ويتگنشتاين‌: فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌. ***
بودا: شما بايد، خود بكوشيد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.  ***
علی شريعتی: توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد. ***
۰
جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶

جایی که فلسفه پایان می گیرد

محمدرضا ریخته گران
جایی که فلسفه پایان می گیرد
پارمنیدس فیلسوفی است که می توان همه ی حرفهای او را نه در یک جمله،بلکه در یک کلمه خلاصه کرد،و آن این است که«هست»،و جز هست هیچ نیست.با همین یک کمله در حقیقت پارمنیدس میان ظهور و خفا،وجود و عدم،و نامستوری و مستوری،جانب ظهور و نامستوری را گرفته است.در واقع پارمنیدس و تفکر او تاریخی آغاز می شود که بر مدار«هستی» دوران می کند و فلسفه بر این تاریخ استوار می گردد.این تاریخ،تاریخ غربی یا مغربی بشر و تنها تاریخی است که با افتادگی در زمان آفاقی مناسبت دارد.برخلاف نوع تاریخ در تمدن های شرقی،هند،چین و ژاپن،این تارخ بر مدار هستی استوار است و در ذیل همین تاریخ است که«معاصر» و «معاصرت» معنا پیدا می کند.در تعبیر«فلسفه معاصر»،وصف معاصر و معاصرت وصف عرضی نیست وکاملا ذاتی است.فلسفه معاصر در واقع توجه به میزان بسط و گسترش سنت یونانی است که با پارمنیدس آغاز شده و در دوره ی ما تا به این حد از بسط و توسعه رسیده است.تفکر،یا درست بگوییم تفکر اصیل فلسفی در هر زمان،اصلا تفکر در فلسفه معاصر است.این امر نه به معنای متابعت از فیلسوفان معاصر،بلکه به معنای بودن در افق معاصر و تفکر بر وفق مرتبه ی نهایی بسط سنتی یونانی در روزگار ماست.در فلسفه،در هر زمان افقی هست و این افق امروز در مرتبه ی معاصرت اش مطرح می شود و در مرتبه ی معاصرتش سخن از پایان آن می آورد.این پایان هیچگاه در قرون وسطی و در یونان که عصر فلسفه بوده مطرح نشده است.تنها در دوره ی معاصر است که سخن از پایان فلسفه به میان می آید.
لازم است در اینجا به نسبت میان تفکر و زمان تاکید کنیم.در تفکر دکارت،کوژیتو امری زمانی است.یعنی لحظه ی کوژیتو،شأن زمانی و به اصطلاح تمپورالیتی دارد و همه ی فلسفه ی دکارت قائم به«آن» یا لحظه ی کوژیتو است و حتی می توان گفت فلسفه دکارت فلسفه ی لحظه است؛گرچه مانند کانت و هگل معترض بحث جداگانه ی در راجع به زمان نشده است.برگسون نیز حقیقت نفس را زمان می داند و هیدگر وجود را با زمان یکی می گیرد و تفکر را تفکری می داند که ناظر به وجود است و به خطاب وجود پاسخ می دهد و در افق زمان است.همه ی اینها مربوط بهسنت فلسفه ی غرب است؛به آن سنتی که با پارمنیدس آغاز شده و همه ی فلاسفه شاگردی و متابعت کردند.
اما تفکر محی الدین چنین نیست.معارف محی الدین بر نشئه ی بعد از موت نیز ناظر است.در واقع همه ی عرفان چنین است.عرفان در زمان نیز بلکه محیط بر زمان است و زمان را نیز در بر می گیرد.تفکری که با یونان آغاز می شود مبتنی بر تئوریا است،مبتنی بر نظری که با چشم مغربی بشر آغاز می شود.در حالی که در تفکر عرفانی،تفکر شرقی،تفکر هندی،چینی و اسلامی و به طور کلی در تفکر عرفانی،آغاز تفکر وقتی است که همه ی این نظر ها و همه ی این خیالات به پایان می رسد و به بیان مولانا در«مثنوی»شریف:شخص بی حس و بی گوش و بی فکرت می شود،تا خطاب ارجعی را بشنود:
بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید
تا خطاب ارجعی را بشنوید
اینجا دیگر فلسفه پایان گرفته است و باز به قول مولانا ضمیر و چشم و گوش از طوفان بیداری و هوش وارهیده است:
تا از این طوفان بیداری و هوش
وارهانید این ضمیر و چشم و گوش


منبع؛ مقالاتی درباره ی پدیدار شناسی، هنر،م درنیته، نشر ساقی،82، 203-201
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *