بودا: ذهني‌ كه‌ انباشته‌ از انديشه‌هاي‌ آزمندي‌، خشم‌، و شيفتگي‌ است‌ اعتماد را نشايد. چنين‌ ذهني‌ را نبايد به‌ حال‌ خود رها ساخت‌؛ آن‌ را بايد سخت‌ مهار كرد. نه‌ مادر، نه‌ پدر و نه‌ هيچ‌ يك‌ از نزديكان‌ نمي‌توانند به‌ اندازه‌ يك‌ ذهن‌ تربيت‌ شده‌ در حق‌ ما نيكي‌ كنند *** .  
بودا: شما بايد، خود بكوشيد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.  ***
رنه دکارت: به جای تسلط بر جهان، باید بر خویشتن مسلط شد. ***
عبدالكريم‌ سروش‌:انقلاب‌ اسلامي‌ در كشورما، انقلاب‌ بسيار پرشوري‌ بود، پرهيجان‌ بود، پر از عشق‌ بود، اما فقر تئوريك‌ داشت‌، و اين‌ فقر تئوريك‌ يعني‌ كمبود همان‌ سهمي‌ كه‌ عقل‌، بايد نسبت‌ به‌ آن‌ اداء كند و همچنان‌، اين‌ فقر، باقي‌ مانده‌ است‌. ***
ویتگنشتاین: ما زندانیانِ قدرتِ وهم گونه ی زبان هستیم... ***
علی شريعتی: توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد. ***
نیچه: این انتهای کفر نیست، آغاز تفکر است، ما خدارا آفریدیم؟ یا خدارا مارا ...؟! ***
اقبال‌ لاهوري‌: اصل‌ معني‌ را ندانم‌ از كجاست‌/ صورتش‌ پيدا و با ما آشناست‌/ راز معني‌، مرشد رومي‌ گشود/ فكر من‌ بر آستانش‌ درسجود  ***
بودا: آن‌ كسي‌ كه‌ دور از من‌ مي‌زيد اما در طريق‌ راستی گام‌ مي‌زند هميشه‌ به‌ من‌ نزديك‌ است‌ ***
عبدالكريم‌ سروش‌: شريعتي‌، پروژه‌ بازرگان‌ را به‌ اوج‌ رساند و نه‌ فقط‌ يك‌ دنياي‌ آباد، بلكه‌ يك‌ انقلاب‌ دنيوي‌ را از دل‌ دين‌ بيرون‌ آورد. ***
آگوستين‌ قديس‌: انسانها بايد تواضع‌ پيشه‌ كنند و محدوديتهای جدی خود را درباره‌ اينكه‌ به‌ چه‌ چيزهايی مي‌توانند معرفت‌ يقينی بيابند، بدانند. ***
دكارت: هر چيزي‌ را كه‌ من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز به‌ تصور آورم‌، صحيح‌ خواهد بود  *** .  
هراكليت‌:  شما هرگز نمي‌توانيد در يك‌ رودخانه‌، دوبار شنا كنيد. امّا  كراتيلوس‌  در برابر او مي‌گفت‌:اما شما قادر نيستيد حتي‌ براي‌ يك‌ بار هم‌ در رودخانه‌ شنا كنيد؛ زيرا هم‌ همان‌ رودخانه‌ و هم‌ شما چنان‌ تغييرپذير هستيد كه‌ لغات‌ «همان‌» و «شما» داراي‌ معناي‌ واقعي‌ نيستند. ***  
عبدالکریم سروش: در جامعه‌ ما كساني‌ كه‌ دم‌ از ضديت‌ با غرب‌ مي‌زنند، خودشان‌ از مرعوب‌ترين‌ افراد در برابر غرب‌اند. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ را يك‌ هيولاي‌ پرهيبتي‌ مي‌انگارند كه‌ به‌ هيچ‌رو با هيچ‌ نيرو، با آن‌ مواجهه‌ نمي‌توان‌ كرد. ***
ويتگنشتاين‌: فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌. ***
دكارت‌: ما قادر هستيم‌ مدعي‌ شويم‌ كه‌ جسم‌ وجود ندارد و همچنين‌ ادعا كنيم‌ كه‌ جهاني‌ نيز وجود ندارد... اما هرگز نمي‌توانيم‌ ادعا كنيم‌ كه‌ من‌ وجود ندارم‌. زيرا من‌ مي‌توانم‌ در حقيقت‌ ساير اشياء، شك‌ كنم‌. ***  
ملاصدرا: من‌ در اين‌ زمان‌ در ميان‌ جماعتي‌ گرفتار شده‌ام‌ كه‌ هرگونه‌ تأمل‌ در متون‌ و ژرف‌ انديشي‌ را نوعي‌ بدعت‌ در دين‌ مي‌شناسند. تو گويي‌ آنها حنبليهاي‌ كتب‌ حديث‌ هستند كه‌ حق‌ با خلق‌ و قديم‌ با حادث‌ بر آنها مشتبه‌ شده‌ است‌. ***
۱
سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۵

2- امام‌ محمد غزالي‌

2- امام‌ محمد غزالي‌
زاد و زندگي‌
2-1- يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ فيلسوفان‌ ايران‌ كه‌ در ضديت‌ با فلسفه‌ مشاء قلم‌ زد و نگرشهاي‌ تازه‌اي‌ را مطرح‌ ساخت‌، غزالي‌ است‌. زندگي‌ و آراي‌ او را به‌ روايت‌ دكتر علي‌اصغر حلبي‌ مرور مي‌كنيم‌.
غزالي‌ در سال‌ 450 هجري‌ در طوس‌ از مادر زاده‌ و در جمادي‌ الاخري‌ سال‌ 505 هجري‌ در همان‌ شهر وفات‌ يافته‌ است‌. اين‌ دوران‌ به‌ طوري‌ كه‌ مي‌دانيد هم‌زمان‌ با حكومت‌ سلجوقيان‌ در ايران‌ است‌. روزگار سلجوقيان‌ - كه‌ از 429 هجري‌ تا 552 هجري‌ در ايران‌ فرمانروايي‌ كرده‌اند - يكي‌ از درخشان‌ترين‌ و تابناك‌ترين‌ دوره‌هاي‌ تاريخ‌ كشور ايران‌ است‌ و بسياري‌ از علمان‌ و دانشمندان‌ و شاعران‌ بزرگ‌ ما در اين‌ دوره‌ به‌ ظهور رسيدند.
با به‌ روي‌ كار آمدن‌ سلجوقيان‌ بود كه‌ ايرانيان‌ به‌ نحو بارزي‌ توانستند خود را از زير بار تسلط‌ تازيان‌ به‌ دور بدارند و ديگر فرمانهاي‌ خليفه‌ را گردن‌ نگذارند. توضيح‌ اين‌ مطلب‌ آن‌ است‌ كه‌ تا ظهور سلجوقيان‌ با اينكه‌ پادشاهان‌ مقتدري‌ از قبيل‌ سلاطين‌ ساماني‌ و آل‌بويه‌ و حتي‌ سلطان‌ محمود در ايران‌ حكومت‌ مستقل‌ مي‌كردند و اقتداري‌ به‌ تمام‌ داشتند و از حوزه‌ خلافت‌ مجزا شدند وليكن‌ كشور ما به‌ چند قسمت‌ منقسم‌ شد و در حقيقت‌ يك‌ نوع‌ حكومت‌ ملوك‌ الطوايفي‌ بر آن‌ حاكم‌ بود و مثلاً سلطان‌ محمود با آن‌ همه‌ شوكت‌ و جلال‌ پادشاهي‌ به‌ سبب‌ لشكركشي‌ به‌ هندوستان‌ و نزاع‌ با تركان‌ ماوراءالنهر و خوارزميان‌ مجال‌ آن‌را نيافت‌ كه‌ فتوحات‌ خود را در تمام‌ ايران‌ بسط‌ دهد و حكومت‌ واحدي‌ تشكيل‌ دهد. 

سلجوقيان‌ در اندك‌ زماني‌ تمام‌ ملوك‌الطوايف‌ را از ميان‌ برداشته‌ بنيادشان‌ را برانداختند و در تمام‌ ايران‌ رايت‌ سلطنت‌ برفراشتند و حتي‌ ممالك‌ مجاور آسيايي‌ را تسخير كردند و از آن‌ همه‌ يك‌ كشور پهناور، به‌ وجود آوردند كه‌ مركز آن‌ ايران‌ بود، به‌ طوري‌ كه‌ در تواريخ‌ مسطور است‌ اين‌ روش‌ در زمان‌ حكومت‌ آلپ‌ ارسلان‌ و به‌ ويژه‌ پسرش‌ ملك‌شاه‌ سلجوقي‌ (حكومت‌ 485-465 ه‌.) - كه‌ بي‌شك‌ بزرگ‌ترين‌ و مقتدرترين‌ پادشاهان‌ سلجوقي‌ است‌ - به‌ منتهي‌ درجه‌ خود رسيد، چه‌ از حد چين‌ تا مديترانه‌ و از شمال‌ درياچه‌ خوارزم‌ و دشت‌ قبچاق‌ تا ماوراء يمن‌ به‌ نام‌ او خطبه‌ مي‌خواندند و امپراطور روم‌ شرقي‌ و امراي‌ علوي‌ گرجستان‌ و ابخاز به‌ او خراج‌ و جزيه‌ مي‌دادند و اصفهان‌ در عهد او و خواجه‌ نظام‌الملك‌، از مهم‌ترين‌ بلاد دنيا و يكي‌ از آبادترين‌ آنها بود و اين‌ پادشاه‌ و وزير و عاملان‌ و بزرگان‌ ديگر سلجوقي‌ در آن‌ شهر ابنيه‌ بزرگي‌ ساخته‌ بودند كه‌ هنوز هم‌ آثار يك‌ عده‌ آنها برجاست‌. رونق‌ عمده‌ سلطنت‌ ملك‌شاه‌ هم‌ مرهون‌ كفايت‌ و لياقت‌ وزير دانشمند و كاردان‌ او خواجه‌نظام‌الملك‌ طوسي‌ است‌. چه‌ اگر كفايت‌ خواجه‌ نظام‌الملك‌ و قدرت‌ قلم‌ او با شجاعت‌ و صلابت‌ شمشير آن‌ دو سلطان‌ سلجوقي‌ يار و قرين‌ نمي‌گرديد و مملكت‌داري‌ خواجه‌ ضامن‌ و پشتيبان‌ كشور گشايي‌ ايشان‌ نمي‌شد دوام‌ و بقاي‌ چنان‌ دولت‌ وسيعي‌ محال‌ مي‌نمود. 

غزالي‌ معاصر همين‌ دولت‌ بود و با بيشتر پادشاهان‌ اين‌ دودمان‌ هم‌ عصر بود. سلطنت‌ اين‌ دودمان‌ كه‌ با همت‌ ركن‌الدين‌ ابوطالب‌ معروف‌ به‌ طغرل‌ در سال‌ 429 تأسيس‌ شده‌ بود و با كشور گشاييهاي‌ الپ‌ارسلان‌ و ملك‌شاه‌ و درايت‌ خواجه‌ بنيادي‌ استوار يافته‌ بود، پس‌ از روزگار خواجه‌ و قتل‌ او در روز دهم‌ ماه‌ رمضان‌ 485 روز به‌ ضعف‌ نهاد و اگر چه‌ فرزندان‌ ملك‌شاه‌ تا زماني‌ در اين‌ مرز و بوم‌ حكومت‌ كردند به‌ ويژه‌ سلطان‌ سنجر - با اين‌ همه‌ ديگر آفتاب‌ دولت‌ سلجوقي‌ در ايران‌ به‌ مغرب‌ مي‌خراميد. 

سنجر آخرين‌ پادشاه‌ سلجوقي‌ است‌ كه‌ در خراسان‌ مقر داشت‌ و پس‌ از او خراسان‌ به‌ دست‌ آتسز خوارزمشاهي‌ افتاد، بدين‌ معني‌ كه‌ در سال‌ 548 فتنه‌ عظيم‌ تركان‌ غز مصادف‌ با دوره‌ حكومت‌ استقلالي‌ سنجر شد و او به‌ دست‌ غزان‌ مدتي‌ گرفتار و اسير شد و با اينكه‌ دوباره‌ استخلاص‌ يافت‌ ولي‌ طولي‌ نكشيد كه‌ وفات‌ كرد و با مرگ‌ او دولت‌ سلاجقه‌ كبير در ايران‌ به‌ پايان‌ رسيد.
غزالي‌ با بيشتر سلاجقه‌ معاصر بود، چه‌ ولادتش‌ در اواخر عهد «طغرل‌» واقع‌ شد و وفاتش‌ در زمان‌ سلطان‌ محمد و همين‌ سلطان‌ است‌ كه‌ غزالي‌ كتاب‌ «نصيحة‌ الملوك‌» را براي‌ او تأليف‌ كرده‌ است‌. غزالي‌ نزد تمام‌ سلاطين‌ و بزرگان‌ اين‌ دودمان‌ محترم‌ و معزز بود. آنها امام‌ را بزرگ‌ترين‌ دانشمند زمان‌ خود مي‌دانستند، غير از اينها غزالي‌ نسبت‌ به‌ بعضي‌ از آنها حق‌ تربيت‌ و خدمت‌ داشت‌ و نسبت‌ به‌ برخي‌ از آنها عتابهاي‌ شديد اعمال‌ مي‌داشت‌ و همانند پدري‌ آنها را پند مي‌كرد و اين‌ كار جز از وي‌ از كس‌ ديگري‌ امكان‌ نتوانستي‌ داشت‌. 

امتيازات‌ دوران‌ غزالي‌
2-2- حيات‌ غزالي‌ كه‌ از نيمه‌ دوم‌ سده‌ پنجم‌ تا اوايل‌ سده‌ ششم‌ هجري‌ طول‌ كشيد روزگار درخشاني‌ بوده‌ كه‌ امتيازات‌ مخصوص‌ دارد:
نخست‌، كثرت‌ عالمان‌ و دانشمندان‌ و وفور تأليف‌ و تصنيف‌ كتب‌، به‌ خصوص‌ كتابهاي‌ مذهبي‌ و معارف‌ اسلامي‌ مانند فقه‌ و كلام‌ و حديث‌ و اين‌ بدان‌ سبب‌ بود كه‌ مدارس‌ اسلامي‌ در اين‌ روزگار در بيشتر شهرها داير بود و ارباب‌ ذوق‌ و استعداد در هر فني‌ از فنون‌ دانش‌ - به‌ ويژه‌ علومي‌ كه‌ در بالا ذكر شد - تأليف‌ و تصنيف‌ مي‌كردند و از اين‌رو، كمتر دوره‌يي‌ در تمدن‌ اسلامي‌ مي‌توان‌ سراغ‌ داد كه‌ اين‌ چنين‌ تابان‌ و درخشان‌ باشد.
دوم‌، رواج‌ بحث‌ و جدل‌ ميان‌ ارباب‌ مقالات‌، به‌ خصوص‌ دانشمندان‌ اهل‌ تسنن‌، كه‌ كارشان‌ سخت‌ در رونق‌ بود و سبب‌ آن‌ اين‌ بود كه‌ هم‌ سلاطين‌ سلجوقي‌ و هم‌ خواجه‌ بزرگ‌ نظام‌الملك‌ طوسي‌ سني‌ بودند و اعيان‌ و رجال‌ دولت‌ نيز به‌ هر صورت‌ تابع‌ ايشان‌ بودند و از اين‌رو، با تمام‌ نيرو و ايمان‌ خود نگاهبان‌ اصول‌ و عقايد اهل‌ تسنن‌ بودند. 

سوم‌، مرسوم‌ شدن‌ تبليغات‌ مذهبي‌ و مجادلات‌ فرقه‌يي‌ و غلبه‌ و شدت‌ يافتن‌ احساسات‌ ديني‌ در تمام‌ مظاهر زندگي‌ مردم‌، كه‌ عالمان‌ دين‌ هر آن‌ شعله‌ آن‌را تيزتر مي‌كردند و هر فرقه‌ خود را «ناجي‌» و ديگري‌ را «ضال‌» مي‌پنداشتند چنان‌كه‌ خود غزالي‌ بدان‌ اشاره‌ كرده‌ و گفته‌ است‌ كه‌: «اختلاف‌ مردم‌ در اديان‌ و ملل‌ و اختلاف‌ پيشوايان‌ مذاهب‌ با آن‌ همه‌ فرقه‌ها و تباين‌ راهها، درياي‌ ژرفي‌ شده‌ است‌ كه‌ بسياري‌ در آن‌ غرق‌ شده‌اند و جز اندكي‌ رهايي‌ نمي‌توانند يافت‌! و هر فرقه‌يي‌ گمان‌ مي‌كند كه‌ او ناجي‌ است‌ و ديگران‌ گمراه‌ و هر گروهي‌ بر آنچه‌ دارند شادند! و اين‌ همان‌ نكته‌ است‌ كه‌ سرور جهان‌ از آن‌ خبر داد كه‌: به‌ زودي‌ امت‌ من‌ هفتاد و سه‌ فرقه‌ شوند؛ كه‌ ناجي‌ آنها يكي‌ بيش‌ نيست‌ و آنچه‌ او وعده‌ كرده‌ بود اينك‌ به‌ ظهور آمده‌».
ميان‌ فقيهان‌ و عالمان‌ مذاهب‌ و ارباب‌ مقالات‌ در اين‌ دوره‌ مناقشات‌ و مجادلات‌ مذهبي‌ شدت‌ يافته‌ بود و هر زمان‌ كه‌ جماعتي‌ از آنها بهم‌ مي‌رسيدند و يا در مجلسي‌ حاضر مي‌آمدند مسائل‌ علمي‌ و مذهبي‌ را مطرح‌ مذاكره‌ قرار مي‌دادند و برخي‌ اوقات‌ كار از مباحثه‌ و مجادله‌ به‌ مشاجره‌ مي‌كشيد و در اين‌ ميان‌ مردم‌ عامه‌ به‌ طرفداري‌ از اهواء و هوسهاي‌ رياست‌ طلبانه‌ فلان‌ يا بهمان‌ برمي‌خاستند و گاه‌ اين‌ بحثها بزد و خورد و كشتار نيز مي‌انجاميد! نمونه‌هاي‌ پوچ‌ و بلند بالاي‌ اين‌ مباحثات‌ و مجادلات‌ را در طبقات‌ الشافعيه‌ سبكي‌ مي‌توان‌ ديد. 

فن‌ خطابه‌ و جدل‌ و خلاف‌ كه‌ سه‌ حربه‌ برنده‌ عالمان‌ آن‌ دوره‌ بود، در اين‌ دوره‌ رونقي‌ به‌ سزا گرفت‌ و در اين‌ باب‌ كتابها و رساله‌ها پرداختند و چه‌ بسيار از دانشمندان‌ كه‌ كوشيدند: تمام‌ مطالب‌ آنها را حفظ‌ و بازگويي‌ كنند و همانند ابواسحق‌ شيرازي‌ مسائل‌ خلاف‌ را چنان‌ از برداشته‌ باشند كه‌ يكي‌ از مسلمانان‌ سوره‌ فاتحه‌ را. 

باطنيه‌ يا اسماعيليه‌ كه‌ به‌ «امام‌ معصوم‌» دعوت‌ مي‌كردند مبلغان‌ و داعيان‌ دانشمند داشتند و آنها را به‌ بلاد و ممالك‌ اسلامي‌، خاصه‌ ايران‌، مي‌فرستادند. اين‌ جماعت‌ كه‌ اغلب‌ فداييان‌ زبردست‌ و دانشمند بودند داراي‌ تشكيلات‌ و سازمانهاي‌ مرموز شگفت‌آوري‌ بودند و بيشتر به‌ ايمان‌ و اخلاص‌ پيروان‌ و هواداران‌ خود متكي‌ بودند و چون‌ خلفاي‌ عباسي‌ با اين‌ گروه‌ به‌ شدت‌ دشمني‌ داشتند از سلاطين‌ ايراني‌ مدد مي‌گرفتند و سلاطين‌ ايران‌ هم‌ يا بنا بر مصلحت‌ يا از روي‌ ايمان‌، با اسماعيليان‌ و داعيان‌ آنها به‌ سختي‌ مخالفت‌ مي‌كردند و آنان‌ را قرمطي‌ و خارجي‌ و ملحد مي‌گفتند و چون‌ يكي‌ از آنها را مي‌يافتند، به‌ انواع‌ زجر و حبس‌ و قتل‌ مي‌كشتند! و از همه‌ بيشتر در اين‌ راه‌ سلطان‌ محمود غزنوي‌ بود كه‌ به‌ تعبير بيهقي‌ «انگشت‌، گرد جهان‌ كرده‌، قرمطي‌ مي‌جست‌!». 

بازار گرم‌ مكتوبات‌ فلسفي‌
2-3- صاحب‌نظران‌ و فيلسوفان‌ دست‌ در كار تأليف‌ و تصنيف‌ رسالات‌ علمي‌ و كتب‌ فلسفي‌ بودند و از مدتها پيش‌ يعني‌ از روزگار مأمون‌ نيرو گرفته‌ بودند و سخنان‌ و مقالات‌ خود را به‌ گوش‌ هوشمندان‌ اقطار اسلامي‌ رسانيده‌ بودند و بدين‌جهت‌ فقيهان‌ و دانشمندان‌ و مذهبي‌ با آنكه‌ خودشان‌ در چندين‌ جبهه‌ مخالف‌ مي‌جنگيدند مي‌بايست‌ به‌ اين‌ جماعت‌ هم‌ كه‌ بيش‌ از همه‌ فرق‌ به‌افزار عقل‌ و برهان‌ مسلح‌ بودند، جواب‌ بگويند و اين‌ بيش‌ از همه‌ كار را مشكل‌ كرده‌ بود و در نتيجه‌ عوامل‌ و علل‌ خانمان‌سوز تأسف‌آوري‌ از قبيل‌ جنگهاي‌ صليبي‌ كه‌ از سال‌ 490 تا 690 به‌ دشت‌ يا ضعف‌ دوام‌ داشت‌ و نيز اختلاف‌ سني‌ و شيعه‌، يك‌ خلجان‌ و شورش‌ و اغتشاش‌ دروني‌ در ميان‌ اسلاميان‌ برپا شده‌ بود كه‌ شايد در هيچ‌يك‌ از اعصار اسلامي‌ نظير نداشته‌ باشد. 

دوره‌ اول‌ زندگاني‌ غزالي‌
2-4- نابغه‌ بزرگ‌ و حجت‌ الاسلام‌، امام‌ زين‌الدين‌ ابوحامد محمدبن‌ محمدبن‌ محمد غزالي‌ (1) طوسي‌، در سال‌ 450 هجري‌ از پدري‌ كارگر كه‌ پشم‌ مي‌رشت‌ و مي‌فروخت‌ به‌ شهر طوس‌ به‌ وجود آمد، پدر امام‌ در اوقات‌ فراغ‌ به‌ حلقه‌هاي‌ درس‌ دانشمندان‌ و به‌ مجالس‌ وعظ‌ واعظان‌ و محافل‌ درس‌ فقيهان‌ مي‌رفت‌؛ سخن‌ آنان‌ را مي‌شنيد و بر دانشهاي‌ آنان‌ آگاهي‌ مي‌يافت‌ و آنچه‌ بيشتر از روزي‌ او بود، در راه‌ آنان‌ خرج‌ مي‌كرد و همين‌ آمد و شد و استماع‌ مجالس‌ وعظ‌ و درس‌، او را بر آن‌ داشت‌ كه‌ از خدا بخواهد فرزندي‌ به‌ او عطا كند تا از اين‌گونه‌ مجالس‌ درس‌ و وعظ‌ بنياد گذارد و مردم‌ را به‌ امور دينشان‌ دانا گرداند و به‌ خير دنيا و آخرتشان‌ بينا كند.
خدا هم‌ اين‌ خواهش‌
باطنيان‌ مي‌گويند وجود معلم‌ معصوم‌ ضرورت‌ دارد و اوست‌ كه‌ داعيان‌ را به‌ شهرها مي‌فرستد و از علم‌ بدانها بهره‌اي‌ مي‌دهد تا آن‌را در ميان‌ مردم‌ منتشر نمايند و اگر امري‌ برايشان‌ مشكل‌ شد، يا در چيزي‌ اختلاف‌ كردند، به‌ او ملتجي‌ مي‌شوند تا آنان‌ را بدان‌چه‌ حق‌ است‌ ارشاد نمايد.
او را پذيرفت‌ و دو پسر به‌ او داد: نخستين‌ ابو حامد غزالي‌ كه‌ ما از او سخن‌ داريم‌ و دو ديگر برادرش‌ احمد كه‌ مشغول‌ به‌ وعظ‌ شد و در آن‌ به‌ مقامي‌ بزرگ‌ رسيد. چون‌ وفات‌ پدر نزديك‌ شد، ابو حامد و برادرش‌ را به‌ دوستي‌ صديق‌ سپرد نام‌ او ابو حامد احمدبن‌ محمد رادكاني‌ و بدو گفت‌: از اينكه‌ خود درس‌ نخوانده‌ بودم‌ پيوسته‌ غمگين‌ بودم‌، دلم‌ مي‌خواست‌ كه‌ با تعليم‌ اين‌ دو پسرم‌ آن‌را جبران‌ كنم‌، دريغا كه‌ نشد! تو اين‌ مهم‌ را انجام‌ داده‌ و آن‌دو را تعليم‌ كن‌ و اگر در اين‌ راه‌ تمام‌ آنچه‌ را كه‌ من‌ باقي‌ گذاشته‌ام‌ صرف‌ و خرج‌ كني‌، باك‌ مدار. 

به‌ زودي‌ مرده‌ ريك‌ پدر ته‌ كشيد و آن‌ دوست‌ مجبور شد آن‌دو را به‌ مدرسه‌يي‌ كه‌ در آن‌ غذا و لباس‌ دانشجويان‌ را تأمين‌ مي‌كردند بسپارد. اين‌ كار در روح‌ آن‌دو سخت‌ تأثير كرد و آنان‌ را به‌ تحصيل‌ تشويق‌ نمود، چه‌ گاهي‌ فقر جوهر انسان‌ را بروز مي‌دهد تا به‌ امور كوچك‌ سرفرود نياورد و از اين‌ جا بود كه‌ غزالي‌ همواره‌ از آن‌ ياد مي‌كرد و مي‌گفت‌: «ما علم‌ را به‌ غير خدا خواستيم‌ وليكن‌ خدا نخواست‌ كه‌ جز براي‌ او باشد!» 

توبره‌اي‌ دارم‌!
2-5- غزالي‌ محمد كه‌ بي‌اندازه‌ با هوش‌ و تند ذهن‌ بود، علوم‌ ديني‌ و ادبي‌ را نزد همين‌ احمد راذكاني‌ فرا گرفت‌، پس‌ از آن‌ به‌ جرجان‌ نزد امام‌ ابونصر اسماعيلي‌ رفت‌ و از گفتار او و در خدمت‌ او تعليقه‌ نوشت‌، دوباره‌ به‌ ميهن‌ خود برگشت‌. از او روايت‌ مي‌كنند كه‌ گفت‌: «در راه‌، راهزنان‌، راه‌ بر من‌ ببريدند و هر چه‌ داشتم‌ ببردند، در پي‌ دزدان‌ افتادم‌ و به‌ التماس‌ گفتم‌: «هرچه‌ دارم‌ ببريد وليكن‌ توبره‌اي‌ دارم‌ كه‌ هيچ‌ به‌ كار شما نمي‌آيد آن‌را به‌ من‌ باز دهيد». چون‌ بسيار الحاح‌ كردم‌، سردسته‌ دزدان‌ را بر حال‌ من‌ دل‌ بسوخت‌ و گفت‌: در توبره‌ چيست‌ كه‌ اين‌ قدر ناله‌ مي‌كني‌ و اين‌ مايه‌ بدان‌ دل‌داده‌اي‌!؟ گفتم‌ تعليقه‌هايي‌ است‌ كه‌ يك‌ چند براي‌ شنيدن‌ و نوشتن‌ آن‌ از وطن‌ دور شده‌ام‌ و رنج‌ فراوان‌ برده‌ام‌! گفت‌: چگونه‌ ادعاي‌ علم‌ مي‌كني‌ در حالي‌ كه‌ چون‌ ما اين‌ پاره‌ كاغذها را از تو بگيريم‌ بي‌دانش‌ مي‌ماني‌؟!»
امام‌ مي‌گويد: اين‌ سخن‌ گويي‌ الهامي‌ بود از جانب‌ خدا كه‌ مرا به‌ خود آورد، كه‌ چون‌ به‌ طوس‌ بازگشتم‌، سه‌ سال‌ مشغول‌ آن‌ شدم‌ تا آنها را از بر كردم‌ و چنان‌ شدم‌ كه‌ اگر دزدان‌ راه‌ بر من‌ ببرند، از دانش‌ خويش‌ بيگانه‌ نگردم‌!
غزالي‌، دوباره‌ از طوس‌ به‌ عزم‌ تحصيل‌ بيرون‌ رفت‌ و به‌ نيشابور آمد در آن‌ زمان‌ نيشابور مركز دانشمندان‌ خراسان‌ بود، غزالي‌ در اين‌ شهر پيش‌ امام‌ الحرمين‌ ابوالمعاني‌ جويني‌ (در گذشته‌ 478 ه.ق‌) به‌ تحصيل‌ خلاف‌ و كلام‌ و فنون‌ جدل‌ و مقامات‌ حكمت‌ پرداخت‌، بدانسان‌ كه‌ در ميان‌ تمام‌ شاگردان‌ امام‌ الحرمين‌ انگشت‌ نما شد و امام‌ بداشتن‌ چنين‌ شاگرد هوشمندي‌ به‌ خود مي‌نازيد و به‌ قول‌ برخي‌ در باطن‌ بر او رشك‌ مي‌برد!، 

غزالي‌ بر مسند نظاميه‌
2-6- هنوز غزالي‌ به‌ سي‌ سالگي‌ نرسيده‌ بود كه‌ تمام‌ علوم‌ رسمي‌ و فنون‌ متعارف‌ زمان‌ خود را از ادب‌ فقه‌ و اصول‌ و خلاف‌ و كلام‌ و مبادي‌ فلسفه‌ رسمي‌ فرا گرفته‌ بود و استاد كامل‌ گشته‌، با وجود اين‌ باز در خدمت‌ استاد خود به‌ سر مي‌برد و در نيشابور كم‌كم‌ به‌ كار تصنيف‌ و تأليف‌ شروع‌ كرده‌ بود تا اينكه‌ به‌ سال‌ 478 امام‌ الحرمين‌ درگذشت‌. غزالي‌ پس‌ از اين‌ واقعه‌ در مُعَسْكَرِ نيشابور به‌ خدمت‌ وزير نامدار سلجوقيان‌ خواجه‌نظام‌الملك‌ رسيد، خواجه‌ كه‌ نام‌ و آوازه‌ فضل‌ او را از پيش‌ شنيده‌ بود مقدم‌ او را گرامي‌ داشت‌، در خدمت‌ غزالي‌ با عالمان‌ و فقيهان‌ مناظره‌ كرد و بر آنها غالب‌ آمد چنان‌كه‌ همگي‌ يك‌دل‌ و يك‌زبان‌ و از بن‌ دندان‌ به‌ فضيلت‌ او معترف‌ شدند.
روزبه‌روز بر مقام‌ و تقرب‌ غزالي‌ در نزد خواجه‌ و ملك‌شاه‌ افزوده‌ مي‌گشت‌ تا اينكه‌ منصب‌ تدريس‌ در نظاميه‌ بغداد را به‌ او مفوض‌ كردند. خواجه‌ به‌ سال‌ 484 بر كرسي‌ تدريس‌ نظاميه‌ بنشست‌. مدت‌ چهار سال‌ در بغداد به‌ تدريس‌ و وعظ‌ و تذكير و خطابه‌ و مناظره‌ و تأليف‌ و تصنيف‌ مشغول‌ بود و صدها نفر شاگرد در حلقه‌ درس‌ او حاضر مي‌شدند و پيوسته‌ مقام‌ ظاهري‌ و عزت‌ و حشمت‌ او در افزايش‌ بود. نوشته‌اند مدت‌ سه‌ سال‌ از چهار سالي‌ را كه‌ در بغداد بود مشغول‌ كتابهاي‌ فلسفه‌ بود تا از دقايق‌ و نكته‌هاي‌ اين‌ علم‌ هم‌ آگاه‌ گردد.
دوره‌ اول‌ زندگاني‌ غزالي‌ كه‌ مي‌توان‌ آن‌را «دوران‌ صوري‌ حيات‌ غزالي‌» نام‌ گذاشت‌ بدينسان‌ كه‌ اجمالاً گفتيم‌ در سي‌ و نه‌ سالگي‌ او پايان‌ مي‌پذيرد كه‌ موافق‌ با سال‌ 488 هجري‌ مي‌شود. 

دوره‌ دوم‌ زندگاني‌ غزالي‌
2-7- چون‌ مدت‌ عمر غزالي‌ از 39 روبه‌ نشيب‌ آورد، حالي‌ پيدا كرد كه‌ به‌ كلي‌ با احوال‌ سابقش‌ فرق‌ داشت‌، ديگر آن‌ غزالي‌ كه‌ در سخن‌ دلير مي‌آمد و راه‌ كلام‌ بر همگنان‌ مي‌بست‌ از جوشش‌ افتاده‌ بود مثل‌ اين‌ بود كه‌ تمام‌ دانشهاي‌ رسمي‌ در وجود او مرده‌ بودند و جملگي‌ فراموش‌ شده‌ بودند. همه‌ شاگردان‌ و دوستداران‌ و هواداران‌ از اين‌ واقعه‌ ناراحت‌ بودند وليكن‌ از درد پنهاني‌ او آگاه‌ نبودند، گروهي‌ بر او تأسف‌ مي‌خوردند و جماعتي‌ ديوانه‌اش‌ مي‌خواندند. 

دگرگوني‌ روحي‌ غزالي‌
2-8- آري‌، غزالي‌ از سر همه‌ تعلقات‌ بگذشت‌ و آنچه‌ يك‌ عمر در باطن‌ داشت‌ و به‌ ظاهر نمي‌توانست‌ آورد، سرانجام‌ آشكار گشت‌. آن‌ امر چه‌ بود؟ عطش‌ باطني‌ به‌ درك‌ حقيقت‌!
غزالي‌ علوم‌ رسمي‌ را خوانده‌ بود اما در باطن‌ مي‌ديد كه‌ دردش‌ با اين‌ جملات‌ و اين‌ كلمات‌ درمان‌ نمي‌يابد. او در پي‌ كيفيت‌ و حال‌ بود تا مگر راه‌ به‌ مقصود ببرد.
«.. دوستي‌ و علاقه‌ به‌ تحقيق‌ در طبيعيت‌ من‌ سرشته‌ بود، از آغاز جواني‌ تشنه‌ درك‌ حقايق‌ بودم‌، از مدتها پيش‌ مي‌خواستم‌ حقيقت‌ را دريابم‌، چه‌ كنم‌ اين‌ عطش‌ دروني‌ در من‌ اختياري‌ نبود توگويي‌ غريزي‌ و فطري‌ من‌ بود، من‌ از عنفوان‌ جواني‌ روح‌ تقليد و تعبد را شكسته‌ بودم‌، چون‌ مي‌ديدم‌ كودكان‌ يهود و نصاري‌ و مسلمانان‌ جملگي‌ در مهد تربيت‌ پدر و مادر پرورش‌ مي‌يابند و به‌ عقايد پدر و مادر و تلقينات‌ نزديكان‌ برمي‌آيند و مي‌بالند و حديث‌ معروف‌ را كه‌ مي‌گويد: ] هر مولودي‌ نخست‌ به‌ فطرت‌ اوليه‌ از پدر و مادر متولد مي‌شود. پس‌ از آن‌ پدر و مادر او را يهودي‌ و ترسا و مجوسي‌ مي‌كنند [ ، شنيده‌ بودم‌ از اين‌ رو مي‌خواستم‌ آن‌ فطرت‌ اوليه‌ را بجويم‌ و بيابم‌ تا مگر عقايد عارضي‌ را كه‌ به‌ تقليد از پدر و مادر و استادان‌ در ذهن‌ انسان‌ پديدار مي‌آيد پاك‌ سازم‌. پيش‌ خود گفتم‌: مطلوب‌ من‌ علم‌ به‌ حقايق‌ امور است‌، پس‌ بايد نخست‌ بدانم‌ كه‌ حقيقت‌ علم‌ چيست‌؟ و از اينجا بر من‌ آشكار شد كه‌ علم‌ آن‌گاه‌ يقيني‌ تواند بود كه‌ معلوم‌ بر طالب‌ چنان‌ منكشف‌ گردد كه‌ شكي‌ با آن‌ باقي‌ نماند و امكان‌ غلط‌ و پندار به‌ هيچ‌وجه‌ با آن‌ مقارن‌ نباشد و دل‌ نيز به‌ امكان‌ آن‌ گوايه‌ ندهد.
علم‌ يقيني‌ و امام‌ از خطا، شايسته‌ است‌ كه‌ مقارن‌ با يقين‌ باشد بدان‌ حد كه‌ اگر كسي‌ بر بطلان‌ آن‌ تحدي‌ نمايد و مثلاً بگويد: كه‌ سنگ‌ را به‌ زر و چوب‌دستي‌ را به‌ اژدها مبدل‌ مي‌كند، در آن‌ علم‌ هيچ‌گونه‌ شكي‌ و انكاري‌ حادث‌ نگردد. 

چه‌ مثلاً وقتي‌ من‌ دانستم‌ كه‌ ده‌ بيشتر از سه‌ است‌، اگر كسي‌ بگويد: نه‌، سه‌ بيشتر از ده‌ است‌ به‌ دليل‌ آنكه‌ من‌ عصا را به‌ اژدها مي‌گردانم‌ و من‌ نيز اين‌ كار را از او ببينم‌، در معرفت‌ من‌ شكي‌ پديدار نگردد؛ شايد از كار او تعجب‌ بكنم‌ وليكن‌ شك‌ در معلوم‌ خودم‌ نتوانم‌ بكنم‌. پس‌ فهميدم‌ كه‌ هر علمي‌ كه‌ آن‌ را من‌ چنين‌ ندانم‌ و دوباره‌ آن‌ بدين‌ پايه‌ از قطع‌ و يقين‌ نرسيده‌ باشم‌ علمي‌ است‌ كه‌ بر آن‌ هيچ‌ اعتبار نيست‌! 

پس‌ در پي‌ آن‌ شدم‌ كه‌ چنين‌ علمي‌ بيابم‌. از اين‌رو، گرم‌ در كار آمدم‌ و براي‌ آنكه‌بدين‌ مطلوب‌ برسم‌، شروع‌ كردم‌ تا دانشهاي‌ خود را بررسي‌ كنم‌، پس‌ دريافتم‌ كه‌ من‌ علم‌ ندارم‌ كه‌ بدين‌ صفت‌ موصوف‌ باشد، مگر حسيات‌ و ضروريات‌. چون‌ از تمام‌ دانشها اميدم‌ بريده‌ آمد بر آن‌ شدم‌ كه‌ بدانم‌: آيا وثوق‌ من‌ به‌ محسوسات‌ و ضروريات‌ از نوع‌ آرامش‌ و وثوقي‌ است‌ كه‌ به‌ تقليديات‌ حاصل‌ مي‌گردد يا نه‌؟ 

چون‌ باريك‌ شدم‌، ديدم‌ كه‌ بدبختانه‌ در محسوسات‌ هم‌ آن‌ امان‌ و آرامش‌ نيست‌ زيرا شكم‌ قوت‌ گرفت‌ و به‌ من‌ گفت‌: اطمينان‌ تو به‌ محسوسات‌ از كجاست‌؟ چه‌ قوي‌ترين‌ حاسه‌ تو، بينايي‌ است‌، چون‌ به‌ سايه‌ مي‌نگرد حكم‌ مي‌كند كه‌ ايستاده‌ است‌ و تحرك‌ ندارد و بدينسان‌ حركت‌ را نفي‌ مي‌كند! چون‌ ساعتي‌ مي‌گذرد مي‌بيني‌ كه‌ سايه‌ متحرك‌ بود منتهي‌ يك‌ مرتبه‌ حركت‌ نكرده‌ است‌، بلكه‌ تدريجاً و كم‌كم‌. 

ستارگان‌ آسماني‌ را مي‌بيني‌ كه‌ بانداره‌، از يك‌ دينار كوچك‌ترند، وليكن‌ دلايل‌ هندسي‌ مي‌گويد: كه‌ آنها از زمين‌ بزرگ‌تر هستند! اين‌ مثالها و نظاير اينها اطمينان‌ مرا از محسوسات‌ هم‌ ببريد، پيش‌ خود گفتم‌: حال‌ كه‌ حاكم‌ عقل‌ احكام‌ حس‌ را تكذيب‌ كرد، شايد جز به‌ عقلياتي‌ كه‌ «اولياتشان‌» مي‌گويند بر هيچ‌ امري‌ اطمينان‌ نشايد داشت‌ مثل‌ اينكه‌ مي‌گوييم‌: «ده‌ بزرگ‌تر از سه‌ است‌.» و «نفي‌ و اثبات‌ جمع‌ نمي‌شوند.» اما محسوسات‌ هم‌ به‌ من‌ گفتند: از كجا كه‌ اطمينانت‌ به‌ عقليات‌ همانند وثوق‌ تو به‌ محسوسات‌ نباشد، چه‌ تو پيش‌ از اين‌ بدان‌ واثق‌ بودي‌، چون‌ حاكم‌ عقلي‌ بيامد مرا تكذيب‌ كرد و اگر حاكم‌ عقلي‌ نبود، تو همچنان‌ مرا تصديق‌ مي‌كردي‌ و از كجا كه‌ در فراسوي‌ حاكم‌ عقلي‌ حاكم‌ ديگري‌ نباشد، از جواب‌ درماندم‌ پيش‌ خود گفتم‌ حاكم‌ عقلي‌ آمد خطاهاي‌ حسي‌ را آشكار ساخت‌، آيا امكان‌ ندارد كه‌ حاكمي‌ برتر از عقل‌ باشد تا اشتباه‌هاي‌ عقل‌ را ظاهر نمايد!؟ چون‌ بيشتر تأمل‌ كردم‌ به‌ صحت‌ اين‌ شك‌ دليلي‌ يافتم‌ و آن‌ اين‌ بود كه‌ گفتم‌: در عالم‌ خواب‌ چيزها مي‌بيني‌ و احوالي‌ به‌ نظرت‌ مي‌آيد و گمان‌ مي‌كني‌ كه‌ جملگي‌ آنها ثبات‌ و قرار دارد چون‌ بيدار مي‌شوي‌ مي‌فهمي‌ كه‌ آن‌ همه‌ اصل‌ و ريشه‌يي‌ ندارد و واقعي‌ نيست‌ پس‌ از كجا كه‌ اين‌ امور كه‌ در بيداري‌ به‌ حس‌ يا عقل‌ بدانها اعتماد پيدا كرده‌اي‌ به‌ نسبت‌ با اين‌ حالتي‌ كه‌ در آن‌ هستي‌، حق‌ باشد و ممكن‌ است‌ براي‌ تو حالتي‌ دست‌ دهد كه‌ نسبت‌ آن‌ با بيداري‌ تو همانند نسبت‌ بيداريت‌ با خوابت‌ باشد و بيداريت‌ نسبت‌ با آن‌ همچون‌ خواب‌! آري‌ اگر به‌ اين‌ حالت‌ بررسي‌ يقين‌ كني‌ كه‌ تمام‌ آنچه‌ به‌ عقل‌ خود دريافته‌اند خيالاتي‌ است‌ كه‌ هيچ‌ سودي‌ ندارد! و باشد كه‌ اين‌ حالت‌ همان‌ باشد كه‌ صوفيان‌ آن‌را ادعا مي‌كنند چه‌ آنان‌ گمان‌ مي‌كنند كه‌ وقتي‌ در اين‌ حالت‌ هستند در خويش‌ فرو مي‌روند و از حوادث‌ خود غايب‌ مي‌شوند و احوالي‌ را مشاهده‌ مي‌كنند كه‌ موافق‌ اين‌ معقولات‌ نيست‌ و شايد اين‌ حالت‌ همان‌ مرگي‌ باشد
به‌ نظر غزالي‌ طريقه‌ تصوف‌ و راه‌ و رسم‌ درويشي‌ به‌ علم‌ و عمل‌ تمام‌ مي‌گردد، وليكن‌ علم‌ آسان‌تر از عمل‌ است‌؛ جز اينكه‌ علم‌ تنها سالك‌ را به‌ دريافت‌ و درك‌ حقيقت‌ تصوف‌ نمي‌رساند. چه‌ مثلاً فرقي‌ ميان‌ كسي‌ كه‌ حقيقت‌ زهد و شروط‌ و اسباب‌ آن‌را مي‌شناسد و ميان‌ كسي‌ كه‌ حالت‌ زاهدان‌ دارد، همچون‌ فرق‌ ميان‌ دو كسي‌ است‌ كه‌ يكي‌ اسباب‌ سكرو مستي‌ را مي‌شناسد و ديگري‌ مست‌ است‌ و حالت‌ سكر دارد.
كه‌ پيامبر گفت‌: «مردمان‌ خفتگانند كه‌ چون‌ بميرند بيدار شوند!» (2) شايد زندگي‌ دنيا هم‌ به‌ نسبت‌ با آخرت‌ خواب‌ باشد كه‌ چون‌ انسان‌ بميرد اشياء براي‌ او خلاف‌ آنچه‌ اكنون‌ مي‌بيند ظاهر مي‌شود و در اين‌ حال‌ است‌ كه‌ او را بگويند «پوشش‌ چشم‌ ترا برداشتيم‌ و امروز به‌ ديدگان‌ تو تيزبين‌ شده‌ است‌» (3) .
«چون‌ اين‌ خواطر و خيالات‌ بر ذهن‌ من‌ خطور كرد و بر نفس‌ من‌ راه‌ يافت‌، در پي‌ چاره‌اي‌ گشتم‌، اما ممكن‌ نشد، چه‌ جز با دليل‌ نمي‌شد آنها را دفع‌ كنم‌ و چون‌ نصب‌ دليل‌ جز با تركيب‌ علوم‌ اوليه‌ امكان‌ نداشت‌ و در آنها هم‌ از پيش‌ شك‌ كرده‌ بودم‌ ترتيب‌ دادن‌ دليل‌ ممكن‌ نشد، اين‌ درد سخت‌تر شد و نزديك‌ به‌ دو ماه‌ طول‌ كشيد و من‌ در آن‌ مدت‌ وارد حالت‌ سوفسطاييان‌ شدم‌ وليكن‌ گفتن‌ و به‌ زبان‌ آوردن‌ نتوانستم‌ تا آنكه‌ خداي‌ بزرگ‌ مرا از اين‌ مرض‌ شفا داد و نفس‌ به‌ صراحت‌ و اعتدال‌ برگشت‌ و چنان‌ شد كه‌ ضروريات‌ عقلي‌ دگرباره‌ مقبول‌ و مؤثوق‌ افتاد! ليكن‌ اين‌ كار با نظم‌ دليل‌ و ترتيب‌ مقدمات‌ درست‌ نشد، بلكه‌ به‌ نوري‌ بود كه‌ خدا در سينه‌ من‌ افگند و اين‌ نور است‌ كه‌ كليد بيشتر دانشها و معارف‌ است‌ و آنان‌ كه‌ گمان‌ كرده‌اند كشف‌ حقيقت‌ موقوف‌ بر تحرير ادله‌ و برهان‌ است‌ از وسعت‌ رحمت‌ الهي‌ بي‌خبرند! از اين‌ نور نمونه‌هاي‌ بسيار وجود دارد، چنان‌كه‌ وقتي‌ رسول‌ را از شرح‌ و معَناي‌ آن‌ در آيه‌: فمن‌ يرداللّه‌ ان‌ يهديه‌ يشرح‌ صدره‌ للاسلام‌ (س‌ 6/آيه‌ 125) پرسيدند، گفت‌: آن‌ نوري‌ است‌ كه‌ خدا در دل‌ مي‌افگند. پرسيدند: علامت‌ آن‌ كدام‌ است‌. فرمود: دوري‌ از سراي‌ فريب‌ و روي‌ آوردن‌ به‌ سراي‌ جاويدان‌ (4) و از اين‌ راه‌ بايد كه‌ طلب‌ كشف‌ حقيقت‌ كنند...» (5) 

مهاجرت‌ غزالي‌
2-9- آري‌ اين‌ انقلاب‌ بزرگ‌ در روح‌ غزالي‌ به‌ وجود آمد، زمام‌ طاقت‌ از دست‌ او ببرد لذا بر مهاجرت‌ از بغداد تصميم‌ كرد. در باطن‌ آهنگ‌ رياضت‌ و اقامت‌ در شام‌ داشت‌ كه‌ مركز بزرگ‌ زاهدان‌ و صوفيان‌ بود، ولي‌ از ترس‌ خليفه‌ و سلطان‌ وقت‌ و مردم‌ آشنا. بيگانه‌ سفر حجم‌ را بهانه‌ كرد و در ماه‌ ذي‌القعده‌ 488 به‌ ترك‌ همه‌ چيز گفت‌ و با ابوالقاسم‌ حاكمي‌ (در گذشته‌ 529 ه.ق‌) كه‌ از آشنايان‌ قديم‌ او بود، به‌ قصد سفر حج‌ از بغداد بيرون‌ رفت‌.
اين‌ سفر غزالي‌ ده‌ سال‌ طول‌ كشيد و در اين‌ مدت‌ در بلاد شام‌ و بيت‌المقدس‌ و حجاز گردش‌ كرد. اما به‌ صورت‌ و سيرت‌ درويشان‌، يعني‌ به‌ لباس‌ درويشان‌ ژنده‌پوش‌ و ناشناس‌ همه‌ جا مي‌گشت‌. بنابر قول‌ معروف‌ از بغداد به‌ دمشق‌ رفت‌ و حدود دو سال‌ در شام‌ اقامت‌ نمود و پيوسته‌ مواظب‌ زهد و فكر و عبادت‌ و خلوت‌ و تصنيف‌ و تأليف‌ بود و در جامع‌ «دمشق‌» معتكف‌ شده‌ بود.
غزالي‌ براي‌ شكستن‌ نفي‌ و پرهيز از خودپرستي‌ در خانقاه‌ «سميساطيه‌» اين‌ شهر به‌ رفتگري‌ پرداخت‌. قضا را روزي‌ در صحن‌ «جامع‌ اموي‌» نشسته‌ بود و گروهي‌ از فتوي‌ نويسان‌ و فقيهان‌ در صحن‌ راه‌ مي‌رفتند.دهقاني‌ سررسيد و در باب‌ مسئله‌اي‌ از ايشان‌ فتوي‌ خواست‌ و غزالي‌ در آنها مي‌نگريست‌. هيچ‌يك‌ از فقيهان‌ پاسخ‌ به‌ سزايي‌ نتوانست‌ بدهند. اين‌ كار بر غزالي‌ گران‌ بود كه‌ مسلماني‌ بدون‌ هدايت‌ باز گردد. او را پيش‌ خواند و پاسخي‌ به‌ سزا داد. دهقان‌ او را ريشخند كرد و گفت‌: فقيهان‌ بزرگ‌ از جواب‌ من‌ درماندند، اين‌ فقير عامي‌ چگونه‌ مرا جواب‌ خواهد داد؟ چون‌ از گفتار خويش‌ با وي‌ بپرداخت‌، فقيهان‌ آن‌ دهقان‌ را بخواندند و از وي‌ پرسيدند: اين‌ مرد عامي‌ با تو چه‌ گفت‌؟ او شرح‌ واقعه‌ بگفت‌. مفتيان‌ به‌ خدمت‌ او رسيدند و از احوال‌ او بپرسيدند و گراميش‌ داشتند و از وي‌ به‌ آرزو خواستند تا براي‌ آنها حلقه‌ درس‌ تشكيل‌ دهد. غزالي‌ آنان‌ را به‌ فردا وعده‌ داد و شبانه‌ از آنجا فرار كرد! 

همچنين‌ گفته‌اند كه‌ وي‌ روزي‌ به‌ مدرسه‌ «امينيه‌» دمشق‌ برگذشت‌. مدرس‌ را ديد كه‌ مكرر مي‌گفت‌: قال‌ الغزالي‌ (غزالي‌ چنين‌ گفت‌)، غزالي‌ از عجب‌ و غرور بترسيد و دمشق‌ را ترك‌ گفت‌. 

در همين‌ سفر شام‌ «ابوبكر بن‌ وليد قريشي‌» (وفات‌ 520) خواست‌ با غزالي‌ مناظره‌ كند، غزالي‌ گفت‌: «تركناه‌ لصيبة‌ في‌ العراق‌!» يعني‌: مناظره‌ و جدل‌ را به‌ كودكان‌ عراق‌ بازگشتيم‌ و در گذشتيم‌. از اينجا بود كه‌ غزالي‌ در احياءالعلوم‌ هم‌ يك‌ فصل‌ بزرگ‌ در مذهب‌ علماي‌ مجادل‌ نوشت‌ و عالمان‌ و فقيهاني‌ را كه‌ منظورشان‌ تحميق‌ مردم‌ و مباهان‌ و مفاخره‌ با اصطلاحات‌ علمي‌ و جذل‌ است‌ سخت‌ نكوهيد. 

خداحافظي‌ با تعصبات‌
2-10- غزالي‌ ديگر تعصب‌ و سختگيري‌ را ترك‌ گفته‌ بود، چنان‌كه‌ در مكتوبي‌ فارسي‌ هم‌ كه‌ در پنجاه‌ و سه‌ سالگي‌ براي‌ عذر نرفتن‌ خويش‌ به‌ دربار سلطان‌ سنجر سلجوقي‌ (وفات‌ 552 ه.ق‌) نوشته‌ چنين‌ مي‌گويد:
«بدان‌ كه‌ اين‌ داعي‌ پنجاه‌ و سه‌ سال‌ عمر بگذاشت‌، چهل‌ سال‌ در درياي‌ علوم‌ دين‌ غواصي‌ كرد تا به‌ جايي‌ رسيد كه‌ سخن‌ وي‌ از اندازه‌ فهم‌ بيشتر اهل‌ روزگار درگذشت‌، بيست‌ سال‌ در ايام‌ سلطان‌ شهيد روزگار گذاشت‌ و از وي‌ به‌ اصفهان‌ و بغداد اقبالها ديد و چند بار ميان‌ سلطان‌ و اميرالمؤمنين‌ رسول‌ بود در كارهاي‌ بزرگ‌ و در علوم‌ ديني‌ نزديك‌ هفتاد كتاب‌ كرد پس‌ دنيا را چنان‌كه‌ بود، بديد و به‌ جملگي‌ بينداخت‌ و مدتي‌ در بيت‌ المقدس‌ و مكه‌ مقام‌ كرد و بر سر مشهد ابراهيم‌ خليل‌ عهد كرد كه‌ پيش‌ هيچ‌ سلطان‌ نرود و مال‌ سلطان‌ نگيرد و مناظره‌ و تعصب‌ نكند.»
پس‌ از شام‌، غزالي‌ به‌ بيت‌المقدس‌ رفت‌ و مدتي‌ هم‌ آنجا به‌ رياضت‌ و خلوت‌ و زيارت‌ مشاهده‌ شريفه‌ مشغول‌ بود، تا از بيت‌المقدس‌ به‌ زيارت‌ تربت‌ خليل‌ رفت‌. گويند: در آغاز اين‌ احوال‌، به‌ ابوعلي‌ فضل‌ بن‌ محمدبن‌ فارمدي‌ طوسي‌ (در گذشته‌ 479 ه.ق‌) سر سپرده‌ و كيفيت‌ سلوك‌ راه‌ عرفان‌ و راه‌ دريافت‌ معرفت‌ صوفيانه‌ را از وي‌ فرا گرفت‌.
بعد از مسافرت‌ به‌ شام‌ و بيت‌المقدس‌ قصد عزيمت‌ حجاز كرد و در سال‌ 498 پس‌ از آداي‌ مناسك‌ حج‌ و زيارت‌ مكه‌ و مدينه‌ و مشاهده‌ مشرفه‌ عزم‌ مراجعت‌ به‌ وطن‌ خويش‌ نمود و در همين‌ سال‌ به‌ طوس‌ برگشت‌. 

ارمغان‌ سفر غزالي‌
2-11- ره‌ آورد بزرگ‌ غزالي‌ از اين‌ سفر ده‌ ساله‌ يا به‌ تعبير بهتر از اين‌ سير روحاني‌ كتاب‌ بزرگ‌ احياء علوم‌الدين‌ بود كه‌ در ميان‌ كتابهاي‌ اخلاقي‌ كمتر نظير دارد و هر كس‌ پس‌ از وي‌ خواسته‌ در اخلاق‌ كتاب‌ بنويسيد، اين‌ اثر بزرگ‌ را زير نظر داشته‌ است‌.
غزالي‌ از اين‌ مسافرت‌ الزاماً يكسره‌ به‌ نيشابور رفت‌ و پس‌ از اصرار و تأكيد زياد سلطان‌ سنجر تدريس‌ مدرسه‌ نظاميه‌ نيشابور را پذيرفت‌. اين‌ وضع‌ ديري‌ نپاييد و شايد بيش‌ از يك‌ سال‌ نكشيد و شوق‌ زيارت‌ و ديدار فرزند و عيال‌ و يا امري‌ ديگر او را به‌ طوس‌ كشانيد، در اين‌ مدت‌ يك‌ ساله‌ كه‌ در نيشابور بود كتاب‌ بسيار نفيس‌ و عزيز المنقذ من‌ الضلاح‌ را، كه‌ برخي‌ از محققان‌ آن‌را اعتراف‌ نامه‌ غزالي‌ ناميده‌اند، نوشت‌ و چنان‌كه‌ در مقدمه‌ المنقذ من‌ الضلال‌ به‌ وضوح‌ مي‌گويد: «در اين‌ وقت‌ عمر او از پنجاه‌ در گذشته‌ بوده‌ است‌.»
غزالي‌ از نيشابور به‌ طوس‌ وطن‌ اولين‌ خود باز آمد و در آن‌ «خانقاهي‌» براي‌ صوفيه‌ بساخت‌ و در جوار آن‌ براي‌ مشتغلان‌ به‌ دانش‌ مدرسه‌اي‌ درست‌ كرد و اوقات‌ خود را براي‌ انجام‌ وظايف‌ خير از قبيل‌ ختم‌ قرآن‌ و مجالست‌ با اهل‌ قلوب‌ و تدريس‌ تقسيم‌ كرد. 

اما تمام‌ احوال‌ روحي‌ و طرز تدريس‌ و تعليم‌ او در آن‌ زمان‌ با دوره‌ سابقش‌ - كه‌ در بغداد بود - فرق‌ كرده‌ بود. يكتا عالم‌ متكبر و يگانه‌ متكلم‌ جدلي‌، پس‌ از اين‌ مسافرت‌ سراپا حال‌ شده‌ بود و جهاني‌ از آرامش‌ و سكون‌ و تواضح‌ بود.
به‌ زبان‌ عرفاني‌ بايد گفت‌: كه‌ سفر غزالي‌ از بغداد سفر من‌ الخلق‌ الي‌ الحق‌ و آمدنش‌ از بغداد به‌ نيشابور و طوس‌ تا آخر عمر نموداري‌ از سفر من‌ الحق‌ الي‌ الخلق‌ بود. 

آثار غزالي‌
2-12- غزالي‌ از آن‌ عده‌ محققان‌ و مؤلفان‌ است‌ كه‌ آثارشان‌ به‌ كثرت‌ معروف‌ است‌ چنان‌كه‌ پيش‌ گفتيم‌ در يك‌ جا مي‌نويسد: «چهل‌ سال‌ در درياي‌ علوم‌ غواصي‌ كرد و در علوم‌ دين‌ نزديك‌ به‌ هفتاد كتاب‌ تصنيف‌ كرده‌ پس‌ دنيا را چنان‌كه‌ بود بديد و جملگي‌ را بينداخت‌...»
شايد غير از موضوعات‌ ديني‌ درباره‌ موضوعات‌ ديگر هم‌ كتاب‌ نوشته‌ باشد كه‌ نام‌ نبرده‌ يا ما نمي‌دانيم‌. در هر صورت‌ غير از خود او ديگران‌ هم‌ بيشتر از هفتاد كتاب‌ و رساله‌ از او نقل‌ كرده‌اند. خوشبختانه‌ بيشتر اين‌ آثار بر جاي‌ مانده‌ است‌ كه‌ برخي‌ از آنها را به‌ ترتيب‌ اهميت‌ ذكر مي‌كنيم‌: 

1- احياء علوم‌ الدين‌ ، كه‌ مهم‌ترين‌ كتاب‌ عربي‌ غزالي‌ است‌ در مواعظ‌ و حكم‌ و اخلاق‌ و مسائل‌ ديني‌، كه‌ آن‌را در سفر شام‌ و بيت‌المقدس‌ پرداخته‌ است‌. در اهميت‌ اين‌ كتاب‌ همين‌ بس‌ كه‌ گفته‌اند: «لوذهبت‌ كتب‌ الاسلام‌ و بقي‌الاحياء لاغني‌ عماذهب‌ = اگر تمام‌ كتابهاي‌ اسلامي‌ از ميان‌ برود و تنها احياء باقي‌ بماند، مسلمانان‌ از آنچه‌ از ميان‌ رفته‌ بي‌نياز مي‌باشند.» اين‌ كتاب‌ بر چهار قسم‌ تقسيم‌ مي‌شود يكي‌ در عبادات‌، دو ديگر در عادات‌، سه‌ ديگر در مهلكات‌، چهارم‌ در منجيات‌. هر كدام‌ از اين‌ چهار قسم‌ شامل‌ ده‌ كتاب‌ است‌ كه‌ مجموعاً چهل‌ كتاب‌ يا چهل‌ بخش‌ مي‌شود. اين‌ كتاب‌ پيوسته‌ مورد نظر اهل‌ معرفت‌ بوده‌ و موافقان‌ و مخالفان‌ زيادي‌ داشته‌ است‌ و درباره‌ آن‌ رساله‌ها نوشته‌ و تلخيص‌ و شرح‌ كرده‌اند. 

نخست‌ خود امام‌ اين‌ كتاب‌ را خلاصه‌ كرد و آن‌را: «المرشدالامين‌ الي‌ موعظة‌المتقين‌» نام‌ نهاد و نيز تلخيص‌ برادرش‌ را به‌ نام‌ «لباب‌ الاحياء بايد نام‌ برد. شايد مهم‌ترين‌ شرحي‌ كه‌ بر «احياء» نوشته‌ شده‌ است‌ همان‌ است‌ كه‌ مؤلف‌ تاج‌ العروس‌ سيد محمد حسيني‌ معروف‌ به‌ مرتضي‌ زبيدي‌ (تولد 1145 / وفات‌ 1205) نوشته‌ و آن‌را اتحاف‌ السادة‌ المتقين‌ ناميده‌ است‌.اين‌ شرح‌ در سال‌ 1302 هجري‌ در 13 مجلد در فاس‌ چاپ‌ شده‌ و باز در سال‌ 1311 در مصر در ده‌ مجلد چاپ‌ گرديد. 

زبيدي‌ از طرفداران‌ جدي‌ امام‌ بود و هماره‌ از او دفاع‌ مي‌كرد. از طرفداران‌ ديگر امام‌ زين‌العابدين‌ ابوالفضل‌ عبدالرحيم‌ بن‌ حسين‌ عراقي‌ است‌ كه‌ احاديث‌ اين‌ كتاب‌ را بيرون‌ آورد و در سال‌ 751 كتابي‌ در چند مجلد بپرداخت‌ در صحت‌ احاديث‌ و سند آنها. پس‌ از آن‌ هم‌ در سال‌ 760 كتابي‌ مختصرتر به‌ نام‌ المغني‌ عن‌ حمل‌ الاسفار بپرداخت‌. 

از مخالفان‌ غزالي‌ يكي‌: ابوالفرج‌ بن‌ الجوزي‌ است‌ (در گذشته‌ 597 ه.ق‌) كه‌ منهاج‌ القاصدين‌ را در شرح‌ احياء علوم‌ الدين‌ غزالي‌ نوشت‌ و سپس‌ به‌ نظر خود كتابي‌ پرداخت‌ در اغلاط‌ احياءالعلوم‌، كه‌ آن‌را اعلام‌ الاحياء بأغلاط‌ الاحياء = آگاهانيدن‌ زندگان‌ به‌ غلطهاي‌ احيا ناميد. پسر ابن‌ الجوزي‌ يعني‌ ] ابوالمظفر ابن‌ الجوزي‌ [ هم‌ غزالي‌ را انتقاد كرد كه‌ كتابش‌ را بر مذهب‌ صوفيان‌ وضع‌ كرده‌ است‌. اما غزالي‌ از پيش‌ در جواب‌ بعضي‌ از اين‌ گونه‌ اعتراضات‌ كتاب‌ الاملاء علي‌ مشكل‌ الاحياء را نوشته‌ بود. 

2- المنقذ من‌ الضلال‌ ، پيش‌ درباره‌ اين‌ كتاب‌ صحبت‌ كرديم‌. بايد گفت‌ كه‌: اين‌ كتاب‌ از بهترين‌ آثار غزالي‌ است‌، زيرا در نوع‌ خود كم‌ نظير است‌. 

3- مقاصدالفلاسفه‌ ، اين‌ كتاب‌ شايد يكي‌ از بهترين‌ و آسان‌ترين‌ كتب‌ حكمت‌ مشاء است‌
راجع‌ به‌ آنچه‌ غزالي‌ درباره‌ نفس‌ و قواي‌ آن‌ گفته‌، زياد سخن‌ نمي‌گوييم‌ چه‌ اغلب‌ و بلكه‌ تمام‌ آنها را از فيلسوفان‌ پيشين‌ گرفته‌ است‌: نفس‌ نباتي‌، نفس‌ حيواني‌، نفس‌ ناطقه‌ و حواس‌ پنجگانه‌ و حس‌ مشترك‌ و حافظه‌ و مفكره‌ و ذاكره‌ و حس‌ ششم‌ كه‌ عقل‌ است‌ و نفس‌ فلكي‌ و ديگر مطالب‌ را همچنان‌ كه‌ آنان‌ بحث‌ كرده‌اند غزالي‌ هم‌ مورد بحث‌ قرار داده‌ است‌ و چندان‌ فرقي‌ ندارد
كه‌ غزالي‌ براي‌ تفهيم‌ مفاصد فيلسوفان‌ نوشت‌ تا پس‌ از آن‌ كتاب‌ تهافت‌ - الفلاسفه‌ را براساس‌ آن‌ - در رد فيلسوفان‌ - تأليف‌ كند و نشان‌ دهد كه‌ بدون‌ فهم‌ و كوركورانه‌ عقايد فيلسوفان‌ را رد نكرده‌ است‌. خود مي‌گويد:
«فينبغي‌ أن‌ نحقق‌ مذهبهم‌ اولا للتفهيم‌، ثم‌ نشتغل‌ بالاعتراض‌، فان‌ الاعتراض‌ علي‌ المذهب‌ قبل‌ تمام‌ التفهيم‌ رمي‌ في‌ عماية‌ = شايسته‌ است‌ كه‌ نخست‌ روش‌ آنان‌ را بررسي‌ كنيم‌، آن‌گاه‌ به‌ اعتراض‌ بپردازيم‌. زيرا اعتراض‌ بر مذهبي‌ پيش‌ از آنكه‌ آن‌را به‌ خوبي‌ دريابند، سنگ‌ انداختن‌ در تاريكي‌ است‌!» اين‌ كتاب‌ به‌ سال‌ 1888 با شروح‌ در ليدن‌ چاپ‌ شد و در سال‌ (1506) به‌ لاتين‌ ترجمه‌ شده‌ بوده‌ است‌. 

4- تهافت‌ الفلاسفه‌ ، غزالي‌ در اين‌ كتاب‌ با سلاح‌ خود فيلسوفان‌، يعني‌ برهان‌ و استدلال‌ و قواعد فلسفه‌، به‌ ابطال‌ عقايد آنها پرداخته‌، در بيست‌ مسئله‌ از مسائل‌ مختلف‌ تناقض‌ آراء و لغزشهاي‌ آنها را بيان‌ كرده‌: در سه‌ مسئله‌ حكم‌ به‌ كفر فيلسوفان‌ داده‌ است‌ و در هفده‌ مسئله‌ به‌ بدعتشان‌ منسوب‌ داشته‌ است‌. آن‌ سه‌ مسئله‌ كه‌ در آن‌ فيلسوفان‌ با تمام‌ مسلمانان‌ مخالفت‌ كرده‌اند عبارت‌ است‌ از: 

1- مي‌گويند: ابدان‌ و اجساد محشور نمي‌شوند و آنچه‌ پاداش‌ مي‌بيند و عقاب‌ مي‌يابد ارواح‌ مجرده‌اند و ثوابها و عقابها جسماني‌ نيست‌ بلكه‌ روحاني‌ است‌؛ 

2- مي‌گويند: خداي‌ تعالي‌ كليات‌ را مي‌داند و به‌ جزئيات‌ عالم‌ نيست‌ و اين‌ كفر صريح‌ است‌ و حق‌ آن‌ است‌ كه‌: به‌ اندازه‌ ذره‌اي‌ در آسمانها و زمين‌ از دانش‌ او بر كنار نيست‌؛ 

3- مي‌گويند: عالم‌ قديم‌ و ازلي‌ است‌ و اين‌ خلاف‌ حدوث‌ عالم‌ است‌ كه‌ در شريعت‌ آمده‌ است‌.
و آن‌ هفده‌ مسئله‌ كه‌ در باب‌ آنها فيلسوفان‌ را به‌ بدعت‌ و انحراف‌ و كجروي‌ متهم‌ و منسوب‌ مي‌دارد عبارت‌ است‌ از: 1- عجز فيلسوفان‌ از اثبات‌ صانع‌؛ 2- عجز فيلسوفان‌ از اقامه‌ دليل‌ بر محال‌ بودن‌ دو خدا؛ 3- ابطال‌ مذهب‌ فيلسوفان‌ در نفي‌ صفات‌؛ 4- ابطال‌ عقيده‌ فيلسوفان‌ به‌ اينكه‌ مي‌گويند: ذات‌ باري‌ به‌ جنس‌ و فصل‌ منقسم‌ نمي‌شود؛ 5- ابطال‌ قول‌ فيلسوفان‌ كه‌ مي‌گويند مبدأ اول‌ موجود بسيط‌ بدون‌ ماهيت‌ است‌؛ 6- عجز فيلسوفان‌ از اثبات‌ اينكه‌: خدا جسم‌ نيست‌؛ 7- در بيان‌ اينكه‌ قول‌ به‌ دهر و نفي‌ صانع‌ بر فيلسوفان‌ لازم‌ مي‌آيد؛ 8- عجز فيلسوفان‌ از اثبات‌ اينكه‌ مبدأ اول‌ عالم‌ به‌ غير است‌؛ 9- در ابطال‌ قول‌ فيلسوفان‌ كه‌ گويند: خدا جزئيات‌ را نمي‌داند؛ 10- ابطال‌ قول‌ فيلسوفان‌ كه‌ گويند: آسمان‌ حيواني‌ متحرك‌ بالاراده‌ است‌؛ 11- ابطال‌ قول‌ فيلسوفان‌ راجع‌ به‌ غرض‌ محرك‌ آسمان‌؛ 12- در ابطال‌ قول‌ ايشان‌ كه‌ گويند: نفوس‌ آسماني‌ تمام‌ جزئيات‌ را مي‌دانند؛ 13- در ابطال‌ قول‌ ايشان‌ راجع‌ به‌ محال‌ بودن‌ خرق‌ عادات‌؛ 14- درباره‌ قول‌ ايشان‌ كه‌: نفس‌ انسان‌ جوهري‌ است‌ قائم‌ به‌ نفس‌ و جسم‌ و عرض‌ نيست‌؛ 15- قول‌ ايشان‌ درباره‌ محال‌ بودن‌ فناي‌ نفوس‌ بشري‌؛ 16- در ابطال‌ انكار فيلسوفان‌ به‌ رستاخيز و حشر اجساد؛ 17- در ابطال‌ مذهب‌ ايشان‌ در ابديت‌ عالم‌. پس‌ از بحث‌ مستوفي‌ درباره‌ هر يك‌ از اين‌ مسائل‌ و بيان‌ عجز و تهافت‌ حكيمان‌ و تقرير ادله‌ ايشان‌، غزالي‌ در آخر اين‌ كتاب‌ چنين‌ مي‌گويد: اگر كسي‌ بپرسد حال‌ كه‌ مذاهب‌ اين‌ جماعت‌ را بيان‌ كردي‌، آيا به‌ طور قطع‌ حكم‌ به‌ كفرشان‌ مي‌كني‌؟! گويم‌: آري‌ بي‌هيچ‌ ترديد تكفير آنها در سه‌ مسئله‌ حتمي‌ است‌. نخست‌: مسئله‌ قدم‌ عالم‌ و اينكه‌ تمام‌ جواهر قديم‌اند؛ دوم‌ قول‌ ايشان‌ كه‌ خداي‌ تعالي‌ به‌ جزئياتي‌ كه‌ از اشخاص‌ حادث‌ مي‌گردد عالم‌ نيست‌؛ سوم‌ انكارشان‌ به‌ بعث‌ اجساد و حشر آنها كه‌ اين‌ سه‌ با اسلام‌ سازگار نيست‌ و معتقد آن‌ تكذيب‌ كننده‌ انبياء است‌ وليكن‌ باقي‌ مسائل‌ چيزهايي‌ است‌ كه‌ مذهبشان‌ به‌ معتزله‌ نزديك‌ است‌.
صاحب‌ تاريخ‌ الحكماء مي‌گويد: كه‌ غزالي‌ بسياري‌ از مطالب‌ اين‌ كتاب‌ را از تأليفات‌ يحيي‌ نحوي‌ انتحال‌ كرده‌ است‌، وليكن‌ چون‌ آن‌ تأليفات‌ به‌ دست‌ ما نيست‌، اين‌ قول‌ را از او باور نتوانيم‌ داشت‌. 

قاضي‌ ابوالوليد محمدبن‌ احمدبن‌ رشدالمالكي‌ (در گذشته‌ 595 ه.ق‌) نيز به‌ دفاع‌ از فيلسوفان‌ برخاست‌ و كتاب‌ تهافت‌ التهافت‌ را در رد تهافت‌ الفلاسفه‌ نوشت‌ و گفت‌: هر چه‌ غزالي‌ در اين‌ كتاب‌ نوشته‌، خالي‌ از برهان‌ و عاري‌ از يقين‌ است‌، در آخر كتاب‌ مي‌نويسد: «شكي‌ نيست‌ كه‌ غزالي‌ شريعت‌ و دين‌ هر دو را خراب‌ كرد و راه‌ خطا رفت‌» و سپس‌ مي‌گويد: «اگر ضرورت‌ طلب‌ حق‌ در ميان‌ نبود اصلاً در اين‌باره‌ سخن‌ نمي‌گفتم‌». 

5 و 6 و 7- بسيط‌ و وسيط‌ و وجيز ، در فقه‌، كه‌ اين‌ كتابها را بسياري‌ از دانشمندان‌ شرح‌ و تلخيص‌ كرده‌اند. 

8- جواهر القرآن‌ ، كه‌ مشتمل‌ بر زبده‌ قرآن‌ است‌، كتاب‌ منقسم‌ به‌ علوم‌ و اعمال‌ است‌ و اعمال‌ هم‌ به‌ دو قسم‌: ظاهري‌ و باطني‌ تقسيم‌ مي‌گردد، اعمال‌ باطني‌ نيز منتهي‌ به‌ تزكيه‌ و تحليله‌ مي‌شود. 

9- المضنون‌ به‌ علي‌ غيراهله‌ ، كه‌ در سال‌ 1309 در ضمن‌ مجموعه‌اي‌ خطي‌ در مصر چاپ‌ شد، اما در انتساب‌ اين‌ كتاب‌ به‌ غزالي‌ تأمل‌ است‌. غزالي‌ در كتاب‌ جواهر القرآن‌ نوشته‌ كه‌: برخي‌ كتابها نوشته‌ام‌ كه‌ به‌ غير اهلش‌ مضمون‌ است‌. سبكي‌ مي‌گويد: يقين‌ دارم‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ از آن‌ غزالي‌ نيست‌ وليكن‌ يافعي‌ آن‌را از غزالي‌ مي‌داند. 

10- فضايح‌ الباطنيه‌ ، كه‌ شامل‌ تعاليم‌ قرامطه‌ و اسماعيليان‌ و غير ايشان‌ از طوايف‌ باطنيه‌ است‌. كتاب‌ مذكور در موضوع‌ خود سخت‌ سودمند است‌. اين‌ كتاب‌ به‌ سال‌ 1968 م‌ به‌ كوشش‌ عبدالرحمن‌ بدوي‌ چاپ‌ شده‌ است‌.
11- غرايب‌ الاول‌ في‌ عجايب‌ الدول‌ ، كه‌ در آن‌ سلطان‌ محمد پسر ملك‌شاه‌ سلجوقي‌ را مورد خطاب‌ قرار مي‌دهد. 

12- سرالعالمين‌ و كشف‌ ما في‌الدارين‌ ، كه‌ از نظام‌ حكومتها و دولتها بحث‌ مي‌كند. 

13- تنزيه‌ القرآن‌ عن‌ المطاعن‌ ، كه‌ به‌ سال‌ 1329 در مصر چاپ‌ شده‌ است‌.
14- المنخول‌، در علم‌ اصول‌ است‌ ، اين‌ كتاب‌ را غزالي‌ در دوران‌ نوجواني‌ نوشت‌ و همين‌ كتاب‌ بود كه‌ دستاويز جماعتي‌ غوغا قرار گرفت‌ و از روي‌ آن‌ گفتند: غزالي‌ در امام‌ ابوحنيفه‌ طعن‌ كرده‌ است‌. 

15- المستصفي‌، در اصول‌ فقه‌ و آن‌ كتاب‌ كلاني‌ است‌ در دو مجلد. در مقدمه‌ اين‌ كتاب‌ مي‌گويد: «من‌ لم‌ يعرف‌ المنطق‌ فلاثقه‌ له‌ في‌ العلوم‌ اصلا = هر كس‌ منطق‌ نداند هيچ‌ اعتمادي‌ بدانسته‌هاي‌ او نيست‌!» 

16- بزرگ‌ترين‌ و اصيل‌ترين‌ كتاب‌ فارسي‌ غزالي‌ كيمياي‌ سعادت‌ نام‌ دارد، كه‌ در اخلاق‌ و مسائل‌ ديني‌ پرداخته‌ و تلخيص‌ گونه‌اي‌ فارسي‌ است‌ از احياء علوم‌الدين‌ غزالي‌ و «نظير آن‌ كتابي‌ به‌ فارسي‌ در اين‌ موضوع‌ نوشته‌ نشده‌» و تاريخ‌ تأليفش‌ ميان‌ سالهاي‌ 500 - 490 است‌ و بعداً نمونه‌هايي‌ از آن‌ خواهيم‌ آورد. ديگر از نوشته‌هاي‌ فارسي‌ غزالي‌ نصيحة‌الملوك‌ است‌ كه‌ آن‌را براي‌ سلطان‌ محمد بن‌ سنجر سلجوقي‌ نوشته‌ و اين‌ كتاب‌ در ميان‌ مردم‌ دست‌ به‌ دست‌ مي‌گشته‌ و عموي‌ شرف‌الدين‌ مبارك‌بن‌ المستوفي‌ الاربلي‌ آن‌را به‌ تازي‌ برگردانده‌ است‌. 

در حدود بيست‌ تا سي‌ جلد هم‌ از رسائل‌ و كتب‌ غزالي‌ چاپ‌ شده‌ و يا وجود آن‌ در كتب‌ خانه‌هاي‌ بزرگ‌ عالم‌ سراغ‌ داده‌ شده‌ كه‌ ما از ترس‌ اطاله‌ كلام‌ در آنها سخن‌ نمي‌گوييم‌ و اكنون‌ مي‌پردازيم‌ به‌ اينكه‌ مختصري‌ از افكار او را بيان‌ كنيم‌: 

نگاه‌ غزالي‌ پس‌ از طوفان‌ فكري‌اش‌
2-13- پيش‌ از اين‌ مبلغي‌ از انقلاب‌ فكري‌ غزالي‌ را از زبان‌ وي‌ شنيديم‌ حال‌ ببينيم‌ كار او به‌ كجا انجاميد؟ آن‌ جوشش‌ باطني‌ و اغتشاش‌ دروني‌ چه‌ شد و از غزالي‌ چه‌ ساخت‌؟ باز از خود او بشنويد:
«چون‌ خدا به‌ فضل‌ خويش‌ مرا از بيماري‌ شك‌ نجات‌ داد، اصناف‌ طالبان‌ را در 4 فرقه‌ يافتيم‌:
1- متكلمان‌، كه‌ ادعا دارند اهل‌ رأي‌ و نظر هستند؛
2- باطنيان‌، كه‌ ادعا دارند اصحاب‌ تعليم‌ هستند و حقايق‌ علمي‌ را از امام‌ معصوم‌ اقتباس‌ مي‌نمايند؛
3- فيلسوفان‌ كه‌ گمان‌ دارند اهل‌ منطق‌ و برهان‌ هستند؛
4. صوفيان‌: كه‌ ادعا دارند خاصان‌ حضرت‌اند و اهل‌ مشاهده‌ و مكاشفه‌.» 

درباره‌ متكلمان‌
2-14- غزالي‌ معتقد است‌ كه‌ خداي‌ تعالي‌ طائفه‌ متكلمان‌ را زماني‌ به‌ وجود آورد، كه‌ فرقه‌هاي‌ مختلف‌ ديني‌، با هم‌ گلاويز شده‌ بودند و دينها تعدد يافته‌ و بدعتها زياد شده‌ بود و در نتيجه‌، ايمانها در نفوس‌ مردم‌ تزلزل‌ پذيرفته‌ بود، در اين‌ زمان‌ بود كه‌ متكلمان‌ به‌ ياري‌ دين‌ و سنت‌ قيام‌ كردند و از آن‌ محارست‌ نمودند و از عقيده‌اي‌ دفاع‌ كردند كه‌ تناقضات‌ دشمنان‌ را آشكار مي‌ساخت‌ و حجتهاي‌ مبتدعان‌ را سست‌ قلمداد مي‌نمود و اين‌ از باب‌ آن‌ است‌ كه‌ غزالي‌ به‌ فضل‌ متكلمان‌ اقرار مي‌نمايد وليكن‌ بر متكلمان‌ نكته‌اي‌ چند مي‌گيرد كه‌ اهم‌ آن‌ از اين‌ قرار است‌:
نخست‌ اينكه‌: اين‌ اهل‌ رأي‌ و نظر در بحثهاي‌ خود، در مسائل‌ جواهر و اعراض‌ خوض‌ مي‌كنند و براي‌ دفاع‌ از سنت‌ و شريعت‌ روشهاي‌ دشمنان‌ خود را مي‌گيرند و به‌ مقدمات‌ منطقي‌ اعتماد مي‌كنند، در حالي‌ كه‌ طبيعت‌ اين‌ روشها و مقدمات‌، با طبيعت‌ دين‌ متناقض‌ است‌ و از ادراك‌ حقيقت‌ ايمان‌ عاجز.
دو ديگر آنكه‌: گفتگوهاي‌ اين‌ گروه‌، اختلاف‌ موجود در ميان‌ مؤمنان‌ را برطرف‌ نمي‌سازد، از اين‌ رو شايسته‌ اين‌ است‌ كه‌ در محدوده‌ خاصي‌ منحصر بماند و نيز بايد عوام‌ را از علم‌ كلام‌ باز دارند، زيرا نياز جمهور مردم‌، به‌ داشتن‌ ايمان‌ است‌ نه‌ به‌ علم‌ جدل‌. وانگهي‌ اگر علم‌ كلام‌ به‌ مقصود كساني‌ كه‌ مي‌خواستند دين‌آوران‌ را بكوبند و بدعتها را براندازند، كافي‌ بود، باري‌ به‌ مقصود غزالي‌ كه‌ در جستجوي‌ علم‌ يقين‌ بود وافي‌ نبود. 

درباره‌ باطنيان‌
2-15- باطنيان‌ اصحاب‌ تعليم‌ امام‌ معصوم‌ هستند، بزرگان‌ هر گروه‌ را كه‌ پيش‌ آنان‌ برود متهم‌ مي‌نمايند كه‌ از تعاليم‌ آنان‌ بيگانه‌ است‌، از اين‌ رو، همت‌ كرد تا كتب‌ آنان‌ را بجويد و مقالاتشان‌ را گردآوري‌ كند و آنچه‌ در مذهب‌ اين‌ جماعت‌ آمده‌ جمله‌ را مرتب‌ نمايد و غرض‌ او از اين‌ كار آن‌ بود كه‌ شبهات‌ آنها را تقرير نمايد، سپس‌ فساد آنها را آشكار گرداند و چنان‌كه‌ از كتاب‌ «المتقذ» برمي‌آيد اقوال‌ اين‌ جماعت‌ را در كتابي‌ غير از «المتقذ» رد نموده‌ و مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ اغلب‌ اين‌ ردود در كتاب‌ «القسطاس‌ المستقيم‌» آمده‌ است‌؛ اما مهم‌ترين‌ كار وي‌ در اين‌ باب‌ فضائح‌ الباطنيه‌ نام‌ دارد كه‌ به‌ كوشش‌ عبدالرحمن‌ بدوي‌ چاپ‌ شده‌ است‌. 

غزالي‌ غائله‌ اين‌ تعليم‌ را به‌ سبب‌ امر مؤكدي‌ كه‌ از حضرت‌ خليفه‌ آمده‌ بود و خواسته‌ تا غزالي‌ حقيقت‌ اين‌ اعتقاد را كشف‌ نمايد آشكار ساخت‌ و تصادفاً اين‌ امر با شوقي‌ كه‌ غزالي‌ خود براي‌ تحقيق‌ تعاليم‌ اين‌ جماعت‌ پيدا كرده‌ بود مقرون‌ گشت‌، لذا مذهب‌ آنان‌ را تقرير، سپس‌ آن‌ را ابطال‌ نمود كه‌ خلاصه‌ آن‌ از اين‌ قرار است‌: 

باطنيان‌ مي‌گويند وجود معلم‌ معصوم‌ ضرورت‌ دارد و اوست‌ كه‌ داعيان‌ را به‌ شهرها مي‌فرستد و از علم‌ بدانها بهره‌اي‌ مي‌دهد تا آن‌را در ميان‌ مردم‌ منتشر نمايند و
غزالي‌ در برابر فيلسوفان‌ و انديشه‌هاي‌ فلسفي‌ آنان‌ ايستاد تا آن‌ را تباه‌ كرد و همه‌ مشتغلان‌ بدان‌ را تكفير كرد و بعدها تعقيب‌ و شكنجه‌ بيشتر فيلسوفان‌ و دانشمندان‌ براساس‌ گفته‌هاي‌ او قرار گرفت‌... تا اينكه‌ فلسفه‌ از مشرق‌ به‌ مغرب‌ يعني‌ اندلس‌ انتقال‌ يافت‌ و در اين‌ باره‌ بر غزالي‌ خرده‌اي‌ نمي‌توان‌ گرفت‌ جز اينكه‌ مردي‌ ديندار و تنگ‌نظر بوده‌ است‌.
اگر امري‌ برايشان‌ مشكل‌ شد، يا در چيزي‌ اختلاف‌ كردند، به‌ او ملتجي‌ مي‌شوند تا آنان‌ را بدان‌چه‌ حق‌ است‌ ارشاد نمايد. غزالي‌ در رد آنها مي‌گويد: 

الف‌- كه‌ ايشان‌ عوام‌ و كم‌خردان‌ را جسته‌ به‌ مذهب‌ خود مي‌خوانند و دليلشان‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ وجود امام‌ معصوم‌ ضرورت‌ است‌، وليكن‌ واقع‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ جماعت‌ از اقامه‌ برهان‌ براي‌ تعيين‌ امام‌ عاجزند و اضافه‌ مي‌كند كه‌ معلم‌ ما «محمد»(ص‌) بود، كه‌ تعليم‌ او كامل‌تر و عميق‌تر بود و او داعيان‌ را در بلاد مي‌فرستاد وليكن‌ چون‌ تعليم‌ كامل‌ شد، مرگ‌ معلم‌ ياغيات‌ او زياني‌ ندارد. 

ب‌ - اهل‌ اين‌ مذهب‌ در تمام‌ امورشان‌، خواه‌ اساسي‌ و خواه‌ غير اساسي‌، به‌ «امام‌» رجوع‌ مي‌كنند، لذا اگر مثلاً: يكي‌ از ايشان‌ در وقت‌ نماز خواست‌ قبله‌ را پيدا كند، تا به‌ معلم‌ خود دسترسي‌ پيدا كند و از او استفاده‌ نمايد وقت‌ نماز مي‌گذارد! آري‌ باطنيان‌ اين‌ چنين‌ معلم‌ را طلب‌ مي‌كنند و عمري‌ را در سر اين‌ كار ضايع‌ مي‌سازند و در نتيجه‌ چيزي‌ فرانمي‌گيرند! 

ج‌- از طرفي‌ همه‌ علمي‌ كه‌ يكي‌ از آنها، آن‌را ادعا مي‌نمايد مستند به‌ مذهب‌ فيثاغورس‌ است‌ و آن‌ از ركيك‌ترين‌ مذاهب‌ فلسفي‌ است‌ و ارسطو آن‌را رد كرده‌ و گفته‌: «مذهب‌ فيثاغورثي‌ حشو فلسفه‌ است‌!» 

درباره‌ فلسفه‌
2-16- چنان‌كه‌ پيش‌ از اين‌ گذشت‌ غزالي‌ فلسفه‌ را بدون‌ استعانت‌ از استاد فرا گرفت‌ و اين‌ البته‌ كار آساني‌ نيست‌ و شايد براي‌ بعضي‌ از مردم‌ مشكل‌ جلوه‌ نمايد كه‌ چطور شخصي‌ بدون‌ استعانت‌ از استاد فلسفه‌ بتواند ياد گرفت‌. ليكن‌ فراموش‌ نبايد كرد كه‌ غزالي‌ منطق‌ را خوب‌ خوانده‌ و نيك‌ ورزيده‌ بود و آن‌را بحق‌، مقدمه‌ تمام‌ علوم‌ مي‌دانست‌. وانگهي‌ چندين‌ سال‌ - شايد بيشتر از ده‌ سال‌ - در علم‌ كلام‌ كه‌ مباحثش‌ با مباحث‌ فلسفه‌ درهم‌ آميخته‌ بود و محشور و با اصطلاحات‌ آن‌ علم‌ آشنايي‌ تمام‌ داشت‌. اين‌ دو عامل‌ همراه‌ با عبقريت‌ و تيزهوشي‌ غزالي‌ بود كه‌ راه‌ را براي‌ غزالي‌ هموار ساخت‌ تا بدون‌ ياري‌ گرفتن‌ از استاد و مدرسي‌ در مدت‌ زماني‌ كه‌ در بغداد تدريس‌ مي‌كرد و شايد در مدت‌ كمتر از 3 سال‌ فلسفه‌ را به‌ نيكي‌ فرا گيرد و چنين‌ بفهمد كه‌ فيلسوفان‌ با وجود طبقات‌ مختلف‌ و تفاوت‌ مراتبشان‌ يا كافر و ملحد هستند و يا در گمراهي‌اند، از اين‌ رو بر آن‌ شد نشان‌ كفر و لغزش‌ را بر پيشاني‌ ايشان‌ بزند.
 
تقسيم‌بندي‌ فيلسوفان‌ از نظر غزالي‌
2-17- غزالي‌ فيلسوفان‌ را به‌ سه‌ گروه‌ تقسيم‌ كرد:
دهريان‌، طبيعيان‌ و الهيان‌ ، سپس‌ نظر خود را درباره‌ هر يك‌ از آنها بيان‌ داشت‌:
اما دهريان‌ ، غزالي‌ اين‌ جماعت‌ را در عداد زنادقه‌ مي‌شمارد زيرا كه‌ خدا را انكار مي‌كنند و گمان‌ دارند كه‌ عالم‌ به‌ نفس‌ موجود است‌.
و اما طبيعيان‌ ، به‌ وجود خالق‌ حكيم‌ اعتراف‌ دارند، چون‌ كه‌ در طبيعت‌ عجايب‌ صنع‌ او را مي‌بينند؛ جز اينكه‌ آخرت‌ را انكار مي‌كنند و عقاب‌ و ثواب‌ را باور نمي‌دارند، پس‌ در شهوات‌ دنياوي‌ فرومي‌روند؛ اينان‌ هم‌ به‌ نظر غزالي‌ با وجود ايمانشان‌ به‌ خدا در شمار زنديقانند.
و اما الهيان‌ كه‌ در ميان‌ ايشان‌ سقراط‌ و افلاطون‌ و ارسطو هم‌ هستند، خود بردهريان‌ و طبيعيان‌ رد نوشته‌اند و از جمله‌ ارسطو بر تمام‌ دهريان‌ پيش‌ از خود رد نوشت‌ واز همه‌ آنان‌ بيزاري‌ جست‌. «جز اينكه‌ از رذائل‌ كفر آنها و بدعتهايشان‌ بقاياتي‌ فروگذاشت‌ كه‌ از آن‌ رهايي‌ نيافت‌، پس‌ تكفير ايشان‌ و پيروان‌ ايشان‌ از متفلسان‌ اسلامي‌ همچون‌ ابن‌سينا و فارابي‌ و ديگران‌ واجب‌ است‌ (6) !» 

غزالي‌ ردود خويش‌ را بر آراء فيلسوفان‌ در سه‌ باب‌ مرتب‌ كرد:
1- قسمي‌ كه‌ انكار آن‌ اصلاً واجب‌ نيست‌.
2- قسمي‌ كه‌ واجب‌ است‌ در آنها آنان‌ را منسوب‌ به‌ بدعت‌ كرد.
3- قسمي‌ كه‌ تكفيرشان‌ در آن‌ لازم‌ است‌. 

تقسيم‌بندي‌ دانش‌ فيلسوفان‌ از نظر غزالي‌
2-18- غزالي‌ دانش‌ فيلسوفان‌ را با نسبت‌ به‌ غرضي‌ كه‌ كسب‌ مي‌شود به‌ شش‌ تقسيم‌ كرد: رياضي‌، منطق‌، طبيعي‌، سياسي‌، اخلافي‌، الهي‌. 

غزالي‌ و رياضي‌
2-19- اما رياضي‌ ، متعلق‌ به‌ حساب‌ و هندسه‌ و هيئت‌ عالم‌ است‌ و مبتني‌ بر براهين‌ استواري‌ است‌ كه‌ برانكار آنها راهي‌ نيست‌. جز اينكه‌ علي‌رغم‌ عدم‌ تعلق‌اش‌ به‌ امور ديني‌ دو آفت‌ بزرگ‌ از آن‌ ايجاد مي‌گردد: يكي‌ از آن‌ دو آفت‌ اين‌ است‌ كه‌ هر كس‌ اين‌ علوم‌ را مطالعه‌ مي‌كند از دقت‌ براهين‌ و دليلهاي‌ منطقي‌ آن‌ شگفت‌ مي‌ماند، از اين‌ رو، اعتقادش‌ درباره‌ فلسفه‌ نيكو مي‌شود، گمان‌ مي‌برد كه‌ همه‌ دانشهاي‌ فيلسوفان‌ در دقت‌ و وضوح‌ و استواري‌ براهين‌، همانند اين‌ علم‌ است‌، از اين‌ جهت‌ هر چه‌ را در الهيات‌ مي‌گويند مسلم‌ مي‌دارد و كفر و تعطيل‌ و تسامح‌ آنها را درباره‌ شريعت‌ مي‌پذيرد و غافل‌ مي‌ماند كه‌ اين‌ گروه‌ آنچه‌ درباره‌ رياضيات‌ گفته‌اند برهاني‌ و آنچه‌ در باب‌ الهيات‌ گفته‌اند تخميني‌ است‌! 

و اين‌ آفتي‌ بس‌ بزرگ‌ است‌ و لازم‌ است‌ كه‌ هر كس‌ را كه‌ بدين‌ علوم‌ مشغول‌ شود و در آنها خوض‌ نمايد، از «آنها باز دارند... اگر چه‌ كار او مربوط‌ به‌ امر ديانت‌ هم‌ نباشد.» آفت‌ دوم‌، زياني‌ است‌ كه‌ از دوست‌ نادان‌ براي‌ اسلام‌ حاصل‌ مي‌شود و آن‌ وقتي‌ است‌ كه‌ مدافع‌ اسلام‌ گمان‌ مي‌برد كه‌ دين‌ به‌ انكار هر علمي‌ كه‌ منسوب‌ به‌ فيلسوفان‌ است‌ حكم‌ مي‌دهد، از اين‌رو تمام‌ دانشهاي‌ ايشان‌ را رد مي‌كند و همو ادعاي‌ جاهلانه‌ مي‌نمايد و چنين‌ مي‌پندارد كه‌ هر چه‌ فيلسوفان‌ مي‌گويند خلاف‌ شرع‌ است‌. وليكن‌ بايد دانست‌ كه‌ هر كس‌ فكر مي‌كند كه‌ با انكار اين‌ علوم‌، اسلام‌ را نصرت‌ مي‌دهد و ياري‌ مي‌كند، بر دين‌ جنايت‌ مي‌كند: «زيرا در شرع‌ به‌ اين‌ علوم‌ نفياً و اثباتاً تعرضي‌ نيست‌ و در اين‌ علوم‌ هم‌ براي‌ امور ديني‌ تعرضي‌ وجود ندارد.» جز اينكه‌ اگر مدافعي‌ چنين‌ كند مردم‌ مي‌پندارند كه‌ دين‌ اين‌ علوم‌ و مدلولات‌ مسلمه‌ رياضي‌ و برهاني‌ را انكار مي‌نمايد و از اين‌رو زيان‌ آن‌ بر هوشمندان‌ پوشيده‌ نيست‌. 

غزالي‌ و منطق‌ 
2-20- اما منطقيات‌ هم‌، نفياً و اثباتاً با ديانت‌ كاري‌ ندارد و كار او آن‌ است‌ كه‌ در دلايل‌ و قياسات‌ و مقدمات‌ براهين‌ و تركيبهاي‌ آنها نظر نمايد و وضع‌ حد كند و اين‌ جمله‌ از نوع‌ مقدماتي‌ است‌ كه‌ متكلمان‌ در ادله‌ براي‌ تعريفات‌ و اختلافات‌ در عبادات‌ و برخي‌ اصطلاحات‌ ديگر بدانها اعتماد دارند و از آنها استمداد مي‌كنند. جز اينكه‌ نبايد فريب‌ خورد كه‌ آنچه‌ فيلسوفان‌ گفته‌اند جمله‌ با چنين‌ براهيني‌ تأييد گشته‌ است‌. 

غزالي‌ و طبيعيات‌
2-21- اما طبيعيات‌ ، دين‌ نبايد آن‌را انكار كند، چه‌ آن‌ در آسمانها و اختران‌ آسمان‌ و اجسام‌ و استحالت‌ و امتزاع‌ آنها بحث‌ مي‌كند. غزالي‌ فقط‌ نكته‌اي‌ كه‌ بر آنها مي‌گيرد اين‌ است‌ كه‌ در كتاب‌ «تهافت‌ الفلاسفه‌» مي‌گويد: طبيعيت‌ مسخر خداي‌ تعالي‌ است‌ و به‌ نفس‌ خويش‌ كار نمي‌كند (7) . 

غزالي‌ و سياست‌
2-22- در مورد « سياسيات‌ » غزالي‌ مي‌گويد: اين‌ جمله‌ مربوط‌ به‌ امور دنيوي‌ و سلطان‌ است‌ و از كتابهاي‌ آسماني‌ و پيامبران‌ و حكم‌ مأثوره‌ گذشتگان‌ گرفته‌ شده‌ است‌. 

غزالي‌ و صوفيان‌
2-23- در باره‌ صوفيان‌ ، سرانجام‌ به‌ طريق‌ صوفيان‌ روي‌ آورد و در آن‌ طريقه‌ آرام‌ گرفت‌، تا اينكه‌ حقيقت‌ تصوف‌ بر او كشف‌ گرديد به‌ طريقي‌ كه‌ در زير مي‌آيد:
 
الف‌ - به‌ نظر غزالي‌ طريقه‌ تصوف‌ و راه‌ و رسم‌ درويشي‌ به‌ علم‌ و عمل‌ تمام‌ مي‌گردد، وليكن‌ علم‌ آسان‌تر از عمل‌ است‌؛ جز اينكه‌ علم‌ تنها سالك‌ را به‌ دريافت‌ و درك‌ حقيقت‌ تصوف‌ نمي‌رساند. چه‌ مثلاً فرقي‌ ميان‌ كسي‌ كه‌ حقيقت‌ زهد و شروط‌ و اسباب‌ آن‌را مي‌شناسد و ميان‌ كسي‌ كه‌ حالت‌ زاهدان‌ دارد، همچون‌ فرق‌ ميان‌ دو كسي‌ است‌ كه‌ يكي‌ اسباب‌ سكرو مستي‌ را مي‌شناسد و ديگري‌ مست‌ است‌ و حالت‌ سكر دارد. شگفت‌ترين‌ ويژگي‌ متصوفان‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ درك‌ احوال‌ آنها از راه‌ تعلم‌ و فراگيري‌ نمي‌توان‌ رسيد بلكه‌ اين‌ مقصود تنها از راه‌ ذوق‌ و حال‌، ممكن‌ است‌ و تبدل‌ صفات‌، چه‌ او در نظر مي‌گيرد كه‌: «صوفيان‌، ارباب‌ احوال‌ هستند نه‌ خداوندان‌ اقوال‌.» 

ب‌ - غزالي‌ زماني‌ به‌ تصوف‌ روي‌ آورد «كه‌ در باطن‌ به‌ خداي‌ تعالي‌ ايمان‌ يقيني‌ يافته‌ و به‌ نبوت‌ و روز رستاخيز اعتقادي‌ تمام‌ داشت‌» و چون‌ دقيق‌ شد فهميد كه‌ صوفيان‌ سالكان‌ راه‌ خدا هستند و سيرت‌ آنها بهترين‌ سيرت‌هاست‌ و اخلاقشان‌ پاك‌ترين‌ خلقها و هر آنچه‌ در ظاهر و باطن‌ آنها موجود است‌، برگرفته‌ است‌ از «پرتو مشكوة‌ نبوت‌ و برتر از نور نبوت‌ نوري‌ سراغ‌ نداشت‌ كه‌ بتوان‌ از آن‌ كسب‌ نور كرد.» 

ج‌- صوفيان‌ در احوال‌ خود مكاشفات‌ و مشاهداتي‌ دارند، كه‌ بدانها، به‌ مراتب‌ بالا ارتقاء مي‌يابند و آنجا در حالت‌ بيداري‌ فرشتگان‌ و ارواح‌ پيامبران‌ را مشاهده‌ مي‌كنند و «از آنها صوتها مي‌شنوند و فايده‌ها اقتباس‌ مي‌كنند.» اين‌ حالتي‌ است‌ كه‌ به‌ لفظ‌ تعبير نمي‌توان‌ كرد و هر كس‌ بدان‌ حال‌ رسيد جز اين‌ نمي‌توان‌ گفت‌:
- در آنجا عالمي‌ بود كه‌ من‌ هرگز ياد آن‌ نخواهم‌ كرد.
تو گمان‌ نيكو ببر، وليكن‌ از خبر آن‌ مپرس‌!
و آن‌ كس‌ كه‌ نعمت‌ اين‌ ذوق‌ روحي‌ را نچشيده‌، از حقيقت‌ نبوت‌ جز اسمي‌ نمي‌تواند! و اين‌ مكاشفات‌ از جمله‌ كرامات‌ اولياء است‌ و كرامات‌ «بدايات‌ انبياء» است‌ سپس‌ غزالي‌ اضافه‌ مي‌كند كه‌ تحقيق‌ درباره‌ اين‌ حال‌ علم‌ ناميده‌ مي‌شود! و دارا شدن‌ اين‌ حال‌ ذوق‌ است‌ و پذيرفتن‌ آن‌ از راه‌ متداول‌ و با حسن‌ ظن‌ ايمان‌ است‌ و همانند اين‌ ذوق‌ بر پيامبر بگذشت‌ آن‌گاه‌ كه‌ به‌ حراء رفت‌ و از اينجا بود كه‌ عرب‌ گفتند: «محمد عاشق‌ پروردگار خويش‌ شده‌ است‌!» 

ج‌ - جز اينكه‌ غزالي‌ براي‌ تصوف‌ نكته‌هايي‌ مي‌گيرد و مثلاً مي‌گويد: برخي‌ براي‌ آن‌ مبادي‌ فلسفي‌ مي‌تراشند و مي‌گويند: صوفيان‌ در زمان‌ قرب‌ و مشاهده‌ و پيدا كردن‌ اذواق‌ به‌ مرحله‌ «حلول‌ و اتحاد و وصول‌» نائل‌ مي‌گردند وليكن‌ تمام‌ اينها به‌ نظر غزالي‌ خطاست‌.
حاصل‌ آنكه‌ غزالي‌ پس‌ از اين‌ درگيريها و كشمكشهاي‌ فكري‌ و روحي‌، به‌ تصوف‌ مي‌رسد؛ وليكن‌ به‌ تصوف‌ معتدل‌ و آرام‌؛ تصوفي‌ كه‌ مايه‌ آن‌ تنها ايمان‌ به‌ خدا و اعتقاد به‌ نبوت‌ است‌، زيرا بارزترين‌ مبادي‌ فلسفي‌ مذهب‌ تصوف‌ را انكار و حلول‌ و اتحاد و فناء و وصول‌ را رد مي‌كند و همچنين‌ نظريه‌ وحدت‌ وجودي‌ را كه‌ بعدها امثال‌ «ابن‌ عربي‌» بدان‌ رفته‌اند نفي‌ مي‌كند. 

غزالي‌ و طبقات‌ عالم‌
2-24- در نظر غزالي‌ اين‌ عالم‌ سه‌ طبقه‌ دارد:
الف‌ - عالم‌ ملكوت‌ يا امر و آن‌ همچون‌ عالم‌ مثالي‌ است‌ نزد افلاطون‌؛ كه‌ در آن‌ فزوني‌ و كاهش‌ راه‌ ندارد و هر چه‌ در عالم‌ محسوس‌ ما هست‌، براي‌ غزالي‌ صورت‌ و انعكاس‌ و يا سايه‌اي‌ است‌ از آن‌ عالم‌. همين‌ عالم‌ است‌ كه‌ مركز «لوح‌ و قلم‌» است‌ و هرگاه‌ آن‌ معرفت‌ مدون‌ در «لوح‌»، در قلب‌ آدمي‌ انطباع‌ يابد، يقين‌ او تمام‌ است‌؛ اما بايد بدانيم‌ كه‌ حصول‌ اين‌ يقين‌ جز به‌ معرفت‌ صوفيانه‌ ممكن‌ نيست‌. 

در اين‌ عالم‌ ملكوت‌ گوهرهاي‌ تابناكي‌
غزالي‌ معتقد است‌ كه‌ خداي‌ تعالي‌ طائفه‌ متكلمان‌ را زماني‌ به‌ وجود آورد، كه‌ فرقه‌هاي‌ مختلف‌ ديني‌، با هم‌ گلاويز شده‌ بودند و دينها تعدد يافته‌ و بدعتها زياد شده‌ بود و در نتيجه‌، ايمانها در نفوس‌ مردم‌ تزلزل‌ پذيرفته‌ بود، در اين‌ زمان‌ بود كه‌ متكلمان‌ به‌ ياري‌ دين‌ و سنت‌ قيام‌ كردند و از آن‌ محارست‌ نمودند و از عقيده‌اي‌ دفاع‌ كردند كه‌ تناقضات‌ دشمنان‌ را آشكار مي‌ساخت‌ و حجتهاي‌ مبتدعان‌ را سست‌ قلمداد مي‌نمود و اين‌ از باب‌ آن‌ است‌ كه‌ غزالي‌ به‌ فضل‌ متكلمان‌ اقرار مي‌نمايد وليكن‌ بر متكلمان‌ نكته‌اي‌ چند مي‌گيرد
وجود دارند و آنها فرشتگانند و اين‌ فرشتگان‌ در نورانيت‌ و مرتبت‌ متفاوتند: و وظايفشان‌ جداگانه‌ است‌ و در هر امري‌ كه‌ مربوط‌ به‌ انسان‌ باشد ايشان‌ را تأثيري‌ بس‌ بزرگ‌ هست‌.
ب‌ - عالم‌ جبروت‌ و آن‌ شبيه‌ به‌ كشتي‌ است‌ كه‌ ميان‌ خشكي‌ و درياست‌ و يا همچون‌ برزخي‌ است‌ ميان‌ ملكوت‌ و عالم‌ ملك‌، كه‌ اگر انسان‌ از عالم‌ ملك‌ محسوس‌ ما ارتقاء بايد از اين‌ عالم‌ به‌ عالم‌ ملكوت‌ انتقال‌ مي‌يابد و بنابراين‌، اين‌ عالم‌ مرحله‌اي‌ بينابين‌ است‌ نسبت‌ به‌ عالم‌ زميني‌ و عالم‌ آسماني‌. 

ج‌ - عالم‌ ملك‌ يا محسوسات‌ كه‌ آن‌را عالم‌ «شهادت‌» هم‌ مي‌نامند، كه‌ همين‌ عالم‌ است‌ كه‌ ما در آن‌ هستيم‌.
اين‌ مثلث‌ در تقسيم‌ خود مقابل‌ سه‌ ناحيه‌ از جسد انساني‌ است‌: ملكوت‌، مقابل‌ عقل‌ است‌ و جبروت‌ مقابل‌ نفس‌ است‌ و عالم‌ ملك‌ يا شهادت‌ مقابل‌ جسد.
و هر چه‌ در عالم‌ هست‌ از پريان‌ و فرشتگان‌ نابود مي‌شوند و عالم‌ ملكوت‌ و جبروت‌ و عالم‌ ملك‌ همه‌ فاني‌ مي‌شوند و جز روي‌ كريمش‌ چيزي‌ نمي‌ماند كه‌ «همه‌ چيز هلاك‌ شود جز ذات‌ او.» 

غزالي‌ و نفس‌ انسان‌
2-25- راجع‌ به‌ آنچه‌ غزالي‌ درباره‌ نفس‌ و قواي‌ آن‌ گفته‌، زياد سخن‌ نمي‌گوييم‌ چه‌ اغلب‌ و بلكه‌ تمام‌ آنها را از فيلسوفان‌ پيشين‌ گرفته‌ است‌: نفس‌ نباتي‌، نفس‌ حيواني‌، نفس‌ ناطقه‌ و حواس‌ پنجگانه‌ و حس‌ مشترك‌ و حافظه‌ و مفكره‌ و ذاكره‌ و حس‌ ششم‌ كه‌ عقل‌ است‌ و نفس‌ فلكي‌ و ديگر مطالب‌ را همچنان‌ كه‌ آنان‌ بحث‌ كرده‌اند غزالي‌ هم‌ مورد بحث‌ قرار داده‌ است‌ و چندان‌ فرقي‌ ندارد و ما فقط‌ در مورد نفس‌ ناطقه‌ مختصر توقفي‌ مي‌كنيم‌ و چند جمله‌ مي‌نويسيم‌: 

نفس‌ ناطقه‌ در تصوف‌ غزالي‌ وايمان‌ او اهميت‌ شايان‌ دارد، زيرا غزالي‌ نفس‌ ناطقه‌ را مبدأ معرفت‌ و شناسايي‌ و اخلاق‌ و خلاص‌ از بندهاي‌ جهان‌ مادي‌ مي‌داند. غزالي‌ بيشتر از فيلسوفان‌ ميان‌ نفس‌ و روح‌ تميز قائل‌ مي‌شود.
بنا بر رأي‌ غزالي‌ نفس‌ مركز شهواتي‌ است‌ كه‌ موجب‌ هلاك‌ آدمي‌ است‌ و باز همو مبدأ ترفع‌ و تعالي‌ است‌ كه‌ سبب‌ سعادت‌ ابدي‌ است‌؛ به‌ منزله‌ آيينه‌اي‌ است‌ زنگار گرفته‌ كه‌ بايد صيقلي‌ بيابد، چون‌ صيقلي‌ گرفت‌ صورت‌ عالم‌ بالا در آن‌ منعكس‌ مي‌شود. 

نفس‌ حجاب‌ است‌ ميان‌ انسان‌ و خدا و اگر ارتقاء يابد به‌ اخگري‌ از پرتو ذات‌ حق‌ خود بگيرد و بدان‌ همه‌ عالم‌ را ضميمه‌ خود كند و در تمام‌ آنها انعكاس‌ يابد. 

ليكن‌ با اين‌ وضع‌ جايگاه‌ «عقل‌» كجاست‌؟ غزالي‌، عقل‌ را «بصيرت‌» و «نور الهي‌» و «ضياءالايمان‌» و «محط‌ يقين‌» نام‌ مي‌دهد و مي‌گويد كه‌: عقل‌ در نزاع‌ خويش‌ با «نفس‌ اماره‌»، نصير پادشاهي‌ است‌ كه‌ دشمن‌ پادشاهي‌ است‌ كه‌ دشمن‌ مي‌خواهد به‌ جايگاه‌ او دستبرد زند!
غزالي‌ درباره‌ دل‌ آدمي‌، اشارتهاي‌ لطيف‌ و كنايتهاي‌ زيبا و نغز آورده‌ و كتابي‌ جداگانه‌ در آن‌ پرداخته‌ چنان‌كه‌ يك‌ جا مي‌گويد: «اگر كسي‌ زيادت‌ شرحي‌ بخواهد، در كتاب‌ عجايب‌القلب‌ گفته‌ايم‌: و بدن‌ هم‌ آدمي‌، خويشتن‌ شناس‌ تمام‌ نگردد، كه‌ اين‌ همه‌ شرح‌ بعضي‌ از صفهات‌ دل‌ است‌.» 

درباره‌ سرانجام‌ انسان‌
2-26- به‌ نظر غزالي‌ «حقيقت‌ آخرت‌ هيچ‌كس‌ نشناسد؟» وليكن‌ اين‌ سؤال‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ آيا پس‌ از اين‌ زندگي‌ ما را زندگي‌ ديگري‌ هست‌؟ يا باز نمي‌آييم‌ و چون‌ رفتيم‌، ديگر برنمي‌گرديم‌؟ مي‌دانيد كه‌ برخي‌ از حكيمان‌ و صاحب‌نظران‌ منكر «اعاده‌ معدوم‌» شدند و جماعتي‌ آن‌را بدون‌ قيد و شرط‌ ممكن‌ شمردند و جماعتي‌ هم‌ بدو معاد جسماني‌ و روحاني‌ معتقد شدند، اكثر حكيمان‌ اسلام‌ گفتند: معاد جسماني‌ از راه‌ عقل‌ قابل‌ اثبات‌ نيست‌ و از اين‌ رو فهم‌ آن‌را موكول‌ به‌ شريعت‌ دانستند؛ مانند ابن‌سينا و جماعتي‌ هم‌ به‌ راههايي‌ ديگر رفتند كه‌ اينجا مجال‌ بحث‌ و در آنها نيست‌.
غزالي‌ در اين‌ راه‌، فكري‌ ديگر دارد، او مي‌گويد: چون‌ وجود آدمي‌ به‌ تن‌ يا جسد بسته‌ نيست‌، از اين‌ رو، با متلاشي‌ شدن‌ آن‌، روح‌ را هيچ‌ آسيب‌ نمي‌رسد و معدوم‌ هم‌ نمي‌شود: «و معني‌ مرگ‌ نه‌ آن‌ است‌ كه‌ جان‌ آدمي‌ هم‌ نيست‌ شود، بلكه‌ معني‌ آن‌، انقطاع‌ تصرف‌ ويست‌ از قالب‌ و معني‌ حشر و نشر و بعث‌ و اعاده‌، نه‌ آن‌ است‌ كه‌ وي‌ را پس‌ از نيستي‌ به‌ وجود آورند، بلكه‌ آن‌ است‌ كه‌ وي‌ را قالب‌ دهند، بدان‌ معني‌ كه‌ قالبي‌ را مهياي‌ قبول‌ تصرف‌ وي‌ كنند...» 

«و شرط‌ اعادت‌، آن‌ نيست‌ كه‌ هم‌، آن‌ قالب‌ كه‌ داشته‌ است‌ با وي‌ دهند، كه‌ قالب‌ مركب‌ است‌ و اگر چه‌ اسب‌ بدل‌ افتد، سوار همان‌ باشد...»
وانگهي‌ «مرگ‌» جفت‌ «خواب‌» است‌، زيرا در هر دوي‌ آنها حجابها به‌ كنار مي‌روند، پس‌ مرگ‌ بيداري‌ است‌! از اين‌ رو همچون‌ «زايش‌ دوباره‌» يا «ولادت‌ ثانيه‌» است‌ كه‌ غزالي‌ آن‌را «حشر اصغر» نيز مي‌گويد، كه‌ با آن‌ مؤمن‌ به‌ مرحله‌اي‌ از كمال‌ روحي‌ مي‌رسد كه‌ هيچ‌ وقت‌ در عالم‌ اجسام‌ بدان‌ نرسيده‌ بود و از همين‌ جاست‌ كه‌ گور در چشم‌ مؤمن‌ «حديقه‌» يا بستاني‌ است‌ از باغهاي‌ بهشت‌ كه‌ در آن‌ با محبوب‌ ازلي‌ به‌ هم‌ مي‌رسند. از سخن‌ گويي‌ بيشتر تن‌ مي‌زنيم‌ و چون‌ مولانا مي‌گوييم‌:
باقي‌ اين‌ گفته‌ آيد بي‌ زبان‌ در دل‌ آن‌ كس‌ كه‌ دارد نورجان‌ 

تعصبهاي‌ غزالي‌
2-27- غزالي‌ در برابر فيلسوفان‌ و انديشه‌هاي‌ فلسفي‌ آنان‌ ايستاد تا آن‌ را تباه‌ كرد و همه‌ مشتغلان‌ بدان‌ را تكفير كرد و بعدها تعقيب‌ و شكنجه‌ بيشتر فيلسوفان‌ و دانشمندان‌ براساس‌ گفته‌هاي‌ او قرار گرفت‌... تا اينكه‌ فلسفه‌ از مشرق‌ به‌ مغرب‌ يعني‌ اندلس‌ انتقال‌ يافت‌ و در اين‌ باره‌ بر غزالي‌ خرده‌اي‌ نمي‌توان‌ گرفت‌ جز اينكه‌ مردي‌ ديندار و تنگ‌نظر بوده‌ است‌.
براي‌ نمونه‌ چند مورد از تنگ‌ نظريهاي‌ او را نقل‌ مي‌كنيم‌: «طبيعيان‌ قومي‌ هستند كه‌ درباره‌ عالم‌ طبيعت‌ و شگفتيهاي‌ جانوران‌ و گياهان‌ بحثهاي‌ بسيار مي‌كنند و در علم‌ تشريح‌ حيوان‌ فرومي‌روند و در آنها شگفتيهاي‌ آفرينش‌ خدا و بدايع‌ دانش‌ او را مي‌بينند. از اين‌ رو ناچار به‌ وجود آفريدگاري‌ حكيم‌ كه‌ بر همه‌ي‌ غايات‌ كارها آگاه‌ است‌، اعتراف‌ مي‌كنند و هيچ‌ پژوهشگري‌ در علم‌ تشريح‌ و منافع‌ اندامها مطالعه‌ نمي‌كند جز اينكه‌ وي‌ را اين‌ علم‌ ضروري‌ دست‌ مي‌دهد كه‌ مدبر بنياد جانوران‌ كمال‌ تدبير را به‌ كار برده‌ است‌، به‌ ويژه‌ در آفرينش‌ انسان‌. اما بر اثر كثرت‌ مطالعه‌ و پژوهش‌ از طبيعت‌، اين‌ گروه‌، اندك‌اندك‌ براي‌ اعتدال‌ مزاج‌ تأثير بزرگي‌ در قواي‌ حيواني‌، معتقد مي‌شوند و گمان‌ مي‌برند كه‌ نيروي‌ انديشه‌ (قوه‌ عاقله‌) تابع‌ مزاج‌ است‌ و با تباه‌ شدن‌ مزاج‌ آن‌ نيز تباه‌ مي‌شود و نابود مي‌گردد. آن‌گاه‌ وقتي‌ مزاج‌ تباه‌ گشت‌ بازگشت‌ چيزي‌ كه‌ نابود گشته‌، نابخردانه‌ است‌ و پذيرفتني‌ نيست‌ (8) ، چنان‌كه‌ همين‌ گروه‌ نيز چنين‌ گمان‌ دارند و بدين‌ عقيده‌ رفته‌اند كه‌ جان‌ انسان‌ مي‌ميرد و برنمي‌گردد. پس‌ از اين‌ رستاخيز را ناباور مي‌شوند و انكار مي‌كنند و اين‌ نيز زنديقان‌ هستند زيرا مبناء ايمان‌ عبارت‌ از گرويدن‌ به‌ خدا و پيامبر و روز آخرت‌ است‌.» (9) 

و از همين‌ قطعه‌ خوانند مي‌تواند دريافت‌ كه‌ غزالي‌ آنچه‌ را مي‌گويد به‌ نيكي‌ درمي‌يابد و با استواري‌، مخالفان‌ رأي‌ ديني‌ خود را به‌ زندقه‌ نسبت‌ مي‌دهد و در حكم‌ خويش‌ پا برجاست‌ و فاصله‌ ميان‌ حكم‌ به‌ زنديقي‌ و حكم‌ به‌ قتل‌، سخت‌ نزديك‌ است‌. 

تكفيرهاي‌ غزالي‌
2-28- غزالي‌ حدود هزار و چهارصد سال‌ پس‌ از ارسطو مي‌زيسته‌ و با اين‌ همه‌ از تكفير وي‌ و پيروان‌ او از فيلسوفان‌ اسلامي‌ دريغ‌ نورزيده‌ است‌ و كافي‌ است‌ كه‌ اين‌ قطعه‌ را خواند كه‌ مي‌گويد «آن‌گاه‌ ارسطو بر افلاطون‌ و سقراط‌ و ديگر فيلسوفان‌ الهي‌ پيش‌ از خود رد نوشت‌ و از همه‌ آنان‌ و عقايدشان‌ دوري‌ جست‌، جز اينكه‌ از بقاياي‌ كفر آنها چيزهايي‌ در ذهن‌ او بازمانده‌ واز اين‌ رو، نتوانست‌ كاملاً از آن‌ افكار باطل‌ ذهن‌ خود را بپيرايد... پس‌ تكفير او و تكفير همه‌ پيروانش‌ از فيلسوفان‌ اسلامي‌ چون‌ ابن‌سينا و فارابي‌ و امثال‌ آنها واجب‌ است‌.» 

ضديت‌ با زيبايي‌شناسي‌
2-29- از اين‌ مختصر، آشكار مي‌گردد كه‌ اخلاص‌ غزالي‌ و هوشياري‌ وي‌ نتواسنته‌اند او را از تنگ‌ نظري‌ رها سازند و اگر زمام‌ حكم‌ مردمان‌ در دست‌ او بود احتمالاً از كشتار كساني‌ كه‌ زنديقشان‌ مي‌ناميد. باكي‌ نمي‌داشت‌. اكنون‌ نظر ديني‌ او درباره‌ آنچه‌ ما «زيبايي‌شناسي‌» مي‌ناميم‌ در نظر مي‌آوريم‌. مي‌گويد:
«و بايد مسلمان‌ از صناعت‌ نقاشي‌ و صورتگري‌ و رنگ‌آميزي‌ و گچ‌بري‌ و همه‌ كارهايي‌ كه‌ دنيا بدان‌ زينت‌ يابد، بپرهيزد، زيرا همه‌ اينها را اهل‌ دين‌ مكروه‌ شمرده‌اند!» و همچنين‌ «صورتهايي‌ كه‌ بر در گرمابه‌ها يا در اندرون‌ آنهاست‌، پاك‌ كردن‌ آنها بر هر كسي‌ كه‌ به‌ حمام‌ درمي‌آيد واجب‌ است‌ اگر بتواند و اگر آن‌ صورتها در جاي‌ بلندي‌ باشد كه‌ دست‌ وي‌ بدآنجا نرسد، دخول‌ در آنجا جز در مقام‌ يا زمان‌ ضرورت‌ جايز نيست‌! و بايد كه‌ برگردد و به‌ گرمابه‌اي‌ ديگر رود زيرا ديدار صورت‌ بد نارواست‌ و اگر تواند بايد صورت‌ آنها را زايل‌ سازد و نشانه‌هاي‌ آنها را از ميان‌ ببرد!» 

اكنون‌ در مي‌يابيم‌ كه‌ علت‌ عقب‌ ماندن‌ مسلمانان‌ در هنرهاي‌ زيبا و موسيقي‌ و غيره‌ چه‌ بوده‌ است‌ و زماني‌ كه‌ غزالي‌ با اين‌ همه‌ فهم‌ و اخلاص‌ خود اين‌ قول‌ را درباره‌ هنرهاي‌ زيبا و فلسفه‌ بگويد، قياس‌ توان‌ كرد كه‌ ديگر ارباب‌ ديانت‌ كه‌ هيچ‌وقت‌ به‌ درجه‌ وي‌ در علم‌ و فرهنگ‌ و تيزهوشي‌ نرسيده‌ بودند: چه‌ها مي‌گفتند؟! زيرا غزالي‌ شخصاً خود را مردي‌ بي‌تعصب‌ مي‌پنداشت‌ و در جواب‌ يكي‌ از مخالفان‌ كه‌ او را سست‌ ايمان‌ خوانده‌ بود، نوشت‌ «من‌ در عقليات‌، مذهب‌ برهان‌ دارم‌ و در شرعيات‌، مذهب‌ قرآن‌ ؛ نه‌ ابوحنيفه‌ بر من‌ خطي‌ دارد و نه‌ شافعي‌ براتي‌.» (10) 

پانوشتها
1. غزالي‌ را گروهي‌ به‌ تشديدزاء و گروهي‌ به‌ تخفيف‌ آن‌ درست‌ مي‌دانند، ولي‌ امروزه‌ بيشتر پژوهشگران‌ قول‌ «ابن‌ اثير» را كه‌ غزالي‌ را با تشديد درست‌ مي‌دانسته‌، معتبر مي‌شمارند و نيز قول‌ سمعاني‌ را كه‌ مي‌گويد: از اهل‌ طوس‌ درباره‌ قريه‌ي‌ بنام‌ غزاله‌ پرسيدم‌ و آنها وجود آن‌ را انكار كردند (رجوع‌ كنيد به‌ ابن‌ خلكان‌: وفيات‌ ترجمه‌ 5، شرح‌ حال‌ احمد غزالي‌؛ و ابن‌ اثير: البداية‌ و النهاريه‌، 12/4-173، مصر، 1358 ه.ق‌).
2. حديث‌ منسوب‌ به‌ حضرت‌ رسول‌ است‌ كه‌ گفته‌: «الناس‌ نيام‌ و اذا ماتوا انتبهوا». (سيوطي‌: الجامع‌ الصغير، 2، 281، چاپ‌ مصر، 1925).
3. فكشفاناعنك‌ غطاوك‌، قبصرك‌ اليوم‌ حديداً» (قرآن‌، سوره‌ 50، قاف‌ / آيه‌ 22).
4. التجافي‌ عن‌ دارا الغرور و الانابة‌ الي‌ دارالخلود. (نجاري‌، مستملي‌، شرح‌ تصرف‌ كلا با ذي‌ 1/63، چاپ‌ هند، 1328 ه.ق‌).
5. غزالي‌، محمد: المنقذ من‌ الضلان‌، 4 تا 12، چاپ‌ محمد - محمد جابر.
6. غزالي‌، تهافت‌ الفلاسفة‌، 14 دكتر سليمان‌ دنيا، چاپ‌ مصر؛ والمنقذ من‌ الضلال‌، 86.
7. غزالي‌، تهافت‌ الفلاسفة‌، 8-196. در اين‌ بحث‌ غزالي‌ در واقع‌ مبدأ سبيت‌ را انكار مي‌نمايد و تمام‌ مظاهر طبيعي‌ را به‌ مشيت‌ الهي‌ بازمي‌بندد.
8. حاجي‌ ملاهادي‌ سبزواري‌ در منظومه‌ حكمت‌ اشاره‌ به‌ اين‌ مطلب‌ كرده‌، گويد: اعادة‌ المعدوم‌ مما امتنعا و بعضهم‌ فيه‌ الضرورة‌ الدي‌.
9. طالبان‌ براي‌ اطلاع‌ بيشتر، المنتقذ من‌ الضلال‌، 21-19.
10. حلبي‌، دكتر علي‌اصغر، تاريخ‌ فلاسفه‌ ايراني‌، تهران‌، زوار، 1376.
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *