عبدالكريم‌ سروش‌:انقلاب‌ اسلامي‌ در كشورما، انقلاب‌ بسيار پرشوري‌ بود، پرهيجان‌ بود، پر از عشق‌ بود، اما فقر تئوريك‌ داشت‌، و اين‌ فقر تئوريك‌ يعني‌ كمبود همان‌ سهمي‌ كه‌ عقل‌، بايد نسبت‌ به‌ آن‌ اداء كند و همچنان‌، اين‌ فقر، باقي‌ مانده‌ است‌. ***
ویتگنشتاین: ما زندانیانِ قدرتِ وهم گونه ی زبان هستیم... ***
ملاصدرا: من‌ در اين‌ زمان‌ در ميان‌ جماعتي‌ گرفتار شده‌ام‌ كه‌ هرگونه‌ تأمل‌ در متون‌ و ژرف‌ انديشي‌ را نوعي‌ بدعت‌ در دين‌ مي‌شناسند. تو گويي‌ آنها حنبليهاي‌ كتب‌ حديث‌ هستند كه‌ حق‌ با خلق‌ و قديم‌ با حادث‌ بر آنها مشتبه‌ شده‌ است‌. ***
بودا: ذهني‌ كه‌ انباشته‌ از انديشه‌هاي‌ آزمندي‌، خشم‌، و شيفتگي‌ است‌ اعتماد را نشايد. چنين‌ ذهني‌ را نبايد به‌ حال‌ خود رها ساخت‌؛ آن‌ را بايد سخت‌ مهار كرد. نه‌ مادر، نه‌ پدر و نه‌ هيچ‌ يك‌ از نزديكان‌ نمي‌توانند به‌ اندازه‌ يك‌ ذهن‌ تربيت‌ شده‌ در حق‌ ما نيكي‌ كنند *** .  
نیچه: این انتهای کفر نیست، آغاز تفکر است، ما خدارا آفریدیم؟ یا خدارا مارا ...؟! ***
بودا: شما بايد، خود بكوشيد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.  ***
آگوستين‌ قديس‌: انسانها بايد تواضع‌ پيشه‌ كنند و محدوديتهای جدی خود را درباره‌ اينكه‌ به‌ چه‌ چيزهايی مي‌توانند معرفت‌ يقينی بيابند، بدانند. ***
دكارت: هر چيزي‌ را كه‌ من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز به‌ تصور آورم‌، صحيح‌ خواهد بود  *** .  
علی شريعتی: توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد. ***
رنه دکارت: به جای تسلط بر جهان، باید بر خویشتن مسلط شد. ***
هراكليت‌:  شما هرگز نمي‌توانيد در يك‌ رودخانه‌، دوبار شنا كنيد. امّا  كراتيلوس‌  در برابر او مي‌گفت‌:اما شما قادر نيستيد حتي‌ براي‌ يك‌ بار هم‌ در رودخانه‌ شنا كنيد؛ زيرا هم‌ همان‌ رودخانه‌ و هم‌ شما چنان‌ تغييرپذير هستيد كه‌ لغات‌ «همان‌» و «شما» داراي‌ معناي‌ واقعي‌ نيستند. ***  
بودا: آن‌ كسي‌ كه‌ دور از من‌ مي‌زيد اما در طريق‌ راستی گام‌ مي‌زند هميشه‌ به‌ من‌ نزديك‌ است‌ ***
اقبال‌ لاهوري‌: اصل‌ معني‌ را ندانم‌ از كجاست‌/ صورتش‌ پيدا و با ما آشناست‌/ راز معني‌، مرشد رومي‌ گشود/ فكر من‌ بر آستانش‌ درسجود  ***
عبدالكريم‌ سروش‌: شريعتي‌، پروژه‌ بازرگان‌ را به‌ اوج‌ رساند و نه‌ فقط‌ يك‌ دنياي‌ آباد، بلكه‌ يك‌ انقلاب‌ دنيوي‌ را از دل‌ دين‌ بيرون‌ آورد. ***
ويتگنشتاين‌: فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌. ***
عبدالکریم سروش: در جامعه‌ ما كساني‌ كه‌ دم‌ از ضديت‌ با غرب‌ مي‌زنند، خودشان‌ از مرعوب‌ترين‌ افراد در برابر غرب‌اند. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ را يك‌ هيولاي‌ پرهيبتي‌ مي‌انگارند كه‌ به‌ هيچ‌رو با هيچ‌ نيرو، با آن‌ مواجهه‌ نمي‌توان‌ كرد. ***
دكارت‌: ما قادر هستيم‌ مدعي‌ شويم‌ كه‌ جسم‌ وجود ندارد و همچنين‌ ادعا كنيم‌ كه‌ جهاني‌ نيز وجود ندارد... اما هرگز نمي‌توانيم‌ ادعا كنيم‌ كه‌ من‌ وجود ندارم‌. زيرا من‌ مي‌توانم‌ در حقيقت‌ ساير اشياء، شك‌ كنم‌. ***  
۰
يکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۵

18- داستان‌ استيلاي‌ تازيان‌ (روايت‌ برتولد اشپولر)

18- داستان‌ استيلاي‌ تازيان‌ (روايت‌ برتولد اشپولر)
بزرگ‌ترين‌ رويداد تاريخ‌ ايران‌
17-1- يكي‌ از مشخّصات‌ تاريخ‌ ايران‌ تقسيم‌بندي‌ آن‌ به‌ دوره‌هاي‌ مجزا و بزرگ‌ است‌. حتي‌ در هزاره‌هاي‌ اول‌ نيز هر يك‌ از دوره‌هاي‌ تاريخي‌ به‌ نوبه‌ي‌ خود بر اثر يك‌ سقوط‌ ملي‌ به‌ پايان‌ رسيده‌ و يا آغاز گرديده‌ است‌. بر طبق‌ همين‌ منطق‌، بايد واقعه‌ي‌ نفوذ قوم‌ آريايي‌ را (كه‌ نام‌ خويش‌ يعني‌ «اران‌» را به‌ اين‌ سرزمين‌ داده‌ است‌) در نواحي‌ شمالي‌ (خراسان‌) مورد توجه‌ قرار دهيم‌. اين‌ واقعه‌، واقعه‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ همراهي‌ پيدايش‌ دين‌ زرتشت‌ براي‌ اولين‌ بار به‌ اين‌ فلات‌ سيماي‌ تاريخي‌ بخشيده‌ است‌، و بدين‌ منوال‌ بر سر كار آمدن‌ دولتهاي‌ مادي‌ و هخامنشي‌ نيز نشانه‌ي‌ يك‌ دگرگوني‌ اساسي‌ و عميقي‌ محسوب‌ مي‌گردد، هر چند بر اثر آن‌ فقط‌ تحولاتي‌ در بين‌ كليه‌ي‌ قوم‌ ايراني‌ به‌ وجود آمد. 

غير از اينها عصري‌ است‌ كه‌ با شروع‌ حمله‌ي‌ اسكندر مقدوني‌ آغاز گشت‌. در اين‌ مورد، عنصري‌ خارجي‌ نيروي‌ دولت‌ را در دست‌ گرفت‌ و مي‌خواست‌ در زمينه‌ي‌ فرهنگي‌ نيز داعيه‌ي‌ رهبري‌ خود را به‌ موقع‌ اجرا در آورد. ايرانيّت‌ به‌ يك‌ مبارزه‌ي‌ طولاني‌ و پي‌گير (كه‌ متّكي‌ بر قدرت‌ سياست‌ بود) دست‌ يازيد تا آنكه‌ موفق‌ شد در زير لواي‌ دولت‌ پارتيان‌ مجدداً يك‌ دولت‌ ملي‌ به‌ وجود آورده‌، تأثيرات‌ قرون‌ اول‌ بعد از اسكندر را با سُنّتهاي‌ ملي‌ خويش‌ بياميزد و از آن‌ پس‌، تكيه‌ گاه‌ مهمي‌ در راه‌ مبارزه‌ي‌ معنوي‌ شرق‌ با روح‌ يوناني‌ و با نيروي‌ دولت‌ رومي‌ به‌ وجود آورد. 

انقراض‌ دولت‌ اشكانيان‌ و استقرار فرمانروايي‌ ساسانيان‌ (در سال‌ 224 تا 226 ميلادي‌) به‌ يك‌ تحوّل‌ مهمّي‌ در عمق‌ ايرانيّت‌ حتّي‌ در قسمت‌ زبان‌ منجر گرديد و اين‌ تحول‌ توانست‌ همدست‌ با تجديد حيات‌ دين‌ زرتشت‌ در برابر مسيحيّت‌ و مانويّت‌ ايستادگي‌ نمايد. ولي‌ اين‌ تحوّل‌ هيچ‌ نتوانست‌ و نخواست‌ كه‌ از ميراث‌ زمان‌ گذشته‌ در مورد زبان‌ و فرهنگ‌ چشم‌پوشي‌ كند؛ همان‌ طوري‌ كه‌ دولتهاي‌ گذشته‌ نيز از آن‌ چشم‌پوشي‌ نكردند.
غلبه‌ي‌ تازيان‌ مسلمان‌ بر سر زمين‌ ايرانيان‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ مسئله‌ي‌ تازه‌ و غير قابل‌ تصوري‌ نبود. قبل‌ از قوم‌ تازي‌، اهالي‌ مقدونيه‌ و يونانيان‌ همراه‌ با اسكندر توانسته‌ بودند به‌ عنوان‌ بيگانه‌ ايران‌ را تسخير كنند و بعد از آن‌ نيز ملت‌ ايران‌ توانسته‌ بود دوباره‌ داعيه‌ي‌ مّليت‌ و فرهنگ‌ خود را محقق‌ سازد. بر اين‌ تشابهات‌ بين‌ حمله‌ي‌ اسكندر و تازيان‌ نيز يك‌ سلسله‌ خصوصيات‌ خاصي‌ اضافه‌ مي‌شود كه‌ به‌ وضع‌ جالبي‌ در طي‌ اين‌ دو حادثه‌ي‌ تاريخي‌ تكرار مي‌گردد. 

در وقت‌ حمله‌ي‌ اسكندر نيز مانند هنگام‌ حمله‌ي‌ تازيان‌، هجوم‌ دشمن‌ از طرف‌ مغرب‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌ و در آن‌ موقع‌ نيز مانند اين‌ دفعه‌، پادشاه‌ ايران‌ به‌ دست‌ قاتلي‌ از پاي‌ در آمد. همچنين‌ در هر دو واقعه‌، فاتحين‌ تنها تا سر حدات‌ مركزي‌ پيش‌ رفتند و موقتاً در همان‌ جايي‌ كه‌ ايران‌ عهد ساسانيان‌ در جنگهاي‌ طولاني‌ خود با هياطله‌ و تركهاي‌ مهاجم‌ از قلمرو فرهنگ‌ و تمدن‌ خاور نزديك‌ دفاع‌ مي‌كردند توقف‌ نمودند.
با تمام‌ اين‌ احوال‌، هجوم‌ تازيان‌ براي‌ ايرانيان‌ بيش‌ از تمام‌ مصائب‌ ملي‌ قبل‌ و بعد آن‌ حائز اهميت‌ بوده‌ است‌. چه‌ اينكه‌ ايرانيان‌ در آن‌ موقع‌، كانون‌ و قلب‌ تمام‌ فرهنگهاي‌ شرق‌ و بلكه‌ تمام‌
موفقيتهاي‌ سريع‌ تازيان‌ و شتاب‌ ايرانيان‌ در تخليه‌ي‌ اين‌ منطقه‌ علل‌ ريشه‌دارتري‌ داشت‌: از طرفي‌ بين‌النهرين‌ با ساكنان‌ آرامي‌ يا آرامي‌ شده‌ي‌ خود- كه‌ در قسمت‌ اعظم‌ آن‌ مسيحيان‌ و در جنب‌ آنان‌ نيز پيروان‌ فرقه‌ي‌ تعميديان‌ و يهوديان‌ وعده‌ي‌ معدودي‌ مانويان‌ زندگي‌ مي‌كردند- با سلطه‌ي‌ ايرانيان‌ در آنجا مخالف‌ بود، و از طرف‌ ديگر ايرانيان‌ ساكن‌ اين‌ منطقه‌ زياد نبوده‌ و اهالي‌ دهات‌ در برابر پيش‌روي‌ تازيان‌ هيچ‌ گونه‌ عكس‌العملي‌ نشان‌ نمي‌دادند، حتي‌ خليفه‌ي‌ ثاني‌ عمر توانست‌ به‌ شخصه‌ اين‌ نكته‌ را دريابد، و مقرر داشت‌ كه‌ ساكنان‌ آن‌ منطقه‌ به‌ عنوان‌ ذمّي‌ در زادگاهشان‌ بمانند.
تمدن‌ آن‌ زمان‌ را در دست‌ داشتند، ولي‌ پس‌ از حمله‌ي‌ تازيان‌ مذهب‌ خود را رها ساختند تا به‌ تعاليم‌ پيغمبر اسلام‌ (ص‌) كه‌ با شور جواني‌ تازيان‌ ساده‌ روح‌ و تازه‌ نفس‌ عرضه‌ مي‌گرديد، بگروند، و بدين‌ ترتيب‌ اين‌ حادثه‌ي‌ بزرگي‌ كه‌ در قرن‌ هفتم‌ ميلادي‌ در تاريخ‌ ايران‌ رخ‌ داد مهم‌ترين‌ واقعه‌ي‌ تاريخي‌ به‌ شمار آمده‌ و براي‌ تاريخ‌ ممتد و طولاني‌ اين‌ ملت‌ و مملكت‌، ميزان‌ اساسي‌ سنجش‌ واقع‌ گرديد. اين‌ بخش‌ «ايران‌ ميانه‌» و «ايران‌ نو» را از هم‌ جدا مي‌سازد و سيماي‌ نوي‌ بدين‌ ملت‌ مي‌بخشد و در لواي‌ ايمان‌ به‌ خداي‌ واحد تمام‌ ماهيّت‌ خود را عوض‌ نموده‌ از نو بسازد.
يك‌ چنين‌ تجددي‌ در ظرف‌ يكي‌ دو روز ممكن‌ نيست‌. ملت‌ ايران‌ نيز قرون‌ زيادي‌ وقت‌ لازم‌ داشت‌ تا بتواند شخصيت‌ مجدد خود را بيابد و منزلتي‌ در بين‌ ملل‌ مسلمان‌ به‌ دست‌ آورد، و در جامعه‌اي‌ كه‌ تازه‌ در شرق‌ و جنوب‌ سواحل‌ مديترانه‌ پايه‌گذاري‌ مي‌شد و عامل‌ و ضامن‌ آن‌ اسلام‌ بود، وارد گردد. ولي‌ در عين‌ اينكه‌ ايران‌ اين‌ دين‌ را پذيرفت‌، باز موفق‌ شد كه‌ بخشي‌ از فرهنگ‌ باستاني‌ خود را با اين‌ لباس‌ جديد در محيطي‌ بسيار وسيع‌تر از تنها محيط‌ فارسي‌ زبانان‌ توسعه‌ بدهد و توانست‌ به‌ اسلام‌، خصايل‌ و صيغه‌هاي‌ ايراني‌ ببخشد و سرانجام‌ صورت‌ ويژه‌اي‌ در دين‌ به‌ وجود بياورد. 

هراكليوس‌، ايران‌ را شكست‌ مي‌دهد
17-2- ايران‌ عهد ساسانيان‌ و دولت‌ مسيحي‌ بيزانس‌ از همان‌ آغاز پيدايش‌ خود بر ضد يكديگر مبارزه‌ي‌ قديمي‌ بين‌ شرق‌ و غرب‌ را بدون‌ اينكه‌ به‌ نتيجه‌ي‌ نهائي‌ و واقعي‌ برسند ادامه‌ دادند. ولي‌ با شروع‌ قرن‌ هفتم‌ اين‌ طور به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ اين‌ قرن‌ تحول‌ بزرگي‌ همراه‌ داشته‌ سيادت‌ واقعي‌ يكي‌ از اين‌ دو را محرز خواهد ساخت‌.
امپراطوري‌ روم‌ شرقي‌ بر اثر ستمكاري‌ قيصر خويش‌ فكاس‌ ( Phokas 602 تا 601 ميلادي‌) و بر اثر هرج‌ و مرجي‌ سقوط‌ وي‌ وجلوس‌ هراكليوس‌ ( Herakleios ، از قرطاجنه‌) به‌ تخت‌ سلطنت‌ به‌ وجود آمده‌ بود و بالاخره‌ بر اثر حملات‌ دشمنان‌ شمالي‌ و شمال‌ شرقي‌ به‌ دولت‌ مركزي‌ چنان‌ ضعيف‌ شده‌ بود كه‌ ديگر در مقابل‌ حمله‌ي‌ سخت‌ خسروپرويز (590 تا 628) به‌ ايالات‌ جنوبي‌ امپراطوري‌ - كه‌ در طي‌ دو لشكركشي‌ بزرگ‌ نه‌ تنها سوريه‌ و فلسطين‌ و مصر را به‌ تصرف‌ آورد، بلكه‌ توانست‌ تا اعماق‌ ارمنستان‌ و آسياي‌ صغير پيش‌روي‌ كند- نتوانست‌ مقاومت‌ قاطعي‌ بنمايد، از يك‌ طرف‌ كوشش‌ بي‌اندازه‌ي‌ هراكليوس‌ در جمع‌آوري‌ لشكر و از سوي‌ ديگر كوشش‌ در راه‌ برانداختن‌ تضاد عقايد بين‌ فرق‌ مختلف‌ مسيحي‌ منجر به‌ آن‌ شد تا امپراطوري‌ روم‌ بتواند روي‌ پاي‌ خود بايستد و سرانجام‌ خسروپرويز را در طي‌ جنگهاي‌ دشوار و سختي‌ كه‌ به‌ طور اعجاب‌آميزي‌ با هدفي‌ معين‌ و سريع‌ انجام‌ گرفت‌ از تمام‌ متصرفاتش‌ براند و او را تا قلب‌ امپراطوريش‌ يعني‌ تا قصر تيسفون‌ واقع‌ در كنار دجله‌ تعقيب‌ كند و در نتيجه‌ بدين‌ وسيله‌ صلحي‌ را كه‌ به‌ بهاي‌ تاج‌ و تخت‌ و مرگ‌ خسروپرويز (29 فوريه‌ي‌ 628) تمام‌ شد به‌ او تحميل‌ نمايد.
متعاقب‌ اين‌ وقايع‌ جنگي‌، كشمكش‌ و آشوبي‌ متمادي‌ در دولت‌ ساسانيان‌ براي‌ تصرّف‌ تخت‌ و تاج‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌ و باعث‌ ضعف‌ فوق‌العاده‌ي‌ دولت‌ ايران‌ گرديد. از طرف‌ ديگر نيز آشكار بود كه‌ اگر چه‌ روم‌ شرقي‌ فاتح‌ گشته‌ بود، ولي‌ سلطه‌ي‌ كامل‌ بر ايران‌ نداشت‌. و بدين‌ ترتيب‌ مقدمات‌ سربلند كردن‌ يك‌ دشمن‌ خارجي‌ فراهم‌ آمده‌ بود و اگر چه‌ اين‌ دشمن‌ تاكنون‌ به‌ خود اجازه‌ي‌ حمله‌ به‌ نيروي‌ عظيمي‌ مثل‌ ايران‌ را نمي‌داد، ولي‌ اكنون‌ بر اثر فراهم‌ آمدن‌ زمينه‌، امكان‌ اين‌ را مي‌ديد كه‌ بتواند اين‌ سرزمين‌ را تسخير نمايد. اين‌ دشمن‌ از طرف‌ جنوب‌ غربي‌ ايران‌ آمد يعني‌ از محلي‌ كه‌ تا آن‌ زمان‌ هرگز اقدامات‌ خطرناكي‌ عليه‌ موجوديّت‌ دولت‌ عظيم‌ ساساني‌ صورت‌ نگرفته‌ بود؛ جز اينكه‌ از مدتها پيش‌ حملات‌ محلي‌ اين‌ دشمن‌ به‌ طور نامطلوبي‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. بديهي‌ است‌ كه‌ از هنگام‌ سقوط‌ خاندان‌ لخميه‌ (حوالي‌ 602 ميلادي‌) جناح‌ جنوبي‌ دولت‌ ساسانيان‌ تقريباً بدون‌ حامي‌ مانده‌ بود. 

ريشه‌ هجوم‌ برق‌ آسا چه‌ بود؟
17-3- علت‌ اساسي‌ اين‌ حمله‌ي‌ عظيم‌ تازيان‌ نه‌ تغييرات‌ اراضي‌ شبه‌ جزيزه‌ي‌ عربستان‌ از قبيل‌ خشكي‌ سرزمينهاي‌ آباد بود كه‌ طبعاً منجر به‌ اقدامات‌ وسيع‌تري‌ از طرف‌ ساكنان‌ آن‌ مي‌گردد و نه‌ لزوم‌ راه‌ تجارت‌ و نه‌ تنها حرص‌ غارتگري‌ تازيان‌- اگر چه‌ اين‌ علل‌ كه‌ از زمان‌ قديم‌ در مورد تازيان‌ معروف‌ بوده‌ و صفت‌ ويژه‌ي‌
نخستين‌ رخنه‌ و فتح‌ سرزمين‌ اصلي‌ ايران‌ (شايد در سال‌ 640 ميلادي‌؟ مطابق‌ با سال‌ نوزدهم‌ هجري‌) از طرف‌ بين‌النهرين‌ نبود، بلكه‌ آن‌ وقتي‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ حكمران‌ جزاير بحرين‌ (علاءبن‌خضرمي‌) خيانت‌ ورزيد و از راه‌ دريا به‌ سوي‌ جزاير «ابركاوان‌» و سواحل‌ فارس‌ تاخت‌، به‌ طوري‌ كه‌ تازيان‌ موفق‌ شدند در نخستين‌ پيش‌روي‌ شكفت‌انگيز خود تا استخر (نزديك‌ تخت‌ جمشيد) پيش‌ روند و در حوالي‌ طاووس‌ بر ايرانيان‌ پيروز شوند
تمام‌ اقوام‌ چادرنشين‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد نيز در اين‌ هجوم‌ به‌ طور قابل‌ توجهي‌ دخالت‌ داشته‌ است‌- بلكه‌ علت‌ واقعي‌ و محرك‌ اصلي‌ اين‌ هجوم‌ برق‌آسا و توقف‌ناپذير تازيان‌ قبل‌ از هر چيز، دين‌ جديد و اعتقادات‌ تازه‌اي‌ بود كه‌ حضرت‌ محمد(ص‌) به‌ آنان‌ ارزاني‌ بخشيده‌ بود. 

خود پيغمبر اسلام‌ (ص‌) اندكي‌ قبل‌ از رحلتش‌ لشكري‌ براي‌ حمله‌ به‌ طرف‌ شمال‌ آماده‌ مي‌كرد و ابوبكر (632-634) توانست‌ در تابستان‌ سال‌ 632 با وجود وضع‌ سياسي‌ خطرناك‌ عربستان‌، آن‌ را به‌ مرحله‌ي‌ اجرا بگذارد. جزئيات‌ اين‌ لشكركشي‌ معلوم‌ نيست‌ و نتيجه‌اي‌ هم‌ از خود نشان‌ نداد تا اينكه‌ تازه‌ در سال‌ 633 لشكركشي‌ منظمي‌ در جهت‌ شمال‌ و شمال‌ شرقي‌ عربستان‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌. ابتدا به‌ فلسطين‌ كه‌ متعلق‌ به‌ روم‌ شرقي‌ بود حمله‌ور گشتند و از آنجا به‌ طرف‌ سوريه‌ پيش‌ رفتند و نيروي‌ نهايي‌ خود را در جنگ‌ اجندين‌ (ژوئيه‌ يا اوت‌ 634 م‌) و در يرموك‌ (از 23 ژوئيه‌ تا 20 اوت‌ 636) و همچنين‌ در تصّرف‌ اورشليم‌ و بغداد نشان‌ دادند. ذكر اين‌ وقايع‌ در اينجا از اين‌ نظر لازم‌ است‌ كه‌ براي‌ بيان‌ جريان‌ جنگ‌ بين‌النهرين‌ خالي‌ از اهميت‌ نيست‌ زيرا، در اين‌ زمان‌ تازيان‌ مسلمان‌ در بين‌النهرين‌ پيش‌روي‌ مي‌نمود. هر چند نيروهاي‌ سرحدي‌ اين‌ قسمت‌ از سرزمين‌ ايران‌ در اثر شكست‌ از روم‌ شرقي‌ آسيبي‌ نديده‌ بود، ولي‌ به‌ وسيله‌ي‌ جنگهاي‌ وحشت‌انگيز داخلي‌ كه‌ تا سال‌ 632 ادامه‌ داشت‌ ضعيف‌ شده‌ بود. اولين‌ حمله‌ را مثّني‌ پسر حارث‌ شيباني‌ كه‌ به‌ زودي‌ از طرف‌ خالدبن‌وليد يمامي‌ حمايت‌ شد (18ر3ر633 تا 16ر4ر633 مطابق‌ محرّم‌ سال‌ دوازدهم‌ هجري‌) به‌ حيره‌ (كه‌ مقر لخميان‌ در ساحل‌ غربي‌ فرات‌ در طرف‌ شمال‌ شرقي‌ باتلاقهاي‌ بزرگ‌ بود) نمود، و ايرانياني‌ را كه‌ آنجا تحت‌ رهبري‌ هرمزان‌ (هرمزدان‌) بودند از شهر بيرون‌ راندند. تلاشهايي‌ كه‌ از طرف‌ ايرانيان‌ براي‌ فرستادن‌ دسته‌هاي‌ تازه‌ نفس‌ مي‌شد عقيم‌ ماند و تازيان‌ مسيحي‌ كه‌ به‌ كمك‌ ايرانيان‌ برخاسته‌ بودند در الليس‌ نزديك‌ فرات‌ مغلوب‌ گشتند و به‌ موجب‌ سوگندي‌ كه‌ خالد ياد كرده‌ بود به‌ قتل‌ رسيدند (در آوريل‌ - مه‌ 633 ميلادي‌ مطابق‌ با صفر سال‌ 12 هجري‌؟)؛ و حيره‌ پس‌ از مقاومت‌ شديدي‌ كه‌ از طرف‌ تازيان‌ مسيحي‌ ساكن‌ آن‌ (تحت‌ رهبري‌ و حمايت‌ راهبها و علماي‌ مذهبي‌) انجام‌ گرفت‌ به‌ ناچار تسليم‌ خالد شد (مه‌ و ژوئن‌ 633 م‌. مطابق‌ با ربيع‌الاول‌ 12 هجري‌)؛ و با وجود اينكه‌ دوبار ديگر سر مخالفت‌ بلند نمود باز با آن‌ به‌ ملايمت‌ رفتار شد، ولي‌ به‌ زودي‌ با بناي‌ شهر كوفه‌ در همسايگي‌ آن‌ و بعد با تأسيس‌ شهر بصره‌ در كنار دريا اهميت‌ خود را از دست‌ داد.
با فتح‌ حيره‌كليد تصرف‌ بين‌النهرين‌ به‌ دست‌ مسلمانان‌ افتاد، بدين‌ معني‌ كه‌ به‌ صورت‌ واحدهاي‌ نظامي‌ تا دجله‌ پيش‌ آمدند و قلعه‌هاي‌ كوچك‌ و بزرگ‌ متعددي‌ را (كه‌ از آن‌ جمله‌ قلعه‌ي‌ دومة‌الجندل‌ است‌ كه‌ تازيان‌ حامي‌ ساسانيان‌ از آن‌ دفاع‌ مي‌كردند) به‌ تصرف‌ در آورده‌ و در جبهه‌هاي‌ مختلف‌ محلي‌ پيكار مي‌نمودند، در حالي‌ كه‌ ايرانيان‌ نيروهاي‌ خود را در كوهستانهاي‌ زاگرس‌ از نو سازماندهي‌ مي‌نمودند. 

در اواخر پاييز 633 خالد از دخالت‌ بيزانس‌ در بين‌النهرين‌ ممانعت‌ كرد (به‌ نظر او اين‌ كار موجب‌ حسادت‌ خليفه‌ي‌ دوم‌، عمر نسبت‌ به‌ وي‌ شد) و يك‌ سال‌ بعد از آن‌ از آنجا مأموريت‌ سوريه‌ را يافت‌. المثنّي‌ جانشين‌ خالد كه‌ يكي‌ از رؤساي‌ قبيله‌ي‌ بكربن‌ وائل‌ بود هر لحظه‌ در اثر پيش‌روي‌ ايرانيان‌ از فارس‌ در معرض‌ خطر قرار گرفت‌. اين‌ پيش‌روي‌ تا خرابه‌هاي‌ بابل‌ قديم‌ نزديك‌ حيره‌ ادامه‌ يافت‌، ولي‌ به‌ شكست‌ ايرانيان‌ منتهي‌ گشت‌ و سيادت‌ تازيان‌ را تا فرات‌ تأمين‌ نمود. بر اثر تهديدات‌ مداوم‌ مسلمانان‌ رستم‌ پسر فرخ‌ هرمزد سپهسالار شاهنشاهي‌ موفق‌ شد به‌ اوضاع‌ فرمانروايي‌ وطن‌ خود سر و صورتي‌ بدهد و با يك‌ سلسله‌ پيكار با ابوعبيده‌ي‌ ثقفي‌ فرمانده‌ جديد تازيان‌ از پيش‌روي‌ اساسي‌ متجاوزان‌ تا مدت‌ مديدي‌ جلوگيري‌ نماند. در واقع‌ مسلمانان‌ پس‌ از عبور از فرات‌ در جنگ‌ دشوار و تلخي‌ نزديك‌ قس‌الناطف‌ مجبور به‌ عقب‌نشيني‌ شدند و ابوعبيده‌ در اين‌ جنگ‌ كشته‌ شد (جنگ‌
پس‌ از سقوط‌ اهواز، هرمزان‌ در نتيجه‌ي‌ نفوذ و دخالت‌ يزدگرد سوم‌ قراردادي‌ را كه‌ اندكي‌ پيش‌ با تازيان‌ منعقد نموده‌ بود نقض‌ كرد و نظر به‌ تهديد دايمي‌ از طرف‌ فارس‌ ديگر نگاهداري‌ ناحيه‌ي‌ خوزستان‌ با وجود مقاومت‌ فوق‌العاده‌ شديد اهالي‌ غيرسامي‌ آن‌ ديار امكان‌پذير نبود. ايرج‌ به‌ دست‌ مسلمانان‌ مهاجم‌ و پيش‌رو افتاد و سرانجام‌ تمام‌ نبردهاي‌ سخت‌ به‌ شهر شوشتر واقع‌ در قسمت‌ علياي‌ كارون‌ متوجه‌ شده‌، در آنجا تمركز يافت‌ و در اين‌ جنگها در صف‌ تازيان‌ پهلو به‌ پهلوي‌ لشكرياني‌ كه‌ از فارس‌ آمده‌ بودند سربازان‌ بين‌النهرين‌ شركت‌ داشتند و به‌ دستور خليفه‌ از بصره‌ تقويت‌ مي‌شدند.
معروف‌ به‌ يوم‌الجسر) اما نفاق‌ و كشمكشهاي‌ داخلي‌ ايرانيان‌ استفاده‌ از اين‌ موقعيت‌ را ممتنع‌ ساخت‌.
المثنّي‌ كه‌ در اين‌ هنگام‌ دوباره‌ به‌ سمت‌ فرماندهي‌ كل‌ منصوب‌ شده‌ بود توانست‌ با جنگ‌ معروف‌ خود از پيش‌روي‌ مجدد ايرانيان‌ به‌ طرف‌ صحراي‌ شمال‌ عربستان‌ و سوريه‌ جلوگيري‌ نمايد و به‌ طور ناگهاني‌ به‌ يك‌ سلسله‌ از مراكز كالاهاي‌ بازرگاني‌ در كنار دهكده‌ي‌ بغداد حمله‌ور شود. تازه‌ در اين‌ مواقع‌ يعني‌ پس‌ از سقوط‌ بابِل‌، ايرانيان‌ قواي‌ خود را به‌ فرماندهي‌ رستم‌ براي‌ پيكاري‌ نهايي‌ وقاطع‌ متمركز ساختند و بار ديگر نزديك‌ حيره‌ از فرات‌ گذشتند و تا استحكامات‌ سرحدي‌ قاديسه‌ كنار صحراي‌ سوريه‌ (در 30 كيلومتري‌ جنوب‌ غربي‌ اين‌ شهر) پيش‌ رفتند. در اين‌ محل‌ تازيان‌ به‌ فرماندهي‌ سعدبن‌ ابي‌ وقاص‌ و ايرانيان‌ به‌ سرداري‌ رستم‌ ، هفته‌ها در برابر يكديگر صف‌ آرايي‌ كردند، به‌ طور تحقيق‌ نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ آيا اين‌ صف‌آراييها در سال‌ 636 ميلادي‌ انجام‌ يافته‌ يا در سال‌ 637، ولي‌ در هر حال‌ مسلماً در فصل‌ بهار انجام‌ گرفته‌ است‌. آيا شماره‌ي‌ آنها واقعاً تا 80000 تن‌ مي‌رسيده‌ ترديد است‌، چه‌ اينكه‌ اخباري‌ كه‌ درباره‌ي‌ قواي‌ ايران‌ در دست‌ است‌ تعداد آنها را از 6000 تا 38000 ذكر مي‌كند و همچنين‌ به‌ موجب‌ ملاحظات‌ عمومي‌ تاريخ‌ جنگ‌ مي‌توان‌ قواي‌ تازيان‌ را در حدود 20000 تن‌ دانست‌. در هر حال‌ اين‌ جنگ‌ سه‌ يا چهار شبانه‌ روز با شدت‌ تمام‌ ادامه‌ داشت‌. اگر چه‌ اطلاع‌ صحيحي‌ راجع‌ به‌ چگونگي‌ صف‌آرايي‌ و كيفيّت‌ حركات‌ جنگي‌ در دست‌ ما نيست‌، زيرا روايات‌ تنها از صحنه‌هاي‌ انفرادي‌ جنگ‌ و اكثر از شاهكارهاي‌ قهرمانان‌ صحبت‌ مي‌كند ولي‌ از روايات‌ مزبور تا اين‌ اندازه‌ مستفاد مي‌شود كه‌ دسته‌ي‌ فيل‌ سواران‌ ايراني‌ كار را فوق‌العاده‌ بر تازيان‌ سخت‌ نموده‌ و سپاهيان‌ تازي‌ تنها با رشادت‌ و قهرماني‌ فوق‌العاده‌ توانستند در اين‌ جنگ‌ آن‌ قدر پايداري‌ كنند تا لشكريان‌ كمكي‌ (ظاهراً 6000 تن‌) از سوريه‌ برسد: در نتيجه‌ تازيان‌ مالك‌ مسلّم‌ و پابرجاي‌ بابل‌ تا نزديك‌ دجله‌ شدند و حتي‌ قمست‌ جنوبي‌ آن‌ به‌ فرماندهي‌ مغيرة‌بن‌شعبه‌ اشغال‌ گرديد. غنائم‌ جنگي‌ از حد و حصر افزون‌ بود و در جنب‌ گنجينه‌هاي‌ بسيار، پرچم‌ كهن‌ ساسانيان‌ (در فشن‌ كاوياني‌) نيز به‌ دست‌ مسلمانان‌ افتاد. 

باقي‌ مانده‌ي‌ سپاه‌ ايران‌ كه‌ نزديك‌ بابل‌ جمع‌ شده‌ بود بدون‌ زحمت‌ بسيار عقب‌ رانده‌ شد و به‌ كوهستانهاي‌ شرق‌ پناه‌ برد و هرمزان‌ فرمانده‌ كل‌ ستاد خود را در پادگان‌ اهواز مستقر ساخت‌ و بدين‌ ترتيب‌ فاتحان‌ توانستند با وجود اينكه‌ دو جناح‌ لشكريان‌ در معرض‌ خطر بود از فرات‌ عبور كنند و از كوثي‌ (= كوثا) به‌ جانب‌ مقرّ حكومت‌ يعني‌ تيسفوّن‌ (كه‌ به‌ عربي‌ المدائن‌ يعني‌ شهرها ناميده‌ مي‌شود) رهسپار شوند. در بهار سال‌ بعد (637 يا 638 ميلادي‌؟) مسلمانان‌ به‌ بهرسير وارد شدند يعني‌ به‌ آن‌ قسمت‌ از شهر كه‌ در مغرب‌ دجله‌ واقع‌ بود و ايرانيان‌ پس‌ از نبرد مختصري‌ آن‌ را از دست‌ دادند، ولي‌ هنوز نيمه‌ي‌ شرقي‌ شهر با كاخ‌ سلطنتي‌ در دست‌ ايرانيان‌ بود تا اينكه‌ در نتيجه‌ي‌ خيانت‌ يكي‌ از ايرانيان‌، تازيان‌ توانستند با استفاده‌ از گداري‌ از فرات‌ بگذرند و ايرانيان‌ نيز نيمه‌ي‌ شرقي‌ شهر را تحت‌ رهبري‌ يزدگرد سوم‌ تخليه‌ كردند و در اين‌ منطقه‌ نيز به‌ كوهستان‌ (به‌ طرف‌ حلوان‌) عقب‌نشيني‌ كردند و اموال‌ و ذخائر بيكراني‌ در كاخ‌ سلطنتي‌ و در شهر تخليه‌ شده‌ براي‌ فاتحان‌ به‌ جاي‌ گذاشتند در نتيجه‌ي‌ اين‌ عقب‌نشيني‌، سلطه‌ي‌ ايرانيان‌ در بين‌النهرين‌ عملاً درهم‌ شكست‌. 

موفقيتهاي‌ سريع‌ تازيان‌ و شتاب‌ ايرانيان‌ در تخليه‌ي‌ اين‌ منطقه‌ علل‌ ريشه‌دارتري‌ داشت‌: از طرفي‌ بين‌النهرين‌ با ساكنان‌ آرامي‌ يا آرامي‌ شده‌ي‌ خود- كه‌ در قسمت‌ اعظم‌ آن‌ مسيحيان‌ و در جنب‌ آنان‌ نيز پيروان‌ فرقه‌ي‌ تعميديان‌ و يهوديان‌ وعده‌ي‌ معدودي‌ مانويان‌ زندگي‌ مي‌كردند- با سلطه‌ي‌ ايرانيان‌ در آنجا مخالف‌ بود، و از طرف‌ ديگر ايرانيان‌ ساكن‌ اين‌ منطقه‌ زياد نبوده‌ و اهالي‌ دهات‌ در برابر پيش‌روي‌ تازيان‌ هيچ‌ گونه‌ عكس‌العملي‌ نشان‌ نمي‌دادند، حتي‌ خليفه‌ي‌ ثاني‌ عمر توانست‌ به‌ شخصه‌ اين‌ نكته‌ را دريابد، و مقرر داشت‌ كه‌ ساكنان‌ آن‌ منطقه‌ به‌ عنوان‌ ذمّي‌ در زادگاهشان‌ بمانند. اگر چه‌ استقبال‌ از تازيان‌ مهاجم‌ به‌ آن‌ صورتي‌ نبود كه‌ تقريباً هم‌ زمان‌ با آن‌ در مصر مشاهده‌ مي‌شد- مصري‌ كه‌ در اثر اقدامات‌ بيزانس‌ فوق‌العاده‌ به‌ هيجان‌ آمده‌ بود- ولي‌ با اين‌
پيكار نهاوند در سال‌ 642 ميلادي‌ در طي‌ زور آزمايي‌ بسيار سختي‌ در مدت‌ سه‌ روز ادامه‌ داشت‌ و چون‌ سربازان‌ سپاه‌ ايران‌ را از نواحي‌ متفرق‌ ايران‌ حتي‌ تا مناطق‌ سرحدي‌ هند جمع‌آوري‌ نموده‌ بودند و بيم‌ عقب‌نشيني‌ آنان‌ مي‌رفت‌ بعضي‌ از دسته‌هاي‌ آن‌ سربازان‌ را با زنجير به‌ هم‌ بسته‌ بودند تا از عقب‌نشيني‌ آنان‌ جلوگيري‌ به‌ عمل‌ آيد.
وصف‌ اوضاع‌ بين‌النهرين‌ در اساس‌ به‌ اوضاع‌ مصر شباهت‌ داشت‌. 

همين‌ كه‌ مسلمانان‌ پس‌ از كشمكش‌ و مبارزه‌ با سپاهي‌ كه‌ از مدت‌ مديدي‌ در نزديكي‌ جلولا (شمال‌ شرقي‌ تيسفون‌) در محاصره‌ بود (از 24ر11 تا 22ر12 سال‌ 637 ميلادي‌ مطابق‌ با ذوالقعده‌ي‌ سال‌ شانزدهم‌ هجري‌) بر آن‌ شدند كه‌ به‌ سوي‌ كوهستانهاي‌ زاگرس‌ پيش‌روي‌ كنند و بدين‌ ترتيب‌ به‌ منطقه‌ي‌ ايراني‌ نشين‌ وارد شوند، ناگزير به‌ رعايت‌ اوضاع‌ و احوال‌ ديگري‌ - در درجه‌ي‌ اول‌ رعايت‌ اوضاع‌ طبيعي‌ آنجا - گشتند. چه‌ اينكه‌ مسلمانان‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ با كوهستانهاي‌ خشك‌ و صعب‌العبور آشنايي‌ نداشتند و از اين‌ جهت‌ و جوب‌ احتياط‌ بسيار در اقدامات‌ عمليات‌ جنگي‌ در اين‌ نواحي‌ ضروري‌ مي‌نمود. گذشته‌ از اين‌ نمي‌توانستند به‌ اميد بي‌اعتنايي‌ اهالي‌ و به‌ اميد همراهي‌ آنان‌ باشند، به‌ خصوص‌ كه‌ ديگر از آن‌ دسته‌هاي‌ تازيان‌ كه‌ در مراكز قبلي‌ به‌ عنوان‌ كمك‌ در سپاه‌ ايران‌ بودند و در جنگهاي‌ اول‌ غالباً به‌ هموطنان‌ مسلمان‌ خود ملحق‌ مي‌شدند در صفوف‌ ايرانيان‌ اين‌ نواحي‌ وجود نداشت‌. اگر چه‌ در واقع‌ پس‌ از جنگ‌ جلولا با پيشرفت‌ سريع‌ خود توانستند حلوان‌ را به‌ تصرف‌ در آورند و از انجا هم‌ بگذارند، اما بعداً پيش‌روي‌ آنان‌ به‌ علل‌ نظامي‌ متوقف‌ شد و جنگ‌جويان‌ به‌ استراحت‌ و تازه‌ كردن‌ روحيه‌ و رفع‌ احتياجات‌ سپاه‌ و ترتيب‌ تازه‌اي‌ ناگزير گشتند و ديگر اصل‌ و قاعده‌اي‌ كه‌ طبق‌ روايات‌ به‌ حق‌ به‌ خليفه‌ي‌ ثاني‌ عمر منسوب‌ است‌- مبني‌ بر اينكه‌ بين‌ پايگاه‌هاي‌ سپاه‌ مسلمانان‌ و مدينه‌ پايتخت‌ اسلام‌ نبايد رودخانه‌ي‌ بزرگ‌ وجود داشته‌ باشد- مي‌بايست‌ از اعتبار بيفتند. 

17-4- نخستين‌ رخنه‌ و فتح‌ سرزمين‌ اصلي‌ ايران‌ (شايد در سال‌ 640 ميلادي‌؟ مطابق‌ با سال‌ نوزدهم‌ هجري‌) از طرف‌ بين‌النهرين‌ نبود، بلكه‌ آن‌ وقتي‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ حكمران‌ جزاير بحرين‌ (علاءبن‌خضرمي‌) خيانت‌ ورزيد و از راه‌ دريا به‌ سوي‌ جزاير «ابركاوان‌» و سواحل‌ فارس‌ تاخت‌، به‌ طوري‌ كه‌ تازيان‌ موفق‌ شدند در نخستين‌ پيش‌روي‌ شكفت‌انگيز خود تا استخر (نزديك‌ تخت‌ جمشيد) پيش‌ روند و در حوالي‌ طاووس‌ بر ايرانيان‌ پيروز شوند، ولي‌ از طرف‌ ديگر با اين‌ پيش‌روي‌ در كشوري‌ بيگانه‌ و در بين‌ دشمن‌ دچار دشواريهاي‌ فراوان‌ گرديدند. روايات‌، مبتكر اين‌ اقدام‌ را شخص‌ علاءبن‌خضرمي‌ مي‌داند و انگيزه‌ي‌ وي‌ را در اين‌ عمل‌ رشك‌ و حسادت‌ او به‌ كاميابيهاي‌ «سعد» مي‌شمارد. در هر حال‌ در اثر اين‌ عمل‌ موقعيت‌ ايرانيان‌ در زاگرس‌ جنوبي‌ به‌ واسطه‌ي‌ محاصره‌شدن‌ به‌ خطر افتاد، زيرا اگر چه‌ تازيان‌ به‌ دشواري‌ مي‌توانستند در فارس‌ پايداري‌ كنند، ولي‌ همين‌ كه‌ عتيبة‌بن‌غزاون‌ در صدد برآمد كه‌ از بصره‌ به‌ كمك‌ ايشان‌ بشتابد، بي‌ثباتي‌ وضع‌ هرمزان‌ ظاهر گشت‌ و عتيبه‌ توانست‌ بدون‌ مقاومت‌ جدي‌ وي‌ در امتداد كارون‌ به‌ طرف‌ شمال‌ پيش‌روي‌ كند. اهواز به‌ دست‌ فاتحان‌ افتاد در حالي‌ كه‌ هرمزان‌ به‌ سوي‌ مشرق‌ يعني‌ به‌ طرف‌ رامهرمز گريخت‌. روايات‌ مختلف‌ تاريخ‌ وقوع‌ اين‌ حادثه‌ را با اختلاف‌ بسيار ذكر كرده‌ است‌ (ميان‌ سالهاي‌ 637 تا 640 ميلادي‌ مطابق‌ سال‌ شانزدهم‌ تا نوزدهم‌ هجري‌)، اما اگر جريان‌ عمومي‌ حوادث‌ را در نظر بگيريم‌ بايد سال‌ اخير را تاريخ‌ وقوع‌ اين‌ حادثه‌ بدانيم‌. 

پس‌ از سقوط‌ اهواز، هرمزان‌ در نتيجه‌ي‌ نفوذ و دخالت‌ يزدگرد سوم‌ قراردادي‌ را كه‌ اندكي‌ پيش‌ با تازيان‌ منعقد نموده‌ بود نقض‌ كرد و نظر به‌ تهديد دايمي‌ از طرف‌ فارس‌ ديگر نگاهداري‌ ناحيه‌ي‌ خوزستان‌ با وجود مقاومت‌ فوق‌العاده‌ شديد اهالي‌ غيرسامي‌ آن‌ ديار امكان‌پذير نبود. ايرج‌ به‌ دست‌ مسلمانان‌ مهاجم‌ و پيش‌رو افتاد و سرانجام‌ تمام‌ نبردهاي‌ سخت‌ به‌ شهر شوشتر واقع‌ در قسمت‌ علياي‌ كارون‌ متوجه‌ شده‌، در آنجا تمركز يافت‌ و در اين‌ جنگها در صف‌ تازيان‌ پهلو به‌ پهلوي‌ لشكرياني‌ كه‌ از فارس‌ آمده‌ بودند سربازان‌ بين‌النهرين‌ شركت‌ داشتند و به‌ دستور خليفه‌ از بصره‌ تقويت‌ مي‌شدند.
كوفيان‌ پيروزمند براي‌ خود املاك‌ وسيعي‌ در شمال‌ اين‌ ناحيه‌ (به‌ نام‌ ماه‌الكوفه‌) تأمين‌ كردند. رقباي‌ بصري‌ ايشان‌ نيز به‌ رهبري‌ ابوموسي‌ اشعري‌ يمني‌ جنوب‌ دينور وصميره‌ را در ناحيه‌ي‌ كُردنشين‌ تصرّف‌ نمودند- در اينجا (ميدان‌ بصريان‌) يا ماه‌البصره‌ به‌ وجود آمد كه‌ تا مدتها براي‌ تأمين‌ آذوقه‌ي‌ پادگان‌ نقش‌ مهمي‌ را ايفا مي‌كرد و همين‌ طور تا وقتي‌ كه‌ معاويه‌ در زمان‌ ولايت‌ خود منطقه‌ي‌ كوفيان‌ را در آذربايجان‌ و نزديك‌ موصل‌ به‌ ميزان‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ توسعه‌ داد. ماه‌البصره‌ بهانه‌ و دست‌ آويز اختلافات‌ و كشمكشهاي‌ متفاوتي‌ بود.
اما در عين‌ حال‌ هرمزان‌ در اين‌ شهر با نيرومندي‌ زيادي‌ از مرز دفاع‌ مي‌نمود، تا اينكه‌ پس‌ از سقوط‌ استحكامات‌ شهر به‌ اسارت‌ افتاد (642 ميلادي‌ مطابق‌ بيست‌ و يكم‌ هجري‌). تازيان‌ هرمزان‌ را به‌ اسارت‌ به‌ مدينه‌ نزد خليفه‌ي‌ ثاني‌ بردند و عمر از قتل‌ وي‌ در گذشت‌ و او را در مدينه‌ نگاه‌ داشت‌. 

در پيرو آن‌، دسته‌اي‌ از سپاه‌ تازي‌ به‌ سوي‌ گندي‌ شاپور Vahj - Andiok- ëہpukr كه‌ به‌ عربي‌ جندي‌ شاپور ناميده‌ مي‌شود) پيش‌ رفت‌ و دسته‌اي‌ ديگر به‌ طرف‌ شوش‌ (سوشه‌ي‌ قديم‌) حركت‌ كرد جندي‌ شاپور با موافقت‌ نامه‌اي‌ تسخير شد و شوش‌ با يك‌ حمله‌ به‌ تصرّف‌ تازيان‌ در آمد. و براي‌ اولين‌ بار شنيده‌ مي‌شود كه‌ اشراف‌ با موالي‌ خويش‌ با علم‌ و اختيار به‌ اسلام‌ گرويدند و در خدمت‌ تازيان‌ وارد شدند و به‌ خيانت‌ به‌ هموطنان‌ خود و دورويي‌ تن‌ در دادند. اين‌ يكي‌ از موارد نادري‌ است‌ كه‌ اخبار موجود درباره‌ي‌ قبول‌ مذهب‌ اسلام‌ به‌ طور انفرادي‌ سخن‌ مي‌گويد. 

فتح‌ خوزستان‌ يكي‌ از دروازه‌هاي‌ هجوم‌ و غلبه‌ي‌ به‌ ايران‌ و نخست‌ به‌ فارس‌ را كه‌ يكي‌ از ايالات‌ مركزي‌ اين‌ كشور است‌ به‌ روي‌ مسلمانان‌ گشود، اما بديهي‌ است‌ آن‌ طوري‌ كه‌ بعضي‌ از روايات‌ غرض‌آميز مانند روايت‌ سيف‌بن‌عمر مدعي‌ است‌، قطعاً پيش‌روي‌ به‌ اين‌ منطقه‌ها بلافاصله‌ پس‌ از تسخير قسمت‌ جنوبي‌ زاگرس‌ انجام‌ نگرفته‌ است‌، زيرا هنوز سپاه‌ اصلي‌ تازه‌ تشكيل‌ يافته‌ي‌ ايرانيان‌ كه‌ در نهاوند واقع‌ در جنوب‌ غربي‌ همدان‌ (اكباتانا) در سرزمين‌ قوم‌ ماد (كه‌ به‌ عربي‌ الجبال‌ مي‌گويند) مستقر گشته‌ بود، مغلوب‌ نشده‌ بود و اين‌ سپاه‌ تازه‌نفس‌ براي‌ اعمال‌ جنگي‌ در خوزستان‌ و فارس‌ به‌ همان‌ اندازه‌ خطرناك‌ بود كه‌ براي‌ مسلمانان‌ بين‌النهرين‌ مخاطره‌ داشت‌، حتي‌ به‌ فرض‌ اگر هم‌ حمله‌ از راه‌ دريا به‌ فارس‌ امكان‌ داشت‌ باز انهدام‌ اين‌ قوا براي‌ تأمين‌ موفقيت‌ تازيان‌ مطلوب‌ بود. به‌ علاوه‌ شايد لزوم‌ تأمين‌ منبع‌ عوايد جديدي‌ (پس‌ از نيروهاي‌ سخت‌ سالهاي‌ اخير) نيز در اقدام‌ به‌ انهدام‌ اين‌ قوا تأثير داشته‌ است‌. 

پيكار نهاوند در سال‌ 642 ميلادي‌ در طي‌ زور آزمايي‌ بسيار سختي‌ در مدت‌ سه‌ روز ادامه‌ داشت‌ و چون‌ سربازان‌ سپاه‌ ايران‌ را از نواحي‌ متفرق‌ ايران‌ حتي‌ تا مناطق‌ سرحدي‌ هند جمع‌آوري‌ نموده‌ بودند و بيم‌ عقب‌نشيني‌ آنان‌ مي‌رفت‌ بعضي‌ از دسته‌هاي‌ آن‌ سربازان‌ را با زنجير به‌ هم‌ بسته‌ بودند تا از عقب‌نشيني‌ آنان‌ جلوگيري‌ به‌ عمل‌ آيد. 

اما در جبهه‌ي‌ عرب‌، خليفه‌ عمر هنگام‌ مسافرت‌ خود در نواحي‌ تسخير شده‌ تداركات‌ نظامي‌ سپاه‌ را رهبري‌ مي‌كرد و براي‌ سعد (مخصوصاً از پادگان‌ كوفه‌) كمك‌ فرستاد، در اين‌ پيكار نعمان‌بن‌مقرن‌ كوفي‌ فرمانده‌ عرب‌ نيز مانند سپهبد ايراني‌ كشته‌ شد و با اينكه‌ سپاه‌ و قواي‌ ايرانيان‌ بر قواي‌ تازي‌ برتري‌ داشت‌ باز تازيان‌ بر آنان‌ پيروز شدند و به‌ «فتح‌الفتوح‌» نائل‌ آمدند فتحي‌ كه‌ واقعاً جانبازي‌ و از دست‌ دادن‌ قوا براي‌ آن‌ ارزش‌ داشت‌. اگر چه‌ اظهارات‌ آميخته‌ با تجليل‌ و تعارف‌ برخي‌ از منابع‌ مبني‌ بر اينكه‌ اين‌ فتح‌ به‌ سرعت‌ و بدون‌ مقاومت‌ قابل‌ ذكري‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌ به‌ كلي‌ غرض‌آلود و خطاست‌ - بلكه‌ به‌ عكس‌ تازيان‌ به‌ اندازه‌اي‌ در اين‌ جنگ‌ قرباني‌ دادند كه‌ ناچار تا مدتي‌ از جنگ‌ دست‌ كشيدند و نمي‌توانستند از گرد آمدن‌ نيروهاي‌ مخالف‌ و مقاوم‌ جديدي‌ در جبال‌ جلوگيري‌ كنند- با اين‌ همه‌ اين‌ پيروزي‌ به‌ سال‌ 642 ميلادي‌ تصميم‌ قطعي‌ آنان‌ را براي‌ تصرّف‌ فلات‌ ايران‌ محرز ساخت‌.
كوفيان‌ پيروزمند براي‌ خود املاك‌ وسيعي‌ در شمال‌ اين‌ ناحيه‌ (به‌ نام‌ ماه‌الكوفه‌) تأمين‌ كردند. رقباي‌ بصري‌ ايشان‌ نيز به‌ رهبري‌ ابوموسي‌ اشعري‌ يمني‌ جنوب‌ دينور وصميره‌ را در ناحيه‌ي‌ كُردنشين‌ تصرّف‌ نمودند- در اينجا (ميدان‌ بصريان‌) يا ماه‌البصره‌ به‌ وجود آمد كه‌ تا مدتها براي‌ تأمين‌ آذوقه‌ي‌ پادگان‌ نقش‌ مهمي‌ را ايفا مي‌كرد و همين‌ طور تا وقتي‌ كه‌ معاويه‌ در زمان‌ ولايت‌ خود منطقه‌ي‌ كوفيان‌ را در آذربايجان‌ و نزديك‌ موصل‌ به‌ ميزان‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ توسعه‌ داد. ماه‌البصره‌ بهانه‌ و دست‌ آويز اختلافات‌ و كشمكشهاي‌ متفاوتي‌ بود. [ 1 ] 

پي‌نوشتها 
[ 1 ] - برتولد اشپولر تاريخ‌ ايران‌ در قرن‌ نخستين‌ اسلامي‌، ترجمه‌ جواد فلاطوري‌، انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌، تهران‌، 1376.
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *


من به فلسفه و تاريخ ملل و اديان علاقه مندم ولي نمي دانم از كجا شروع كنم در حد متوسط بازبان عربي -بواسطه سكونت خانواده ام در كويت - آشنايم . فوق ديپلم رياضي و كامپيوتر هستم . با ادبيات همراهم و تشنه ي تلمذ و آماده ي فعاليت.دوستان لطفا مرا راهنماپي كنيد.
This is what we need - an insight to make eevy_orne think