عبدالکریم سروش: در جامعه‌ ما كساني‌ كه‌ دم‌ از ضديت‌ با غرب‌ مي‌زنند، خودشان‌ از مرعوب‌ترين‌ افراد در برابر غرب‌اند. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ را يك‌ هيولاي‌ پرهيبتي‌ مي‌انگارند كه‌ به‌ هيچ‌رو با هيچ‌ نيرو، با آن‌ مواجهه‌ نمي‌توان‌ كرد. ***
ويتگنشتاين‌: فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌. ***
بودا: ذهني‌ كه‌ انباشته‌ از انديشه‌هاي‌ آزمندي‌، خشم‌، و شيفتگي‌ است‌ اعتماد را نشايد. چنين‌ ذهني‌ را نبايد به‌ حال‌ خود رها ساخت‌؛ آن‌ را بايد سخت‌ مهار كرد. نه‌ مادر، نه‌ پدر و نه‌ هيچ‌ يك‌ از نزديكان‌ نمي‌توانند به‌ اندازه‌ يك‌ ذهن‌ تربيت‌ شده‌ در حق‌ ما نيكي‌ كنند *** .  
علی شريعتی: توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد. ***
ویتگنشتاین: ما زندانیانِ قدرتِ وهم گونه ی زبان هستیم... ***
اقبال‌ لاهوري‌: اصل‌ معني‌ را ندانم‌ از كجاست‌/ صورتش‌ پيدا و با ما آشناست‌/ راز معني‌، مرشد رومي‌ گشود/ فكر من‌ بر آستانش‌ درسجود  ***
رنه دکارت: به جای تسلط بر جهان، باید بر خویشتن مسلط شد. ***
بودا: شما بايد، خود بكوشيد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.  ***
عبدالكريم‌ سروش‌:انقلاب‌ اسلامي‌ در كشورما، انقلاب‌ بسيار پرشوري‌ بود، پرهيجان‌ بود، پر از عشق‌ بود، اما فقر تئوريك‌ داشت‌، و اين‌ فقر تئوريك‌ يعني‌ كمبود همان‌ سهمي‌ كه‌ عقل‌، بايد نسبت‌ به‌ آن‌ اداء كند و همچنان‌، اين‌ فقر، باقي‌ مانده‌ است‌. ***
آگوستين‌ قديس‌: انسانها بايد تواضع‌ پيشه‌ كنند و محدوديتهای جدی خود را درباره‌ اينكه‌ به‌ چه‌ چيزهايی مي‌توانند معرفت‌ يقينی بيابند، بدانند. ***
دكارت: هر چيزي‌ را كه‌ من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز به‌ تصور آورم‌، صحيح‌ خواهد بود  *** .  
بودا: آن‌ كسي‌ كه‌ دور از من‌ مي‌زيد اما در طريق‌ راستی گام‌ مي‌زند هميشه‌ به‌ من‌ نزديك‌ است‌ ***
ملاصدرا: من‌ در اين‌ زمان‌ در ميان‌ جماعتي‌ گرفتار شده‌ام‌ كه‌ هرگونه‌ تأمل‌ در متون‌ و ژرف‌ انديشي‌ را نوعي‌ بدعت‌ در دين‌ مي‌شناسند. تو گويي‌ آنها حنبليهاي‌ كتب‌ حديث‌ هستند كه‌ حق‌ با خلق‌ و قديم‌ با حادث‌ بر آنها مشتبه‌ شده‌ است‌. ***
عبدالكريم‌ سروش‌: شريعتي‌، پروژه‌ بازرگان‌ را به‌ اوج‌ رساند و نه‌ فقط‌ يك‌ دنياي‌ آباد، بلكه‌ يك‌ انقلاب‌ دنيوي‌ را از دل‌ دين‌ بيرون‌ آورد. ***
نیچه: این انتهای کفر نیست، آغاز تفکر است، ما خدارا آفریدیم؟ یا خدارا مارا ...؟! ***
دكارت‌: ما قادر هستيم‌ مدعي‌ شويم‌ كه‌ جسم‌ وجود ندارد و همچنين‌ ادعا كنيم‌ كه‌ جهاني‌ نيز وجود ندارد... اما هرگز نمي‌توانيم‌ ادعا كنيم‌ كه‌ من‌ وجود ندارم‌. زيرا من‌ مي‌توانم‌ در حقيقت‌ ساير اشياء، شك‌ كنم‌. ***  
هراكليت‌:  شما هرگز نمي‌توانيد در يك‌ رودخانه‌، دوبار شنا كنيد. امّا  كراتيلوس‌  در برابر او مي‌گفت‌:اما شما قادر نيستيد حتي‌ براي‌ يك‌ بار هم‌ در رودخانه‌ شنا كنيد؛ زيرا هم‌ همان‌ رودخانه‌ و هم‌ شما چنان‌ تغييرپذير هستيد كه‌ لغات‌ «همان‌» و «شما» داراي‌ معناي‌ واقعي‌ نيستند. ***  
۰
دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۵

9- در جستجوی نسبت مکتب تفکیک و افلاطون

9- در جستجوی نسبت مکتب تفکیک و افلاطون
اشاره:
اکثرا قائلند به اینکه اهل مکتب تفكيك به انگيزه اثبات ناتواني عقل فلسفي ،در واقع به راهي كشانده شده اند كه مي توان آن را صورت ديگري از فلسفه ورزي دانست. سخن اين جريان فكري، رد يا قبول يك نوع فلسفه است در قبال فلسفه هاي ديگر، نه اين كه سخن از نظام معرفتي ديني در برابر نظام هاي معرفتي بشري باشد. شرح مطلب در ادامه خواهد آمد :
1- مقدمه:
مكتب تفكيك، روش معرفتي است كه ميرزامهدي اصفهاني ( ۱۳۶۵ ـ ۱۳۰۳هـ ) بنيان گذار آن بوده است. ميرزامهدي اصفهاني از شاگردان نائيني بود و در محضر بزرگاني چون ضياء عراقي و محمدكاظم يزدي و سيد اسماعيل خوئي تلمذ كرده است. در عرفان نيز از محضر شيخ محمد بهاري همداني و سيد علي قاضي بهره برده است. بعدها در اثر تحولات روحي كه برايش به وجود آمد، به نقد و بررسي مباني فلسفي و عرفاني روي آورد.(۱) عمده آثار ايشان «تقريرات»(۲) و «ابواب الهداي»(۳) است. در «تقريرات»، بيشتر، مباني تفكيك و نظرات مرحوم ميرزا آمده است. اين كتاب هنوز چاپ نشده و به صورت نسخه خطي در كتابخانه آستان قدس موجود است. سخنان مرحوم ميرزا در اين كتاب متناقض و متضاد است و اگر كسي بخواهد به شيوه جدلي بحث كند، مواردي از اين گونه زياد است.(۴) در تحقيقات بعدي تلاش شده است از اين مشكلات دوري شود. اين تحقيقات را مي توان در دو شكل كلي تر تقسيم بندي كرد:
يك. مطالبي كه در كتاب «عارف و صوفي چه مي گويد»(۵) آمده است از نوع مطالب سلبي يا نقد مباني مخالف مكتب تفكيك است. در اين نوع تحقيقات تلاش شده است با غيرعلمي نشان دادن مكتب هاي هم عرض، راه رشد و توسعه تفكيك گشوده شود.
دو. نوع دوم تحقيقات، اثباتي و تلاش براي تحليل مكتب تفكيك و ارائه تصويري عقلاني و قابل فهم از اين مكتب است. از آنجا كه ميرزامهدي اصفهاني، مباني جديدي را در آثار خود مطرح مي كند، هنوز پختگي لازم در مباني و زبان مخصوص او شكل نگرفته بود؛ بنابراين حرف هاي متناقض بيشتري مي توان در اين آثار يافت. اين مشكل در تحقيقات شيخ مجتبي قزويني(۶) كمتر ديده مي شود. شيخ مجتبي قزويني، در تحقيقات خود، لوازمي را كه به لحاظ كلامي، بر اين مبنا مي شد استوار كرد، تحليل مي كند. و در همين راستا در جلد اول «بيان القرآن» هشت فرق عمده ميان توحيد قرآن با توحيد فلسفه و عرفان بيان مي كند. اين تحقيق اگرچه در محافل علمي و گروه متدينان مورد توجه و داراي جذبه بود، اما هنوز سؤال هايي درباره آن مطرح بود و ابهام ها و تناقض هاي آن از بين نرفته بود. تحقيقات بعدي بزرگان اين مكتب را مي توان در پاسخ به اين مشكل دانست. «توحيد الاماميه»، از جمله تحقيقات بعدي است كه بياني معقول از اين مباني و لوازم كلامي آن ارائه مي دهد(۷)، به طوري كه خواننده با اثري در ارتباط است كه مي خواهد به روش علمي و برهاني سخن بگويد، اگرچه شخصاً به اين مباني معتقد نيست. بعد از اين اثر، كتاب «تنبيهات»(۸) را مي توان اثري قوي و علمي دانست.
از تحقيقاتي كه اخيراً در موضوع تفكيك وارد محافل علمي شده است، كتاب «مكتب تفكيك» استاد محمدرضا حكيمي است كه انتظار مي رفت طرحي نو دراندازند. اما در اثر بعدي حكيمي يعني «اجتهاد و تقليد در فلسفه» مسايلي مطرح شد كه باعث پيدايش سؤالات جديد ديگر شد كه طرح آنها ما را از هدفي كه از نگارش اين مقاله داريم دور مي دارد.
جريان هاي فكري در ميان مذاهب اسلامي، به دو گروه عمده تقسيم مي شوند: يكي گروه هاي تعقل گرا چون معتزله و فيلسوفان مسلمان. دوم گروه هاي نقل گرا چون اشاعره و اهل حديث. اگرچه خاستگاه اين تقسيم بندي در ميان اهل سنت بوده است، اما اگر دقيق بنگريم چنين تقسيم بندي را در مذهب تشيع نيز مي توان ديد. در مكتب تشيع گروهي از متكلمان و فقيهان، اخباري ها و تفكيكيان را مي توان نقل گرا يا عقل ستيز ناميد.
در اين شكي نيست كه هريك از اين جريان ها نقاط افتراق زيادي با هم دارند، اما اصل بنيادين و مشتركي كه همه جريان هاي عقل ستيز در آن متحدند، عدم استفاده از روش عقلي در تفسير و فهم كلام وحي است. حكيمان و معتزله در تلاش بودند سخن خداوند را در پرتو اصول عقلي بفهمد و همين مسأله سبب شد كه مباحثي از فلسفه افلاطون و ارسطو و فلسفه نوافلاطوني را وام بگيرند تا بتوانند منظومه اي از مفاهيم بسازند كه توجيه گر اعتقادات ديني باشد، اما اهل حديث و اين طيف از جريان هاي فكري در همان فضايي زندگي مي كردند كه در عصر نزول وحي حاكم بود. مسلمانان در اين فضا با نوعي استماع و تسليم، بدون تجزيه و تحليل مفاهيم و گزاره هاي آمده در كلام وحي، آنچه را از وحي مي شنيدند، مي پذيرفتند. اين حالت جذب و انجذاب در عصر رسول خدا(ص) طبيعي محسوب مي شد. شخصيت الهي پيامبر(ص) تأثير ژرفي در نفوس مخاطبان داشت كه هرگونه ابهام و اجمال را حل و فصل مي كرد. اين گروه فكري مي كوشيدند اين حالت را به عنوان نوعي روش فهم و تفسير كلام وحي رسميت بخشند و ظهور فهمي از دين را اعلام كنند كه در قالب تعبد به ظواهر الفاظ كتاب و سنت ظاهر شد.
ظهور اين گونه فهم و تفسير شريعت در مكتب تشيع بعد از يك دوره شديد عقل گرايي در كلام و فقه شيعه، در قالب اخباري گري خود را نشان داد. در اين فضاي فكري و فرهنگي بود كه «بحارالانوار» و كتاب هايي از اين دست تأليف و تدوين شد. علامه مجلسي اگرچه اخباري نبود اما تأثير زيادي از اين مكتب پذيرفته است. از اين رو مي توان مدعي شد كه اصول كلي انديشه تفكيكيان بر اساس مباحث كلامي علامه مجلسي استوار است و تفكيكيان چون اشاعره، و برخلاف اهل حديث و اخباري ها، تلاش دارند در اثبات ناتواني روش عقلاني در فهم و تفسير كتاب و سنت، از مفاهيم عقلي و فلسفي كمك بگيرند؛ به همين دليل در آثار و تحقيقات اين ها خيلي از مباحث فلسفه آورده شده و مورد مناقشه قرار گرفته است.
بر اين اساس، اهل تفكيك، برخي مفاهيم فلسفي در فلسفه افلاطون را، كه استعداد تفسير ديني دارد و از طريق شيخ اشراق، صورت و سيماي ديني يافته بود، به استخدام درآوردند تا بتوانند يك نظريه معرفتي درون ديني را تدوين كنند. به عبارت ديگر، اهل تفكيك به انگيزه اثبات ناتواني عقل فلسفي در قلمرو تفكر ديني، به راهي كشانده شده اند كه مي توان آن را صورت ديگري از فلسفه ورزي دانست، بدين معني كه سخن اين جريان فكري، رد يا قبول يك نوع فلسفه است در قبال فلسفه هاي ديگر، نه اين كه سخن از نظام معرفتي ديني در برابر نظام هاي معرفتي بشري باشد. اين ابهام انديشي و اجمال گويي و نصيحت گرايي به جاي ارائه برهان و نظام معرفتي كارآمد، نه مشكلي از مشكلات معرفتي ما را حل مي كند و نه به معني دفاع از يك مكتب فكري است.
2- افلاطون و نظريه معرفت
اساس اختلاف ميان فيلسوفان و عرفا با اهل تفكيك در مفهوم عقل و علم است. ديگر اختلاف نظرها، به نوعي به اين مسأله بازگشت دارند. فلاسفه در مبحث علم النفس، عقل را قوه اي از قواي نفس مي دانند كه از چهار مرتبه تشكيل مي شود: عقل هيولايي، عقل بالعقل، عقل بالمستفاد و عقل بالملكه. علمي كه توسط اين قوه مدركه به دست مي آيد به صورت تصور و تصديق است. اهل تفكيك اين تفكر را، كه مبتني بر نظريه معرفتي ارسطوست، «شيطنت و گمراهي» مي دانند و مدعي هستند نظام معرفتي يي كه در صدد طرح آن هستند، صددرصد ديني و مبتني بر هيچ نظام هاي فكري و معرفتي بشري نيست. با تأمل در مدعيات اينان مي بينيم مذهب تفكيك براي نقد نظريه معرفتي ارسطو مجبور شده است نظريه معرفتي افلاطون را بپذيرد، اگرچه خودشان را متوجه يا ملتزم به اين مسأله ندانند. براي توضيح اين نكته ابتدا نظريه معرفت از ديدگاه افلاطون را به اجمال توضيح مي دهيم و آن گاه به مقايسه آن با آراي تفكيكيان مي پردازيم.
افلاطون در كتاب جمهوري و «تئتتوس» و «منون» درباره معرفت سخن گفته است. افلاطون از اول پذيرفته بود كه معرفت به دست آمدني است و معرفت حقيقي، معرفتي است كه اولاً خطاناپذير باشد و ثانياً درباره امر واقعي باشد. معرفت حقيقي در نظر افلاطون، معرفت مُثُل است كه به وساطت تجربه حسي و عادي و معمولي نمي توان آن را دريافت؛ چون هر آنچه به واسطه اين وسايل مي فهميم، امثال و موارد جزيي اند كه همواره در تغيير و تغير است.(۹) پس معرفت حقيقي، معرفتي است ناظر به عالم معقولات كه عالم كامل، ثابت مطلق، معقول صرف، ابدي و ازلي، بي مكان و قائم به ذات است.(۱۰)
افلاطون از سه نوع علم و آگاهي نام مي برد: عقيده و رأي، تعقل و استدلال و علم و معرفت. عقيده و رأي نوعي از دانش بشري است كه ناظر به محسوسات است. محسوسات با معقولات به نوعي شباهت و مشاركت دارند و تصويري از معقولات اند. تجربه حسي فقط حافظه ما را برمي انگيزد و شعور ما را متوجه آگاهي و اطلاعاتي مي سازد كه در درون ماست، اما هنوز آن را آگاه نشده ايم و بر جوهره آن دست نيافته ايم.(۱۱) استدلال و تعقل، ساحتي از علم بشري است كه ناظر به موجودات رياضي اند. استدلال، علم داشتن به شيئي است كه باواسطه حاصل مي شود. معرفت دانشي است كه ناظر به موجودات مجرد و معقول است كه به حقيقت و جوهره اشياء تعلق مي گيرد، و جوهر، واقعيتي است فوق حس كه به وسيله حواس نمي توان بر آن معرفت پيدا كرد. به عبارت ديگر، افلاطون معتقد است از طريق آموختن و كسب دانش نمي توان درباره كليات و صور به معرفت رسيد، بلكه معرفت، يادآوري چيزي است كه مي دانستيم. چون يادگيريِ چيزي كه براي انسان معلوم است، تحصيل حاصل است؛ بنابراين آموختن و يادگيري زماني امكان پذير مي شود كه قبلاً علم داشته باشيم؛ چرا كه شناسايي صور كليات در عقول و نفوس به وديعه نهاده شده است كه با كمك گرفتن از عالم خارج مي توان اين علم را از بطن ذهن بيرون كشيد و تبيين كرد. چون روح جاودانه است، قبل از اين كه انسان چشم بر اين جهان بگشايد و وجود داشته باشد، در آن جهان بر جوهر معرفت داشته است، اما وقتي كه به اين دنيا مي آيد همه آنها را فراموش مي كند. علم و معرفت ما، در واقع يادآوري تدريجي همان خاطرات است(12).
قبول اين سخن كه علم تذكر است، مستلزم اين نيست كه انديشه در سكون بماند، بلكه لازمه منطقي چنين قولي، جست وجو براي بازيافتن حقايقي است كه انسان آن ها را فراموش كرده است. مراد افلاطون از علم به صور، علم حضوري است؛ چون روح امري است مجرد و مُثُل هم امري مجرد است، و مجرد به مجرد، علم حضوري دارد و انسان، علم حضوري را فراموش مي كند و با تذكر و تنبيه آن را به ياد مي آورد. بنابراين يادگيري نمي تواند جز به معناي تذكر باشد. افلاطون علم حضوري را به مثابه تابش يك منبع نور يا بيرون آمدن يك نور و تابيدن آن به موجودي كه در بيرون آن هست مي داند. افلاطون مي خواهد بگويد علم حضوري امري زمان بردار نيست، برخلاف علم حصولي كه زمان بردار است(13).
نظريه شناخت افلاطون مبتني بر نظريه مُثُل اوست. نظريه مُثُل در مقام حل مشكلي است كه از قديم الايام در فلسفه بوده است: آيا همه معلومات ما اكتسابي است يا معلومات فطري هم داريم؟ بنابراين نظريه، نه تنها معلومات فطري داريم، بلكه همه معلومات ما فطري است، چون همه معلومات اكتسابي ازنوع استذكارند نه حصولي؛ يعني يادآوري معلوماتي است كه فراموش شده است (14).
3- مكتب تفكيك و نظريه شناخت افلاطوني
گفته شد كه افلاطون معتقد بود علم، تذكر و تنبيه است نه تعقل و استدلال.(۱۵) اين سخن افلاطون با مؤيداتي كه مي توان از كتاب و سنت بر اين مبنا آورد، بهترين گزينه اي است كه مي تواند در تبيين و تحليل مبناي مكتب تفكيك مورد استفاده قرار گيرد. از اين روست كه تفكيكيان مي گويند معرفت خدا، از نوع تذكر و تنبيه است نه تصور و تصديق،(۱۶) تنها كاري كه از شيوه تعقل فلسفي برمي آيد، نفي تعطيل و تشبيه از حق تعالي است؛ چون معرفت صنع خداست نه فعل بشر تا بتواند در پيدايش آن نقشي داشته باشد، بلكه اين اراده خداوندي است كه به هركس بخواهد مطلبي را مي فهماند.
معرفت اگرچه فعل خداست و انسان در آن نقشي ندارد، اما اين فعل خداوند از طريق اسباب عادي انجام مي گيرد. اين اسباب هم، به خواست و اختيار اوست؛ مثل خوب شدن مريض از طريق دارويي كه پزشك به او مي دهد(۱۷) ... اين همان هدايت انسان از طرف خداست؛ چون هدايت در حقيقت اعطاي علم و معرفت از جانب خداست.(۱۸) نقشي كه در اين ميان مي توان براي فعل آدمي قائل شد، زمينه سازي مقدمات اين فيض و هدايت است كه اين كار توسط عبادت آدمي امكان پذير است و اين به معني الزام و ضرورتي براي خدا نيست. افلاطون معرفت حقيقي را معرفت به مُثُل مي داند. در مكتب تفكيك، مُثُل همان «عالم ذر» فهميده شده است و علم نيز همان تذكر و يادآوري چيزهايي است كه در عالم ذر ديده و شنيده شده بود.
پيشتر توضيح داده شد كه افلاطون دو نوع علم را از هم تفكيك كرد: يكي استدلال(۱۹) و ديگري علمي كه حقيقتش تذكر و تنبيه است و هيچ واسطه و پيش فرض در آن شرط نيست. تفكيكيان نوع اول از آگاهي را، تعقل فلسفي دانسته اند و نوع دوم از معرفت را علم حقيقي و فطري و الهي بشر دانسته اند كه همان فيض و هدايت است. جالب اين جاست كه تعابير افلاطون و اهل تفكيك از علم (تعبير به تابش يا نور) با هم يكسان است. بنابراين معرفت كلي و اساسي ما فطري است نه اكتسابي.(۲۰) علم و معرفت و «عقل نوري»، تذكر و تنبيه آن چيزي است كه انسان آنها را در عالم ذر مشاهده كرده و «بلي» گفته بود. تذكر و تنبيه (هدايت الهي بشر) از دو طريق است: يكي توسط عقل كه خوبي ها و بدي ها يي چون خوبي عدل و بدي ظلم را مي فهمد. اين امري تكويني است كه از طرف خداوند به بندگانش افاضه مي شود. دوم از طريق ارسال رسل است.(۲۱) وظيفه و تكليف انسان بعد از اين هدايت است كه قبول حق كند يا نه؟ اين فعل اوست و در اختيار خود اوست كه بر اساس گزينش، سزاوار عقاب و ثواب شود.
شايد به همين دليل است كه عده اي از تفكيكيان ارادت زيادي به شيخ اشراق دارند و تلاش مي ورزند اصالت ماهيت شيخ اشراق را به كرسي حق بنشانند(۲۲)؛ چه اين كه شيخ اشراق ارادت خود را به افلاطون اظهار مي دارد و خود را ميراث دار فكري او مي داند.(۲۳) اين نوع تحقيقات تفكيكيان را مي توان حركتي روش مند دانست كه مي خواهد از اجمال گويي ها رهايي يابد و به شيوه علمي و شفاف، انديشه كنند. در تحقيقاتي كه اخيراً از طرف برخي تفكيكيان، منتشر شده است، تلاش شده تا از اين نوع تحقيقات دوري جسته شود.(۲۴) به نظر مي رسد اين نوع موضع گيري آلوده ساختن فضاي پژوهش به ابهام و دور شدن از فضاي تحقيق روش مند و علمي است.
نكته اساسي كه اين مكتب را مجبور به اين نظريه معرفتي كرده است، اين است كه اينان معتقدند روش عقلي و فلسفي در فهم و تفسير كلام وحي كارايي ندارد؛ چرا كه اين شيوه فهم و معرفت، كه در صورت هاي حكمت مشاء و متعاليه ظاهر شد، فهم و تفسيري از كتاب و سنت مي دهد كه ظاهرش مخالف با مبناي تعاليم شريعت است. اين مخالفت و تضاد را در محورهاي زير مي توان برشمرد: علم و معرفت، علم و اراده، جبر و تفويض، حدوث و قدم، سعادت و شقاوت، هدايت و ضلالت، دعا و بداء. مثلاً تصويري از خدا كه بر اساس اين شيوه معرفتي ارائه مي شود، خداي نظام علت و معلولي است كه او را راه فرار از چنبره عليت و ضرورت نيست. اين تصوير از خدا، براي اذهاني كه در حال و هواي استماع و تسليم و جذب و انجذاب نسبت به سخن وحي قرار دارند، خوشايند و قابل فهم نيست با اين حال نمي توان پذيرفت كه مكتب تفكيك داراي نظام معرفتيِ خاصِ درون ديني، در مواجهه با دعواي كهنه و ديرينه اهل ديانت، در استفاده از عقل فلسفي و منطق در فهم و تفسير كلام وحي باشد، بلكه تفكيكيان با بهره گيري از مفاهيم فكري افلاطون تلاش دارند تفسير عقلاني از كتاب و سنت ارائه دهند و عقلانيتي از نوع افلاطوني، كه البته اسلامي شده باشد، به وجود آورند. چيزي كه در اين ميان، عجيب و غيرواقعي است، ادعاي تفكيكيان مبني بر ارائه نظام معرفتي درونْ ديني است(25).
پي نوشت ها
1- مكتب تفكيك، ص ۲۳۱.
2- تقريرات ميرزامهدي اصفهاني، شيخ محمود حلبي، مركز اسناد آستان قدس رضوي، شماره ۱۲۴۸۰.
3- ابواب الهداي، ميرزامهدي اصفهاني، بي جا، چاپخانه سعيد، ۱۳۶۴.
4- ر.ك: تقريرات، ص ۲۸.
5- عارف و صوفي چه مي گويد، ميرزاجواد تهراني، تهران: واحد كتاب بنياد ثبت، چاپ ششم، ۱۲۶۷.
6- بيان الفرقان، شيخ مجتبي قزويني، ۵ ج، مشهد، ۷۰ و ۱۳۷۱.
7- توحيد الاماميه، محمدباقر ملكي ميانجي، تهران: مؤسسه الطباع و النشر، ۱۴۱۵. ق.
8- التنبيهات حول المبداء و المعاد، حسن علي مرواريد، مشهد: بنياد، پژوهش هاي اسلامي، چاپ دوم، ۱۳۱۸. ق.
9- كليات فلسفه، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوي، تهران: انتشارات حكمت، چاپ دهم، ۱۳۷۴، ص ۲۷۳.
10- تاريخ فلسفه غرب، مصطفي ملكيان، قم: دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، ج ۱، ۱۳۷۹، ص ۳۴۷ و ۳۵۶
11- كليات فلسفه، ص ۲۷۳، تاريخ فلسفه غرب، ص ۷ و ۳۵۶.
12- حكمت يونان، شارل ورنر، ترجمه نادر بزرگزاده، تهران: شركت انتشارات علمي و فرهنگي ۱۳۷۳، چاپ دوم، ص ۷۶ .
13- تاريخ فلسفه غرب، مصطفي ملكيان، ص ۵۰ و ۴ و ۳۸.
14- همان، ص ۳۸۹.
15- تنبيهات، ص ۳۷ و ۳۶؛ تقريرات، ص ۱۴ و ۱۷؛ معارف القرآن، ص ۶و۵.
16- تقريرات، ص ۷۰.
17- تقريرات، ص ۴۲.
18- تنبيهات، ص ۲۷.
19- تقريرات، ص ۸۵ و ۲۳.
20- عارف و صوفي چه مي گويد، ص ۲۶۲.
21- تقريرات، ص ۲۲.
22- ر.ك: عارف و صوفي چه مي گويد، ص ۱۴و ۱۳و ۱۲و ۱۱و ۱۰و ۲۰۸و ۲۰۹.
23- حكمه الاشراق، ترجمه و شرح سيدجعفر سجادي، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم، ص ۱۴، ۱۳۶۶.
24- اجتهاد و تقيد در فلسفه، محمدرضا حكيمي، دفتر نشر و فرهنگ اسلامي، ص۱۳۷.
25- عیسی نژاد، سید محمد، خرد نامه همشهری، شماره (2)، اردیبهشت 1383.
Share/Save/Bookmark
کلمات کليدی: افلاطون - مکتب تفکیک
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *