دكارت‌: ما قادر هستيم‌ مدعي‌ شويم‌ كه‌ جسم‌ وجود ندارد و همچنين‌ ادعا كنيم‌ كه‌ جهاني‌ نيز وجود ندارد... اما هرگز نمي‌توانيم‌ ادعا كنيم‌ كه‌ من‌ وجود ندارم‌. زيرا من‌ مي‌توانم‌ در حقيقت‌ ساير اشياء، شك‌ كنم‌. ***  
آگوستين‌ قديس‌: انسانها بايد تواضع‌ پيشه‌ كنند و محدوديتهای جدی خود را درباره‌ اينكه‌ به‌ چه‌ چيزهايی مي‌توانند معرفت‌ يقينی بيابند، بدانند. ***
عبدالکریم سروش: در جامعه‌ ما كساني‌ كه‌ دم‌ از ضديت‌ با غرب‌ مي‌زنند، خودشان‌ از مرعوب‌ترين‌ افراد در برابر غرب‌اند. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ را يك‌ هيولاي‌ پرهيبتي‌ مي‌انگارند كه‌ به‌ هيچ‌رو با هيچ‌ نيرو، با آن‌ مواجهه‌ نمي‌توان‌ كرد. ***
بودا: شما بايد، خود بكوشيد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.  ***
رنه دکارت: به جای تسلط بر جهان، باید بر خویشتن مسلط شد. ***
هراكليت‌:  شما هرگز نمي‌توانيد در يك‌ رودخانه‌، دوبار شنا كنيد. امّا  كراتيلوس‌  در برابر او مي‌گفت‌:اما شما قادر نيستيد حتي‌ براي‌ يك‌ بار هم‌ در رودخانه‌ شنا كنيد؛ زيرا هم‌ همان‌ رودخانه‌ و هم‌ شما چنان‌ تغييرپذير هستيد كه‌ لغات‌ «همان‌» و «شما» داراي‌ معناي‌ واقعي‌ نيستند. ***  
بودا: آن‌ كسي‌ كه‌ دور از من‌ مي‌زيد اما در طريق‌ راستی گام‌ مي‌زند هميشه‌ به‌ من‌ نزديك‌ است‌ ***
ویتگنشتاین: ما زندانیانِ قدرتِ وهم گونه ی زبان هستیم... ***
عبدالكريم‌ سروش‌: شريعتي‌، پروژه‌ بازرگان‌ را به‌ اوج‌ رساند و نه‌ فقط‌ يك‌ دنياي‌ آباد، بلكه‌ يك‌ انقلاب‌ دنيوي‌ را از دل‌ دين‌ بيرون‌ آورد. ***
ملاصدرا: من‌ در اين‌ زمان‌ در ميان‌ جماعتي‌ گرفتار شده‌ام‌ كه‌ هرگونه‌ تأمل‌ در متون‌ و ژرف‌ انديشي‌ را نوعي‌ بدعت‌ در دين‌ مي‌شناسند. تو گويي‌ آنها حنبليهاي‌ كتب‌ حديث‌ هستند كه‌ حق‌ با خلق‌ و قديم‌ با حادث‌ بر آنها مشتبه‌ شده‌ است‌. ***
عبدالكريم‌ سروش‌:انقلاب‌ اسلامي‌ در كشورما، انقلاب‌ بسيار پرشوري‌ بود، پرهيجان‌ بود، پر از عشق‌ بود، اما فقر تئوريك‌ داشت‌، و اين‌ فقر تئوريك‌ يعني‌ كمبود همان‌ سهمي‌ كه‌ عقل‌، بايد نسبت‌ به‌ آن‌ اداء كند و همچنان‌، اين‌ فقر، باقي‌ مانده‌ است‌. ***
اقبال‌ لاهوري‌: اصل‌ معني‌ را ندانم‌ از كجاست‌/ صورتش‌ پيدا و با ما آشناست‌/ راز معني‌، مرشد رومي‌ گشود/ فكر من‌ بر آستانش‌ درسجود  ***
نیچه: این انتهای کفر نیست، آغاز تفکر است، ما خدارا آفریدیم؟ یا خدارا مارا ...؟! ***
دكارت: هر چيزي‌ را كه‌ من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز به‌ تصور آورم‌، صحيح‌ خواهد بود  *** .  
ويتگنشتاين‌: فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌. ***
علی شريعتی: توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد. ***
بودا: ذهني‌ كه‌ انباشته‌ از انديشه‌هاي‌ آزمندي‌، خشم‌، و شيفتگي‌ است‌ اعتماد را نشايد. چنين‌ ذهني‌ را نبايد به‌ حال‌ خود رها ساخت‌؛ آن‌ را بايد سخت‌ مهار كرد. نه‌ مادر، نه‌ پدر و نه‌ هيچ‌ يك‌ از نزديكان‌ نمي‌توانند به‌ اندازه‌ يك‌ ذهن‌ تربيت‌ شده‌ در حق‌ ما نيكي‌ كنند *** .  
۰
چهارشنبه ۲۱ تير ۱۳۸۵

4- فكر هنري‌ در انسانهاي‌ نخستين‌

4- فكر هنري‌ در انسانهاي‌ نخستين‌
لباس‌ براي‌ چه‌ دوخته‌ شد
4-1- ظن‌ غالب‌ آن‌ است‌ كه‌ لباس‌، در ابتدا، براي‌ زينت‌ ايجاد شده‌ و بيشتر براي‌ آن‌ بوده‌ است‌ كه‌ يا از ارتباط‌ جنسي‌ جلو گيرد يا آن‌ را تشديد كند، نه‌ براي‌ آنكه‌ دافع‌ سرما باشد يا عورت‌ را بپوشاند. كيمبرها چنان‌ عادت‌ داشتند كه‌ لخت‌ و عريان‌ روي‌ برف‌ بخوابند و بلغزند؛ هنگامي‌ كه‌ داروين‌ بر يكي‌ از فوئجيان‌ از سرما رحمت‌ آورد و لباس‌ پنبه‌اي‌ سرخ‌ رنگي‌ به‌ او داد، آن‌ مرد لباس‌ را پاره‌پاره‌ كرد و هر پاره‌ را به‌ يكي‌ از ياران‌ خود بخشيد و همه‌ با آن‌ تكه‌ها خود را زينت‌ كردند؛ به‌ گفته‌ي‌ كوك‌ «اين‌ مردم‌ از برهنه‌ بودن‌ كمال‌ خرسندي‌ را دارند و همه‌ در فكر زيبايي‌ هستند» همچنين‌ زنان‌ قبيله‌اي‌ در اورنيوكو، هنگامي‌ كه‌ مبلغان‌ مسيحي‌ به‌ آنان‌ لباس‌ مي‌دادند، آن‌ لباسها را به‌ شكل‌ نوار پاره‌ كرده‌، دور گردنهاي‌ خود مي‌آويختند و مي‌گفتند كه‌ «از لباس‌ پوشيدن‌ عار دارند» يكي‌ از مؤلفان‌ راجع‌ به‌ مردم‌ برزيل‌ قديم‌ مي‌نويسد كه‌ معمولاً برهنه‌ به‌ سر مي‌برند، و بر گفته‌ي‌ خود چنين‌ مي‌افزايد كه‌: «بعضي‌ از آنان‌ اينك‌ لباس‌ مي‌پوشند، ولي‌ اين‌ پوشيدن‌ بيشتر از لحاظ‌ جلفي‌ است‌ و از آن‌ جهت‌ كه‌ مجبورند اين‌ كار را بكنند، نه‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ بخواهند خود را بپوشانند و ستر عورت‌ كنند... به‌ همين‌ جهت‌، هر وقت‌ از محل‌ خود خارج‌ مي‌شوند، لباسي‌ كه‌ مي‌پوشند فقط‌ تا زير شكمشان‌ را مي‌پوشاند، و باقي‌ لباسها را در كوخ‌ خود مي‌گذارند؛ بعضي‌ از آنها عرقچيني‌ نيز بر سر خود مي‌نهند». هنگامي‌ كه‌ مقرر شد تا لباس‌، علاوه‌ بر زينت‌، چيز ديگري‌ باشد، نشانه‌ي‌
جواهرات‌ از كهن‌ترين‌ عناصر مدنيت‌ به‌ شمار مي‌رود، و در مقبره‌هايي‌ كه‌ از بيست‌ هزار سال‌ قبل‌ به‌ يادگار مانده‌ گردنبندهايي‌ از صدف‌ و دندان‌ حيوانات‌ يافته‌اند. زينت‌ آلات‌، كه‌ ابتدا ساده‌ و كم‌ حجم‌ بوده‌، رفته‌ رفته‌ بزرگ‌تر مي‌شده‌ و هميشه‌ در زندگي‌ نقش‌ عظيمي‌ داشته‌ است‌. زنان‌ قبيله‌ي‌ گالا از انگشتريهايي‌ استفاده‌ مي‌كردند كه‌ وزن‌ هر يك‌ سه‌ كيلوگرم‌ بود، و بعضي‌ از زنان‌ دينكا با خود پنجاه‌ كيلوگرم‌ جواهر و اسباب‌ زينت‌ همراه‌ داشتند.
اين‌ گرديد كه‌ زن‌ لباس‌ پوشيده‌ شوهر دارد و نسبت‌ به‌ شوهر خود وفادار است‌؛ يا براي‌ اين‌ به‌ كار رفت‌ كه‌ قالب‌ جمالي‌ زن‌ را بهتر مجسم‌ سازد. اغلب‌ اوقات‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌ كه‌ زن‌ ساده‌ي‌ اوليه‌ از لباس‌ همان‌ چيز را مي‌خواست‌ كه‌ زنان‌ پيشرفته‌ي‌ عصرهاي‌ بعد از آن‌ مي‌خواهند؛ به‌اين‌ معني‌ كه‌ مقصود وي‌ آن‌ نيست‌ كه‌ لباس‌ برهنگي‌ او را بپوشاند، بلكه‌ چنان‌ مي‌خواهد كه‌ لباس‌ لطف‌ اندام‌ او را در نظر ديگران‌ آشكارتر نمايش‌ دهد؛ راستي‌ كه‌ همه‌ چيز در تغيير است‌، مگر زن‌ و مرد! 

زيبايي‌ برتر از پوشش‌
4-2- هر دو جنس‌ زن‌ و مرد، پيش‌ از آنكه‌ به‌ فكر پوشاندن‌ خود بيفتد، در بند زينت‌ خود بوده‌اند؛ بازرگاني‌ اوليه‌ كمتر به‌ ضروريات‌ مي‌پرداخت‌، بلكه‌ عمل‌ عمده‌ي‌ آن‌ در خصوص‌ ادوات‌ زينت‌ و اسباب‌ باري‌ بود؛ جواهرات‌ از كهن‌ترين‌ عناصر مدنيت‌ به‌ شمار مي‌رود، و در مقبره‌هايي‌ كه‌ از بيست‌ هزار سال‌ قبل‌ به‌ يادگار مانده‌ گردنبندهايي‌ از صدف‌ و دندان‌ حيوانات‌ يافته‌اند. زينت‌ آلات‌، كه‌ ابتدا ساده‌ و كم‌ حجم‌ بوده‌، رفته‌ رفته‌ بزرگ‌تر مي‌شده‌ و هميشه‌ در زندگي‌ نقش‌ عظيمي‌ داشته‌ است‌. زنان‌ قبيله‌ي‌ گالا از انگشتريهايي‌ استفاده‌ مي‌كردند كه‌ وزن‌ هر يك‌ سه‌ كيلوگرم‌ بود، و بعضي‌ از زنان‌ دينكا با خود پنجاه‌ كيلوگرم‌ جواهر و اسباب‌ زينت‌ همراه‌ داشتند. يكي‌ از زنان‌ مجلل‌ آفريقايي‌ از انگشتريهاي‌ مسين‌ بزرگي‌ استفاده‌ مي‌كرد كه‌ در آفتاب‌ گرم‌ مي‌شد، و به‌ همين‌ جهت‌ ناچار شد كنيزي‌ به‌ خدمت‌ آورد كه‌ بر او سايه‌ افكند و در گرما او را باد بزند. ملكه‌ي‌ طايفه‌ي‌ وابونيا، به‌ دور گردن‌ خود حلقه‌ي‌ مسيني‌ داشته‌ است‌ به‌ وزن‌ ده‌ كيلو، به‌ همين‌ جهت‌ ناچار بوده‌ است‌ بيشتر اوقات‌ را به‌ حال‌ درازكشيده‌ بر روي‌ زمين‌ به‌ سر برد. زنان‌ فقير، كه‌ جواهرات‌ سبك‌ وزن‌ داشتند، سعي‌ مي‌كردند، در طرز راه‌ رفتن‌، از كساني‌ كه‌ جواهرات‌ سنگين‌ وزن‌ دارند تقليد كنند تا به‌ اين‌ ترتيب‌، آبرويي‌ به‌ دست‌ آورند. 

ريشه‌هاي‌ پيدايش‌ هنر
4-3- بايد گفت‌ كه‌ نخستين‌ علت‌ پيدايش‌ هنر ميلي‌ است‌ كه‌ انسان‌ به‌ زيبا جلوه‌ دادن‌ خود دارد. اين‌ كار در واقع‌ شبيه‌ است‌ به‌ عملي‌ كه‌ حيوانات‌ در حين‌ جفت‌گيري‌ مي‌كنند، و حيوان‌ نر بال‌ و پر رنگين‌ خود را در مقابل‌ ماده‌ مي‌گستراند. همان‌گونه‌ كه‌ حب‌ ذات‌ و حب‌ محبوب‌، هر وقت‌ شديد شود و از اندازه‌ بگذرد، به‌ دوستي‌ تمام‌ طبيعت‌ سر مي‌زند، همان‌ گونه‌ هم‌، ميل‌ ايجاد زيبايي‌ از جهان‌
مردم‌ اوليه‌ - و اگر صحيح‌تر بخواهيم‌، زنان‌ اوليه‌ - پيش‌ از آنكه‌ اين‌ چرخ‌ به‌ وجود بيايد، توانسته‌اند صنعت‌ كوزه‌گري‌ را به‌ مرحله‌ي‌ هنر برسانند، و با خاك‌ و آب‌ و دستهاي‌ ماهر خود صورتهايي‌ پرداخته‌اند كه‌ عقل‌ در آن‌ حيران‌ مي‌ماند؛ براي‌ نمونه‌ در اين‌ خصوص‌، بايد از كوزه‌هايي‌ كه‌ مردم‌ قبيله‌ي‌ بارونگا، در آفريقاي‌ جنوبي‌ يا هندي‌شمردگان‌ پوئبلو ساخته‌اند نام‌ ببريم‌.
شخصي‌ تجاوز مي‌كند و تمام‌ دنياي‌ خارجي‌ را فرا مي‌گيرد. روح‌ بشر مي‌خوهد احساسات‌ ضمير خود را با قالبهاي‌ مجسم‌ و مادي‌ تعبيركند؛ به‌ همين‌ جهت‌ است‌ كه‌ رنگ‌ و شكل‌ را وسيله‌ي‌ اين‌ تعبير قرار مي‌دهد. به‌ اين‌ ترتيب‌، هنر وقتي‌ آغاز مي‌كند كه‌ انسان‌ به‌ فكر تزيين‌ اشياء مي‌افتد؛ شايد نخستين‌ مرحله‌اي‌ كه‌ انسان‌ اين‌ احساس‌ خود را، در آن‌، لباس‌ تجلي‌ پوشانيده‌ مرحله‌ي‌ كوزه‌گري‌ بوده‌ است‌. درست‌ است‌ كه‌ چرخ‌ كوزه‌گري‌، مانند خط‌نويسي‌ و ايجاد حكومت‌، زاييده‌ي‌ دوره‌هاي‌ تاريخي‌ است‌، مردم‌ اوليه‌ - و اگر صحيح‌تر بخواهيم‌، زنان‌ اوليه‌ - پيش‌ از آنكه‌ اين‌ چرخ‌ به‌ وجود بيايد، توانسته‌اند صنعت‌ كوزه‌گري‌ را به‌ مرحله‌ي‌ هنر برسانند، و با خاك‌ و آب‌ و دستهاي‌ ماهر خود صورتهايي‌ پرداخته‌اند كه‌ عقل‌ در آن‌ حيران‌ مي‌ماند؛ براي‌ نمونه‌ در اين‌ خصوص‌، بايد از كوزه‌هايي‌ كه‌ مردم‌ قبيله‌ي‌ بارونگا، در آفريقاي‌ جنوبي‌ يا هندي‌شمردگان‌ پوئبلو ساخته‌اند نام‌ ببريم‌. 

4-4- هنگامي‌ كه‌ كوزه‌گر بر روي‌ ظرفهاي‌ ساخته‌ي‌ خود نقشهاي‌ رنگيني‌ نقش‌ مي‌كرد، در واقع‌ هنر نقاشي‌ را به‌ وجود مي‌آورد؛ چه‌، در نزد ملل‌ اوليه‌، هنر نقاشي‌ هنر خاصي‌ به‌ شمار نمي‌رفت‌، بلكه‌ از متعلقات‌ كوزه‌گري‌ و مجسمه‌ سازي‌ محسوب‌ مي‌شد. مردم‌ فطري‌ الوان‌ مختلف‌ را با گلهاي‌ رس‌ رنگارنگ‌ مي‌ساختند، مثلاً، ساكنان‌ جزاير آندامان‌، براي‌ ساختن‌ رنگ‌، گل‌ اخرا را با روغن‌ يا پيه‌ مخلوط‌ مي‌كردند. و با اين‌ رنگها سلاح‌ و اثاث‌ خانه‌ و ظروف‌ و لباسها و حتي‌ خانه‌هاي‌ خود را رنگ‌ مي‌زدند. بسياري‌ از قبايل‌ شكارورز آفريقا يا اقيانوسيه‌، بر ديوار غارها يا بر روي‌ سنگهاي‌ نزديك‌ مساكن‌ خود، تصاويري‌ بسيار عالي‌ از حيواناتي‌ كه‌ در شكار آنها بوده‌اند رسم‌ كرده‌اند كه‌ هنوز باقي‌ است‌. 

4-5- مجسمه‌ سازي‌ نيز، مانند نقاشي‌، از فن‌ كوزه‌ گري‌ نتيجه‌ شده‌: كوزه‌گر به‌ زودي‌ دريافت‌ كه‌ نه‌ فقط‌ مي‌تواند ظرفهاي‌ مفيد بسازد، بلكه‌ ممكن‌ است‌ صورت‌ و مجسمه‌اي‌ از اشخاص‌ را تهيه‌ كند كه‌ به‌ عنوان‌ طلسم‌ و جادو به‌ كار رود؛ پس‌ از آن‌ كم‌كم‌، به‌ اين‌ فكر افتاد كه‌ خود اين‌ صورتهاي‌ ساخته‌ شده‌ مي‌تواند وسيله‌ي‌ حظ‌ بصر باشد و زيبايي‌ را نمايش‌ دهد. اسكيموها، با شاخ‌ گوزن‌ و عاج‌ فيلهاي‌ دريايي‌، مجسمه‌هاي‌ كوچك‌ حيوان‌ و انسان‌ را مي‌سازند.
معماري‌ از روزي‌ پيدا شده‌ كه‌ مردي‌ يا زني‌ به‌ فكر آن‌ افتاده‌ است‌ كه‌ خانه‌اي‌ كه‌ مي‌سازد، علاوه‌ بر اينكه‌ براي‌ زندگي‌ مفيد باشد، از لحاظ‌ ظاهر هم‌ زيبا و دلپسند باشد. و شايد اين‌ فكر تزيين‌ خانه‌، پيش‌ از آنكه‌ به‌ خانه‌هاي‌ مسكوني‌ تعلق‌ گرفته‌ باشد، در مورد مقابر عملي‌ شده‌ باشد؛ در همان‌ حين‌ كه‌ از ميله‌ي‌ تذكاري‌ بالاي‌ گور، فن‌ مجسمه‌ سازي‌ بيرون‌ آمده‌، خود گور نيز به‌ صورت‌ معبد درآمده‌ است‌؛ چه‌ مردگان‌، در نزد ملل‌ اوليه‌، مهم‌تر و قوي‌تر از زندگان‌ به‌ شمار مي‌رفته‌اند.
همين‌ طور انسان‌ اوليه‌ احتياج‌ داشت‌ كه‌ كوخ‌ خود را با علامتي‌ ممتاز سازد. يا پايه‌ي‌ توتم‌ پاگوري‌ را با مجسمه‌ كوچكي‌، كه‌ نماينده‌ي‌ معبود يا مرده‌ي‌ اوست‌، مشخص‌ كند. اول‌ به‌ اين‌ اندازه‌ راضي‌ بود كه‌ خطوط‌ صورت‌ را بر روي‌ چوب‌ نقش‌ كند، پس‌ از آن‌ به‌ ساختن‌ مجسمه‌ي‌ سر پرداخت‌، و سپس‌ به‌ اين‌ فكر افتاد كه‌ تمام‌ قطعه‌ چوب‌ را به‌ شكل‌ مجسمه‌ بتراشد؛ از همين‌ عمل‌، كه‌ براي‌ مشخص‌ ساختن‌ گور پدران‌ آغاز شده‌ بود، عمل‌ مجسمه‌ سازي‌ به‌ صورت‌ هنري‌ پيدا شد. به‌ همين‌ ترتيب‌ است‌ كه‌ مردم‌ قديم‌ جزيره‌ي‌ ايستر مجسمه‌هاي‌ عظيمي‌ بر روي‌ مقابر مردگان‌ خود نصب‌ كرده‌اند كه‌ هر مجسمه‌ فقط‌ از يك‌ قطعه‌ سنگ‌ ساخته‌ شده‌؛ صدها از اين‌ مجسمه‌ها موجود است‌ كه‌ بلندي‌ بعضي‌ از آنها به‌ شش‌ متر مي‌رسد؛ و در ميان‌ آنها - كه‌ افتاده‌ و خرد شده‌ - مجسمه‌ي‌ تا 18 متر هم‌ ديده‌اند. 

4-6- آيا فن‌ معماري‌ چگونه‌ پيدا شده‌ است‌؛ البته‌ نمي‌توان‌ اين‌ اسم‌ را بر عمل‌ ساختن‌ كوخهاي‌ گلي‌ دوره‌هاي‌ اوليه‌ اطلاق‌ كرد، چه‌ مقصود از معماري‌ تنها ساختن‌ خانه‌ نيست‌، بلكه‌ منظور از اين‌ كلمه‌ ساختمان‌ بناهاي‌ زيبا و عالي‌ است‌. مي‌توان‌ چنين‌ تصور كرد كه‌ معماري‌ از روزي‌ پيدا شده‌ كه‌ مردي‌ يا زني‌ به‌ فكر آن‌ افتاده‌ است‌ كه‌ خانه‌اي‌ كه‌ مي‌سازد، علاوه‌ بر اينكه‌ براي‌ زندگي‌ مفيد باشد، از لحاظ‌ ظاهر هم‌ زيبا و دلپسند باشد. و شايد اين‌ فكر تزيين‌ خانه‌، پيش‌ از آنكه‌ به‌ خانه‌هاي‌ مسكوني‌ تعلق‌ گرفته‌ باشد، در مورد مقابر عملي‌ شده‌ باشد؛ در همان‌ حين‌ كه‌ از ميله‌ي‌ تذكاري‌ بالاي‌ گور، فن‌ مجسمه‌ سازي‌ بيرون‌ آمده‌، خود گور نيز به‌ صورت‌ معبد درآمده‌ است‌؛ چه‌ مردگان‌، در نزد ملل‌ اوليه‌، مهم‌تر و قوي‌تر از زندگان‌ به‌ شمار مي‌رفته‌اند. علاوه‌ بر آن‌، مردگان‌ ناچار براي‌ ابد در يك‌ خانه‌ سكونت‌ مي‌كنند، در صورتي‌ كه‌ زندگان‌ دائماً از اينجا به‌ آنجا مي‌روند و خانه‌ي‌ دائمي‌ چندان‌ به‌ كارشان‌ نمي‌خورد. 

موسيقي‌ بيش‌ از مجسمه‌ سازي‌
4-7- قطعي‌ است‌ كه‌ انسان‌، از زمانهاي‌ بسيار دور، و شايد پيش‌ از آنكه‌ به‌ فكر مجسمه‌ سازي‌ و بناي‌ مقبره‌ بيفتد، از نغمات‌ لذت‌ مي‌برده‌ و از بانگ‌ و چهچهه‌ي‌ حيوانات‌ و جستن‌ و منقار كوفتن‌ آنها تقليد كرده‌ و از اين‌ ميان‌ به‌ آواز و رقص‌ پي‌ برده‌ است‌؛ شايد هم‌ مثل‌ حيوان‌، پيش‌ از آنكه‌ به‌ سخن‌ درآيد، به‌ آواز خواندن‌ پرداخته‌ باشد؛ و بعيد نيست‌ كه‌ فن‌ رقصيدن‌ درست‌ معاصر با آواز خواندن‌ بوده‌ باشد. در واقع‌، هيچ‌ هنري‌ نيست‌ كه‌ بيشتر و بهتر از
آنچه‌ امروز درنظر ما بازي‌ و تفريح‌ به‌ نظر مي‌رسد، بي‌گمان‌، براي‌ انسان‌ اوليه‌ از امور جدي‌ به‌ شمار مي‌رفته‌ است‌؛ هنگامي‌ كه‌ مي‌رقصيدند، تنها قصدشان‌ خوشگذراني‌ و لذت‌ نبود، بلكه‌ مي‌خواستند به‌ طبيعت‌ و خدايان‌ چيزهايي‌ را تلقين‌ كنند و به‌ وسيله‌ي‌ رقص‌، طبيعت‌ را به‌ خواب‌ مغناطيسي‌ درآورده‌، به‌ زمين‌ دستور دهند كه‌ حاصل‌ خوبي‌ به‌ بار آورد.
رقص‌ خصوصيتها و اخلاق‌ مردم‌ اوليه‌ را جلوه‌ گر سازد: رقص‌ به‌ قدري‌ تكامل‌ و تغيير پيدا كرده‌ و از سادگي‌ اوليه‌ي‌ خود دور شده‌ و حالت‌ تعقيد پيدا كرده‌ كه‌ رقصهاي‌ مردم‌ متمدن‌ هرگز به‌ پاي‌ آن‌ نمي‌رسد. جشنهاي‌ بزرگ‌، در ميان‌ قبايل‌، با رقص‌ دسته‌ جمعي‌ يا انفرادي‌ آغاز مي‌شود؛ همين‌ طور جنگهاي‌ بزرگ‌ با گامها و سرودهاي‌ جنگي‌ شروع‌ مي‌گردد؛ و اجتماعات‌ بزرگ‌ ديني‌ آميخته‌اي‌ از آواز و نمايش‌ و رقص‌ است‌. آنچه‌ امروز درنظر ما بازي‌ و تفريح‌ به‌ نظر مي‌رسد، بي‌گمان‌، براي‌ انسان‌ اوليه‌ از امور جدي‌ به‌ شمار مي‌رفته‌ است‌؛ هنگامي‌ كه‌ مي‌رقصيدند، تنها قصدشان‌ خوشگذراني‌ و لذت‌ نبود، بلكه‌ مي‌خواستند به‌ طبيعت‌ و خدايان‌ چيزهايي‌ را تلقين‌ كنند و به‌ وسيله‌ي‌ رقص‌، طبيعت‌ را به‌ خواب‌ مغناطيسي‌ درآورده‌، به‌ زمين‌ دستور دهند كه‌ حاصل‌ خوبي‌ به‌ بار آورد. سپنسر ريشه‌ي‌ رقص‌ را در تشريفاتي‌ مي‌داند كه‌ هنگام‌ بازگشت‌ يك‌ رئيس‌ پيروز شده‌ از ميدان‌ جنگ‌ به‌ موقع‌ اجرا گذاشته‌ مي‌شده‌؛ ولي‌ فرويد آن‌ را تعبيري‌ طبيعي‌ از شهوات‌ جنسي‌ مي‌داند و مي‌گويد كه‌ رقص‌ فني‌ است‌ كه‌ به‌ شكل‌ دسته‌ جمعي‌، حس‌ عشق‌ را برمي‌انگيزد. اگر به‌ اين‌ دو، نظريه‌ي‌ محدود سابق‌ را كه‌ رقص‌ از جشنها و آداب‌ و مناسك‌ ديني‌ توليد شده‌، بيفزاييم‌ و هر سه‌ نظريه‌ را، با هم‌ ريشه‌ي‌ پيدايش‌ رقص‌ بدانيم‌ گويا به‌ بهترين‌ توجيه‌ در اين‌ باره‌ رسيده‌ باشيم‌. 

رقص‌، زاييده‌ موسيقي‌ است‌
4-8- مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ نواختن‌ آلات‌ موسيقي‌، و هنر نمايش‌ نيز از رقص‌ توليد شده‌ است‌؛ ظاهراً ميل‌ اينكه‌ رقص‌ آهنگ‌ خاصي‌ داشته‌ باشد و در فواصل‌ معين‌، اصوات‌ اضافي‌ با آن‌ همراهي‌ كند و اثرش‌ را شديدتر سازد سبب‌ پيدايش‌ آلات‌ موسيقي‌ شده‌ است‌؛ كما اينكه‌، براي‌ نيرومند ساختن‌ احساسات‌ وطني‌ يا جنسي‌ به‌ وسيله‌ي‌ بانگها يا نغمات‌ موزون‌، پيداشدن‌ چنين‌ اسبابهايي‌ ضرور مي‌نموده‌ است‌. البته‌ اصواتي‌ كه‌ از آلات‌ موسيقي‌ اوليه‌ مي‌توانسته‌اند بيرون‌ بياورند محدود بوده‌، ولي‌ اين‌ ادوات‌ از لحاظ‌ نوع‌ و شكل‌، صورتهاي‌ بي‌شماري‌ داشته‌ است‌. انسان‌ اوليه‌ تمام‌ موهبت‌ خود را به‌ كار انداخته‌ و از شاخ‌، پوست‌، صدف‌، عاج‌ حيوانات‌، برنج‌، مس‌، خيزران‌، و چوب‌ انواع‌ مختلف‌ بوق‌،
بوميان‌ شمال‌ غربي‌ استراليا مرگ‌ و زنده‌ شدن‌ پس‌ از مرگ‌ را به‌ شكل‌ خاصي‌ نمايش‌ مي‌دادند كه‌ فقط‌ از لحاظ‌ سادگي‌ با نمايشهاي‌ معمايي‌ قرون‌ وسطي‌ يا نمايشهاي‌ عاطفي‌ عصر جديد متفاوت‌ بود: رقص‌ كنندگان‌، با حركت‌ ملايمي‌، سر خود را به‌ طرف‌ زمين‌ خم‌ مي‌كردند و آن‌ را در ميان‌ شاخه‌هاي‌ درختي‌ كه‌ در دست‌ داشتند پنهان‌ مي‌ساختند و به‌ اين‌ ترتيب‌، مرگ‌ را مجسم‌ مي‌كردند؛
طبل‌، ني‌، شيپور، سنج‌، زنگ‌، و غيره‌ ساخته‌ و اين‌ آلات‌ مختلف‌ را با رنگها و نقشها و كنده‌ كاريها زينت‌ بخشيده‌ است‌. از زه‌ كمان‌ قديمي‌ دهها نوع‌ آلات‌ موسيقي‌ درست‌ شده‌، كه‌ ساده‌ترين‌ آنها چنگ‌ كهن‌ است‌ كه‌ امروز به‌ صورت‌ عالي‌ ويولون‌ و پيانو درآمده‌ است‌. كم‌كم‌، در ميان‌ قبايل‌ كساني‌ پيدا شدند كه‌ كارشان‌ رقصيدن‌ و آواز خواندن‌ بود؛ رفته‌ رفته‌، مردم‌ به‌ صورت‌ مبهمي‌ مفهوم‌ گام‌ موسيقي‌ را فهميدند؛ تقريباً همه‌ي‌ گامهايي‌ كه‌ مورد استعمال‌ آن‌ مردم‌ بود از نوع‌ گام‌ مينور بوده‌ است‌. 

رقص‌ و تقليد حيوانات‌
4-9- انسان‌ «وحشي‌»، از تركيب‌ موسيقي‌ و آواز و رقص‌، هنر نمايش‌ و اپرا را ابداع‌ كرد. در ميان‌ مردم‌ اوليه‌، رقص‌ در بيشتر اوقات‌ حالت‌ تقليدي‌ داشته‌ و از تقليد حركات‌ حيوان‌ و انسان‌ تجاوز نمي‌كرده‌ است‌؛ رفته‌ رفته‌، براي‌ آن‌ ترقي‌ حاصل‌ شد، و به‌ وسيله‌ي‌ آن‌ افعال‌ و حوادث‌ را موضوع‌ تقليد در رقص‌ قرار دادند. بعضي‌ از قبايل‌ استراليا رقص‌ جنسي‌ خاص‌ داشتند: اطراف‌ گودالي‌ را شاخه‌هاي‌ درخت‌ مي‌نشاندند و آن‌ را رمزي‌ از فرج‌ زن‌ قرار مي‌دادند، پس‌ از آن‌ به‌ حركات‌ عاشقانه‌ي‌ رقص‌ پرداخته‌؛ نيزه‌هاي‌ خود را به‌ طرف‌ گودال‌ دراز مي‌كردند و به‌ اين‌ ترتيب‌، عمل‌ جنسي‌ را نمايش‌ مي‌دادند؛ بوميان‌ شمال‌ غربي‌ استراليا مرگ‌ و زنده‌ شدن‌ پس‌ از مرگ‌ را به‌ شكل‌ خاصي‌ نمايش‌ مي‌دادند كه‌ فقط‌ از لحاظ‌ سادگي‌ با نمايشهاي‌ معمايي‌ قرون‌ وسطي‌ يا نمايشهاي‌ عاطفي‌ عصر جديد متفاوت‌ بود: رقص‌ كنندگان‌، با حركت‌ ملايمي‌، سر خود را به‌ طرف‌ زمين‌ خم‌ مي‌كردند و آن‌ را در ميان‌ شاخه‌هاي‌ درختي‌ كه‌ در دست‌ داشتند پنهان‌ مي‌ساختند و به‌ اين‌ ترتيب‌، مرگ‌ را مجسم‌ مي‌كردند؛ در اين‌ هنگام‌، رئيس‌ دسته‌ اشاره‌اي‌ مي‌كرد و همه‌ ناگهان‌ سربر مي‌داشتند و با شدت‌ و حدتي‌ به‌ رقص‌ و خواندن‌ مي‌پرداختند و با اين‌ عمل‌ خود بعث‌ و زندگي‌ دوباره‌ را نمايش‌ مي‌دادند. به‌ اين‌ شكل‌، يا نظاير آن‌، هزاران‌ گونه‌ نمايش‌ صامت‌ (پانتوميم‌) انجام‌ مي‌دادند تا بزرگ‌ترين‌ حوادث‌ قبيله‌ يا كارهاي‌ حيات‌ يك‌ فرد را مجسم‌ سازند. هنگامي‌ كه‌ نغمه‌پردازي‌ از اين‌گونه‌ نمايشها جدا مي‌شد، رقص‌ به‌ تئاتر مبدل‌ گرديد و به‌ اين‌ ترتيب‌ يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ صورتهاي‌ هنري‌ در عالم‌ پيدا شد.
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *