علی شريعتی: توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد. ***
آگوستين‌ قديس‌: انسانها بايد تواضع‌ پيشه‌ كنند و محدوديتهای جدی خود را درباره‌ اينكه‌ به‌ چه‌ چيزهايی مي‌توانند معرفت‌ يقينی بيابند، بدانند. ***
ملاصدرا: من‌ در اين‌ زمان‌ در ميان‌ جماعتي‌ گرفتار شده‌ام‌ كه‌ هرگونه‌ تأمل‌ در متون‌ و ژرف‌ انديشي‌ را نوعي‌ بدعت‌ در دين‌ مي‌شناسند. تو گويي‌ آنها حنبليهاي‌ كتب‌ حديث‌ هستند كه‌ حق‌ با خلق‌ و قديم‌ با حادث‌ بر آنها مشتبه‌ شده‌ است‌. ***
بودا: آن‌ كسي‌ كه‌ دور از من‌ مي‌زيد اما در طريق‌ راستی گام‌ مي‌زند هميشه‌ به‌ من‌ نزديك‌ است‌ ***
عبدالكريم‌ سروش‌: شريعتي‌، پروژه‌ بازرگان‌ را به‌ اوج‌ رساند و نه‌ فقط‌ يك‌ دنياي‌ آباد، بلكه‌ يك‌ انقلاب‌ دنيوي‌ را از دل‌ دين‌ بيرون‌ آورد. ***
عبدالكريم‌ سروش‌:انقلاب‌ اسلامي‌ در كشورما، انقلاب‌ بسيار پرشوري‌ بود، پرهيجان‌ بود، پر از عشق‌ بود، اما فقر تئوريك‌ داشت‌، و اين‌ فقر تئوريك‌ يعني‌ كمبود همان‌ سهمي‌ كه‌ عقل‌، بايد نسبت‌ به‌ آن‌ اداء كند و همچنان‌، اين‌ فقر، باقي‌ مانده‌ است‌. ***
ویتگنشتاین: ما زندانیانِ قدرتِ وهم گونه ی زبان هستیم... ***
عبدالکریم سروش: در جامعه‌ ما كساني‌ كه‌ دم‌ از ضديت‌ با غرب‌ مي‌زنند، خودشان‌ از مرعوب‌ترين‌ افراد در برابر غرب‌اند. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ را يك‌ هيولاي‌ پرهيبتي‌ مي‌انگارند كه‌ به‌ هيچ‌رو با هيچ‌ نيرو، با آن‌ مواجهه‌ نمي‌توان‌ كرد. ***
دكارت: هر چيزي‌ را كه‌ من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز به‌ تصور آورم‌، صحيح‌ خواهد بود  *** .  
اقبال‌ لاهوري‌: اصل‌ معني‌ را ندانم‌ از كجاست‌/ صورتش‌ پيدا و با ما آشناست‌/ راز معني‌، مرشد رومي‌ گشود/ فكر من‌ بر آستانش‌ درسجود  ***
هراكليت‌:  شما هرگز نمي‌توانيد در يك‌ رودخانه‌، دوبار شنا كنيد. امّا  كراتيلوس‌  در برابر او مي‌گفت‌:اما شما قادر نيستيد حتي‌ براي‌ يك‌ بار هم‌ در رودخانه‌ شنا كنيد؛ زيرا هم‌ همان‌ رودخانه‌ و هم‌ شما چنان‌ تغييرپذير هستيد كه‌ لغات‌ «همان‌» و «شما» داراي‌ معناي‌ واقعي‌ نيستند. ***  
ويتگنشتاين‌: فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌. ***
نیچه: این انتهای کفر نیست، آغاز تفکر است، ما خدارا آفریدیم؟ یا خدارا مارا ...؟! ***
بودا: شما بايد، خود بكوشيد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.  ***
دكارت‌: ما قادر هستيم‌ مدعي‌ شويم‌ كه‌ جسم‌ وجود ندارد و همچنين‌ ادعا كنيم‌ كه‌ جهاني‌ نيز وجود ندارد... اما هرگز نمي‌توانيم‌ ادعا كنيم‌ كه‌ من‌ وجود ندارم‌. زيرا من‌ مي‌توانم‌ در حقيقت‌ ساير اشياء، شك‌ كنم‌. ***  
رنه دکارت: به جای تسلط بر جهان، باید بر خویشتن مسلط شد. ***
بودا: ذهني‌ كه‌ انباشته‌ از انديشه‌هاي‌ آزمندي‌، خشم‌، و شيفتگي‌ است‌ اعتماد را نشايد. چنين‌ ذهني‌ را نبايد به‌ حال‌ خود رها ساخت‌؛ آن‌ را بايد سخت‌ مهار كرد. نه‌ مادر، نه‌ پدر و نه‌ هيچ‌ يك‌ از نزديكان‌ نمي‌توانند به‌ اندازه‌ يك‌ ذهن‌ تربيت‌ شده‌ در حق‌ ما نيكي‌ كنند *** .  
۰
جمعه ۶ مرداد ۱۳۸۵

19- خاطرات‌ سروش‌ از منازعات فكري دوران انقلاب

سي سال از پيروزي انقلاب اسلامي گذشت . شايد براي خيلي از ما شنيدن و باز شنيدن داستان ها و حكايت هاي آن رويداد بزرگ تاريخي ، شعف انگيز و روحيه ساز باشد . با اين حال‌، شايد تنها اندكي هستند كه به چالش هاي فكري درون جبهه انقلاب و فراز و نشيب هاي آن توجه نشان مي دهند . آنها مي خواهند بدانند كه پيشينيان چگونه مي انديشيدند و كاميابي ها و ناكامي هايشان از كدام زادگاه ، سرچشمه مي گرفت ؟ دكتر عبدالكريم سروش در يك سخنراني در 28 خرداد 1384 ،‌ پرده را بالا زد و در جريان ذكر خاطراتي از شريعتي ، برخي تنازعات فكري - فلسفي ميان چهرگان انقلاب را آفتابي كرد . ميخوانيد :
19- خاطرات‌ سروش‌ از منازعات فكري دوران انقلاب
 مرحوم‌ دكتر شريعتي‌ در بيست‌ و نهم‌ خردادماه‌ 1356 از دنيا رفت‌. شايد بسياري‌ ار شما و يا هيچ‌ يك‌ از شما به‌ ياد نداشته‌ باشد كه‌ در آن‌ ايام‌ و خصوصاً در آن‌ روز و يكي‌ - دو روزِ بعد از آن‌، همين‌ ساختماني‌ كه‌ اكنون‌ شما در آن‌ قرار داريد و همين‌ كوچه‌هاي‌ اطراف‌، از چه‌ ازدحامي‌ برخوردار بود و چه‌ كساني‌ در اين‌ مجلس‌ نشسته‌ بودند و چه‌ سخناني‌ در آن‌ محفلِ جنون‌، مي‌رفت‌. آقاي‌ احسان‌ شريعتي‌، يكي‌ از سخنرانان‌ آن‌ مجلس‌ بود و من‌ كاملاً به‌ ياد دارم‌ كه‌ در نقطه‌ي‌ پاييني‌ و پاياني‌ مجلس‌ نشسته‌ بودم‌ و كثيري‌ از دوستان‌ ما از خوف‌ ساواك‌، با نقاب‌ بر چهره‌، در اين‌ مجلس‌ حضور داشتند. اگر بخواهم‌ نام‌ ببرم‌، نامهاي‌ آشنا در ميان‌ آنها خواهد بود. به‌ يادم‌ هست‌ كه‌ مديران‌ حسينيه‌ي‌ ارشاد و سران‌ اپوزيسيون‌ عليه‌ نظامِ شاه‌ در اينجا حضور داشتند و افرادي‌ از طيفهاي‌ مختلف‌ كه‌ بعيد بود آنها در هيچ‌ مجلسي‌ در كنار يكديگر بنشينند زير اين‌ سقف‌ گرد آمده‌ بودند. افرادي‌ از فرانسه‌، از آمريكا، از كشورهاي‌ ديگر اروپايي‌ و از خود انگلستان‌، در اينجا حضور داشتند. آقايان‌ بني‌صدر، دكتر حبيبي‌، صادق‌ طباطبايي‌ و احسان‌ شريعتي‌ سخنراني‌ كردند و احسان‌ خصوصاً در آن‌ سنين‌ بسيار جواني‌ كه‌ از آمريكا برگشته‌ بود و مرگ‌ پدر البته‌ او را بسيار هيجان‌ زده‌ كرده‌ بود، سخنان‌ غرّا و مؤثري‌ مي‌گفت‌ علي‌الخصوص‌ در باب‌ زاپاتا، آن‌ مبارز آمريكاي‌ لاتين‌. او مي‌گفت‌ زاپاتا نمرده‌ و هنوز زنده‌ است‌؛ سخني‌ كه‌ پيروان‌ زاپاتا پس‌ از مرگ‌ او و پس‌ از ربوده‌شدن‌ او مي‌گفتند. خلاصه‌، مجلس‌ شوري‌ داشت‌. 
آقاي‌ بني‌صدر در سخنان‌ خود به‌ نكته‌اي‌ اشاره‌ مي‌كرد و به‌ يكي‌ از نوشته‌هاي‌ خود مرحوم‌ دكتر شريعتي‌ استناد مي‌كرد كه‌ گفته‌ بود به‌ من‌ مي‌گويند اين‌ همه‌ كار نكن‌، اين‌ قدر تند نرو، اين‌ طوري‌، عمرت‌ كوتاه‌ خواهد بود، اگر اين‌ همه‌ كار كني‌، نمي‌تواني‌ بيشتر از پنج‌ سال‌ زنده‌ بماني‌. و بني‌صدر مي‌گفت‌ كه‌ آن‌ نوشته‌، چهار سال‌ و هشت‌ ماه‌ پيش‌ از مرگ‌ دكتر شريعتي‌ نوشته‌ شده‌ بود و بنابراين‌ آن‌ پيش‌بيني‌ها كاملاً درست‌ از آب‌ درآمده‌ بود.
همه‌ي‌ اينها نداهايي‌ بود كه‌ زير همين‌ سقف‌ و در همين‌ فضا مي‌پيچيد و مستمعان‌ آن‌ را مي‌شنيدند و چه‌ دلها بريان‌ بود و چه‌ چشمها گريان‌ بود. هيچ‌ فراموش‌ نمي‌كنم‌. همه‌ي‌ گروهها پدر معنوي‌شان‌ را از دست‌ داده‌ بودند. نگاههايي‌ كه‌ افراد به‌ يكديگر مي‌كردند، نگاههايي‌ عميق‌، بسيار پرمعنا و در عين‌ حال‌ افسرده‌ و بيمناك‌ از آينده‌ بود كه‌ در اثر فقدان‌ اين‌ رهبر چه‌ پيش‌ خواهد آمد. 
به‌ ياد دارم‌ كه‌ گروههاي‌ چپ‌، كنفدراسيون‌، ديگران‌، همه‌ پيامهاي‌ تسليت‌ فرستاده‌ بودند. در همان‌ ديوار مقابل‌، تابلويي‌ نصب‌ شده‌ بود كه‌ «كنفدراسيونِ دانشجويان‌ ايراني‌، مرگ‌ علي‌ شريعتي‌، مبارزِ عليه‌ رژيم‌ را تسليت‌ مي‌گويد.» اين‌ تعبيري‌ بود كه‌ در آن‌ روزگار زياد به‌ كار مي‌رفت‌. من‌ اين‌ مطلب‌ را خصوصاً گفتم‌ تا تغيير گفتمان‌ را به‌ نحو عيني‌ به‌ شما نشان‌ داده‌ باشم‌. هيچ‌ كس‌ نمي‌گفت‌ علي‌ شريعتي‌، مبارزِ راه‌ آزادي‌ يا مبارز راه‌ دموكراسي‌ يا دموكرات‌ شهير. اين‌ سخنان‌ در ميان‌ نبود. آنچه‌ مهم‌ بود و به‌ منزله‌ي‌ فضيلتي‌ بلامنازع‌ و فوق‌ چون‌ و چرا از او سخن‌ مي‌رفت‌ و درباره‌ي‌ او تأكيد مي‌شد، همين‌ «مبارز بودن‌» بود كه‌ در آن‌ روزگار همه‌ را زير يك‌ چتر مي‌آورد. يادم‌ هست‌ خانمها اينجا سراپا حضور داشتند. فرزند خود من‌ كه‌ در همين‌ لندن‌ هم‌ به‌ دنيا آمده‌ بود، اينجا شلوغ‌ مي‌كرد و به‌ اين‌ سو و آن‌ سو مي‌رفت‌ كه‌ الان‌ وي‌ در اينجا حاضر است‌. روزگار غريبي‌ بود و يادآوري‌ آن‌ ايام‌، هم‌ فوق‌العاده‌ خاطره‌انگيز است‌ و هم‌ حقيقتاً بسيار معنادار و عبرت‌آموز. 
و مرگ‌ شريعتي‌، چنان‌ ناگهاني‌ اتفاق‌ افتاد و چنان‌ ضربه‌اي‌ و شوكي‌ به‌ روحيه‌ي‌ همه‌ي‌ مبارزان‌ و خصوصاً بچه‌هاي‌ مسلمان‌ وارد كرد كه‌ حقيقتاً قابل‌ توصيف‌ نيست‌. من‌ در همان‌ ايام‌ در لندن‌ بودم‌. مرحوم‌ آقاي‌ مطهري‌ و مرحوم‌ آقاي‌ علامه‌ طباطبايي‌ هم‌ در لندن‌ بودند. يكي‌ ديگر از علما نيز كه‌ شهرت‌ كمتري‌ دارد، به‌ نام‌ آقاي‌ كشفي‌، در لندن‌ بود. ايشان‌ هم‌ از طايفه‌ي‌ فلاسفه‌ بود و همه‌شان‌ هم‌ اكنون‌ به‌ رحمت‌ خدا رفته‌اند.
مرحوم‌ مطهري‌ ابا داشت‌ از اينكه‌ در آن‌ روزها اساساً ظاهر بشود و تلفني‌ به‌ من‌ گفت‌ من‌ فعلاً آفتابي‌ نمي‌شوم‌ تا اينكه‌ قدري‌ آبها از آسياب‌ بيفتد و هيجانها فرو بنشيند. در مجلس‌ بزرگداشت‌ و ترحيم‌ مرحوم‌ شريعتي‌ هم‌ حاضر نشد. بعد از آن‌، من‌ سفر نسبتاً بلندي‌ به‌ آمريكا كردم‌ و در محفلهاي‌ مختلفِ انجمنهاي‌ اسلامي‌ دانشجويان‌ سراسر آمريكا، در هفت‌ - هشت‌ ايالات‌، سخنراني‌ مي‌كردم‌ و مي‌ديدم‌ كه‌ مرگ‌ ناگهاني‌ مرحوم‌ شريعتي‌ چه‌ تأثير عميقي‌ در روح‌ اين‌ جوانان‌ گذاشته‌ است‌. حقيقتاً همه‌ سؤال‌شان‌ اين‌ بود كه‌ چه‌ خواهد شد؟ و البته‌ همه‌شان‌ از رژيم‌، به‌ خاطر اينكه‌ فكر مي‌كردند ضرب‌ شستي‌ به‌ آنها داده‌ و شريعتي‌ را اين‌ چنين‌ از آنها گرفته‌ و چنين‌ مرگ‌ غافل‌گيرانه‌اي‌ را نصيب‌ او كرده‌ است‌ عصباني‌ بودند.
اجازه‌ دهيد دو خاطره‌ از مرحوم‌ محمدتقي‌ شريعتي‌، پدر مرحوم‌ علي‌ شريعتي‌ بگويم‌ و رحمت‌ خدا را براي‌ روح‌ او هم‌ بخواهم‌: اول‌ اينكه‌ در آن‌ سخنرانيِ مشهد، سخني‌ از اما حسين‌ (ع‌) نقل‌ كرده‌ بود كه‌ وقتي‌ در روز عاشورا، فرزند كوچك‌ امام‌ حسين‌ (ع‌) را كشته‌ بودند، ايشان‌ گفته‌ بود چيزي‌ كه‌ مرا تسكين‌ مي‌دهد اين‌ است‌ كه‌ همه‌ي‌ اينها زير چشم‌ خداوند انجام‌ مي‌شود و او مي‌بيند كه‌ چه‌ اتفاقي‌ مي‌افتد و مرحوم‌ محمد تقي‌ شريعتي‌ هم‌ همين‌ جمله‌ را گفته‌ بود كه‌ آنچه‌ فقط‌ مي‌تواند مرا تسكين‌ دهد اين‌ است‌ كه‌ خدايي‌ هست‌ و ناظر اين‌ احوال‌ است‌.
بعد از انقلاب‌ وقتي‌ من‌ به‌ ايران‌ بازگشتم‌ - هنوز زمان‌ زيادي‌ هم‌ از وفات‌ مرحوم‌ دكتر نگذشته‌ بود چنان‌ كه‌ گفتم‌ وي‌ درخرداد 56 مرحوم‌ شد و انقلاب‌ در بهمن‌ 57 پيروز شد و بنده‌ هم‌ ارديبهشت‌ 58 در ايران‌ بودم‌ - شايد يكسال‌ بعد از آن‌، به‌ مشهد رفتم‌. مرحوم‌ محمدتقي‌ شريعتي‌ هنوز زنده‌ بود. با بعضي‌ از دوستان‌ به‌ ديدار ايشان‌ رفتيم‌. البته‌ من‌ قبل‌ از انقلاب‌ هم‌ يكبار ايشان‌ را ديده‌ بودم‌، اين‌ بار هم‌ توفيق‌ يافتم‌ كه‌ بروم‌ و ايشان‌ را ببينم‌. پيرمرد شده‌ بود، عينكهاي‌ ذره‌بينيِ درشتي‌ زده‌ بود و بسيار ناتوان‌ بود. در تمام‌ مدتي‌ كه‌ با ما نشسته‌ بود، دائماً تكان‌ مي‌خورد و نمي‌توانست‌ آرام‌ بنشيند. از هر دري‌ سخن‌ مي‌رفت‌ ولي‌ به‌ قول‌ سعدي‌ «از هر چه‌ بگذري‌ سخن‌ دوست‌ خوش‌تر است‌». مرحوم‌ محمدتقي‌ شريعتي‌ هيچ‌گاه‌فرزندش‌ را فراموش‌ نمي‌كرد. شايد هم‌ بدون‌ مناسبت‌، ميان‌ صحبتهايش‌، يك‌ دفعه‌ برگشت‌ و به‌ ما گفت‌: آقايان‌! خدا نصيبتان‌ نكند، اين‌ را هم‌ مي‌خواهم‌ به‌ شما بگويم‌ كه‌ داغ‌ فرزند از آن‌ زخمهايي‌ است‌ كه‌ هيچ‌گاه‌ كهنه‌ نمي‌شود، و بعد هم‌ شروع‌ كرد به‌ گريستن‌ و همه‌ را هم‌ به‌ گريستن‌ واداشت‌. هنوز براي‌ او، اندوه‌ و زخم‌ و رنج‌ آن‌ حادثه‌ مولمه‌ كاملاً زنده‌ بود و دل‌ او را بريان‌ نگاه‌ مي‌داشت‌. حال‌ ملتهبي‌ داشت‌ پيرمرد. 
به‌ هر حال‌ در آن‌ ايام‌، در همه‌ جاي‌ ايران‌، در بزرگداشت‌ دكتر، مجالس‌ بسيار برگزار شد و نوشته‌هاي‌ فراوان‌ تحرير يافت‌ و البته‌ انگشت‌ اتّهام‌ هم‌، همه‌ جا متوجه‌ حكومت‌ بود كه‌ عوامل‌ نهان‌ و آشكار خود را فرستاده‌ است‌ و آنها مرحوم‌ دكتر را به‌ قتل‌ رسانده‌اند، ولي‌ روز به‌ روز آشكار مي‌شد و به‌ اين‌ اذعان‌ مي‌رسيدند كه‌ قرينه‌اي‌ براي‌ اين‌ امر وجود ندارد.
عين‌ اين‌ قصه‌ در باب‌ مرحوم‌ آقا مصطفي‌ خميني‌، پسر آقاي‌ خميني‌ هم‌ اتفاق‌ افتاد. ايشان‌ هم‌ در نجف‌، در يك‌ مرگ‌ ناگهاني‌ از دنيا رفت‌. درباره‌ي‌ مرگ‌ او هم‌ سخناني‌ گفته‌ شد اما باز هم‌ هيچ‌ قرينه‌اي‌ وجود نداشت‌ كه‌ نشان‌ دهد وي‌ به‌ دست‌ كسي‌ به‌ قتل‌ رسيده‌ است‌. البته‌ آقاي‌ خميني‌ اجازه‌ي‌ كالبدشكافيِ آقا مصطفي‌ را ندادند و بدون‌ معاينه‌ و بازرسي‌ طبّي‌، بدنش‌ را دفن‌ كردند. در مورد ايشان‌ هم‌ من‌ شنيدم‌ كه‌ باز سكته‌ي‌ قلبي‌ بوده‌ است‌. 
باري‌؛ ديگر بعد از وفات‌ مرحوم‌ شريعتي‌ و آن‌ تلقي‌اي‌ كه‌ مردم‌ ما و خصوصاً جوانها پيدا كرده‌ بودند، مبارزه‌هاي‌ ضد سلطنت‌، حقيقتاً اوج‌ بسيار بيشتري‌ گرفت‌. هيچ‌ كس‌ رژيم‌ را به‌ خاطر حركت‌ فوق‌العاده‌ ناجوانمردانه‌اي‌ كه‌ مي‌گفتند صورت‌ داده‌ و دكتر شريعتي‌ را از ميان‌ برداشته‌، نمي‌بخشيد.
آثار دكتر شريعتي‌، تا قبل‌ از مرگش‌، در جلسات‌ دانشجويي‌ خصوصاًدر ميان‌ دانشجويان‌ خارج‌ از كشور، كتابهاي‌ درسي‌ بود، اينجا، آنها را مي‌خواندند و در جلسات‌ هفتگي‌ به‌ بحث‌ مي‌گذاشتند. حقيقتاً بچه‌هاي‌ مسلمان‌ در اين‌ ديار، هويتي‌ پيدا كرده‌ بودند، ابراز شخصيتي‌ مي‌كردند، خودشان‌ را كساني‌ مي‌دانستند كه‌ حرفي‌ براي‌ گفتن‌ دارند و مي‌توانند در مقابل‌ ديگران‌ ابراز وجود كنند. اين‌ امر، هم‌ در داخل‌ كشور اتفاق‌ افتاد و هم‌ خارج‌ از كشور. من‌ خودم‌ شاهد عيني‌ اين‌ قضايا بودم‌. البته‌ من‌ نمي‌گويم‌ تنها كاري‌ كه‌ دكتر شريعتي‌ كرد زنده‌ كردن‌ اسلام‌ هويت‌ بود ولي‌ يكي‌ از كارهاي‌ مهمّش‌ اين‌ بود يعني‌ هويّت‌بخشي‌ كرد. واقعاً گروه‌ گروه‌ جواناني‌ كه‌ در داخل‌ ايران‌ پاي‌ صحبت‌ شريعتي‌ مي‌رفتند - در حسينيه‌ي‌ ارشاد كه‌ ما حاضر و شاهد بوديم‌ - بهترين‌ هدفها و طعمه‌هاي‌ دو چيز بودند: يكي‌ مدرنيزاسيوني‌ كه‌ در كشور صورت‌ مي‌گرفت‌ و ديگري‌ انديشه‌هاي‌ چپ‌ و ماركسيستي‌. مهم‌ترين‌ هدف‌ آن‌ حوادث‌ يا آن‌ انديشه‌ها و مكتبها، همين‌ جوانان‌ بودند و همين‌ها مشتريان‌ اصلي‌ دكتر شريعتي‌ نيز بودند. اين‌ جوانان‌ احساس‌ مي‌كردند كه‌ از هر دو جانب‌، چيزي‌ در آنها تحليل‌ و از ميان‌ مي‌رود. مدرنيزاسيون‌ با مدرن‌ كردن‌، اينها را از سنت‌ مي‌بريد و وارد فضاي‌ بزرگ‌تري‌ مي‌كرد كه‌ بحران‌ هويت‌ به‌ آنها مي‌داد و انديشه‌هاي‌ چپ‌ هم‌ باز آنها را از سنّتِ ديني‌ مي‌بريد و باز وارد فضايي‌ مي‌كرد كه‌ دچار بحران‌ هويت‌ مي‌شدند. بحران‌ هويت‌ هميشه‌ در جواني‌ وجود دارد و وقتي‌ اين‌ عوامل‌ هم‌ به‌ آن‌ اضافه‌ شود اضعاف‌ مضاعف‌ مي‌شود. 
مرحوم‌ دكتر شريعتي‌، چه‌ بگوييم‌ عزم‌ روشني‌ كرده‌ بود و با تشخيصي‌ دقيق‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ بود و چه‌ بگوييم‌ اين‌ از توابع‌ و لوازم‌ عملش‌ بود، حقيقتاً اين‌ ذوب‌شدن‌ و اين‌ بحران‌ هويت‌ را به‌ نحوي‌ علاج‌ مي‌كرد به‌ همين‌ دليل‌ هم‌ جوانان‌ ما، پناهِ روحي‌ خود را در او مي‌جستند. شريعتي‌، اين‌ سقفي‌ كه‌ بر سرآنها خراب‌ مي‌شد و اين‌ هويتي‌ كه‌ از هم‌ فرو مي‌پاشيد و از ميان‌ مي‌رفت‌ و هر عنصرش‌ را كسي‌ از جوانان‌ مي‌دزديد و از دست‌ آنها مي‌گرفت‌، دوباره‌ به‌ آنها بازمي‌گرداند و به‌ آنان‌ مي‌آموخت‌ كه‌ ما انديشه‌هايي‌ برتر از ماركسيسم‌ داريم‌ و لذا مي‌توانيم‌ ماركسيسم‌ را در دل‌ خود هضم‌ كنيم‌ و با مدرنيته‌ به‌ نحو معقولي‌ كنار بياييم‌ و لازم‌ نيست‌ خود را در او حل‌ كنيم‌ و از دست‌ بدهيم‌. بدين‌ ترتيب‌ مكتب‌ او و انديشه‌هاي‌ او براي‌
آقاي‌ خميني‌ يك‌ سكوت‌ معنادار ديگر هم‌ دارد كه‌ بايد در وقت‌ ديگري‌، به‌ طور مفصل‌ درباره‌اش‌ صحبت‌ كنيم‌. اين‌ سكوت‌ راجع‌ به‌ سيد جمال‌ الدين‌ اسدآبادي‌ است‌. سيد جمال‌ الدين‌ اسدآبادي‌، به‌ هر حال‌ در تاريخ‌ اسلام‌ و در تاريخ‌ اخيرِ ملل‌ شرق‌ و در مبارزه‌ عليه‌ نظامهاي‌ جور و در بيدارگري‌ و روشنگري‌ مسلمانان‌ و متوجه‌ كردن‌ آنها به‌ عقب‌ماندگي‌ تاريخي‌شان‌، شخصيت‌ بزرگي‌ است‌.
گروه‌ كثيري‌ از جوانان‌ ما بَدَل‌ به‌ پناهگاهي‌ شده‌ بود. 
در خارج‌ از كشور هم‌، من‌ اين‌ را به‌ وضوح‌ مي‌ديدم‌. در آنجا هم‌ براي‌ مدتي‌، بچه‌هاي‌ مسلمان‌ حرف‌ زيادي‌ براي‌ گفتن‌ نداشتند و حقيقتاً سخنان‌ مرحوم‌ آقاي‌ بازرگان‌، سخنان‌ مرحوم‌ مطهري‌ و غيره‌، براي‌ آنان‌ خواراكي‌ كافي‌ و وافي‌ نبود و آن‌ سخنان‌، قدرت‌ ابراز وجود نداشتند و به‌ آنها جسارت‌ و گستاخي‌ در مواجهه‌ با ديگران‌ را نمي‌بخشيد. از وقتي‌ كه‌ كتابهاي‌ شريعتي‌ و جزوه‌هاي‌ سخنراني‌ او - آن‌ موقع‌ هنوز به‌ صورت‌ كتابهاي‌ مدون‌ هم‌ در نيامده‌ بود - به‌ خارج‌ از كشور رسيد، مثل‌ آبي‌ در كام‌ تشنگان‌ بود، آن‌ را مي‌بلعيدند و مي‌نوشيدند و با تمام‌ عطشي‌ كه‌ داشتند هر قطره‌اش‌ را ارج‌ مي‌نهادند و مباحث‌ دكتر را در جلسات‌ خود مورد بحث‌ و گفتگو قرار مي‌دادند.
بعد از مرگ‌ مرحوم‌ شريعتي‌، اقبالِ به‌ كار شريعتي‌ چند برابر شد و واقعاً آثار او را مثل‌ ورقه‌اي‌ زر مي‌بردند و مطالعه‌ مي‌كردند. فضا هم‌ براي‌ اين‌ كار، بسيار بسيار مساعد بود يعني‌ شريعتي‌، يك‌ كلام‌ مي‌گفت‌ يا مي‌نوشت‌ و از آن‌، دهها نتيجه‌ي‌ انقلابي‌ استخراج‌ مي‌شد كه‌ اي‌ بسا مورد نظر گوينده‌ و نويسنده‌ هم‌ نبود، ولي‌ چنين‌ مي‌شد و كسي‌ هم‌ ياراي‌ مقابله‌ و مقاومت‌ در برابر آن‌ را نداشت‌. 
جوانان‌، حقيقتاً يكپارچه‌ آتش‌ گرفته‌ بودند، هم‌ آتشِ خشم‌ عليه‌ رژيم‌ و هم‌ آتش‌ انقلاب‌ كه‌ درون‌ آنها شعله‌ مي‌كشيد و مرحوم‌ دكتر شريعتي‌ و نوشته‌هاي‌ او هم‌ هيزم‌ و نفتي‌ بودند كه‌ بر اين‌ آتش‌ ريخته‌ مي‌شدند و اين‌ جوانها را شعله‌ ورتر مي‌كردند. اين‌ چنين‌ بود كه‌ ما وارد تونل‌ انقلاب‌ شديم‌ و كوره‌ي‌ انقلاب‌ گداخته‌تر و گداخته‌تر شد. كسي‌ اگر مي‌ديد آن‌ روزگار و آن‌ جوانان‌ را مي‌فهميد كه‌ اتفاق‌ مهمي‌ در راه‌ است‌، اتفاقي‌ بسيار بسيار مهم‌.
چون‌ خاطرات‌ و برگهايي‌ از تاريخ‌ را مي‌گويم‌، اين‌ را هم‌ بد نمي‌دانم‌ كه‌ بيفزايم‌ كه‌ مرحوم‌ آقاي‌ خميني‌ با حادثه‌ي‌ مرگ‌ مرحوم‌ شريعتي‌ بسيار سرد برخورد كرد. در آن‌ زمان‌، جوانهاي‌ انقلابيِ خارج‌ از كشور با ايشان‌ ارتباط‌ داشتند كه‌ در صدرشان‌ آقاي‌ محمد هاشمي‌، برادر آقاي‌ اكبر هاشمي‌ رفسنجاني‌ بود كه‌ آن‌ موقع‌ در آمريكا زندگي‌ مي‌كرد، همچنين‌ دكتر ابراهيم‌ يزدي‌. اينها با ايشان‌ در نجف‌، ارتباط‌ نسبتاً مستقيمي‌ داشتند، نامه‌ مي‌فرستادند و نامه‌ مي‌گرفتند و به‌ نحوي‌ نمايندگي‌ مي‌كردند. آقاي‌ دكتر يزدي‌ كه‌ اساساً نماينده‌ي‌ آقاي‌ خميني‌ بود و از طرف‌ ايشان‌ وجوهات‌ و خمس‌ و غيره‌ جمع‌ مي‌كرد و به‌ ايشان‌ مي‌پرداخت‌. آقاي‌ محمد هاشمي‌ هم‌ همين‌ طور، او هم‌ در اوكلند كاليفرنيا ساكن‌ بود و چنين‌ نسبتي‌ را با آقاي‌ خميني‌ داشت‌. اتفاقاً در همان‌ ايام‌، آقاي‌ محمد هاشمي‌ هم‌ در لندن‌ آمده‌ بود و چنان‌ كه‌ گفتم‌ كثيري‌ از اين‌ اعاظم‌ در اينجا بودند، آقاي‌ يزدي‌ هم‌ بود و ديگران‌.
در همان‌ ايام‌، نامه‌اي‌ از آقاي‌ خميني‌ براي‌ انجمن‌ اسلامي‌ دانشجويان‌ رسيد كه‌ در او به‌ مرگ‌ مرحوم‌ دكتر شريعتي‌ هم‌ اشارتي‌ رفته‌ بود و اين‌ اشارت‌، اندك‌تر و خفيف‌تر از آن‌ بود كه‌ آن‌ دلهاي‌ بريان‌ را شاد كند يا مرهمي‌ بر زخم‌ آنها بگذارد؛ به‌ ياد دارم‌ كه‌ حتي‌ ايشان‌ { آقاي‌ خميني‌ } از به‌ كار بردن‌ كلمه‌ي‌ «مرحوم‌» هم‌ براي‌ دكتر شريعتي‌ ابا كرده‌ بود و نوشته‌ بود: «شريعتيِ فقيد» كه‌ همين‌ هم‌، البته‌ باز، بر التهاب‌ ياران‌ مي‌افزود. 
بعدها البته‌ ما دانستيم‌ كه‌ ايشان‌ با مرحوم‌ دكتر شريعتي‌ ظاهراً مسئله‌ و مشكلي‌ نداشته‌ است‌، اين‌ را آقاي‌ جلال‌ فارسي‌ و ديگران‌ به‌ من‌ گفتند. حتي‌ بعد از انقلاب‌ آقاي‌ خاتمي‌ مي‌گفت‌ كه‌ براي‌ چاپ‌ كتابهاي‌ مرحوم‌ شريعتي‌ كه‌ بعضيها غوغايي‌ برانگيخته‌ بودند، مشكلي‌ از سوي‌ امام‌ وجود ندارد. (1) من‌ شخصاً شاهد بودم‌ در جلساتي‌ كه‌ در وزارت‌ ارشاد تشكيل‌ مي‌شد و بر سر كتابها گفتگو مي‌رفت‌، رئيس‌ كنوني‌ مجلس‌، مخالف‌ چاپ‌ آثار مرحوم‌ شريعتي‌ بود. نظر مشاورتي‌ ايشان‌ اين‌ بود كه‌ نبايد يك‌ سطر از آثار شريعتي‌ چاپ‌ شود. در آن‌ جلسات‌ بود كه‌ آقاي‌ خاتمي‌ به‌ جمع‌ گزارش‌ داد كه‌ خدمت‌ آقاي‌ خميني‌ رفته‌ بود و آقاي‌ خميني‌ در رابطه‌ي‌ با آثار مرحوم‌ شريعتي‌ با تسامحِ بسيار برخورد كرده‌ بود و گفته‌ بود شايد يكي‌ - دو اثر شريعتي‌ مسئله‌دار باشد، آنها را فعلاً دست‌ نگه‌ داريد ولي‌ بقيه‌ را اجازه‌ي‌ چاپ‌ بدهيد و چنين‌ هم‌ شد. در عين‌ حال‌، همين‌ آقاي‌ خاتمي‌ از آقاي‌ خميني‌ نقل‌ مي‌كرد كه‌ ايشان‌ نسبت‌ به‌ علي‌ دشتي‌ بسيار سخت‌گير بود و به‌ وزارت‌ ارشاد دستور مستقيم‌ و اكيد داده‌ بود كه‌ يك‌ سطر از آثار دشتي‌ هم‌ نبايد چاپ‌ بشود كه‌ ظاهراً تا امروز هم‌ اين‌ امر برقرار است‌. 
برخورد امام‌ با آثار مرحوم‌ شريعتي‌ بعد از انقلاب‌ اين‌ چنين‌ بود ولي‌ در عين‌ حال‌ ما درباره‌ي‌ برخورد قبل‌ از انقلاب‌ ايشان‌، حقيقت‌ مطلب‌ را مي‌دانستيم‌ و بعدها، وقتي‌ نامه‌اي‌ كه‌ آقاي‌ مطهري‌ درباره‌ي‌ مرحوم‌ شريعتي‌ به‌ آقاي‌ خميني‌ نوشته‌ بود، چاپ‌ شد، بهتر دانستيم‌ و اين‌ معنا براي‌ همه‌ آشكار شد. اين‌ نامه‌ - كه‌ آن‌ را مطهري‌ پس‌ از مرگ‌ شريعتي‌ براي‌ آقاي‌ خميني‌ نوشته‌ بود - بسيار تند بود. نامه‌ به‌ قدري‌ تند بود كه‌ وقتي‌ چاپ‌ شد بعضي‌ از دوستان‌ ما مثل‌ جناب‌ آقاي‌ اشكوري‌، موضع‌ گرفتند و گفتند شايد اين‌ نامه‌ جعلي‌ باشد و انتصابش‌ به‌ مطهري‌ مشكوك‌ است‌، ولي‌ براي‌ من‌ بسيار روشن‌ بود و هيچ‌ ترديدي‌ نداشتم‌ كه‌ اينها سخنان‌ خود مرحوم‌ مطهري‌ است‌، چون‌ عين‌ اين‌ حرفها و نزديك‌ به‌ آنها را شخصاً از دو لب‌ آقاي‌ مطهري‌ شنيده‌ بودم‌. آقاي‌ مطهري‌ در آن‌ نامه‌ نوشته‌ بود كه‌ مرگ‌ شريعتي‌ يكي‌ از عنايات‌ الهي‌ بود و اين‌ مرد با همراهي‌ حكومت‌ و ساواك‌ از ايران‌ به‌ خارج‌ از كشور رفت‌ تا انديشه‌هاي‌ باطل‌ خود را در سراسر جهان‌ پخش‌ كند. اين‌ سخن‌ آقاي‌ مطهري‌، الان‌ هم‌ چاپ‌ شده‌ و در آثار آقاي‌ مطهري‌ هست‌. من‌ عين‌ عبارات‌ ايشان‌ را دقيقاً به‌ ياد ندارم‌ اما مضمون‌ همين‌ بود كه‌ براي‌تان‌ گفتم‌. البته‌ اين‌ در روزگاري‌ بود كه‌ خود مطهري‌ هم‌ بسيار زير فشار بود يعني‌ فشار بي‌التفاتي‌ و بي‌اعتناييِ نسل‌ جوان‌. پس‌ از مرحوم‌ شريعتي‌ تقريباً كسي‌ در صحنه‌ نمانده‌ بود كه‌ مرجع‌ جوانان‌ باشد، نه‌ اينكه‌ شريعتي‌ آنها را طرد كرده‌ باشد بلكه‌ جاذبه‌ي‌ او آن‌قدر بود كه‌ ديگران‌ همه‌ در حاشيه‌ قرار گرفته‌ بودند. مرحوم‌ مطهري‌ در همان‌ نامه‌ شعري‌ را آورده‌ كه‌ خواجه‌ نصير طوسي‌ در يكي‌ از نوشته‌هايش‌ آورده‌ است‌، آن‌ شعر اين‌ است‌: 

به‌ گراگرد خود چندان‌ كه‌ بينم  ‌                           بلا انگشتري‌ و من‌ نگينم‌
و به‌ آقاي‌ خميني‌ نوشته‌ است‌ كه‌ وضعيت‌ كنوني‌ من‌، مضمون‌ شعري‌ است‌ كه‌ خواجه‌ در آثار خود آورده‌ است‌. او، اين‌ قدر از وضع‌ موجود شاكي‌ بود و شايد پاره‌اي‌ از عوامل‌ اين‌ وضع‌ را هم‌ به‌ شريعتي‌ نسبت‌ مي‌داد يا به‌ اطرافيان‌ و پيروان‌ شريعتي‌ يا به‌ فضايي‌ كه‌ شريعتي‌ پديد آورده‌ بود. هرچه‌ كه‌ بود، آن‌ نامه‌، نامه‌ي‌ آتش‌آلودي‌ بود و مي‌توان‌ حدس‌ زد كه‌ اين‌ نامه‌ از آقاي‌ خميني‌ چه‌ كرده‌ باشد.
آقاي‌ خميني‌، آقاي‌ مطهري‌ را خيلي‌ زياد قبول‌ داشت‌. نمي‌دانم‌ مصاحبه‌هاي‌ اول‌ انقلاب‌ آقاي‌ هاشمي‌ رفسنجاني‌ را يادتان‌ هست‌ يا نه‌. ايشان‌ آن‌ اوايل‌ انقلاب‌ مصاحبه‌اي‌ كرد كه‌ در آن‌، وضع‌ شوراي‌ انقلاب‌ را توضيح‌ داده‌ بود كه‌ مثلاً چه‌ كساني‌ هستيم‌ و چگونه‌ كار مي‌كنيم‌ و غيره‌. بعد گفته‌ بود در مسائلي‌ كه‌ ما دو جناح‌ مي‌شويم‌ يعني‌ عده‌اي‌ به‌ مطلبي‌ رأي‌ مي‌دهند و عده‌اي‌ رأي‌ نمي‌دهند، آقاي‌ خميني‌ رأي‌ آن‌ گروهي‌ را مي‌پذيرند كه‌ مطهري‌ در آن‌ باشد و براي‌ سنگين‌ كردن‌ وزنه‌ و كفّه‌ي‌ آراء، او را به‌ تنهايي‌ كافي‌ مي‌دانند. آقاي‌ خميني‌ چنين‌ اعتماد نسبتاً مطلقي‌ به‌ مطهري‌ داشت‌.
و باز اگر به‌ ياد داشته‌ باشيد يكي‌ از نكته‌هايي‌ كه‌ ايشان‌ در باب‌ مرحوم‌ مطهري‌ گفت‌ اين‌ بود كه‌ تمام‌ آثار او بلااستثناء مفيد است‌. اين‌ تعبير، تعبير مطلقي‌ بود آن‌ هم‌ از يك‌ فقيه‌ كه‌ بالاخره‌ فقاهت‌ هميشه‌ همراه‌ با عنصري‌ از احتياط‌ است‌. به‌ ياد داريم‌ كه‌ در زمان‌ حيات‌ خودِ آقاي‌ خميني‌، در مورد كتاب‌ اقتصاد اسلاميِ آقاي‌ مطهري‌، بزرگاني‌ مثل‌ مهدوي‌ كني‌ و غيره‌ پيش‌ ايشان‌ رفتند و گفتند اين‌ كتاب‌ براي‌ اسلام‌ خطرناك‌ است‌ و ناشر آن‌ كتاب‌ كه‌ انتشارات‌ حكمت‌ بود و آن‌ موقع‌ 000/20 نسخه‌ از كتاب‌ ياد شده‌ را چاپ‌ كرده‌ بود، همه‌ را به‌ دست‌ اسيدها سپرد تا خمير شود. البته‌ چند جلدي‌ را به‌ دوستان‌ دادند كه‌ به‌ من‌ هم‌ نصيبي‌ رسيد اما كتاب‌ اصولاً پخش‌ نشد.
ولي‌ آقاي‌ خميني‌ هيچ‌ وقت‌ تعبير خودشان‌ را پس‌ نگرفتند و همچنان‌ برقرار بود: تمام‌ آثار آقاي‌ مطهري‌ بلااستثناء مفيد است‌. 
چنين‌ شخصي‌ با چنين‌ موقعيتي‌ كه‌ نزد امام‌ داشت‌ - بالاخره‌ شاگرد ايشان‌ بود و در خيلي‌ از جنبه‌ها، براي‌ سالها معتمد او بود - وقتي‌ چنان‌ نامه‌اي‌ را كه‌ شكوه‌آلود و آتش‌آلود بود، براي‌ آقاي‌ خميني‌ نوشت‌، مي‌توانست‌ اثر منفيِ زيادي‌ داشته‌ باشد، اما به‌ همه‌ي‌ اين‌ احوال‌، من‌ فكر مي‌كنم‌ آقاي‌ خميني‌ خويشتن‌داري‌ كرد چرا كه‌ آن‌ نامه‌ مي‌توانست‌ بسيار بيش‌ از اين‌، آثار منفي‌ به‌ بار بياورد. ايشان‌ در باب‌ شريعتي‌ سكوت‌ كرد و پس‌ از انقلاب‌ هم‌ سكوت‌ كرد و اگر يادتان‌ باشد چون‌ ديده‌ بود اختلاف‌ بزرگي‌ بر سر شريعتي‌، پس‌ از مرگش‌، برخاسته‌ است‌ در يكي‌ از سخنرانيهاي‌ نجف‌ تعبير خوبي‌ به‌ كار برد. ايشان‌ در واقع‌، حافظ‌ را به‌ ميان‌ آورد و گفت‌ كه‌ به‌ حافظ‌ نگاه‌ كنيد و ببينيد او چگونه‌ به‌ دنيا نگاه‌ مي‌كند و عرفان‌ حافظ‌ آن‌ چنان‌ پلوراليستي‌ است‌ كه‌ همه‌ را در خود جمع‌ مي‌كند. آقاي‌ خميني‌ از اين‌ طريق‌ كوشيد تا بگويد با شريعتي‌ هم‌ كنار بياييد، فعلاً وقت‌ اختلاف‌ نيست‌ و اين‌ مسائل‌ را كنار بگذاريد. اين‌ توصيه‌ انصافاً هم‌ مؤثر واقع‌ شد و اختلافات‌ بر سر شريعتي‌ موقتاً فروكش‌ كرد.
پس‌ از انقلاب‌ هم‌، چنان‌ كه‌ من‌ به‌ ياد مي‌آورم‌، مرحوم‌ آقاي‌ خميني‌ يك‌ كلام‌ راجع‌ به‌ شريعتي‌ سخن‌ نگفت‌ و اين‌ را به‌ طرفداران‌ شريعتي‌، موافقان‌ و مخالفانش‌ وانهاد تا خودشان‌ درباره‌ي‌ او گفتگو كنند. و گفتگو هم‌ بسيار داغ‌ بود، همچنان‌ هم‌ هست‌، هنوز هم‌ تنور اين‌ گفتگو سرد نشده‌ و اين‌ آتش‌ فرو ننشسته‌ است‌. ايشان‌ به‌ نظر من‌ بسيار مدبرانه‌ و حكيمانه‌ وارد اين‌ نزاع‌ نشد. 
آقاي‌ خميني‌ يك‌ سكوت‌ معنادار ديگر هم‌ دارد كه‌ بايد در وقت‌ ديگري‌، به‌ طور مفصل‌ درباره‌اش‌ صحبت‌ كنيم‌. اين‌ سكوت‌ راجع‌ به‌ سيد جمال‌ الدين‌ اسدآبادي‌ است‌. سيد جمال‌ الدين‌ اسدآبادي‌، به‌ هر حال‌ در تاريخ‌ اسلام‌ و در تاريخ‌ اخيرِ ملل‌ شرق‌ و در مبارزه‌ عليه‌ نظامهاي‌ جور و در بيدارگري‌ و روشنگري‌ مسلمانان‌ و متوجه‌ كردن‌ آنها به‌ عقب‌ماندگي‌ تاريخي‌شان‌، شخصيت‌ بزرگي‌ است‌. چالاكي‌ اي‌ كه‌ او داشت‌ كه‌ از اين‌ كشور به‌ آن‌ كشور سفر مي‌كرد و در پي‌ بسيج‌ مسلمانان‌ براي‌ ايستادن‌ خصوصاً در مقابل‌ استعمار بود، قابل‌ توجه‌ است‌. كسي‌ كه‌ به‌ هر صورت‌ فيلسوف‌ بود، در مصر هفت‌ - هشت‌ سال‌، فلسفه‌ درس‌ مي‌داد و اشارات‌ بوعلي‌ سينا را تدريس‌ مي‌كرد، يعني‌ فقط‌ يك‌ فعال‌ سياسي‌ نبود بلكه‌ اهل‌ منطق‌ و فكر بود. همچنين‌ مدتي‌ شاگرد مرحوم‌ ملاحسينقليِ درجزيني‌ بود كه‌ او يكي‌ از عرفاي‌ بسيار بزرگِ نجف‌ و پير ارشادي‌ مرحوم‌ علامه‌ طباطبايي‌ و ديگران‌ بوده‌ است‌. سكوت‌ آقاي‌ خميني‌ در رابطه‌ با سيد جمال‌ براي‌ من‌ بسيار معنادار است‌. اتفاقاً امشب‌ مي‌خواستم‌ راجع‌ به‌ ناكامي‌ تاريخي‌ مسلمانان‌، قدري‌ صحبت‌ كنم‌ و بايد سخن‌ از سيد جمال‌ هم‌ در ميان‌ مي‌آمد كه‌ ظاهراً فرصتي‌
من‌ حتي‌ از افرادي‌ موثق‌، چنين‌ موضوعي‌ را شنيدم‌ كه‌ اوايلي‌ كه‌ آقاي‌ خامنه‌اي‌ رهبر انقلاب‌ شده‌ بود و در نمايشگاه‌ كتاب‌ به‌ ديدن‌ كتابها و نوارها رفته‌ بود، نوار «پس‌ از عاشورا»ي‌ شريعتي‌ را از يكي‌ از غرفه‌ها خريداري‌ كرده‌ بود و بعد مورد اعتراض‌ چند تن‌ از روحانيونِ بلندپايه‌ قرار گرفته‌ بود كه‌ شما چرا چنين‌ كرديد و اين‌ نوار را خريديد؛ اينها موجب‌ اعتلاي‌ ذكر و بلندي‌ نام‌ شريعتي‌ خواهد شد كه‌ شايسته‌ي‌ رهبر انقلاب‌ نيست‌.
نيست‌. باري‌؛ نمي‌دانم‌ اما حدسهايي‌ مي‌زنم‌ كه‌ چرا مرحوم‌ آقاي‌ خميني‌ در باب‌ مرحوم‌ سيد جمال‌ سخني‌ نگفته‌ ولي‌ علي‌ ايّ حال‌ در مورد مرحوم‌ شريعتي‌ ديگر سخني‌ نگفت‌.
به‌ نظر من‌ دستگاه‌ ارشاد ما هم‌ با شريعتي‌، مجموعاً با تسامح‌ برخورد كرد به‌ خصوص‌ اگر ميزان‌ دشمنيهايي‌ را كه‌ با شريعتي‌ مي‌رفت‌ و مي‌رود در نظر بگيريد، دشمناني‌ كه‌ از مواضع‌ بسيار نيرومند اجتماعي‌ و سياسي‌ برخوردار بودند و مطلقاً مايل‌ نبودند نامي‌ از او در ميان‌ باشد و كسي‌ ذكري‌ از او بكند. من‌ حتي‌ از افرادي‌ موثق‌، چنين‌ موضوعي‌ را شنيدم‌ كه‌ اوايلي‌ كه‌ آقاي‌ خامنه‌اي‌ رهبر انقلاب‌ شده‌ بود و در نمايشگاه‌ كتاب‌ به‌ ديدن‌ كتابها و نوارها رفته‌ بود، نوار «پس‌ از عاشورا»ي‌ شريعتي‌ را از يكي‌ از غرفه‌ها خريداري‌ كرده‌ بود و بعد مورد اعتراض‌ چند تن‌ از روحانيونِ بلندپايه‌ قرار گرفته‌ بود كه‌ شما چرا چنين‌ كرديد و اين‌ نوار را خريديد؛ اينها موجب‌ اعتلاي‌ ذكر و بلندي‌ نام‌ شريعتي‌ خواهد شد كه‌ شايسته‌ي‌ رهبر انقلاب‌ نيست‌. غرضم‌ اين‌ است‌ كه‌ خُرده‌گيريها براي‌ خاموش‌ كردن‌ صداي‌ اين‌ مرد و براي‌ پاك‌ كردن‌ نام‌ او حتي‌ در آن‌ سطح‌ هم‌ صورت‌ مي‌گرفت‌. اما به‌ هر حال‌، شريعتي‌ با دل‌ جوانان‌ و با روح‌ آنان‌، كاري‌ كرده‌ بود كه‌ به‌ اين‌ زوديها، پاك‌ شدني‌ نبود. 
انتظار ويژه‌اي‌ كه‌ او از اسلام‌ داشت‌ اين‌ بود كه‌ اسلام‌، انقلاب‌ بيافريند. به‌ نظر من‌ كار اصلي‌ شريعتي‌ در ديالكتيكِ دنيا و آخرت‌ - كه‌ هميشه‌ مسلمانان‌ و پيروان‌ اديان‌ با اين‌ مسئله‌ درگير بوده‌اند - اين‌ بود كه‌ فتوا به‌ دنيوي‌ كردن‌ دين‌ داد؛ از دنيا هم‌ بيشتر پاره‌ي‌ سياست‌ دنيوي‌ را مد نظر داشت‌؛ از سياست‌ هم‌ بيشتر، عنصر انقلاب‌ را مدنظر داشت‌ و بدين‌ ترتيب‌ و با گزينشهاي‌ پي‌ در پي‌ و تو در تو، اسلام‌ را با انقلاب‌ آشتي‌ داد. (2) 
اولين‌ كتاب‌ كه‌ مرحوم‌ شريعتي‌ نوشت‌ يا ترجمه‌ كرد راجع‌ به‌ سلمان‌ فارسي‌ بود ولي‌ بعدها او به‌ سلمان‌ پشت‌ كرد چون‌ سلمان‌ به‌ درد او نمي‌خورد. ابوذر بيشتر به‌ كار او مي‌آمد و لذا دنبال‌ ابوذر را گرفت‌ و تقابل‌ بسيار معناداري‌ را ميان‌ ابوذر و ابوعلي‌ يعني‌ بوعلي‌ سينا درافكند و گفت‌ بوعلي‌ نماينده‌ي‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ است‌ و ابوذر نماينده‌ي‌ بينش‌ اسلامي‌ و روح‌ مبارز اسلامي‌ و لذا براي‌ مسلمان‌ بودن‌، به‌ دانش‌ زيادي‌ نياز نيست‌ بلكه‌ يك‌ روح‌ مبارزه‌جو لازم‌ است‌. 
من‌ يادم‌ هست‌ كه‌ در ايام‌ قبل‌ از انقلاب‌، روحاني‌اي‌ از كويت‌ به‌ انگلستان‌ آمده‌ بود و در همين‌ جلسات‌ اسلامي‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ سخنراني‌ مي‌كرد. او با بعضي‌ از دوستان‌، مسافرتي‌ از لندن‌ به‌ منچستر رفته‌ بود. آن‌ دوست‌ همسفرش‌ - كه‌ اينك‌ در سپاه‌ مشغول‌ است‌ - براي‌ من‌ نقل‌ مي‌كرد كه‌ اين‌ آقا در راه‌، مقداري‌ مطالب‌ ديني‌ گفته‌ بود، روايات‌ و حكمت‌ گفته‌ بود و راجع‌ به‌ شريعتي‌ هم‌ صحبت‌ شده‌ بود. اين‌ دوست‌ ما مي‌گفت‌ وي‌ خيلي‌ هوشيارانه‌ به‌ من‌ گفت‌: من‌ به‌ شما شاگردان‌ شريعتي‌ چي‌ بگويم‌؟ هر چه‌ بگويم‌، مي‌گوييد اينها دانش‌ اسلامي‌ است‌ و اينها به‌ درد نمي‌خورد، بينش‌ لازم‌ اس‌ و من‌ را فاقد بينش‌ مي‌دانيد. بينش‌ هم‌ يعني‌ اينكه‌ همه‌ي‌ اينها را سر هم‌ بياوريد و بگوييد كه‌ الان‌ چه‌ بايد كرد، به‌ جنگ‌ چه‌ كسي‌ بايد رفت‌، چه‌ چيزي‌ را بايد ويران‌ كرد و كجا را بايد آتش‌ زد. اينها را بايد به‌ ما ياد بدهيد و الا دانش‌ اسلامي‌ يعني‌ كوهي‌ از دانش‌، فلسفه‌، حكمت‌، روايت‌ و تفسير قرآن‌، به‌ كار نمي‌آيد. و حقيقتاً اين‌ تقابل‌ معنادار را شريعتي‌ افكند و اصطلاح‌ «دانش‌ و بينش‌» را بر سر زبانها افكند. 
به‌ هر حال‌، نهضت‌ اصلاح‌ ديني‌ كه‌ در يك‌ صد سال‌ اخير در كشورهاي‌ اسلامي‌ پديد آمد، يك‌ جنبه‌ي‌ بسيار بارز داشت‌ و آن‌ دنياگرايي‌ ديني‌ بود يعني‌ مسلمانها يا رهبران‌ فكري‌ و مصلحين‌شان‌ مي‌خواستند اثبات‌ كنند كه‌ اسلام‌، ديني‌ است‌ كه‌ مي‌تواند دنيا را اداره‌ و آباد كند و سعادت‌ دنيوي‌ را هم‌ با خود بياورد. به‌ گمان‌ من‌، در اينجا، نكته‌هاي‌ ظريفي‌ مورد غفلت‌ قرار گرفته‌ بود كه‌ من‌ در حال‌ حاضر وارد آن‌ ظرافتها نمي‌شوم‌ چون‌ فرصت‌ مقتضي‌ است‌ اما اين‌ را به‌ طور كلي‌ مي‌گويم‌ كه‌ اين‌ بزرگان‌ چيزي‌ را كه‌ در دين‌، شايد اصلي‌ترين‌ امر بود و آن‌ به‌ گمان‌ من‌ اصلاح‌ «معاد» مردم‌ بود، يا به‌ فراموشي‌ سپردند يا از او سخن‌ چنداني‌ نگفتند و به‌ دنبال‌ اصلاح‌ «معاش‌» مردم‌ برآمدند، آن‌ هم‌ از طريق‌ انديشه‌ي‌ ديني‌. 
يكي‌ از فرقه‌هاي‌ ظريفي‌ كه‌ نگذاشتند اين‌ بود كه‌ دين‌ و ديانت‌ - آن‌ طور كه‌ بنده‌ مي‌فهمم‌ و خصوصاً در مورد اسلام‌ اين‌ امر را صادق‌ مي‌دانم‌ - هيچ‌ تئوري‌اي‌ براي‌ اقتصاد و سياست‌ و امثال‌ اينها ندارد و جهدهايي‌ هم‌ كه‌ پاره‌اي‌ از بزرگان‌ در ايام‌ و سالهاي‌ اخير كرده‌اند، گواه‌ اين‌ امر است‌ ولي‌ اسلام‌ چيزي‌ دارد كه‌ اين‌ بزرگواران‌ بعضي‌ وقتها آن‌ را با تئوري‌ داشتن‌ اشتباه‌ گرفته‌اند و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ مسلمانان‌ وظيفه‌ دارند - اين‌ وظيفه‌، غير از تئوري‌ داشتن‌ است‌ - كه‌ با بي‌عدالتي‌ كنار نيايند. همان‌ جملات‌ بسيار مهمي‌ كه‌ از پيامبر و ديگر پيشوايان‌ دين‌ وارد شده‌ است‌ مانند: «اَفْضَل‌ الْجهاد كَلِمةُ حَقٍّ عِنْدَ سُلْطانٍ ج'ائر» و غيره‌. اينها به‌ جاي‌ خودش‌ اما اينكه‌ مسلمانان‌ چنين‌ وظيفه‌اي‌ دارند كه‌ با بي‌عدالتي‌ كنار نيايند، آدم‌ غير عادل‌ را نپذيرند، زير بار ستم‌ نروند و امثال‌ اينها - مثلاً درسي‌ كه‌ از نهضت‌ اما حسين‌ (ع‌) مي‌توان‌ گرفت‌ و كثيري‌ از اين‌ شواهد را مي‌توان‌ برايش‌ آورد - اينها اصلاً معنايش‌ اين‌ نيست‌ كه‌ ما در دين‌ نظريه‌هاي‌ سياسي‌ يا اقتصادي‌ داريم‌. اينها دو تا حرف‌ كاملاً متفاوت‌ است‌.
من‌ سه‌ هفته‌ پيش‌ در سميناري‌ شركت‌ كردم‌ كه‌ عنوان‌ آن‌، اين‌ بود كه‌ «آيا اسلام‌ براي‌ غرب‌ خطري‌ هست‌ يا نه‌؟» من‌ اتفاقاً در آنجا لازم‌ آمد كه‌ اين‌ نكته‌ را براي‌شان‌ توضيح‌ دهم‌ كه‌ هم‌ خطري‌ هست‌ و هم‌ خطري‌ نيست‌. توضيح‌ دادم‌ كه‌ اسلام‌، خطري‌ براي‌ جهان‌ نيست‌ و يكي‌ از دلايل‌ آن‌ اين‌ است‌ كه‌ اسلام‌ سنتي‌، تئوري‌ سياسي‌ ندارد. هيچ‌ وقت‌ روحانيت‌ ما مدعي‌ اين‌ حرفها نبوده‌ است‌. به‌ حرفهايي‌ كه‌ در چند سال‌ اخير پديد آمده‌ نظر نكنيد؛ اسلام‌ سنتي‌، نه‌ تئوري‌ اقتصادي‌ دارد و نه‌ تئوري‌ سياسي‌. بله‌؛ مسلمانان‌ يك‌ هويت‌ قوي‌ دارند كه‌ اگر آن‌ هويت‌ مورد اهانت‌ قرار بگيرد، واكنش‌ و عكس‌العمل‌ نشان‌ مي‌دهند اما اين‌ طور نيست‌ كه‌ دنيا را با تئوريهاي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌شان‌ تهديد كنند. همان‌ طور كه‌ گفتم‌ البته‌ يك‌ دستور و وظيفه‌ي‌ ديني‌ دارند و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ در مقابل‌ بي‌عدالتي‌ و در مقابل‌ تهديد كرامت‌شان‌، ساكت‌ ننشينند. اين‌ چيزي‌ است‌ كه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ وظيفه‌ي‌ ديني‌ دارند و گاهي‌ هم‌ به‌ آن‌ عمل‌ مي‌كنند و شما هم‌ نبايد خلاف‌ اين‌ را انتظار داشته‌ باشيد. 
اسلامِ اصلاح‌ شده‌ و اسلام‌ اصلاح‌طلبانه‌ و مُدرن‌ هم‌ ترسي‌ ندارد چون‌ بسيار پلوراليست‌ است‌ و خيلي‌ چيزها را مي‌تواند در خود جاي‌ دهد و انحصارگرا نيست‌، پس‌ از اين‌ بابت‌ هم‌ خوفي‌ نداشته‌ باشيد. بله‌، اگر بخواهيد به‌ هويت‌ مسلمانان‌ اهانت‌ كنيد، آن‌ حرف‌ ديگري‌ است‌. در آنجاها، ما بايد حرمت‌ يكديگر را نگاه‌ داريم‌.
بعد نكته‌اي‌ گفتم‌ كه‌ مايلم‌ در اينجا هم‌ آن‌ را تكرار كنم‌. گفتم‌ اتفاقاً باز بدون‌ اينكه‌ تئوري‌ سياسي‌اي‌ وجود داشته‌ باشد، ساختار انديشه‌ي‌ اسلامي‌ و ساختار تمدن‌ اسلامي‌، به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ اگر شما خوب‌ بشناسيدش‌، با دموكراسي‌ به‌ معناي‌ جديد كلمه‌، نزديك‌ است‌، نزديكي‌ به‌ اين‌ شكل‌ كه‌ عرض‌ مي‌كنم‌. گفتم‌ كه‌ تمدن‌ اسلامي‌ يك‌ تمدن‌ بسيار قانون‌گرا و فقه‌گرا است‌ و بر خلاف‌ تمدن‌ يوناني‌ كه‌ تمدن‌ فلسفه‌ است‌ و يا برخلاف‌ تمدن‌ جديد كه‌ تمدن‌ علم‌ و تكنولوژي‌ است‌، تمدن‌ اسلامي‌ تمدن‌ شريعت‌ است‌ و بيش‌ از آنكه‌ فيلسوف‌ و عارف‌ و عالِم‌ توليد كرده‌ باشد، فقيه‌ توليد كرده‌ است‌. اين‌ تمدن‌ استعداد و مزاجي‌ دارد كه‌ به‌ اين‌ طرف‌ مي‌رود و توليداتش‌ از اين‌ جنس‌اند، حجم‌ كتابهايي‌ كه‌ در باب‌ فقه‌ نوشته‌ شده‌ بارها و بارها بيشتر از همه‌ي‌ كتابهايي‌ است‌ كه‌ در علوم‌ طبيعي‌ و فلسفه‌ و ساير فنون‌ نوشته‌ شده‌ است‌. بعد گفتم‌ كه‌ اگر يكي‌ از مؤلفه‌هاي‌ مهم‌ دموكراسي‌، نوموكراسي‌ باشد يعني‌ حكومت‌ قانون‌، اين‌ حكومت‌ قانون‌ از قبل‌ در ميان‌ مسلمانان‌ وجود دارد يعني‌ ذهن‌شان‌ با تبعيت‌ از قانون‌ بسيار آشناست‌ البته‌ قوانين‌ فقهي‌ ولي‌ بالاخره‌ قانون‌ است‌. تابع‌ هرج‌ و مرج‌ نيستند و مايل‌اند از قانون‌ اطاعت‌ كنند و چنين‌ روحيه‌اي‌ وجود دارد. البته‌ ما در اين‌ قانون‌، عنصري‌ را كم‌ داريم‌ و آن‌ عنصر «حق‌» است‌. اگر حق‌ را به‌ چنين‌ فقهي‌ كه‌ مبتني‌ بر تكليف‌ است‌ اضافه‌ كنيد آن‌ وقت‌ كم‌ و بيش‌ به‌ جايي‌ مي‌رسيم‌ كه‌ به‌ نظر من‌ جاي‌ مطلوبي‌ است‌ بدون‌ اينكه‌ بخواهيم‌ تئوري‌پردازي‌ كنيم‌ يا از دل‌ آيات‌ قرآن‌، تئوريهاي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ بيرون‌ بياوريم‌ كه‌ نشدني‌ است‌. 
در دوران‌ مرحوم‌ شريعتي‌، يك‌ نگاه‌ حدّاكثري‌ به‌ دين‌، به‌ علاوه‌ي‌ انقلابي‌ كردن‌ ديانت‌ و ايدئولوژيك‌ كردن‌ دين‌ وجود داشت‌ و اين‌ خطاي‌ ظريف‌ رخ‌ داد كه‌ وظيفه‌هاي‌ ديني‌ به‌ جاي‌ تئوريهاي‌ سياسي‌ گرفته‌ شد. البته‌ وظيفه‌هاي‌ ديني‌، وظيفه‌ است‌ ولي‌ در آنها تئوري‌اي‌ نهفته‌ نيست‌ و اين‌ دو را به‌ جاي‌ هم‌ نمي‌توان‌ گذاشت‌. ما اين‌ را پس‌ از انقلاب‌ آزموديم‌. انقلاب‌ چشم‌ بسياري‌ از ما را باز كرد كه‌ چه‌ چيزهايي‌، چه‌ معناهايي‌ مي‌دهد و چه‌ معناهايي‌ نمي‌دهد و به‌ همين‌ سبب‌ بايد اينها را منصفانه‌ و صادقانه‌ بازگفت‌ تا ما به‌ همان‌ مشكلات‌ و مغالطات‌ دچار نشويم‌. 
• سوال : فرموديد كه‌ كتابهاي‌ مرحوم‌ شريعتي‌ مدتي‌ است‌ كه‌ به‌ چاپ‌ نرسيده‌ است‌. بايد عرض‌ كنم‌ كه‌ خود من‌ سالها است‌ به‌ دنبال‌ بعضي‌ از كتب‌ شهيد مطهري‌ هستم‌ و پيدا نمي‌كنم‌. علاوه‌ بر اين‌، اخيراً ويژه‌نامه‌ي‌ شهيد مطهري‌ را كه‌ خواندم‌، در آن‌ نوشته‌ شده‌ بود كه‌ شهيد مطهري‌ و مرحوم‌ شريعتي‌ و بازرگان‌ از دوستان‌ صميمي‌ يكديگر بودند و اصلاً مرحوم‌ مطهري‌ وقتي‌ از خانه‌ي‌ دكتر سحابي‌ خارج‌ مي‌شده‌، در پشت‌ در خانه‌ي‌ ايشان‌ ترور شده‌ است‌. به‌ هر حال‌ من‌ فكر مي‌كنم‌ نبايد صحبتهايي‌ مطرح‌ شود مبني‌ بر اينكه‌ يكي‌ از اين‌ دو، يعني‌ شريعتي‌ يا مطهري‌، ديگري‌ را طرد مي‌كرده‌ است‌. اين‌ به‌ صلاح‌ نيست‌. 
• پاسخ: البته‌ همين‌ طور است‌. اما من‌ صحبتي‌ از اين‌ نكردم‌ كه‌ كتابهاي‌ مرحوم‌ شريعتي‌ چاپ‌ نمي‌شود؛ چرا، چاپ‌ مي‌شود. كتابهاي‌ مرحوم‌ مطهري‌ هم‌ ان‌ شاء الله‌ روزي‌ كمياب‌ و تجديد چاپ‌ مي‌شود. اينكه‌ مسئله‌اي‌ نيست‌. بعد هم‌، آن‌ نكته‌اي‌ كه‌ من‌ راجع‌ به‌ مرحوم‌ مطهري‌ گفتم‌، در آثار ايشان‌ منتشر شده‌ است‌ يعني‌ چيز مخفي‌اي‌ نيست‌ كه‌ مثلاً ما اينجا افشاي‌ سرّي‌ كرده‌ باشيم‌. به‌ علاوه‌، حالا چه‌ حاصلي‌ دارد كه‌ ما بر روي‌ مسائلي‌ كه‌ واقعاً وجود داشته‌ پرده‌ بكشيم‌. ما كه‌ اينجا دعواي‌ خانوادگي‌ نداريم‌ كه‌ بگوييم‌ صلوات‌ بفرستيد و آشتي‌ كنيد و با هم‌ زندگي‌ كنيد! در تاريخ‌ ما واقعياتي‌ وجود دارد كه‌ بايد آنها را بدانيم‌، اهل‌ نظر و اهل‌ رأي‌ بايد بدانند. مرحوم‌ مطهري‌ و مرحوم‌ شريعتي‌ در جاهايي‌ با هم‌ اختلافهاي‌ اساسي‌ داشتند، حتي‌ اين‌ تعارضات‌ از اختلافهاي‌ اساسيِ فكري‌ عبور كرده‌ بود؛ مطهري‌ نسبت‌ به‌ شريعتي‌ بدبين‌ بود. من‌ بار آخري‌ كه‌ ايشان‌ را در لندن‌ ديدم‌، اصلاً وي‌ نسبت‌ به‌ شريعتي‌ بدگمان‌ بود يعني‌ معتقد بود كه‌ شريعتي‌ آگاهانه‌ مي‌خواهد به‌ اسلام‌ ضربه‌ بزند. واقعاً اين‌ را مي‌گويم‌ و اينجا خدا را شاهد مي‌گيرم‌. اين‌ عقيده‌اش‌ بود. حالا شما مي‌گوييد اين‌ را نگو! آقاي‌ مطهري‌ خودش‌ اين‌ را گفت‌. عقيده‌اش‌
من‌ يادم‌ هست‌ كه‌ آقاي‌ جلال‌ الدين‌ فارسي‌ - كه‌ عضو ستاد انقلاب‌ فرهنگي‌ بود - آراء سياسي‌ بسيار خاص‌ و شاذّي‌ داشت‌. آقاي‌ فارسي‌ خيلي‌ با مرحوم‌ مصطفي‌ چمران‌ مخالف‌ بود، خيلي‌ زياد مخالف‌ بود يعني‌ در مقام‌ ابراز مخالفت‌، تهمتهاي‌ غريبي‌ به‌ مرحوم‌ چمران‌ مي‌زد مثلاً مي‌گفت‌ اين‌ آدم‌، بي‌دين‌ است‌ و اصلاً دين‌ ندارد. از آن‌ طرف‌، تعريف‌ آقاي‌ خميني‌ از چمران‌ يا از ديگران‌ را هم‌ مي‌ديد. يكبار به‌ ما گفت‌ اين‌ آقاي‌ خميني‌ آدم‌شناس‌ نيست‌، آدمها را نمي‌شناسد چون‌ نمي‌داند چمران‌ كيست‌ و يزدي‌ كيست‌.
بود. به‌ ديگران‌ هم‌ اين‌ را منتقل‌ مي‌نمود و بر مبناي‌ اين‌ عمل‌ مي‌كرد. نامه‌اي‌ كه‌ به‌ آقاي‌ خميني‌ نوشت‌، متضمّن‌ همين‌ مفاهيم‌ است‌. چيزي‌ است‌ ديوار به‌ ديوار همين‌ چيزها و اين‌ نامه‌ را هم‌ چاپ‌ كرده‌اند. الان‌ مريدهاي‌ نزديك‌ آقاي‌ مطهري‌، كمابيش‌ همين‌ روحيات‌ را نسبت‌ به‌ شريعتي‌ دارند. 
من‌ يادم‌ هست‌ اوايلي‌ كه‌ راجع‌ به‌ مرحوم‌ شريعتي‌ صحبت‌ مي‌كردم‌ يا چيزي‌ مي‌نوشتم‌، يكي‌ - دو تن‌ از شاگردان‌ مرحوم‌ مطهري‌ كه‌ خيلي‌ هم‌ مدعي‌ شاگردي‌اند و بسيار هم‌ از نام‌ مرحوم‌ مطهري‌ نان‌ مي‌خورند و خود را زير عباي‌ ايشان‌ مخفي‌ مي‌كنند و در آنجا پناهي‌ براي‌ خود جسته‌اند، از من‌ وقت‌ گرفتند و به‌ دفتر من‌ آمدند. به‌ من‌ گفتند تو شريعتي‌ را نمي‌شناسي‌! بنابراين‌ اصلاً راجع‌ به‌ او صحبت‌ نكن‌. من‌ هم‌ قدري‌ برآشفته‌ شدم‌. گفتم‌ شما اگر نظري‌ داريد به‌ من‌ بگوييد، اگر رأيي‌ علمي‌ و تحقيقي‌ داريد، آن‌ را به‌ من‌ بگوييد اما اينكه‌ بنده‌ بايد چه‌ كنم‌ را من‌ خودم‌ بلدم‌. بعد هم‌ اينها رفتند وبه‌ شريعتي‌ نمره‌ دادند و گفتند كه‌ مثلاً نمره‌ي‌ شريعتي‌ در اسلام‌شناسي‌ صفر است‌، در جامعه‌شناسي‌ 10 يا 12 است‌، در ادبيات‌ و بيان‌ شيوا 18 است‌. مثل‌ معلمهايي‌ كه‌ نشسته‌اند و ديكته‌ي‌ يك‌ شاگرد كوچك‌ را تصحيح‌ مي‌كنند. اين‌ قدر هم‌ رو دارند و در اين‌ زمينه‌ها گستاخي‌ مي‌كنند. و همه‌ي‌ اين‌ كارها را هم‌ با تكيه‌ بر اينكه‌ ما با مرحوم‌ مطهري‌ نبوده‌ايم‌، انجام‌ مي‌دادند. 
ببينيد! مرحوم‌ مطهري‌ در حاشيه‌ي‌ كتاب‌ اسلام‌شناسي‌ شريعتي‌ مطالبي‌ نوشته‌ بود. اين‌ مطالب‌ را فردي‌ به‌ نام‌ علي‌ منذر - كه‌ طلبه‌اي‌ است‌ در قم‌ و گمان‌ مي‌كنم‌ اسم‌ واقعي‌اش‌ هم‌ نيست‌ - چاپ‌ كرد. آن‌ تعبيرات‌ گاهي‌ تعبيرات‌ موهني‌ هم‌ هستند. من‌ در نوشته‌ هايم‌ آورده‌ام‌ كه‌ شما كار خلافي‌ كرديد. اين‌ مثال‌ را آنجا زدم‌. گفتم‌ همه‌ي‌ ما دو جور لباس‌ مي‌پوشيم‌: وقتي‌ بيرون‌ مي‌آييم‌، لباسمان‌ يك‌ جور است‌ و و قتي‌ به‌ خانه‌ مي‌رويم‌، لباس‌ سبك‌ مي‌پوشيم‌ و با آن‌ لباس‌ سبك‌ به‌ كوچه‌ نمي‌آييم‌. گفتم‌ شما متفكري‌ را گرفته‌ايد و با همان‌ لباسهاي‌ زير به‌ كوچه‌ آورده‌ايد. مطهري‌ يادداشتهايي‌ شخصي‌ در حاشيه‌ي‌ كتابي‌ كه‌ مي‌خوانده‌ براي‌ خودش‌ نوشته‌ است‌. نه‌ آنها را تفصيل‌ داده‌، نه‌ بسط‌ داده‌، نه‌ در مقاله‌اي‌ آورده‌ و نه‌ قصد چاپ‌ آنها را داشته‌ است‌. هر كسي‌ هم‌ براي‌ خودش‌ چنين‌ چيزهايي‌ دارد، درست‌ مثل‌ آنچه‌ فرنگيها به‌ Thinding loud مي‌گويند يعني‌ گويي‌ شما با خودتان‌ بلند فكر مي‌كنيد و آن‌ را به‌ زبان‌ مي‌گوييد يا به‌ قلم‌ مي‌نويسيد. 
اينها دقيقاً براي‌ تخريب‌ شريعتي‌ و درست‌ با نيتي‌ كه‌ در اينجا شما نقدش‌ كرديد، اين‌ مطالب‌ را چاپ‌ كردند و گفتند اين‌ سخنان‌ شريعتي‌ اسلام‌سرايي‌ است‌، اسلام‌شناسي‌ نيست‌ و يا في‌المثل‌ در جاهايي‌ هوچي‌گري‌ و... است‌. خلاصه‌ تعبيراتي‌ به‌ كار بردند كه‌ هيچ‌ تعبيرات‌ خوبي‌ نبود. اينها چاپ‌ شد و تمامش‌ بيرون‌ آمده‌ است‌. ما كه‌ الان‌ در اينجا با هم‌ صحبت‌ مي‌كنيم‌، از چيزهايي‌ صحبت‌ مي‌كنيم‌ كه‌ در ملأ عام‌ است‌ و در معرض‌ و منظر همگان‌ قرار گرفته‌ است‌. حالا اين‌ لحن‌ را بپسنديم‌ يا نپسنديم‌، حقيقتِ مطلب‌ اين‌ است‌ كه‌ يك‌ نفر مثل‌ مرحوم‌ مطهري‌ - كه‌ به‌ هر حال‌ اهل‌ فلسفه‌ و اسلام‌شناسي‌ بود - نسبت‌ به‌ فرد ديگري‌ - كه‌ او هم‌ عنصري‌ بسيار مؤثر در تاريخ‌ اخير كشور ما بوده‌ - چنين‌ نظرهايي‌ داشته‌ است‌ و اين‌ نظرها مؤثر بوده‌، كساني‌ آنها را جدي‌ گرفته‌اند، هم‌ اينك‌ نيز بر طبق‌ آن‌، داوري‌ مي‌كنند و الان‌ هم‌ اگر دستشان‌ به‌ مناصب‌ دولتي‌ برسد، تنگناهايي‌ به‌ وجود مي‌آورند. گمان‌ نمي‌كنم‌ پرده‌پوشي‌ بر روي‌ اين‌ حقيقتها ما را به‌ جايي‌ برساند. 
• سوال : در ابتداي‌ انقلاب‌ به‌ دليل‌ اختلافات‌ عقيدتي‌اي‌ كه‌ وجود داشت‌، سعي‌ مي‌كردند خط‌ دكتر شريعتي‌ را خاموش‌ نگه‌ دارند ولي‌ اخيراً موجي‌ بين‌ مردم‌ در پيروي‌ از دكتر شريعتي‌ به‌ وجود آمده‌ است‌. به‌ نظر شما علت‌ اين‌ امر چيست‌؟ 
• پاسخ : راستش‌ من‌ از موج‌ جديدي‌ كه‌ واقعاً انظار را جلب‌ كند و حركت‌ تازه‌اي‌ در جامعه‌ محسوب‌ شود، خبر ندارم‌ ولي‌ مي‌دانم‌ كه‌ هر سال‌ در سالگرد وفات‌ دكتر شريعتي‌ مجالس‌ زيادي‌ در دانشگاهها و بيرون‌ دانشگاهها برگزار مي‌شود. گاهي‌ كمي‌ سخت‌ مي‌گيرند، گاهي‌ سخت‌ نمي‌گيرند اما اين‌ مستمر است‌ يعني‌ كارِ امسال‌ و پارسال‌ نبوده‌، بلكه‌ از همان‌ ابتدا بوده‌ و هست‌. دانشجويان‌ به‌ هر حال‌ شريعتي‌ را همچنان‌ مي‌شناسند، آثارش‌ را مي‌خوانند، كتابهايش‌ منتشر مي‌شود، به‌ فروش‌ مي‌رسد و معلوم‌ است‌ كه‌ خريدار و طرفدار دارد. همين‌ امسال‌ در حسينيه‌ي‌ ارشاد سميناري‌ تحت‌ عنوان‌ «عرفي‌گرايي‌ پسافقاهتي‌»!برگزار كرده‌اند. اينها به‌ نظر من‌ موج‌ جديدي‌ نيست‌، حركت‌ مستمري‌ است‌ يعني‌ من‌ از اول‌ انقلاب‌ تاكنون‌ مي‌بينم‌ كه‌ هر سال‌ اين‌ قصه‌ بوده‌ است‌، تلاطم‌ فوق‌العاده‌اي‌ در آن‌ پيدا نشده‌ كه‌ بگوييم‌ يك‌ دفعه‌ بالا رفته‌ يا پايين‌ افتاده‌ است‌. اين‌ حركت‌ همچنان‌ وجود دارد و هر نسلي‌ يا هر دوره‌اي‌ در دانشگاه‌ اين‌ مشعل‌ را تحويل‌ نسل‌ يا دوره‌ي‌ بعدي‌ مي‌دهد و لذا مشعل‌ روشني‌ است‌ و نوربخشي‌اش‌ هم‌ استمرار دارد. 
موج‌ تازه‌اي‌ پديد نيامده‌ است‌ اما آنچه‌ پديد آمده‌ - كه‌ شايد منظور شما اين‌ باشد يا الان‌ در ذهن‌ من‌ مي‌گذرد - اين‌ است‌ كه‌ پس‌ از برخوردِ توأم‌ با نفي‌ و طردي‌ كه‌ در اوايل‌ انقلاب‌ از ناحيه‌ي‌ روحانيت‌ و جناح‌ راست‌ نسبت‌ به‌ شريعتي‌ صورت‌ گرفت‌، اينها متوجه‌ شده‌اند كه‌ سياست‌ خوبي‌ را در پيش‌ نگرفته‌اند لذا به‌ اصطلاح‌ فرنگيها سياست‌ Appropriation يعني‌ تملك‌ شريعتي‌ را در پيش‌ گرفته‌اند و اجراي‌ اين‌ سياست‌، چند سالي‌ است‌ كه‌ آغاز شده‌ است‌. در واقع‌ اعلام‌ مي‌كنند كه‌ شريعتي‌ از آن‌ ماست‌، مال‌ شماها نيست‌ يعني‌ شما دانشجوياني‌ كه‌ به‌ اصطلاح‌ در جناح‌ چپ‌ هستيد، شما دانشجوياني‌ كه‌ گاهي‌ هم‌ در اپوزيسيونِ نظام‌ قرار مي‌گيريد، شمايي‌ كه‌ خود را اصلاح‌طلب‌ مي‌ناميد و شريعتي‌ را محاصره‌ كرده‌ايد و در تملك‌ خويش‌ درآورده‌ايد، بدانيد كه‌ قصه‌ اين‌ نيست‌، و با آوردن‌ بخشهايي‌ از آثار مرحوم‌ شريعتي‌ و استناد به‌ آنها، به‌ هر حال‌ سعي‌ كرده‌اند كه‌ شريعتي‌ را تملّك‌ كنند و از آنِ خود سازند. 
بله‌، اين‌ اتفاق‌ نسبت‌ به‌ آن‌ جريانِ نفي‌ و طردِ اول‌ انقلاب‌ نسبتاً جديد است‌ اما من‌ اسمش‌ را موج‌ نمي‌گذارم‌. عده‌اي‌ مثل‌ روزنامه‌ي‌ كيهان‌ و اطرافيان‌ اين‌ روزنامه‌، نشسته‌اند و اين‌ فكر را كرده‌اند كه‌ چرا ما بگذاريم‌ كسي‌ كه‌ به‌ هر حال‌ از بين‌ نرفته‌، وجود دارد، وجودش‌ حركت‌ آفرين‌ است‌ و جاذبه‌ دارد، او را فقط‌ ديگران‌ داشته‌ باشند و با او احراز و ابراز هويت‌ كنند؛ خوب‌ اين‌ را خود ما برمي‌داريم‌. به‌ علاوه‌ كه‌ پاره‌هايي‌ از كلمات‌ مرحوم‌ شريعتي‌ هم‌ هست‌ كه‌ به‌ نظام‌ ولايت‌ فقيه‌ و اين‌ قبيل‌ چيزها - ولو دورادور- مي‌خورد. اينها را برمي‌دارند و مورد استفاده‌ قرار مي‌دهند. اين‌ اتفاق‌ البته‌ افتاده‌ و بايد هم‌ نسبت‌ به‌ آن‌ هوشيار بود. 
• سوال : فرموديد كه‌ نمي‌توان‌ راه‌ مرحوم‌ دكتر شريعتي‌ را به‌ صورت‌ اسلام‌ انقلابي‌ به‌ كار برد بلكه‌ بايد افكار ايشان‌ را در مُدلهاي‌ جديد به‌ كار گرفت‌. بفرماييد مؤلفه‌هاي‌ اين‌ مُدل‌ چيست‌ و چگونه‌ مي‌توان‌ آن‌ را در اسلام‌ دموكراتيك‌ به‌ كار برد؟ 
• پاسخ : من‌ الان‌ چنين‌ ذهن‌ آماده‌اي‌ ندارم‌ كه‌ بخواهم‌ مؤلفه‌هاي‌ اين‌ مدل‌ را برشمارم‌، اما اينكه‌ من‌ گفتم‌ الهام‌ بايد گرفت‌، اين‌ الهام‌ گرفتن‌ معنايش‌ تبعيت‌ طايِقُالنَّعلِ بالنَّعل‌ نيست‌. من‌ گفتم‌ مرحوم‌ شريعتي‌ و اصولاً حركت‌ اصلاحي‌ صد سال‌ اخير، به‌ دنبال‌ دنيوي‌ كردن‌ دين‌ بوده‌ است‌. ما در تاريخ‌ دين‌ و خصوصاً در تاريخ‌ اسلام‌، بين‌ چند قطب‌، چند جدال‌ داشته‌ايم‌ كه‌ اين‌ جدالها دائماً، هم‌ در درون‌ فرد و هم‌ در بيرون‌، يعني‌ در فضاي‌ بزرگ‌ و كلان‌ تمدني‌، رخ‌ داده‌ است‌. يكي‌ از آنها همين‌ جدال‌ دنياوي‌ - اخروي‌ بوده‌ است‌ كه‌ در عصر حاضر به‌ دليل‌ ورود سكولاريسم‌ در كشورهاي‌ اسلامي‌ احتمالاً قوي‌تر هم‌ شده‌ است‌. همچنين‌ به‌ دليل‌ ضعف‌ بنيه‌ي‌ نظامي‌ و اقتصادي‌ مسلمانان‌، باز اين‌ دنيوي‌ كردنِ دين‌ اهميت‌ فوق‌العاده‌اي‌ پيدا كرده‌ است‌. 
شما اگر آثار سيد جمال‌ الدين‌ اسد آبادي‌ را ببينيد، يك‌ ترجيع‌ بند بيشتر ندارد و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ ما مسلمانها ضعيف‌ هستيم‌ و توسري‌خور شده‌ايم‌ و براي‌ اينكه‌ از اين‌ ضعف‌ بيرون‌ بياييم‌، خود را قوي‌ كنيم‌. قوت‌ هم‌ يعني‌ قوت‌ نظامي‌ و قوت‌ اقتصادي‌. سيد جمال‌ حسرت‌ آن‌ دوراني‌ را مي‌خورد كه‌ مسلمين‌ به‌ قول‌ او ناوگانهاي‌ دريايي‌ داشتند، سلاطين‌ جبار و عساكر جرّار داشتند. دلش‌ مي‌خواست‌ آن‌ عصر، تجديد شود و مسلمانها دوباره‌ آقاي‌ دنيا شوند.
من‌ در مقاله‌اي‌ كه‌ راجع‌ به‌ آقاي‌ خميني‌ نوشتم‌، گفتم‌ كه‌ ايشان‌ از جهاتي‌ شبيه‌ سيد جمال‌ بود. استدلال‌ من‌ اين‌ بود كه‌ عنصري‌ كه‌ در حركت‌ اما خميني‌ هم‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد، اين‌ بود كه‌ مسلمانان‌ بايد آقا بشوند. اين‌ تعبير در كلمات‌ ايشان‌ خيلي‌ به‌ كار مي‌رفت‌ و تصادفي‌ نبود يعني‌ اين‌ ايده‌ يا روحيه‌اي‌ است‌ كه‌ در پاره‌اي‌ از مصلحين‌ بوده‌ است‌. من‌ اينها را مصلحِ مسلمين‌ مي‌خوانم‌، نه‌ مصلحِ اسلام‌. شما اگر نگاه‌ كنيد، نه‌ سيد جمال‌ و نه‌ امام‌ خميني‌، هيچ‌ كدام‌ تئوري‌اي‌ براي‌ اصلاح‌ اسلام‌ نداشتند. اينكه‌ كجاي‌ انديشه‌ي‌ اسلامي‌ عقب‌ مانده‌ است‌ و بايد اصلاح‌ شود، چنين‌ چيزي‌ در آثار اين‌ بزرگان‌ ديده‌ نمي‌شود. تئوري‌شان‌، تئوري‌ آقاييِ مسلمين‌ بود. مي‌گفتند مسلمانها را بايد جنباند و به‌ حركت‌ درآورد. اين‌، تشخيص‌ ديگري‌ بود كه‌ كسان‌ ديگري‌ دادند و گفتند «آقايي‌» به‌ اسلحه‌ و قدرت‌ نظامي‌ نيست‌ بلكه‌ چيزهاي‌ ديگري‌ لازم‌ است‌ كه‌ آنها بايد ابتدا تحصيل‌ شوند تا ما به‌ اين‌ آقايي‌ برسيم‌.
به‌ هر حال‌، چنين‌ اتفاقي‌ در تاريخ‌ صد ساله‌ي‌ گذشته‌ي‌ ما افتاده‌ است‌. دلايل‌ و علل‌ اين‌ امر هم‌ كه‌ چرا ما به‌ اين‌ فكر افتاديم‌، چرا مصلحين‌ ما اين‌گونه‌ انديشيدند و چرا اين‌ دغدغه‌، اين‌ قدر آزارشان‌ مي‌داد و به‌ دنبال‌ حل‌ آن‌ بودند، بسيار روشن‌ است‌. سيد جمال‌ رسماً پيش‌ سلاطين‌ مي‌رفت‌ و فكر مي‌كرد از اين‌ طريق‌ مي‌توان‌ قصه‌ را حل‌ كرد. بزرگاني‌ مثل‌ امام‌ خميني‌ فكر مي‌كردند كه‌ با به‌ دست‌ گرفتن‌ سكان‌ سياست‌ مي‌توان‌ اين‌ قصه‌ را حل‌ كرد. 
من‌ اين‌ را در بعضي‌ از نوشته‌هاي‌ خود آورده‌ام‌ كه‌ اين‌ تشخيصها، همه‌ بايد در بوته‌ي‌ تحقيق‌ و نقد قرار بگيرد تا روشن‌ شود كه‌ آيا اگر ما مَسند سياست‌ را اشغال‌ كرديم‌ و اگر فرمان‌ سياست‌ را به‌ دست‌ ما دادند، اين‌ بهترين‌ مدخل‌ براي‌ اصلاح‌ است‌؟ چه‌ اصلاح‌ مسلمين‌ و چه‌ اصلاح‌ اسلام‌. اينها چيزهايي‌ است‌ كه‌ بايد راجع‌ به‌ آنها فكر شود. اين‌ تفكّر د رميان‌ بزرگان‌ وجود داشته‌ است‌. من‌ وقتي‌ مي‌گويم‌ بايد از اين‌ حركتها درس‌ و الهام‌ بگيريم‌ بدين‌ معنا است‌ كه‌ ببينيم‌ آيا واقعاً اينها راه‌ درستي‌ را انتخاب‌ كرده‌اند؟ اينها درد رابه‌ خوبي‌ تميز داده‌اند؟ و درمانِ صحيح‌ را تشخيص‌ داده‌ و ارائه‌ كرده‌اند؟ به‌ اين‌ معنا بايد درس‌ بگيريم‌. اما از اينكه‌ سرمان‌ را پايين‌ بيندازيم‌ و بگوييم‌ «ره‌ چنان‌ رو كه‌ رهروان‌ رفتند» و همين‌ طوري‌ كار آنها را ادامه‌ دهيم‌، به‌ جايي‌ نمي‌رسيم‌. همه‌ي‌ اينها بايد نقد شود. يكي‌ از كارهايي‌ كه‌ بايد دانشجويان‌ و تحصيل‌كردگان‌ ما در خارج‌ از كشور انجام‌ دهند، همين‌ تأمل‌ و نقد است‌. الان‌ اين‌ كارها در داخل‌ كشور ناممكن‌ است‌ مخصوصاً اگر به‌ حكومت‌ حاضر برسد. من‌ در آنجا ندا دردادم‌ و گفتم‌ كه‌ ما بايد دين‌ و سياست‌ را نقد اخلاقي‌ كنيم‌. بزرگان‌مان‌ را هم‌ همين‌ طور و ببينيم‌ اين‌ راهي‌ كه‌ رفته‌اند، از كجاها كج‌ شده‌ يا آنها دچار خطا شده‌اند. كل‌ قصه‌ اين‌ است‌ و ديگر جزئيات‌ را بايد در وقت‌ خودش‌ طلب‌ كرد. 
من‌ سالها قبل‌، پيش‌ آقاي‌ هاشمي‌ رفسنجاني‌ بودم‌، به‌ او گفتم‌ جامعه‌ي‌ ما تبديل‌ به‌ كارخانه‌ي‌ مقدّس‌تراشي‌ شده‌ است‌، هر روز چيز تازه‌اي‌ بيرون‌ مي‌آيد كه‌ راجع‌ به‌ او نبايد حرفي‌ زد، حالا يا شخصيت‌ است‌ يا فكر است‌ يا هر آن‌ چيز ديگر. گفتم‌ آخر اين‌ چه‌ معنايي‌ دارد. به‌ ايشان‌ توصيه‌ كردم‌ شما كه‌ اين‌ همه‌ جانب‌ اقتصاد را مي‌گيري‌، جانب‌ فرهنگ‌ را هم‌ بگير!
سوال :
اينكه‌ مي‌فرماييد مرحوم‌ مطهري‌ در نامه‌اي‌ به‌ امام‌ خميني‌ راجع‌ به‌ دكتر شريعتي‌ هشدار داده‌اند، آيا فكر نمي‌كنيد امام‌ خميني‌ با اطلاعات‌ فقهي‌ و اجتماعي‌ و سياسي‌ خود به‌ چنين‌ نتيجه‌اي‌ رسيده‌ باشند، نه‌ اينكه‌ فقط‌ به‌ خاطر سفارش‌ آقاي‌ مطهري‌ از ايشان‌ احتراز كرده‌ باشند؟ 
• پاسخ : بالاخره‌ امام‌ خميني‌ هم‌ مثل‌ هر انسان‌ ديگري‌ به‌ مشاورين‌ خود رو مي‌آوردند و مطالبي‌ را مي‌پرسيدند و به‌ بعضيها اعتماد داشتند. اما اطلاعات‌ فقهي‌ براي‌ داوري‌ درباره‌ي‌ مرحوم‌ شريعتي‌ كافي‌ نيست‌. شما در كتابها، هرچه‌ قد رهم‌ كه‌ فقه‌ و فلسفه‌ بخوانيد، راجع‌ به‌ اشخاص‌ كه‌ مطلبي‌ ننوشته‌ است‌. افراد و زندگي‌شان‌ را بايد در بيرون‌ ديد و با آنها آشنا شد، حالا يا خود من‌ شخصاً با چشم‌ خودم‌ مي‌بينم‌ يا كس‌ ديگري‌ كه‌ ديده‌ است‌ و من‌ به‌ او اعتماد دارم‌ به‌ من‌ گزارش‌ مي‌دهد. 
من‌ يادم‌ هست‌ كه‌ در ستاد انقلاب‌ فرهنگي‌ كه‌ بوديم‌،، يكبار آقاي‌ خميني‌ راجع‌ به‌ مطلبي‌ در علوم‌ انساني‌ نظري‌ داده‌ بود. جزئياتش‌ يادم‌ نيست‌. ما پيش‌ ايشان‌ رفتيم‌ و من‌ براي‌شان‌ توضيحاتي‌ دادم‌. گفتم‌ علوم‌ انساني‌ غرض‌اش‌ اين‌ است‌، محيط‌اش‌ اين‌ است‌، دايره‌اش‌ اين‌ است‌. ايشان‌ هم‌ خيلي‌ راحت‌ به‌ ما گفت‌ كه‌ تقصير شماست‌ كه‌ اينها را براي‌ من‌ توضيح‌ نمي‌دهيد، من‌ نمي‌دانم‌ به‌ چه‌ چيزي‌ علوم‌ انساني‌ مي‌گويند، من‌ پيش‌ خودم‌ فكري‌ كرده‌ بودم‌ و آن‌ را گفتم‌، شما بايد به‌ من‌ بگوييد كه‌ علوم‌ انساني‌ در اصطلاح‌ جديد يعني‌ چه‌. خيلي‌ راحت‌ و بدون‌ هيچ‌ مشكلي‌ { اين‌ را بيان‌ كردند } . براي‌ ما هم‌ شنيدن‌ اين‌ حرف‌ خيلي‌{ طبيعي‌ بود} و توقعي‌ غير از اين‌ هم‌ نداشتيم‌. ما رفته‌ بوديم‌ و براي‌ ايشان‌ توضيح‌ مي‌داديم‌ كه‌ فكرش‌ را تصحيح‌ كنيم‌ و بگوييم‌ كه‌ آقا! به‌ هر حال‌ اين‌جوري‌ نيست‌ و از اين‌ به‌ بعد اگر خواستيد در اين‌ زمينه‌ سخن‌ بگوييد مطلب‌ اين‌ است‌. ايشان‌ هم‌ خيلي‌ راحت‌ پذيرفت‌. اين‌ طوري‌ نبود كه‌ در فقه‌ نوشته‌ باشند كه‌ علوم‌ انساني‌ چيست‌. خوب‌ بايد از كسي‌ كه‌ اهل‌ اين‌ علوم‌ است‌ بشنود. خوبي‌ ايشان‌ اين‌ بود كه‌ پذيرا هم‌ بود. يادم‌ هست‌ كه‌ ايشان‌ به‌ ما گفت‌ كه‌ من‌ تا حالا فكر مي‌كردم‌ رقّاصي‌ هم‌ جزو علوم‌ انساني‌ است‌ و حالا كه‌ شما گفتيد، متوجه‌ شدم‌ كه‌ اين‌ طور نيست‌. اين‌، عين‌ سخني‌ بود كه‌ ايشان‌ به‌ ما گفت‌. كسي‌ مراتب‌ فقاهت‌ و عرفان‌شناسي‌ و فلسفه‌داني‌ آقاي‌ خميني‌ را انكار نمي‌كند ولي‌ اينها اولاً همه‌ چيز نيست‌، ثانياً خود آن‌ بزرگوار هم‌ مدعي‌ نبود كه‌ همه‌ چيز را مي‌داند و از همه‌ مهم‌تر و بالاتر، اشخاص‌ اصلاً مقوله‌ي‌ جدايي‌ هستند و در هيچ‌ علم‌ و فني‌ مطرح‌ نيستند. 
من‌ يادم‌ هست‌ كه‌ آقاي‌ جلال‌ الدين‌ فارسي‌ - كه‌ عضو ستاد انقلاب‌ فرهنگي‌ بود - آراء سياسي‌ بسيار خاص‌ و شاذّي‌ داشت‌. آقاي‌ فارسي‌ خيلي‌ با مرحوم‌ مصطفي‌ چمران‌ مخالف‌ بود، خيلي‌ زياد مخالف‌ بود يعني‌ در مقام‌ ابراز مخالفت‌، تهمتهاي‌ غريبي‌ به‌ مرحوم‌ چمران‌ مي‌زد مثلاً مي‌گفت‌ اين‌ آدم‌، بي‌دين‌ است‌ و اصلاً دين‌ ندارد. از آن‌ طرف‌، تعريف‌ آقاي‌ خميني‌ از چمران‌ يا از ديگران‌ را هم‌ مي‌ديد. يكبار به‌ ما گفت‌ اين‌ آقاي‌ خميني‌ آدم‌شناس‌ نيست‌، آدمها را نمي‌شناسد چون‌ نمي‌داند چمران‌ كيست‌ و يزدي‌ كيست‌. حالا بنده‌ كه‌ اين‌ را نمي‌گويم‌ ولي‌ حرفم‌ اين‌ است‌ كه‌ آقاي‌ خميني‌ هم‌ براي‌ آدم‌شناسي‌ احتياج‌ داشت‌ به‌ اينكه‌ كساني‌ به‌ او مشورت‌ بدهند. مرحوم‌ مطهري‌ را قبول‌ داشت‌ چون‌ شاگردش‌ بود، آشنايش‌ بود و با هم‌ محشور بودند. به‌ علاوه‌، داوري‌ مطهري‌ را كه‌ مخصوصاً داوريهاي‌ فكري‌ هم‌ بود، در باب‌ شريعتي‌ و مسائل‌ آن‌ زمان‌ خيلي‌ قبول‌ داشت‌ و فكرش‌ را بر آن‌ اساس‌ مي‌ساخت‌ و نتيجه‌گيريهايش‌ را هم‌ بر آن‌ اساس‌ قرار مي‌داد. اين‌ بسيار عادي‌ و طبيعي‌ بود و اگر ايشان‌ غير از اين‌ عمل‌ مي‌كرد، بد بود يعني‌ مثلاً بگويد من‌ از آراء ديگران‌ مستغني‌ام‌، من‌ همه‌ را مي‌شناسم‌ و همه‌ چيز را بلدم‌. اين‌ خيلي‌ چيز بدي‌ است‌ و فكر نمي‌كنم‌ اين‌ سخنِ دوست‌ ما مدحي‌ از آقاي‌ خميني‌ باشد. اگر كسي‌ اين‌گونه‌ عمل‌ كند بسيار مذموم‌ و غيرقابل‌ قبول‌ است‌. 
شما مي‌توانيد من‌ را متقاعد كنيد كه‌ دكتر علي‌ شريعتي‌ مردم‌ و نسل‌ جوان‌ را با اسلام‌ آشنا كرد ولي‌ من‌ مطمئن‌ نيستم‌ كه‌ آيا اين‌، اسلامِ واقعي‌ است‌ يا آن‌ را طوري‌ تصفيه‌ كرده‌اند كه‌ به‌ شدت‌ جالب‌ و مدرن‌ و غني‌ شده‌ باشد با اين‌ هدف‌ كه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ رخ‌ بدهد. كتابهاي‌ دكتر شريعتي‌ شايد همه‌ را عاشق‌ دين‌ اسلام‌ بكند اما من‌ مطمئن‌ نيستم‌ كه‌ اين‌، اسلام‌ واقعي‌ باشد.
از سوي‌ ديگر، نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ شريعتي‌ بايد خاموش‌ باشد تا ديگران‌ سخن‌ بگويند. كدام‌ ديگران‌؟ همه‌ بايد در اين‌ بازار باشند و متاع‌شان‌ را عرضه‌ كنند و در چنين‌ مجموعه‌اي‌ است‌ كه‌ چيزي‌ به‌ تدريج‌ قيمت‌ خود را پيدا مي‌كند. ممكن‌ است‌ شريعتي‌ گوشه‌اي‌ را تراشيده‌ باشد و ديگري‌ گوشه‌ي‌ ديگر را، يكي‌ اينجا را بهتر گفته‌ باشد و ديگري‌ آنجا را. قصه‌ غير از اين‌ نيست‌. در هر فنّ ديگري‌ هم‌ همين‌ طور است‌. ما كه‌ در اين‌ مسائل‌ از كسي‌ تقليد نمي‌كنيم‌. اينجا كه‌ مسئله‌ي‌ شرعي‌ در ميان‌ نيست‌ كه‌ شما بگوييد فقيهِ من‌ فتوا داده‌ كه‌ اين‌ نحس‌ است‌ و آن‌ پاك‌ است‌ و تمام‌. 
حتي‌ در آنجا هم‌ قصّه‌ به‌ اين‌ راحتي‌ نيست‌، خيلي‌ بازتر از اين‌ است‌. اينجا، عرصه‌ي‌ عرضه‌ است‌ و بايد اين‌ سخنان‌ را شنيد و اجازه‌ داد كه‌ وارد جامعه‌ شوند تا وزن‌ خود را پيدا كنند. من‌ سؤال‌ شما را در همين‌ مجموعه‌ مي‌بينم‌ يعني‌ نبايد پرسش‌ را اين‌گونه‌ معنا كنيم‌ كه‌ شما مي‌گوييد شريعتي‌ را كنار بگذاريم‌ چون‌ به‌ صحت‌ و درستي‌ گفته‌هايش‌ مطمئن‌ نيستم‌. خوب‌ به‌ چه‌ كسي‌ مي‌توان‌ مطمئن‌ بود؟ اين‌ اطمينان‌ بايد در مسير عمل‌ و در دلِ اين‌ زد و خوردها پيدا شود، آن‌ هم‌ اطمينان‌ نسبي‌، نه‌ اطمينان‌ مطلق‌ كه‌ اسمش‌ يقين‌ تام‌ و كامل‌ است‌ و در هيچ‌ جايي‌ پيدا نمي‌شود. به‌ هر حال‌، در اينجا، هم‌ قناعت‌ و هم‌ تواضع‌ شراط‌ است‌. 
•  سوال : من‌ فكر مي‌كنم‌ عيب‌ از خود ماست‌ كه‌ مثلاً وقتي‌ دكتر شريعتي‌ آمد و تحرّكي‌ را به‌ وجود آورد، اول‌ خود ما او را آبستركت‌ مي‌كنيم‌ و بعد خرده‌ گرفتن‌ از يكايك‌ بزرگان‌مان‌ را شروع‌ مي‌كنيم‌. فكر مي‌كنم‌ الان‌ وقت‌ خوبي‌ است‌ كه‌ در اين‌ باره‌ صحبت‌ كنيم‌ كه‌ اگر شريعتي‌ الان‌ زنده‌ بود همان‌ حرفها را مي‌زد؟ راجع‌ به‌ ابوذر صحبت‌ مي‌كرد؟ آن‌ موقع‌ چون‌ زمان‌ انقلاب‌ بود و خود مرحوم‌ شريعتي‌ هم‌ يك‌ فرد انقلابي‌ بود، وسيله‌اي‌ كه‌ در دست‌ داشت‌ و به‌ نحو احسن‌ استفاده‌ كرد، آن‌ مفاهيم‌ و مقولات‌ بود. البته‌ اين‌ خصوصيت‌ انسان‌ است‌ كه‌ هر چيزي‌ را آبستركت‌ مي‌كند ولي‌ در كل‌ مشكل‌ ما اين‌ است‌ كه‌ يك‌ نفر را آبستركت‌ مي‌كنيم‌ و بعد پس‌ از مدتي‌ مي‌گوييم‌ چرا به‌ او خُرده‌ نمي‌گيريم‌.
• پاسخ : بله‌، درست‌ است‌. البته‌ خرده‌ گرفتن‌ را هم‌ بايد به‌ معناي‌ صحيح‌ كلمه‌ در نظر گفت‌، نه‌ اينكه‌ بخواهيم‌ طعن‌ بزنيم‌ و عيب‌ بگيريم‌ و كسي‌ را محكوم‌ كنيم‌ يعني‌ بايد چيزها را بتراشيم‌ و وزن‌ كنيم‌. بله‌، بيماري‌ مقدس‌ تراشيِ ما، گاهي‌ چنين‌ وضعيتي‌ را كه‌ شما گفتيد ايجاد مي‌كند. ولي‌ من‌ واقعاً اين‌ را عرض‌ مي‌كنم‌ كه‌ شريعتي‌ آن‌قدر مقدس‌ نشده‌ كه‌ مطهري‌. ما بايد اين‌ انصاف‌ را داشته‌ باشيم‌. به‌ نظر من‌ حكومت‌ { ايران‌ } مطهري‌ را خراب‌ كرد. آن‌قدر او را به‌ شكل‌ حكومتي‌ درآوردند و از بالا به‌ خورد مردم‌ دادند و او را تبديل‌ به‌ ايدئولوگي‌ براي‌ نظام‌ موجود - كه‌ من‌ نمي‌دانم‌ خودش‌ هم‌ اين‌ را مي‌خواست‌ يا نه‌ - كردند كه‌ اقبال‌ عمومي‌ نسبت‌ به‌ او به‌ شدت‌ كاهش‌ يافت‌.
به‌ هر حال‌ انصاف‌ اين‌ است‌ كه‌ در حال‌ حاضر در ايران‌، مقاله‌اي‌ انتقادي‌ راجع‌ به‌ مطهري‌ منتشر نمي‌شود. شما اگر سراغ‌ داريد به‌ من‌ بگوييد ولي‌ راجع‌ به‌ شريعتي‌ دهها نقد بيرون‌ مي‌آيد، اگر ناسزا و هتاكي‌ بيرون‌ نيايد. اي‌ كاش‌ نقد باشد،اي‌ كاش‌ انتقاد باشد، اي‌ كاش‌ بحث‌ و فحص‌ علمي‌ باشد. با اين‌ حال‌ به‌ نظر من‌ اتفاق‌ بسيار خوبي‌ رخ‌ داده‌ است‌ اما دريغا كه‌ يكجانبه‌ است‌ و دريغا كه‌ در آن‌ توازن‌ نيست‌. در انتقاد از حرفهاي‌ خود من‌ تا به‌ حال‌ شايد اقلاً 20 كتاب‌ منتشر شده‌ است‌. من‌ در يكي‌ از مصاحبه‌هايم‌ گفتم‌ كه‌ واقعاً من‌ از اين‌ بابت‌ - فارغ‌ از هر گونه‌ تعارفي‌ - بسيار بسيار خوشحالم‌ چرا كه‌ براي‌ شخص‌ من‌ خوب‌ است‌ و من‌ از اين‌ انتقادات‌ چيزهايي‌ ياد مي‌گيرم‌. بالاخره‌ به‌ ما كه‌ وحي‌ نمي‌شود و ما هم‌ كه‌ قرار نيست‌ به‌ ديگران‌ وحي‌ كنيم‌. حرفهايي‌ است‌ كه‌ آدم‌ به‌ نظرش‌ مي‌رسد و بيان‌ مي‌كند و بعد هم‌ ديگران‌ مي‌آيند و آنها را نقد مي‌كنند. 
اين‌ انتقادها غير از خاصيت‌ فردي‌، خاصيت‌ اجتماعي‌ هم‌ دارد زيرا چشم‌ ديگران‌ هم‌ باز مي‌شود و قيمت‌ هر متاعي‌ واقعاً معلوم‌ مي‌شود. الان‌ كساني‌ مثل‌ مطهري‌، مصباح‌ و اصلاً روحانيت‌ ما به‌ طور كلي‌، در يك‌ موضع‌ تقدّسي‌ نشانده‌ شده‌اند كه‌ از اين‌ بابت‌ بسيار زيان‌ مي‌كنند گرچه‌ خودشان‌ متوجه‌ نيستند. وقتي‌ شما چيزي‌ را نقد نكرديد معنايش‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ آن‌ محل‌ نگذاشته‌ايد چون‌ محل‌ گذاشتن‌ و اعتناي‌ جدي‌ كردن‌، يعني‌ در هم‌ پيچيدن‌ به‌ يك‌ چيز و با او درگيرشدن‌، نه‌ از سر به‌ اعتنايي‌ نگه‌ كردن‌ و كتاب‌ را بستن‌ و كنار گذاشتن‌. با كمال‌ تأسف‌، اين‌ اتفاقي‌ است‌ كه‌ براي‌ اين‌ آقايان‌ افتاده‌ است‌. 
شريعتي‌ واقعاً براي‌ كسي‌ بُت‌ نشده‌ است‌. اين‌ چه‌ بُتي‌ است‌ كه‌ اين‌ همه‌ سنگ‌ و تير و نيزه‌ و سنان‌ به‌ او پرتاپ‌ مي‌كنند. اتفاقاً در جامعه‌ي‌ ما به‌ دليل‌ دخالتِ غلطِ حكومت‌ در اين‌ باب‌، كساني‌ مثل‌ مطهري‌ تبديل‌ به‌ يك‌ بت‌ شده‌اند. افكارشان‌ ديگر مطلقاً در بوته‌ي‌ نقد قرار نمي‌گيرد. اشكال‌ اين‌ است‌. البته‌ بعضي‌ از اينها خودشان‌ هم‌ خودشان‌ را مقدّس‌ نكرده‌اند بلكه‌ ديگران‌ اين‌ حرَم‌ و بارگاه‌ را براي‌شان‌ ساخته‌اند. به‌ هر حال‌، مرحوم‌ مطهري‌ ديگر نقد آكادميك‌ نمي‌شود يعني‌ مثل‌ آبي‌ راكد مي‌ماند و صيقلي‌ نمي‌خورد و رفته‌ رفته‌، از چشمها دور مي‌ماند و اين‌ اتفاق‌ با كمال‌ تأسف‌ رخ‌ داده‌ است‌. من‌ سالها قبل‌، پيش‌ آقاي‌ هاشمي‌ رفسنجاني‌ بودم‌، به‌ او گفتم‌ جامعه‌ي‌ ما تبديل‌ به‌ كارخانه‌ي‌ مقدّس‌تراشي‌ شده‌ است‌، هر روز چيز تازه‌اي‌ بيرون‌ مي‌آيد كه‌ راجع‌ به‌ او نبايد حرفي‌ زد، حالا يا شخصيت‌ است‌ يا فكر است‌ يا هر آن‌ چيز ديگر. گفتم‌ آخر اين‌ چه‌ معنايي‌ دارد. به‌ ايشان‌ توصيه‌ كردم‌ شما كه‌ اين‌ همه‌ جانب‌ اقتصاد را مي‌گيري‌، جانب‌ فرهنگ‌ را هم‌ بگير!  (5)
پانوشتها
1. علت‌ اينكه‌ در اينجا نام‌ اشخاص‌ را مي‌آورم‌ و آدرس‌ هم‌ مي‌دهم‌ اين‌ است‌ كه‌ بخشي‌ را مي‌گويم‌ و مي‌خواهم‌ دقيق‌ گفته‌ باشم‌ و الا خرده‌ حسابي‌ با كسي‌ تسويه‌ نمي‌كنم‌.
2. اين‌ منطقي‌ بود كه‌ من‌ بعدها البته‌ به‌ كار بردم‌ و گفتم‌ اگر اسلام‌ را مي‌توان‌ با انقلاب‌ آشتي‌ داد چرا نتوان‌ آن‌ را با دموكراسي‌ آشتي‌ داد و چرا ما در اين‌ جاده‌ قدم‌ برنداريم‌ و چرا وقت‌ اين‌ آشتي‌، اكنون‌ در نرسيده‌ باشد؟
3. همان‌ ، دفتر سوم‌، ابيات‌ 3855 و 3856.
4. بعد از انتشار آن‌ نوشته‌، البته‌ دوستان‌ مرحوم‌ شريعتي‌ زياد پيش‌ من‌ آمدند، گله‌ها كردند، نقدها كردند، نوشتند و گفتند كه‌ همه‌ هم‌ مفيد بود چون‌ بالاخره‌ دانش‌ پيش‌ هيچ‌ تك‌ نفري‌ نيست‌، همه‌ بايد بگويند و بشنوند و در همين‌ رقابتها و معاونتهاست‌ كه‌ واقعيت‌، چهره‌اي‌ مي‌نمايد.
5. برگرفته از عبدالكريم‌ سروش‌، از شريعتي‌ ، تهران‌، صراط‌، 1384، ص‌ص‌ 288-247.
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *