسد. اما اينكه‌ او با وجود پيشرفتهايي‌ كه‌ در خاك‌ دشمن‌ كرد بي‌هيچ‌ انگيزه‌ي‌ ديگر و با مجرد درخواست‌ صلح‌ امپراطور از داخل‌ قلمرو بيزانس‌ عقب‌ نشست‌ بايد به‌ سبب‌ وصول‌ خبرهايي‌ بوده‌ باشد كه‌ از بروز اغتشاشات‌ در نواحي‌ شرقي‌ كشور به‌ او رسيده‌ بود. به‌ همين‌ سبب‌ بود كه‌ بلافاصله‌ بعد از خاتمه‌ي‌ مذاكرات‌ با روم‌ وزير و بزرگ‌ فرمدار سالخورده‌ي‌ خويش‌ مهرنرسي‌ را به‌ نيابت‌ گماشت‌ و خود براي‌ رفع‌ غائله‌ عزيمت‌ ولايت‌ پارت‌ كرد (443). اغتشاشات‌ در نواحي‌ مجاور مرزهاي‌ گرگان‌ و بيابان‌ خوارزم‌ روي‌ داده‌ بود و در اين‌ نواحي‌ تاخت‌ و تاز اقوام‌ كيدار و خيون‌ امنيت‌ و آبادي‌ پارت‌ و ولايات‌ مجاور را به‌ سختي‌ تهديد مي‌كرد. يزدگرد نيروي‌ خود را در نيشاپور (ابرشهر) متمركز ساخت‌ و از آنجا مدتها با اين‌ قبايل‌ جنگيد. بالاخره‌ بعد از چند سال‌ لشكركشيهاي‌ مستمر در آن‌ حدود از جيحون‌ عبور كرد، طوايف‌ متجاوز را شكست‌ سخت‌ داد و به‌ عقب‌نشيني‌ به‌ صحراهاي‌ ماوراءالنهر واداشت‌ (ح‌ 450). 

دلمشغولي‌ ديگري‌ كه‌ از اين‌ پس‌ براي‌ وي‌ پيش‌ آمد بي‌اعتمادي‌ نسبت‌ به‌ عيسويان‌ سپاه‌ خويش‌ بود كه‌ در طي‌ جنگ‌ با خيونان‌ خاطرش‌ را دچار دغدغه‌ ساخت‌. از اين‌رو در بازگشت‌ از اين‌ لشكركشي‌ عيسويان‌ را از سپاه‌ خويش‌ اخراج‌ كرد و عده‌اي‌ از بزرگان‌ را كه‌ تمايلات‌ عيسوي‌ نشان‌ داده‌ بودند در نواحي‌ ماد و بابل‌ توقيف‌ نمود و به‌ انكار آيين‌ عيسي‌ و تَبّريْ از آن‌ الزام‌ كرد. اما عيسويان‌، مخصوصاً كساني‌ از آنها كه‌ اهل‌ كليسا بودند، در مقابل‌ آزار و شكنجه‌ مقاومت‌ كردند، در آيين‌ خويش‌ استوار ماندند و غالباً با عقوبت‌ بسيار كشته‌ شدند. در همين‌ اوقات‌ تعقيب‌ و آزار عيسويان‌ ارمنستان‌ هم‌ تشديد و دنبال‌ شد. در حقيقت‌ پيشرفت‌ آيين‌ عيسي‌ در اين‌ سرزمين‌ از مدتها قبل‌ سلطه‌ي‌ ايران‌ را در اين‌ ولايت‌ - كه‌ به‌ قلمرو ساسانيان‌ الحاق‌ شده‌ بود - متزلزل‌ و بي‌ثبات‌ نشان‌ مي‌داد و يزدگرد مثل‌ وزير سالخورده‌ي‌ خويش‌ مهرنرسي‌ ضرورت‌ سعي‌ در جلوگيري‌ از توسعه‌ي‌ تبليغات‌ عيسوي‌ را در اين‌ حدود براي‌ حفظ‌ سلطه‌ي‌ ايران‌ در آن‌ سرزمين‌ لازم‌ مي‌يافت‌. مهرنرسي‌ ، كه‌ در اين‌ زمينه‌ معتقد به‌ اعمال‌ تضييق‌ بود، ضمن‌ فرماني‌ كه‌ از جانب‌ شاه‌ به‌ نجباي‌ ارمنستان‌ ابلاغ‌ كرد كوشيد تا با تقرير مذهب‌ زرتشتي‌ - در واقع‌ طريقه‌ي‌ زرواني‌ - برتري‌ آيين‌ رسمي‌ كشور را بر عقايد اقليت‌ عيسوي‌ به‌ آنها نشان‌ دهد و ايشان‌ را به‌ ترك‌ آن‌ آيين‌ تشويق‌ يا الزام‌ نمايد. اما واكنش‌ آنها در مقابل‌ اين‌ فرمان‌، اهانت‌ و تكذيب‌ نسبت‌ به‌ آيين‌ رسمي‌ كشور بود و لاجرم‌ يزدگرد با وجود گرفتاريهايي‌ كه‌ در جنگ‌ با طوايف‌ شرقي‌ داشت‌ و اعمال‌ تضييق‌ نسبت‌ به‌ نجباي‌ ارامنه‌ اصرار و خشونت‌ ورزيد. روحانيان‌ قوم‌ بر ضد ايران‌ حكم‌ جهاد دادند و ارمنستان‌ سر به‌ شورش‌ برداشت‌ و از امپراطور بيزانس‌ هم‌ استمداد كرد. اما بيزانس‌ در آن‌ ايام‌ خود در معرض‌ تهديد طوايف‌ « هون‌ » بود و نمي‌توانست‌ به‌ شورشيان‌ كمك‌ كند. يزدگرد كه‌ طوايف‌ شرقي‌ را مغلوب‌ كرده‌ بود، با وجود گرفتاريهايي‌ كه‌ باز در آن‌ نواحي‌ داشت‌ لشكر به‌ ارمنستان‌ برد، شورشيان‌ را در جنگي‌ سخت‌ مغلوب‌ كرد و عده‌اي‌ از رؤساي‌ آنها را با روحانيان‌ ارمني‌ به‌ زندان‌ انداخت‌، مرزبان‌ تازه‌اي‌ هم‌ به‌ آن‌ ولايت‌ فرستاد (451 ميلادي‌). 

اما اين‌ فشارها مانع‌ از ادامه‌ي‌ نفوذ آيين‌ عيسوي‌ در ارمنستان‌ نشد. يزدگرد هم‌ در سالهاي‌ آخر سلطنت‌ باز با كيداريان‌ كه‌ با عبور از جيحون‌، نواحي‌ شرقي‌ كشور را دستخوش‌ ناآرامي‌ ساخته‌ بودند درگيري‌ داشت‌. بالاخره‌ بعد از نوزده‌ سال‌ سلطنت‌، عمرش‌ پايان‌ يافت‌ (457). وي‌ با آنكه‌ در آنچه‌ به‌ سياست‌ ديني‌ مربوط‌ مي‌شد سختگيري‌ و تعصب‌ داشت‌، نسبت‌ به‌ اكثريت‌ رعايا خود را عادل‌، رحيم‌ و معتدل‌ نشان‌ مي‌داد. علاقه‌ به‌ مسائل‌ مذهبي‌ كه‌ او را به‌ مطالعه‌اي‌ در آيين‌ عيسي‌ هم‌ رهنمون‌ شد، اعتقاد او را در آيين‌ خويش‌ راسخ‌تر كرد. همين‌ معني‌ بود كه‌ او را نه‌ فقط‌ به‌ تعقيب‌ نصاري‌ واداشت‌ بلكه‌ حتي‌ به‌ ايذاء و تعقيب‌ يهود هم‌ وادار كرد. بر وفق‌ روايات‌ بعضي‌ مآخذ ارمني‌، يزدگرد دختر خود را به‌ زني‌ گرفت‌ اما چندي‌ بعد او را كشت‌ و ظاهراً اين‌ ماجرا تعادل‌ روحي‌ او را به‌ هم‌ زد و او را به‌ تعدي‌ و آزار رعايا واداشت‌. در صحت‌ روايت‌ ترديد است‌، هر چند در آن‌ ايام‌ نه‌ اين‌ ازدواج‌ مخالف‌ شريعت‌ قوم‌ بود نه‌ آن‌ جنايت‌ از يك‌ فرمانرواي‌ مستبد غرابت‌ داشت‌. با اين‌ همه‌، زن‌ يزدگرد كه‌ مدتها بعد از خود او زنده‌ بود دينك‌ نام‌ داشت‌ و در مدتي‌ كه‌ بين‌ پسران‌ يزدگرد، هرمزد سوم‌ و پيروز، بر سر سلطنت‌ كشمكش‌ در جريان‌ بود، با عنوان‌ ملكه‌ در تيسفون‌ به‌ نيابت‌ سلطنت‌ اشتغال‌ داشت‌. مُهري‌ كه‌ از او در دست‌ است‌ او را ملكه‌ي‌ ملكه‌ها (بانبشنانْ بانبشن‌) مي‌خواند. 

سلطنت‌ پيروز
14-5- بعد از يزدگرد دوم‌ پسر كوچكترش‌ هرمزد - هرمزد سوم‌ - به‌ سلطنت‌ نشست‌. اما پسر بزرگ‌ترش‌ پيروز مدعي‌ او شد و چون‌ هرمزد هم‌ نتوانست‌ پشتيباني‌ بزرگان‌ را براي‌ خود حفظ‌ كند، پيروز از حمايت‌ آنها برخوردار شد. به‌ هر حال‌ در پايان‌ دو سال‌ سلطنت‌ نااستوار (9-457) هرمزد با مخالفت‌ سپاه‌ مواجه‌ شد. اسپهبد رهام‌، از نجباي‌ خاندان‌ مهران‌ كه‌ سردار سپاه‌ پيروز بود وي‌ را مغلوب‌ و اسير كرد. بعد هم‌ او را كشت‌ و پيروز را بر تخت‌ نشاند.
بيست‌ و پنج‌ سال‌ سلطنت‌ پيروز تقريباً يك‌ سره‌ در گرفتاريهاي‌ بي‌سرانجام‌ گذشت‌ و با اين‌ حال‌ او در تمام‌ اين‌ مدت‌ خود را فرمانروايي‌ با عزم‌ و نستوه‌ نشان‌ داد. براي‌ غلبه‌ بر هرمزد هم‌ تكيه‌گاه‌ او ناخرسندي‌ بزرگان‌ از هرمزد بود. روايتي‌ كه‌ بر وفق‌ آن‌ وي‌ به‌ نزد خاقان‌ هياطله‌ (هفطالها) رفت‌ و با كمك‌ او بعد از دو سال‌ به‌ تخت‌ نشست‌، ظاهراً از قصه‌ي‌ حال‌ پسرش‌ قباد ( كواذ ) بايد اخذ شده‌ باشد؛ چرا كه‌ در پايان‌ عهد يزدگرد هفطاليها هنوز به‌ حدود مرزهاي‌ شرقي‌ ايران‌ نيامده‌ بودند و طوايف‌ مجاور ايران‌ كيداريها و خيونان‌ بودند. پيروز هم‌ با وجود پشتيباني‌ نجبا براي‌ غلبه‌ بر برادر به‌ كمك‌ خاقان‌ هياطله‌ يا سركرده‌ي‌ كيداريها نيازي‌ نداشت‌. به‌ هر تقدير، در مدت‌ جنگ‌ برادران‌، مادر آنها دينك‌ در تيسفون‌ نيابت‌ سلطنت‌ داشت‌ و اگر آن‌ خبر كه‌ گفته‌اند پيروز بعد از غلبه‌ بر هرمزد او را عفو كرد و از كشتنش‌ درگذشت‌ درست‌ باشد، به‌ احتمال‌ قوي‌ بايد از وساطت‌ ملكه‌ ناشي‌ باشد. پيروز در آغاز سلطنت‌ با طغيان‌ واچه‌، فرمانرواي‌ محلي‌ ناحيه‌ي‌ واقع‌ بين‌ رودكُرْ و درياي‌ خزر، درگير شد كه‌ در فترت‌ ناشي‌ از اختلاف‌ هرمزد و پيروز داعيه‌ي‌ استقلال‌ يافته‌ بود. واچه‌ خواهرزاده‌ي‌ پيروز بود اما چون‌ در دعوي‌ خويش‌ اصرار ورزيد با لشكركشي‌ پيروز مواجه‌ شد و شاه‌ جديد به‌ غلبه‌ سرزمين‌ او را دوباره‌ به‌ قلمرو خويش‌ الحاق‌ كرد. سلطنت‌ پيروز، از جانب‌ نجبا و موبدان‌ مورد حمايت‌ واقع‌ شد، خاصه‌ كه‌ او در مقابل‌ روحانيون‌ زرتشتي‌ خود را به‌ الزام‌ تسامح‌ در مورد پيروان‌ اديان‌ ديگر ناچار نديد؛ در واقع‌ چون‌ در كشمكش‌ مذهبي‌ مربوط‌ به‌ وحدت‌ يا تعدد طبيعت‌ در وجود مسيح‌، نصاراي‌ ايران‌ قول‌ نسطوريوس‌ را كه‌ قائل‌ به‌ تجزي‌ دو طبيعت‌ لاهوت‌ و ناسوت‌ بود پذيرفتند، و بدين‌گونه‌ از آيين‌ ارتدوكس‌ ملكايي‌ كه‌ شامل‌ نظر مخالف‌ بود و كليساي‌ بيزانس‌ همان‌ را مذهب‌ رسمي‌ كرده‌ بود جدا شدند، عيسويان‌ ايران‌ كه‌ از آن‌ پس‌ نسطوري‌ خوانده‌ شدند در اين‌ ايام‌ ديگر هواخواه‌ روم‌ محسوب‌ نمي‌شدند، لاجرم‌ بيزانس‌ به‌ بهانه‌ي‌ حمايت‌ آنها در امور ايران‌ مداخله‌ نمي‌كرد و به‌ همين‌ سبب‌ آنها نيز از جانب‌ موبدان‌ به‌ چشم‌ طرفداران‌ آيين‌ دشمن‌ نگريسته‌ نمي‌شدند، و دربار و نجبا احياناً از آنها حمايت‌ هم‌ مي‌كردند. اما نسبت‌ به‌ يهود احساسات‌ خصمانه‌اي‌ بالا گرفت‌ و پيروز نيز براي‌ جلوگيري‌ از آن‌ محتاج‌ اقدام‌ نشد، چرا كه‌ طولي‌ نكشيد و خود به‌ خود فروكش‌ كرد. موجب‌ بروز اين‌ احساسات‌ انتشار اين‌ خبر بود كه‌ يهود دو تن‌ از موبدان‌ را زنده‌ پوست‌ كنده‌اند. در ولايت‌ ماد، مخصوصاً نواحي‌ اصفهان‌ كه‌ از همان‌ ايام‌ تعداد يهود آنجا قابل‌ ملاحظه‌ بود، انتشار اين‌ خبر يك‌ چند موجب‌ تعقيب‌ و آزار شديد قوم‌ شد كه‌ البته‌ دوام‌ نيافت‌ و بهانه‌اي‌ براي‌ ايجاد اختلاف‌ بين‌ روحانيان‌ و پادشاه‌ نگشت‌. 

مشكل‌ عمده‌اي‌ كه‌ پيروز از لحاظ‌ داخلي‌ با آن‌ مواجه‌ گشت‌، بروز خشكسالي‌ و قحطي‌ ناگهاني‌ و طولاني‌ بود كه‌ اوايل‌ سلطنت‌ او روي‌ داد و محنتي‌ سخت‌ پيش‌ آورد. خشكسالي‌ هفت‌ سال‌ طول‌ كشيد و پيروز كه‌ شاهد سختي‌ حال‌ مردم‌ بود براي‌ تخفيف‌ آلام‌ قوم‌ همه‌ گونه‌ سعي‌ و همت‌ به‌ كار برد. به‌ قول‌ طبري‌، مورخ‌ معروف‌، نه‌ فقط‌ ماليات‌ را ايشان‌ برگرفت‌ بلكه‌ اندوخته‌ي‌ انبارها و خزاين‌ را هم‌ ميان‌ آنها توزيع‌ كرد. حتي‌ غله‌ و خوردني‌ از بعضي‌ سرزمينهاي‌ دور و نزديك‌ هم‌ به‌ ايران‌ آورد. بدين‌گونه‌ تلفات‌ انساني‌ را به‌ حداقل‌ رسانيد و روايت‌ طبري‌ كه‌ مي‌گويد در آن‌ مدت‌ جز يك‌ تن‌ هيچ‌كس‌ از تنگدستي‌ نمرد، رمزي‌ از همين‌ معني‌ است‌. تشريفات‌ جشن‌ آبريزگان‌ ، چنان‌ كه‌ از بعضي‌ روايات‌ برمي‌آيد، ظاهراً بايد به‌ ياد باراني‌ باشد كه‌ بعد از سالها قحطي‌ و خشكسالي‌ خاك‌ كشور را در اين‌ ايام‌ سيراب‌ كرد. 

در دنبال‌ قحطي‌ و خشكسالي‌، پيروز گرفتار هجوم‌ دشمن‌ شد: طوايف‌ هفطال‌ (هياطله‌) كه‌ در همان‌ ايام‌ به‌ نواحي‌ طخارستان‌ و كوشان‌ رسيده‌ بودند، كيداريان‌ را از آن‌ حدود به‌ حوالي‌ رُخَجْ و بلوچستان‌ رانده‌ بودند و خود در آن‌ نواحي‌ جاي‌ ايشان‌ را گرفته‌ بودند. اين‌ طوايف‌ موج‌ تازه‌اي‌ از خيونان‌ (هونهاي‌ سفيد) بودند و از همان‌ آغاز ورود به‌ نواحي‌ مجاور در مرزهاي‌ شرقي‌ ايران‌ بناي‌ تاخت‌ و تاز را هم‌ گذاشتند. تاخت‌ و تاز آنها مكرر شد و امنيت‌ و آرامش‌ نواحي‌ شرقي‌ را مختل‌ كرد. پيروز ناچار شد با آنها جنگ‌ كند و چند بار نيز بر آنها غلبه‌ يافت‌. خوشبختي‌ وي‌ در اين‌ بود كه‌ در اين‌ ايام‌ بيزانس‌ خود گرفتار دشواريهاي‌ داخلي‌ و تهديد هونهاي‌ غربي‌ بود، و درگيري‌ پيروز در نواحي‌ شرقي‌، مرزهاي‌ غربي‌ او را در خطر تجاوز روميها نمي‌انداخت‌. به‌ هر حال‌ در يك‌ لشكركشي‌ كه‌ پيروز براي‌ دفع‌ هياطله‌ به‌ نواحي‌ شرقي‌ كرد، بر اثر اغواي‌ جاسوس‌ دشمن‌ - كه‌ نقشي‌ شبيه‌ بدان‌ چه‌ در عهد داريوش‌ به‌ سردار او زوپيروس‌ در فتح‌ بابل‌ منسوب‌ شد بر عهده‌ گرفت‌ به‌ محاصره‌ي‌ دشمن‌ افتاد. اخشنواز، پادشاه‌ هياطله‌، وي‌ را در مقابل‌ تعهد غرامت‌ و فديه‌ آزاد كرد اما پسرش‌ كواذ (قباد) را براي‌ دريافت‌ اين‌ فديه‌ به‌ عنوان‌ گروگان‌ در نزد خود نگه‌ داشت‌. معاهده‌اي‌ هم‌ كه‌ براي‌ صلح‌ امضا شد مرز دو كشور را طوري‌ تعيين‌ كرد كه‌ ادامه‌ي‌ آن‌ براي‌ پيروز نوعي‌ خفت‌ و اهانت‌ بود. پرداخت‌ مبلغي‌ كه‌ پيروز به‌ عنوان‌ فديه‌ و غرامت‌ برعهده‌ گرفته‌ بود، براي‌ كشوري‌ كه‌ تازه‌ از يك‌ قحطي‌ و خشكسالي‌ طولاني‌ بيرون‌ آمده‌ بود، دشواري‌ داشت‌. اما با آنكه‌ پيروز غرامت‌ را پرداخت‌، پسرش‌ كواذ آزاد نشد و اخشنواز وي‌ را همچنان‌ نزد خود نگه‌ داشت‌. در نواحي‌ شرقي‌ كشور تاخت‌ و تاز هياطله‌ ادامه‌ يافت‌ و تحمل‌ آن‌ براي‌ ايران‌ غيرممكن‌ شد. پيروز دوباره‌ خود را ناچار به‌ لشكركشي‌ به‌ نواحي‌ شرقي‌ يافت‌ و در دربار او كساني‌ كه‌ با هفطاليان‌ مربوط‌ بودند يا از غلبه‌ي‌ احتمالي‌ آنها بيم‌ داشتند وي‌ را از اين‌ كار بر حذر داشتند. اما اجتناب‌ از جنگ‌ ممكن‌ نشد، و اخشنواز كه‌ به‌ رسم‌ سكاها و هونها تاكتيك‌ «زمين‌ سوخته‌» را در مقابل‌ سپاه‌ پيروز پيش‌ گرفت‌، او را با جنگ‌ و گريز به‌ داخل‌ سرزمينهاي‌ بياباني‌ و ناشناس‌ كشاند. بعد هم‌، سپاه‌ پيروز در طي‌ پيشرويهاي‌ خويش‌ در خندق‌ سرپوشيده‌اي‌ كه‌ اخشنواز بر سر راه‌ آن‌ تعبيه‌ كرده‌ بود افتاد و پيروز نيز با آنها درون‌ خندق‌ جان‌ داد (484). غنايم‌ فراوان‌، از جمله‌ اسناد و دفاتر ديواني‌، با اسيران‌ بسيار كه‌ موبدان‌ و عده‌اي‌ از زنان‌ حرم‌ نيز در آن‌ ميان‌ بودند به‌ جنگ‌ اخشنواز افتاد. از جسد پيروز هم‌ نشاني‌ به‌ دست‌ نيامد و بدين‌گونه‌ فرجام‌ كار او در رمز و ابهام‌ ماند. 

پس‌ از پيروز
14-6- با مرگ‌ پيروز كشور در هرج‌ و مرج‌ فرو رفت‌. در نواحي‌ شرقي‌ هياطله‌ تا مروالرود و هرات‌ پيش‌ آمدند. در نواحي‌ غربي‌ از بين‌ رفته‌ سپاه‌ كه‌ همراه‌ پادشاه‌ ناپديد شده‌ بودند ناامنيها و نوميديهاي‌ سخت‌ به‌ وجود آورد. اما زرمهر، معروف‌ به‌ سوخرا ، از خاندان‌ قارن‌ به‌ مجرد آگهي‌ از مرگ‌ پيروز خود را از ارمنستان‌ به‌ تيسفون‌ رسانيد و به‌ كمك‌ شاهپور رازي‌، اسپهبد خاندان‌ قارن‌، بلاش‌ نام‌ برادر پيروز را بر تخت‌ نشاند و با تهديد و تطميع‌ هياطله‌ را از ادامه‌ي‌ تجاوز در داخل‌ خاك‌ ايران‌ بازداشت‌. بدين‌گونه‌ بلاش‌ برادر پيروز به‌ جاي‌ او سلطنت‌ يافت‌ و كواذ پسر او همچنان‌ در نزد هياطله‌ باقي‌ ماند. حتي‌ با آنكه‌ زرمهر اسناد و دفاتر پيروز و اسيران‌ حرم‌ او را با قسمتي‌ از غنايم‌ و خزاين‌ او، از اخشنواز باز پس‌ گرفت‌، كواذ در نزد پادشاه‌ هياطله‌ باقي‌ ماند - و شايد بعد از جلوس‌ بازگشت‌ خود را هم‌ به‌ تيسفون‌ خالي‌ از خطر نمي‌يافت‌. 

اما بلاش‌ در آغاز سلطنت‌ (484) با معارضه‌ي‌ برادرزاده‌ي‌ خود زرير (زره‌، زارن‌) مواجه‌ شد كه‌ با كمك‌ زرمهر و مساعدت‌ واهان‌ ، سردار ارمني‌، بر او غالب‌ آمد و به‌ غايله‌ي‌ او خاتمه‌ داد. در مورد هياطله‌ (هفطاليان‌) هم‌ به‌ كمك‌ زرمهر به‌ هرگونه‌ بود آنها را از ادامه‌ي‌ مداخله‌ در امور كشور مانع‌ آمد و اسيران‌ حرم‌ را با قسمتي‌ از غنايم‌ و اسناد از آنها بازستاند.
سلطنت‌ خسرو سي‌ و هشت‌ سال‌ طول‌ كشيد و تجسم‌ استبداد و غرور و تجمل‌ بود. جنگهاي‌ او، كه‌ جز هوس‌ و غرور هيچ‌ محرك‌ ديگر نداشت‌، كشورش‌ را فقير، بي‌خون‌، و ويران‌ كرد. عشرت‌جويي‌ او كه‌ به‌ ايجاد حرمسرايي‌ فوق‌العاده‌ وسيع‌ منجر شد موجب‌ عمده‌ي‌ احتراز شخص‌ او از شركت‌ در اين‌ جنگها شد. هزارها زن‌ و دختر آزاد و بنده‌ در حرمخانه‌ي‌ بسيار وسيع‌ او وجود داشت‌. اعتقاد او به‌ خرافات‌ منجمان‌ و غيبگويان‌ و فالگيران‌ كه‌ بارها او را در اخذ تصميمهاي‌ قاطع‌ مردد داشت
براي‌ ترميم‌ خزانه‌، كه‌ قحطي‌ طولاني‌ و پرداخت‌ غرامت‌ آن‌ را خالي‌ كرده‌ بود، به‌ تشويق‌ كشاورزي‌ اهتمام‌ كرد و صاحبان‌ اراضي‌ را به‌ كشت‌ و آباداني‌ الزام‌ نمود. نسبت‌ به‌ عيسويان‌ ايران‌، چون‌ آنها را از اتهام‌ ارتباط‌ با بيزانس‌ مُبّري‌' مي‌ديد، به‌ رفق‌ و مدارا سلوك‌ كرد. در مورد مسيحيهاي‌ ارمنستان‌ هم‌ به‌ جهت‌ كمكهايي‌ كه‌ واهان‌، سردار آنها، در رفع‌ غايله‌ي‌ زرير به‌ وي‌ كرده‌ بود تسامح‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ نشان‌ داد. با اين‌ حال‌، عدالت‌جويي‌ و تسامحگرايي‌ او بيش‌ از آن‌ بود كه‌ نجبا و موبدان‌ در چنان‌ روزهاي‌ آشفته‌اي‌ از عهده‌ي‌ تحمل‌ آن‌ برآيند. نجباي‌ لشكري‌، بدان‌ سبب‌ كه‌ خزانه‌ي‌ وي‌ قادر به‌ پرداخت‌ مواجب‌ لشكر نبود، و روحانيان‌، بدان‌ سبب‌ كه‌ تسامح‌ ديني‌ و بي‌مبالاتي‌ وي‌ را در مراسم‌ مذهبي‌ نمي‌پسنديدند از وي‌ هر روز بيش‌ از پيش‌ ناخرسندي‌ پيدا مي‌كردند. به‌ علاوه‌، در آن‌ ايام‌ كه‌ صلح‌ پايدار با هياطله‌ براي‌ دستيابي‌ به‌ فرصتي‌ كه‌ ويرانيهاي‌ كشور و خزانه‌ را ترميم‌ نمايد ضروري‌ به‌ نظر مي‌رسيد، قباد كه‌ طي‌ اقامت‌ طولاني‌ در نزد اخشنواز با آنها تفاهم‌ بيشتر يافته‌ بود براي‌ تأمين‌ چنين‌ مصالحه‌اي‌ بيش‌ از بلاش‌ اميد كاميابي‌ داشت‌. از اين‌رو، بعضي‌ از بزرگان‌ كه‌ زرمهر سوخرا در رأس‌ آنها بود و ظاهراً پنهاني‌ با قباد و اخشنواز تباني‌ هم‌ كرده‌ بودند، پسر پيروز را براي‌ سلطنت‌ به‌ تيسفون‌ دعوت‌ كردند و مقارن‌ حركت‌ او، بلاش‌ توقيف‌ و از سلطنت‌ خلع‌ شد. قولي‌ هم‌ هست‌ كه‌ او در همان‌ اوقات‌ به‌ مرگ‌ طبيعي‌ مرد. سلطنت‌ بلاش‌ چهارده‌ سال‌ بيش‌ نكشيد و بعد از او (488) فرمانروايي‌ به‌ اين‌ پسر پيروز رسيد: كواذ اول‌، قباد. 

قباد به‌ هنگام‌ جلوس‌ سي‌ و نه‌ سال‌ كمتر نداشت‌، لاجرم‌ نه‌ تسليم‌ به‌ قدرت‌ نجبا كه‌ او را به‌ سلطنت‌ رسانده‌ بودند برايش‌ آسان‌ بود، نه‌ انقياد نسبت‌ به‌ طوايف‌ وحشي‌گونه‌ي‌ هپتال‌ (هياطله‌) كه‌ در نيل‌ به‌ فرمانروايي‌ به‌ او ياري‌ كرده‌ بودند در نظرش‌ خالي‌ از خفت‌ بود. با اين‌ حال‌ در آغاز سلطنت‌ هم‌ دست‌ زرمهر سوخرا، اسپهبد خاندان‌ قارن‌، را در امور كشور بازگذاشت‌، هم‌ پرداخت‌ غرامت‌ و فديه‌اي‌ را كه‌ عمويش‌ بلاش‌ در آخرين‌ سال‌ سلطنت‌ از تأديه‌ي‌ آن‌ به‌ اخشنواز شانه‌ خالي‌ كرده‌ بود ادامه‌ داد. اولين‌ كار عمده‌ي‌ او تنبيه‌ طوايف‌ خزر بود كه‌ از مساكن‌ خود در اراضي‌ بين‌ رود ولگا و رود دُنْ به‌ مرزهاي‌ ايران‌ مي‌تاختند و نواحي‌ ماد آذربايجان‌ معروض‌ غارت‌ و تهديد آنها بود. قباد لشكر به‌ دفع‌ آنها برد، با خان‌ آنها جنگيد او را شكست‌ سخت‌ داد و با غنايم‌ بسيار به‌ تيسفون‌ بازگشت‌. اين‌ پيروزي‌ او را براي‌ مقابله‌ با قدرت‌ نجباي‌ لشكري‌ كه‌ از مدتها پيش‌ به‌ مداخله‌ در امور سلطنت‌ عادت‌ كرده‌ بودند آمادگي‌ داد. وي‌ زرمهر سوخرا اسپهبد خاندان‌ قارن‌ را، كه‌ در رساندن‌ وي‌ به‌ سلطنت‌ كمك‌ كرده‌ بود و در وي‌ به‌ چشم‌ دست‌ نشانده‌ي‌ خويش‌ مي‌نگريست‌ به‌ كمك‌ پدر زن‌ خود، اسپهبد شاپور كه‌ سركرده‌ي‌ خاندان‌ مهران‌ بود، از ميان‌ برداشت‌. با آنكه‌ شاپور مهران‌ را بعد از آن‌ ايران‌ سپاهبد كرد و با اعتلاي‌ او اين‌ سخن‌ هم‌ در افواه‌ افتاد كه‌ باد سوخرا فرو نشست‌ و باد مهران‌ وزيدن‌ گرفت‌، قباد مدت‌ زيادي‌ ناچار به‌ تحمل‌ شاپور نشد و او بعد از رقيب‌ خود ديرزماني‌ نزيست‌. علاقه‌اي‌ هم‌ كه‌ قباد در همين‌ سالها به‌ تعليم‌ مزدك‌ نشان‌ داد مبني‌ بر سياست‌ در هم‌ شكستن‌ قدرت‌ نجبا و ناظر به‌ آن‌ بود كه‌ نفوذ روزافزون‌ نجبا و موبدان‌ را كه‌ در آن‌ ايام‌ به‌ شدت‌ مزاحم‌ و معارض‌ قدرت‌ سلطنت‌ شده‌ بود به‌ نيروي‌ پيروان‌ وي‌، كه‌ اكثريت‌ طبقات‌ عامه‌ را شامل‌ مي‌شد، در هم‌ بشكند و قدرت‌ سلطنت‌ رااز شركت‌ و مداخله‌ي‌ بزرگان‌ آزاد سازد. 

ظهور مزدك‌
14-7- مزدك‌ بامدادان‌ كه‌ آيين‌ جديد او مورد حمايت‌ و تأييد قباد واقع‌ شد، موبدي‌ از اهل‌ استخر پارس‌ بود كه‌ ظاهراً تعليم‌ معلم‌ خويش‌ زراتشت‌ خرّگان‌ را كه‌ موبدي‌ از اهل‌ پسا (فساد) بود تبليغ‌ مي‌كرد. اين‌ زراتشت‌ خرّگان‌، تا آنجا كه‌ از تأمل‌ در روايات‌ بر مي‌آيد، ظاهراً مقارن‌ سالهاي‌ اشغال‌ و خشكسالي‌ عهد پيروز به‌ نشر تعليم‌ تازه‌اي‌ مبني‌ بر توزيع‌ عادلانه‌ي‌ ثروت‌ در بين‌ تمام‌ طبقات‌ و افراد پرداخته‌ بود، ليكن‌ تعليم‌ او از حد معدودي‌ از شاگردانش‌ تجاوز نكرده‌ بود. مزدك‌ كه‌ يك‌ تن‌ از اين‌ شاگردان‌ بود در اين‌ ايام‌ كه‌ سالها از عهد پيروز مي‌گذشت‌ اما فقر و محروميت‌ عامه‌ و غرور و رعونت‌ طبقات‌ نجبا همچنان‌ باقي‌ بود، با نشر اين‌ تعليم‌ در بين‌ عامه‌ تدريجاً طرفداران‌ بسيار پيدا كرده‌ بود. جوهر اين‌ تعليم‌ نوعي‌ مذهب‌ اشتراكي‌ بود كه‌ عناصري‌ از آيين‌ ماني‌ و عقايد گنوسي‌ را نيز متضمن‌ مي‌شد. مزدك‌ پيروان‌ خود را از يك‌ سو به‌ محدودكردن‌ حوزه‌ي‌ تمتعات‌ فردي‌ مي‌خواند، و از سوي‌ ديگر با تبليغ‌ لزوم‌ الغاي‌ مالكيت‌ فردي‌ و قانون‌ ارث‌، طالب‌ تساوي‌ امكان‌ تمام‌ افراد جامعه‌ در نيل‌ به‌ اين‌ تمتعات‌ محدود بود. مع‌هذا اين‌ تعليم‌ كه‌ در محدوده‌ي‌ عقايد زرتشتي‌ و از طريق‌ جماعتي‌ از موبدان‌ طبقات‌ پايين‌ تبليغ‌ مي‌شد، در عمل‌ و در بين‌ طبقات‌ عامه‌ به‌ نوعي‌ مذهب‌ اباحي‌ تبديل‌ گشت‌ كه‌ خرم‌ ديني‌ و بي‌اعتنايي‌ به‌ حدود و سنن‌، لازمه‌ي‌ آن‌ به‌ شمار آمد؛ و مزدكيان‌ كه‌ به‌ حمايت‌ پادشاه‌ متكي‌ بودند خود را مجاز شمردند در شهر و روستا دست‌ به‌ مصادره‌ و تصرف‌ عدواني‌ در اموال‌ و املاك‌ طبقات‌ عالي‌ نيز بگشايند، و به‌ بهانه‌ي‌ ايجاد تعادل‌ و تساوي‌ در امكانات‌ و تمتعات‌، حرمسراي‌ بزرگان‌ را نيز معروض‌ تجاوز خويش‌ سازند. به‌ نظر مي‌آيد كه‌ اموال‌ و زنان‌ قباد در اين‌ ماجرا از تجاوز مصون‌ ماندند و روايات‌ مبني‌ بر تسليم‌ وي‌ به‌ قبول‌ اشتراك‌ در زنان‌ ظاهراً بعدها براي‌ تقرير ضرورت‌ جهد او و پسرش‌ خسرو در برانداختن‌ اين‌ آيين‌ به‌ وجود آمده‌ باشد. اما حمايت‌ قباد از مزدك‌ و مزدكيان‌، طبقات‌ نجبا و صاحبان‌ اراضي‌ وسيع‌ و حرمسراهاي‌ بزرگ‌ را به‌ شدت‌ معروض‌ اهانت‌ و تجاوز عامه‌ ساخت‌. مخالفت‌ موبدان‌ بزرگ‌ و فتواي‌ تحريم‌ و تكفير آنها نيز موجب‌ انصراف‌ عامه‌ از آيين‌ مزدك‌ نشد، و انقلاب‌ تدريجاً به‌ نوعي‌ هرج‌ و مرج‌ منجر شد كه‌ هدف‌ آن‌ نه‌ الغاي‌ قدرت‌ سلطنت‌ بلكه‌ الغاي‌ امتيازات‌ نجبا بود. بالاخره‌ به‌ اصرار موبدان‌ موبد و بعضي‌ اشراف‌ - كه‌ از آن‌ جمله‌ «كنارنگ‌ گشنسب‌ داد» در اين‌ باره‌ شور و حرارت‌ بيشتر نشان‌ مي‌داد - شوراي‌ بزرگان‌ تشكيل‌ شد و براي‌ پايان‌ دادن‌ به‌ اين‌ ماجرا بركناري‌ قباد را از سلطنت‌ لازم‌ يافت‌. 

بدين‌گونه‌، قباد خلع‌ و توقيف‌ شد و برادرش‌ زاماسپ‌ (جاماسپ‌) كه‌ شهرت‌ به‌ نرمخويي‌ و عدالت‌جويي‌ داشت‌ به‌ جاي‌ او انتخاب‌ گشت‌ (496). اين‌ اقدام‌ نوعي‌ «كودتا» بود كه‌ هدف‌ آن‌ استقرار نظم‌ مورد علاقه‌ي‌ اعيان‌ و روحانيان‌ بود، اما به‌ علت‌ رسوخ‌ آيين‌ مزدك‌ در طبقات‌ عامه‌، حوزه‌ي‌ شمول‌ آن‌ از حد دربار و سپاه‌ تجاوز نكرد و انقلاب‌ اشتراكي‌ مزدك‌ همچنان‌ در اعماق‌ جامعه‌ به‌ قوت‌ و قدرت‌ خود باقي‌ ماند. 

سلطنت‌ جاماسپ‌ پيروزي‌ نجبا را چنان‌ كه‌ بايد تأمين‌ نكرد و لاجرم‌ تدريجاً از حمايت‌ جدي‌ آنها هم‌ محروم‌ ماند. در مورد پادشاه‌ مخلوع‌ برخلاف‌ كساني‌ چون‌ گشنسپ‌ داد كه‌ طالب‌ قتل‌ او بودند، جاماسپ‌ نظر كساني‌ را كه‌ به‌ حبس‌ وي‌ رأي‌ دادند تأييد كرد. قباد را به‌ قلعه‌ي‌ انوشبرد، دژ فراموشي‌، فرستادند كه‌ در خوزستان‌ و در نواحي‌ دزفول‌ و جنديشاپور در محلي‌ به‌ نام‌ گل‌ گرد بود. در اينجا زندانيان‌ مادام‌العمر از يادها مي‌رفتند و اين‌ سرنوشتي‌ بود كه‌ نجبا قباد را بدان‌ محكوم‌ كرده‌ بودند. مزدك‌ را هم‌ كه‌ از بيم‌ شورش‌ عام‌، قتل‌ او ممكن‌ نبود به‌ زندان‌ انداختند. اما پيروانش‌ شوريدند و او را از زندان‌ بيرون‌ آوردند و او بي‌هيچ‌ مزاحمي‌ در خارج‌ از زندان‌ و در محلي‌ مخفي‌ همچنان‌ به‌ نشر تعليم‌ خود ادامه‌ داد. فرمانروايي‌ جاماسپ‌ با وجود قدرت‌ فوق‌العاده‌اي‌ كه‌ بركنار كردن‌ قباد به‌ نجبا و موبدان‌ بزرگ‌ داد مجال‌ تحكيم‌ نيافت‌. ادامه‌ي‌ نهضت‌ مزدكيان‌ هم‌ جبهه‌ي‌ عامه‌ را در مقابل‌ جبهه‌ي‌ اعيان‌ قدرت‌ وتحرك‌ بيشتر داد. شورش‌ ارمنستان‌ و اغتشاشهايي‌ كه‌ در عهد قباد در بين‌النهرين‌ ايران‌ روي‌ داده‌ بود نيز ادامه‌ پيدا كرد و جاماسپ‌ در فرونشاندن‌ آنها توفيقي‌ نيافت‌. 

قباد به‌ كمك‌ يك‌ تن‌ از نجبا - سياوش‌ نام‌ - كه‌ تمايلات‌ مزدكي‌ داشت‌ و در بعضي‌ مآخذ به‌ خطا زرمهر خوانده‌ شد - از زندان‌ خلاصي‌ يافت‌. نقشه‌ي‌ فرار به‌ وسيله‌ي‌ خواهر پادشاه‌ كه‌ زوجه‌ي‌ او نيز بود اجرا شد و سياوش‌ پادشاه‌ فراري‌ را تا سرزمين‌ هياطله‌ همراهي‌ كرد. خاقان‌ هياطله‌ او را به‌ منزله‌ي‌ يك‌ دوست‌ و يك‌ خويشاوند پذيرفت‌ و تحت‌ حمايت‌ گرفت‌. يك‌ چند او را با حرمت‌ و محبت‌ نزد خود نگه‌ داشت‌، و سپس‌ يك‌ دختر خود را كه‌ از پيروز دخت‌ داشت‌ و خواهرزاده‌ي‌ قباد محسوب‌ مي‌شد به‌ وي‌ تزويج‌ كرد. لشكري‌ هم‌ از هياطله‌ براي‌ جنگ‌ با جاماسپ‌ و استرداد تخت‌ و تاج‌ از دست‌ رفته‌ در اختيار او گذاشت‌. قباد نيز، كه‌ بلافاصله‌ با اين‌ سپاه‌ و به‌ همراهي‌ سياوش‌ عزيمت‌ ايران‌ كرد، در مقابل‌ كمكهاي‌ خاقان‌ پرداخت‌ خراج‌ سالانه‌اي‌ را به‌ او تعهد كرد. اما وقتي‌ كه‌ سپاه‌ او به‌ حوالي‌ تختگاه‌ رسيد، جاماسپ‌ كه‌ طبقات‌ عامه‌ را پشتيبان‌ برادر مي‌يافت‌ و خود به‌ حمايت‌ نجبا از خويش‌ هم‌ اعتماد و اعتقادي‌ نداشت‌، از مقابله‌ با او خودداري‌ كرد و تخت‌ و تاج‌ را بي‌هيچ‌ مقاومت‌ به‌ برادر واگذاشت‌. 

بدين‌ گونه‌ با شروع‌ دومين‌ دور سلطنت‌ قباد (498) فرمانروايي‌ دو ساله‌ي‌ جاماسپ‌ - كه‌ در سكه‌هايش‌ خود را بغ‌ جاماسپ‌ مي‌خواند - خاتمه‌ يافت‌. نجبا كه‌ قباد را خلع‌ كرده‌ بودند بي‌هيچ‌ مقاومت‌ نسبت‌ به‌ او اظهار انقياد كردند و او هم‌ در مقابل‌ آنها به‌ هيچ‌گونه‌ تعهدي‌ در ترك‌ آيين‌ مزدك‌ حاجت‌ پيدا نكرد. جاماسپ‌ برخلاف‌ معهود كشته‌ نشد، مورد عفو واقع‌ شد و به‌ قولي‌ تبعيد گشت‌. كساني‌ از نجبا كه‌ در اقدام‌ به‌ خلع‌ قباد همدست‌ شده‌ بودند نيز مورد عفو واقع‌ شدند. گشنسب‌ داد كه‌ رأي‌ به‌ قتل‌ قباد داده‌ بود به‌ كيفر رسيد. سياوش‌ كه‌ در فرار از زندان‌ به‌ شاه‌ كمك‌ كرده‌ بود، به‌ مرتبه‌ي‌ ارتشتاران‌ سالار ارتقا يافت‌. مزدكيان‌ نيز همچنان‌ تحت‌ حمايت‌ پادشاه‌ باقي‌ ماندند و قباد به‌ رفع‌ شورش‌ طوايف‌ بين‌النهرين‌ و جلوگيري‌ از تاخت‌ و تاز اعراب‌ در نواحي‌ حيره‌ پرداخت‌. 

در آغاز دومين‌ دور سلطنت‌، مشكل‌ عمده‌ي‌ قباد تهيه‌ي‌ پولي‌ بود كه‌ پرداخت‌ آن‌ را به‌ هفطاليان‌ تعهد كرده‌ بود. وي‌ كه‌ قبل‌ از خلع‌ از آناستاسيوس‌ امپراطور بيزانس‌، مبلغي‌ را كه‌ روم‌ پرداخت‌ آن‌ را براي‌ حفاظت‌ معابر قفقاز تعهد كرده‌ بود مطالبه‌ مي‌كرد، در اين‌ هنگام‌ از امپراطور مبلغي‌ به‌ عنوان‌ وام‌ درخواست‌ كرد. آناستاسيوس‌ كه‌ پرداخت‌ مبلغ‌ مربوط‌ به‌ حفاظت‌ معابر را موكول‌ به‌ استرداد نصيبين‌ به‌ روم‌ كرده‌ بود، اين‌ بار نيز از پرداخت‌ وام‌ خودداري‌ كرد و بدين‌ وسيله‌ سعي‌ كرد تا قباد را براي‌ پرداخت‌ مبلغي‌ كه‌ مي‌بايست‌ به‌ هياطله‌ بپردازد تحت‌ فشار نگه‌ دارد و او را به‌ تخليه‌ي‌ نصيبين‌ و استرداد آن‌ به‌ روم‌ راضي‌ كند. اما قباد بي‌آنكه‌ در اين‌ باره‌ به‌ تعلل‌ و مذاكره‌ بپردازد به‌ روم‌ حمله‌ كرد (502) و برخلاف‌ آنچه‌ بيزانس‌ انتظار داشت‌ افواجي‌ از هياطله‌ نيز در اين‌ لشكركشي‌ با سپاه‌ وي‌ همراه‌ بود. وي‌ ارزروم‌ را كه‌ تئودوزيوپوليس‌ خوانده‌ مي‌شد و تختگاه‌ ارمنستان‌ روم‌ بود تسخير كرد (اوت‌ 503) و آمِد (دياربكر) را بعد از هشتاد روز محاصره‌ فتح‌ كرد (اكتبر 503). آمِد به‌ سبب‌ مقاومت‌ طولاني‌ مجازات‌ سخت‌ شد. جنگ‌ كه‌ در طي‌ آن‌ شهر چند بار دست‌ به‌ دست‌ شد، فوق‌العاده‌ خونين‌ بود. طرفين‌ آماده‌ي‌ متاركه‌ شدند و روم‌ تقاضاي‌ صلح‌ كرد و بالاخره‌ با پرداخت‌ مبلغي‌ آمِد را پس‌ گرفت‌ (506). اما قباد چون‌ با هجوم‌ دسته‌هايي‌ از طوايف‌ هون‌ از جانب‌ قفقاز مواجه‌ شد، صلح‌ را استقبال‌ كرد و بعد از دفع‌ آنها، روم‌ را به‌ ادامه‌ي‌ پرداخت‌ مبلغي‌ كه‌ سالانه‌ جهت‌ حفظ‌ معابر قفقاز برعهده‌ گرفته‌ بود ملزم‌ داشت‌. از آن‌ پس‌ در باقي‌ مدت‌ فرمانروايي‌ آناستاسيوس‌ (وفات‌ 518) بين‌ ايران‌ و بيزانس‌ منازعه‌اي‌ روي‌ نداد. در مدت‌ صلح‌ قباد فرصت‌ يافت‌ رابطه‌ي‌ بين‌ مزدكيها و مخالفان‌ ايشان‌ را به‌ نحو مطلوبي‌ تعديل‌ كند و خود را از فشار مطالبات‌ هياطله‌ برهاند. اما يوستين‌ امپراطور كه‌ به‌ جاي‌ آناستاسيوس‌ در بيزانس‌ به‌ فرمانروايي‌ رسيد، در مرزهاي‌ ايران‌ شروع‌ به‌ تحريكات‌ كرد و چندي‌ بعد، از پرداخت‌ مبلغي‌ كه‌ مي‌بايست‌ روم‌ براي‌ حفاظت‌ معابر قفقاز به‌ ايران‌ بپردازد خودداري‌ كرد. به‌ تحريك‌ وي‌ در ولايت‌ لازستان‌ (لازيكا) واقع‌ در بخش‌ غربي‌ گرجستان‌ و كناره‌ي‌ درياي‌ سياه‌، شورشهايي‌ بر ضد سلطه‌ي‌ ايران‌ درگرفت‌. وقتي‌ قباد براي‌ فرونشاندن‌ شورش‌، لشكر به‌ لازيكا برد يوستين‌ بين‌النهرين‌ و ارمنستان‌ ايران‌ را عرضه‌ي‌ تاخت‌ و تاز ساخت‌. جنگ‌ در حوالي‌ نصيبين‌ شدت‌ يافت‌ و ادامه‌ي‌ آن‌ طرفين‌ را آماده‌ي‌ مذاكره‌ داشت‌. در مذاكرات‌ صلح‌ (525) قباد غير از حفظ‌ لازيكا، از قيصر درخواست‌ تا پسر و وليعهد وي‌ خسرو را هم‌ به‌ فرزندي‌ خويش‌ بپذيرد و اختلاف‌ نظرهايي‌ كه‌ در اجراي‌ اين‌ پيشنهاد پديد آمد مذاكره‌ي‌ صلح‌ را دچار تأخير و اشكال‌ ساخت‌. سياوش‌ كه‌ همراه‌ مهبود ، از نجباي‌ خاندان‌ سورن‌ ، مأمور ختم‌ مذاكره‌ي‌ صلح‌ شد، در تعقيب‌ مذاكرات‌ حرارتي‌ نشان‌ نداد و از جانب‌ مهبود و جبهه‌ي‌ مخالف‌ مزدك‌ به‌ اخلال‌ در امر صلح‌ متهم‌ شد. در محكمه‌اي‌ كه‌ جرايم‌ او مورد رسيدگي‌ بود، اتهامات‌ ديگر از جمله‌ بد ديني‌ نيز بر وي‌ وارد آمد لاجرم‌ به‌ اعدام‌ محكوم‌ شد، و قباد به‌ هر سبب‌ بود در اجراي‌ حكم‌ تعلل‌ نكرد. اعدام‌ او توقيف‌ و تعقيب‌ عده‌اي‌ از مزدكيان‌ دربار، و كساني‌ را كه‌ طالب‌ وليعهدي‌ خسرو و بازگشت‌ قدرت‌ به‌ دست‌ موبدان‌ نبودند به‌ دنبال‌ آورد. سعي‌ سياوش‌ در به‌ تأخير انداختن‌ قرار صلح‌ به‌ مخالفت‌ با وليعهدي‌ خسرو تعبير شد كه‌ مزدكيهاي‌ دربار در مقابل‌ او برادرش‌ پتشخوار گرشاه‌ (كيوس‌، كاوس‌) را نامزد كرده‌ بودند. اين‌ شاهزاده‌ كاوس‌ سرسپرده‌ و دست‌ پرورده‌ي‌ مزدكيان‌ بود و برخلاف‌ خسرو با جبهه‌ي‌ متحد بزرگان‌ و موبدان‌ ارتباط‌ نداشت‌. مزدكيها هم‌ به‌ مسئله‌ي‌ جانشيني‌ قباد اهميت‌ مي‌دادند، زيرا وليعهدي‌ كه‌ موبدان‌ و نجباي‌ ضد مزدك‌ وي‌ را حمايت‌ مي‌كردند نه‌ فقط‌ آزادي‌ آنها را در تبليغ‌ آيين‌ خويش‌ ممكن‌ بود به‌ خطر اندازد، بلكه‌ احتمال‌ داشت‌ آنها را به‌ عنوان‌ زنديك‌ (زنديق‌) و بد كيش‌ هم‌ مورد آزار و تعقيب‌ موبدان‌ سازد. سياوش‌ سابقه‌ي‌ تمايلات‌ مزدكي‌ داشت‌ و همان‌ هم‌ او را به‌ رهانيدن‌ قباد از زندان‌ فراموشي‌ برانگيخته‌ بود، از اين‌رو به‌ سبب‌ تعلل‌ در به‌ انجام‌ رساندن‌ مذاكرات‌ صلح‌ متهم‌ به‌ كارشكني‌ بر ضد منافع‌ خسرو شد و قباد، به‌ رغم‌ سابقه‌ي‌ دوستي‌، به‌ سبب‌ فشار خسرو و طرفدارانش‌ حكم‌ اعدام‌ او را تنفيذ كرد (528).
در دنبال‌ اعدام‌ سياوش‌، هم‌ جنگ‌ با روم‌ دنبال‌ شد و هم‌ تعقيب‌ مزدكيها كه‌ وليعهدي‌ خسرو بدون‌ آن‌ ممكن‌ نمي‌شد. مزدك‌ به‌ الزام‌ موبدان‌ در مجلسي‌ وادار به‌ مناظره‌ شد و البته‌ شكست‌ او در مناظره‌ از پيش‌ مقرر شده‌ بود. آن‌گاه‌ خود و آن‌ عده‌ از پيروانش‌ كه‌ در اين‌ مجمع‌ حاضر بودند كشته‌ شدند (ح‌ 529). بدين‌ گونه‌ قباد كه‌ در دور اول‌ فرمانروايي‌ براي‌ تحكيم‌ قدرت‌ سلطنت‌ از نيروي‌ مزدكيها جهت‌ درهم‌ شكستن‌ قدرت‌ نجبا و روحانيان‌ استفاده‌ كرده‌ بود، در پايان‌ دور دوم‌ فرمانروايي‌، در پي‌ همان‌ مقصد از نيروي‌ نجبا و روحانيان‌ براي‌ در هم‌ شكستن‌ قدرت‌ مزدكيها استفاده‌ كرد و معلوم‌ شد كه‌ گرايش‌ او به‌ آيين‌ مزدك‌ مبني‌ بر نقشه‌ي‌ سياسي‌ بوده‌ است‌ و اگر او را يك‌ پادشاه‌ ماكياولي‌ مآب‌ بخوانند خلاف‌ واقع‌ نيست‌.
جنگ‌ با ايران‌، فقط‌ چند ماه‌ آخر عمر يوستين‌ را مشغول‌ داشت‌. با وفات‌ او (527) مقابله‌ با سپاه‌ ايران‌ به‌ عهده‌ي‌ يوستي‌ نيانوس‌ امپراطور تازه‌ افتاد. طرفين‌ در حدود نصيبين‌ و دارا به‌ شدت‌ با يكديگر درگيري‌ پيدا كردند. بليزاريوس‌ ، سردار نامدار بيزانس‌، يك‌ بار (530) در حدود نصيبين‌ و يك‌ بار (531) در حوالي‌ كالي‌ نيكوس‌ - كه‌ امروز رَقَّه‌ گويند - از سپاه‌ ايران‌ شكست‌ خورد. منذر ، امير حيره‌، هم‌ در اين‌ جنگها خدمات‌ ارزنده‌اي‌ به‌ شاه‌ ايران‌ كرد. اما سپاه‌ ايران‌ از محاصره‌ي‌ مَيّافارِقين‌ نتيجه‌اي‌ نگرفت‌. قباد هم‌ در همين‌ ايام‌ رنجور شد و به‌ بيماري‌ فالج‌ درگذشت‌ (531). هنگام‌ مرگ‌ هشتاد و دو سال‌ از عمرش‌ مي‌گذشت‌. سلطنت‌ او با سالهاي‌ فرمانروايي‌ برادرش‌ جاماسپ‌ كه‌ او در آن‌ مدت‌ نيز همچنان‌ خود را پادشاه‌ مي‌دانست‌ چهل‌ و سه‌ سال‌ طول‌ كشيد. سلطنت‌ طولاني‌ او پر از فراز و نشيب‌ حوادث‌ بود و اراده‌ي‌ او در رويارويي‌ با حوادث‌، محكم‌ و بي‌فتور جلوه‌ كرد. جنگهاي‌ او با روم‌ و مقاومت‌ او در مقابل‌ قدرت‌طلبي‌ نجبا و موبدان‌، قوت‌ اراده‌ و ثبات‌ رأي‌ او را نشان‌ داد. عدم‌ ترديدش‌ در قتل‌ زرمهر سوخرا و در اعدام‌ سياوش‌ و اينكه‌ يك‌ بار مزدكيها را وسيله‌ي‌ سركوبي‌ نجبا و يك‌ بار نجبا را وسيله‌ي‌ سركوبي‌ مزدكيها كرد، او را يك‌ پادشاه‌ ماكياولي‌ وار تمام‌ عيار ساخت‌. در بين‌ شهرهايي‌ كه‌ وي‌ ساخت‌ يا در تجديد عمارت‌ آنها كوشيد شهر بيلقان‌ در نواحي‌ ارس‌، بهقباد در نواحي‌ مداين‌، كواذخره‌ در پارس‌، و قباديان‌ در نواحي‌ بدخشان‌ را مي‌توان‌ نام‌ برد. 

خسرو كه‌ بعد از او، بر وفق‌ وصيت‌ رسمي‌ پدر به‌ سلطنت‌ نشست‌ دنباله‌ي‌ كار او را در جنگ‌ با بيزانس‌ و در قلع‌ و قمع‌ مزدكيان‌ گرفت‌. با جلوس‌ او قرار صلح‌ بين‌ ايران‌ و روم‌ گذاشته‌ شد و اين‌ قرار به‌ طرفين‌ فرصت‌ داد تا به‌ رفع‌ دشواريهاي‌ داخلي‌ بپردازند. سرانجام‌، يك‌ دوره‌ي‌ كشمكش‌ طولاني‌ بين‌ سلطنت‌ و اقتدار نجبا، در پايان‌ عهد قباد به‌ پيروزي‌ سلطنت‌ خاتمه‌ يافت‌ و خسرو توانست‌، بعد از رفع‌ غايله‌ي‌ مدعيان‌ و سركوبي‌ مزدكيان‌، يك‌ بار ديگر مثل‌ نياي‌ بزرگ‌ خود اردشير، دين‌ و دولت‌ را در وجود شخص‌ پادشاه‌ توأمان‌ سازد و مثل‌ او خشونت‌ انعطاف‌ناپذير را وسيله‌ي‌ تنفيذ قدرت‌ سلطنت‌ نمايد.
خسرو؛ جنگ‌ خانگي‌ و صلح‌ با روم‌
14-8- سلطنت‌ خسرو با آنكه‌ وصيت‌نامه‌ي‌ قباد و تأييد اكثريت‌ نجبا پشتيبان‌ آن‌ بود از كشمكش‌ مدعيان‌ خانگي‌ خالي‌ نماند. غير از كيوس‌ كه‌ سابقه‌ي‌ ارتباط‌ با مزدكيان‌ قيام‌ او را از آغاز بي‌نتيجه‌ و محكوم‌ به‌ شكست‌ ساخت‌، زام‌ يك‌ چشم‌ (زاماسپ‌) برادر ديگر خسرو كه‌ با او از يك‌ مادر نيز بود به‌ تحريك‌ عده‌اي‌ از نجبا به‌ دعوي‌ سلطنت‌ برخاست‌. در توطئه‌اي‌ كه‌ ياران‌ او براي‌ روي‌ كار آوردنش‌ طرح‌ كردند بنابر آن‌ شد كه‌ چون‌ يك‌ چشم‌ بودن‌ اين‌ شاهزاده‌ مانع‌ قانوني‌ براي‌ نيل‌ او به‌ سلطنت‌ محسوب‌ مي‌شد، بعد از بركناري‌ خسرو، پسر زام‌ را كه‌ قباد نام‌ داشت‌ و طفل‌ خردسالي‌ بود به‌ سلطنت‌ بردارند، و پدرش‌ زام‌ سلطنت‌ واقعي‌ را به‌ نيابت‌ او در دست‌ گيرد. اما توطئه‌ كشف‌ شد و خسرو نه‌ فقط‌ زام‌ بلكه‌ تمام‌ برادران‌ و برادرزادگان‌ خود را به‌ دنبال‌ اين‌ واقعه‌ كشت‌. فقط‌ قباد خردسال‌ را يك‌ تن‌ از نجبا از قتل‌ رهانيد اما خود او نيز بعدها به‌ همين‌ سبب‌ مجازات‌ سخت‌ شد. بدين‌ گونه‌ با قتل‌ مدعيان‌ احتمالي‌ و رفع‌ هرگونه‌ مظنه‌ بروز اختلاف‌ خانگي‌، خسرو هم‌ نجبا را از انديشه‌ي‌ تحريك‌ بر ضد خويش‌ مأيوس‌ كرد، و هم‌ صلابت‌ و خشونت‌ خود را در مقابله‌ با هرگونه‌ تحريك‌ و توطئه‌ مربوط‌ به‌ سياستهاي‌ خارج‌ از كشور نشان‌ داد. چون‌ مقارن‌ همين‌ احوال‌، در دنبال‌ قرار موقتي‌ كه‌ براي‌ خاتمه‌ دادن‌ به‌ جنگهاي‌ عهد قباد داده‌ شده‌ بود، امپراطور بيزانس‌ طالب‌ منعقد كردن‌ يك‌ صلح‌ دائمي‌ فيمابين‌ دو دولت‌ شد، خسرو پيشنهاد وي‌ را استقبال‌ كرد. صلحي‌ كه‌ بدين‌ گونه‌ برقرار شد (533) به‌ وي‌ فرصت‌ داد تا به‌ امور داخلي‌ كه‌ بعد از سي‌ سال‌ جنگ‌ با روم‌ و در دنباله‌ي‌ يك‌ ربع‌ قرن‌ هرج‌ و مرج‌ ناشي‌ از انقلاب‌ مزدكي‌ به‌ تنظيم‌ و ترميم‌ بسيار محتاج‌ بود بپردازد و شئون‌ كشور را در نظام‌ فرمانروايي‌ مستبدانه‌ اما مصلحانه‌ي‌ فردي‌ به‌ هم‌ مربوط‌ سازد. در عين‌ حال‌ به‌ يوستي‌نيان‌ هم‌ مجالي‌ داد تا با فراغت‌ از گرفتاريهايش‌ در شرق‌، امور مربوط‌ به‌ غرب‌ امپراطوري‌ را سامان‌ بخشد - سلطنت‌ واندالها در كارتاژ را براندازد، طوايف‌ آفريقايي‌ مور را به‌ انقياد آورد، و گوتهاي‌ شرقي‌ را در ايتاليا مطيع‌ سازد، سپاه‌ خودرا نظم‌ بخشد و حدود بيزانس‌ را توسعه‌ دهد. اين‌ صلح‌ دائم‌ مقرر مي‌كرد كه‌ ايران‌ و بيزانس‌ براي‌ مدتي‌ «بي‌پايان‌» اختلافات‌ خود را كنار بگذارند، و در حالي‌ دوستي‌ و اتحاد به‌ سر برند. براي‌ نيل‌ به‌ اين‌ صلح‌ و دوام‌ آن‌، روم‌ متعهد شد براي‌ مخارج‌ معابر قفقاز ساليانه‌ مبلغي‌ به‌ ايران‌ بپردازد. بيزانس‌ شهرهايي‌ را كه‌ در طي‌ جنگ‌ از خاك‌ ايران‌ به‌ تصرف‌ آورده‌ است‌ به‌ وي‌ مسترد كند، و ايران‌ هم‌ دژهايي‌ را كه‌ در لازيكا فتح‌ كرده‌ است‌ به‌ روم‌ باز پس‌ دهد. طرفين‌ موافقت‌ نمايند در نزديك‌ مرزهاي‌ يكديگر استحكامات‌ نظامي‌ نسازند و در صورت‌ ضرورت‌، به‌ مال‌ و مرد يكديگر را كمك‌ نمايند. 

صلح‌ دوام‌ نمي‌آورد
14-9- به‌ هر حال‌ با آنكه‌ صلح‌ دائم‌ براي‌ هر دو طرف‌ فرصتي‌ جهت‌ سعي‌ در رفع‌ نابسامانيهاي‌ داخلي‌ پيش‌ آورد، آنچه‌ بيزانس‌ از آن‌ عايد كرد فتوحات‌ نظامي‌ بود، در حالي‌ كه‌ خسرو فرصت‌ را صرف‌ اصلاحات‌ ضروري‌ كرد - كه‌ بدون‌ كاميابي‌ در آن‌ هرگونه‌ پيشرفتهاي‌
اولين‌ زن‌ كه‌ در ايران‌ به‌ عنوان‌ پادشاه‌ به‌ طور رسمي‌ و مستقل‌ بر تخت‌ نشست‌. وي‌ زمام‌ امور را كه‌ در دست‌ پُسِ فرخ‌ بود، هم‌ به‌ او واگذاشت‌ و او را به‌ وزارت‌ خويش‌ برگزيد. يك‌ جاثليق‌ نسطوري‌ را هم‌ نزد هراكليوس‌ فرستاد و مذاكرات‌ مربوط‌ به‌ صلح‌ را كه‌ در عهد شيرويه‌ ناتمام‌ مانده‌ بود دنبال‌ كرد. استرداد صليب‌ عيسي‌، كه‌ اعاده‌ي‌ آن‌ به‌ اورشليم‌ براي‌ عيسويان‌ منشأ يك‌ عيد ديني‌ شد قبل‌ از اين‌ عهد و ظاهراً در زمان‌ اردشير خردسال‌ (سپتامبر 629) صورت‌ گرفته‌ بود، مع‌هذا جاثلقين‌ نسطوري‌ كه‌ بوران‌ نزد امپراطور فرستاد مذاكراتش‌ ظاهراً به‌ نحوي‌ مربوط‌ به‌ همين‌ صليب‌ مقدس‌ قوم‌ بود.
نظامي‌ براي‌ او غير ممكن‌ بود. مع‌هذا فتوحات‌ يوستي‌نيان‌ مايه‌ي‌ ناخرسندي‌ خسرو شد، چنان‌ كه‌ بيزانس‌ هم‌ از توفيقي‌ كه‌ خسرو در رفع‌ آشفتگيهاي‌ داخلي‌ خويش‌ پيدا كرد احساس‌ نگراني‌ نمود. سوءظني‌ كه‌ از اين‌ احساسها حاصل‌ شد دوام‌ صلح‌ را غيرممكن‌ ساخت‌. وقتي‌ كه‌ خسرو عمق‌ خطري‌ را كه‌ توسعه‌ي‌ قلمرو يوستي‌نيان‌ براي‌ ايران‌ داشت‌ به‌ واقع‌ درك‌ كرد پيشدستي‌ در نقض‌ صلح‌ را ضروري‌ يافت‌. بهانه‌اي‌ هم‌ كه‌ پيدا كرد تحريكات‌ بيزانس‌ در روابط‌ اعراب‌ مرزي‌ را ايران‌ بود، كه‌ مقارن‌ آن‌ مداخله‌ي‌ امپراطور در ناآراميهاي‌ گرجستان‌ و ارمنستان‌ نيز معلوم‌ شد و نقض‌ صلح‌ قابل‌ توجيه‌ به‌ نظر رسيد.
خسرو با لشكري‌گران‌ از فرات‌ عبور كرد و به‌ سوريه‌ تاخت‌ (539 م‌). پيشرفت‌ او در سوريه‌ سريع‌ و تقريباً بي‌اشكال‌ بود. انطاكيه‌ كه‌ يك‌ چند مقاومت‌ كرد، به‌ فرمان‌ شاه‌ طعمه‌ي‌ حريق‌ و عرضه‌ي‌ قتل‌ و غارت‌ گشت‌ (540) و بقاياي‌ سكنه‌ي‌ آن‌ هم‌ به‌ شهري‌ كه‌ خسرو در مجاورت‌ تيسفون‌ براي‌ آنها ساخت‌ كوچ‌ داده‌ شد. اين‌ شهر نوساخته‌ را هم‌ «وندي‌ خسرو» خواندند و بعدها به‌ روميگان‌ (روميه‌) معروف‌ شد. حلب‌ و چند شهر سوريه‌ قبل‌ از واقعه‌ي‌ انطاكيه‌ تسليم‌ شدند اما سرنوشت‌ انطاكيه‌، ساير شهرهاي‌ نواحي‌ را از مقاومت‌ بازداشت‌. نه‌ فقط‌ سلوكيه‌ و افاميه‌ با تسليم‌ ذخاير و نفايس‌ از غارت‌ و حريق‌ در امان‌ ماندند بلكه‌ شهرهاي‌ بين‌النهرين‌ روم‌، مثل‌ اِدِسا و دارا هم‌ با پرداخت‌ فديه‌ و باج‌، از غارت‌ و تاراج‌ رهايي‌ پيدا كردند. با وجود مذاكرات‌ صلح‌، جنگ‌ ادامه‌ يافت‌ و به‌ لازيكا - در كرانه‌ي‌ درياي‌ سياه‌ - كشيد و در نواحي‌ بين‌النهرين‌ روم‌ هم‌ تجديد شد و خسرو در پايان‌ تاخت‌ و تازهاي‌ پيروزمندانه‌ي‌ خود در مرزهاي‌ شرقي‌ بيزانس‌، خويشتن‌ را براي‌ قبول‌ صلح‌ - كه‌ در تمام‌ مدت‌ جنگ‌ بيزانس‌ نيز خود را طالب‌ آن‌ نشان‌ مي‌داد - آماده‌ يافت‌. فرستادگان‌ يوستي‌نيان‌ در تيسفون‌ نزد وي‌ بار يافتند (545) و قرار متاركه‌ي‌ پنج‌ ساله‌اي‌ را با پرداخت‌ مبلغي‌ غرامت‌ متعهد شدند. قرار متاركه‌ي‌ پنج‌ ساله‌، كه‌ مرزهاي‌ دولتين‌ را به‌ وضع‌ قبل‌ از جنگ‌ بازگرداند، به‌ خسرو فرصت‌ نداد تا اختلافات‌ خود را با همسايگان‌ شرقي‌ حل‌ و رفع‌ كند، چرا كه‌ امپراطور با تحريك‌ لازيكا (لازستان‌) به‌ شورش‌، متاركه‌ را نقض‌ كرد (549) و ضرورت‌ رفع‌ شورش‌ لازيكا خسرو را با يوستي‌نيان‌ كه‌ محرك‌ اين‌ شورش‌ و پشتيبان‌ شورشيان‌ بود دوباره‌ درگير ساخت‌. لازيكا در نزد يك‌ درياي‌ سياه‌ براي‌ بيزانس‌ اهميت‌ حياتي‌ داشت‌ و براي‌ خسرو هم‌ تسلط‌ بر آن‌ تأثير قابل‌ ملاحظه‌اي‌ در توسعه‌ي‌ تجارت‌ ايران‌ داشت‌. لاجرم‌ كشمكش‌ بر سر آن‌، در نزد هر دو طرف‌ قابل‌ توجيه‌ بود. جنگ‌ با حمله‌ي‌ داگيس‌ تائوس‌ سردار رومي‌، به‌ پترا ، كه‌ دژ دريايي‌ ايران‌ در كنار درياي‌ سياه‌ محسوب‌ مي‌شد، آغاز شد و سالها طول‌ كشيد. تلفات‌ و خسارات‌ طرفين‌ هم‌ غالباً سنگين‌ بود. با آنكه‌ پترا بعد از مقاومتي‌ طولاني‌ و دليرانه‌ به‌ دست‌ بيزانس‌ افتاد، سپاه‌ ايران‌ سراسر لازيكا را به‌ تصرف‌ درآورد و شورشيان‌ را كه‌ تحت‌ حمايت‌ بيزانس‌ بودند منكوب‌ كرد. اختلافات‌ محلي‌ نيز، كه‌ مخالفان‌ خسرو را در لازيكا با هم‌ به‌ مقابله‌ واداشت‌ (555) يك‌ چند به‌ نفع‌ او تمام‌ شد و با اين‌ حال‌ الحاق‌ لازيكا براي‌ خسرو غير ممكن‌ يا بي‌فايده‌ به‌ نظر آمد. بالاخره‌ بيزانس‌ باز طالب‌ مذاكرات‌ براي‌ متاركه‌ شد (556). در قرار صلح‌ پنجاه‌ ساله‌اي‌ كه‌ به‌ دنبال‌ اين‌ مذاكرات‌ منعقد گشت‌ (561) و متضمن‌ اتحاد بين‌ دو كشور نيز بود خسرو از هرگونه‌ دعوي‌ در مورد لازيكا صرف‌نظر كرد. بيزانس‌ متعهد شد سالانه‌ سي‌ هزار سكه‌ي‌ طلا به‌ عنوان‌ حفاظت‌ معابر قفقاز به‌ ايران‌ بپردازد و كل‌ مبلغ‌ مربوط‌ به‌ هفت‌ سال‌ اولش‌ را بلافاصله‌ از پيش‌ پرداخت‌ نمايد و بدين‌گونه‌، چنان‌ كه‌ مخالفان‌ يوستي‌نيان‌ در خود بيزانس‌ مي‌گفتند، روم‌ ناچار شد به‌ ايران‌ خراج‌ بدهد. هر چند هم‌ در متن‌ قرارداد آن‌ را «اعانه‌» مي‌خواندند، به‌ قول‌ گيبون‌ مورخ‌ معروف‌، اين‌ باج‌گذاري‌ ماهيت‌ خود را همچنان‌ حفظ‌ و اظهار كرد. با اين‌ قرارداد بعد از بيست‌ سال‌ زد و خورد خونين‌ كه‌ چندين‌ بار متاركه‌ منجر به‌ خاتمه‌ دادن‌ به‌ آن‌ نشده‌ بود، هر دو طرف‌ به‌ مرزهاي‌ سابق‌ قبل‌ از جنگ‌ بازگشتند و بنابر آن‌ شد كه‌ هيچ‌ كدام‌ در مجاورت‌ مرزهاي‌ طرف‌ ديگر استحكامات‌ تازه‌اي‌ نسازد و هيچ‌ يك‌ در قلمرو خود مزاحم‌ پيروان‌ آيين‌ كشور ديگر نباشد، و مقرر شد كه‌ از اين‌ پس‌ هرگونه‌ اختلاف‌ بين‌ دولتين‌ به‌ حكميت‌ مرضي‌ الطرفين‌ واگذار گردد.
صلح‌ با روم‌، براي‌ خسرو هم‌ حيثيت‌ بيشتري‌ تأمين‌ كرد، هم‌ فرصتي‌ فراهم‌ ساخت‌ براي‌ رسيدگي‌ به‌ امور داخلي‌، در آنچه‌ به‌ امور داخلي‌ مربوط‌ مي‌شد، خسرو، از جمله‌ قوم‌ باستاني‌ پاريز را كه‌ در كوهستانهاي‌ كرمان‌ رهزني‌ مي‌كردند تأديب‌ و تنبيه‌ كرد و قسمتي‌ از آنها را در نواحي‌ ديگر كشور متفرق‌ ساخت‌. همچنين‌ طوايف‌ چول‌ (صول‌) را در نواحي‌ مجاور مرزهاي‌ گرگان‌ قلع‌ و قمع‌ كرد و هر دو طايفه‌ را به‌ تعهد خدمات‌ نظامي‌ الزام‌ نمود. در گرجستان‌ و ارمنستان‌ استحكامات‌ تازه‌ ساخت‌ و پادگانهاي‌ نيرومند نشاند. دولت‌ هياطله‌ را كه‌ در اوايل‌ سلطنت‌ خويش‌ هنوز به‌ آنها غرامت‌ و باج‌ مي‌پرداخت‌ در اين‌ سالها برانداخت‌ اما با سين‌ جيبو ، خاقان‌ ترك‌، كه‌ قلمرو هيطاليان‌ را با او تقسيم‌ كرد، و فشار او در طي‌ سالها عامل‌ عمده‌اي‌ در ضعف‌ و تزلزل‌ هياطله‌ شده‌ بود حاضر به‌ عقد اتحاد نشد (567). 

رود جيحون‌ كه‌ پيش‌ از آن‌ سرحد ايران‌ و هياطله‌ بود از اين‌ پس‌ بين‌ ايران‌ و سرزمين‌ خاقان‌ ترك‌ سرحد گشت‌. با اين‌ حال‌ كمك‌ خسرو به‌ اعراب‌ يمن‌ (570) كه‌ منجر به‌ اخراج‌ حبشيها از آن‌ سرزمين‌ و غلبه‌ي‌ نظامي‌ ايران‌ در آن‌ نواحي‌ شد، دوباره‌ موجب‌ بروز اختلافات‌ بين‌ ايران‌ و بيزانس‌ گشت‌. اين‌ اقدام‌ خسرو در واقع‌ تسلط‌ روم‌ را بر درياي‌ احمر و احياناً بر مصر و اراضي‌ شرقي‌ مديترانه‌ متزلزل‌ مي‌كرد، لاجرم‌ يوستين‌ امپراطور جديد روم‌ (جلوس‌: 565) امنيت‌ بيزانس‌ را عرضه‌ي‌ تهديد يافت‌ و بر ضد خسرو دست‌ به‌ تحريكات‌ زد. در يمن‌، سردار خسرو كه‌ وهرز ديلمي‌ نام‌ داشت‌، بعد از اخراج‌ حبشيها نيز، ظاهراً به‌ درخواست‌ اعراب‌ همچنان‌ با سپاه‌ خويش‌ باقي‌ ماند و يمن‌ را به‌ طور غيررسمي‌ به‌ صورت‌ ايالت‌ تابع‌ ايران‌ درآورد، چنان‌ كه‌ بعد از مرگ‌ و هرز نيز كساني‌ از اسواران‌ و آزادگان‌ ايران‌ كه‌ همراه‌ و هرز به‌ يمن‌ رفته‌ بودند در آنجا از جانب‌ پادشاه‌ حكومت‌ كردند. اين‌ سلطه‌ كه‌ تا نيم‌ قرن‌ يا بيشتر همچنان‌ ادامه‌ يافت‌ از همان‌ آغاز موجب‌ ناخرسندي‌ شديد بيزانس‌ گشت‌ و يوستين‌ بدون‌ رجوع‌ به‌ حكميت‌، صلح‌ پنجاه‌ ساله‌ را كه‌ به‌ بهاي‌ گران‌ خريده‌ بود دوباره‌ به‌ خطر انداخت‌. 

تركتازي‌ روميها و جنون‌ امپراطور
14-10- سين‌ جيبو (ديزابول‌)، خاقان‌ ترك‌، كه‌ از چندي‌ پيش‌ با امپراطور رابطه‌ي‌ دوستي‌ و اتحاد برقرار كرده‌ بود (569) و اتحاد با او را يوستين‌ از جهت‌ ايجاد جاده‌ي‌ بازرگاني‌ بلاواسطه‌ با شرق‌ متضمن‌ منفعت‌ و مصلحت‌ يافته‌ بود، در اين‌ هنگام‌ به‌ تحريك‌ دولت‌ روم‌ از جيحون‌ عبور كرد و به‌ نواحي‌ مرزي‌ ايران‌ تجاوز كرد (571) اما قلاع‌ استواري‌ كه‌ خسرو در مرزهاي‌ شرقي‌ به‌ وجود آورده‌ بود به‌ وي‌ امكان‌ تركتازي‌ نداد. از جلو هرمزد پسر خسرو كه‌ به‌ دفع‌ او لشكر كشيد منهزم‌ شد و به‌ آن‌ سوي‌ جيحون‌ گريخت‌. اما امپراطور فرستاده‌ي‌ خسرو را كه‌ براي‌ مطالبه‌ و دريافت‌ اعانه‌ يا باج‌ مورد تعهد بيزانس‌ به‌ دربار وي‌ آمده‌ بود با اهانت‌ و دست‌ خالي‌ بازگرداند سپس‌ لشكر به‌ بين‌النهرين‌ كشيد (572) و نصيبين‌ را به‌ محاصره‌ انداخت‌. خسرو نيز بدون‌ فوت‌ وقت‌ براي‌ مقابله‌ با روم‌ لشكر به‌ شمال‌ بين‌النهرين‌ برد. نصيبين‌ را از محاصره‌ي‌ روم‌ رهانيد، انطاكيه‌ را آتش‌ زد و شهر آپامه‌ و قلعه‌ي‌ دارا را هم‌ گرفت‌ (573). 

پيروزي‌ سريع‌ وي‌ چنان‌ لطمه‌ي‌ روحي‌ به‌ امپراطور زد كه‌ كارش‌ به‌ جنون‌ كشيد و خود را ناچار به‌ استعفا يافت‌ (574). تيبريوس‌ كه‌ بعد از او زمام‌ امور را به‌ دست‌ گرفت‌ از مهلت‌ متاركه‌اي‌ كه‌ با پرداخت‌ باج‌ و غرامت‌ خسرو را بدان‌ راضي‌ كرده‌ بود استفاده‌ كرد. سپاه‌ انبوه‌ اما نامتجانسي‌ از اطراف‌ بلاد خويش‌ جمع‌ آورد، سرداري‌ به‌ نام‌ يوستي‌نيان‌ را هم‌ به‌ فرماندهي‌ آن‌ برگماشت‌. با اين‌ حال‌ در اقدام‌ به‌ جنگ‌ ترديدي‌ يافت‌ و با قبول‌ پرداخت‌ باج‌ ساليانه‌اي‌ به‌ ايران‌ صلحي‌ به‌ مدت‌ سه‌ سال‌ با خسرو برقرار كرد. اما صلح‌ پايدار نماند: خسرو به‌ بهانه‌ي‌ فرونشاندن‌ شورشي‌ كه‌ در ارمنستان‌ ايران‌ روي‌ داده‌ بود لشكر به‌ آن‌ سرزمين‌ كشيد و حتي‌ درصدد برآمد ارمينيه‌ي‌ صغري‌ (ارمنستان‌ روم‌) را هم‌ به‌ قلمرو خويش‌ ملحق‌ كند. خسرو ملطيه‌ را گرفت‌ و آتش‌ زد، يوستي‌نيان‌ هم‌ در ارمنستان‌ ايران‌ بناي‌ تاخت‌ و تاز گذاشت‌ (576). نهم‌ خسرو ، سردار ايران‌ وي‌ را مغلوب‌ كرد و از ارمنستان‌ ايران‌ راند. در شمال‌ بين‌ النهرين‌ نيز جنگ‌ درگرفت‌ و طولاني‌ شد. موريكيوس‌ (موريس‌) سردار روم‌ كه‌ به‌ جاي‌ يوستي‌نيان‌ فرمانده‌ سپاه‌ بيزانس‌ شد در اين‌ نواحي‌ پيروزيهايي‌ به‌ دست‌ آورد و از جمله‌ شهر سنجار را فتح‌ كرد. با آن‌كه‌ طرفين‌ در پايان‌ متاركه‌ي‌ سه‌ ساله‌ خود را براي‌ جنگ‌ تازه‌اي‌ آماده‌ مي‌كردند، مذاكرات‌ صلح‌ هم‌ به‌ راه‌ افتاد (578). 

مرگ‌ خسرو
14-11- خسرو، در بازگشت‌ به‌ تيسفون‌، از خستگيهاي‌ جنگ‌ كه‌ با پيري‌ و نالاني‌ او مناسب‌ نبود، به‌ سختي‌ بيمار شد و ناگهان‌ درگذشت‌ (فوريه‌ 579). با مرگ‌ او صلح‌ و جنگ‌ با بيزانس‌ ناتمام‌ ماند. سلطنت‌ او چهل‌ و هفت‌ سال‌ طول‌ كشيد و به‌ رغم‌ خشونت‌ و استبدادي‌ كه‌ حتي‌ عدالت‌ داستاني‌ وي‌ آن‌ را مهار نمي‌كرد، روي‌ هم‌ رفته‌ اميدبخش‌، درخور اعتماد و درخشان‌ بود. خاطره‌اي‌ كه‌ در روايات‌ و سنتهاي‌ ايرانيان‌، از روزگار او باقي‌ ماند نيز او را در نزد نسلهاي‌ بعد محبوب‌ و در خور تكريم‌ و محبت‌ ساخت‌.
در آغاز سلطنت‌ براي‌ قلع‌ و قمع‌ پيروان‌ مزدك‌، كه‌ دوام‌ قدرت‌ و اتحاد آنها فرمانرواييش‌ را به‌ خطر مي‌انداخت‌ دست‌ به‌ اقدامات‌ جدي‌ زد. اين‌ اقدامات‌ چنان‌ بود كه‌ گويي‌ پايان‌ عهد پدرش‌ را تجديد كرد. سركوبي‌ پيروان‌ مزدك‌، طبقه‌ي‌ موبدان‌ را، كه‌ در تمام‌ مدت‌ نهضت‌ در دفع‌ آنها بجد مي‌كوشيدند مجال‌ اعتلا داد. به‌ خاطر همين‌ اعتلا بود كه‌ اين‌ طبقه‌ خسرو را دادگر خواندند و انوشك‌ روان‌ - روان‌ بي‌مرگ‌ - لقب‌ نهادند مع‌هذا صلابت‌ و سلطه‌اي‌ كه‌ در رفتار و كردار خسرو بود اين‌ هواداران‌ وي‌ را از محدوده‌ي‌ خط‌ خود مجال‌ تجاوز نداد. اينكه‌ «مهبود» وزير با سابقه‌ي‌ خود را كه‌ در تأمين‌ سلطنت‌ وي‌ جهد بسيار هم‌ كرده‌ بود، به‌ بهانه‌ي‌ آنكه‌ در آمدن‌ به‌ حضور يك‌ بار تعلل‌ كرده‌ است‌ تسليم‌ چوبه‌ي‌ دار كرد، نمونه‌اي‌ از صلابت‌ و خشونت‌ بي‌عطوفت‌ شاهانه‌اش‌ بود و محرك‌ وي‌ هر چه‌ بود، نجبا و بزرگان‌ دربار را از هرگونه‌ فكر مداخله‌ در امور بر حذر داشت‌. در دفع‌ طغيان‌ پسرش‌ انوشك‌ زاد (نوشزاد) هم‌ اين‌ خشونت‌ و صلابت‌ عازي‌ از گذشت‌، درس‌ عبرتي‌ به‌ ساير فرزندانش‌ داد - كه‌ انديشه‌ي‌ ايجاد جنگ‌ خانگي‌ را هرگز به‌ خاطر راه‌ ندهند.
اين‌ پسر كه‌ از مادري‌ عيسوي‌ به‌ دنيا آمده‌ بر دين‌ مادر باقي‌ ماند و آيين‌ پدر را نپذيرفت‌، چون‌ آداب‌ و رسوم‌ زرتشتي‌ را با نظر تحقير و بي‌اعتنايي‌ مي‌نگريست‌، نزد موبدان‌، زنديق‌ (زنديك‌) تلقي‌ مي‌شد و به‌ تمايلات‌ مزدكي‌ متهم‌ بود. خسرو هم‌ او را از دربار دور كرده‌ بود و در جندي‌شاپور كه‌ از مراكز عيسويان‌ بود تحت‌ نظر قرار داده‌ بود. در آنجا انوشزاد با زندانيان‌ كه‌ اكثر به‌ جرايم‌ سياسي‌ مأخوذ بودند مربوط‌ شد و به‌ تحريك‌ آنها داعيه‌ي‌ اظهار مخالفت‌ با پدر در وجودش‌ ريشه‌ گرفت‌. در جريان‌ لشكركشيهاي‌ نخست‌ خسرو به‌ روم‌، يك‌ بار كه‌ خبر بيماري‌ سخت‌ خسرو در حِمْص‌ شايع‌ شد، وي‌ فرصت‌ را مناسب‌ يافت‌. براي‌ جانشيني‌ وي‌ دست‌ به‌ اقدام‌ زد: بلافاصله‌ زندانيان‌ را آزاد كرد، عده‌اي‌ از عيسويان‌ شهر را گرد خود جمع‌ آورد، عمال‌ تيسفون‌ را از تمام‌ خوزستان‌ بيرون‌ كرد و با اعلام‌ مرگ‌ خسرو خود را پادشاه‌ خواند. خسرو كه‌ برخلاف‌ پندار و اميد وي‌ از بيماري‌ شفا يافته‌ بود، چون‌ از قيام‌ وي‌ آگهي‌ يافت‌، نايب‌السلطنه‌اي‌ را كه‌ در تيسفون‌ داشت‌ به‌ دفع‌ طغيان‌ پسر الزام‌ نمود. شاهزاده‌ دستگير شد و مقارن‌ بازگشت‌ خسرو به‌ تيسفون‌ (ح‌ 550) به‌ امر او مجازات‌ شد. مجازاتش‌ فقط‌ در اين‌ حد بود كه‌ او را نابينا كند - و يا با سوزاندن‌ پلك‌ و مژه‌، از آرزوي‌ نيل‌ به‌ سلطنت‌ نوميد سازد. همدستانش‌ هم‌ تنبيه‌ شدند و با آنكه‌ عده‌اي‌ از عيسويان‌ در اين‌ ماجرا دچار عقوبت‌ شدند مجازات‌ آنها به‌ مبارزه‌ با عيسويت‌ و تعقيب‌ تمام‌ عيسويان‌ منجر نشد. عدالت‌ سرد و استبداد خشونت‌آميز پادشاه‌ از حد اقتضاي‌ سياست‌ تجاوز نمي‌كرد. 

خسرو؛ شاه‌ فلسفه‌دان‌
14-12- خسرو در عصر و محيط‌ خود تا حدي‌ تجسم‌ يك‌ حاكم‌ حكيم‌، يك‌ فرمانرواي‌ فيلسوف‌ بود كه‌ مثل‌ نظاير ديگر خود آنچه‌ را افلاطون‌ از چنين‌ فرمانروايي‌ انتظار داشت‌ نتوانست‌ تحقق‌ بخشد. با اين‌ حال‌ نام‌ او، حتي‌ بيش‌ از نام‌ كوروش‌ و داريوش‌ به‌ عنوان‌ يك‌ فرمانرواي‌ آرماني‌ در افواه‌ و اذهان‌ باقي‌ ماند. دوره‌ي‌ فرمانروايي‌ او نه‌ فقط‌ يك‌ دوره‌ي‌ فعاليت‌ سياسي‌ و نظامي‌ موفق‌ بود، بلكه‌ در عين‌ حال‌ يك‌ دوره‌ي‌ اصلاحات‌ اجتماعي‌ نيز محسوب‌ مي‌شد. اصلاحات‌ او از جمله‌ شامل‌ وضع‌ قانونهاي‌ تازه‌ درباره‌ي‌ ماليات‌، ترتيبات‌ اداري‌ و خدمات‌ نظامي‌ بود. به‌ علاوه‌، هرج‌ و مرجهايي‌ را هم‌ كه‌ در امر مالكيت‌، ارث‌ و ازدواج‌ در مدت‌ غلبه‌ي‌ مزدكيها در بين‌ طبقات‌ عالي‌ پيش‌ آمده‌ بود با وضع‌ قانونهاي‌ عاجل‌ و غالباً موقت‌ سر و صورت‌ داد. با اين‌ حال‌ هيچ‌ يك‌ از مسائل‌ اجتماعي‌ عصر را كه‌ منجر به‌ انقلاب‌ مزدكيها شده‌ بود حل‌ نكرد. حاصل‌ اين‌ اصلاحات‌ قدرت‌ گرفتن‌ طبقه‌ي‌ متوسط‌ از نجباي‌ ارضي‌ بود كه‌ «دهقان‌» خوانده‌ مي‌شدند و تفوق‌ اجتماعي‌ آنها انحطاط‌ تدريجي‌ نجباي‌ بزرگ‌ فئودال‌ را به‌ دنبال‌ داشت‌. در عين‌ حال‌ انحطاط‌ وضع‌ نجباي‌ بزرگ‌ قدرت‌ حكومت‌ مركزي‌ را افزايش‌ داد و از توسعه‌ي‌ نفوذ خاندانهاي‌ بزرگ‌ كه‌ معارض‌ قدرت‌ سلطنت‌ بود جلوگيري‌ كرد.
شهرت‌ خسرو به‌ حكمت‌ در نزد ايرانيان‌ و اعراب‌ از آنچه‌ در شاهنامه‌ و مآخذ آن‌ در باب‌ مجالس‌ او با بوزرجمهر، گفت‌ و شنودهايش‌ را با موبد، و مخصوصاً از آنچه‌ در تقرير توقيعات‌ او آمده‌ است‌ پيداست‌. جالب‌ آن‌ است‌ كه‌ حتي‌ مورخان‌ بيزانس‌ هم‌ با آنكه‌ سعي‌ كرده‌اند او را از درك‌ اين‌گونه‌ مسائل‌ عاجز نشان‌ دهند، توجه‌ خاص‌ او را به‌ مباحث‌ حكمت‌ در خور ذكر يافته‌اند. خسرو در طي‌ سلطنت‌ يا حتي‌ قبل‌ از آن‌ با حكمت‌ يوناني‌ و در اواخر آن‌ با تعاليم‌ مكتبهاي‌ فلسفي‌ هند آشنايي‌ قابل‌ ملاحظه‌ پيدا كرد. در همان‌ اوايل‌ سلطنت‌ به‌ هفت‌ تن‌ از حكماي‌ يونان‌ كه‌ يك‌ فرمان‌ متعصبانه‌ي‌ ضد فلسفه‌ از جانب‌ امپراطور يوسني‌نيان‌ (529) آنها را وادار به‌ ترك‌ يونان‌ كرده‌ بود پناه‌ داد. از اين‌ جماعت‌ داماسكيوس‌ اهل‌ سوريه‌، سمبليقوس‌ اهل‌ كيليكيه‌، يولاميوس‌ اهل‌ فروگيه‌، پريسكيانوس‌ اهل‌ ليديه‌، ايزيدوروس‌ اهل‌ غزه‌، ديوجانس‌ و هرمياس‌ اهل‌ فنيقيه‌ بودند. بعضي‌ از آنها صاحب‌ تأليفات‌ فلسفي‌ بودند يا در تعليم‌ فلسفه‌ شهرت‌ فوق‌العاده‌ داشتند. از اين‌ جمله‌ سمبليقوس‌ شارح‌ افكار ارسطو، و داماسكيوس‌ استاد الهيات‌ و پژوهنده‌ي‌ عقايد و اديان‌ بود. خسرو آنها را پناه‌ داد، در حق‌ آنها محبت‌ كرد، با آنها مجالس‌ گفت‌ و شنود برقرار كرد و در نگهداشت‌ آنها اهتمام‌ به‌ جاي‌ آورد، و آنها هم‌ وي‌ را، چنان‌ كه‌ آگاثياس‌ نقل‌ مي‌كند، به‌ آرا و عقايد افلاطون‌ و ارسطو آشنا يافتند. در اواخر سلطنت‌ هم‌ يك‌ تن‌ از علماي‌ يونان‌، به‌ نام‌ اورانيوس‌ كه‌ از سوفسطائيان‌ عصر محسوب‌ مي‌شد، مورد توجه‌ پادشاه‌ واقع‌ شد. خسرو به‌ او صلات‌ و هداياي‌ ارزنده‌اي‌ داد و خود يك‌ چند در نزد او به‌ كسب‌ دانش‌ پرداخت‌. در همين‌ ايام‌، و ظاهراً مقارن‌ فتح‌ يمن‌ و تسلط‌ بر درياي‌ احمر، به‌ هند نيز دسترس‌ و علاقه‌اي‌ پيدا كرد و هر چند اين‌ علاقه‌ منجر به‌ لشكركشي‌ به‌ هند نشد، به‌ ارسال‌ سفرا و مبادله‌ي‌ هدايا با پادشاهان‌ هند كشيد. ايران‌ را با بازي‌ شطرنج‌ و با كتاب‌ كليله‌ و دمنه‌ كه‌ برزويه‌ي‌ طبيب‌ به‌ زبان‌ پهلوي‌ نقل‌ كرد آشنايي‌ داد. در مدرسه‌ي‌ طبي‌ هم‌ كه‌ خسرو در جندي‌شاپور به‌ وجود آورد به‌ اشارت‌ يا الزام‌ او كتابهاي‌ فلسفي‌ و طبي‌ يوناني‌ - و احياناً هندي‌ - به‌ سرياني‌ و پهلوي‌ نقل‌ و تعليم‌ شد. 

با آنكه‌ خود را مروج‌ و حامي‌ آيين‌ زرتشت‌ مي‌دانست‌ و مثل‌ جدش‌ اردشير مي‌خواست‌ دين‌ و دولت‌ را در وجود شخص‌ خود متحد و توأمان‌ سازد، در سلوك‌ با پيروان‌ اديان‌ ديگر تسامح‌ شاپور را به‌ كار مي‌بست‌ و ظاهراً ضرورت‌ تسامح‌ را براي‌ حفظ‌ و ثبات‌ يك‌ امپراطوري‌ كه‌ رعايايش‌ پيروان‌ اديان‌ مختلف‌ بودند دريافته‌ بود. هر چند اصلاحات‌ او، در آغاز سلطنت‌، بر تعقيب‌ مزدكيان‌ مبتني‌ بود، در تعقيب‌ آنها به‌ مجازات‌ هرج‌ و مرج‌طلبان‌ اكتفا مي‌كرد. در منع‌ از اشاعه‌ي‌ تعليم‌ آنها اصراري‌ نداشت‌. در مورد عيسويان‌ و يهود هم‌، از اقتضاي‌ تسامح‌ خارج‌ نمي‌شد و اگر نسبت‌ به‌ يعقوبيها و پيروان‌ آيين‌ كاتوليك‌ در قلمرو خويش‌ به‌ نظر سوءظن‌ مي‌نگريست‌ از جهت‌ تعليم‌ آنها نبود، به‌ خاطر احتمال‌ ارتباط‌ آنها با بيزانس‌ بود. از پيروان‌ اديان‌ غير مزدايي‌ هر چند جزيه‌ي‌ سرانه‌ (گزيت‌) دريافت‌ مي‌كرد، زنان‌ و كودكان‌ و پيران‌ قوم‌ را از پرداخت‌ آن‌ معاف‌ مي‌داشت‌ و اگر بر وفق‌ قراري‌ ك‌ با بيزانس‌ داشت‌ عيسويان‌ را از تبليغ‌ آيين‌ خويش‌ منع‌ مي‌كرد، آنها را از بناي‌ معابد و از اجراي‌ مناسك‌ خويش‌ مانع‌ نمي‌آمد. اين‌ هم‌ كه‌ وقتي‌ حكماي‌ هفت‌گانه‌ طالب‌ بازگشت‌ به‌ ديار خود شدند و در قرارداد صلحي‌ كه‌ با يوستي‌نيان‌ منعقد كرد اعطاي‌ امنيت‌ و آزادي‌ تعليم‌ به‌ آنها را در جزو شرايط‌ صلح‌ بر امپراطور تحميل‌ كرد، تسامح‌ فكري‌ و وسعت‌نظر او را در مسائل‌ مربوط‌ به‌ عقايد قابل‌ ملاحظه‌ نشان‌ مي‌دهد. وزارت‌ انوشروان‌ را بر وفق‌ روايات‌ سنتي‌ بوزرجمهر (بزرگمهر) بر عهده‌ داشت‌ كه‌ از حكماي‌ عصر محسوب‌ مي‌شد، اما فقدان‌ ذكر نام‌ او در روايات‌ بيزانسي‌ و ارمني‌ شخصيت‌ او را - مثل‌ شخصيت‌ ابرسام‌ و تنسر - مجهول‌ و مرموز نشان‌ مي‌دهد. بعضي‌ محققان‌ وي‌ را با برزويه‌ي‌ طبيب‌ كه‌ ترجمه‌ي‌ كليله‌ و دمنه‌ به‌ پهلوي‌ با نام‌ او قرين‌ است‌ يك‌ تن‌ پنداشته‌اند و قبول‌ اين‌ اقوال‌ ظاهراً خالي‌ از اشكال‌ نيست‌. 

سلطنت‌ هرمز چهارم‌
14-13- بعد از خسرو اول‌، تاج‌ و تخت‌ بي‌هيچ‌ مدعي‌ و معارضي‌ به‌ پسرش‌ هرمزد رسيد: هرمزد چهارم‌. وي‌ كه‌ از جانب‌ مادر نواده‌ي‌ خاقان‌ ترك‌ محسوب‌ مي‌شد از بعضي‌ جهات‌ خلق‌ و خوي‌ تركان‌ را داشت‌ و او را به‌ همين‌ سبب‌ تركزاد مي‌خواندند. هرمزد در روز جلوس‌ به‌ باريافتگان‌ دربار وعده‌ داد كه‌ در همه‌ چيز شيوه‌ي‌ پدر را دنبال‌ خواهد كرد و از آنچه‌ خسرو برقرار كرده‌ بود تخطي‌ نخواهد كرد. اين‌ وعده‌ در واقع‌ متضمن‌ اعلام‌ اين‌ نكته‌ بود كه‌ مثل‌ پدر در مقابل‌ قدرت‌جويي‌ و فرصت‌طلبي‌ نجبا و خاندانهاي‌ بزرگ‌ نيز درخواهد ايستاد. اما وي‌ در الزام‌ عدالت‌، خيلي‌ بيش‌ از پدر به‌ رعايت‌ حال‌ طبقات‌ پايين‌ توجه‌ كرد و شايد از اين‌ حيث‌ چنان‌ كه‌ بلعمي‌ مورخ‌ خاطرنشان‌ مي‌كند بيش‌ از پدر مستحق‌ لقب‌ عادل‌ به‌ نظر مي‌رسيد، مع‌هذا چون‌ در اين‌ كار، اعتدال‌ و احتياط‌ پدر را فاقد بود بيشتر به‌ جاي‌ عادل‌، به‌ عنوان‌ ظالم‌ و شرير تلقي‌ شد - كه‌ ظاهراً متضمن‌ قضاوتي‌ منصفانه‌ نيست‌.
هرمزد در رعايت‌ بين‌ افراد رعيت‌، امتياز مورد انتظار طبقات‌ نجبا را ناديده‌ گرفت‌ و همين‌ موجب‌ تحريك‌ دشمني‌ آنها در حق‌ وي‌ شد. به‌ نامه‌اي‌ كه‌ هيربدان‌ به‌ وي‌ نوشتند و از وي‌ درخواستند تا عيسويان‌ و يهود را زجر و تعقيب‌ كند، جواب‌ داد: چنان‌ كه‌ تخت‌ تنها به‌ دو پايه‌ي‌ پيشين‌ بر پا نمي‌ايستد و لاجرم‌ به‌ دو پايه‌ي‌ پسين‌ هم‌ نياز دارد، سلطنت‌ هم‌ نمي‌تواند بدون‌ اتكا به‌ پيروان‌ اديان‌ ديگر پابرجا باشد؛ شما دست‌ از آزار ايشان‌ بازداريد و خود به‌ كارهاي‌ نيك‌ روي‌ آريد تا ديگران‌ آيين‌ شما را بپسندند و از جان‌ و دل‌ هواخواه‌ كيش‌ شما گردند. اما اين‌ جواب‌ زيركانه‌ كه‌ براي‌ زمان‌ ما نيز سرمشقي‌ شايان‌ پيروي‌ است‌ هيربدان‌ را به‌ جاي‌ آنكه‌ از رفتار خويش‌ خجل‌ سازد به‌ تعصب‌ بر ضد وي‌ وادار كرد. 

در ضمن‌ سفرهاي‌ جنگي‌ و نقل‌ و انتقالهاي‌ دائم‌ كه‌ موكب‌ او را با اسواران‌ و ملازمان‌ پيوسته‌ به‌ اكناف‌ كشور مي‌برد، هرمزد با نهايت‌ دقت‌ مواظب‌ بود سپاهيان‌ وي‌ از هرگونه‌ تحميل‌ و ايذا نسبت‌ به‌ رعايا خودداري‌ نمايند. در مواردي‌ كه‌ از اين‌ فرمان‌ تخطي‌ مي‌شد، خطاكار را به‌ شدت‌ مجازات‌ مي‌كرد و حتي‌ پسر خود خسرو را از چنين‌ مجازات‌ سختي‌ معاف‌ نداشت‌. در بين‌ كساني‌ از اقويا كه‌ به‌ امر او و به‌ بهانه‌ي‌ آنكه‌ بر ضعفا ستم‌ كرده‌اند مجازات‌ سخت‌ شدند يك‌ موبدان‌ موبد، و تعدادي‌ از علما (هيربدان‌) و اهل‌ بيوتات‌ (ويسپوهران‌) به‌ دست‌ هلاك‌ سپرده‌ شدند.
با جلوس‌ او (579) پيشنهاد صلح‌ كه‌ در آخرين‌ روزهاي‌ عمر خسرو از جانب‌ بيزانس‌ مطرح‌ بود از طرف‌ وي‌ رد شد و جنگ‌ ادامه‌ يافت‌ (580). در مرزهاي‌ بين‌النهرين‌ و سوريه‌ شهرها مكرر دست‌ به‌ دست‌ شد و آباديها عرضه‌ي‌ ويراني‌ گشت‌. موريكيوس‌ ، سردار روم‌ پيشرفت‌ سپاه‌ ايران‌ را متوقف‌ ساخت‌ و چون‌ وي‌ به‌ امپراطوري‌ انتخاب‌ گشت‌ سردارانش‌ همچنان‌ جنگ‌ را ادامه‌ دادند و طي‌ ده‌ سال‌ در اطراف‌ نصيبين‌ و ميافارقين‌ غارت‌ و زد و خورد همچنان‌ دوام‌ يافت‌. 

بهرام‌ چوبين‌ و سقوط‌ هرمزد چهارم‌
14-14- مقارن‌ اين‌ احوال‌ هرمزد در جانب‌ مرزهاي‌
يزدگرد كه‌ از آن‌ پس‌ ديگر هرگز فرصتي‌ براي‌ مقابله‌ با اعراب‌ نيافت‌، با حرمسرا و دربار پرخرج‌ خود به‌ نواحي‌ دورافتاده‌ي‌ كشور گريخت‌ و هيچ‌ جا مجال‌ قرار نيافت‌، بالاخره‌ بعد از ده‌ سال‌ سرگرداني‌ در حالي‌ كه‌ موكب‌ پرجلال‌ خود را با چهار هزار زن‌ و كودك‌ و پير و جوان‌ همراه‌ داشت‌، در حوالي‌ مرو، تنها و با خواري‌ و نوميدي‌ به‌ دست‌ آسياباني‌ كه‌ در لباس‌ فاخر او طمع‌ كرده‌ بود كشته‌ شد
شرقي‌ با هجوم‌ يك‌ دسته‌ از طوايف‌ بدوي‌ نواحي‌ جيحون‌ مواجه‌ شد (ح‌ 589) كه‌ تحت‌ فرمان‌ سركرده‌ي‌ خود سابه‌ (شائو) شاه‌، شهرهاي‌ بلخ‌ و هرات‌ و بادغيس‌ را گرفته‌ بودند و در داخل‌ مرزهاي‌ شرقي‌ به‌ تاخت‌ و تاز پرداخته‌ بودند. چون‌ در همان‌ ايام‌ قبايل‌ عرب‌ در نواحي‌ مرزهاي‌ حيره‌، و طوايف‌ خزر نيز در حوالي‌ آذربايجان‌ تاخت‌ و تاز مي‌كردند، هرمزد كه‌ با بيزانس‌ هم‌ هنوز درگيري‌ داشت‌ خروج‌ از پايتخت‌ را براي‌ خود مصلحت‌ ندانست‌ و سردار خويش‌ بهرام‌ ، پسر وهرام‌ گشنسب‌ و معروف‌ به‌ بهرام‌ چوبين‌، را كه‌ اهل‌ ري‌ و از خاندان‌ بزرگ‌ مهران‌ بود به‌ دفع‌ هجوم‌ سابه‌ شاه‌ فرستاد.
بهرام‌ با سپاه‌ نخبه‌اي‌ از جنگجويان‌ كار ديده‌ و جنگ‌ آزموده‌ خود را به‌ چالاكي‌ به‌ حوالي‌ لشكرگاه‌ دشمن‌ رسانيد. آنجا سركرده‌ي‌ مهاجم‌ را غافلگير نمود. در طي‌ چند زد و خورد مغلوب‌ و هلاك‌ كرد، غنايم‌ بسيار به‌ چنگ‌ آورد و عازم‌ بازگشت‌ به‌ تيسفون‌ شد اما هرمزد او را به‌ جنگ‌ طوايف‌ آلان‌ در حدود لازستان‌ (لازيكا) فرستاد (589) و ظاهراً قصد او بازكردن‌ جبهه‌ي‌ تازه‌اي‌ بر ضد بيزانس‌ و منصرف‌ كردن‌ سپاه‌ امپراطور موريكيوس‌ از حمله‌ به‌ نواحي‌ مجاور دجله‌ بود. اما در اين‌ جنگ‌ بهرام‌ در نواحي‌ اران‌ از دشمن‌ شكست‌ خورد و هر چند اين‌ شكست‌ از لحاظ‌ نظامي‌ اهميت‌ زيادي‌ نداشت‌، اما هرمزد كه‌ ظاهراً دنبال‌ بهانه‌اي‌ براي‌ عزل‌ كردن‌ بهرام‌ مي‌گشت‌ و شايد از بابت‌ آنچه‌ سردارش‌ از غنايم‌ جنگي‌ براي‌ وي‌ فرستاده‌ بود نارضايي‌ هم‌ داشت‌، آن‌ را دستاويز ساخت‌ و به‌ طرزي‌ موهن‌ بهرام‌ را از فرماندهي‌ سپاه‌ خلع‌ كرد. بهرام‌ نيز كه‌ ظاهراً مترصد فرصتي‌ براي‌ طغيان‌ بر ضد پادشاه‌ بود و ناخرسندي‌ نجبا و موبدان‌ را هم‌ مايه‌ي‌ اطمينان‌ از پيشرفت‌ خويش‌ مي‌پنداشت‌، به‌ اعتماد سپاه‌ كارآزموده‌ي‌ خويش‌ كه‌ از اين‌ اقدام‌ هرمزد به‌ شدت‌ ناخرسند شده‌ بودند، رايت‌ طغيان‌ برافراشت‌. در مقابل‌ اهانت‌ هرمزد كه‌ براي‌ وي‌ لباس‌ زنانه‌ و دوك‌ و ريسمان‌ فرستاده‌ بود، وي‌ نامه‌اي‌ آميخته‌ به‌ دشنام‌ به‌ شاه‌ فرستاد و در آن‌ وي‌ را نه‌ پسر بلكه‌ دختر خسرو خواند. بعد هم‌ به‌ قصد بركنار كردن‌ او از آن‌ سوي‌ ارس‌ عازم‌ تيسفون‌ شد. خبر طغيان‌ بهرام‌ آتش‌ فتنه‌ها را شعله‌ور ساخت‌ و البته‌ تحريك‌ نجباي‌ ناراضي‌ عامل‌ عمده‌ي‌ بروز اين‌ فتنه‌ها شد. بسطام‌ (وستهم‌، گستهم‌) برادر زن‌ هرمزد كه‌ از دودمان‌ بزرگ‌ اسپهبدان‌ و دايي‌ پسرش‌ خسرو بود، برادر خود بندوي‌ (وندويه‌) را از محبس‌ هرمزد بيرون‌ آورد و به‌ اتكاي‌ شورشيان‌، شاه‌ را كه‌ در آن‌ هنگام‌ هيچ‌كس‌ از نجبا حاضر به‌ حمايت‌ كردنش‌ نبود، از سلطنت‌ خلع‌ كرد. با اين‌ حال‌ بهرام‌ از تهديد تيسفون‌ و عزيمت‌ براي‌ تسخير آن‌ بازنايستاد. 

مرگ‌ هرمزد چهارم‌
14-15- با خلع‌ هرمزد كه‌ منجر به‌ توقيف‌ و كور كردن‌ او شد، بسطام‌ و برادرش‌ بندوي‌ با همدستي‌ طرفداران‌ خويش‌، خواهرزاده‌ي‌ خود خسرو را بر تخت‌ نشاندند (590) و او خسرو دوم‌ خوانده‌ شد: خسرو پرويز. روايتي‌ كه‌ بر وفق‌ آن‌، با موافقت‌ خسرو پدرش‌ هرمزد از بابت‌ سلطنت‌ خويش‌ مورد مؤاخذه‌ و پرس‌وجو واقع‌ شد و او از سلطنت‌ خود دفاع‌ كرد ظاهراً مبنايي‌ ندارد و به‌ احتمال‌ قوي‌ از روي‌ داستان‌ استنطاق‌ خسرو به‌ وسيله‌ي‌ پسرش‌ شيرويه‌ جعل‌ شده‌ است‌. اما اينكه‌ بندوي‌ و بسطام‌ با اذن‌ يا رضاي‌ او، در محبس‌ به‌ حيات‌ هرمزد خاتمه‌ داده‌اند ظاهراً بايد درست‌ باشد، چرا كه‌ بدون‌ اذن‌ فحوايي‌ او اقدام‌ به‌ كشتن‌ پادشاه‌ براي‌ آنها ممكن‌ نبوده‌ است‌. اين‌ هم‌ كه‌ بهرام‌ سكه‌هايي‌ به‌ نام‌ خسرو ضرب‌ كرد و به‌ وسيله‌ي‌ ايادي‌ خود خود در تيسفون‌ رواج‌ داد تا هرمزد را نسبت‌ به‌ پسر بدبين‌ سازد و منجر به‌ بروز جنگ‌ خانگي‌ بين‌ پدر و پسر گردد ظاهراً بعيد نمي‌نمايد.
به‌ هر حال‌، هرمزد در دنبال‌ اعلام‌ سلطنت‌ پسرش‌ خسرو به‌ وسيله‌ي‌ دو برادرزن‌ خويش‌ - بندوي‌ و بسطام‌ - به‌ قتل‌ رسيد. خسرو هم‌ با آنكه‌ درصدد استمالت‌ بهرام‌ برآمد، موفق‌ به‌ منصرف‌ كردنش‌ از عزيمت‌ به‌ تيسفون‌ نشد. در جواب‌ پيغام‌ يا مذاكره‌اش‌ هم‌ از بهرام‌ جز دشنام‌ و اهانت‌ نشنيد. چون‌ سپاه‌ خود را نيز آماده‌ي‌ جنگ‌ با بهرام‌ نديد، از تيسفون‌ خارج‌ شد و با معدودي‌ از همراهان‌ به‌ جانب‌ روم‌ گريخت‌. بدين‌گونه‌ سلطنت‌ هرمزد به‌ پايان‌ آمد. مدت‌ فرمانروايي‌ او، آن‌ گونه‌ كه‌ از سكه‌ هايش‌ برمي‌آيد، تا آغاز سيزدهمين‌ سال‌ سلطنت‌ ادامه‌ يافت‌. فرمانروايي‌ او با جنگهاي‌ خونين‌ آغاز شد و با آشوبهاي‌ خونين‌ به‌ پايان‌ رسيد. عامل‌ اصلي‌ اختلال‌ كارش‌ بدگمانيها و ناسازگاريهاي‌ خودش‌ بود كه‌ عدالت‌طلبي‌ او را مورد نفرت‌ بزرگان‌ مي‌ساخت‌. 

سلطنت‌ خسرو پرويز
14-16- فرمانروايي‌ خسروپرويز نيز از آغاز (590) با دشواريها مواجه‌ شد و با آنكه‌ اكثر مدت‌ آن‌ در تجمل‌ و عشرت‌ و جنگ‌ گذشت‌، پايان‌ آن‌ هم‌ با دشواريهاي‌ مشابه‌ همراه‌ شد. وي‌ بلافاصله‌ بعد از تاجگذاري‌ ناچار شد تخت‌ و تاج‌ را به‌ دشمن‌ ياغي‌ رها كند و خود براي‌ استرداد آن‌ به‌ دشمني‌ كه‌ سالها پدر و جدش‌ با او در كشمكشهاي‌ خونين‌ سركرده‌ بودند پناه‌ برد. دشواري‌ اوضاع‌ و نوميدي‌ از پيروزي‌ در مقابله‌ي‌ حريف‌ ظاهراً راه‌ ديگري‌ براي‌ حفظ‌ سلطنت‌ جهت‌ او باقي‌ نگذاشته‌ بود. پدرش‌ به‌ دست‌ داييهاي‌ وي‌ كشته‌ شده‌ بود و وي‌ به‌ حق‌ يا ناحق‌ در اذهان‌ عامه‌ با آنها همدست‌ پنداشته‌ مي‌شد. بهرام‌ چوبين‌ كه‌ بر ضد پدرش‌ شوريده‌ بود پيشنهاد مصالحه‌ي‌ وي‌ را با تحقير رد كرده‌ بود و خود را پادشاه‌ خوانده‌ بود. بزرگان‌ كه‌ در دنبال‌ حبس‌ و قتل‌ هرمزد خود را در عزل‌ و نصب‌ پادشاه‌ حقور مي‌دانستند، هر چند دعوي‌ بهرام‌ را با رغبت‌ تأييد نكرده‌ بودند، اما انتخاب‌ خسرو نيز به‌ سلطنت‌ مورد تأييد آنها نبود. چون‌ در برخوردي‌ كه‌ در نزديك‌ حُلْوان‌ بين‌ قواي‌ او با سپاه‌ بهرام‌ روي‌ داد لشكر وي‌ به‌ اردوي‌ مخالف‌ پيوست‌ خسرو خود را ناچار از عزيمت‌ به‌ روم‌ يافت‌.
بدين‌گونه‌، وقتي‌ كه‌ خسرو تيسفون‌ را رها كرد و با عبور از فرات‌ به‌ خاك‌ بيزانس‌ گريخت‌، بهرام‌ چوبين‌ با نصرت‌ و تأييد سپاه‌ نخبه‌اي‌ كه‌ داشت‌ از حلوان‌ به‌ تيسفون‌ وارد شد و بي‌آنكه‌ به‌ رأي‌ و تأييد بزرگان‌ اعتنا كند، تاج‌ سلطنت‌ را بر سر نهاد و به‌ نام‌ خود سكه‌ زد. سلطنت‌ او در ولايات‌ تابع‌ هم‌ تقريباً هيچ‌ جا با مخالفتي‌ جدي‌ مواجه‌ نشد و اگر موريس‌ (موريكيوس‌) امپراطور بيزانس‌ حاضر به‌ كمك‌ به‌ خسرو نمي‌شد شايد سلطنت‌ بهرام‌ پا مي‌گرفت‌ و هيچ‌كس‌ از بزرگان‌ هم‌ علاقه‌اي‌ به‌ اعاده‌ي‌ سلطنت‌ به‌ خاندان‌ ساسانيان‌ نشان‌ نمي‌داد.
اما حمايت‌ بيزانس‌ از خسرو، بهرام‌ را دچار مشكلها ساخت‌. ارمنستان‌ بر ضد وي‌ شوريد، در نصيبين‌ به‌ بازگشت‌ خسرو اظهار علاقه‌ شد، و بهرام‌ در تيسفون‌ هم‌ ناچار به‌ طرد و قتل‌ مخالفان‌ گشت‌. بندوي‌ و بسطام‌ در آذربايجان‌ به‌ كمك‌ يك‌ سردار ارمني‌ سپاه‌ تازه‌اي‌ براي‌ حمايت‌ از خسرو فراهم‌ آوردند. خسرو هم‌ كه‌ امپراطور، مريم‌ دختر خود را به‌ تزويج‌ وي‌ درآورد با هفتاد هزار سپاه‌ و با تجهيزات‌ و اسبابي‌ كه‌ امپراطور در اختيار وي‌ گذاشت‌ عزيمت‌ ايران‌ كرد. سپاه‌ وي‌ در شهرهاي‌ سر راه‌ با استقبال‌ مواجه‌ شد و بهرام‌ مقابله‌ با آن‌ را دشوار يافت‌. در نواحي‌ زاب‌ سفلي‌ و همچنين‌ در حدود ارس‌ بين‌ فريقين‌ زد و خوردهايي‌ روي‌ داد كه‌ منجر به‌ شكست‌ بهرام‌ شد. چون‌ بهرام‌ در گنزك‌ شكست‌ سخت‌ خورد و قسمتي‌ از اردو و بنه‌ي‌ او به‌ دست‌ دشمن‌ افتاد، از هر گونه‌ مقاومت‌ نوميد گشت‌؛ منهزم‌ شد و براي‌ حفظ‌ جان‌ خود از طريق‌ ري‌ و قومس‌ به‌ نواحي‌ شرق‌ گريخت‌ و در بلخ‌ به‌ خاقان‌ ترك‌ پناه‌ برد. خاقان‌ نخست‌ او را پناه‌ داد و در حق‌ او محبت‌ كرد اما در آنجا نيز كينه‌ي‌ خسرو او را رها نكرد. چندي‌ بعد به‌ تحريك‌ فرستادگان‌ او و دسيسه‌ي‌ خاتون‌ خاقان‌ كشته‌ شد. از كر و فر او هم‌ جز يك‌ حماسه‌ي‌ پهلواني‌ باقي‌ نماند. فقط‌ قرنها بعد، سامانيان‌ اعقاب‌ سامان‌ خداة‌ كه‌ در ماوراءالنهر و خراسان‌ به‌ امارت‌ رسيدند خود را به‌ وي‌ منسوب‌ كردند - راست‌ يا دروغ‌. 

خسرو دوم‌ در بازگشت‌ به‌ سلطنت‌ (591) به‌ كساني‌ از نجبا كه‌ در شورش‌ بهرام‌ جانب‌ او را نگرفته‌ بودند پاداش‌ داد. بندويه‌ را هم‌ سرگنجور تمام‌ كشور، و بسطام‌ را مرزبان‌ تمام‌ نواحي‌ شرقي‌ ايران‌، از قومس‌ تا گرگان‌ و پارت‌، كرد. اما اندك‌ زماني‌ بعد براي‌ آنكه‌ خود را در پيش‌ افكار عامه‌ از مداخله‌ و همدستي‌ در قتل‌ پدر تنزيه‌ نمايد به‌ فكر انتقام‌ از كساني‌ كه‌ در سقوط‌ و يا قتل‌ پدرش‌ دست‌ داشتند افتاد. در واقع‌ داييهايش‌ كه‌ با جنايت‌ خونبار خويش‌ راه‌ او را براي‌ نيل‌ به‌ سلطنت‌ هموار كرده‌ بودند در او به‌ چشم‌ دست‌ نشانده‌ي‌ خود مي‌نگريستند و او براي‌ تأمين‌ قدرت‌ سلطنت‌ و جلوگيري‌ از هرگونه‌ وسوسه‌ي‌ خيانت‌ در نزد ساير بزرگان‌ مجازات‌ آنها را به‌ اين‌ اتهام‌ اجتناب‌ناپذير يافت‌. سرگنجور كه‌ در تيسفون‌ بود به‌ بهانه‌ي‌ آنكه‌ در پرداخت‌ صله‌اي‌ مسرفانه‌ به‌ يك‌ چوگان‌باز ماهر تعلل‌ كرده‌ بود، به‌ مجازات‌ مرگ‌ رسيد (ح‌ 591)، و برادرش‌ بسطام‌ كه‌ مرزبان‌ خراسان‌ بود، از بيم‌ ناخرسندي‌ در آنجا سر به‌ طغيان‌ برداشت‌. 

بسطام‌ در قلمرو خويش‌ داعيه‌ي‌ استقلال‌ يافت‌ و به‌ نام‌ خود سكه‌ زد. وي‌ خود را از نژاد بهمن‌ خواند و نياگان‌ خود را از نياگان‌ ساسانيان‌ برتر شمرد. در سكه‌ها خود را پيروز بسطام‌ (پيروج‌ و ستهم‌) خواند و تا چند سال‌ بعد (ح‌ 595) نواحي‌ شرقي‌ كشور را همچنان‌ زير سلطه‌ي‌ خويش‌ حفظ‌ كرد. با غلبه‌اي‌ هم‌ كه‌ بر بعضي‌ حكام‌ يا پادشاهان‌ محلي‌ - كوشاني‌ - نواحي‌ مجاور يافت‌ در قيام‌ بر ضد خسرو از ياري‌ آنها نيز برخوردار شد، چنان‌ كه‌ عده‌اي‌ از نجباي‌ ناراضي‌ هم‌ از نواحي‌ ماد و پارت‌ به‌ وي‌ پيوستند. در بين‌ كساني‌ كه‌ بر ضد خسرو به‌ او ياري‌ كردند عده‌اي‌ نيز از ياران‌ سابق‌ بهرام‌ چوبين‌ بودند كه‌ به‌ خاطره‌ي‌ او وفادار مانده‌ بودند و ظاهراً بيشترشان‌ از مردم‌ گيل‌ و ديلم‌ در نواحي‌ البرز و درياي‌ خزر بودند. مقابله‌ با بسطام‌ در نواحي‌ ري‌ و قومس‌ براي‌ خسرو دشوار شد، اما باز تحريك‌ و توطئه‌اي‌ كه‌ نقش‌ زن‌ در آن‌ قابل‌ ملاحظه‌ بود به‌ خسرو كمك‌ كرد. بسطام‌ را زنش‌ گردويه‌ - كه‌ خواهر بهرام‌ چوبينه‌ بود - به‌ قتل‌ آورد و به‌ پاداش‌ اين‌ جنايت‌ خسرو او را در حباله‌ي‌ خويش‌ درآورد. 

ملاطفت‌ خسرو پرويز با مسيحيان‌
14-17- رفع‌ غائله‌ي‌ بسطام‌ (ح‌ 596) براي‌ خزينه‌ي‌ خسرو هزينه‌ي‌ بسيار بارآورد اما با الحاق‌ مجدد نواحي‌ شرقي‌ به‌ كشور، اين‌ هزينه‌ها جبران‌ شد. خسرو هم‌ در بازگشت‌ به‌ تيسفون‌ آسايش‌ خاطر پيدا كرد و با قاطعيتي‌ كه‌ در مجازات‌ داييهاي‌ خود نشان‌ داد نجبا و بزرگان‌ ساير خاندانها را از انديشه‌ي‌ هرگونه‌ توطئه‌اي‌ مانع‌ آمد. مع‌هذا بزرگان‌، خاصه‌ موبدان‌، از تحكيم‌ سلطه‌ي‌ خسرو خرسند نشدند. نه‌ فقط‌ از آن‌ روي‌ كه‌ وي‌ را دست‌ نشانده‌ي‌ قيصر مي‌ديدند، بلكه‌ تا حدي‌ نيز از آن‌ جهت‌ كه‌ خسرو به‌ همين‌ سبب‌ به‌ مسيحيت‌ علاقه‌ نشان‌ مي‌داد، با اسقفها و كشيشان‌ قوم‌ به‌ ملاطفت‌ رفتار مي‌كرد و به‌ حكم‌ معاهده‌اي‌ كه‌ با امپراطور داشت‌ آنها را در نشر آيين‌ خويش‌ تا حدي‌ آزاد مي‌گذاشت‌. خود او گهگاه‌ به‌ خرافات‌ و رسوم‌ عيسويان‌ علاقه‌ نشان‌ مي‌داد. از جمله‌ در ماجراي‌ طغيان‌ بهرام‌ هدايا و نذور ارزنده‌اي‌ به‌ مزار سرگيس‌ مقدس‌ در شهر رصافه‌ تقديم‌ داشت‌ و در واقعه‌ي‌ قيام‌ بسطام‌ اعتماد بر پيشگويي‌ يك‌ اسقف‌ نسطوري‌ برايش‌ مايه‌ي‌ تشجيع‌ و تسلي‌ خاطر گشت‌. در اين‌ احوال‌ ظاهراً تحت‌ تأثير عقايد زوجه‌ي‌ مسيحي‌ و محبوب‌ خويش‌، شيرين‌ (سيرون‌)، نيز واقع‌ بود. غلبه‌ي‌ اين‌ سوگلي‌ حرم‌ شاهانه‌ بر احساس‌ و انديشه‌ي‌ خسرو تا حدي‌ بود كه‌ به‌ وي‌ اجازه‌ داد تا در تيسفون‌ و نواحي‌ مجاور، كليساهاي‌ عيسوي‌ بنياد كند. زوجه‌ي‌ ديگرش‌ مريم‌ نيز، كه‌ دختر موريكيوس‌ بود، عامل‌ ديگري‌ در توجه‌ وي‌ به‌ مسيحيت‌ محسوب‌ مي‌شد و البته‌ رعايت‌ معاهده‌اي‌ كه‌ با امپراطور داشت‌ نيز وي‌ را به‌ تأمين‌ آزادي‌ نسبي‌ عيسويان‌ در قلمرو خويش‌ ملتزم‌ مي‌كرد. اما اينكه‌ انديشه‌ي‌ تبديل‌ آيين‌ و گرايش‌ به‌ عيسويت‌ هم‌ به‌ خاطر وي‌ گذشته‌ باشد، در بعضي‌ روايات‌ عيسويان‌ هم‌ اگر هست‌، اساس‌ درست‌ ندارد و نقل‌ آن‌ در بعضي‌ مآخذ مسيحي‌ عصر ناشي‌ از ساده‌لوحي‌ و خوش‌ باوري‌ بعضي‌ از ارباب‌ كليساست‌. همچنين‌ روايتي‌ ديگر كه‌ بر وفق‌ آن‌ خسرو به‌ وسيله‌ي‌ سپاه‌ ارامنه‌ و سركرده‌ي‌ آنها، سنباط‌ نام‌، در نواحي‌ شرقي‌ ايران‌ به‌ بسط‌ قلمرو خويش‌ پرداخته‌ باشد از افسانه‌هاي‌ شايع‌ درنزد قدماي‌ ارامنه‌ محسوب‌ است‌ و ظاهراً اساس‌ تاريخي‌ ندارد.
به‌ هر تقدير، تا وقتي‌ كه‌ موريس‌ امپراطور بود رابطه‌ي‌ ايران‌ با بيزانس‌ دوستانه‌ و مبني‌ بر احترام‌ و اعتماد متقابل‌ به‌ نظر مي‌رسيد. به‌ خاطر همين‌ رابطه‌ي‌ دوستانه‌ بود كه‌ خسرو بعد از غلبه‌ بر بهرام‌ يك‌ دسته‌ي‌ هزار نفري‌ از مجموع‌ سپاه‌ بيزانس‌ را كه‌ براي‌ استرداد تاج‌ و تخت‌ از روم‌ همراه‌ آورده‌ بود نزد خود نگه‌ داشت‌ و محافظ‌ شخص‌ خود ساخت‌. يك‌ بار هم‌ كه‌ دسته‌اي‌ از اعراب‌ تابع‌ بيزانس‌ در مرزهاي‌ ايران‌ به‌ تاخت‌ و تاز پرداخت‌ (ح‌ 600)، با آنكه‌ احتمال‌ مي‌رفت‌ سرداران‌ بيزانس‌ در تحريك‌ آنها بي‌دخالت‌ نباشند، خسرو از هرگونه‌ واكنش‌ تلافي‌جويانه‌ نسبت‌ به‌ بيزانس‌ خودداري‌ كرد و فرستاده‌اي‌ را كه‌ از جانب‌ امپراطور براي‌ رفع‌ سوء تفاهم‌ در اين‌ باب‌ نزد وي‌ آمد با اغماض‌ و محبت‌ پذيرفت‌. 

قتل‌ موريس‌ و جنگي‌ شدن‌ روابط‌ ايران‌ - روم‌
14-18- پيشامد خلع‌ و قتل‌ موريس‌ و كشتار خانواده‌اش‌ كه‌ در طي‌ يك‌ شورش‌ عام‌ و به‌ تحريك‌ صاحب‌ منصبي‌ به‌ نام‌ فوكاس‌ روي‌ داد (602) خسرو را ناگهان‌ در چهاردهمين‌ سال‌ سلطنت‌ خويش‌ با دولت‌ جديد بيزانس‌ در حال‌ جنگ‌ قرار داد. وقتي‌ كه‌ پنج‌ ماه‌ بعد از خلع‌ و قتل‌ موريس‌ فرستاده‌ي‌ بيزانس‌ براي‌ اعلام‌ امپراطوري‌ فوكاس‌ به‌ دربار خسرو آمد، وي‌ فرستاده‌ را به‌ زندان‌ انداخت‌ و عزيمت‌ خود را به‌ خونخواهي‌ امپراطور مقتول‌ اعلام‌ كرد. خسرو يك‌ شاهزاده‌ي‌ رومي‌ را به‌ عنوان‌ وليعهد موريس‌ تحت‌ حمايت‌ گرفت‌ و به‌ بهانه‌ي‌ بر تخت‌ نشاندن‌ او لشكر به‌ روم‌ كشيد. نرسيس‌، سردار بيزانس‌، هم‌ كه‌ در زمان‌ موريس‌ در رأس‌ سپاه‌ بيزانس‌ براي‌ كمك‌ به‌ استرداد تخت‌ و تاج‌ خسرو با او به‌ ايران‌ آمده‌ بود خسرو را در اعلام‌ مخالفت‌ با امپراطوري‌ فوكاس‌ ترغيب‌ كرد. 

جنگ‌ با بيزانس‌ در دنبال‌ اين‌ ماجرا شروع‌ شد و طولاني‌ گشت‌. دو سردار ايران‌ فرخان‌ معروف‌ به‌ شهروراز ، و يلان‌ سينه‌ معروف‌ به‌ شاهين‌ (سئنه‌)، در اين‌ جنگها فتوحات‌ خيره‌كننده‌اي‌ كردند. سپاه‌ خسرو از يك‌ سو در آسياي‌ صغير تا قسطنطنيه‌ پيش‌ رفت‌ و از سوي‌ ديگر در بين‌النهرين‌ و سوريه‌، حران‌ و حلب‌ را به‌ تصرف‌ درآورد. با آنكه‌ در اين‌ ميان‌ هراكليوس‌ (هرقل‌) والي‌ جوان‌ و با اراده‌ي‌ مصر به‌ قدرت‌ فوكاس‌ خاتمه‌ داد (611) و ايران‌ بهانه‌اي‌ براي‌ تمديد جنگ‌ نداشت‌، خسرو كه‌ در مدت‌ جنگ‌ به‌ پيروزيهاي‌ جالبي‌ دست‌ يافته‌ بود جنگ‌ را متوقف‌ نكرد. شهربراز ، سردار او در خطه‌ي‌ سوريه‌، انطاكيه‌ و افاميه‌ را گرفت‌ و چندي‌ بعد دمشق‌ را تصرف‌ كرد (614) و از آنجا به‌ فلسطين‌ تاخت‌. بيت‌المقدس‌ غارت‌ شد (615): عده‌ي‌ زيادي‌ از نفوس‌ عيسوي‌ شهر به‌ هلاكت‌ يا اسارت‌ دچار گشت‌، تعدادي‌ از معابد به‌ آتش‌ كشيده‌ شد و حتي‌ صليب‌ عيسي‌ هم‌ ضمن‌ غنايم‌ ديگر به‌ تيسفون‌ ارسال‌ گشت‌. شهربراز حتي‌ مصر را هم‌ تسخير كرد (616) و آنجا تا حوالي‌ حبشه‌ پيش‌ راند و بدين‌گونه‌ وسعت‌ قلمرو خسرو را تا حدود قلمرو هخامنشيها در عهد شكوفايي‌ ماقبل‌ اسكندر رسانيد. شاهين‌، سردار ديگر خسرو، از جانب‌ شمال‌ غربي‌ در آسياي‌ صغير پيش‌ راند و دامنه‌ي‌ فتوحات‌ خود را از كاپادوكيه‌ تا حدود بسفور رسانيد. هراكليوس‌ كه‌ محاصره‌ي‌ كالسدون‌ (خالكدون‌) را مرادف‌ تهديد قسطنطنيه‌ مي‌ديد، در دنبال‌ تبادل‌ نظر با شاهين‌ فرستادگاني‌ با درخواست‌ صلح‌ نزد خسرو فرستاد. اما خسرو پيشنهاد صلح‌ را با تحقير و غرور رد كرد، فرستادگان‌ قيصر را به‌ زندان‌ فرستاد و شاهين‌ را تهديد و توبيخ‌ كرد كه‌ چرا هراكليوس‌ را دست‌ بسته‌ به‌ درگاه‌ پادشاه‌ خويش‌ نفرستاده‌ است‌. ناچار جنگ‌ ادامه‌ يافت‌: نه‌ فقط‌ كالسدون‌ سقوط‌ كرد (617)، بلكه‌ انگوريه‌ (انكارا، انقره‌) و حتي‌ جزيره‌ي‌ رودس‌ هم‌ تسليم‌ شد، و امپراطور كه‌ تقريباً تمام‌ متصرفات‌ خود را در آسيا از دست‌ داده‌ بود درصدد برآمد تختگاه‌ خود را از قسطنطنيه‌ به‌ قرطاجنه‌ در شمال‌ آفريقا منتقل‌ نمايد (618). 

با اين‌ حال‌، شكستهاي‌ پي‌درپي‌ ظاهراً درس‌ مقاومت‌ به‌ وي‌ آموخت‌. در بحبوحه‌ي‌ نوميدي‌ و پريشاني‌ تصميم‌ به‌ جنگ‌ تعرضي‌ گرفت‌، با تشويق‌ عامه‌ و تشجيع‌ روحانيان‌، در دنبال‌ رفع‌ اختلافات‌ داخلي‌ كه‌ موجب‌ تزلزل‌ بود، بالاخره‌ خود را براي‌ مقابله‌ي‌ جدي‌ و دليرانه‌ با دشمن‌ آماده‌ يافت‌ (620). نخست‌ به‌ جاي‌ آنكه‌ با عبور از بسفور در مقابله‌ با سپاه‌ ايران‌، نيروي‌ خود را در كالسدون‌ ضعيف‌ سازد، از درياي‌ سياه‌ با كشتي‌ به‌ سوي‌ شرق‌ راند و با عبور از ارمنستان‌ جنگ‌ را به‌ آسيا كشاند. در جبهه‌ي‌ ارمنستان‌ شهربراز را در نبردي‌ خونين‌ شكست‌ سخت‌ داد. با لشكري‌ بالغ‌ بر يك‌ صد و بيست‌ هزار تن‌ از ارس‌ گذشت‌. در حدود مياندوآب‌ آذربايجان‌ شهر گنزك‌ را تسخير كرد (623). به‌ تلافي‌ اهانتي‌ كه‌ از جانب‌ سپاه‌ خسرو به‌ معابد اورشليم‌ شده‌ بود آتشكده‌ي‌ بزرگ‌ آذرگشنسب‌ را كه‌ جايگاه‌ آتش‌ پادشاهان‌ بود ويران‌ كرد. آتش‌ مقدس‌ و گنجينه‌ي‌ نفايس‌ را ايران‌ از مدتها قبل‌ از آنجا به‌ جاي‌ ديگر برده‌ بود. مقارن‌ اين‌ احوال‌ سپاه‌ ايران‌ در كالسدون‌ هم‌ شكست‌ خورد و قسطنطنيه‌ از تهديد محاصره‌ نجات‌ يافت‌ (626). بدين‌ گونه‌ در طي‌ شش‌ سال‌ كه‌ جنگ‌ تعرضي‌ بيزانس‌ ادامه‌ يافت‌ هراكليوس‌ موفق‌ شد سپاه‌ خسرو را از قلمرو خويش‌ تدريجاً خارج‌ يا در جنگ‌ مغلوب‌ سازد. امپراطور با جلب‌ اتحاد طوايف‌ شمالي‌ تا حدود نصيبين‌ پيش‌ تاخت‌. در حوالي‌ نينوا (موصل‌) با دسته‌اي‌ از سپاه‌ خسرو مقابل‌ افتاد و پيروزي‌ يافت‌. در دنبال‌ اين‌ پيروزي‌ دستگرد خسرو كه‌ مقر پادشاه‌ و محل‌ خزاين‌ وي‌ بود به‌ دست‌ دشمن‌ افتاد(627). 

قتل‌ خسرو پرويز و فروپاشيدگي‌ ايران‌
14-19- خسرو به‌ تيسفون‌ گريخت‌ اما در تيسفون‌ پيشنهاد صلح‌ را كه‌ از جانب‌ امپراطور رسيد و مبني‌ بر بازگشت‌ طرفين‌ به‌ مواضع‌ قبل‌ از جنگ‌ بود با لجاجتي‌ ديوانه‌وار رد كرد. با آنكه‌ قيصر دست‌ به‌ محاصره‌ي‌ تيسفون‌ نزد خسرو در تيسفون‌ با مخالفت‌ عام‌ و شورش‌ سرداران‌ خود مواجه‌ شد. جنگجويان‌ و عام‌ خلق‌ كه‌ از لجاجت‌ خسرو در ادامه‌ي‌ جنگ‌ به‌ جان‌ آمده‌ بودند بر ضد وي‌ سر به‌ شورش‌ برداشتند. شاهين‌ كه‌ از چندي‌ پيش‌ به‌ دربار احضار شده‌ بود ظاهراً مقارن‌ اين‌ ايام‌ درگذشت‌. شهر براز هم‌ كه‌ مورد سوءظن‌ شاه‌ واقع‌ بود كنار كشيد. خسرو كه‌ در اين‌ ايام‌ به‌ شدت‌ بيمار بود، در برخورد با شورش‌ و آشوب‌، عده‌اي‌ از نجبا را به‌ زندان‌ انداخت‌. در آخرين‌ روزها كوشيد پسر خردسال‌ خود مردانشاه‌ را كه‌ از شيرين‌ داشت‌ به‌ جاي‌ پسر بزرگ‌ترش‌ قباد (كواذ، شيرويه‌) وليعهد سازد. اما شيرويه‌ و هوادارانش‌ كه‌ به‌ اين‌ امر راضي‌ نبودند پيشدستي‌ كردند و مانع‌ اين‌ مقصود شدند. خسرو به‌ وسيله‌ي‌ هواخواهان‌ شيرويه‌ كه‌ عيسويان‌ وارد در دستگاه‌ حكومت‌ هم‌ جزو آنها بودند، خلع‌ و سپس‌ زنداني‌ شد (فوريه‌ 628) و شيرويه‌ سلطنت‌ خود را اعلام‌ كرد: قباد دوم‌، كواذ شاهنشاه‌.
چند روز بعد خسرو در زندان‌ كشته‌ شد. قاتل‌ او را به‌ تقاص‌ خون‌ پدرش‌ كه‌ به‌ امر خسرو به‌ قتل‌ آمده‌ بود كشت‌ و ظاهراً مبني‌ بر حكم‌ پسر (شيرويه‌) نبود. صورت‌ محاكمه‌ يا سؤال‌ و جوابي‌ كه‌ شامل‌ اعتراضات‌ مخالفان‌ و دفاعيات‌ او در باب‌ سلطنتش‌ بود ظاهراً در ادوار بعد، و براي‌ توجيه‌ اقدام‌ نجبا در توقيف‌ و قتل‌ او به‌ وجود آمد. استبداد فردي‌ كه‌ اساس‌ سلطنت‌ او بود، جايي‌ براي‌ جواب‌ و سؤال‌ در اين‌ باب‌ باقي‌ نمي‌گذاشت‌. 

سلطنت‌ خسرو سي‌ و هشت‌ سال‌ طول‌ كشيد و تجسم‌ استبداد و غرور و تجمل‌ بود. جنگهاي‌ او، كه‌ جز هوس‌ و غرور هيچ‌ محرك‌ ديگر نداشت‌، كشورش‌ را فقير، بي‌خون‌، و ويران‌ كرد. عشرت‌جويي‌ او كه‌ به‌ ايجاد حرمسرايي‌ فوق‌العاده‌ وسيع‌ منجر شد موجب‌ عمده‌ي‌ احتراز شخص‌ او از شركت‌ در اين‌ جنگها شد. هزارها زن‌ و دختر آزاد و بنده‌ در حرمخانه‌ي‌ بسيار وسيع‌ او وجود داشت‌. اعتقاد او به‌ خرافات‌ منجمان‌ و غيبگويان‌ و فالگيران‌ كه‌ بارها او را در اخذ تصميمهاي‌ قاطع‌ مردد داشت‌، و همچنين‌ اعتقاد او بر نذر و فال‌ و رويا كه‌ غالباً تصميمهايش‌ را فاقد ضرورت‌ منطقي‌ مي‌ساخت‌، ناشي‌ از همين‌ علاقه‌اش‌ به‌ حيات‌ حرمخانه‌ و از استغراقش‌ در صحبت‌ زنان‌ بود. البته‌ تجمل‌ دوستي‌ او موجب‌ وقوع‌ تحولي‌ در صنايع‌ ظريفه‌، و در رواج‌ موسيقي‌ و معماري‌ شد، اما نفايس‌ خزانه‌ و تجمل‌ دربارش‌ نتوانست‌ سلطنت‌ او را از مهلكه‌ي‌ سقوط‌ كه‌ بدان‌ محكوم‌ بود در امان‌ نگه‌ دارد و پيروزيهايش‌ تقريباً بي‌حاصل‌ و ضايع‌ ماند. ضعف‌ نفس‌ را ظاهراً بيش‌ از شرارت‌ ذاتي‌ بايد مسئول‌ خشونتهاي‌ او شمرد. غرور و لجاج‌ فوق‌ العاده‌اش‌ هم‌ كه‌ در برخورد با نجبا و حتي‌ در برخورد با سفراي‌ خارجه‌ ظاهر مي‌شد، نقابي‌ بر همين‌ ضعف‌ نفس‌ او بود كه‌ علاقه‌ به‌ عشرت‌ و تجمل‌ منشأ آن‌ محسوب‌ مي‌شد. سعي‌ در جمع‌آوري‌ اموال‌ و غنايم‌ هم‌ كه‌ خزينه‌ي‌ شاه‌ را به‌ خرج‌ كيسه‌ي‌ فقيران‌ و محتاجان‌ مي‌انباشت‌ هوس‌ بي‌بنيادي‌
اختلاف‌ مراتب‌ در طبقات‌، استعدادهاي‌ آفريننده‌ را از فعاليت‌ و گسترش‌ مانع‌ آمده‌ بود و سنگيني‌ بار جزيه‌ و خراج‌، كه‌ طبقات‌ ممتاز از پرداخت‌ آن‌ معاف‌ بودند، طبقات‌ عامه‌ را از پا درآورده‌ بود. قدرت‌ سلطنت‌، به‌ جهت‌ مداخلات‌ مستمر سرداران‌ و ارتشتاران‌ در امور غيرنظامي‌، تنزل‌ پيدا كرده‌ بود، و فساد پنهان‌ مقامات‌ آتشگاه‌ به‌ سبب‌ استمرار فريبكاريهايي‌ كه‌ لازمه‌ي‌ دخالت‌ آنها در امور مربوط‌ به‌ حكومت‌ بود آشكار شده‌ بود. تفاوتي‌ كه‌ در بين‌ قول‌ و عمل‌ در نزد موبدان‌ و هيربدان‌ وجود داشت‌. اعتماد عامه‌ را نسبت‌ به‌ آنها متزلزل‌ كرده‌ بود.
بود كه‌ از همين‌ ضعف‌ نفس‌ و سعي‌ در حفظ‌ قدرت‌ ناشي‌ مي‌شد. سقوط‌ حقارت‌آميز او پاداش‌ شايسته‌اي‌ براي‌ غرور سفيهانه‌اش‌ بود كه‌ شكوه‌ و جلال‌ ظاهريش‌ نمي‌توانست‌ آن‌ را از انظار مستور بدارد. 

شيرويه‌؛ زيركي‌ هراكليوس‌ و شرايط‌ نه‌ جنگ‌ - نه‌ صلح‌
14-20- قباد دوم‌ معروف‌ به‌ شيرويه‌ چند روزي‌ قبل‌ از كشته‌ شدن‌ پدرش‌ خسرو به‌ تخت‌ نشست‌. سلطنت‌ او به‌ يك‌ سال‌ هم‌ نكشيد و با قتل‌ تمام‌ برادران‌ و برادرزادگان‌ آغاز شد: جنايتي‌ كه‌ خواهرنش‌ بوراندخت‌ و آزرميدخت‌ را كه‌ خود از اين‌ حكم‌ در امان‌ مانده‌ بودند به‌ ملامت‌ و اعتراض‌ واداشت‌. بعد از جلوس‌، اولين‌ كار عمده‌اش‌ فتح‌ باب‌ مذاكرات‌ براي‌ صلح‌ با بيزانس‌ بود. در نامه‌اي‌ كه‌ براي‌ اعلام‌ سلطنت‌ خويش‌ به‌ هراكليوس‌ نوشت‌ او را «برادر» و رحيم‌ترين‌ فرمانروا خواند، و آمادگي‌ خود را براي‌ صلح‌ اظهار نمود. رسولي‌ هم‌ از معتمدان‌ خويش‌ براي‌ ابراز علايق‌ دوستانه‌ و مذاكره‌ براي‌ شرايط‌ صلح‌ با اين‌ نامه‌ نزد امپراطور فرستاد. هراكليوس‌ فرستاده‌ را اكرام‌ كرد، نامه‌ي‌ قباد را پاسخ‌ مساعد داد و شرايط‌ صلح‌ را هم‌ منصفانه‌ و مبني‌ بر بازگشت‌ به‌ «وضع‌ قبل‌ از جنگ‌» اعلام‌ كرد. نماينده‌اي‌ هم‌ براي‌ تنظيم‌ معاهده‌ همراه‌ وي‌ به‌ ايران‌ روانه‌ كرد. 

مع‌ هذا چون‌ ادامه‌ي‌ هرج‌ و مرج‌ را در ايران‌ به‌ سود و مصلحت‌ بيزانس‌ مي‌ديد، در قرار صلح‌ به‌ متاركه‌اي‌ اكتفا كرد. براي‌ امضاي‌ عهدنامه‌ي‌ نهايي‌ صلح‌ هم‌ عجله‌اي‌ نشان‌ نداد. متاركه‌ بازگشت‌ قواي‌ طرفين‌ را هم‌ به‌ مواضع‌ قبل‌ از جنگ‌ الزام‌ مي‌كرد و اين‌ امري‌ بود كه‌ هر چند سربازان‌ از يار و ديار دورمانده‌ در قبولش‌ آمادگي‌ نشان‌ دادند، سرداران‌ و صاحب‌ منصبان‌ سپاه‌، كه‌ براي‌ نيل‌ به‌ فتوحات‌ درخشان‌ خويش‌ متحمل‌ سختي‌ و جانفشاني‌ شده‌ بودند، آن‌ را با علاقه‌ استقبال‌ نكردند. با آنكه‌ بازگشت‌ سپاهيان‌ مستقر در جبهه‌هاي‌ دور به‌ داخل‌ ايران‌، در نزد مردم‌ با شوق‌ و علاقه‌ مواجه‌ شد، شهربراز و كساني‌ از فرماندهان‌ سپاه‌ كه‌ با اين‌ قرار حاصل‌ فتوحات‌ خود را «بر باد رفته‌» مي‌ديدند در اجراي‌ جزئيات‌ اين‌ متاركه‌ علاقه‌اي‌ نشان‌ ندادند. شيرويه‌ از صاحب‌ منصبان‌ «ارتش‌» دلجويي‌ كرد و كساني‌ از آنها را كه‌ به‌ سبب‌ خشم‌ و خشونت‌ خسرو معزول‌ يا محبوس‌ شده‌ بودند به‌ مناصب‌ و مراتب‌ خود بازگردانيد، سه‌ سال‌ ماليات‌ رعايا را بخشود، زندانيان‌ پدر را آزاد كرد و كساني‌ را كه‌ در مدت‌ جنگ‌ يا در طول‌ مدت‌ سلطنت‌ پدرش‌ معروض‌ اجحاف‌ شده‌ بودند مورد استمالت‌ قرار داد. اما سلطنت‌ او طولي‌ نكشيد و قبل‌ از آنكه‌ تمام‌ اراضي‌ اشغالي‌ ايران‌ در مصر و سوريه‌ و فلسطين‌ به‌ روم‌ بازگردد، حيات‌ وي‌ پايان‌ يافت‌. طاعون‌ كشنده‌اي‌ كه‌ ظاهراً همراه‌ بازگشت‌ جنگجويان‌ غربت‌ كشيده‌ي‌ سالها از يار و ديار دورمانده‌، در ايران‌ شايع‌ شد و تلفات‌ بسيار به‌ بار آورد، به‌ عمر وي‌ نيز خاتمه‌ داد (سپتامبر 628).
با مرگ‌ او سلطنت‌ به‌ پسرش‌ اردشير رسيد كه‌ اردشير سوم‌ محسوب‌ مي‌شد و هنگام‌ جلوس‌ حداكثر هفت‌ سال‌ داشت‌. نيابت‌ سلطنت‌ هم‌ به‌ يك‌ تن‌ از نجبا، نامش‌ مه‌آذر گشنسپ‌ ، داده‌ شد كه‌ در دربار رتبه‌ي‌ خوانسالاري‌ داشت‌. با آنكه‌ در تيسفون‌ مه‌آذر گشنسپ‌ تدبير ملك‌ را چنان‌ كه‌ بايد استوار كرد و به‌ قول‌ طبري‌ به‌ خردسالي‌ پادشاه‌ توجه‌ نكرد، قدرت‌ دربار تيسفون‌ از محدوده‌ي‌ پايتخت‌ تجاوز نمي‌كرد و طوايف‌ خزر در تاخت‌ و تازهايي‌ كه‌ در نواحي‌ اران‌ كردند مواجه‌ با مقاومتي‌ نشدند. در خاندان‌ ساسانيان‌، كه‌ به‌ علت‌ برادركشي‌ شيرويه‌ از مردان‌ لايق‌ خالي‌ مانده‌ بود، براي‌ سلطنت‌ جز تعدادي‌ زن‌ و كودك‌ نمانده‌ بود و اينكه‌ نجبا و سرداران‌ در چنين‌ احوالي‌ به‌ فكر تصرف‌ تاج‌ و تخت‌ بيفتند غرابتي‌ نداشت‌. 

قيام‌ و مرگ‌ شهر براز
14-21- در اين‌ ميان‌ شهربراز كه‌ مرزبان‌ ولايات‌ غربي‌ ايران‌ و مقيم‌ سرحدّهاي‌ روم‌ بود به‌ اين‌ بهانه‌ كه‌ در انتخاب‌ اردشير خردسال‌ با وي‌ مشورت‌ نكرده‌ بودند از اظهار طاعت‌ نسبت‌ به‌ پادشاه‌ جديد سرفرو پيچيد و در دنبال‌ توافقي‌ پنهاني‌ كه‌ با هراكليوس‌ كرد، با لشكري‌ كه‌ داشت‌ روي‌ به‌ تختگاه‌ نهاد. تيسفون‌ را بي‌هيچ‌ دشواري‌ گرفت‌، شاه‌ خردسال‌ و نايب‌السلطنه‌اش‌ را كشت‌، عده‌اي‌ از بزرگان‌ را كه‌ مخالف‌ سلطنتش‌ بودند به‌ قتل‌ آورد و خود را پادشاه‌ خواند (آوريل‌ 630). با آنكه‌ بزرگان‌ را نيز به‌ اجبار و الزام‌ به‌ تأييد سلطنت‌ خويش‌ وادار كرد، خشونت‌ طبعش‌ هوادارانش‌ را هم‌ تدريجاً از او مأيوس‌ كرد. مدت‌ سلطنت‌ او حتي‌ به‌ دو ماه‌ نكشيد اما در همين‌ مدت‌ تخليه‌ي‌ كامل‌ مصر و سوريه‌ از قواي‌ ايران‌ كه‌ وي‌ وعده‌ي‌ اتمام‌ آن‌ را به‌ امپراطور داده‌ بود انجام‌ شد. بدين‌گونه‌ فتح‌ سوريه‌ و مصر كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ خود او انجام‌ يافت‌ هم‌ به‌ دست‌ خود او ضايع‌ و بي‌حاصل‌ گشت‌. قساوت‌ او در قتل‌ اردشير نيز عده‌اي‌ از نجبا را بر ضد وي‌ برانگيخت‌. بالاخره‌ در داخل‌ بارگاه‌، پُسِ فرخ‌، از اهل‌ استخر، به‌ همراهي‌ دو برادر خويش‌ او را كشت‌ (ژوئن‌ 630) قاتلان‌ كه‌ به‌ قول‌ طبري‌ بسياري‌ از بزرگان‌ هم‌ آنها را در اين‌ كار ياري‌ كرده‌ بودند، ريسماني‌ به‌ پاي‌ او بستند و جسد او را به‌ خواري‌ در شهر بر خاك‌ كشيدند - تا عبرت‌ كساني‌ باشد كه‌ انديشه‌ي‌ شورش‌ و طغيان‌ را به‌ خاطر راه‌ دهند. پُسِ فرخ‌ و متحدانش‌ كساني‌ را هم‌ كه‌ در كشتن‌ اردشير يا در روي‌ كار آمدن‌ شهربراز كمك‌ كرده‌ بودند به‌ قتل‌ آوردند. خاطره‌ي‌ سلطنت‌ چهل‌ روزه‌ي‌ شهربراز در اذهان‌ نجبا همچون‌ خاطره‌ي‌ يك‌ جنايت‌ و يك‌ پليد كاري‌ باقي‌ ماند. اينكه‌ بعدها در ضمن‌ روايات‌ منقول‌ از آنها گفته‌ شد كه‌ اين‌ سردار در همان‌ آغاز جلوس‌ بر تخت‌ به‌ بيماري‌ اسهال‌ دچار شد و چون‌ نتوانست‌ به‌ آبريزگاه‌ برود طشت‌ خواست‌ و هم‌ در درگاه‌ بر طشت‌ نشست‌ در واقع‌ خواسته‌اند مدت‌ سلطنت‌ او را به‌ كنايه‌ همچون‌ يك‌ پليدي‌ و يك‌ پليدكاري‌ شرم‌انگيز تصوير نمايند. 

سلطنت‌ پوراندخت‌ و بازگشت‌ صليب‌ مقدس‌ به‌ اورشليم‌
14-22- بعد از او پوراندخت‌، دختر خسروپرويز را به‌ سلطنت‌ نشاندند: اولين‌ زن‌ كه‌ در ايران‌ به‌ عنوان‌ پادشاه‌ به‌ طور رسمي‌ و مستقل‌ بر تخت‌ نشست‌. وي‌ زمام‌ امور را كه‌ در دست‌ پُسِ فرخ‌ بود، هم‌ به‌ او واگذاشت‌ و او را به‌ وزارت‌ خويش‌ برگزيد. يك‌ جاثليق‌ نسطوري‌ را هم‌ نزد هراكليوس‌ فرستاد و مذاكرات‌ مربوط‌ به‌ صلح‌ را كه‌ در عهد شيرويه‌ ناتمام‌ مانده‌ بود دنبال‌ كرد. استرداد صليب‌ عيسي‌، كه‌ اعاده‌ي‌ آن‌ به‌ اورشليم‌ براي‌ عيسويان‌ منشأ يك‌ عيد ديني‌ شد قبل‌ از اين‌ عهد و ظاهراً در زمان‌ اردشير خردسال‌ (سپتامبر 629) صورت‌ گرفته‌ بود، مع‌هذا جاثلقين‌ نسطوري‌ كه‌ بوران‌ نزد امپراطور فرستاد مذاكراتش‌ ظاهراً به‌ نحوي‌ مربوط‌ به‌ همين‌ صليب‌ مقدس‌ قوم‌ بود. ملكه‌ بوران‌ كوشيد با رفع‌ اختلافات‌ نجبا سلطنت‌ را از تهديد سقوط‌ و فنا نجات‌ دهد اما در اين‌ كار توفيقي‌ نيافت‌ و بعد از يك‌ سال‌ و چند ماه‌ استعفا كرد. گويند بعد از استعفا تا سالها زنده‌ ماند و قولي‌ هم‌ هست‌ كه‌ در همان‌ ايام‌ بعد از استعفا به‌ هلاكت‌ رسيد (سپتامبر 631). شهرت‌ حكمت‌ و دانش‌ كه‌ درباره‌ي‌ او نقل‌ كرده‌اند هر چند شايد بي‌اصل‌ هم‌ نباشد، نقل‌ آن‌ ظاهراً مبني‌ بر اين‌ قصد بوده‌ است‌ كه‌ خفت‌ و وهني‌ را كه‌ در انتخاب‌ يك‌ زن‌ به‌ مقام‌ سلطنت‌ به‌ نظر مي‌رسيده‌ است‌ بپوشانند. 

پيروز دوم‌ و آزرميدخت‌
14-23- بعد از بوران‌ شاهزاده‌اي‌ به‌ نام‌ پيروز دوم‌ را بر تخت‌ سلطنت‌ نشاندند اما سلطنتش‌ چند ماه‌ بيش‌ طول‌ نكشيد و اختلافات‌ نجبا كه‌ نتوانستند در قبول‌ فرمانروايي‌ او با هم‌ كنار بيايند او را بر كنار كرد. نام‌ او را به‌ صورت‌ گشنسپ‌ بندگ‌ هم‌ ياد كرده‌اند. در باب‌ سلسله‌ي‌ نسب‌ او هم‌ اقوال‌ گونه‌گون‌ نقل‌ كرده‌اند و گفته‌اند از خويشاوندان‌ دور پرويز بود. آزرمي‌دخت‌ كه‌ بعد از او به‌ تخت‌ نشست‌، مثل‌ خواهرش‌ بوران‌ از عهده‌ي‌ رفع‌ اختلافات‌ نجبا برنيامد. سلطنت‌ او هم‌ كوتاه‌ بود و با اين‌ حال‌ علاقه‌اي‌ به‌ ايجاد آتشكده‌ها و تعمير كاخهاي‌ ناتمام‌ نشان‌ داد؛ از جمله‌ قصري‌ كه‌ او ظاهراً بناي‌ ناتمام‌ آن‌ را به‌ پايان‌ برد تا قرنها بعد ويرانه‌هاي‌ آن‌ در نزديك‌ همدان‌ باقي‌ بود. آزرمي‌دخت‌ كه‌ لاف‌ و غرور و حيله‌ را از پدر به‌ ارث‌ برده‌ بود، در هنگام‌ جلوس‌، بزرگان‌ را تهديد كرد و به‌ طاعت‌ خواند و سلطنت‌ پدر را سرمشق‌ فرمانروايي‌ خويش‌ اعلام‌ كرد. اما نجبا تهديد او را جدّي‌ تلقي‌ نكردند و حتي‌ يك‌ تن‌ از آنها - فرخ‌ هرمزد و به‌ قولي‌ فرخزاد پسر بندوان‌ - كه‌ اسپهبد خراسان‌ بود از او خواستگاري‌ كرد و وعده‌ي‌ ديدار خواست‌. ملكه‌ به‌ او وعده‌ي‌ ديدار داد، اما جانبداران‌ خويش‌ را هم‌ پنهاني‌ به‌ قتل‌ وي‌ فرمان‌ داد. اسپهبد شبانه‌ و به‌ هنگام‌ ورود، در كاخ‌ سلطنت‌ كشته‌ شد و چند روز بعد پسرش‌ رستم‌ كه‌ از جانب‌ پدر در خراسان‌ بود، چون‌ اين‌ خبر بشنيد با سپاه‌ خويش‌ روي‌ به‌ تيسفون‌ نهاد. ملكه‌ را توقيف‌ كرد، در چشمهايش‌ ميل‌ كشيد، و به‌ قولي‌ او را به‌ نوشيدن‌ زهر واداشت‌. با بركناري‌ آزرمي‌دخت‌ قدرت‌ واقعي‌ به‌ دست‌ رستم‌ فرخ‌ هرمزد - رستم‌ فرخزاد - افتاد و او هر چند گاه‌ با مشورت‌ بزرگان‌ شاهزاده‌اي‌ از اعقاب‌ دور يا نزديك‌ خسرو را به‌ تخت‌ مي‌نشاند و باز به‌ الزام‌ آنها بركنار مي‌كرد. اختلاف‌ بزرگان‌ كه‌ از پايان‌ عهد خسروپرويز شدت‌ گرفت‌، تخت‌ سلطنت‌ را به‌ شدت‌ عرضه‌ي‌ تزلزل‌ ساخت‌، چنان‌ كه‌ در مدت‌ چهارسال‌ بعد از خسرو (632-628) در تيسفون‌ روي‌ هم‌ رفته‌ بيش‌ از ده‌ تن‌ پادشاه‌ بر تخت‌ نشست‌ و عده‌اي‌ مدعي‌ هم‌ در بلاد ديگر، خاصه‌ در خراسان‌ پيدا شد. 

بالاخره‌ نوبت‌ به‌ يزدگرد شهريار رسيد - كه‌ پسر شهريار و نواده‌ي‌ خسرو پرويز بود. وي‌ كه‌ از كشتار شيرويه‌ جان‌ به‌ در برده‌ بود، پنهاني‌ در استخر مي‌زيست‌ و هنگام‌ جلوس‌ هنوز كودكي‌ نابالغ‌ بود. از اين‌رو از سلطنت‌ جز نامي‌ نداشت‌ زمام‌ امور در دست‌ رستم‌ بود، كه‌ با مشورت‌ بزرگان‌ كار مي‌كرد و انتخاب‌ يزدگرد هم‌ كه‌ يزدگر سوم‌ محسوب‌ مي‌شد، با توافق‌ بين‌ او و اكثريت‌ بزرگان‌ صورت‌ گرفته‌ بود. سلطنت‌ يزدگرد جوان‌ هم‌ كه‌ خود بازيچه‌ي‌ دست‌ بزرگان‌ بود البته‌ با مخالفت‌ مدعيان‌ مواجه‌ شد كه‌ هم‌ در آذربايجان‌ و هم‌ در خراسان‌ با او به‌ معارضه‌ برخاستند و بعضي‌ از آنها به‌ نام‌ خود سكه‌ هم‌ زدند. معارضان‌ خود آلت‌ دست‌ نجباي‌ ولايات‌ يا مركز بودند، و سلطنت‌ يزدگرد نيز كه‌ آنها با آن‌ به‌ معارضه‌ برخاسته‌ بودند مثل‌ سلطنت‌ خود آنها مبني‌ بر توافق‌ نجباي‌ تيسفون‌ بود. با آنكه‌ سلطنت‌ به‌ اسم‌ او بود قدرت‌ واقعي‌ در دست‌ رستم‌ و متحدانش‌ بود - كه‌ سرانجام‌ بر سلطنت‌ اين‌ كودك‌ نابالغ‌ توافق‌ پيدا كرده‌ بودند. به‌ هر حال‌ سلطنت‌ يزدگرد سوم‌ در مقايسه‌ با سلطنت‌ پدرانش‌، به‌ قول‌ طبري‌ همچون‌ خواب‌ و خيالي‌ بود - از واقعيت‌ خالي‌. 

يزدگرد سوم‌ و فروپاشي‌ كامل‌ ايران‌ پيش‌ از حمله‌ اعراب‌
14-24- يزدگرد سوم‌ در دومين‌ سال‌ سلطنت‌ خويش‌ در مرزهاي‌ غربي‌ و مجاور تختگاه‌ خويش‌ با تهديد اعراب‌ - تاخت‌ و تاز سركرده‌هاي‌ قبايل‌ - درگيري‌ پيدا كرد كه‌ اين‌ بار محرك‌ آنها نشر آيين‌ تازه‌اي‌ به‌ نام‌ اسلام‌ در بين‌ اقوام‌ مجاور بود. تا آن‌ زمان‌ بيست‌ و پنج‌ سالي‌ از پيدايش‌ اسلام‌ در سرزمين‌ اعراب‌ مي‌گذشت‌ و تيسفون‌ هنوز تقريباً چيزي‌ در اين‌ باب‌ نشنيده‌ بود - يا جدي‌ نگرفته‌ بود. در واقع‌ مقارن‌ سالهايي‌ كه‌ بين‌ سقوط‌ خسروپرويز و جلوس‌ يزدگرد گذشت‌، اسلام‌ به‌ عنوان‌ يك‌ قدرت‌ قابل‌ ملاحظه‌ در حوادث‌ عصر مطرح‌ شده‌ بود و با طلوع‌ آن‌ تعادل‌ قدرتها در دنياي‌ عصر به‌ هم‌ خورده‌ بود. اين‌ قدرت‌ كه‌ در سرزمين‌ حجاز در حاشيه‌ي‌ غربي‌ جزيرة‌العرب‌ - در مكه‌ و سپس‌ در مدينه‌ - ظهور كرد و در مدت‌ بيست‌ و سه‌ سالي‌ كه‌ پايان‌ آن‌ مقارن‌ جلوس‌ يزدگرد (632) بود بالا گرفت‌، آيين‌ الهي‌ تازه‌اي‌ مبني‌ بر تلقي‌ وحي‌ نبوت‌ بود كه‌ شارع‌ و بنيادگذار آن‌، محمدبن‌عبداللّ'ه‌ (ص‌) پيامبر مكي‌ مدني‌ هاشمي‌ قرشي‌ عربي‌، آن‌ را به‌ عنوان‌ آخرين‌ دين‌ الهي‌ عرضه‌، و حتي‌ پادشاهان‌ عصر، از جمله‌ خسروپرويز، را با ارسال‌ نامه‌ و پيام‌ به‌ متابعت‌ آن‌ دعوت‌ كرده‌ بود. با آنكه‌ خسرو پرويز اين‌ دعوت‌ را با خشونت‌ و غرور رد كرده‌ بود، دعوت‌ در اين‌ ايام‌ به‌ صورت‌ تهديد، سلطنت‌ نواده‌ و فرمانروايي‌ خاندان‌ چهارصد ساله‌ي‌ او را با خطر فنا مواجه‌ ساخته‌ بود. رسول‌ خدا زوال‌ ملك‌ او و پيروزي‌ اسلام‌ را بر قلمرو او و حريف‌ رومي‌ او به‌ پيروان‌ خويش‌ وعده‌ داده‌ بود و اينك‌ خليفه‌ي‌ رسول‌، با تجهيز اعراب‌ مسلمان‌، ايران‌ را از جانب‌ حيره‌، و روم‌ را از جانب‌ سوريه‌ معروض‌ خطر كرده‌ بود. 

در اين‌ ايام‌ كه‌ ابوبكر ، در مدينه‌ به‌ عنوان‌ خليفه‌ي‌ رسول‌اللّ'ه‌ امارت‌ مؤمنان‌ وي‌ را داشت‌، سردار او، خالدبن‌وليد ، حيره‌ را فتح‌ كرده‌ بود (633) و اعراب‌ او، چندي‌ بعد در تحت‌ فرمان‌ ابوعبيده‌ ، در جنگي‌ به‌ نام‌ جسر از يك‌ دسته‌ از سپاه‌ ايران‌ شكست‌ خورده‌ بودند (634). بالاخره‌، به‌ تشويق‌ عمربن‌خطاب‌ ، دومين‌ خليفه‌ي‌ بعد از رسول‌، سپاه‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ از اعراب‌، تحت‌ فرمان‌ سعدبن‌ ابي‌ و قاص‌ آماده‌ي‌ جنگ‌ ايران‌ بود. ايرانيان‌ تا آن‌ زمان‌ هرگز وجود اعراب‌ را به‌ عنوان‌ نيرويي‌ قابل‌ ملاحظه‌ تلقي‌ نكرده‌ بودند. قبل‌ از جلوس‌ يزدگرد هم‌، وقتي‌ شهربراز از تاخت‌ و تاز اعراب‌ در نواحي‌ مرزي‌ آگهي‌ يافته‌ بود، از روي‌ خوارداشت‌ و كوچك‌ شماري‌، خوكبانان‌ اطراف‌ تيسفون‌ را به‌ دفع‌ آنها فرستاده‌ بود. 

اين‌ بار، سپاه‌ خليفه‌ در قادسيه‌ نزديك‌ حيره‌ فرود آمد و در اطراف‌، بناي‌ غارت‌ و تاخت‌ و تاز گذاشت‌. رستم‌ هم‌، كه‌ سردار بزرگ‌ ايران‌ و نايب‌السلطنه‌ي‌ يزدگرد محسوب‌ مي‌شد، بعد از تعلل‌ بسيار كه‌ ناشي‌ از بي‌اعتنايي‌ به‌ تهديد اعراب‌ بود، از تيسفون‌ بيرون‌ آمد و با سپاه‌ خويش‌ در آن‌ سوي‌ قادسيه‌ در محلي‌ موسوم‌ به‌ ديرالاعور اردو زد. اما در شروع‌ جنگ‌ و دفع‌ دشمن‌ عجله‌اي‌ نشان‌ نداد. در طي‌ چند ماه‌ بين‌ طرفين‌ مذاكره‌ در جريان‌ بود. نماينده‌ي‌ خليفه‌ شرط‌ قبول‌ اسلام‌ يا پرداخت‌ جزيه‌ را پيشنهاد مي‌كرد و رستم‌ مايل‌ بود با پرداخت‌ مبلغي‌ قوم‌ را از نواحي‌ سرحدي‌ دور كند. بالاخره‌ مذاكره‌ به‌ جايي‌ نرسيد و بعد از چندين‌ ماه‌ تأخير و تعلل‌ بين‌ طرفين‌ جنگ‌ درگرفت‌ كه‌ سه‌ روز طول‌ كشيد و در پايان‌ آن‌ رستم‌ كشته‌ شد (637) و غنايم‌ بسيار با درفش‌ جواهرنشان‌ ايران‌ - كه‌ درفش‌كاويان‌ خوانده‌ مي‌شد - به‌ دست‌ اعراب‌ افتاد. در اين‌ هنگام‌ از تاريخ‌ مدينه‌ي‌ مسلمين‌ - تاريخ‌ هجرت‌ رسول‌ خدا - شانزده‌ سال‌ مي‌گذشت‌ و سلطنت‌ ساسانيان‌ چهارصد و يازده‌ سال‌ پرماجرا را پشت‌ سرگذاشته‌ بود. 

در دنبال‌ فتح‌ قادسيه‌ تيسفون‌ با وجود مقاومت‌ طولاني‌ به‌ دست‌ اعراب‌ افتاد و يزدگرد از آنجا به‌ داخل‌ فلات‌ عقب‌نشيني‌ كرد و اعراب‌ به‌ تعقيب‌ وي‌ پرداختند. در جلولا نزديك‌ خانقين‌ امروز هم‌ بين‌ فريقين‌ تلاقي‌ روي‌ داد و جنگي‌ سخت‌ جريان‌ يافت‌. اما اين‌ جنگ‌ نيز تلفات‌ بسيار براي‌ ايران‌ و غنايم‌ و اسراي‌ بسيار براي‌ اعراب‌ همراه‌ داشت‌. يزدگرد كه‌ از جلو سپاه‌ مهاجم‌ مي‌گريخت‌ يك‌ بار ديگر در نهاوند - در جنوب‌ همدان‌ - به‌ مقابله‌ با اعراب‌ پرداخت‌ اما اين‌ بار نيز جنگ‌ به‌ پيروزي‌ دشمن‌ انجاميد - و اعراب‌ اين‌ پيروزي‌ را فتح‌ الفتوح‌ خواندند (642)، چرا كه‌ بعد از آن‌ ديگر اعراب‌ با مقاومت‌ عمده‌اي‌ مواجه‌ نشدند و اگر شدند با نيروهاي‌ محلي‌ بود. 

يزدگرد كه‌ از آن‌ پس‌ ديگر هرگز فرصتي‌ براي‌ مقابله‌ با اعراب‌ نيافت‌، با حرمسرا و دربار پرخرج‌ خود به‌ نواحي‌ دورافتاده‌ي‌ كشور گريخت‌ و هيچ‌ جا مجال‌ قرار نيافت‌، بالاخره‌ بعد از ده‌ سال‌ سرگرداني‌ در حالي‌ كه‌ موكب‌ پرجلال‌ خود را با چهار هزار زن‌ و كودك‌ و پير و جوان‌ همراه‌ داشت‌، در حوالي‌ مرو، تنها و با خواري‌ و نوميدي‌ به‌ دست‌ آسياباني‌ كه‌ در لباس‌ فاخر او طمع‌ كرده‌ بود كشته‌ شد (653). ماهوي‌ سوري‌ ، مرزبان‌ مرو، كه‌ موجب‌ فرار او در بيابانهاي‌ اطراف‌ و قتل‌ او به‌ دست‌ آسيابان‌ شده‌ بود با اعراب‌ كنار آمد، اما نام‌ خداة‌كشان‌ بر اعقاب‌ او باقي‌ ماند.
با مرگ‌ يزدگرد سلسله‌ي‌ ساسانيان‌ و حكومت‌ شاهنشاهي‌ ايران‌ باستان‌ به‌ پايان‌ رسيد. در اين‌ هنگام‌ از تاريخ‌ هجرت‌ كه‌ مبدأ تاريخ‌ مسلمانان‌ بود - سي‌ و يك‌ سال‌ بيش‌ نمي‌گذشت‌ و يزدگرد، آخرين‌ پادشاه‌ ساساني‌، سي‌ و چهار سال‌ و به‌ قولي‌ فقط‌ بيست‌ و هشت‌ سال‌ داشت‌. درست‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ در تمام‌ طول‌ سلطنت‌ اسمي‌ اما بيست‌ ساله‌ي‌ (53-632) او هيچ‌ جنايت‌ بزرگي‌ را به‌ نام‌ او ثبت‌ نكرد اما هيچ‌ جلادتي‌ را هم‌ از او نشان‌ نداد.اين‌ آخرين‌ پادشاه‌ ايران‌ باستاني‌ هرگز در هيچ‌ جنگي‌ به‌ تن‌ خويش‌ درگير نشد، در هيچ‌ مورد هم‌ - حتي‌ هنگام‌ التجا به‌ آسيابان‌ مرو - لباس‌ مجلل‌ و جواهر نشان‌ سلطنت‌ را از تن‌ دور نكرد، اما تاريخ‌ نشان‌ داد كه‌ اين‌ لباس‌ به‌ اندام‌ او نبود. مع‌ هذا سال‌ جلوس‌ او (= 632) بدان‌ سبب‌ كه‌ بعد از او هيچ‌ پادشاه‌ ديگري‌ بر تخت‌ فرمانروايي‌ ساسانيان‌ جلوس‌ نكرد، براي‌ تعدادي‌ از ايرانيان‌ بر وفق‌ يك‌ رسم‌ ديرينه‌ي‌ قوم‌ مبدأ تاريخ‌ ماند - تاريخ‌ يزدگردي‌. اما ايران‌ كه‌ بعد از او نيز همچنان‌ پايدار ماند - و فقط‌ آيين‌ خود را عوض‌ كرد - از آن‌ پس‌ تاريخ‌ هجرت‌ را به‌ كار برد كه‌ جلوس‌ يزدگرد در سال‌ يازدهم‌ آن‌ بود. 

تأملي‌ در ريشه‌هاي‌ سقوط‌ ساسانيان‌
14-25- سقوط‌ امپراطوري‌ چهارصد ساله‌ي‌ ساسانيان‌ به‌ نيروي‌ يك‌ تئوكراسي‌ نوخاسته‌ كه‌ چهل‌ سال‌ بيش‌ از تأسيس‌ آن‌ نگذشته‌ بود، در دنياي‌ عصر چنان‌ خلاف‌ انتظار به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ قبولش‌ براي‌ اذهان‌ مستلزم‌ قبول‌ يك‌ معجزه‌ي‌ واقعي‌ بود. اما موجب‌ اين‌ سقوط‌ تا حدي‌ نيز هماهنگي‌ و همسازي‌ مجموع‌ اسبابي‌ بود كه‌ لااقل‌ از يك‌ قرن‌ قبل‌ از وقوع‌، امپراطوري‌ را تدريجاً به‌ سوي‌ اين‌ سرنوشت‌ مي‌برد و انقراض‌ اجتناب‌ناپذير آن‌ را الزام‌ مي‌كرد. در اين‌ يك‌ قرن‌، كه‌ مدت‌ بين‌ جلوس‌ خسرو اول‌ و جلوس‌ يزدگرد سوم‌ را شامل‌ مي‌شد، تقريباً به‌ طور مستمر و فقط‌ با وقفه‌هاي‌ كوتاه‌، ايران‌ با بيزانس‌ جنگيده‌ بود و در طي‌ اين‌ جنگها كه‌ حاصل‌ آن‌ همواره‌ بازگشت‌ به‌ وضع‌ سابق‌ بود، لاجرم‌ چيزي‌ از نيروي‌ مادي‌، نيروي‌ انساني‌، و نيروي‌ اميد خود را از دست‌ داده‌ بود. نهضت‌ مزدك‌ و سركوبي‌ شديد آن‌، جامعه‌ي‌ ايراني‌ را هم‌ نسبت‌ به‌ موبدان‌ و هم‌ نسبت‌ به‌ طبقات‌ نجبا كينه‌توز و بدگمان‌ و ناخرسند كرده‌ بود. توليد كشاورزي‌ به‌ خاطر استمرار جنگها و داد و ستد بازرگاني‌ به‌ علت‌ ناامني‌ راهها هر روز نقصان‌ يافته‌ بود. توسعه‌ي‌ شهرها كه‌ نقل‌ و انتقال‌ دائم‌ سپاه‌ آن‌ را الزام‌ مي‌كرد معيشت‌ دهقانان‌ و نجباي‌ زمين‌دار را تدريجاً دشوار كرده‌ بود، و الزام‌ روستاييان‌ و پيشه‌وران‌ به‌ خدمات‌ نظامي‌ كشاورزي‌ و صنعت‌ را از توسعه‌ به‌ توليد بازداشته‌ بود. اختلاف‌ مراتب‌ در طبقات‌، استعدادهاي‌ آفريننده‌ را از فعاليت‌ و گسترش‌ مانع‌ آمده‌ بود و سنگيني‌ بار جزيه‌ و خراج‌، كه‌ طبقات‌ ممتاز از پرداخت‌ آن‌ معاف‌ بودند، طبقات‌ عامه‌ را از پا درآورده‌ بود. قدرت‌ سلطنت‌، به‌ جهت‌ مداخلات‌ مستمر سرداران‌ و ارتشتاران‌ در امور غيرنظامي‌، تنزل‌ پيدا كرده‌ بود، و فساد پنهان‌ مقامات‌ آتشگاه‌ به‌ سبب‌ استمرار فريبكاريهايي‌ كه‌ لازمه‌ي‌ دخالت‌ آنها در امور مربوط‌ به‌ حكومت‌ بود آشكار شده‌ بود. تفاوتي‌ كه‌ در بين‌ قول‌ و عمل‌ در نزد موبدان‌ و هيربدان‌ وجود داشت‌. اعتماد عامه‌ را نسبت‌ به‌ آنها متزلزل‌ كرده‌ بود. تبليغ‌ اقليتهاي‌ ديني‌ و آنچه‌ نزد موبدان‌ بدكيشي‌ تلقي‌ مي‌شد در اعتقاد عامه‌ نسبت‌ به‌ آيين‌ زرتشتي‌ ترديد و تأمل‌ به‌ وجود آورده‌ بود. و با چنين‌ احوال‌، كه‌ اسباب‌ سقوط‌ و از هم‌ پاشيدگي‌ امپراطوري‌ را فراهم‌ ساخته‌ بود بقا و دوام‌ دستگاه‌ قدرت‌ بيشتر از سقوط‌ و اضمحلال‌ آن‌ به‌ معجزه‌ احتياج‌ داشت‌، خاصه‌ كه‌ شور و هيجان‌ مهاجمان‌ هم‌ در نشر عقيدت‌ و تأمين‌ معيشت‌ خويش‌ عامل‌ عمده‌ي‌ پيروزي‌ آنها بود و براي‌ مقابله‌ با آن‌ همان‌ اندازه‌ شور و هيجان‌ لازم‌ بود: چيزي‌ كه‌ در مدافعان‌ «رژيم‌» در دنبال‌ سالها راحت‌طلبي‌ و مسئوليت‌گريزي‌ اشرافي‌ ديگر وجود نداشت‌. طبقات‌ عامه‌ هم‌، به‌ دفاع‌ از آنچه‌ مسئوليت‌گريزي‌ اشراقي‌ آن‌ را از دست‌ مي‌داد علاقه‌ي‌ قلبي‌ نداشت‌، با اين‌ همه‌ سقوط‌ دنياي‌ اشراف‌ ساساني‌ نيروي‌ حياتي‌ ايران‌ را از بين‌ نبرد. روح‌ ايراني‌ در زبان‌، در «سنت‌»، و در تاريخ‌ وي‌ باقي‌ ماند، مقاومت‌ كرد، و در طي‌ دو قرن‌ كشمكش‌ آنچه‌ را به‌ خود او تعلق‌ داشت‌ و ويژه‌ي‌ امپراطوري‌ محكوم‌ به‌ سقوطش‌ نبود، با سرسختي‌ حفظ‌ كرد. سرانجام‌ ققنوس‌ دوباره‌ از ميان‌ خاكسترهايي‌ كه‌ آتش‌ آن‌ خاموش‌ شده‌ بود سر برآورد. فقط‌ يك‌ خاموشي‌ طولاني‌، كه‌ ناگزير بود، بين‌ حيات‌ تازه‌اش‌ با آنچه‌ به‌ گذشته‌ي‌ او تعلق‌ داشت‌ فاصله‌ انداخت‌. آنچه‌ به‌ گذشته‌اش‌ تعلق‌ داشت‌ شور و غرور يك‌ جواني‌ طولاني‌ بود: آكنده‌ از قهرمانيهاي‌ بزرگ‌ و در عين‌ حال‌ سرشار از گمراهيهاي‌ بزرگ‌ - نه‌ آيا دوران‌ جواني‌ لغزشهاي‌ بزرگ‌ را هم‌ در پي‌ پيروزيهاي‌ بزرگ‌ به‌ دنبال‌ دارد؟ مع‌هذا ياد آن‌ روزگاران‌ شاد و پرجوش‌ و خروش‌ جواني‌ كه‌ سبكسريها و ديوانگيهايش‌ نيروي‌ انسان‌ را تباه‌ مي‌كند همواره‌ مايه‌ي‌ دلنوازي‌ است‌. كيست‌ كه‌ آن‌ روزگاران‌ از دست‌ رفته‌ي‌ جواني‌ خود را با شوق‌ و حسرت‌ ياد نكند؟ روزگاران‌ قهرمانيهاي‌ بزرگ‌، خطاهاي‌ بزرگ‌، و لذتهاي‌ بزرگ‌ را كه‌ تا چشم‌ بازكردي‌ گذشت‌: ياد باد آن‌ روزگاران‌ ياد باد!
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *