اقبال‌ لاهوري‌: اصل‌ معني‌ را ندانم‌ از كجاست‌/ صورتش‌ پيدا و با ما آشناست‌/ راز معني‌، مرشد رومي‌ گشود/ فكر من‌ بر آستانش‌ درسجود  ***
رنه دکارت: به جای تسلط بر جهان، باید بر خویشتن مسلط شد. ***
ملاصدرا: من‌ در اين‌ زمان‌ در ميان‌ جماعتي‌ گرفتار شده‌ام‌ كه‌ هرگونه‌ تأمل‌ در متون‌ و ژرف‌ انديشي‌ را نوعي‌ بدعت‌ در دين‌ مي‌شناسند. تو گويي‌ آنها حنبليهاي‌ كتب‌ حديث‌ هستند كه‌ حق‌ با خلق‌ و قديم‌ با حادث‌ بر آنها مشتبه‌ شده‌ است‌. ***
هراكليت‌:  شما هرگز نمي‌توانيد در يك‌ رودخانه‌، دوبار شنا كنيد. امّا  كراتيلوس‌  در برابر او مي‌گفت‌:اما شما قادر نيستيد حتي‌ براي‌ يك‌ بار هم‌ در رودخانه‌ شنا كنيد؛ زيرا هم‌ همان‌ رودخانه‌ و هم‌ شما چنان‌ تغييرپذير هستيد كه‌ لغات‌ «همان‌» و «شما» داراي‌ معناي‌ واقعي‌ نيستند. ***  
ويتگنشتاين‌: فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌. ***
علی شريعتی: توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد. ***
عبدالکریم سروش: در جامعه‌ ما كساني‌ كه‌ دم‌ از ضديت‌ با غرب‌ مي‌زنند، خودشان‌ از مرعوب‌ترين‌ افراد در برابر غرب‌اند. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ را يك‌ هيولاي‌ پرهيبتي‌ مي‌انگارند كه‌ به‌ هيچ‌رو با هيچ‌ نيرو، با آن‌ مواجهه‌ نمي‌توان‌ كرد. ***
دكارت: هر چيزي‌ را كه‌ من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز به‌ تصور آورم‌، صحيح‌ خواهد بود  *** .  
آگوستين‌ قديس‌: انسانها بايد تواضع‌ پيشه‌ كنند و محدوديتهای جدی خود را درباره‌ اينكه‌ به‌ چه‌ چيزهايی مي‌توانند معرفت‌ يقينی بيابند، بدانند. ***
بودا: آن‌ كسي‌ كه‌ دور از من‌ مي‌زيد اما در طريق‌ راستی گام‌ مي‌زند هميشه‌ به‌ من‌ نزديك‌ است‌ ***
بودا: شما بايد، خود بكوشيد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.  ***
عبدالكريم‌ سروش‌: شريعتي‌، پروژه‌ بازرگان‌ را به‌ اوج‌ رساند و نه‌ فقط‌ يك‌ دنياي‌ آباد، بلكه‌ يك‌ انقلاب‌ دنيوي‌ را از دل‌ دين‌ بيرون‌ آورد. ***
عبدالكريم‌ سروش‌:انقلاب‌ اسلامي‌ در كشورما، انقلاب‌ بسيار پرشوري‌ بود، پرهيجان‌ بود، پر از عشق‌ بود، اما فقر تئوريك‌ داشت‌، و اين‌ فقر تئوريك‌ يعني‌ كمبود همان‌ سهمي‌ كه‌ عقل‌، بايد نسبت‌ به‌ آن‌ اداء كند و همچنان‌، اين‌ فقر، باقي‌ مانده‌ است‌. ***
بودا: ذهني‌ كه‌ انباشته‌ از انديشه‌هاي‌ آزمندي‌، خشم‌، و شيفتگي‌ است‌ اعتماد را نشايد. چنين‌ ذهني‌ را نبايد به‌ حال‌ خود رها ساخت‌؛ آن‌ را بايد سخت‌ مهار كرد. نه‌ مادر، نه‌ پدر و نه‌ هيچ‌ يك‌ از نزديكان‌ نمي‌توانند به‌ اندازه‌ يك‌ ذهن‌ تربيت‌ شده‌ در حق‌ ما نيكي‌ كنند *** .  
دكارت‌: ما قادر هستيم‌ مدعي‌ شويم‌ كه‌ جسم‌ وجود ندارد و همچنين‌ ادعا كنيم‌ كه‌ جهاني‌ نيز وجود ندارد... اما هرگز نمي‌توانيم‌ ادعا كنيم‌ كه‌ من‌ وجود ندارم‌. زيرا من‌ مي‌توانم‌ در حقيقت‌ ساير اشياء، شك‌ كنم‌. ***  
ویتگنشتاین: ما زندانیانِ قدرتِ وهم گونه ی زبان هستیم... ***
نیچه: این انتهای کفر نیست، آغاز تفکر است، ما خدارا آفریدیم؟ یا خدارا مارا ...؟! ***
۰
شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵

5- امام‌ فخر رازي‌

5- امام‌ فخر رازي‌
زاد و زندگي‌
5-1- امام‌ ابوعبداللّه‌ محمدبن‌ عمربن‌ حسين‌بن‌ حسين‌ تيمي‌ بكري‌ طبرستاني‌ رازي‌، ملقب‌ به‌ «فخرالدين‌» و معروف‌ به‌ ابن‌خطيب‌ و خطيب‌ ري‌ يكي‌ از حكيمان‌ نامبردار و از جمله‌ متكلمان‌ و ناطقان‌ زبردست‌ ايران‌ است‌.
تولد امام‌ روز 25 رمضان‌ سال‌ 544 در ري‌ بود و وفاتش‌ در سال‌ 606 هجري‌، روز اول‌ شوال‌، در هرات‌ اتفاق‌ افتاد.
امام‌ ابتداد نزد پدر مشغول‌ تحصيل‌ شد، پس‌ از مرگ‌ وي‌ پيش‌ مجدالدين‌ گيلاني‌ تلمذ كرد و آن‌ گاه‌ كه‌ مجدالدين‌ گيلاني‌ جهت‌ تدريس‌ به‌ مراغه‌ دعوت‌ شد فخرالدين‌ نيز در مصاحبت‌ او بود و زماني‌ دراز علم‌ كلام‌ را پيش‌ وي‌ مي‌خواند و مي‌گويد: در اين‌ مدت‌ كتاب‌ شامل‌ امام‌ الحرمين‌ جويني‌ (419-478 ه.ق‌) را كه‌ در علم‌ كلام‌ پرداخته‌، حفظ‌ مي‌كرد. 

چون‌ فخرالدين‌ قامت‌ بركشيد و بباليد، رهسپار خراسان‌ شد و در آنجا بود كه‌ به‌ آثار ابوعلي‌ سينا (در گذشته‌ 428 ه.ق‌) واقف‌ شد و به‌ مطالعه‌ آنها مشغول‌ گشت‌. 

فخرالدين‌ پس‌ از تحصيل‌ به‌ ماوراءالنهر مسافرت‌ كرد و در نزد غياث‌الدين‌ و برادرش‌ شهاب‌الدين‌ كه‌ از پادشاهان‌ غور بودند، تقرب‌ حاصل‌ كرد، ليكن‌ اين‌ تقرب‌ و منزلت‌ ديري‌ نپاييد. زيرا امام‌ به‌ واسطه‌ اعتراضات‌ و انتقاداتي‌ كه‌ در مسئله‌ تجسيم‌ و تشبيه‌ بر كراميه‌ مي‌كرد، كراميان‌ در صدد قتل‌ وي‌ برآمدند و حتي‌ زهر در طعامش‌ كردند. كراميه‌ كه‌ پيروان‌ ابوعبداللّه‌ محمدبن‌ كرام‌ (در گذشته‌ 255 ه.ق‌) از اهل‌ سيستان‌ هستند. 

ابوعبداللّه‌ اعتقاد داشت‌ كه‌ خدا بر عرش‌ مستقر است‌ و اسم‌ جوهر بر او قابل‌ اطلاع‌ است‌ و در كتاب‌ عذاب‌ القبر خود گويد كه‌ ذات‌ و گوهر خدا واحد است‌ و به‌ قسمت‌ بالاي‌ عرش‌ مماس‌ است‌ و همو حلول‌ و تناسخ‌ را جايز مي‌دانست‌ (مقصود از بيان‌ اين‌ مطلب‌ اين‌ بود كه‌ چون‌ پس‌ از اين‌ در عقايد امام‌ بحث‌ خواهيم‌ كرد، سابقه‌ ذهني‌ خوانندگان‌ عزيز بيشتر شود). 

داوود طيبي‌ گويد: در اول‌ كه‌ امام‌ به‌ هرات‌ بود، فقير و تنگدست‌ بود و چيزي‌ نداشت‌ و من‌ در يكي‌ از مدارس‌ مجهول‌ و گمنام‌ او را ديدم‌ كه‌ مريض‌ بود. از تنگدستي‌ خويش‌ به‌ من‌ شكايت‌ كرد. من‌ از بازرگانان‌ نامدار چيزي‌ از زكوة‌ مالشان‌ بگرفتم‌ و به‌ وي‌ دادم‌ تا به‌ خراسان‌ برود. 

چون‌ فخر رازي‌ معروف‌ شد و كم‌ كم‌ كتابهاي‌ او به‌ ظهور رسيد، مردم‌ به‌ تعليم‌ و تعلم‌ آن‌ مشغول‌ شدند و كتابهاي‌ گذشتگان‌ را فراموش‌ كردند و اين‌ بدان‌ سبب‌ بود كه‌ امام‌ در تأليف‌ و تصنيف‌ و شرح‌ كتابهاي‌ متقدمان‌ روشي‌ تازه‌ داشت‌. 

در شهر هرات‌ ارباب‌ مذاهب‌ به‌ محضر درسش‌ حاضر مي‌شدند و اشكالها و سؤالهاي‌ خود را از او مي‌پرسيدند و او همه‌ را به‌ بهترين‌ صورت‌ ممكن‌ جواب‌ مي‌گفت‌. به‌ سبب‌ وجود او و نفوذ مواعظ‌ و سخنان‌ وي‌ جمع‌ كثيري‌ از كراميان‌ به‌ مذهب‌ تسنن‌ برگشتند و امام‌ در هرات‌ به‌ جايي‌ رسيد كه‌ او را شيخ‌ الاسلام‌ لقب‌ دادند. 

چون‌ امام‌ در حكمت‌ و كلام‌ تبحر داشت‌ و از ذوق‌ شاعرانه‌ هم‌ بي‌نصيب‌ نبود، آن‌ گاه‌ كه‌ استدلال‌ مي‌كرد، سخنش‌ متين‌ و استوار بود و زماني‌ كه‌ مقصودش‌ ترغيب‌ مردم‌ بود به‌ استادي‌ مهارت‌ بي‌نظيري‌ خلق‌ را به‌ انجام‌ مقصود برمي‌انگيخت‌ و بدين‌ جهت‌ بود كه‌ همه‌ به‌ مقام‌ علمي‌ او اعتراف‌ داشتند، او را به‌ انواع‌ مي‌ستودند. از صفات‌ مهم‌ امام‌ تكثير و توفير دليل‌ است‌ بر اثبات‌ يك‌ مدعا، در دفتر هفتم‌ مثنوي‌ كه‌ منسوب‌ به‌ مولانا جلال‌الدين‌ بلخي‌ است‌ چند بيتي‌ آمده‌ كه‌ مؤيد اين‌ مطلب‌ است‌:
كوه‌ و دريا و درخت‌ و برگ‌ و شاخ‌
ابن‌ خلدون‌ (در گذشته‌ 808 ه.ق‌) مورخ‌ و فيلسوف‌ نامدار تونسي‌ در كتاب‌ بسيار نفيس‌ خود مقدمه‌ تاريخ‌، فصلي‌ مشبع‌ و مفيد در علم‌ كلام‌ آورده‌ و پس‌ از دقت‌ و موشكافي‌ و اظهار نظر درباره‌ اين‌ علم‌ و مسائل‌ آن‌ مي‌گويد: تا دوره‌ امام‌ الحرمين‌ ابوالمعالي‌ جويني‌، مباحث‌ كلامي‌ با مطالب‌ فلسفي‌ درهم‌ آميخته‌ بود تا اينكه‌ امام‌ ابوالمعالي‌ در اين‌ راه‌ كتاب‌ شامل‌ خويش‌ را املا كرد و سخن‌ را در آن‌ به‌ نهايت‌ رساند و شرح‌ و تفصيلي‌ هر چه‌ تمام‌تر از اين‌ علم‌ بداد و فصول‌ و مسائل‌ آنها را مرتب‌ و مدون‌ كرد.
جمله‌ مخلوقات‌ اين‌ كاخ‌ فراخ‌
شاهدي‌ بر وحدت‌ ذات‌ خدا ديده‌ عقل‌ اي‌ برادر برگشا
فخر رازي‌ رحمة‌اللّه‌ عليه‌... آن‌ امين‌ اللّه‌ موثوق‌ عليه‌
غير اين‌ جمله‌ براهين‌ و دليل‌ بر كمال‌ ذات‌ خلاق‌ جليل‌
از كمال‌ عقل‌ فرد كم‌ عليل‌ كرده‌ اخراج‌ او هزار و يك‌ دليل‌. 

مؤلفات‌ امام‌ فخر رازي‌
5-2- از امام‌ آثار بسيار ذكر كرده‌اند كه‌ ما مهم‌ترين‌ آنها را در ذيل‌ نقل‌ مي‌كنيم‌:
1- تفسير قرآن‌ معروف‌ به‌ تفسير كبير كه‌ خود آن‌ را « مفاتيح‌ الغيب‌ » ناميده‌ است‌. اما تمام‌ عجايب‌ و شگفتيهاي‌ علوم‌ را تا روزگار خويش‌ در آن‌ گرد آورده‌ است‌. در پايان‌ گفتار، درباره‌ اين‌ كتاب‌ سخن‌ خواهيم‌ گفت‌.
2- تفسير قرآن‌ معروف‌ به‌ تفسير صغير كه‌ خود آن‌ را اسرارالتنزيل‌ و انوارالتأويل‌ ناميده‌ است‌.
3- تفسير سوره‌ فاتحه‌ كه‌ يك‌ جلد جداگانه‌ بوده‌، ولي‌ ابن‌القفطي‌ گويد كه‌: در تفسير سوره‌ فاتحه‌، كتابي‌ در 12 جلد به‌ خط‌ ريز و كوچك‌ خود نوشته‌ است‌.
4- المطالب‌ العالية‌ در علم‌ كلام‌. ولي‌ ابن‌القفطي‌ گويد: المطالب‌ العالية‌ در حكمت‌ است‌. ولي‌ ظاهراً قول‌ ابن‌القفطي‌ اشتباه‌ است‌ چه‌ اين‌ كتاب‌ در مطالب‌ كلامي‌ بحث‌ مي‌كند و ما بعداً يك‌ مسئله‌ از آن‌ را در همين‌ بخش‌ از لحاظ‌ خوانندگان‌ گرامي‌ خواهيم‌ گذرانيد.
5- نهاية‌ العقول‌ ؛ 6- كتاب‌ الاربعين‌ في‌ اصول‌ الدين‌ ؛ 7- المحصل‌ ؛ 8- البيان‌ و البرهان‌ في‌ الردعلي‌ اهل‌ الزيغ‌ و الطغيان‌ ؛ 9- المباحث‌ العمادية‌ ؛ 10- تحصيل‌ الحق‌ ؛ 11- تهذيب‌ الدلائل‌ ؛ 12- عيون‌ المسائل‌ ؛ 13- ارشاد النظار الي‌ لطايف‌ الاسرار ؛ 14- أجوبة‌ المسائل‌ البخارية‌ ؛ 15- المعالم‌ در كلام‌ ؛ 16- المحصول‌ در اصول‌ فقه‌ ؛ 17- لباب‌ الاشارات‌ در فلسفه‌ كه‌ خلاصه‌ اشارات‌ شيخ‌ رئيس‌ ابوعلي‌سينا است‌ و الحق‌ امام‌ در خلاصه‌ كردن‌ و پيراستن‌ اين‌ كتاب‌ هنر كرده‌ است‌. اين‌ كتاب‌ با اشارات‌ شيخ‌ در سال‌ 1339 به‌ كوشش‌ استاد محمود شهابي‌ در دانشگاه‌ تهران‌ چاپ‌ شده‌ است‌؛ 18- شرحي‌ بر مفصل‌ علامه‌ جاراللّه‌ زمخشري‌ (وفات‌ 538 هجري‌)
19- شرح‌ وجيز غزالي‌ ، كه‌ آن‌ را تمام‌ نكرده‌ و فقط‌ فصل‌ عبادات‌ و نكاح‌ را در سه‌ جلد پرداخته‌ است‌.
20- شرح‌ سقط‌ الزند ابوالعلاء معري‌ فيلسوف‌ و شاعر عرب‌ (در گذشته‌ 449 ه.ق‌)
21- در طب‌ شرح‌ كليات‌ قانون‌ ؛
22- الجامع‌ الكبير الملكي‌؛
23- تعجيز الفلاسفه‌ به‌ فارسي‌؛
24- المباحث‌ المشرقيه‌ در فلسفه‌؛
25- الزبدة‌ ؛
26- جامع‌ العلوم‌ معروف‌ به‌ «ستيني‌» در تعريف‌ و شرح‌ 60 علم‌ از علوم‌؛
غير از كتابهاي‌ مزبور ابن‌القفطي‌ در تاريخ‌ الحكماء 30 تأليف‌ ديگر از امام‌ فخر نام‌ مي‌برد كه‌ ما از نام‌ بردن‌ آنها تن‌ مي‌زنيم‌. ابن‌ خلكان‌ كتابهاي‌ امام‌ را بسيار ستوده‌ و گويد: «كتابهاي‌ او در زمان‌ حياتش‌ در اغلب‌ بلاد عالم‌ منتشر شده‌ بود و دانش‌پژوهان‌ به‌ تعليم‌ و تعلم‌ مطالب‌ آنها مشغول‌ بودند.»
27- شرح‌ الاشارات‌ ؛
28- طريقة‌ في‌الخلاف‌ ؛
29- كتاب‌ في‌ مناقب‌ الشافعي‌ ؛
30- عيون‌ الحكمة‌ ؛
31- شرح‌ الاسماء الحسني‌ . 

عقيده‌ ابن‌خلدون‌ درباره‌ امام‌ فخر
5-3- ابن‌ خلدون‌ (در گذشته‌ 808 ه.ق‌) مورخ‌ و فيلسوف‌ نامدار تونسي‌ در كتاب‌ بسيار نفيس‌ خود مقدمه‌ تاريخ‌، فصلي‌ مشبع‌ و مفيد در علم‌ كلام‌ آورده‌ و پس‌ از دقت‌ و موشكافي‌ و اظهار نظر درباره‌ اين‌ علم‌ و مسائل‌ آن‌ مي‌گويد: تا دوره‌ امام‌ الحرمين‌ ابوالمعالي‌ جويني‌، مباحث‌ كلامي‌ با مطالب‌ فلسفي‌ درهم‌ آميخته‌ بود تا اينكه‌ امام‌ ابوالمعالي‌ در اين‌ راه‌ كتاب‌ شامل‌ خويش‌ را املا كرد و سخن‌ را در آن‌ به‌ نهايت‌ رساند و شرح‌ و تفصيلي‌ هر چه‌ تمام‌تر از اين‌ علم‌ بداد و فصول‌ و مسائل‌ آنها را مرتب‌ و مدون‌ كرد. سپس‌ آن‌ را در كتاب‌ ارشاد خلاصه‌ كرد و مردم‌ در اصول‌ عقايد خويش‌ آن‌ را به‌ منزله‌ امام‌ و مستند خود قرار دادند. پس‌ چون‌ علوم‌ منطقي‌ انتشار پيدا كرد و در اطراف‌ و اكناف‌ ممالك‌ اسلامي‌ پراكنده‌ گشت‌، مردم‌ به‌ خواندن‌ و فهميدن‌ آن‌ مشغول‌ شدند. از اينجا بود كه‌ كم‌ كم‌ ميان‌ فلسفه‌ يوناني‌ و كلام‌ اسلامي‌ امتياز پيدا شد و مباحث‌ و مسائل‌ آن‌ دو از هم‌ ديگر جدا گشت‌. 

سپس‌ مي‌گويد: و نخستين‌ كس‌ كه‌ در اين‌ راه‌، به‌ طور مستقل‌ و با دقت‌ نظر كتاب‌ نوشت‌ و توانست‌ اصل‌ بالا را در تأليفات‌ خود رعايت‌ كند، امام‌ ابوحامد غزالي‌ بود و تنها كسي‌ كه‌ پس‌ از او به‌ طرزي‌ صحيح‌ از او پيروي‌ كرد امام‌ فخرالدين‌ رازي‌ معروف‌ به‌ ابن‌ خطيب‌ بود.
 
اما پس‌ از وي‌ باز چندي‌ اين‌ اختلاط‌ و آميزش‌ پيش‌ آمد، چه‌ بيش‌تر عالمان‌ به‌ فلسفه‌ مشغول‌ شدند و يا اصطلاحات‌
كتابهاي‌ امام‌ در سادگي‌ نظير ندارد و در استواري‌ عبارات‌ و صحت‌ مطالب‌ آنها نيز جاي‌ شك‌ نيست‌ و در نظر محققان‌ ارزش‌ بسيار دارد. جز اينكه‌ در اين‌ كتابها بعضي‌ عقايد ابراز كرده‌ و مطالبي‌ گفته‌ كه‌ هم‌ خلاف‌ عقايد جمهور مردم‌ بوده‌ و هم‌ مخالف‌ نظرات‌ حكيمان‌ بزرگ‌.
كلامي‌ را در فلسفه‌ و اصطلاحات‌ فلسفي‌ را در كلام‌ وارد ساختند. در صورتي‌ كه‌ مباحث‌ اين‌ دو علم‌ از هم‌ جداست‌. متكلم‌، در حقيقت‌ حارس‌ و نگاهبان‌ اصول‌ عقايد مردم‌ است‌ و مي‌كوشد اصول‌ عقايد را از نظر گاه‌ دين‌ و با اتكاء به‌ عقل‌ تحكيم‌ كند، اما فيلسوف‌ ب‌ حقايق‌ اشياء نظر دارد و صحبت‌ از اين‌ دارد كه‌ ما كجا بوده‌ايم‌ و كجا هستيم‌ و چرا هستيم‌ و به‌ كجا مي‌رويم‌؟ و هيچ‌ الزامي‌ ندارد كه‌ از دين‌ و مبادي‌ ديني‌ پيروي‌ كند و چون‌ اين‌ مباحث‌ مخلوط‌ شده‌ است‌ از اين‌ رو، رد نوشتن‌ بر معارضان‌ و مخالفان‌ دين‌ مشكل‌ شده‌، ليكن‌ هر كس‌ بخواهد بر فيلسوفان‌ و مخالفان‌ اسلام‌ رد بنويسد، لازم‌ است‌ كه‌ به‌ كتابهاي‌ امام‌ محمد غزالي‌ و امام‌ فخر رازي‌ بنگرد و در معناي‌ كتابهاي‌ اين‌ دو تعمق‌ كند. زيرا اگر چه‌ در اين‌ كتابها مخالفتهايي‌ با اصطلاحات‌ قديم‌ دانشمندان‌ كلام‌ - كه‌ مصطلحات‌ و مسائل‌ آنها محدود و قليل‌ بوده‌- به‌ چشم‌ مي‌خورد اما از اختلاط‌ مسائل‌ و اقتباس‌ موضوعات‌ خبري‌ نيست‌ و مسائل‌ كلامي‌ به‌ مطالب‌ فلسفي‌ آميخته‌ است‌. 

مخالفان‌ امام‌ فخر رازي‌
5-4- گفتيم‌ امام‌ در سخنوري‌ و ايراد خطابه‌ بسيار زبردست‌ بود و سخنان‌ او از چاشني‌ كلام‌ و صوفيگري‌ و فلسفه‌ و اشعار شاعران‌ بزرگ‌ خالي‌ نبود و نيز گفتيم‌ كه‌ وي‌ در فروع‌ دين‌، مذهب‌ شافعي‌ داشت‌. از اين‌ رو، روزگار او مجالي‌ بود براي‌ پيشرفت‌ كار شافعيان‌ و رواج‌ عقايد ايشان‌.
امام‌ فخر با مايه‌ فراوان‌ علمي‌ و نيروي‌ بيان‌ و وابستگي‌ به‌ ديوان‌ براي‌ ادعيان‌ مذاهب‌ ديگر مجالي‌ براي‌ عرض‌ عقيده‌ و بيان‌ حقايق‌ ايماني‌ خود نمي‌داده‌ است‌. ولي‌ آنها نيز بيكار نمي‌نشستند و او را آزار مي‌رسانيدند. يكي‌ از اين‌ گروه‌، كراميان‌ بودند كه‌ سرانجام‌ از دست‌ زبان‌ او به‌ تنگ‌ آمدند و در طعامش‌ زهر ريختند كه‌ به‌ نظر گروهي‌، امام‌ به‌ سبب‌ همين‌ مسموميت‌ درگذشت‌. از داستانهاي‌ عجيب‌ كراميان‌ يكي‌ اين‌ بود كه‌: نامه‌هايي‌ چند پر از دشنام‌ و بدگويي‌ نوشتند و بر منبر او نهادند و چندين‌ بار اين‌ كار را تكرار كردند. امام‌ سرانجام‌ از اين‌ كار سخت‌ برآشفت‌ و نامه‌اي‌ را بر فراز منبر براي‌ شنوندگان‌ خود خواند آن‌ گاه‌ در جواب‌ كراميان‌ گفت‌:
در اين‌ نامه‌ها به‌ پسر من‌ نسبت‌ بدكاري‌ داده‌ و زنم‌ را و غلامم‌ را نيز بدكاره‌ قلمداد كرده‌اند. اگر اين‌ نسبتها درست‌ باشد بايد بگويم‌: پسرم‌ جوان‌ است‌ و جواني‌ شعبه‌اي‌ از ديوانگي‌ است‌ ولي‌ اميدوارم‌ از آن‌ كار بد باز آيد و توبه‌ كند؛ اما زنان‌ و غلامان‌ را امانت‌ كمتر باشد مگر خداي‌ آنها را از بدكاري‌ نگاه‌ دارد. با وجود همه‌ اينها در اين‌ نامه‌ از پسر يا زن‌ يا غلام‌ من‌طلبي‌ نيامده‌ بود دال‌ بر اينكه‌ بگويند: خدا جسم‌ است‌ و يا او شبيه‌ آفريدگان‌ خويش‌ است‌ و يا خدا دست‌ و پا و خواهش‌ نفساني‌ دارد، شما انصاف‌ دهيد كه‌ كدام‌ يك‌ از ما راه‌ يافته‌تر است‌! 

برهان‌ قاطع‌ بر گلوي‌ فخر رازي‌!
5-5- اسماعيليان‌ يا باطنيان‌ از او دلخون‌ بودند و از نيش‌ زبانش‌ به‌ تنگ‌ آمده‌ بودند تا اينكه‌ امام‌ چند روز پيايي‌ در درس‌ خود اظهار كرد كه‌: اين‌ ملاحده‌ براي‌ دسترسي‌ عقايد خود برهان‌ قاطعي‌ ندارد. يك‌ اسماعيلي‌ مأمور شد و به‌ حلقه‌ درس‌ و به‌ گروه‌ شاگردان‌ امام‌ پيوست‌ و پيوسته‌ در تقرب‌ مي‌افزود. روزي‌ به‌ امام‌ گفت‌: سؤالي‌ محرمانه‌ دارم‌ و امام‌ را به‌ كتابخانه‌ خصوصي‌ برد و او را به‌ چالاكي‌ تا بالاي‌ سر برداشت‌ و بر زمين‌ نهاد و كاردي‌ از لاي‌ كتاب‌ بركشيد و بر گلوي‌ پيرمرد امام‌ نهد و گفت‌: اين‌ برهان‌ ماست‌! ترا نمي‌كشم‌، اما بايد قول‌ بدهي‌ كه‌ پس‌ از اين‌ از اسماعيليان‌ بدنگويي‌... امام‌ با منت‌ پذيرفت‌ و از فردا در بحث‌ جانب‌ احترام‌ و مماشات‌ پيش‌ گرفت‌. روزي‌ يكي‌ از شاگردان‌ از امام‌ پرسيد:
- مگر در اصول‌ عقايد استادي‌ در باب‌ اسماعيليان‌ تغييري‌ حاصل‌ شده‌ است‌؟
امام‌ گفته‌: البته‌ زيرا برهان‌ قاطع‌ آنها را در دستشان‌ ديده‌ام‌! 

اختلافات‌ نظرها با فخر رازي‌ بر سر چه‌ بود؟
5-6- كتابهاي‌ امام‌ در سادگي‌ نظير ندارد و در استواري‌ عبارات‌ و صحت‌ مطالب‌ آنها نيز جاي‌ شك‌
صحبت‌ ما در اين‌ بود كه‌ امام‌ فخر، علم‌ را از مقوله‌ اضافه‌ مي‌داند، بايد دانست‌ كه‌ حكيمان‌ اسلامي‌ اين‌ قول‌ فخر رازي‌ را به‌ چند دليل‌ نمي‌پذيرند و مخدوش‌ مي‌دانند؛ زيرا اولاً: اگر علم‌ از مقوله‌ اضافه‌ باشد يعني‌ نسبت‌ به‌ نفس‌ باشد با شي‌ خارجي‌ بايد علم‌ شخص‌ به‌ نفس‌ خود حاصل‌ نشود، زيرا همان‌ طور كه‌ او معتقد است‌ و ما هم‌ مي‌دانيم‌ اضافه‌ نسبت‌ ميان‌ دو چيز است‌ و در اين‌ مورد بيش‌ از يك‌ چيز كه‌ همان‌ نفس‌ آدمي‌ باشد، چيز ديگري‌ نيست‌؛ دو ديگر آنكه‌ اگر علم‌ اضافه‌ باشد علم‌ به‌ معدومات‌ محال‌ و ناممكن‌ مي‌نمايد؛ سه‌ ديگر آنكه‌ اگر علم‌ از مقوله‌ اضافه‌ باشد، بايد اول‌ دو طرف‌ حاصل‌ باشد و حال‌ آنكه‌ در علم‌ فعلي‌ خلاف‌ آن‌ مشهود است‌.
نيست‌ و در نظر محققان‌ ارزش‌ بسيار دارد. جز اينكه‌ در اين‌ كتابها بعضي‌ عقايد ابراز كرده‌ و مطالبي‌ گفته‌ كه‌ هم‌ خلاف‌ عقايد جمهور مردم‌ بوده‌ و هم‌ مخالف‌ نظرات‌ حكيمان‌ بزرگ‌. ما در زير به‌ طور اجمال‌ به‌ چند مسئله‌ مهم‌ كه‌ معروف‌ اهل‌ علم‌ هست‌ و امام‌ در آن‌ با حكيمان‌ ديگر اختلاف‌ دارد اشاراتي‌ مي‌كنيم‌:
الف‌- يكي‌ از آن‌ مسائل‌، مسئله‌ علم‌ است‌.
پيش‌ از همه‌ بايد دانست‌ كه‌ «علم‌» در اصطلاح‌ بيشتر حكيمان‌ يونان‌ و اسلام‌ يكي‌ از كيفيات‌ نفساني‌ است‌. اين‌ گروه‌ چون‌ بخواهند از مطالب‌ مذكور به‌ حص‌ كنند در دو مقام‌ از آن‌ بحث‌ كنند:
نخست‌ در اينكه‌: علم‌ از چه‌ مقوله‌ است‌ و حقيقت‌ آن‌ چيست‌؟
دوم‌: در اينكه‌ علم‌ چگونه‌ حايل‌ مي‌شود يعني‌ چه‌ طور مي‌شود كه‌ صورت‌ اشياء خارجي‌ در ذهن‌ آدمي‌ ارتسام‌ مي‌يابد. برخي‌ از حكيمان‌ اسلام‌ را اعتقاد بر اين‌ است‌ كه‌ علم‌ از مقوله‌ «فعل‌» است‌ يعني‌ علم‌ زماني‌ حاصل‌ مي‌گردد كه‌ نفس‌ آدمي‌ بر سبيل‌ تدريج‌ روي‌ امور و اشياء خارجي‌ تأثير نمايد و تأثير ذهن‌ در شي‌ خارجي‌ حد و تعريف‌ فعل‌ است‌.
جماعتي‌ ديگر علم‌ را از مقوله‌ انفعال‌ مي‌دانند و مي‌گويند: علم‌ زماني‌ در نفس‌ ناطقه‌ انساني‌ حائل‌ مي‌شود كه‌ ذهن‌ از امور خارجي‌ و موجودات‌ جهان‌ بيرون‌ متأثر شود و مي‌دانيم‌ كه‌ تأثر از شي‌ خارجي‌ حد و تعريف‌ انفعال‌ است‌.
اما امام‌ فخر، خلاف‌ اين‌ عقايد معروف‌، گويد: علم‌، از كيفيات‌ نفساني‌ نيست‌: نه‌ مقوله‌ فعل‌ است‌ و نه‌ از مقوله‌ انفعال‌، بلكه‌ علم‌ از مقوله‌ اضافه‌ يا «نسبت‌» است‌. يعني‌ علم‌ براي‌ آدمي‌ وقتي‌ دست‌ مي‌دهد كه‌ نفس‌ ناطقه‌ انسان‌ با شي‌ خارجي‌ نسبتي‌ پيدا كند. بحث‌ در حقيقت‌ علم‌ و پيدا كردن‌ قول‌ واقعي‌ و صحيح‌ در اين‌ مورد خود تحقيقي‌ جداگانه‌ مي‌خواهد و مقالتي‌ دراز. صدرا هم‌ در اسفار بحثي‌ عميق‌ در اين‌ موضوع‌ كرده‌ و معتقد شده‌ كه‌ علم‌ از اقسام‌ وجود است‌ و چون‌ وجود تحت‌ هيچ‌ يك‌ از مقولات‌ جوهر و اعراض‌ در نمي‌آيد. از اين‌ رو، علم‌ نه‌ از مقوله‌ جوهر است‌ و نه‌ از مقولات‌ عرضي‌. فعلاً ما از اين‌ مطلب‌ مي‌گذريم‌.
صحبت‌ ما در اين‌ بود كه‌ امام‌ فخر، علم‌ را از مقوله‌ اضافه‌ مي‌داند، بايد دانست‌ كه‌ حكيمان‌ اسلامي‌ اين‌ قول‌ فخر رازي‌ را به‌ چند دليل‌ نمي‌پذيرند و مخدوش‌ مي‌دانند؛ زيرا اولاً: اگر علم‌ از مقوله‌ اضافه‌ باشد يعني‌ نسبت‌ به‌ نفس‌ باشد با شي‌ خارجي‌ بايد علم‌ شخص‌ به‌ نفس‌ خود حاصل‌ نشود، زيرا همان‌ طور كه‌ او معتقد است‌ و ما هم‌ مي‌دانيم‌ اضافه‌ نسبت‌ ميان‌ دو چيز است‌ و در اين‌ مورد بيش‌ از يك‌ چيز كه‌ همان‌ نفس‌ آدمي‌ باشد، چيز ديگري‌ نيست‌؛ دو ديگر آنكه‌ اگر علم‌ اضافه‌ باشد علم‌ به‌ معدومات‌ محال‌ و ناممكن‌ مي‌نمايد؛ سه‌ ديگر آنكه‌ اگر علم‌ از مقوله‌ اضافه‌ باشد، بايد اول‌ دو طرف‌ حاصل‌ باشد و حال‌ آنكه‌ در علم‌ فعلي‌ خلاف‌ آن‌ مشهود است‌. زيرا نخست‌ علم‌ و بعد از آن‌ معلوم‌ حاصل‌ مي‌گردد. بعضي‌ از محققان‌ احتمال‌ داده‌اند كه‌ شايد مراد فخر رازي‌ از اضافه‌، اضافه‌ اشراقي‌ نفس‌ به‌ معلومات‌ خارجي‌ باشد كه‌ در اين‌ صورت‌ راهي‌ بدهي‌ است‌ و معقوليت‌ دارد، اما به‌ نظر اين‌ جانب‌ اين‌ قول‌ با روش‌ تحقيق‌ و مطالعات‌ فخر رازي‌ سازگار نيست‌، با آنكه‌ در تصوف‌ و مباحث‌ اشراقي‌ نيز دستي‌ داشته‌ است‌. 

ب‌- يكي‌ ديگر مسئله‌ تصديق‌ است‌. بدين‌ معني‌ كه‌ علم‌ يا تصوري‌ است‌ ساده‌ يعني‌ حكمي‌ با آن‌ نيست‌؛ يا اينكه‌ تصديقي‌ است‌ كه‌ عبارت‌ از حكم‌ باشد به‌ ايجاب‌ يا به‌ سلب‌.
اما امام‌ فخر گويد: تصديق‌ عبارت‌ از حكم‌ تنها نيست‌، بلكه‌ مجموع‌ تصور محكوم‌ عليه‌ و محكوم‌ به‌ و نسبت‌ حكميه‌، تصديق‌ را ايجاد مي‌كند. به‌ عبارت‌ فني‌، حكيمان‌ ديگر اين‌ تصورات‌ سه‌ گانه‌ را شرط‌ حكم‌ مي‌دانند ولي‌ امام‌ آن‌ را شطر حكم‌ يعني‌ جزو آن‌ و از اينجا است‌ كه‌ مرحوم‌ سبزواري‌ در منظومه‌ منطق‌ مي‌گويد:
الارتسامي‌ من‌ ادراك‌ الحجا اما تصور، يكون‌ ساذجا...
اوهو تصديق‌ هوالحكم‌ فقط‌ و من‌ يركبه‌ فيركب‌ الشطط‌
يعني‌: آن‌ چه‌ از ادراك‌ حجا ] = عقل‌ [ در نفس‌ انسان‌ مرتسم‌ مي‌شود يا تصور است‌ كه‌ ساده‌ و بي‌حكم‌ مي‌باشد و يا تصديق‌ است‌ كه‌ فقط‌ حكم‌ است‌ و آن‌ كس‌ كه‌ تصديق‌ را مركب‌ از شروط‌ سه‌ گانه‌ به‌ اضافه‌ حكمي‌ دانسته‌ مرتكب‌ اشتباه‌ شده‌ است‌ و از جمله‌ اخير مراد او امام‌ فخر رازي‌ است‌. 

ج‌- حكيمان‌ و عارفان‌ و اهل‌ تحقيق‌ ] = صوفيان‌ و اشراقيان‌ [ بحث‌ دارند در اين‌ كه‌ آيا: ملك‌ افضل‌ است‌ يا انسان‌. غالب‌ حكيمان‌ و عارفان‌ برآنند كه‌ انسان‌ افضل‌ و اشرف‌ از ملك‌ است‌ چنان‌ كه‌ خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسي‌ گفته‌: «الانبياء افضل‌ لوجود المضاد = يعني‌: پيامبران‌ برتر از فرشتگان‌اند به‌ سبب‌ آنكه‌ در آنها هم‌ عقل‌ و هم‌ شهوت‌
گفتيم‌ امام‌ در سخنوري‌ و ايراد خطابه‌ بسيار زبردست‌ بود و سخنان‌ او از چاشني‌ كلام‌ و صوفيگري‌ و فلسفه‌ و اشعار شاعران‌ بزرگ‌ خالي‌ نبود و نيز گفتيم‌ كه‌ وي‌ در فروع‌ دين‌، مذهب‌ شافعي‌ داشت‌. از اين‌ رو، روزگار او مجالي‌ بود براي‌ پيشرفت‌ كار شافعيان‌ و رواج‌ عقايد ايشان‌.
است‌.» ولي‌ با نيروي‌ ايمان‌ و اتصال‌ به‌ مبدأ، شهوت‌ خويش‌ را منكوب‌ و سركوب‌ كرده‌ و به‌ تمكين‌ و جاه‌ از ملك‌ درگذشته‌اند. حال‌ آنكه‌ فرشتگان‌، وجودشان‌ مخمر از عقل‌ و نور است‌ و جز نيكي‌ نتوانند كرد. حديثي‌ هم‌ از پيامبر نقل‌ كرده‌اند كه‌ مي‌گويد:
«خداي‌ بزرگ‌ فرشتگان‌ را آفريد و به‌ آنها عقل‌ عطا كرد و چهارپايان‌ را آفريد و شهوت‌ را در وجود آنها جايگزين‌ كرد. سپس‌ آدمي‌ زادگان‌ را آفريد و در وجود آنان‌ هم‌ عقل‌ و هم‌ شهوت‌ گذاشت‌. حال‌ اگر عقل‌ او بر شهوتش‌ غالب‌ آيد، برتر از فرشتگان‌ است‌ و آن‌ كس‌ كه‌ شهوت‌ وي‌ بر عقل‌ او غالب‌ آيد كه‌ از چهارپايان‌ پست‌تر است‌.»
سر حلقه‌ واصلان‌ مولانا جلال‌الدين‌ بلخي‌ در اين‌ معني‌ گويد:
در حديث‌ آمد كه‌ يزدان‌ مجيد خلق‌ عالم‌ را سه‌ گونه‌ آفريد
يك‌ گروه‌ خود جمله‌ عقل‌ و علم‌ وجود آن‌ فرشته‌ است‌ و نداند جز سجود
نيست‌ اندر عنصرش‌ حرص‌ و هوي‌ نور مطلق‌ زنده‌ از عشق‌ خدا
يك‌ گروه‌ ديگر ز دانش‌ تهي‌ همچو حيوان‌ از علف‌ در فربهي‌
او نبيند جز كه‌ اصطبل‌ و علف‌ از شقاوت‌ غافل‌ است‌ و از شرف‌
اين‌ سوم‌ هست‌ آدمي‌ زاد و بشر از فرشته‌ نيمي‌ و نيمي‌ ز خر
نيم‌ خر، خود مايل‌ سفلي‌ بود نيم‌ ديگر مايل‌ علوي‌ بود
تا كدامين‌ غالب‌ آيد در نبرد زين‌ دوگانه‌ تا كدامين‌ برد نرد!
عقل‌ اگر غالب‌ شود پس‌ شد فزون‌ از ملائك‌ اين‌ بشر در آزمون‌
شهوت‌ ار غالب‌ شود پس‌ كمتر است‌ از بهايم‌ اين‌ بشر ز آنك‌ ابتر است‌
آن‌ دو قوم‌ آسوده‌ از جنگ‌ و حراب‌ وين‌ بشر با دو مخالف‌ در عذاب‌
با اين‌ همه‌، امام‌ فخر خلاف‌ حكيمان‌ و بسياري‌ از متكلمان‌ قائل‌ است‌ به‌ اين‌ كه‌: فرشتگان‌ برتر از پيامبران‌ و آدميانند. در كتاب‌ المطالب‌ العالية‌ بيست‌ دليل‌ عقلي‌ و نقلي‌ آورده‌ كه‌ نقل‌ و بحث‌ در تمام‌ آنها چندان‌ مفيد فايده‌ نيست‌. براي‌ نمونه‌ دليل‌ بيستم‌ را كه‌ مهم‌ترين‌ دليل‌ هم‌ هست‌ ترجمه‌ مي‌كنيم‌:
«فرشته‌ داناتر از بشر است‌ و داناتر، بي‌شك‌ برتر نيز هست‌. اما بيان‌ اينكه‌ فرشته‌ داناتر است‌ از دو راه‌ ممكن‌ است‌: نخست‌ اينكه‌ محمد(ص‌) از جبرئيل‌ مي‌آموخت‌ چنان‌ كه‌ در قرآن‌ گفته‌: «علمه‌ شديد القوي‌» و معلم‌ از نظرگاه‌ دانش‌ بيشتر از متعلم‌ است‌؛ و دوم‌ اينكه‌ علوم‌ ديني‌ بر دو قسم‌ است‌: علم‌ اصول‌ و علم‌ فروع‌، در مورد علم‌ اصول‌ بايد گفت‌ كه‌ محال‌ است‌ جبرئيل‌ و محمد(ص‌) در آن‌ قصور داشته‌ باشند، چه‌ اين‌ تقصير، موجب‌ جهل‌ به‌ خداوند است‌ و در مورد اين‌ هر دو نفر محال‌ است‌. وليكن‌ علم‌ به‌ كيفيت‌ مخلوقات‌ خدا و حصول‌ علم‌ به‌ عجايب‌ و غرايب‌ كرسي‌ و لوح‌ و قلم‌ و بهشت‌ و دوزخ‌ و طبقات‌ آسمانها و اجرام‌ اختران‌، جبرئيل‌ را جملگي‌ اين‌ امور قابل‌ رؤيت‌ هست‌ و او احوال‌ طبقات‌ عناصر و مراتب‌ معادن‌ و گياهان‌ و جانوران‌ و اوضاع‌ درياها و كوه‌ها و صحراها را مي‌بيند و اين‌ بدان‌ سبب‌ است‌ كه‌ مسكن‌ وي‌ در آسمانها است‌ و تمام‌ اين‌ امور را مي‌توان‌ مشاهده‌ و ملاحظه‌ بكند و همه‌ فرشتگان‌ كه‌ بر اين‌ جايگاه‌ها گمارده‌ و موكل‌اند، در اين‌ راه‌ او را پيروي‌ مي‌كنند. پس‌ ثابت‌ مي‌شود و شكي‌ باقي‌ نمي‌ماند كه‌ علم‌ وي‌ را با علم‌ و آگاهي‌ هيچ‌ بشري‌ -در اين‌ مورد- وجه‌ نسبتي‌ وجود ندارد. 

و اما علم‌ فروع‌- بايد دانست‌ كه‌ اين‌ علم‌ جز به‌ طريق‌ وحي‌ حاصل‌ نمي‌شود و به‌ ناچار اين‌ علم‌ براي‌ محمد(ص‌) و ساير پيامبران‌، جز به‌ واسطه‌ جبرئيل‌ ممكن‌ نيست‌، وآنگهي‌ محمد(ص‌) جز به‌ شريعت‌ خويش‌ - چنان‌ كه‌ بايد- به‌ شرايع‌ ديگر آگاه‌ نيست‌ و به‌ شرايع‌ آسمانها و عرش‌ و كرسي‌ و لوح‌ و قلم‌ نيز واقف‌ نيست‌ و بالعكس‌ جبرئيل‌ به‌ تمام‌ امور آگاهي‌ كامل‌ دارد پس‌ ثابت‌ مي‌شود كه‌ در علم‌ اصول‌ و فروع‌ هيچ‌ مناسبتي‌ ميان‌ بشر و فرشته‌، يا پيامبر و جبرئيل‌ نيست‌ و از اينجا لازم‌ مي‌آيد كه‌ جبرئيل‌ برتر و داناتر باشد.» 

و اما پاسخ‌ مولانا به‌ فخر رازي‌:
5-7- اين‌ قول‌ امام‌ فخر بود. اما ديگران‌ چه‌ گفته‌اند؟ از مولانا جلال‌الدين‌ بشنويد.
احمد ار بگشايد آن‌ پر جليل‌ تا ابد مدهوش‌ ماند جبرئيل‌
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *


گاهی سنجش افکار یک نویسنده و متفکر با دانستن جزئیات زندگی و زمانه ی وی آسان تر می شود.
سلام
ابتدا لازم است تشكر كنم . سايت خوبي داريد و مطلب شايسته اي درباره امام فخررازي اراپه نموده ايد.
فقط آگاهي داشتن به آن معني كه در جملات فوق آمده است دليل برتري نيست و شايد درمواردي عكس آن هم باشد. بلكه برتري آنست كه : نيروهاي نامريي را كه هردم تورا به انحراف ميكشانند با قدرت خنثي كني و با استقامت مدام به سمت حق گام برداري .
نديده ايمان آوردن بالاتراز اينست كه ببيني و ايمان بياوري
بااحترام
جوادزاده