بودا: شما بايد، خود بكوشيد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.  ***
ويتگنشتاين‌: فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌. ***
علی شريعتی: توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد. ***
۰
جمعه ۶ ارديبهشت ۱۳۹۸

حسن حسن زاده آملی

حسن حسن زاده آملی
مجله  حوزه  مرداد و شهریور 1366، شماره 21 
مصاحبه بااستاد آیت الله حسن زاده آملی/ قسمت اول


استاد، فراتراز آنند که ما در وصف ایشان ، سخن بگوئیم که به گفته مولوی ، ستاینده آفتاب ، ستایشگر خویشتن است واز بینائی خوداوصاف می راند. بزرگ مردی که از وارثان دنیای اندیشه است واز معدود کسانی که ، زبان تفکر دیرین را می شناسد و آن ر، پاس می دارد. فخر حوزه هاست و در علوم مختلف ، حاوی دانشهای بسیار. ذی فنون است واین سلطه ر، نه به بهای شتاب ، که به همت و رنج و تلاش ، بدست آورده است . سالیان دراز، مشقات ر، بر جان خرید و زانوی تحصیل در جواراساتید گران ، بر زمین سایید واز خوان علم ، مائده ها گرفت . و اینک از شاخساراین شجره طیبه ، بسیارند که سود می برند و غنیمت می شمرند. آثار وجودی و کتبی استاد گرانقدر، فراوانند و بسان فرزندان روحانی ، در زمره صدقات جاریه آن بزرگوار، جای دارند و تشنگان معارف را به کام ، می رسانند.
دراین مصاحبه ، نکات آموزنده بسیارند و شیفتگان دانش ، در جای جای آن ، رهنمود می یابند و در دهلیزهای تنگ و تاریک زندگی ، روزنه های نور رااز گفته های ایشان ، خواهند جست . در بیان زندگی اساتیدایشان ، اسوه های مطلوب حیات را می توان یافت . و دراطلاعات زندگی تحصیلی شان - که به دشواری واکراه ، بیان داشتند - نکاتی اساطیرگون از همت و پشتکار و توفیق .
در پاسخ دیگر سوالات که از محضرایشان ، داشتیم ، با گشاده روئی از رهنمودهای خویش ، ما را بهره ور ساختند و تلقی خود رااز مسائل گوناگون ، بیان فرمودند و گاه و بیگاه ، آن را با خاطرات سرشار - که دارند - مزین کرده اند و بر شیرینی کلام ،افزوده اند.اما همانگونه که خود فرموده اند - و در متن سخن ، آن را می یایید اختلاف انظار،از قدیم ایام ، بوده است . و دیگران ، ممکن است که اندیشه های دیگر، داشته باشند.اما طریق صواب ، جزاز راه برهان ، عبور نمی کند و جدل و دشنام ، چاره ساز نیست .
با تشکر فراوان از محضرایشان استاد، که با گرفتاریهای فراوان و کسالت مزاج ،این دعوت رااجابت فرمودند و با محبت بی کران ، فرزندان خود را پذیرفتند و بااین تذکر، به خوانندگان ، که بواسطه ضیق مجال ، جزانتشار قسمت اول مصاحبه ، میسور نبود.
با آرزوی صحت و توفیق مدام برای استاد بزرگوار و طلب اقتدااز خداوند منان برای خود و عموم طالبان .

اولین سوال ، درارتباط با زندگی تحصیلی ، تدریسی و تحقیقی حضرتعالی است . گر چه صحبت ازاین مقوله ، برای اساتید دشواراست ،امابرای طلاب و دانش پژوهان ، بسیار آموزنده است که از تلاشهای تحصیلی و تحقیقی بزرگان حوزه ، مطلع شوند واین آگاهیه، درس آموزی برای زندگی تحصیلی آنه، خواهد شد. !
 بسم الله الرحمن الرحیم .الحمدلله رب العالمین . و صلی الله علی سیدنا خاتم الانبیاء والمرسلین و علی آله الطیبین الطاهرین و علی جمیع عبادالله الصالحین والشهداء والصدیقین .در آغاز گفتار، بایداز محضر مبارک آقایان ، تشکر کنم و دعاگوی شم، باشم که در راه اعلای معارف هستید. خداوند سبحان ، شما را ثابت قدم بدارد و سر و ذات شما را، به انوار واسرار ولایت ، نورانی بفرماید ( انشاءالله ).
بنده ، درابتدا که از مدرسه ابتدائی در آمده بودیم ، یک چند ماهی که گذشت ، یک بارقه الهی ، نصیبمان شد، که ما را در مسیرانبیا و سفرای الهی و طریق ارباب علم و معرفت ، قرار داد.
بااینکه در آن زمان که من به تحصیل معاف الهیه اقدام کردم ، زمانی بود که بکلی مردم ،از یادشان رفته بود که معادی ، در پیش دارند و مبدء دارند و برنامه ای برای تکامل انسانی است وانسان ر، حقیقت و واقعیت است بنده ،از خاطرم نمی رود بدون هیچ استثناء، مساجد شهر ما[ آمل] ر،انبار پنبه و غلات واین جور چیزه، قرار داده بودند. ستمشاهی که می شنوید، به معنای واقعی کلمه ستمشاهی بود.
آن سال که ما طلبه شده بودیم ،[ رضاخان] اوضاعی برای کشور، پیش آورده بود. در آن زمان ، گویا رضاخان به لحاظ امیال نفسانی ، تا حدودی نمی خواست ، به ساز آن کسانی که او را سرکار آورده بودند، برقصد و آن زمان بود که او ر، سرنگون کردند و چنان بود که مساجد،اینگونه شده بود. - ولواینکه این تعبیر، به ساحت مقدس خانه خد، جسارت آمیز است ،اما بنده واقعیتی را به عرض می رسانم - یکی از مساجد شهر ر، (که حالا آن ر، آباد کرده و ساخته اند.) طویله کرده بودند! مردم که از دهات ، بااسب واستر می آمدند، آنجا را مورداستفاده قرار می دادند. - فوق این حرف هم هست که به لحاظ اینکه خلاف ادب می شود، عرض نمی کنم -.
در آن ساله، من خردسال بودم . - حدود 15 سال - واوان تکلیفم بود، یادم می آید که همان موقع ، به بعضی از مردم اعتراض می کردم که چر، خانه خد، به این صورت در بیاید؟!
این بارقه الهی ، ما را وادار کرد به مسجد جامع آمل ، برای تحصیل رفتم ، و دو - سه نفر دیگراز آقایان هم ، آمدند و کم کم مسجد جامع آمل ، دارای چند طلبه شد که مشغول درس و بحث ، بودند.
آقایان شهر م، آنهائیکه اساتید ما بودند و به گردن ما حق دارند و برای ما زحمت کشیده اند - والان ، همگی در جوار رحمت حق آرمیده اند - آن بندگان خد،احساس کرده بودند که وضع درس و بحث و رحانیت ، به این صورت ، درآمده است . ما که رفتیم و گفتیم می خواهیم طلبه شویم ، آنان ، چقدر ما را ناز می کردند و چقدر ما ر، تشویق می فرمودند و تا چه حد هم ، در راه تعلیم و تربیت م، بودند و بسیار خوشوقت بودند که در مسجد جامع ، چند نفر طلبه برای درس آمده اند. بعداز آن خرابیها واز بین بردن آثار دین به دست رضاخان.
در آن زمان ، بزرگانی در شهر داشتیم که دو تن از آنه، در مرتبه اول روحانیت آن شهر، بودند. آن دو نفر، مرحوم آیت الله[ میرزا ابوالقاسم فرسیو] و آیت الله[ محمدآقای غروی] .
مرحوم آقای[ فرسیو]، حوزه تهران و نجف ر، دیده بودند و مرحوم آقای[ غروی] هم ، حوزه تهران و نجف ر، درک کرده بود و هر دواز شاگردان بنام حوزه نجف ، بودند.از شاگردان مرحوم نائینی و مرحوم[ اصفهانی] و آقایان دیگر بودند و مجتهد مسلم زمان خودشان ، بشمار می رفتند.این دو نفر، در شهر محفوظ و مصون بودند. بعنی روحانیون را که خلع لباس کرده بودند،این دو نفر در لباس بودند.
مرحوم آقای[ غروی] ، با آن سطح بالای علمی ، برای م،[ صرف میر] می گفت ! ایشان می فرمود: من تعهد دارم ، روزانه در خیابانها و بازار آمل ، هر روز به یک طرف ، قدم بزنم ، تا مردم بکلی روحانیت ر، فراموش نکنند و بدانند که هنوز روحانیت و طرفداری از منطق وحی ، هست و من فرض می دانم که روزانه ، خود را به مردم نشان بدهم.
ما حدود شش سال ، در آمل بودیم . - تحت مراقبت این آقایان ، که الان هم خیلی به یاد آنها هستیم - مرحوم آقای[ غروی] ، مرحوم آقای [حاج شیخ احمدمشائی] ، مرحوم آقای حاج شیخ[ ابوالقاسم دیدکوهی] ، مرحوم آقا شیخ غزیزالله طبرسی - که بسیار زحمت کشیده . و ملای کتابی بود. ایشان خوشنویس هم بود که ما تعلیم خط ر،ازایشان فرا گرفتیم .
ازابتدای ورود به درس ، یکی از بزرگان به نام مرحوم[ آقا عبدالله اشراقی] (رضوان الله علیه ) روزانه می آمد و برای م، رساله مرحوم آقای اصفهانی را - که در آن زمان ، مرجع عصر بودند - می گفتند، (مسائلی را که برای یک جوان ، درابتدای تکلیف لازم است ).
درسهای آقایان هم ، بسیار منظم بود. درابتد، ما یک درس[ رساله عملیه] ، یک نصاب و یک درس[ امثله] ، داشتیم اکثر کتابهای [جامع المقدمات] را خواندیم ،[ نصاب] ر، به خوبی حفظ کردیم . بعداز آن ، شروع کردیم به[ سیوطی] و[ حاشیه] بعداز آن ،[ جامی] و شمسیه و در کنار آن ،[ تبصره] مرحوم علامه ر، می خواندیم . بعد به خواندن شرح نظام در صرف و[ مطول] در معانی و بیان و بدیع و[ مغنی] در نحو. بعد ازاتمام[ تبصره] ، به خواندن[ شرایع] شروع کردیم واکثر آن را - قریب به یک دوره آن - خواندیم و مباحثه کردیم بعداز آن ، آقایان به مااجازه دادند که[ شرح لمعه] و[ قوانین] ر، شروع کنیم . در آن وقت هنوز به مااجازه نداده بودند لباس روحانیت بپوشیم . خیلی دراین امور، مواظب و مراقب بودند، می گفتند زمانی لباس بپوشید که لااقل بتوانید به رساله عملیه رجوع کنید، به[ شرایع] و[ تفسیر] بتوانید مراجعه کنید و چیزی ، متوجه بشوید. می گفتند، برای لباس شتاب نداشته باشید. مواظب ما بودند.
چندین کتاب[ لمعه] را در آمل ، خواندیم واز[ قوانین] تا مبحث[ عام و خاص] ر، خواندیم و بعد، بدستور مرحوم آقای غروی لباس روحانیت ، پوشیدیم .
در مجموع ، ما یک[ آمل] بسیار منظم و مرتبی داشتیم . به ما تشویق کنند که نماز شبتان ترک نشود، قرآن روز شم، ترک نشود، صبح قرآن بخوانید و با وضو باشید. مواظب گفتارتان ، باشید. دراین جهات اخلاقی هم ، خیلی مواظب ما بودند.از حق نگذریم ، بزرگان شهر م، در دو جناح علم و عمل ، خیلی مواظب ما بودند و خودشان هم ، بسیار مردم وارسته ای بودند. بنده به نوبه خودم دراین شش سال که شاگرد آنه، بودم هیچ نقطه ضعفی در آنها ندیدم . حرکاتشان ، معاشرت ایشان ، همه خوب و پاکیزه بود و بسیار مردم قانعی بودند. در آن سختی روزگارشان ، با چه صبرایمانی ، بسر بردند.
بعداز خواندن مقداری از[ لعمه] و قوانین] ، بااجازه آن آقایان به تهران آمدیم . درابتد، بعداز رفتن به درسهای آقایان تهران ، دیدیم که ضرر کردیم که از[ آمل] آمدیم . به خدمت مرحوم آیت الله حاج شیخ محمدتقی آملی رفتم و عرض کردم مااز[ آمل] آمدیم و چند درس ، رفتیم .اینه،افراد پخته و قوی ، نیستند واز عهده کتابه، آنطور که آن آقایان ( اساتید آمل ) بر می آمدند، بر نمی آیند.
ایشان آقایانی را معرفی فرمود و بخصوص مرحوم آقای[ حاج میرزاابوالحسن شعرانی] را خیلی ستود و به بزرگی ، یاد کرد واز جناب آقای[ الهی قمشه ای] هم نام بردند. - لکن آندو، در سطح خیلی بالا بودند و آن وقت ، ما لیاقت نداشتیم که به درس آنان ، حاضر شویم .
از کسانیکه باید درابتدای ورودم به تهران ، نام ببرم - که بسیار به گردن من ، حق دارند و پدری فرمودند و مثل یک پدر مهربان ، من را پذیرفت و در تربیت و تعلیم من ، سهم بسزائی دارد - مرحوم آیت الله آقا سیداحمد لواسانی (رضوان الله علیه )است . بنده ، بقیه کتابهای لمعه را با جمع دیگراز رفق، تا آخر کتاب[ حدود] و[ دیات] ، در خدمت ایشان خواندیم . هم چنین از قسمت[ عام و خاص] قوانین تا آخر آن . و در مدت سه سال ،ایندو خوانده شد.
بعد شنیدیم که مرحوم آقای[ شعرانی] ، - به گفتن[ رسائل] و[ مکاسب] شروع فرمودند، ما هم دیگراحساس کردیم وقت آن است که به این درس برویم تا کم کم آشنا بشویم و بتوانیم به صورت شاگرد در محضر شریف ایشان ، باشیم . شرکت من در درس ایشان ، سرتاسر خیر و برکت بود. من قریب سیزده - چهارده سال ، در محضرایشان بودم و خیلی آن جناب ، به گردن من حق دارند و بنده ،اکثر کتابها ر، در محضر ایشان خواندم .
تمام[ رسائل] ،[ مکاسب] ،[ کفایه] ، و طهارت ، خمس ، حج وارث [جواهر] راایشان ، واقعا مرد ذوالفنون بود.از جهت توسع در علوم ، فرد نمونه و متفردی بود، مردی بود که در فقه ،اصول ،ادبیات ، طب ، ریاضیات ، زبان ، رجال ، درایه ، در قلم - به فارسی و عربی - دراخلاق و ... واقعا نمونه بود.
بنده ،اثر کتابهای درسی ر، خدمت آقای[ شعرانی] خواندم ، بعد متوجه شدم که ایشان در هیات و ریاضیات نیز، متبحرند - عرض حاجت کردیم .ایشان هم پذیرفتند و فرمودند پنج شنبه و جمعه ه، هیات و ریاضیات می خوانیم . سالیانی ازاز هیات فارسی[ قوشجی] تا[ مجسطی] و ... را در محضر ایشان خواندم و حتی عمل به اسطرلاب و ... را در محضرایشان ، کسب کردیم .
بنده ، مرحوم آقای[ قزوینی] را نمی شناختم .ابتدا که در تهران رفتیم ،ایشان تهران نبودند و بعداز چندی تشریف آوردند. مرحوم آقای [شعرانی] فرمودند که آقای[ میرزاابوالحسن قزوینی] از قزوین به [تهران] ، تشریف آورده اند، خوب است که درسهایتان ر، به نحوی تنظیم کنید که محضرایشان ر، نیز درک کنید. - مرحوم[ شعرانی] ، یک چنیم معلم مربی هم بود که پدروار، ما را به اساتید و درس و بحث معرفی می کردند - ما که به محضر شریف مرحوم قزوینی ، حضور یافتیم . آن جناب هم ، در همان اوائل - تقریبا در هفته دوم - محبث فرمودند و یک روز بعداز درس ، به من گفتند که شما بنشینید، حرفی با شما دارم .ایشان ، از درس و بحث من ، سئوال کرد. من هم ، درسها واساتیدم ر، به حضور ایشان معرفی کردم .ایشان ، بزرگواری فرمودند و دو درس اختصاصی ، برای بنده گذاشتند. یکی[ مصباح الانس] - که صبحها برای من ، می فرمودند - و یکی هم ،[ اجتهاد و تقلید] - دراصول - که عصره، داشتند. دراین دو درس ، من تنها بودم .اما در دو درس دیگر، یکی[ اسفار] و دیگری[ فقه] بود، عمومی بود و آقایانی شرکت می کردند و بنده ، در خدمت آن آقایان ، بودم
خواستم که[ شرح فصوص] قیصری ، و بعداز آن [شفا] ر، شروع کنم . مرحوم آقای[ شعرانی] ، فرمودند که اگر جناب [فاضل تونی] قبول کنند که این درسها ر، برای شما بگویند خیلی خوبست . من عرض کردم که اگر خدمت فلانی ، برویم چطوراست ؟ - نام یک آقایی را بردم . ایشان فرمودند: آن بزرگوار، در خارج خیلی حرف می داند.اما ملای کتابی نیست . طلبه استاد کتابی می خواهد که مطلب ر، از کتاب برایش استنباط کند و آقای[ فاضل تونی] ، ملای کتابی است . ایشان (مرحوم شعرانی ) فرمود: وقتی ما به سن شم، در تهران بودیم ، همین جناب[ فاضل تونی] ،ازاساتید بنام اصفهان ، بودند و شمااگر بتوانید محضرایشان ر، درک کنید مغتنم است .
ما به توفیق خداوند مولف القلوب ، خدمت ایشان رسیدیم و خداوند، قلب آن عالم جامع معقول و منقول ر، چنان نسبت به ما ملایم فرمود والفت داد که یکی - دوبار که برای درس ، مراجعه کردم و نپذیرفتند.اما در دفعه سوم ، که دیدند من اصرار دارم ، قبول کردند و بعداز[ شرح فصوص] ،[ شفا] ر، خدمتشان شروع کردیم .
من[ شفا] را خدمت سه نفر خواندم ،اکثر آن ر، خدمت استاد شعرانی خواندم از کتاب[ نفس] تا آخر آن - واز ابتدا تا بحث نفس ، خدمت دو نفر بزرگوار، مرحوم فاضل تونی و مرحوم آقا میرزااحمد آشتیانی ( ایشان هم ، جامع علوم عقلی و نقلی و بزرگ مرد علم و عمل بود. در تهران ،[ قانون] و طب ، می فرمودند. گر چه آقای [قمشه ای] واستاد[ شعرانی] هم قانون ، می فرمودند،اما معروف بود که آقای میرزااحمد آشتیانی ، در قانون گفتن متفرداست .
[شفا] را در خدمت آقای[ فاضل تونی] ، شروع کردیم . یک روز [چهارشنبه] بود و من سوالاتی بودندازایشان کردم دیدم جوابها آنگونه دلنشین نیست . بنده هم چون ایشان استاد بودند، خودم را تخطئه می کردم که من خودم نمی رسم . درس تمام شد.از محضرشان به خدمت آقای [شعرانی] ، رفتم . - در آن مدت ، صبح اول درس ایشان می آمدم و بعد به درس آقای شعرانی می رفتم .
من در محضرایشان (مرحوم شعرانی ) گفتم من یک عرضی دارم که صورت گستاخی شاید داشته باشد. فرمودند: چیست ؟ عرض کردم که مثل اینکه آقای [فاضل تونی] ،از عهده شفا بر نمی آیند.امروز من سوالاتی داشتم که جواب مناسب نمی فرمودند و حرفهایشان ، دلنشین نبود.
استاد، مشغول نوشتن بود،ایشان ، جوابی نفرمود. چند لحظه سکوت کرد که آن سکوت ، خیلی برایم گران تمام شد و خوردم کرد! بعداز آن ، سر بلند کرد و به من گفت : درسهایتان را کمتر کنید، پیش کنید، پیش مطالعه داشته باشید، درست تامل کنید، مباحثه کنید تا حرف را دریابید!
من دیگر سکوت کردم . بعدازاین فرمایش من خیلی ناراحت شدم ، با خود گفتم مباداایشان خیال کنند، من که حرف درس مرحوم[ فاضل تونی] ر، خدمت ایشان آوردم . حرف درس ایشان را هم ، جای دیگر می برم و پیش اساتید دیگر، عنوان می کنم . خیلی ناراحت بودم . آن روز و شب ، بسیار بر من سخت گذشت . تا فردا - که پنج شنبه ، خدمت آقای فاضل تونی ، نمی رفتم ، اما در محضراستاد شعرانی ، درس تعطیلی داشتیم ریاضیات و هیات و نجوم - بنده ، که برایشان (مرحوم استاد شعرانی ) وارد شدم . به محض نشستن ،ایشان رو به من کردو گفت : آق، در آن اعتراض دیروز، به جناب فاضل تونی ، حق با شماست . گفتم : چطور؟ایشان فرمودند: جناب فاضل ، سکته کردند وایشان را به بیمارستان ، بردند. دیروز هم ، مقدمات سکته ایشان بوده است که خودایشان هم ، متوجه نبودند. جواب که درست نبود و حرفها که موزون نبود، به این خاطر بوده است . من بعداز درس ، فورا به بیمارستان خدمت جناب فاضل تونی ، رفتم وازاینکه حرف من ، گزاف نبود و آن جناب هم ، تفصیر نداشت و مرحوم شعرانی هم ، تصدیق فرمودند که حرف من بی ربط نبوده است ، آرام گرفتم .
این کتاب[ الهیات] - که الان در دست من است - یکی از آثار همان بزرگوار، (مرحوم فاضل تونی )است که درابتدای آن نوشته اند:
[پس اکنون که آفتاب عمر من ، به افول می گراید،ازاین توفیقی که حاصل شد بسیار شاکر و سپاسگزارم . شایداین آخرین اثری باشد که از من ، به چاپ می رسد و همچون فرزند و روحانی عزیز،از من به یادگار بماند].
روزی که استاد،این کتاب ر، به من اهداد فرمود و من در خدمت ایشان بودم ، جزئیات آن را یادداشت کرده ام :
چهار بعدازظهر دوشنبه 23 مهرماه 1335 هجری شمرسی در تهران ، منزل جناب استاد علامه فاضل تونی ، به حضور مبارکش مشرف شده بودم ،این اثر گرانمایه که یکی از تالیفات ارزشمند آن جناب است ، به این تلمیذ دعاگو و ثناگویش اهدا فرمود. در آن روز، برئا بناگذاری درس شف، شرفیاب شده بودم که[ شرح فصوص] علامه قیصری ر، در محضر مبارکش خوانده بودم و خواستیم درس شف، شروع کنیم - که جلداول ن ر،از اول شروع کردیم . در درس شف، تنها راقم سطور بود که آن بزرگوار، مرحمت فرمود برای یک تن ، تدریسی فرمود - در آن روز فرخنده از هر در، سخن می فرمود. گاهی می فرمود که عمرم 78 سال است و ...ایشان می فرمود: سالی در مشهد مقدس ، مشغول تحصیل بودم . در ماه رمضان آن سال ، فقط سه سحر، به نام و ماست بسر بردم و بقیه را براثر تنگدستی ، به نان و پیاز، ولی صفای باطن و لذت معنوی و روحی را در همان سال ، یافتم .
در سالیانی که در تهران ، بودم .قریب 11 سال در محضر مبارک[ حاج میرزا مهدی الهی قمشه ای] درس خارج فقه واصول مرحوم آیت الله شیخ محمدتقی آملی ، دروس مرحوم آقای قزوینی میرزااحمد آشتیانی ، و منطق منظومه را در محضر آقاشیخ علی محمد جولستانی (حفظه الله ) و منطق ارسطو را در خدمت آقای دانش پژوه - که در تهران هستند و خداوند، مویدشان بدارد - من حدود چهارده سال در تهران بودم از محضر آقایان ،استفاده کردم - محضر شریفشان ، خیلی آموزنده بود اخلاقیات آنها - در بعد تعلیم و تربیت عملی - بسیار ذی قیمت بود. و چه خاطراتی ازاین آقایان داریم . مرحوم استاد شعرانی ، خیلی در تعلیم و تربیت فعال بود. فراموش نمی کنم که درس ایشان ، تقریا هیچ تعطیلی نداشت - در طول سال ، فقط دو روز، درس تعطیل بود. یک روز عاشورا و دیگر روز شهادت رسول الله (ص ) و امام مجتبی ( ع ). یادم نمی رود که یک روز تهران ، برف خیلی سنگینی آمده بود. روز تعطیل رسمی هم بود. خواستم به درس بروم ، برایم تردید، حاصل شد،اما رفتم . وقتی به منزل ایشان ، رسیدم ، مقداری مکث کردم ، بالاخره در زدم . در را به روی ما گشودند. وارد شدم . عذرخواهی کردم که با این برف ، نباید مصدع بشوم .ایشان فرمودند: شما روزهای پیش که از مدرسه مروی ، تااینجا می آمدید،این گداهای گذر، بودند.امروز چطور؟ گفتم : بودند، آنها در چنین روزهای سرد، بازارشان گرم است ! فرمود: آنها کارشان را تعطیل نکردند، ما چرا تعطیل بکنیم ؟
بعداز مدت اقامت در تهران ، به[ قم] آمدم .اولین بار، محضر شریف و مبارک مرحوم[ علامه طباطبائی] ر،ادراک کردیم و به حضورشان ، تشرف یافتیم و مقدمات کار، یعنی درس و بحثهایمان ر، برایشان عرضه کردیم و بعد سالیانی هم در محضرایشان ، بودیم ، که بسیار بسیار، محضر ایشان برای من ، میمون و مبارک بود.
آن سال ، که من وارد شدم ، حضرت[آیت الله اراکی] (مدظله ) کتاب حج ، می فرمودند. من همانطور که عرض کردم ، کتاب حج را خدمت آقای شعرانی ، دیده بودم . در محضر شریف آقای اراکی هم تشرف حاصل کردیم - سالیانی هم به محضر شریف[ آیت الله گلپایگانی] و حضرت[ آیت الله داماد] تشرف حاصل می کردیم ، و همچنان خوشه چین علم بزرگان بودم و هستم .
در طول مدت ،بنای درس و بحث همواره بود.از همان آمل ، که ما با درس خواندن ، بالا می آمدیم چون خوب می خواندم و بالا می آمدم ، کتابهای پایین تر را درس می گفتم ، مثلا وقتی[ مطول] می خواندم ، سیوطی و شرح نظام ر، درس می گفتم ، مثلا[ مطول] ر، شش دوره ، درس گفتم ،[ حاشیه] را چندین دوره ، منطق منظومه و شرح تجرید و ... .
بعداز ورود به قم به گفتن منظومه شروع کردم . سه - چهار دوره منظومه ، گفتم . واینک دوره چهارم اشارات است ، که می گویم . و یک دوره اسفار را گفتم - که رمضان سه سال پیش ، تمام شد و حدود 14 سال بطول انجامید - واین دوره چهارم[ شرح فصوص قیصری] است که مشغول هستم . و چهار دوره در حوزه علمیه قم ،[ شرح فصوص قیصری] است که مشغول هستم . و چهار دوره در حوزه علمیه قم ،[ شرح تمهید] گفتم و [مصباح الانس] را نیز چند ورقی مانده است که تمام شود.
در حدود 17 سال دروس ریاضیات ، هیات ، وقت و قبله را گفتم که[ دروس معرفه الوقت والقبله] محصول آن درسهاست - حاصل درسهای آن دوره - و الان دوره دوم ر، شروع کردیم . والحمدلله تعالی به این گونه خدمت ، خدای قبول کند، مشغول هستیم . به همین وزان هم ، آثاری داریم که مستحضر هستید. در حدود 34 رساله بزرگ و کوچک تاکنون از من ، چاپ شده و خیلی هم هست که برای چاپ آماده می کنیم - که ان شاءالله طبع شود.

برای ما مقداری از زندگانی شخصی خود از جهات معیشتی و غیره - که برای طلبه ها می تواند مفید باشد، بیان بفرمائید.
درباره معیشیت که البته[ ما من دابه الا علی الله رزقها]. اما:
با دو قبله در ره معبود نتوان زد قدم
یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن
طلبه ، معشوقش ، درس و کتاب واستاداست و محضراستاد
به هوس راست نیاید به تمنی نشود
کاندرین ره ، بسی خون جگر باید خورد
باید با عزم واراده واستقامت ، پیش رفت . با تن پروری و تجملات زندگی و پریشان خاطری ، نمی شود.امکان نداردانسان بخواهد درس بخواند و دنبال آبادی و عمران دنیا هم باشد،این دوبا هم جمع نمی شود. جناب [شیخ الرئیس ابوعلی سینا] در یکی از رسائل خود، به نام رساله [سعادت] حدیثی رااز پیامبراکرم (ص ) نقل می کند:
ان الحکمه من السماء فلا تدخل قلیا هم غد.
حکمت از آسمان نازل می شود،اما بر قلبی که در آن هم و غصه فردا هست ، نازل نمی شود.
نفس مطمئنه ، علوم و معارف را می گیرد. نفس مضطربه ، به جائی نمی رسد. شخص پریشان خاطر، عالم نمی شود. هم واحد می خواهد.اصولا تعقل با تعلق جمع نمی شود.
کتابهای تذکره ر، بخوانید، با شرح حال بزرگان ، آشنا شوید. ببنید که در راه معشوقشان - که تحصیل علم و کمال است - مشتهیات نفسانی ر، زیر پا گذاشتند.این بود که شیخ طوسی شدند، علامه حلی شدند، محقق طوسی شدند، فارابی شدند، ملاصدرا شدند، صاحب جواهر شدند و ...
خاطره ای از مرحوم[ شعرانی] دارم که ایشان روزی ازاستاد خود، مرحوم[ میرزا محمود رضوان قمی] صحبت به میان آورد. (آقای شعرانی اساتید بسیار، دیده بودند. هم در تهران ، هم در قم و هم در نجف . در هر سه حوزه ،اساتید بسیار بزرگ داشتند و یکی ازاساتیدایشان ، مرحوم [محمود رضوان قمی] بوده است که تربتشان در[ ایوان طلا] - در جوار حضرت معصومه (ص ) است .) فرمودند: روزی[ استاد رضوان قمی] در درس اسفار، یک مقدار درنگ کرد - یک مقدار برای بدست آوردن مطلب ، تامل کردند، با وجوداینکه ،ایشان استاد و خریط در صناعت بودند - بعد که مطلب را فرمود، برای تاملش ، عذرخواهی کرد و فرمود:اگر شما در شرائط من ، بوده باشید، همین چهار کلمه ای را که من بلدم و می گویم بکلی ازیاد، می برید و فراموش می کنید.
اساتید م، نقل می کردند که ایشان (مرحوم رضوان قمی ) عجیب به فقر، مبتلا بوده است و بسیار زندگی سختی داشته اند، در عین حال درس و بحث و شاگردپروری را تعطیل نکردند.اینان مردانی بودند مجسمه تقوی و دینداری واینه، برای دیگران حجتند.

حضرتعالی ،از حضوراساتید فراوانی بهره مند گشته اید و جزءنادرافرادی هستید که در طول زندگی تحصیلی ،ازاساتید زیادی استفاده برده اید با توجه به این ویژگی ، بفرمائید تا چه حدود وجوداساتید مبرز، در ساختن شخصیت و روان دانش پژوه - در تحصیل واخلاقیات - تاثیر دارند و آیا رمز موفقیت ، بیشتر دراسناداست یا در جدیت تحصیلی ؟ و به کدامیک ازایندو، بیشتر می توان بها داد؟
پیرامون این سوال ، خاطره ای دارم ، هر چند ممکن است خدای ناکرده حمل بر خودستائی یا چیز دیگر بشود، ولی برای روشن شدن موضوع ، عرض می کنم .یک وقتی ، در محضر مبارک جناب[ آقای قمشه ای] ، بودم .ایشان فرمودند :آق، شما خیر می بینید. من عرض کردم :الهی آمین .اما آق، شما چرااین فرمایش ر، می فرمائید؟ و روی چه لحاظی ،این بشارت را به من دادید که من خیر می بینم ؟ایشان فرمودند: چون شما ر، زیاد نسبت به اساتید، متواضع می بینم . خیلی مراعات ادب بااساتیدت ، می کنی و آنها را در نام بردن ، نیک نام می بری .این ادب و تواضع ، سبب می شود که شم، به جائی می رسید و خیر می بینید.
بنده ، حریم اساتید ر، بسیار بسیار حفظ می کردم سعی می کردم در حضور استاد تکیه به دیوار ندهم ، سعی می کردم چهار زانو ننشینم . حرف را مواظب بودم زیاد تکرار نکنم ، چون و چرا نمی کردم که مبادا سبب رنجش استاد بشود. مثلا من یک وقتی ، محضر همین[ آقای قمشه ای] بودم ،ایشان در حالت چهار زانو، نشسته بود. پای راستشان بیرون بود. من پهلوی ایشان ، نشسته بودم . خم شدم و کف پای ایشان ر، بوسیدم .ایشان برگشتند و به من ، فرمودند: چر،این کار را کردی ؟ گفتم : من لیاقت ندارم که دست شما را ببوسم ، همین که پای شما را ببوسم ، برای بنده ، خیلی مایه مباهات است . خوب ! چرا من این کار را نکنم ؟! من قریب 11 - 12 سال ، در محضرایشان بودم . دراین سالیان درسهای ما شبها بود - بعداز نماز مغرب و عشا - تمام منظومه به غیراز منطق منظومه ، واز اول الهیات اسفار تا آخر آن ، وازاول نمط چهارم اشارات تا آخر آن ر، در خدمت جناب آقای[ قمشه ای] خواندم . هر چند نزداساتید دیگر هم ، برای خوشه چینی رفتم . مثلا سه نمط آخراشارات ر، هم خدمت آقای [قمشه ای] ، خواندم و هم خدمت آقای[ شعرانی[ - [ اسفار] را هم خدمت هر سه بزرگوار آقای قمشه ای قزوینی و شعرانی.
11- 12 سال ، خدمت آقای[ قمشه ای] بودیم ، بخواهم در فضائل اخلاقی ایشان ، وضع داخلی و زندگی ایشان و ... عرایضی تقدیم بدارم ، می ترسم به ساحت مقدس آن جناب ، جسارت بشود.ابتد، که به توصیه آیت الله شیخ محمدتقی آملی ، خدمت ایشان رفتم و عرض کردم : من را آیت الله آملی فرستاده اند که اگرامکان دارد، برایم درس و بحث بگذارید.ایشان فرمودند که من وقت ندارم و قبول نکردند. آن موقع من در مدرسه[ حاج ابوالفتح] بودم و منزل ایشان هم ، در همان نزدیکیها بود. من دو - سه روز پیش آمدم ، می خواهم برایم درس بگذارید. یک[ منظومه] می خواهم ، چند تا منظومه ، گفته می شود و من می روم ،اما به دل نمی نشیند. آقای[ آملی] ، شما و آقای[ شعرانی] ر، معرفی کردند.ایشان (مرحوم قمشه ای ) هم ،از مرحوم [شعرانی] ، تعریف بسیار کردند و گفتند به محضرایشان ، بروید. گفتم : ایشان هم وقت ندارند مرحوم الهی فرمود: خوب من هم وقت ندارم .
مدت چندین روز، گذشت . دو مرتبه به منزل ایشان رفتم و گفتم : هر طور خودتان صلاح می دانید، شروع بفرمائید. ببینیداگر ما قابل نیستیم ، ترک کنید.اگر هم طلبه بودیم ، ما را به فرزندی بپذیرید. ایشان ،ایندفعه خیلی نرم شده بودند و گفتند حال اجازه بدهید من یک مقدار پیرامونش ، مطالعه کنم ، فکر کنم ببینم وقت می شود یا نه ؟
من خیلی خوشوقت شدم . بعد که به محضرایشان ، آمدم و ما رابه شاگردی پذیرفت ، بعدهاایشان فرمود: من وقتی سماجت شما را دیدم واز شم، پرسیده بودم که کدام مدرسه ، هستید. یک روز مدرسه آمدم . درب حجره تان قفل بود.از طلبه های آنجا وضع شما را پرسیدم که درس و بحث ایشان ، چطوراست ؟ طلبه ها. به اتفاق ،از شما راضی بودند و گفتند مشغول درس و بحث است . محصل است و طلبه . بااینکه همه ،از شما راضی بودند. منزل آمدم و برای قبول درس ،استخاره کردم .این آیه شریفه آمد:[ و مما رزقناهم ینفقون] ،این بود که دلم آرام شد و برای شم، درس قبول کردم .
مرحوم استادمان ، جناب آقای[ شعرانی] (رضوان الله تعالی علیه )اگر کسی ازایشان ، کتاب می خواست ، چون خودشان اهل کار بودند و کتابها ر، لازم داشتند، می فرمود: کتابهای من ، لازم است و متعدی نیست . می برند و نمی آورند، بعد جا دنبالش بگردم !اما برای بنده ،اینگونه نبود. هر وقت کتابی می خواستم ، هیچ این حرفها نبود. می گفت : آنجا کتاب است ، بردارید و یا خودشان می دادند. بعضی از نسخه های استنساخ شده ،الان هست که من از روی کتابهای ایشان ،استنساخ کردم - مثلا شرح اسطرلاب بیرجندی ر، من نداشتم ،از روی کتاب ایشان ،استنساخ کردم و ...
یک روز، من خدمت مرحوم آقا میرزااحمد آشتیانی ، برای عرض ارادت واحوالپرسی رسیده بودم . روز تعطیل بود (پنجشنبه یا جمعه ). در آن نشست ،ایشان ازاستاد خود مرحوم[ میرزا حسن کرمانشاهی] صحبت می کردند واز حالات او، می گفتند. - مرحوم آقا[ میرزااحمد آشتیانی] ،از بزرگان علم وادب بودند. پسر مرحوم آقا[ میرزامحمدحسن آشتیانی] و خودشان از علمای طرازاول تهران بودند. مرحوم[ علامه طباطبائی] به بنده ، فرمودند: زمانیکه من واخوی (آیت الله آقاسیدمحمدحسن قاضی ) به نجف ، رفته بودیم ، در نجف آن روز، آقای آشتیانی بلامنازع[ اسفار] می گفت . بعداز چند دقیقه ،ایشان بلند شدند و به کتابخانه خودشان ، رفتند و حواشی مرحوم[ استاد کرمانشاهی] را براسفار، آوردند و به من فرمودند شمااین نسخه را ببرید،استنساخ کنید.
تااین اندازه در شاگردپروری ، محبت داشتند. یکی از سعادتهائی که خداوند متعال ، نصیبمان کرده ،از همان آمل ،اساتید ما علاوه بر پختگی در درس و بحث ، خیلی مهربان و دلسوز و مربی بودند، خیلی آقایی و پدری داشتند. محضراساتید من ، همه شریف و عزیز بود. من در مدت چهارده سال که خدمت مرحوم[ شعرانی] ، بودم ، غیراز آن سکوتی که عرض کردم ، حرف درشتی من ازایشان نشنیدم . مگر یک روز درس[ مکاسب] بود. یک مقداری حرف زیر و رو شد. تشری که فرموداین بود که آقا!این مطلبی نیست که شمااین قدر، پافشاری می کنید! همین قدر![ شهدالله] بنده غیر ازاین ، حرف درشتی ازایشان ، نشنیدم . آقایان دیگر هم همین طور. حرفهای گزاف و تند، نداشتند. درانصاف هم ، بی نظیر بودند. بیان این واقعه ،اگر چه برای من سخت است ،اما چون دراین ج، بکار می آید، نقل می کنم : یک روز در درس اسفار مرحوم شعرانی - که من تنها شاگرد بودم ایشان ، حرف آخوند را - که مثالی بود - تقریر کردند. من گوش دادم . عرض کردم برداشت من ،این است که مراداز مثال ، چیز دیگراست . فرمودند: نه این طور نیست و توضیح دادند. من ، دیگر دنبال نکردم . فردا که آمدم ایشان فرمودند: برداشت دیروزتان از عبارت اسفار، درست است و حق با شماست .این گونه ، می پروراندند.
من حال حدس می زنم ،اینکه آنها با چنان آغوش باز و گرمی ما ر، می پذیرفتند و وقت و بی وقت ، مزاحمشان می شدیم - بدو ناینکه ذره ای ناراحت شوند - (با آنهمه مشکلات ، نه اینکه کسی خیال کند حالا مد شده که ،از زمان آنها و وضع زمان آنه، بنالیم . خیر. خداگواه است .شما نمی دانید رضاخان و پسرش ، سر علم و عالم چه بلائی آوردند و کاراین بزرگان ر، به کجا کشانیدند.اینها خانه نشین بودند.) شاید آن بزرگان ، می گفتند: حال که دشمن ،اینگونه آثار رسالت و ولایت ر،از بین می برد، یک چند طلبه پرورش دهند تااین آثار، محفوظ بماند. حال من که لیاقت نداشتیم ولی آنان ،اینگونه می خواستند.
امااین جنبه ، که آیااز ناحیه استاد، موفقیت بدست می آید یا شاگرد؟ از ناحیه هر دو ، باید باشد. هم استاد، باید پخته ، کتابی ،اخلاقی و مربی باشد واز جانب شاگرد هم ، جدیت به تمام معنی باشد. دراین زمینه ، من خاطرات زیادی دارم ،اما عرض کردم که اگر بخواهم همه را بازگویم و بشکافم ، ممکن است حمل بر مسائلی بشود. مثلا همین آقای آملی ، یک وقت به من فرمودند: آقااینگونه فشرده درس نخوان . می افتی و دیگر نمی توانی پاشوی . یک مقدار به اعتدال درس بخوان .
بالاخره ، هم کوشش و هم کشش می خواهد. صبر می خواهد وانسان جویای علم و معرفت ، همه چیز را باید زیر پا بگذارد مگر خدا و راه استکمال را. با پریشان خاطری و کثرت تعلقات و هم گوناگون داشتن و عدم استقامت ، نمی توان به جائی رسید.استاد باید قوی و ... باشد،اما شاگرد هم بایداستقامت ، داشته باشد. تااستقامت نباشد، کسی به جائی نمی رسد ( ان الذین قالوا ربناالله ثم استقامو، تتزل علیهم الملائکه ...)

ازایام قدیم ، طلبه در مقابل دراین سوال بوده است که بعد از گذراندن مقدمات ، به دنبال جامعیت برود یا دنبال تخصص ؟ ذی فن شود یا ذی فنون ؟ نظریات مختلفی وجود دارد، به نظر حضرتعالی ، چه باید کرد؟
 ما هدفمان چیست ؟ هدف م، رسیدن به منطق وحی و دستورالعمل مدینه فاضله الهی است . و آن دستور، قرآن و سنت است ، جوامع روائی ، شعب قرآن هستند واز آن ، نشات می گیرند و به تعبیر من ، قرآن متنزل است آیا قرآن و جوامع روائی م، چگونه است ؟اختصاصی است ؟ یا همه چیز است ، چگونه می شود که آخوند، فقط یک رشته بداند؟او،ادبیات ، می خواهد. منطق و فلسفه ، می خواهد. عرفان لازم دارد.او باید آنچه ر، ازائمه معصومین دراین زمینه ، وجود دارد - که از بیان هر عارفی ، سنگین تراست ، بفهمد فقه می خواهد،اصول می خواهد و ... دین ما یک مجموعه دائره المعارف الهی است که باید آخوند،این دائره المعارف ر، حل کند و به زبانش ، آشنا باشد، طلبه اگر بخواهد درس بخواند، به خوبی این دائره المعارف را فرا می گیرد و در هر فن هم ، مرد یک فن می شود! همانگونه که بزرگانی را داریم . مرحوم[ فاضل تونی] نقل می فرمود، آدم وقتی که به کتاب[ ارث] جواهر، می رسد، می بیند که صاحب جواهر، یک ریاضی دان توانائی بوده که خوب از عهده تقسیم بندیها و محاسبات ، برآمده است . 7مگر می شود یک فقیه ، ریاضیات نداند؟ هیات و نجوم نداند؟ لمعه را ببیند! مستند[ نراقی] را ببیند،[ در بحث قبله] چگونه بحث کردند؟
جناب[ شیخ بهائی] در[مفتاح الفلاح] - که بحث صبح صادق و صبح کاذب را مطرح می کند - وقتی می خواهد، بحث ریاضی اش را مطرح کند، با آنکه خود خریط فن است ،امااز کتاب تذکره علامه حلی - که کتاب فقهی است - بحث ریاضی ر، نقل کرده است . مرحوم[ علامه حلی] را ببینید. مرحوم استاد شعرانی ، می فرمود: در هر فن ، ما بخواهیم فرداعلی را به عنوان نمونه ، به قلم بیاوریم باید به سراغ علامه حلی برویم .
طلبه ،اگر بخواهد درس بخواند، می تواند هم ادیب بشود، هم فقیه بشود، هم ریاضی دان بشود و هم می تواند طبیب بشود. همین گونه که بوده اند. مثلا[ استاد شعرانی] را در نظر بگیرید.از یک طرف ،[ مدخل اصول] نوشته اند.از یک طرف[ کفایه] را شرح کرد.از یک طرف ،[ رسائل] را شرح فارسی ،[ قواعد] مرحوم علامه را حاشیه زده اند و بر[ مختصر] شرح نوشته اند و بر[ وافی] مرحوم علامه تعلیقه ، دارند و بر[ مجمع البیان] حواشی ، دارند و رسائل دیگر که ازایشان ، به یادگار مانده است .از طرفی[ قانون] تدریس می کرد.[ اسطرلاب] و[ زیج] و[ مجسطی] می گفت . زبان می دانست . آقایان دیگر هم ، به نوبه خود، همین گونه بودند.
این گونه که من بگویم ، عالم یک فن بشوم ،این ترس و وحشت از درس خواندن است . در یک جای شف، شیخ عنوان می کند که کسانی که از تحصیل می ترسند و می گویند بسمان است و نمی خواهد م، همه چیز را بدانیم ، این ، مزاج معتدل ندارد. یعنی مریض است . یک بیماری روانی و روحی یا بیماری دنیا زدگی .این بیماری ،او را به سوی دنیا و ماده می کشاند و او خود، متوجه نیست .این ، باید خودش را معالجه کند.انسان ، نبایداز تحصیل خسته بشود. بخصوص ، کسی که می خواهد با منطق وحی و زبان ولایت ، آشنا بشود. زبان طلبه ، بایداین باشد،
مراتا جان بود در تن بکوشم
مگراز جام او، یک قطره نوشم
طلبه ،اگر حواسش جمع باشد، خوب درس می خواند و در علوم و فنون گوناگون ، صاحب ابداع هم می شود.

درارتباط با شیوه درسی که در حوزه ها بوده و هست ،این طریقه ، طبیعتاامتیازاتی داشته و دارد واحتمالا نقائصی هم ممکن است داشته باشد، از لحاظ متون درسی و غیره - به نظر حضرتعالی ، مزایای این شیوه ، چیست ؟ واگر نقائصی وجود دارد، چه راههائی را برای رفع نواقص ، معرفی می کنید؟
بنده ، غرضم این است که ره چنان رو که رهروان رفتند. بهترین روش ر، روش پیشینیان خودمان ، می دانم .از حذف بعضی از کتابها - که امروزه حذف شده - راضی نیستم . مثلا[ قوانین] و[ فصول] برداشته شد، حیف است[ . قوانین] و[ عده الاصول] - شیخ طوسی - غیراز مسائل رائج اصولی ، مباحثی ارزنده دارند. مثلا در[ عده] و[ قوانین] این بحث ر، طرح فرموده اند که جناب رسول الله (ص ) پیش از بعثت ، به چه دینی بوده اند؟ در آخرین قانون قوانین (ج 1، چاپ عبدالرحیم ) مطرح می کنند: الحق ان نبینا(ص ) کان قبل بعثته علی دینه.چر،اینها را طلبه نشنود؟ بحث نشود؟
طلبه باید[ مطلول] بخواند،[ کشاف] ببیند، تفسیر[ مجمع البیان] بخواند، یکی از توفیقاتی که داشتیم ،این بود که نزد مرحوم شعرانی ، کتاب[ شرح شاطبی] خواندیم .این کتاب هزار و خرده ای بیت شعراست - در تجویداستدلالی قرآن استاد شعرانی می فرمود،این کتاب در زمان م، درسی بود[ مجمع البیان] را نزدایشان ، خواندیم.[ جمع] یک تاب سنگین علمی واساسی است .طلبه چگونه ملا بشود ما بااینکه ، این کتابها را خواندیم و مباحث کردیم و گفتیم این دو کلمه را بلدیم !اگراینه، خوانده نشود، طلبه به کجا خواهد برسد؟!این شتابزدگی م، درست نیست و حیف است . با شتابزدگی ، کسی به جائی نمی رسد. بنده ، قصد تغییر کسی را ندارم .اما می بینم بعضی از عزیزان ، خیلی در تحصیل شتابزده اند. و در صحبته،از کتبی صحبت به میان می آید که طبق متعارف ، نباید مشغول به آن کتب باشند. معلوم است که خیلی زود، بالا آمدند و با شتاب درس خواندن ، بانگونه انسان ملا نمی شود! مگر کسی بخواهد یک سری اطلاعات ، داشته باشد والا بااین گونه شتاب و بدون تامل کافی ، کسی به جائی نمی رسد. راه ملا شدن ،این نیست . باید مقدمات کار، قوی و محکم باشد، در بسیاری یک نحوء عجله وجود دارد که اینه، بعدا پشیمان می شوند - واین حیف است - رسم و روش تحصیل ،این نیست . با تانی بالا بیایند همانطور که رسم پیشینیان بود که حتی درسها ر، پیش مطالعه می کردند - تا چه رسد به مباحثه و مذاکره .
اکثر کتابهائی را که عرض کردم ، مباحث کردیم .البته در نوع مباحث م، ممکن است ایراد وانتقاد باشد. مثلا[ کفایه] را خدمت آقای [شعرانی] می خواندیم یک ساعت به اذان صبح مانده مباحثه اش می کردیم . یا تمام اشارات را که مباحث کردم ، ساعت یک بعدازظهر بود پیش از صبح - بین الطوعین اسفار، یا مکاسب ، یا جواهر و ... مباحثه می کردیم . علاوه پیش مطالعه ، داشتم . یادداشت هم می کردیم که الان هم ، چه بسااز یادداشتهای گذشته استفاده می کنیم .

غیراز متون درسی ، روشها و سنتهائی که در بین حوزه های قدیم ،متداول بوده است و به پیشرفت تحصیل کمک می کند،اگر توصیه هائی دارید، بفرمائید.
این سوال ر،افراد گوناگون از آقایان طلاب ، می کنند که ما چه کنیم ؟ به آنها عرض می کنم ، هم شم، به کتابهای درسی باشد. چون کتابهای درسی ، کتابهای سنگینی است و عقل ، وقتی مطالب سنگین را حل کرد، کتابهای ساده و سبک خود به خود، حل می شود. دراینجا باید، حرف فهمیدن را آموخت . وقتی حرف فهمیدن را آموخت . وقتی حرف فهمیدن را آموختیم ، حرفهای دیگر ر، می فهمیم و چون یک مقدار، باید تنوع باشد، به کتابهای روائی اخلاقی و ... هم بپردازد. تنوع طلبه ، باید قرآن ، تفسیر، روایت و کتابهای ادبی باشد تا بتواند حوزه را حفظ کند.



 


 
مجله حوزه،  مهر و آبان 1366، شماره 22 
مصاحبه بااستاد, آیت الله حسن زاده آملی/ قسمت دوم



در زمینه علوم عقلی و مسائل فلسفی،اکنون در حوزه ها رغبت و رواجی دیده می شود که از برکات انقلاب و رهبری امت که معتقد به این حرکت هستند, چه مسائلی را لازم می دانید که با آن، آثار حکمای متاله، ترویج بیشتری بیابد؟
همانطوریکه فرمودید,الحمدلله رشد عقلی مردم و بینش اجتماعی حوزه ها, به این حقیقت رسید که بایداصول عقائد را, با دلیل و برهان تحکیم کرد و دلیل و برهان،[ فلسفه] است . منتهی، فیلسوف در گذشته، چون[ دکتر] - دراصطلاح جدید است، که همانطوریکه الهی و مادی دارند, فیلسوف مادی و فیلسوف الهی داریم و باید بین آندو, فرق گذاشت .
این حکایتی را که نقل می کنیم در [ قصص العلماء] مرحوم تنکابنی آمده است که مرحوم[ ملا آقا دربندی]، به زیارت [ ثامن الحجج (ع)] مشرف می شدند, وقتی به سبزوار رسیدند, سوالاتی را مطرح کردند و به خدمت [ حاجی ملاهادی سبزواری] - صاحب[ منظومه] فرستادند, مرحوم حاجی که سوالات را دید, فرمودند: اولا کسی که این سوالات را مطرح کرد, خوداز عهده پاسخ آنها بر می آید و قدرت جواب را, دارد. و ثانیا به مشغولیات، و سن و سال و گرفتاریهای درسی، فرصت آن نیست که فورا, جواب این سوالات را بنگاریم و به شما, بدهیم .
بعد, وقتی ملا آقای دربندی،از سفربرگشتند. در یکی از بلاد, که به یکی از آقایان روحانی، وارد شدند. آنجا آقایان، برای دیدن ایشان، آمدند. یکی از آنها گفت : شنیدیم که شما, سوالات فلسفی، به حاج [میرزا هادی سبزواری] داده اید وایشان، جواب ندادند - به یک لحنی، که یک مقداری توهین به[ حاجی] بوده است .
مرحوم آقای دربندی فرمودند:این طور نیست که شما گمان می کنیداگر چنانچه حاجی وامثال حاجی نباشند که جواب افراد ملحد و دهری را, که منکر مبدء و معاد هستند, بدهند واصل دین را, تحکیم نکنند, نوبت شما نمی رسد که اصل برائت واستحاب جاری کنید!
واقعش،این است که اصول دین و دیگرامهات را, باید دلیل ثابت کند و بر کرسی بنشاند. دین، دین عقل و دلیل است . دین برهان است . عقل، دلیل و برهان، هم فلسفه است . فلسفه ای که فلاسفه الهی ما می گویند, فلسفه ای که صاحب اسفار و شفا, می گوید.
در بعضی از نوشته هایم، قسمت آخر حدیث مفضل را بیان کردم که امام صادق (ع) با[ مفضل] درباره وحدت صنع، صحبت کرده است که وحدت تدبیر, وحدت صانع و مدبر را می رساند. بعدامام صادق ( ع ), ارسطو را ستوده است . (جلد دوم بجار را, نگاه کنید). فرمود مفضل،ارسطو مردم زمان خود را,از راه وحدت صنع، به وحدت صانع کشانده است وازاین راه، پیش آمده است .
مرحوم[ استاد شعرانی] می فرمود:ارسطو, مباهات کند به خودش، که امام صادق ( ع ), نام او را بر زبان آورده است . بعد شعر حافظ را می خواند می گفت : گوئی حافظ از زبان ارسطو, خدمت امام، عرض می کند:
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم
البته خاک درب امام صادق ( ع ),ارسطوهاست . حرفی نیست ولکن،ارسطواز راه وحدت صنع، مردم را به وحدت صانع می کشاند. - هر چند مرحوم[ دیلمی] در[ محبوب القلوب] و مرحوم سیدبن طاووس در کتابی که راجع به نجوم، نوشته اند, ارسطو و تنی چنداز بزرگان را, در زمره انبیاء نام برده اند. -
غرض این است، که نمی شود دین را,از برهان جدا کرد. همانگونه که بارها گفته ام : قرآن و برهان و عرفان از همدیگر, جدائی ندارند. قرآن، ملاک و مدرک همه حقائق است . میزان و معایر قسط تمام آراء و افکاراست . قرآن، متن برهان است . [احتجاج] طبرسی، [احتجاج] بحار و ... را ببینید.احتجاج یعنی با دلیل و برهان با خصم صحبت کردن . احتجاجات خود قرآن را, ببینید. همانطور که[ علامه طباطبائی] فرمود: فلسفه - یعنی دلیل و عقل و برهان - را از دین جدا کردن، ظلم عظیم است . نمی توان گفت که دراجتماع ما, عقل و دلیل و برهان، نباشد. اجتماع، عقل و برهان می خواهد. در [ اصول کافی] - که حدیث، در کتاب [وافی] هم هست از محضر امام، سولاتی می کند. وقتی جوابشان را, می گیرند و طرف می خواهد برود,امام می گوید: چرا از من نپرسیدی که من، این پاسخ رااز کجای قرآن، استنباط کردم .
راویات ما, همه دلیل و استنباط و برهان است . همه حجت است . در خود کتاب[ حجت] کافی، ملاحظه می کنید که امام می فرماید: با کسانیکه قائل به حجت دائمی باقی به بدن عنصری در زمین، نیستند, با آنها به سوره [ اناانزلناه] احتجاج کنید تا بر آنها, فائق شوید, مگر می شود, بدون استدلال و برهان، دین بوده باشد. دین، متن احتجاج واستدلال و برهان است .
در اینجا, من برای نقل قضیه ای، پناه به خدا می برم که اگر در میان حرفهایم، هوای نفس یا چیز دیگر, باشد.
من درابتدائی که قم آمدم در سنه 42 - آقایان و عزیزانی، آمدند که فقه و یااصول شروع کنیم، مکاسب، کفایه و ... خواستند من عرض کردم حقیقت است که من برای علوم نقلی مثل فقه،اصول وادبیات و ..., بیش از علوم عقلی، زحمت کشیده ام .اماالحمدالله تعالی،این کتابها, درس داده می شود. ما آن چیزهائی که گفته نمی شود, بگوئیم، مااصول عقائد می خواهیم، بحث امامت، عصمت انبیا و ...اینها که نسبت یا کمتر هست - به آنها, بپردازیم و همین کار را هم کردیم .
مگر می شود,اجتماع رااز برهان و عقل گرفت ؟!اینهااصول،امهات واصل پایه اند. روی حساب تکامل انسانی، دو حرف داریم . یکی تجلیه و دیگر تحلیه . فقه در مقام تجلیه است یعنی آراستن ظاهر.ایجاد مدینه فاضله . شیخ الرئیس در[ الهیات] شفا,این بحث را, طرح فرمود که اگر مبدء و معاد را به فرض کنار بگذاریم، آیا دراین دنیا, مدینه فاضله می خواهیم یا خیر؟ هیچ کس، کتابی جز قرآن، سراغ ندارد که مدینه فاضله، بسازد.
اما این قرآن، همانگونه که تجلیه - آراستن دنیا - را, درست می کند, تحلیه، را هم، می سازد و فراهم می آورد.

دراین زمینه، شبهات واتهاماتی، طرح می شود. به نظرحضرتعالی، برای فصل الخطاب، چه می توان کرد؟
این کشمکشها, راجع به افکار,اشخاص وادیان، هیچگاه بکلی خاتمه نمی پذیرد.اما ریشه بسیاری ازاختلافات واتهامات، جهل است . استاد ندیده و یک چیزهائی پیش خودش، می پندارد و به همانهااکتفا, می کند و نتیجه می گیرد.
کرده ای تاویل حرف بکر را
خویش را تاویل کن نی ذکر را
نوع فرمایش مخالفین، برای آنست که پخته نیستند واستاد ندیده اند. فلاسفه الهی و متاله را مقایسه کنید با مخالفان آنان . تا درجه اختلاف علمی، مقامی،اخلاقی و سیر و سلوکی و آثاری آنها, مشخص شود.
یک وقتی مرحوم [علامه طباطبائی] را, در خیابان زیارت کردم و در معیت ایشان، تا درب منزلشان رفتم به درب منزل، که رسیدیم ایشان، تعارف کردند. عرض کردم، مرخص می شوم .ایشان، در پله بالاایستاده بودند و من پائین بودم و رو به من کردند و گفتند (حکمای الهی) این همه فحشها را شنیدند, سنگ حوادث را خوردند, قلمها به دشمنام و بدگوئی آنها, پرداختند.این همه، فقر و فلاکت و بیچارگی را,از تبلیغات سوء کشیدند. گاهی به [کهک] بسر می بردند و گاهی ... بااین همه حقائق را در کتابهایشان نوشتند و گفتند. آقایانی که به ما بد گفتید و فحش دادید و زندگی را در کام ما, تلخ کردید و مردم را علیه ما, شورانیدید. حرف این است و حق این است . که نوشته ایم و برای شما گذاشته ایم، حال هر چه می خواهید بگوئید.
حرف حقشان را نوشتند و برای نفوس مستعده، به یادگار گذاشتند. تمام تلاش این است که منطق وحی را, بفهمیم . خداوند ملاصدرا را رحمت کند. مفسراست، محدث است، فقیه است، مردم سیر و سلوکی است که هفت مرتبه پیاده به زیارت بیت الله الحرام، مشرف می شود و بار هفتم در [ بصره]، ندای حق را لبیک گفته است .ایشان در [ شرح اصول کافی]، حدیث امام سجاد( ع ) را نقل می کند که چون خداوند سبحان، می دانست در آخرالزمان مردم عمیقی، پیدا می شوند - در توحید و دراصول عقائد, اوائل سوره جدید و سوره اخلاص را, فرستاد. [مرحوم آخوند] می گوید: به این حدیث که رسیدم، گربه ام این گریه شوق است و گریه عشق - چون خودش می بیند که این حدیث، برای امثال اوست .
[علی بن ابی طالب قیروانی] - که به غلط, دیوان او به حضرت امام علی ( ع ) نسبت داده شده است اشعاری دارد:
الناس من جهه التمثال اکفاء
ابوهم آدم وامهم حواء
تا سخن را به آنجا, می رساند که : والجاهلون لاهل العلم اعداء,ایشان نفرمود, والعالمون اهل الجهل اعداء ( علماء دشمن جاهلانند)از طرف دیگر, نفرمود که بین آنها, معادات و دشمنی طرفین است . فقط از آن طرف (جهال ) دشمنی است .
بالاخره، لکه های ابر به کنار می رود و آفتاب حقیقت، خودش را نشان می دهد که الحمدلله، پله پله نمایان می شود و مشاهده می فرمائید.

 در مقایسه بین فلسفه اسلامی و فلسفه ای که در غرب هست، آیا تطبیقی بین ایندو فلسفه لازم می دانید؟
 طلبه، حواسش جمع باشد که بخواهد درس بخواند,او می تواند که زنگ تفریحش را, برای فرا گرفتن یک زبان خارج، دو زبان خارج اختصاص می دهد. کتابهای علمی واساسی به زبان فرانسه بسیار نوشته شده والان این آقایان هم خیلی در ترویج واشاعه کتب اصیل کرده زحمت می کشند. چندی پیش بعضی از آقایان برایم حکایت کردند, گفتند که در فرانسه الان دارند کتابهای علمای بنام کره را بصورت دوره و سری، چاپ می کنند, ترجمه می کنند, که مثلا کسی کتابهای شیخ الرئیس را بخواهد, یکجا بگیرد, و کتابهای فارابی همینطور و آقایان و دیگر,اینها هم همینطور به من فرمودند الان آنها دارند کتابهای آخوند ملا صدرا را، دوره اش را به طبع میرسانند و بطوری که آن آقا به من حکایت کرد، گفت مقداری از اسفار را ترجمه کرده اند به فرانسه و دارند کتابهای آخوند (دوره اسفار) را آنجا چاپ میکنند و همه آثار آخوند هم به همین صورت؛ و علمای دیگر هم به همین نحوه، به زبان انگلیسی هم همینطور . آنها هم کتابها، خیلی الان باز شنیدم که دارند اصول مینویسند و به یک روش خاصی کتابها را به صورت اصول ، خوب خیلی خیلی زحمت میکشند. و باید افرادی که قابلند، لایقند، زبان فهمند، انسان باید در راه اعلای معارف بوده باشد. شنیدم که آنها دارند اصول جمع آوری میکنند. و از این آقا پرسیدم که خودش عنوان کرد، گفتم مراد شما و آنها از اصول چیست؟ گفت می خواهند که این کتابهایی که از بزرگان و از نامداران و دانشمندان بزرگ کره، قدیم ، جدید، که کتابهایشان مآخذ است؛ مثلا اصول اقلیدس را الان در کتب ریاضی ، اصول ریاضیات ، این طور است؛ اصول اقلیدس، مجسطی و... اینها همه بسیار مبوند, که به هر چاپ طبع بشود, صفحه چند و نمی دانم چاپ چند, لازم نیست که یک نویسنده، خواننده ارارجاع بدهد, می نویسد که ششکل فلان مقاله چندم اصول اقلیدس، یک شکل فلان مقاله چندم مثلا مجسطی،اینهااصول است، که به هر صورتی چاپ بشود, نحوه ای باشد که در زحمت نیفتند. گر چه قرآن شانش، موقعیتش، عظمتش، فوق اینگونه حرفهاست که ما بخواهیم مورد مثال قرار بدهیم، حالا مثلا قرآن مجید هر چاپی که بشود, به هر شیوه، می گوئیم آیه فلان، سوره فلان، اینطور,این اصل است،هر چه بخواهیم که ارجاع بدهیم .این آقایان به من گفتند که الان درانگلستان هم دارند کتابهای اصول چاپ می کنند, که این کتابها خیلی اصیل است که محققان و متتبعان بایداز آن نقل کنند, را دارند به یک روش سری چاپ می کنند که این اصل باشد در کره و دیگر برای ارجاع یک متتبع و محقق به کتاب دیگر, فلان نسخه چاپ مثلا کجا؟ سنه چه ؟ دیگراینها نباشد, به اصل ارجاع بدهد, برای همه یکسان بوده باشد مثل دیگر قواعد, مثلا قواعد راهنمائی رانندگی واینها که برای همه جا یکسان است . می خواهنداینطوری .ازاین کارها دارند. و حالا طلبه دو زبان یاد بگیرد, یاد بگیرد. طلبه حواسش جمع بوده باشد وقت خودش را تلف نکند, حواسش جمع باشد. بخواهد درس بخواند, برای دو زبان یاد گرفتن، آنقدری وقت نمی برد و بخوبی می توانداگر بخواهد تعطیلی هایش را قیچی کند, زنگ تفریح هایش را درس زبان خارج قرار بدهد, در یک مدت کمی می بیند که وارد آن زبان شد, آشنا شده، یا می گیرد عمده همان است که به عرضه رساندم،باید حواسش جمع باشد و عمرش را قدر بداند.
یک وقتی مناسبتی پیش آمده بود, مرحوم آقای طباطبایی یک مقدار تبری می جست از بعضی از درسها و محافل و آمد و شدها و می فرمود: مثل اینکه مردم قدر عمر را نمی دانند,عمراست این، خیلی ارزشمنداست، خیلی گرانقدراست . همینطور آناتش متدرجا با چه سرعتی دارد می گذرد و جناب وصی علیه السلام، حضرت امیرالمونین فرمود که همینطور که روز شب از شما می گیرند, هی دارند طناب عمرتان را قیچی می کنند, روز و شب از شما دارند می گیرند, خوب شما هم سعی کنید که روز و شب چیزی بگیرید, یک چیزی داشته باشید. آنها که دارند می گیرند شما هم از روز و شب چیزی داشته باشید که :
روزهاگر رفت گور و باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
تو هم از روز و شب چیزی داشته باشی .این برای طلبه خیلی آسان است . و چه بسیار خوب که به یکی دو تا زبان زنده روز آشنائی داشته باشد. به کار تحقیقش هم می آید. بهتر می تواند خدمت دینی کند. به قلمش، به زبانش، به خطابه اش، به جهات دیگرش، می تواند تحقیقات اصیل اسلامی را, حقایق و معارف اصیل اسلامی را به قلم و زبانش به دیگران برساند, خودش هم بهتر به عمق حرفهای شرقی و غربی برسد و تحقیقاتی که آنها دارند, آنها هم خیلی کار می کنندالان بنده بسیاری از آثار آنها را دارم که در حول و حوش قرآن و روایات و رسائل قدمای ما دارند زحمت می کشند. یکی ازاین آقایان کتابی که درباره مرحوم مفید نوشت که تطور کلام در دست جناب مفید,اسم کتابش را دارم،اسم شخصش را درخاطرم ندارم، که آقای احمد آرام ترجمه کرده،این تز یک نفرازاین آقایان دکترهای غربی است که تز خودش را تحول و تطور کلام، آنهم موضوع بحث خودش را جانب مفید بزرگوار قرار داده . خوب این آقااینقدر بینش پیدا کرده، رجال علمی در کره را شناخته و آمده برای تز خودش، جناب مفید را و مباحث کلامی واستدلالی کلامی ایشان را مورد بحسش قرار داده و کتاب بدان مفیدی و خوب را نوشته است .
این برای یک طلبه خیلی زحمتی ندارد که بتواند یکی دو تا زبان زنده کره را بعداز زبان عربی که زبان دینی اش و بهترین زبان است، و وسیع ترین زبان است و شیرین ترین و شیواترین زبان است، زبان منزل وحی است، بعدازاو, بخواهداینها را تحصیل کند برایش آسان است .
اما قسمت دوم فرمودید راجع به فلسفه غرب و فلسفه اسلامی,ازاین حقیقت آقا نباید بگذریم که از جنبه فلسفه مادی آن آقایان زحمت کشیدند و می کشند و تحقیقاتی دارند و لکن راجع به آن تحقیقات فلسفه الهی درباره معارف انسانی، معارف انسانی، مقامات انسانی و فلسفه روحانی، آن فلسفه الهی که ازاین طرف طرفداران منطق وحی واهل قرآن دارند, تفاوت بین این آقایان و آن آقایان، بقدری هست که چه عرض کنم خدمت شما, نه خیر,این عظمتی را که این آقایان دارند درالهیات، ما از غربیها چیزی بدین پایه نمی بینیم و سراغ نداریم . آنها خیلی مباهات کنند به حرف این آقایان برسند.
بدون هیچگونه تعصب مذهبی عرض می کنم و هیچ نحوه بخواهم اینجااعمال تعصب بکنم نخیر, آثارشان محفوظ است و بسیاری از نوشته های آن آقایان را, فرمایشان آن آقایان را, مطالب خیلی ارزشمند آن آقایان را می بینیم، که بعد دیدیم، دیگری آمده در مقابل نوشته که این حرف را شیخ در شفا داشت و شیخ الرئیس در چند سال قبل از شمااین حرف را زده و شما حرف او را به زبان دیگر ترجمه کردید و به خودتان اسناد دادید. خودشان با هم جنگ و دعوا دارنداز جنبه حکمت الهی، فلسفه الهی، مباحث عرفانی و مباحثی که مربوط به سیر وسلوک انسانی است و منطق وحی . خلاصه فلسفه حکمت متعالیه ای را که امامیه دارا هستند, اینها متفردند و هیچگاه آقایان، مطلقا از شرق و غرب، به پایه معارف این حضرات نیستند.
البته همانطور که عرض کردم درامور مادی در تجربیات، بله خیلی کوشش می کنند و خیلی زحمت می کشند. باز در همان امور هم می بینیم این بزرگان ضوابط مطالب وامهات و حقایق را آورده اند, که به پندارهای واهی، مااینها را کنار گذاشتیم . مثلا جلد دوم اسفار, که در جواهر و اعراض است، آقایان نمی خوانند, گر چه حالات که ما گفتیم، دوره اسفار, همه را گفتیم, نمی خوانند چرا نمی خوانید؟ که این در طبیعیات است و طبیعیات بله، نمی دانم حالا اینها نسخ شده و چطور شده، از این که به دهن آقایان انداخته اند. با اینکه مرحوم آخود صریحا می فرماید: من در طبیعیات در اسفار بحث نکرده ام، و همه، مباحث الهیات است و در کتاب جواهر واعراض اسفار, بحث حرکت جوهری یک قسمت از مباحث تکامل برزخی و مسائل دیگر باید در جواهر واعراض اسفار حل بشود و یک پندارهایی گرفتند و کتاب را کنار گذاشتند
یا مثلا شفارا نمی خوانند, بخصوص جلداول فلسفه اش را که در طبیعیات است نمی خوانند, که طبیعیات برداشته شد, نسخ شد. آن اصول امهات و حقایقی را که شیخ در شفا در همان طبیعیات شفا آورده، موضوعی که حضرت امام صادق سلام الله علیه، به مفضل درباره وحدت صنع صحبت فرمودند.
مرحوم شیخ به اقتدای ازامام صادق سلام الله علیه، دراوائل طبیعیات شفا, به همان نحو راجع به وحدت صنع و وحدت تدبیر, پیش آمد و چه حقایقی را پیاد کرده است که اگر ما بخواهیم فرمایشان امام را در توحید مفضل شرح کنیم، بسط بدهیم، مثال بیاوریم، باید بگوئیم که این است که شیخ در بیان گفتارامام آورده است .
نوع این حرفهایی که الان رایج هست،اینها در کتابهای ما ریشه دارد, مثلا حرکت و سکون زمین، خیلی ریشه دارد. پیش از حضرت عیسای مسیح سلام الله علیه، آن آقای هیپارک ( ابرخوس ) قائل بود به حرکت زمین، رصدخانه داشت .اسطرلابی درست کرده بود بر مبنای حرکت زمین . بعد مدتها براین مبنا بودند که زمین تحرک است، حرکت وضعی شبانه روزی، یکسر حرکت وضعی زمین، بعد بطلیموس آمده،ایشان را رد کرده بعداز بطلیموس، آقایانی آمدند گفتند حق باهیپارک ( ابرخوس )است تا دراسلام ابوسلیمان سجستانی، گفت حق باابرخوس است بعدابوریحان بیرونی که معاصرابوعلی سینا شیخ الرئیس بود,ایشان آمده جمع کرده بین حرفهای آقایان، که یا متحرک یا ساکن، مربوط به هیئت و رصدخانه ما نیست . ما در رصدخانه باید زمین را ساکن فرض کنیم و ببینیم ماه و آفتاب و ستارگان، گرد سرما دور می زنند و ما بتوانیم که روی زوایا و قوسها و جهات دیگر در فن ریاضی که در رصدخانه باید پیاده کنیم به ظاهرامر, این طور باید پیاده کنیم ولواینکه واقع زمین، متحرک به حرکت وضعی و انتقالی بوده باشد. واین حرف ریشه داراست . یا مثلا ستاره ها در حرکتند و چگونه در حرکتند؟ باید بحث بین طبیعی و هیوی رااز یکدیگر جدا کرد. همین فرمایشاتی که آقایان فعلا دارند,اینها را شیخ در شفا دارد, که افرادی بودند می گفتند ستاره ها دراین فضا مثل ماهی های در دریا هستند و جهات دیگر, یکی دو تا نیست . صریحا مرحوم حاجی سبزواری در شرح جوشن کبیر (شرح اسماءالحسنی ), می گویند: زمان مامون عباسی بود, که در زمان ایشان آمدند زمین را مساحت کردند. در سرزمین (سنجار) زمین را مساحت کردند روی ارتفاع فنی وارتفاع از ستاره جدی، ستاره قطبی، که محیط زمین چقدراست و مساحت زمین چقدراست . تکامل در فن هست، تکامل را کسی انکار ندارد.اما نه اینکه به یک خیالات واهی ما بیائیم تمام سرمایه علمی مان را, کتابها را و کتابخانه را و آن زحمتی را که پیشینیان ما در راه احیای نفوس بشر کشیده اند, و آن ذخائر علمی برای ما, با آن مشکلات زمان خودشان نوشته اند,اینها همه را گذاشته ایم به کنار, به یک خیالات واهی، اینطور نیست .البته ما دراین حرفهامان نمی خواهیم آقایان غربی را تنقیص کنیم :
بزرگش نخواننداهل خرد
که نام بزرگان به زشتی برد
درست است آنها زحمت می کشند و لکن دراصول امهات اصیل فلسفه انسانی،الحمدالله، غنی هستیم و به مراتب غنی تراز آنها هستیم .
فرمودید که در تطبیق بین این دو مثلا باید چگونه و چطور؟ نه خیر, حرف تطبیق نیست، باید آنها را به سوی خودمان بالا بیاوریم .این واقعیتی است بدون تعصب، و شواهدی در دست داریم . کتابهای آنها هست، کتابهای ما هم هست،اصول امهاتی که آنها پیاده کردند, عنوان کردند, نسبت به ذخایری که ما داریم، بنده عرض کنم که روی تبختر حرف نمی زنم، اینها خیلی نسبت به معارفمان، فرمایشات و کتابها و آثارشان دراصول فلسفه انسانی، خیلی مرتبه نازل قرار گرفته اند. والحمدالله،امامیه در آن فلسفه اصیل اسلامی، و عرفان اصیل قرآنی، و آن توحیداسلامی، و توحید قرآنی، به مراتب قوی ترازاین آقایان هستند. بطوریکه این حرف ماست و هر کس حرفی که دارد, حرفی را که عنوان کرده است، روی حرفش هم می ایستد و حرفش را هم به کرسی می نشاند. و کسی که حرف می زند, حرف دلیل می خواهد, حرف برهان می خواهد, حرف سند می خواهد. آثار طرفین هست و هیچوقت این نوشته هایشان را با حکمت متعالیه، بااسفار, نمی شود قیاس کرد, با فتوحات نمی شود قیاس کرد, با شرح قیصری بر فصوص الحکم نمی شود قیاس کرد.
خود آن آقایان اعتراف دارند خیلی هم در نوشته های خودشان . آنها همت بگمارند که به افکار عالیه بزرگان مکتب و منطق وحی برسند, برایشان افتخار بوده باشد.

 در زمینه لزوم آشنائی با قرآن و حدیث، توصیه های مکرری برای دانش پژوهان علوم دینی، داشته اید. دراین زمینه، برنامه ریزی که بایستی طلبه در زندگی تحصیلی انجام دهد, چیست ؟ و چه مراحلی را باید دنبال کند؟
تمام این رشته های علوم حوزه، عنوان طریقیت دارند. یعنی ما زبان عربی را که فرا می گیریم، نحو و صرف می خوانیم، و با خواندن فقه واصول و فلسفه و عرفان و کتابهای دیگر و فنون دیگر و حتی آن کسانی که توفیق یافتند در علوم اصیل غریبه اگر کسی از ما سئوال کند که اینها را برای چه می خوانید؟ ما درازای تمام این حرفها یک جمله حرف داریم :[الاعتلاءالی فهم الخطاب المحمدی] صلی الله علیه و آله و سلم و خطاب محمدی که از آن عارفان اسلامی، تعبیر می کنند به[ کشف تام محمدی]، صلی الله علیه و آله و سلم، قرآن فرقان است، تمام این علوم همه برای اعتلای به فهم خطاب محمددی است . و ما می خواهیم به منطق وحی آشنا بشویم، چون قرآن، صورت کتبیه انسان کامل است،این قرآنی که در دست داریم حکایت از صورت عینیه نظام هستی می کند که صورت عینیه نظام هستی، صورت عینیه انسان کامل است و خود قرآن مکتوب، صورت کتبیه انسان کامل است . و همانطور که به عرض رساندم، جوامع روائی ما مرتبه نازله قرآن هستند و به حکم محکم خود قرآن حکیم که :[ قل کل یعمل علی شاکلته] هر کسی مطابق آنچه را که دارد, آن قدر که هست،اثراو نمودار دارائی اوست . قرآن نمودار دارائی خاتم و نمودار دارائی حقیقت عالم حق سبحانه می باشد. یعنی همانطوری که خداوند غیر متناهی است، صمداست و غیرمتناهی است که[ لاجوف له]، کتابش هم صمداست[ لاجوف له] . و خاتم انبیاء, در نبوت صمداست[ لاجوف له]، یعنی دیگر جالی خالی ندارد که کسی بیاید نبوتش را پرکند.انبیای قبلی نبوت صمدانی نداشتند, کتاب ایشان کتاب صمدانی نبود که پر بوده باشد.
در نبوت، حضر ت خاتم انبیاء,[ صمد]است . دیگر جای خالی ندارد که کسی نبوتش را پر کند قرآن[ صمد]است و نبوت خاتم انبیاء,[ صمد]است و آن طور که حق[ سبحان] صمداست، قرآن هم[ صمد]است .[ قل کل یعمل علی شاکلته] و قرآن، نمودار دارائی گوینده اش است . لذا آن را نهایتی نیست . و مااین همه را می خوانیم تا به مطالب شامخه معارف انسانی یعنی کتاب و سنت، آگاه شویم .اگر عارفی، حکیمی، عالمی،اهل قلمی، فرمایشاتی دارد, حقیقتش این است که :
هر بوی که از مشک و قرنقل شنوی
از دولت آن زلف چوسنبل شنوی
!گر نغمه بلبل از پی گل شنوی
گفته بود,گر چه زبلبل شنوی
اگر دیگران حرفی - به نظام و نثر - دارند,ازاین منطق وحق منشعب شده است واگر طلبه بخواهد درسش، طوری باشد باشد که عوامل لفظی و معنوی را یاد بگیرد واز قرآن و روایات، بی خبر بوده باشد که عوامل لفظی و معنوی را یاد بگیرد واز قرآن و روایات، بی خبر بوده باشد, پس برای چه دارد درس می خواند؟ در راه تکامل خودش، به کجا می خواهد برسد؟ و هدف چیست ؟
مطلب دیگر,انس طلبه با، ادعیه است . ما در گفته ها و نوشته هایمان به عرض رساندیم که همانطوری که بحمدالله این رشته های علوم و فنون در حوزه های علمی است، چه خوبست که یک رشته و شعبه ای هم در فهمیدن زبان دعا, در فهمیدن زبان مناجات واذکار و شیرین زبانی های عاشقان و عارفان بالله بالله بوده باشد مثلا آن مناجات خمسه عشر حضرت امام سیدالساجدین علیه السلام، که جناب شیخ حر عاملی نقل کرده است - رضوان الله علیه - و خود صحیفه کامله، صحیفه مهدویه، خود نهج البلاغه و کتابهای دیگر ...
بنده فکر می کنم که اگر کلمات حضرت امام هفتم - سلام الله علیه - جمع آوری بشود (کع عمده اش در[ بلدالامین] جناب کفعمی است ), کمتراز صحیفه کامله سجادیه نیست .استدعا کردیم که آقایان محصلین در حوزه های علمی، وقتی به زبان عربی آشنا شدند, دوره هایی را گذراندند, یک مقدار بالا آمدند و بال و پری در آوردند, چه خوب است که به فهمیدن زبان ادعیه واوراد واذکار و مناجات وسائط فیض الهی، هم آشنایی پیدا کنند.
حالا بنده روی بینش خودم گفتم چه خوب است به این ترتیب باشد:
اولین کتاب، کتاب[ مفتاح الفلاح] شیخ بهائی باشد, و پیش استاد زبان فهم بخوانند. بعداز آن کتاب[ عده الداعی] ابن فهد باشد که بسیار کتاب عظیم الشان است چنانکه خودابن فهد هم مرحوم استاد[ علامه طباطبائی] می فرمود که جناب ابن فهمد و سیدبحرالعلوم و سید بن طاووس، از کملین اند. بعداز آن[ قوت القلوب] ابوطالب مکی باشد. بعداز آن [ اقبال] سید بن طاوس باشد و بعداز آن[ صحیفه سجادیه] . که آن اسرار و لطائفی که درادعیه، در مناجات و دراذکارائمه پیدا می شود, در روایات پیدا نمی شود و جهتش را هم به عرض رساندیم که در روایات نوعا مخاطبشان اکثری مردم هستند و در آنجا محکوم هستند به : [کلم الناس علی قدر عقولهم]، لذا به فراخور فهم مردم با آنها صحبت کردنداما درادعیه، دراذکار, دراوراد, نه خیر آنجا در خلوت خانه عشقشان، در آن شبهای تارشان، با محبوب و معشوق حقیقیشان، آنچه که در نهانخانه سرشان و ذاتشان داشتند, شیرین زبانی کردند و پیاده کردند. آن لطائفی که در کتب ادعیه استفاده می شود, در روایات نمی شود.
ما ذخائر داریم، ما کتاب داریم، در تمام فنون کتاب داریم، در تمام فنون روایات داریم و حیف است که ماازاین ذخائر وسائط فیض خودمان بی بهره بوده باشیم .
جناب سیدعلی خان مدنی - رضوان الله تعالی علیه ایشان، صحفیه سجادیه را به نام[ ریاض السالکین] شرح کرده اند. جناب شیخ بهائی بر صحیفه حواشی و تعلیقات دارند. مرحوم فیض هم همینطور. مرحوم سیدجزایری همینطور, و در زمان ما مرحوم استاد, آقای قمشه ای ترجمه کرد و جناب استاد, آقای شعرانی ترجمه کرد, با آن حواشی عجیب و سنگینی که بر صحیفه سجادیه دارد.
کتابهای بسیاری که ازائمه اطهار ما روایات عدیده و رسائل گوناگون،اینهمه فیض ها و برکات از آن وسائط فیض الهی به ما رسیده است . طلبه هدفش باید قرآن باشد و روایت باشد. بنده خودم یکی از توفیقاتی که بحمدالله تعالی در محضر شریف دو تن ازاساتیدم داشتم، در خدمت روایت بودم . یکی وافی بود که در محضراستاد بزرگوارم جناب آقای شعرانی بودم که ایشان در آن وقت وافی را تحشیه می فرمود. بنده در خدمت ایشان بودم مقداری من می خواندم وایشان گوش می کردند و گاهی ایشان می خوانند و من گوش می کردم و حواشی را هم که می فرمودند, می نوشتند. می فرمودند که آقا, آدم به عیب نوشته خودش پی نمی برد.اما دیگری که می خواند, یا می شنود, متوجه عبارات و نشیب و فراز آن می شود و مثلا یک مقداراگر حرفی پیش می آید, مفهوم می شود, مشخص می شود. ما از وافی در خدمت ایشان خیلی خیلی بهره بردیم برکتی ازاین جامع عظیم الشان روائی در محضر شریفشان بهره ما شده است و بعداز آن در محضر مبارک حضرت علامه طباطبائی - رضوان الله علیه - که بنده با جمعی از آقایان، آنجا در خدمت آقای شعرانی تنها بودم،امااینجا در محضر آقایان دیگر, دوستان دانشمند فاضل ما, آقایانی بودند که ما چندین کتاب بحار را در محضر شریف ایشان از بود تا ختم، خواندیم (بنده همه را در دفتر خاطراتم یادداشت کرده دارم، که مثلا معاد بحار را کی شروع کردیم و کی تمام، و توحید بحار را در محضر مبارکشان کی شروع کردیم، کی تمام شد
اصل قرآن و سنت است، و تمام این علوم و فنون، آن فلسفه که عقل و استدلال و برهان و منطق است، برای این است که آن خطبه های توحیدی حضرت وصی علیه السلام را آن خطبه های عرشی حضرت سیدالساجدین و زین العابدین، و دیگر فرموده های ائمه اطهار ما را و آیات قرآنی راادراک کنیم . اگر برهان واستدلال نبوده باشد,اگر علم عرفان نبوده باشد, عرفان نظری نباشد,اگر فلسفه الهی نباشد, چه کسی باید به این حرفها برسد؟ و چگونه می توانداینها را حل بکند؟اینها, تمام این علوم و فنون، برای این است که به آن مقام برسیم یعنی به منطق وحی آشنا بشویم . باز به عرض می رسانم که:[ لاعتلاءالی فهم الخطاب المحمدی] .
بالاخره عمده خود طلبه است . طلبه که عاشق باشد, تشنه باشد, خواهان باشد, مثل تشنه ای است که خداوند, آب را برای او آفریده است، همانطوریکه تشنه آب می خواهد, آب هم تشنه تشنه است که :
حکمت حق در قضا و در قدر
کرده ما را عاشقان یکدگر
آب می نالد که کو آن آبخوار
تشنه می نالد که کو آب گوار

در زمینه ادبیات فارسی و عربی - که در هر دو قسمت تبحر ویژه دارید, طلاب چه تکالیف و وظائفی را بر عهده دارند؟
درادبیات عرب، که رشته اختصاصی آقایان است و باید بقدری بخوانند که ادیب بشوند, زبان فهم بشوند واز آن طرف، در زبان فارسی حواشی کارهایشان را در مطالعات دستور زبان فارسی، قرار بدهند. طلبه ای که دستور زبان عربی یا دستور زبان فارسی را خوانده، به مطالعه کردن، نگاه کردن، متون کتب فارسی و عربی بپردازد. مثلا آن پیشترها,[ مقامات حریری] می خواندند و چه کار خوبی بود و بسیاری از کتابهای دیوان قدما را در عربی، می خواندند و چه کار خوبی بود. اینها, در فهمیدن کتابهای تفسیری، شرح روایات کمک می کند.الان شما [تبیان] جناب شیخ طوسی را ببینید,[تبیان] شیخ طوسی تفسیر قرآن است که[ مجمع البیان] خلاصه آن است .[ مجمع البیان] مرحوم طبرسی، خلاصه [تبیان] شیخ طوسی است . می بینید جناب شیخ طوسی، جناب طبرسی، در [مجمع البیان]، در[ تبیان]، وقتی می خواهند لغتی را معنی کنند, چقدر تمسک می جویند به اشعار عربی، آن اشعار زمان جاهلیت، که قرآن، شعرای زمان جاهلیت را هم زنده کرد. یعنی قرآن علم را زنده کرد و شعرای زمان جاهلیت،اگر قرآن نبود, آنها زنده نمی ماندندالان در[ مجمع]، در[ تبیان]، در کتابهای دیگر برای یک لغت می خواهند شاهد بیاورند, فلان گوینده، فلان سراینده، در دیوانش چنین گفته, آنها را هم احیاء کرده است .
البته طلبه به متون کتابهای اخلاقی، مثل[ مرزبان نامه]، مثل[ کلیله و دمنه] و[ گلستان] و[ بوستان] سعدی، کتابهای سنائی غزنوی و نظامی گنجوی و دیگر بزرگانی که زبان ادبی شان، مثل کتاب حماسی فردوسی، که اینها گفته هایشان برای نویسندگان دستور زبان فارسی، بعنوان شاهداز آنها نقل می کنند. بااینها حشر داشته باشد, که در نوشتنش، در گفتنش، بداند که فارسی یک قاعده ای دارد و عربی یک قاعده ای دارد و در گفتارش، در قملش، یک وقت ناروا نیاورد. مثلا برای من پیش آمد که آقایی[ صلی الله علیه و آله طاهرین] را ترجمه کرد:[صلوات براو و بر آل پاکانش[ .[ طاهرین] جمع طاهراست اما در فارسی، صفت و موصوف لازم نیست که با هم در چهار چیزاز ده چیز مطابقت کند, که اگر موصوف جمع باشد, صفت هم جمع بوده باشد. مثلا ما بگوئیم که مردان دانشمندانی آمدنداین درست نیست . در فارسی موصوف که جمع است، صفت را مفرد می آورند: مردان دانشمندی آمدند, دیگر نمی گویند مردان دانشمندان .اما چرا, در عربی، وقتی که موصوف جمع بوده باشد, صفت هم جمع است وازاین گونه شواهد. این طلبه باید برای زبانش (چه فارسی، چه عربی ) به متون عربی اصیل، متون فرارسی اصیل مراجعه داشته باشد, طلبه بخواهد درس بخواند, بخواهد که قلمش را,زبانش را تعدیل کند, تعلیم بدهد, بدرستی حرف بزند, برایش آسان است . عمده همان حرفی است که عرض کردم که وقتش را مغتنم بشمارد و بداند که در راه کمال خودش، دراین مسافت عمرش، بااین عمر کم کذائی که از[ الف] تا[ باء],این مسافت، حصه اوست . دراین حصه زمانش، باید خودش را به جایی برساند.اگر حواسش جمع بوده باشد, هم رشته فنون و علوم را خوب تحصیل می کند و هم دستور زبان فارسی و عربی اش خوب می شود و هم به نعمت حسن خط متنعم می شود و هم می تواند یکی دوتا زبان فرا بگیرد. عمده این است که حواسش جمع بوده باشد. به عزم واحد و هم واحد, محصل باشد و دنبال تحصیل کمالش، بایدیک دال داشته باشد با چندین هوس و چندین خواسته، مشکل است که کارش به جایی برسد. عزم واحد و هم واحد داشته باشد, به این حرفها آشنائی پیدا می کند و باید هم آشنائی پیدا به کند. بنده این[ کلیله دمنه] را که حالا تجدید چاپ شده است، بیست و پنج - شش سال پیش در تهران تصحیح کردم و آن دو باب[ کلیله و دمنه] را - که نصرالله منشی ترجمه نکرده است - به همان سبک[ کلیله و دمنه]، ترجمه کردم، و بر آن افزوده ام و حواشی و ماخذاشعار عربی و فارسی همه را یافتم که چوه خیلی به دیوان شعراء عشق و علاقه داشتم واین عشق و علاقه درست است که درابتدا داشتم، اما در محضر مبارک جناب آقای شعرانی، مشتعل شده و برافروخته شد. چون خودشان خیلی عجیب به دواوین شعرا - عربی و فارسی - آگاهی داشتند. بخصوص که در درس و تصحیح[ مجمع البیان] در محضرایشان افتادیم به دیوان شعراا عرب و مقداری دیوان فراهم کردیم و با آنها حشر داشتیم که در محضر شریف ایشان،این ایده و خواسته مان، خیلی به تکامل و رونق دست یافت، بطوریکه من تمام اشعار وامثال فارسی و عربی[ کلیه و دمنه] را یافتم و در پاروقی اش نوشتم . نمی دانم یک دو ه بیت از عربی را پیدا نکردم که می گشتم گوینده اش را بیابم یکی از آقایان که الان در قید حیات هستند تهران، و خودش هم نوسنده است و کتابخانه ای هم در دستش بود و آدم بزرگواری است و من دو سال به آن کتابخانه هم می رفتم وایشان از کار من آگاه بودند, گفت کار کلیله به کجا رسید؟ گفتم فقط دو سه بیت مانده که نتوانستم پیدا کنم از کیست .ایشان به من فرموده آقا بگذاراین دو سه بیت باشد,این را دیگران پیدا کنند, که تا بدانند که شما در تصحیح این کتاب و ترجمه آن دو باب چه زحمت کشیده اید. واین دو باب را که من ترجمه کردم اولین بار آوردم خدمت حضرت آقای استادم شعرانی که نگاهی بفرمایند وایشان این دو باب را پیش من بلند بلند می خواندند و من خودم گوش می کردم و خودش هم بلند بلند و چقدر مواظب بود و بعضی از مطایبات داشتند و چقدر تمجید کرد و فرمایشاتی که دراین باره داشتند, بخصوص وقتی که من جلدین کافی، [ اصول کافی] رااعراب گذاری کردم،این پیرمرد چقدر وجد کرده و چقدر خوشحال شده و حتی در آن نوشته - مرقومه ای که برای من ارسال کرده بودند - عمل مرا راجع به اعراب جلدین اصول کافی به قلم آورده، و چقدر خرسند, که مثلا یک شاگردش، قلم فارسی اش آن که دو باب[ کلیله و دمنه] را ترجمه می کند و پاورقی اش آنطور و زحمتش آنطور و[ اصول کافی] رااعراب گذاری می کند, مثلا به این صورت،این عربی اش و آن فارسی اش . - هر چند عنوان واظهاراین عرایض برایم غلط است . .
وقتی در خدمت آقای حاج حسن آقای مصطفوی بودم، (خدا حفظش کند, در تهران نزدیکیهای بازار نوروزخان بازار بوذر جمهری آن روز)ایشان کتابفروشی داشتند. بنده وارد شدم خیلی هم با ما محبت داشتند و من ممنون ایشان هستم که بسیاری از کتابهایمان راازایشان خریدیم به اقساط. ما با ما راه می آمد که ما آن کتابها راالان داریم امااز برکت وجودی ایشان است که به اقساط. با ما راه آمدند. ما با پول طلبگی خودمان، پنج تومان، ده تومان، توانستیم به ایشان بدهیم . مثلا یکی از کتابهایی که ازایشان خریدیم والان نوشته ام درابتدای آن کتاب هست، آنروز شرح تذکره بیرجندی] - تذکره هیئت نسخه خوبی - برای ایشان آمده بود. گفتنداین نسخه برایم آمده و نسخه بکار شما می آید, که شرح تذکره در هیئت خیلی اهمیت دارد. متن آن از خواجه طوسی است و شرح آن از فاضل بیرجندی . فرموداین نسخه بکار شما می آید. صد و پنجاه تومان از ما پول گرفتند, پنج تومان هم من می خواهم . گفتم : حاج آقا من نمی توانم . گفت ببرید,اقساط می دهید.این کتاب حیف است که دست شما نباشد. تااین اندازه محبت داشتند که من الان نوشته ام در ابتدای آن کتاب مربوط به تاریخ اقساط تقدیم پول، به ایشان موجود است . سیزده ماه طول کشیده، تا من این صد و پنجاه تومان را به ایشان بدهم .
غرض این که وقتی در مغازه ایشان بودم، آقایی ازاساتید دانشگاه در آنجا نشسته بود, من که وارد شدم، حاج آقا مصطفوی به آن آقا رو کرد و گفت : آقا! آقای حسن زاده ایشان هستند. بعد آن آقا تواضع کرد و احوالپرسی کرد و گفت : من[ کلیله و دمنه] شما را دیدم خیلی زحمت کشیدید. خیلی فرمایشات فرمود بعد به من گفت : (حرف آن آقا) داعی نداشته باشید که شما را بشناسند که[ کلیله و دمنه] را یک طلبه، یک آخوند, تصحیح کرد. گفتم آقا من که داعی ندارم من که نمی خواهم یک شیپور در دست بگیرم بگویم آن کسی که[ کلیله و دمنه] را تصحیح کرده، بنده ام .اما سرکار عالی چگونه این فرمایش را می فرمایید. گفتند برای اینکه در سطح دانشگاه بطوری تبلیغات سوء کرده اند که دانشجو, باورش نمی شود که یک آخوند, یک طلبه دست به قلم کند, به فارسی چیزی بنویسد!
البته، طلبه فارسی بخواند, طلبه عربی بخواند طلبه اهل کار بوده باشد.از حق نگذریم، شما می بینیداین آثار قلمی فارسی نویسندگان علمای ما, همه برای دیگران و سند و شاهدند. کتابهایی را که بزرگان ما نوشته اند, مثلااین[ اوصاف الاشراف] خواجه را می بینید.این[ اخلاق ناصری] خواجه را می بینید. آن رساله باباافضل کاشی را که رساله ارسطو را در نفس،ایشان ترجمه کرده اند و چه بسیار, یکی دو تا ده تا صدتا هزارتا نیست . که اینها دانشمندان و علمای ما بودند. به نظم و نثر, فارسی شیوا و رسا کتابها نوشته انداینها آخوند بودنداین نظامی، آخوند بود, سنائی، آخوند بود, حافظ, آشیخ محمد بود, و همینطور سعدی، شیخ سعدی بود.اینها ملا بودند در رشته های گوناگون، در همه فنون اسلامی زحمت کشیده بودند, منتهی ذوق شعری شان خیلی ظریف بود. طعبشان خیلی بلند بود, به شعر و شاعری شناخته شدند, - خدا رحتمشان کند اینها کسانی که الان تمام کتابخانه های کره،ارزش کتابخانه هایشان را, باید بگویم که علمای اسلام فراهم کرده اند. نسخه ای که دارند, در طریف کاری شان، و صنعت قلمی شان، جهات دیگرشان، نظم شان، نثرشان، کارهای هنری شان، همه از آخوندهای اسلام است، همه از روحانیت اسلام است . تمام کتابهای ارزنده کرده و موزه هایی که در کره هست، اینها همه از آثار قلمی،از هنردستی روحانیون ما در همه ابعاد باشد, این را نمی شودانکار کرد.
طلبه به دنبال درس باشد, به دنبال کمال باشد و وقت خودش را, عمر خودش را مغتنم بشمارد,البته حائز همه کمالات می شود و بخوبی، بنحو اتم می توانداینها را تحصیل کند و بدست آورد.

 در زمینه مسائل اخلاقی و معاشرتی که طلاب و روحانیون، به عنوان مقتدای مردم، ملزمند که دراجرای آن بکوشند, رهنمودهای حضرتعالی حضرتعالی، مسلما مفید خواهد بود. بخصوص اگر موارد, جزئی تر بشود که شیوه و راه حرکت را, نشان بدهد.
ما در عالم، کاری مهمتراز خودسازی نداریم، و تمام این درس و بحث، برای آن است که خودمان را درست بسازیم . در حکمت متعالی مبرهن است که علم و عمل،انسان سازند وانسان ابدی است، برای ما [ الی] و[ حتی] و[ متی] راه ندارد و برای طیران به قله معارف و سعادت، دو بال لازم داریم . کتب اخلاقی، بزرگان ما زیاد نوشته اند. مانند[ احیاءاحیاء] مرحوم فیض و[ جامع السعاده] مرحوم نراقی، و ... این کتابهای اخلاقی بطون آیات و روایات اند که برای انسان سازی اند. و تمام درسهایی که خوانده می شود, حوزه هایی که تشکیل می شود, بحث و تحقیقی که می شود, همه برای این است که نسان بتواند نهال وجود خودش رااز قوه به فعلیت برساند,از نقص به کال بکشاند وانسان سعادتمند بشود. حالا سعادت را مراتبی است، آنطوری که بزرگان فلاسفه الهی ما نوشتند, مثلا فارابی نوشت، شیخ الرئیس نوشت، مرحوم آخوند ملاصدرا نوشت - رحمه الله علیهم - آن است که انسان، بقدری اعتلای قوت نفسانی پیدا بکند که بتواند کار عقول را, مفارقات را,انجام بدهد, بدون اعمال آلات وادوات مادی،این دیگر خیلی مقام بالا هست که انبیااین طوریند, سفرای الهی اینطوریند, که می بینیم به همان قوت روحانی شان، تصرف در ماده کائنات می کنند بدون اعمال ابزار و آلات مادی که حضرت موسی کلیم، رود نیل را وقتی شکافته، فرعونیان را غرق کرده، دیگر سد که نیست با بیل و کلنگ،این به همان تصرف روحانی اش به اذن الله توانست که شق البحر کند, و یا به زمین که امر داد قارون را بگیرد.اینچنان نبود که با بیل و کلنگ برای او گور بکند, با همان قوه روحانی اش و نفسانی اش، شق الارض کرده، زمین را شکافته، و هکذا.این دیگر آن کمال سعادت برای انسان است، که بتواند تصرف در ماده کائنات کند بدون اینکه اعمال ابزار و آلات جسمانی کند وانسان باید به چنین قوه روحانی و معنوی برسد و براه بیفتد, به اندازه توان خودش، قابلیت خودش که[ لیس للانسان الا ماسعی], به آن اندازه که سعی کرده به همان حد نائل می شود که برسد. در این باره که راجع به سعادت انسان عرض کردم که انسان سعید, آن کسی است که تصرف در ماده کائنات بدون اعمال ابزار و آلات مادی کند, روایتی از حضرت وصی - سلام الله علیه - به عرضتان برسانم که این متن همه این حرفها درباره بیان سعادت انسان است. متن همه این حرفها, فرمایش حضرت وصی علیه السلام است (واینه بنده، جناب امیرالمومنین را به لقب وصی نام می برم، جهتش این است که به شهامت ماخذ روایی صحیح و شعرای زمان صدراسلام و کتابهای اصیل اسلامی ما, حضرت امیرالمومنین در صدر اسلام، به [وصی] شناخته شده بود. من شواهد دراین باره فراوان دارم، در جائی از شرح نهج البلاغه، بعنوان هدایت وارشاد, بسیاری از ماخذ را, که از همان صدراسلام، کسانی او را به وصی وصف کرده اند, و دراشعار و غیر اشعار نام برده اند, جمع آوری کرده ام .ایشان به وصی شناخته شده بود, جز اینکه همان طور که حرف حق به زبان فخر رازی در تفسیرش [مفاتیح]، تفسیر کبیرش، جاری شده، بنی امیه دست به دست هم دادند که آثار امیر المومنین را محو کنند و اینها یکی از کارهایشان این بود که بالاخره، این اشتهار, واین لقب را برداشتند, والاایشان معروف بود به وصی - صلوات الله علیه .
غرض این که جناب وصی درباره قلع (کندن ) باب خیبر, فرمایششان این است این روایت را, هم جناب شیخ اجل صدوق، در[ امالی] اش یعنی مجالسش نقل کرده و هم جناب عمادادلین طبری، که ازاعلام قرن ششم هجری است و از شاگردان بنام جناب شیخ طوسی است، در کتاب شریف[ بشاره المصطفی، لشیعه المرتضی] چاپ نجف، صفحه 235, با سلسله سند معنعن، روایت را نقل کرده که علی[ع] فرمود[ :والله ما قلعت باب خیبر و قذفت به اربعین ذارعا تحس به اعضای بقوه جسدیه و لاحرکه غذائیه و لکن ایدت بقوه ملکوتیه و نفس بنور ربها مستضیئه] قسم یاد می کنند که من درب ا زقلعه خیبر بر نکندم واو را به چهل ذارع ( به چهل ارشک ) بدور نیفکندم مگراینکه به قوه ملکوتی و به نفسی که به نرو ربش مستضیی بوده است، بوقوع پیوست (نه به قوه جسدی و حرکت غذائی ) آنوقت عمده غرضم و عرضم دراین حدیث،این است که فرمود[ لم تحس به اعضائی]، من دست دراز نکردم، درب را نگرفتم، به همان قوه ملکوتی، به آن قوه ای که موسی کلیم دریا را شکافته، به آن قوه ای که زمین را شکافته، به آن قوه ای که دیگرانبیا سفرای الهی به اذن الله تصرف در ماده کائنات می کنند.این هست سعادت انسان، نهایت مرحله سعادت انسان،این است که به علم و عمل براثر حضور و مراقبت و در مسیر سلوک الی الله بدین سعادت نائل شود که در عداد مفارقات قرار بگیرد که فعل اواحتیاج به اعضا و جوارح مادی نداشته باشد که صریحا دراین حدیث شریف آقا فرمود[ قذفت به اربعین ذارعا لم تحس به اعضائی]، دستم به او نرسیده .این نهایت سعادت است . و ما در علم و عمل مان می کوشیم که به مقامات مفارقات نوری برسیم . به جایی برسیم که انسان کامل بشویم . یعنی انسان کامل را سرمشق خودمان قرار بدهیم . هراندازه که با آن میزان قسط, با آن معیار عدل که انسان کامل است نزدیکتر شدیم، به همان اندازه انسان تریم، به همان اندازه ارزش ما بیشتراست، به همان اندازه بهشت ما بهشت فراتر و بالاتر و عالی تراز بهشت دیگران است چون درجات به اندازه درجات آیات قرآن به تعبیر حضرت وصی علیه السلام، متفاوت است . مراتب دارد. آقا به فرزندش، این حنیفه فرمود که مراتب درجات بهشت به عدد آیات قرآن است .
این مرحله نهائی آن،انسان کامل است که به چنین قوه ای برسد که [لم تحس به اعضائی] . و به قوه ملوکتی، به آن نفسی که به تفبیر آقا [ولکن ایدت بقوه ملکوتیه و نفس بنور ربها مستضیئه] به نور پروردگارش مستضیی بشود, فروزان بشود, درخشان بشود. چنین نفسی پیدا کند که تصرف در ماده کائنات کند, به سعادتش نائل بشود. تمام این حرفها, درس، بحث، تلاوت قرآن، نماز شب، تمازهای یومیه، دیگر, صوم و صلاه، هر چه که هست، مطلقا همه برای پرورش نفس ناطقه است که علم و عمل انسان سازند وانسان شب و روز دارد خودش را می سازد و ما کاری مهم تراز خودسازی نداریم واین هدف انسان بیداراست،انسانی که در منزل یقظه قرار گرفته است، که اولین مرحله را فرموده اند یقظه است، بیداری است، یعنی تاانسان در خواب است که نمی داند کیست و نمی گوید من کیستم ؟ وقتی بیدار شده، دردش گل کرده، به دردش که رسیده، به درمانش هم می رسد. می گوید من کیستم ؟ و به دنبال استاد می رود, به دنبال مربی می رود, به دنبال کمال می رود, دیگراز تو حرکت،از خدا برکت . و ما کاری همانطور که در طلیعه عرضم تقدیم داشتم، مهمترازاین خودسازی نداریم و لذا کسانی که به این حقیقت رسیده اند, می بینیم که چقدر حرفهایشان حساب شده است، چانه شان را عقل می گرداند. در خوراکشان، در حضورشان، در مراقباتشان، در محاسباتشان، در برخورد به خلق شان که:
خلق را چون آب دان صاف و زلال
اندر آن تابان صفات ذوالجلال
بلکه با حیوانها همه حساب شده است .اینها شاگرد مکتبی هستند که استادشان حضرت وصی علیه السلام، در آن، خطبه[ حدیده] محماه نهج البلاغه می فرمود که سوگند به خدا,اگر هفت اقلیم را به علی بدهند که پوست جوی رااز دهن موری بدر آوردم، چنین کاری نخواهم کرد. با خلق خدا مهربان است، دلسوزاست، خواهان سعادت مردم است . شما در مواقع حساس تاریخ، سیره انسانهای کامل را ببینیدََ مثلااز جناب وصی علیه السلام، نصر بن مزاحم منقری کوفی، در کتاب [ صفین] نقل می کند, کتاب صفین نصر بن مزاحم خیلی ارزشمنداست .اولین کتاب صفینی است که در صدراسلام نوشته شده، بطوریکه ابن ابی الحدید, در [شرح نهج البلاغه] می گوید: بعداز نصر بن مزاحم، هر کسی که کتاب درصفین نوشت، عیال [صفین] ایشان است. وقتی در جنگ صفین، معاویه آمده، آب را به روی امام و لشکریانش بستند, شریعه را بستند, که اصحاب حضرت امیرالمومنین رااز تشنگی از پا در آورند. فریاداصحاب امام بلند شده که حیوانات ما تشنه اند, خودمان تشنه ایم . فرمود که چرا آب نمی دهید به اینها؟, عرض کردند که شریعه را بر روی ما بستند. آقا فرمود که بروید شریعه را بگشایید. آنها رفتند و نبردی کردند خیلی سنگین شکست دادند و آب را فتح کردند و حیوانات را آب دادند و آب آوردند و شریعه را گرفتند. حضرت دید خیلی از سربازانشان نیامدند,از آنها خبر گرفت، عرض کردند که اینها را آنجا موکل شریعه قرار دادیم که همانطور که معاویه و سربازانش آب را بروی ما بستند, حالا که ما آب را فتح کردیم، ما هم تلافی کنیم و شریعه را برویشان ببندیم . آقا فرمود: برگردید به آنها بگویید هر چه زودتر سربازان ما شریعه را به حال خود بگذارند که[ الناس فیها شرح واحد]. معاویه بد کرده ما بد نکنیم، حق نداریم که آب را بروی مردم ببندیم .این سیره یک انسان کامل است که با دشمن اینطور رفتار می کند.
باز در همان کتاب[ صفین]، نصر بن مزاحم، می گوید که جناب امیرالمومنین که داشت صف آرایی می کرد, دید یکی از سربازانش دشنام می دهد, بدگویی می کند. به ایشان فرمود, به کی فحش می دهی, بد می گوئی ؟ گفت به معاویه به سربازانش ایشان . فرمود: چرا فحش می دهی به اینها؟ عرض کرد مگر آقااینها به باطل نیستند؟ فرمود: مگر فحش دادن حق است ؟! بلی اگراینها باطلند, فحش دادن هم باطل است . به فحش دادن که نمی شود مردم را به راه آورد. حق ندارید که فحاشی کنید, بدگوئی کنید. در تمام شئون زندگی مااگر بخواهیم سیره و برنامه و دستورالعملی که بدست بیاوریم، به آن دستورالعمل، خودمان را تربیت کنیم تا به کمال انسانی خودمان برسیم، جز قرآن و جز منطق عترت در روی زمین و در زیراین آسمان کبود, ما دستوری نداریم، منطقی نداریم واینهاانسان سازند. ما باید به این برنامه بوده باشیم و آنها را سرمشق خودمان قرار بدهیم تا به کمال انسانی، تا به سعادت ما, تا به آن جنت ذات، [وادخلی جنتی] که نهایت مرتبه بهشت است و درباره آن، حضرت امام صادق فرمود: آن جنتی است که باغ و آب واین حرفها ندارد, اینها نیست .[جنت قرب] است.[جنت لقاء] است .[ جنت ذات] است . تا به آن جنت،انسان برسد, بایداین وسائط فیض الهی را, این امام را, پیشوا را,این ائمه را, سرمشق خود قرار بدهد و به طرف آنها در تمام شئون زندگی اش، قدم بر دارد, تا به سعادتش نائل بشود.
تمام تشکیل حوزه و درس و بحث، برای این است که انسان خودش را درست بسازد. و با دو بال علم و عمل، بتواند که طیران به سوی معارفش و سعادتش بنماید و دیگران را دریابد و مدینه فاضله تشکیل دهد. مطلقا, تمام شئونش را, چه با خلق خدا, بیگانه، آشنا, که باصطلاح در تربیت منزل بوده باشد, چه بیرون، بااشخاص، مربوط به مدینه فاضله است که اینها, تمام این شئون،از جنبه مباحث اخلاقی، همه در کتابهای علمی و اساسی بحث شده، موید به روایات و آیات،راه را برای ما فرمودند منتهی خداوند توفیق عمل به همه ما مرحمت بفرماید.

 می بخشید حاج آقا خیلی مزاحم شدیم .
لطف فرموده اید, بنده از شما تشکر می کنم و تقدیر می نمایم . دعاگوی شما آقایان هستم . خداوندان شاءالله بیش ازاین شما را موفق و موید بدارد. شما که در راه دلسوزی اجتماع هستید و می خواهید که حرف پیدا کنید که محصیلین را به شوق بیاورد. به سوی کمالشان بکشانند. شما که واسطه خیرید.ان شاءالله بیش ازاین موید و موفق باشید. خداوند شما را عاقبت به خیر بفرماید. سر شما را به انوار ولایت نورانی بفرماید.ان شاءالله دعای من در حق شما مستجاب باشد. خود من هم دراین دعا یا شما شریک بوده باشیم .ان شاءالله .
 
Share/Save/Bookmark
کلمات کليدی: زندگی نامه - بیوگرافی - مصاحبه - علامه حسن حسن زاده آملی
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *