آگوستين‌ قديس‌: انسانها بايد تواضع‌ پيشه‌ كنند و محدوديتهای جدی خود را درباره‌ اينكه‌ به‌ چه‌ چيزهايی مي‌توانند معرفت‌ يقينی بيابند، بدانند. ***
بودا: ذهني‌ كه‌ انباشته‌ از انديشه‌هاي‌ آزمندي‌، خشم‌، و شيفتگي‌ است‌ اعتماد را نشايد. چنين‌ ذهني‌ را نبايد به‌ حال‌ خود رها ساخت‌؛ آن‌ را بايد سخت‌ مهار كرد. نه‌ مادر، نه‌ پدر و نه‌ هيچ‌ يك‌ از نزديكان‌ نمي‌توانند به‌ اندازه‌ يك‌ ذهن‌ تربيت‌ شده‌ در حق‌ ما نيكي‌ كنند *** .  
ويتگنشتاين‌: فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌. ***
دكارت: هر چيزي‌ را كه‌ من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز به‌ تصور آورم‌، صحيح‌ خواهد بود  *** .  
دكارت‌: ما قادر هستيم‌ مدعي‌ شويم‌ كه‌ جسم‌ وجود ندارد و همچنين‌ ادعا كنيم‌ كه‌ جهاني‌ نيز وجود ندارد... اما هرگز نمي‌توانيم‌ ادعا كنيم‌ كه‌ من‌ وجود ندارم‌. زيرا من‌ مي‌توانم‌ در حقيقت‌ ساير اشياء، شك‌ كنم‌. ***  
عبدالكريم‌ سروش‌: شريعتي‌، پروژه‌ بازرگان‌ را به‌ اوج‌ رساند و نه‌ فقط‌ يك‌ دنياي‌ آباد، بلكه‌ يك‌ انقلاب‌ دنيوي‌ را از دل‌ دين‌ بيرون‌ آورد. ***
علی شريعتی: توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد. ***
ملاصدرا: من‌ در اين‌ زمان‌ در ميان‌ جماعتي‌ گرفتار شده‌ام‌ كه‌ هرگونه‌ تأمل‌ در متون‌ و ژرف‌ انديشي‌ را نوعي‌ بدعت‌ در دين‌ مي‌شناسند. تو گويي‌ آنها حنبليهاي‌ كتب‌ حديث‌ هستند كه‌ حق‌ با خلق‌ و قديم‌ با حادث‌ بر آنها مشتبه‌ شده‌ است‌. ***
ویتگنشتاین: ما زندانیانِ قدرتِ وهم گونه ی زبان هستیم... ***
نیچه: این انتهای کفر نیست، آغاز تفکر است، ما خدارا آفریدیم؟ یا خدارا مارا ...؟! ***
عبدالكريم‌ سروش‌:انقلاب‌ اسلامي‌ در كشورما، انقلاب‌ بسيار پرشوري‌ بود، پرهيجان‌ بود، پر از عشق‌ بود، اما فقر تئوريك‌ داشت‌، و اين‌ فقر تئوريك‌ يعني‌ كمبود همان‌ سهمي‌ كه‌ عقل‌، بايد نسبت‌ به‌ آن‌ اداء كند و همچنان‌، اين‌ فقر، باقي‌ مانده‌ است‌. ***
رنه دکارت: به جای تسلط بر جهان، باید بر خویشتن مسلط شد. ***
بودا: شما بايد، خود بكوشيد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.  ***
عبدالکریم سروش: در جامعه‌ ما كساني‌ كه‌ دم‌ از ضديت‌ با غرب‌ مي‌زنند، خودشان‌ از مرعوب‌ترين‌ افراد در برابر غرب‌اند. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ را يك‌ هيولاي‌ پرهيبتي‌ مي‌انگارند كه‌ به‌ هيچ‌رو با هيچ‌ نيرو، با آن‌ مواجهه‌ نمي‌توان‌ كرد. ***
هراكليت‌:  شما هرگز نمي‌توانيد در يك‌ رودخانه‌، دوبار شنا كنيد. امّا  كراتيلوس‌  در برابر او مي‌گفت‌:اما شما قادر نيستيد حتي‌ براي‌ يك‌ بار هم‌ در رودخانه‌ شنا كنيد؛ زيرا هم‌ همان‌ رودخانه‌ و هم‌ شما چنان‌ تغييرپذير هستيد كه‌ لغات‌ «همان‌» و «شما» داراي‌ معناي‌ واقعي‌ نيستند. ***  
اقبال‌ لاهوري‌: اصل‌ معني‌ را ندانم‌ از كجاست‌/ صورتش‌ پيدا و با ما آشناست‌/ راز معني‌، مرشد رومي‌ گشود/ فكر من‌ بر آستانش‌ درسجود  ***
بودا: آن‌ كسي‌ كه‌ دور از من‌ مي‌زيد اما در طريق‌ راستی گام‌ مي‌زند هميشه‌ به‌ من‌ نزديك‌ است‌ ***
۰
جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۸۵

گزارش سخنرانی دکتر رضوانی در نشست آذر ماه کانون

دیری نیست که آرای لئواشتراوس درمحافل فلسفی کشور مورد توجه قرار گرفته است. به همین بهانه، کانون پژوهشگران فلسفه و حکمت، موضوع نشست آذرماه خود را به لئواشتراوس اختصاص داد. دکتر محسن رضوانی که پژوهشهای مفصلی در آراء این فیلسوف گرانقدر بعمل آورده است، دعوت کانون را پذیرفت و به 5 پرسش محورین در زمینه افکار و آثار لئواشتراوس، پاسخ گفت. آنچه در ادامه می آید چکیده بحث های آقای دکتر رضوانی است که توسط خود ایشان فراهم آمده. می خوانید:
گزارش سخنرانی دکتر رضوانی در نشست آذر ماه کانون

بسمه تعالي

اشتراوس و جامعه شناسي فلسفه سياسي

1. مقدمه
ضرورت جامعه شناسي فلسفه سياسي
اشتراوس در کتاب «تعقيب و آزار و هنر نگارش» ضرورت جامعه شناسي فلسفه سياسي را اينگونه بيان مي‌کند:
«براي پي‌بردن به ضرورت جامعه ‌شناسي فلسفه، انسان بايد به ديگر دوران و شايد به ديگر اوضاع و شرايط برگردد. نگارنده حاضر هنگامي كه فلسفه يهودي و اسلامي قرون ميانه را مطالعه مي‌كرد، با پديده‌اي مواجه شد كه فهم آن جامعه ‌شناسي فلسفه ناميده مي‌شود.» (تعقيب و آزار ص 8)

براي آنکه پديده‌اي که اشتراوس در نظر دارد را مورد بحث قرار دهيم در ابتدا تمهيداتي در رابطه با «زندگي و آثار علمي اشتراوس»؛ «جايگاه وي در فلسفه سياسي» و «خطوط برجسته فلسفه سياسي ايشان» به صورت اجمال بيان مي‌شود، سپس به مباحث اصلي که شامل سه بحث مهم «تمايز فلسفه سياسي اسلامي و مدرن»؛ «تمايز فلسفه سياسي اسلامي و مسيحي» و «هماهنگي فلسفه سياسي اسلامي و افلاطوني» است، مي‌پردازيم.

2. زندگي علمي
لئو اشتراوس (1899- 1973)
- متولد آلمان از خانواده‌اي يهودي ارتدوکس
- دوره ابتدايي و دبيرستان را گذراند؛ مخفيانه آثار شوپنهاور و نيچه را مطالعه کرد (1905- 1917)
- تحصيل در دانشگاه ماربورگ؛ مرکز مکتب نئوکانتي (هرمان کوهن) و مکتب پديدارشناسي (ادموند هوسرل) (1917- 1921)
- تحصيل در دانشگاه هامبورگ؛ دفاع از پايان‌نامه دکترا با راهنمايي ارنست کاسيرر (1921- 1922)
- دوره فوق دکترا در دانشگاه فرايبورگ؛ شرکت در درس‌هاي هوسرل، ابينگ‌هاوس و هيدگر جوان (1922- 1922)
- تحقيق در مؤسسه آموزشي روزنزويگ فرانکفورت، مؤسسه مطالعاتي يهودي برلين، بنياد راکفلر آلمان (1922- 1932)
- رفتن به فرانسه و مطالعه در باب فلسفه اسلامي و يهودي دوره ميانه با راهنمايي لوئي ماسينيون و آندره زيگفريد (1932- 1934)
- رفتن به انگلستان و مطالعه در باب توماس هابز (1934- 1937)
- مسافرت به آمريکا و تحقيق و تدريس در مراکز علمي مختلف (1937- 1973) از جمله:
- دانشگاه کلمبيا؛ حدود يک سال (1932- 1938)
- مدرسه جديد تحقيقات اجتماعي نيويورک؛ حدود ده سال (1938- 1948)
- دانشگاه شيکاگو؛ حدود بيست سال (1949- 1968)
- کالج کلر مونت کاليفورنيا؛ حدود دو سال (1968- 1970)
- کالج سنت جان؛ حدود چهار سال (1970- 1973)

2. آثار علمي
الف) کل آثار
- بيش از 23 کتاب از او منتشر شده است (16 اثر نوشته و مابقي مقالات و سخنراني‌ها)
- نقد اسپينوزا از دين (1930)
- فلسفه و شريعت (1935)؛ محسن رضواني، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي، 1386.
- فلسفه سياسي توماس هابز (1936)
- در باب استبداد (1348)؛ محمد حسين سروري، نگاه، 1381؛ (روانشناسي استبداد)
- تعقيب و آزار و هنر نگارش (1352)
- حقوق طبيعي و تاريخ (1953)؛ باقر پرهام، آگه، 1373.
- انديشه‌هايي در باب ماکياولي (1958)
- فلسفه سياسي چيست؟ (1959)؛ فرهنگ رجايي، علمي و فرهنگي، 1373؛ (سه مقاله از ده مقاله)
- تاريخ فلسفه سياسي (1963)
- شهر و انسان (1964)
- سقراط و اريستوفان (1966)
- ليبراليسم؛ قديم و جديد (1968)
- گفتارهاي سقراطي گزنفون (1970)
- سقراط گزنفون (1972)
- گفتگو و تأثير قوانين افلاطون (1975)
- فلسفه سياسي؛ شش مقاله (1975)
- مطالعاتي در فلسفه سياسي افلاطوني (1983)
- مقدمه‌اي بر فلسفه سياسي (1989)
- نوزايي عقل‌گرايي سياسي کلاسيک (1989)
- ايمان و فلسفه سياسي (1993)
- فلسفه يهودي و بحران مدرنيته (1977)
- اشتراوس و سمپوزيوم افلاطون (2001)
- لئو اشتراوس؛ نوشتجات اوليه 1921- 1932 (2002)

ب) آثار فلسفه سياسي اسلامي
1. کتاب «فلسفه و شريعت» (1935)
2. مقاله فرانسوي «ديدگاه ابن‌ميمون و فارابي در باب دانش سياسي» (1936)
3. مقاله آلماني «فارابي» (1936)
4. مقاله انگليسي «مطالعه فلسفه ميانه را چگونه آغاز کنيم» (1944)؛ (روش‌شناسي فهم فلسفه سياسي ميانه)
5. مقاله انگليسي «افلاطون فارابي» (1945)؛ (در باب رساله فلسفه افلاطون فارابي است)
6. کتاب «تعقيب و آزار و هنر نگارش» (1952)
7. مقاله «فارابي قوانين افلاطون را چگونه مطالعه کرد؟ (1957)؛ (تفسير فارابي از قوانين افلاطون)

3. جايگاه اشتراوس در فلسفه سياسي
- در واکنش به ظهور نازيسم در آلمان انديشه‌هايي شکل گرفتند که عبارتند از:
1. مکتب فرانکفورت؛ آدورنو، هورکهايمر، مارکوزه و ...
2. گرايش به مارکسيسم؛ ولتر بنيامين، ارنسب بلوخ و ...
3. گرايش به ناسيوناليسم؛ هانس يوآخيم اسکوپس
4. گرايش به صهيونيسم؛ گرشوم اسکولم، فرانز روزنزويگ، مارتين باربر، هانا آرنت و ...
5. رهيافت تاريخي‌گرايي؛ نيچه (قبل)، هيدگر (بعد)؛ (ضد عقل‌گرايي)
6. نوعي سنت‌گرايي؛ لئو اشتراوس (نقد عقل و عقلانيت مدرن)

4. فلسفه سياسي
1) مفهوم فلسفه سياسي
- فلسفه سياسي تلاشي است در جهت جايگزيني معرفت (Knowledge) به ماهيت امور سياسي، به جاي باور (Opinion) به ماهيت امور سياسي.

Political Philosophy will be the attempt to replace opinion about the nature of political thought by knowledge of the nature of political things. (WPP, p. 12-13)

- اين نوع نگاه به فلسفه سياسي کاملاً برخاسته از تأملات افلاطوني است. افلاطون در تمثيل غار در مقام نوعي معرفت شناسي است که بر اساس آن معرفت جايگزين باور مي‌شود و هدف فلسفه نيز همين تبديل و جايگزيني است.

- اين نوع فهم از فلسفه سياسي اگر هم به طور کامل ناپديد نشده باشد، در حال زوال و پوسيدگي است.

- در دنياي مدرن ظهور مکاتبي همچون؛ پوزيتويسم، تاريخي‌گرايي، نسبي‌گرايي و ديگر مکاتب مبتني بر عقل و انديشه مدرن، باعث شده است که فلسفه سياسي جاي خود را به علم سياسي، نظريه سياسي و در نهايت تاريخ فلسفه سياسي بدهد.

- در اين معنا فلسفه سياسي ديگر در جستجوي کشف حقايق امور سياسي نيست، بلکه فقط به دنبال ارائه راه‌حل‌هاي موقت و اين‌زماني براي پيشبرد و گذران اهداف سياسي است.

2) پنهان‌نگاري (Esotericism)
1- مفهوم پنهان‌نگاري:
- شيوه‌اي که در آن فيلسوف سياسي انديشه‌هاي خويش را به گونه‌اي نگارش مي‌کند که فهم واقعي آن براي همگان ميسر نيست؛ مانند: ديالوگ، رساله، شرح، تعليقه، حاشيه و غيره.

2- تاريخچه پنهان‌نگاري:
- روش و شيوه افلاطون
- روش و شيوه فارابي (تلخيص النواميس)
- روش و شيوه ابن‌سينا (في اثبات النبوات)
- روش و شيوه ابن‌رشد (فصل‌المقال)
- روش و شيوه ابن‌ميمون (دلالة‌الحائرين)

3- دلايل پنهان‌نگاري: (ترس و عشق)
- تعقيب و آزار Persecution
- وظيفه سياسي و وجداني
- آموزش فلسفي

4- تقسيم متون و خوانندگان:
- متون هماهنگ با انديشه زمانه (عدم نياز به پنهان‌نگاري)
- متون ناهماهنگ با انديشه زمانه (نياز به پنهان‌نگاري)
- خوانندگان عمومي (توجه به ظاهر)
- خوانندگان مخصوص (توجه به باطن)

3) روش‌شناسي فهم متون سياسي
1- پيشرفت‌گرايي Progressivism
- فهم انديشه فيلسوف بهتر از خودش
- اشکال: - فهم تاريخي نيست
- فهم انديشه گذشته اهميت خود را از دست مي‌دهد
- تعصب به فکر و انديشه مدرن

2- تاريخي‌گرايي Historicism
- فهم انديشه گذشته همان‌گونه که در گذشته فهميده مي‌شد.
- اشکال: - نتيجه قبلي: - انديشه بشري هميشه تاريخي است + انديشه‌هاي فراتاريخي مردود است = برتري رويکرد تاريخي بر رويکرد قبلي
- تعارض با پديده ‌پنهان‌نگاري (مهمتر)

3- فهم تاريخي واقعي True Historical Understanding
- فهم انديشه انديشمند گذشته دقيقاً همان‌نگونه که او انديشه خود را مي‌فهميد.
- متن با متنtext by text / نويسنده با نويسنده author by author

4- شرايط فهم متون سياسي گذشته:
- علاقه به متون گذشته به صورت جدي
- به دنبال حقيقت فلسفي امور نه تاريخ آن
- پرده‌برداري از نشانه‌ها و علايم (رموز) متون
- آزادي ذهني و پرهيز از تعصب مدرن

4) نقد مدرنيته (نقد عقلانيت مدرن)
- پوزيتويسم، تاريخي‌گرايي، نسبي‌گرايي، علم‌گرايي، نهليسم و غيره محصول مدرنيته است که همگي انديشه و فکر را به مسلخ بردند. برخي آنچنان بر عقل پاي فشردند که به زعم خود مي‌توان همه چيز را با اين ابزار شناخت و برخي ديگر آنچنان بر عقل تاختند که فلسفه را بر مبناي ضد عقل‌گرايي بنا نهادند.

- هيچ يک از دو رويکرد مذکور درست نيست. از سويي فلسفه را نمي‌توان بدون عقل درک کرد؛ چرا که فلسفه با عقل عجين است؛ از سويي ديگر عقل مدرن هم پاسخگوي تمام نيازهاي بشر نيست؛ چون خود را در غاري محبوس کرده که قادر نيست بيرون آن را نظاره‌گر باشد.

- نمونه کامل عقل‌گرايي را مي‌توان در فلسفه اسلامي و يهودي ميانه يافت؛ فيلسوفاني مانند فارابي، ابن‌سينا، ابن‌رشد و ابن‌ميمون؛ چرا که اين فلسفه به خوبي توانسته است پيوندي مناسب ميان عقل و وحي برقرار کند.

5. فلسفه سياسي اسلامي
1) تمايز فلسفه سياسي اسلامي و فلسفه سياسي مدرن
- انسان کامل در برابر انسان صنعتي (داستان حي بن يقظان ابن طفيل و رابينسون کروسه دفويي)
- دانش حقيقت‌جو در برابر دانش درجه دوم (فلسفه و تاريخ فلسفه؛ کلام / الهيات و فلسفه دين؛ تاريخ و فلسفه تاريخ و ...)
- ترجمه اصطلاحي در برابر ترجمه تحت‌الفظي (ترجمه افلاطون توسط فيلسوفان ميانه و مدرن)
- فلسفه در برابر علم (کشف حقيقت در برابر ابزار قدرت و منافع دنيوي)
- عقل و وحي در برابر عقل تنها (عقل اسلامي با ايمان گره خورده است، عقل مدرن ايمان را از بين برده است)

2) تمايز فلسفه سياسي اسلامي و فلسفه سياسي مسيحي
- تمايز ديني:
- در مسيحيت دين ايماني است که در کليساها ارائه شده است؛ در حالي که در اسلام، دين صرفاً ايمان نيست بلکه قانون و شريعت برخاسته از منشأ الهي است. بنابراين دين اسلام در نظر فيلسوفان سياسي اسلامي صرفاً يک اعتقاد يا مجموعه‌اي از عقايد نيست، بلکه نظمي سياسي و اجتماعي است.

- مسيحيت به جدايي قلمرو ديني و سياسي معتقد است. همين مسأله جدايي ميان مسائل معنوي و دنيوي يا ميان کليسا و دولت است که امکان ظهور آثار سکولاري توسط ماکياولي، هابز، لاک و ديگران را فراهم کرده است. در مقابل دين اسلام بر ويژگي سياسي وحي تأکيد مي‌کند؛ بدين معنا که قانون الهي از طريق پيامبر بيان مي‌شود که هم قانونگذار است و هم رهبر سياسي. بنابراين مباحثي از قبيل پيامبري، پيامبر، ماهيت وحي، هدف نبوت، ماهيت کمال بشري و ... همگي در زمره مباحث فلسفه سياسي است.

- تمايز منابع:
- مراجعه به جمهوري و قوانين توسط مسلمانان و سياست توسط مسيحيان

- نگارش رساله‌هاي مستقل در باب سياست در مسيحيت و رساله‌هاي آميخته از مباحث شرعي، کلامي، فلسفي، سياسي و غيره در اسلام.

- به نظر آگوستين در کتاب شهر خدا Civitas Dei امکان عملي جامعه ايده‌آل در اين جهان و در حال حاضر وجود ندارد، بلکه جامعه ايده‌آل در جهاني ديگر تحقق مي‌يابد. «سياست» امري عارضي است که در زمين بر اساس هبوط انسان عارض شده است؛ در اين صورت کتاب سياست ارسطو که به دنبال اهداف سياسي «اين جهاني» است مناسب شناخته مي‌شود.

- اما فيلسوفان سياسي اسلامي به دنبال تبيين جامعه ايده‌آل در اين جهان بودند، بنابراين آثار افلاطون براي آنها اهميت داشت نه ارسطو.

3) هماهنگي فلسفه سياسي اسلامي و فلسفه سياسي افلاطون
- پرسش: چه تشابه‌اي ميان فلسفه سياسي اسلامي و فلسفه سياسي افلاطون وجود دارد؟ چرا فيلسوفان سياسي اسلامي، افلاطون را به عنوان «افلاطون الهي» مورد توجه قرار دادند؟ آيا ناشي از اتفاق و شناخت نادرست است؟

- پاسخ: افلاطون‌گرايي در فلسفه سياسي اسلامي به هيچ وجه ناشي از اتفاق و علاقه تاريخي نيست، بلکه ناشي از موقعيت و جايگاه فلسفه سياسي اسلامي و افلاطون است.

- توضيح: افلاطون‌گرايي در فلسفه سياسي اسلامي هم خاستگاه تاريخي دارد و هم خاستگاه معرفتي.

- خاستگاه تاريخي: مقايسه ميان شرايط زماني و تاريخي فيلسوفان سياسي اسلامي و يوناني
- در يونان باستان پردازش به فلسفه امري آزاد و آسان نبود؛ اين مسأله منجر به اعدام سقراط و انزواي افلاطون و ارسطو گرديد.

- در دنياي اسلام متوليان شريعت معتقد بودند با وجود شريعت ديگر نيازي به فلسفه نيست؛ ابن‌رشد رساله «فصل‌المقال» را با اين پرسش آغاز مي‌کند:
«آيا پردازش به فلسفه حرام است يا مجاز يا در واقع به آن امر شده است؟» ايشان با ادله شرعي ثابت مي‌کند که «پردازش به فلسفه امري ديني و واجب است».

- خاستگاه معرفتي:
- افلاطون شناسي:
- افلاطون در کتاب جمهوري حکومت مطلوب خويش را بيان مي‌کند به نظر افلاطون؛ دولت کامل تنها به وسيله فيلسوفاني که از غار به سوي نور صعود کردند و ايده خير را نگريستند متحقق مي‌شود.

- در کتاب مرد سياسي بيان مي‌دارد که همواره چنين مرداني در جامعه وجود ندارد، در آن صورت بايد حکومت‌هاي نزديک به حکومت مطلوب را شناسايي کرد که همانا مونارشي، آريستوکراسي و دموکراسي خوب است.

- در کتاب قوانين به قوانيني اشاره دارد که در صورت نبود فيلسوف شاه (مرد سياسي راستين)، مردان سياسي ديگر بايد مراعات و اجرا کنند. افلاطون در اين کتاب ناباورانه قانوني را طرح ريزي مي‌کند که شباهت زيادي به وحي و آموزه‌هاي وحياني دارد.
تذکر: تبيين حاضر با توجه به مطالعات اينجانب است و قدري با تبيين اشتراوس تفاوت دارد زيرا به نظر اشتراوس «تفسير افلاطون نه از کتاب جمهوري بلکه از کتاب قوانين بايد آغاز شود».

- پيامبر شناسي: پيامبر انساني برخوردار از قوه عاقله و قوه متخيله کامل است، چنين انساني مي‌تواند با اشتياق و با بهره‌مندي از دانش ماوراي طبيعي به طور کامل حکومت کند.

- خلاصه: فلسفه سياسي اسلامي پيوندي دو سويه با آموزه‌هاي اسلامي و افلاطوني دارد. آموزه‌هاي اسلامي بر خلاف مسيحيت ايمان صرف نيست بلکه آورنده نظم سياسي و اجتماعي مطلوب است. آموزه‌هاي افلاطوني داراي ويژگي‌هاي بسيار هماهنگ با شريعت اسلامي است. فيلسوفان سياسي اسلامي با الگو برداري از آن به تبيين فلسفي پديده وحي و نبوت و نظام مطلوب آن پرداخته‌اند. بنابراين از يک سو وحي را در پرتو سياست افلاطوني مي‌فهمند و از سوي ديگر سياست افلاطون را از وحي اخذ مي‌کنند. بر اين اساس در دنيا اسلامي رشته فلسفي که به وحي و آموزه‌هاي وحياني مي‌پردازد، بر خلاف مسيحيت «فلسفه دين» نيست؛ بلکه «فلسفه سياسي» است.

6. اشتراوس واقعي

- ميان انديشه سياسي لئو اشترواس و رويکرد نئو محافظه‌کاران آمريکا نمي‌توان هيچ‌گونه رابطه تأثير و تأثري برقرار کرد.
- تأثيرات ژورناليستي بيان شده هم به لحاظ روشي و هم محتوايي داراي اشکالات فراوان است:
- به لحاظ روشي:
1. بيان عبارات ضد و نقيض
2. عدم استناد مستقيم به آثار اشتراوس و بهره‌گيري از انديشه فقط «شاديا دروري»
3. عدم پذيرش اين تأثير توسط خود نئو محافظه‌کاران
4. عدم پردازش اشتراوس به مباحث روز و ژورناليستي (روابط بين‌الملل و مسائل آمريکا)
5. و ...

- به لحاظ محتوايي:
1. ريشه همه اين نسبت‌ها خانم شاديا دروري است.
2. اشتراوس اساساً محافظه‌گرا نيست.
3. درک نادرست آموزه «پنهان‌نگاري»
4. مخالفت با دموکراسي به ويژه دموکراسي ليبرالي
5. و ...

محسن رضواني
16 آذر 1385

Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *


تذکر: متن حاضر صرفاْ خطوط كلي بحث اشتراوس و جامعه شناسي فلسفه سياسي است كه جهت ارائه سخنراني تهيه شده است. محسن رضواني