۰
سه شنبه ۲۵ فروردين ۱۳۸۸

آيا فلسفه پايان يافته است ؟ ديناني بر مي آشوبد!

زود تر از همه ، مارتين هايدگر بود كه، اين تخم لق را شكست كه دوران فلسفه ، پايان يافته است ! البته اين پايان ، از جنس آن پاياني نبود كه ماركس بگونه اي ديگر آنرا مطرح ساخت . ماركس گفت كار ويژه فلسفه از اين پس تفسير جهان نخواهد بود ، بلكه دست بكارِ تغييرِ جهان خواهد شد . همين تلقي ماركس ، برچسب ايدئولو‍ژيك بودن را بر سينه او نشاند ؛ بويژه آنكه بر بنياد اين نگرش ، همه چيز از فلسفه گرفته تا هنر و اخلاق در خدمت سياست ماركسيستي در مي آمد .
آيا فلسفه پايان يافته است ؟ ديناني بر مي آشوبد!

با اين حال ، پايان فلسفه هايدگري ، نه حاصل تضاد كار و سرمايه بود و نه حكومت پرولتري ، حكم برچيدن آنرا صادر نموده بود ، بلكه هايدگر در گلاويز شدن با « مسئله وجود» ، به آنجا مي رسيد كه فلسفه در معناي رايج آن ، بكار اين پيكار بزرگ نمي آيد و بايد آنرا به كناري نهاد . با اين مقدمه آيا بالاخره ميتوانيم بگويم در فصل برچيده شدن فلسفه قرار داريم ؟
در ميزگردي كه با حضور چهارتن از متفكران امروز ايران ، برگزار گرديد ، اين پرسش مطرح شد كه آيا فلسفه ، به پايان رسيده است . طرح اين پرسش اگر چه با ابتناء بر نظر هايدگر در اين ميزگرد مطرح شد ، با اين حال چالش تندي را ميان شركت كنندگان پديد آورد . ميخوانيد.
• سوال :آقاي پازوكي با جنابعالي شروع مي كنيم . آيا بنظر شما دوران فلسفه به پايان رسيده است؟
• دكتر شهرام پازوكي : بله ! به عنوان مقدمه عرض مي كنم كه در دوره معاصر، دهه هاست كه اساس فلسفه مورد ترديد قرار گرفته است و اينك پرسش اين است كه آيا فلسفه به اتمام رسيده است يا نه ؟ آيا ظهور علوم جديد به معناي اتمام تفكر فلسفي است ؟ آيا فلسفه، ديگر جايگاهي در تفكر ندارد ؟ و اگر دارد چه جايگاهي است ؟ فلسفه چه نسبتي با علم دارد ؟ و چه نسبتي با دين ؟ آيا در وضعيت كنوني تفكر فلسفي كه ذاتش پرسش فلسفي است ، چگونه مي تواند منشاء اثر باشد ؟
هم اكنون در حوزه هاي مختلف فكري به يك معنا برخي از فلاسفه «پايان فلسفه» يا «پايان مابعدالطبيعه» را اعلام كرده اند . آيا اين بدان معناست كه ديگر فلسفه تمام شده و سوال فلسفي و تفكر فلسفي ديگر جايي ندارد يا نه ، اين بدان معناست كه فلسفه تازه اي آغاز خواهد شد ؟ اگر چنين باشد اين فلسفه چه فلسفه اي خواهد بود ؟ چه نسبتي با فلسفه اسلامي دارد ؟ آيا اساسا پرسشهايي كه در فلسفه اسلامي مطرح مي شود و در فلسفه مسيحي نيز مطرح مي شود ، آيا پرسشهاي فلسفي است ؟آيا ما اساسا بر اين مبنا مي توانيم صحبت از فلسفه اسلامي بكنيم ؟ اگر فلسفه را به معنايي بدانيم كه در دوره جديد، معني مي شود اين ها همه سوالاتي است كه به يك پرسش اساسي بازمي گردد و آن اين كه « پرسش فلسفي چيست ؟ » فلسفه چگونه با پرسش به حيات خود ادامه مي دهد ؟
بي ترديد فلسفه با پرسش آغاز شده است ، يعني فلسفه در يونان با پرسش آغاز شد. اين كه چرا يونانيان، پرسش كردند و اين كه آيا اقوام ديگر پرسش نكردند ، خود محل صحبت است ، ولي به هر حال پرسش از ماهيات ، چيزي بود كه به صورت مكتوب به آن صورتي كه به ما رسيده از يونان آغاز شده است. به يك معنا ، فلسفه به ما پرسش كردن را ياد داده است و اساسا فلسفه با پرسش بسط پيدا كرده است .
آيا متون ديني يا كتابهاي مقدس نيز مبنايشان بر پرسش فلسفي است ؟ يعني آيا ما هم با خواندن كتب مقدس اديان مختلف ياد مي گيريم كه پرسش فلسفي بكنيم؟ اينها همه مسائلي است كه برمي گردد به اينكه اساسا ببينيم «پرسش فلسفي » چيست ؟ و چه نسبتي با فلسفه دارد ؟ و اين كه آيا پرسش فلسفي اكنون در دوره ي و وضعيت كنوني عالم كه از حوزه هاي مختلف پايان فلسفه را اعلام مي كنند چه شان و مقامي دارد . اينها پرسش هايي است كه انسان امروزين با آن مواجه است .
• سوال:يعني بنظر شما اساسا بين « پرسش فلسفي» و خود فلسفه نسبت هست؟يعني براي پايان فلسفه ، مي رسيم به پايان پرسش فلسفي ؟ و آيا فلسفه بدون پرسش مي تواند به حيات خود ادامه دهد يا خير ؟
• دكتر رضا داوري :
ما همه جا پرسش مي كنيم ، هميشه مي پرسيم . بچه ها هم مي پرسند. به اين جهت پاركوف مي گويد :« بچه ها فيلسوفند ». يا فلسفه شبيه كار يا روحيه اي است كه بچه ها دارند ، روحيه اي كه هر چه را كه مي بينند مي گويند اين چيست ؟ اما ببيند،ما دو پرسش را مي بايست از هم تفكيك نماييم . يكي پرسش است كه ما به جواب آن نياز معين داريم و به جواب آن مي رسيم ، جوينده ايم و يابنده يا عاقبت يابنده . سوالهايي كه در زندگي معمول خودمان مي پرسيم از اين قبيل سوالهاست .اما سوالهايي نيز وجود دارد كه ظاهرا با مصلحت ، هيچ ارتباطي ندارد ، به درد گشايش كار ما هم نمي خورد و مساله اي از مسائل عادي و هر روزي ما را حل نمي كند . اين سوالات را به ملاحظه ي گشايش كاري ، طرح نمي كنيم . چنين سوالاتي از راه مي رسند و به هر حال جوابي نيز مي يابند . پرسش فلسفي، بي جواب نمي ماند ، اما با پرسشهاي معمولي جوابش فرق مي كند . پرسشهاي معمولي يك سري جواب قاطع دارد و تمام مي شود ، اما سوالهاي فلسفي، نه تمام مي شود و نه جوابش تمامي دارد . يونانيان مي گفتند : فلسفه Thaumazein است ، يعني مصلحت بينانه نيست . يعني سوال نمي كنم كه به جائي برسم يا به چيزي برسم . كسي كه در برابر پرسش قرار مي گيرد و آن پرسش را مطالبه مي كند ، در جستجوي پرسش است و پرسش بر او واقع مي شود . فلسفه با پرسش آغاز مي شود و يونانيان گفته اند : پرسش از «وجود» .تاريخ فلسفه هم همين پرسش از وجود است و به تعبير يكي از متفكران بزرگ معاصر، پرسش از وجود به دو معنا است. يكي پرسشي است كه از من نيست ، بلكه از وجود است . اين پرسش ، جوابهايي پيدا كرده است ، اما كيست كه به اين جوابها راضي باشد ؟ من نمي دانم خود فيلسوفان به پاسخي كه داده اند راضي بوده اند يا نه ؟ و آيا اين پاسخها را كافي مي دانسته اند ؟ نمي دانم . يكي مي گفت وجود مُثُل است ، يكي مي گفت جوهر است ، ديگري مي گفت خدا است و يا روان مطلق ، يا اراده معطوف به قدرت است. آيا اين ها راضي بوده اند و يا ما كه مخاطب اين پاسخها هستيم قانع مي شويم كه وجود اراده قدرت است يا روان مطلق يا اراده قدرت ؟
آقاي پازوكي به مطالب مهمي اشاره كرده اند . آيا فلسفه از يونان شروع شده و حال به پايان رسيده؟ بايد بگوييم پايان اين به معناي زماني نيست . هيچ كس هم به اين معنا باور ندارد ، بلكه معني ديگري در ميان است . شاعر مي گويد :«زمان، آينده است». فلسفه آينده است . با فلسفه تاريخ ، ساخته شده است . با يونانيان ( البته يونان ويران شده)، يك دوراني در تاريخ ما به پايان رسيده است . افلاطون و ارسطو اين مدينه يوناني را تخريب كردند ، طرح مدينه ي افلاطوني يعني پايان مجموعه يوناني ، يعني انقراض مدينه ي يوناني و آغازي ديگر . اين آغاز ديگر به تعويق افتاده . البته در دوره ي اسلامي و در دوره ي قرون وسطي يك تعيين و تشخيص خاصي پيدا كرده و دوباره در دوره رنسانس تجديد شده است . رنسانس، رويكرد افلاطوني است . تمدن جديد ، تمدن افلاطوني – ارسطويي است . الگو ،همان مدينه افلاطوني است .
كتاب فرانسيس بيكن كه تصور تمدن جديد است در واقع تصوير رويايي تمدن غرب است ، به چه نظر دارد ؟ بيكن به افلاطون توجه داشته . هيچ كس قادر نيست به افلاطون نظر نداشته باشد (البته بيكن افلاطوني نيست،فلسفه افلاطوني است و او از اين حيث كه وارد فلسفه، مي شود افلاطوني مي شود). فلسفه، بنيان دنياي تمدن جديد است ، بنياد تجدد است . با اين حال پايان فلسفه به معناي پايان تفكر نيست ، پايان پرسش نيست، بلكه تمدني كه با فلسفه ساخته شده در آخرين مرحله خود قرار دارد . اگر بعد از تجدد هم حرفي زده مي شود ، آن بعد از تجدد در فلسفه استوار نخواهد بود .ليبرال دمكراسي بر مبناي فلسفه استوار نيست و نيازي به فلسفه ندارد ، بنابراين ما اگر از پايان فلسفه حرف مي زنيم نمي توانيم به پايان تاريخي فلسفه بي توجه باشيم و از آثار و نتايجي كه در تاريخ تجدد به وجود آمده غافل باشيم .
• دكتر پازوكي: دكتر داوري خوب فرمودند كه در حوزه هاي مختلفي، اين مسئله طرح شده،يعني در ماركسيسم به يك نحو،پايان فلسفه طرح شده و نيچه هم يك جور طرح مي كند و هايدگر هم يك جور و يكي از كساني كه در اين قضيه راسخ است ، هايدگر است و ما مي دانيم كه هايدگر برغم طرح مساله پايان فلسفه در كتاب«وجود و زمان » با يك پرسش شروع مي كند. خلاصه انكه پايان فلسفه به معني تعطيل شدن پرسشگري نيست . هايدگر در مقدمه ي وجود و زمان كه كتاب اصيلش است مي گويدكه كاري كه من انجام مي دهم بيان ضرورت و اولويت پرسش از وجود است ، چرا پرسش از وجود؟ چگونه مي شود فيلسوفي كه از طرفي، اقرار به پايان فلسفه مي كند ، از طرفي ديگر تمام كتاب«وجود و زمانش » بسته به اين سوال است كه چگونه بايد دوباره پرسش از وجود ، طرح شود ؟ با توجه به اينكه دقيقا در دوره ي يونان ، مساله و پرسش اصلي ، پرسش از وجود بوده است ، مانند افلاطون كه در ديالوگ هاي مختلف پرسش از معرفت مي كند ، پرسش از زيبايي مي كند ، از دانائي مي پرسد، از مدينه پرسش مي كند ، اما در راس همه پرسشها پرسش از وجود است .در رساله سوفيست كه مقدمه ي كتاب وجود و زمان هايدگر هم با آن شروع مي شود از قول غريبه اي مي گويد كه ما تاكنون معناي وجود را دانستيم ، حال از ياد برده ايم و نمي دانيم كه ديگر معناي وجود چيست ؟هايدگر در ادامه مي گويد كه اين جهان ، اگر براي يونانيان جهل بسيط بود براي ما ، جهل مركب است ما نمي دانيم وجود چيست ؟
اين ، قله ي پرسشهاي فلسفه و اصل پرسشهاي فلسفه است ، به يك معنا در فلسفه ي مدرن مي بينيم كه بحث وجود ، تعطيل شده است ( حتي در ميان فيلسوفان نوتومائي مانند ژيلسون و ژاك مارتين ) ، بحث وجود ،ديگر سهم مهمي در تفكر فلسفي امروز ندارد . به يك معنا بعد از دكارت و كانت ، واقعا بحث وجود تعطيل شده ، حال مي رسيم به اين قضيه كه اگر پرسش از وجود مهم ترين پرسشهاست و در فلسفه ي مدرن اين پرسش تعطيل شده است ، حال ما چگونه مي توانيم دوباره پرسشهاي فلسفي طرح كنيم . يعني در حالي كه پرسش اساسي و اصلي به كل فراموش شده است ، چگونه مي توان اين پرسش را مطرح ساخت ؟
سخن اصلي در اينجا اين است كه : پرسش از وجود ، اساسا فراموش شده و در فلسفه هاي جديد به پرسشهاي فرعي بيش تر از وجود، توجه مي شود . حال كه چنين است پس فلسفه مدرن چگونه مي تواند پرسشگري خود را ادامه دهد اما پرسش از وجود را به كلي كنار بگذرد ؟
• آقاي ديناني شما هم همينطور فكر مي كنيد ؟
• دكتر ابراهيم ديناني :
اجازه بدهيد من برگردم به يك نكته اي كه آقاي دكتر داوري فرمودند كه حرف هايدگر است ، يعني مساله ي پرسش از وجود كه دو وجه دارد : سوال از وجود يا سوال خود وجود . اولي ، يعني وجود ، مورد سوال قرار مي گيرد اما سوال خود وجود يعني خود وجود سوال مي كند . هر دو وجه ممكن است و حتما به هم ارتباط دارند . من بيشتر مايلم اين تفسير اول را توضيح دهم، چون سوال از وجود است، يعني خود وجود سوال مي كند . اگر وجود نبود سوال هم نبود. سوال ، سوال وجود است . اگر بپذيريم كه وجود سوال دارد ، اين سوال از زبان من است ، يعني من، مظهر وجودم . به همين جهت ، انسان تنها موجودي است كه به وجود، ارتباط دارد يا مظهر وجود است ، سوال وجود از زبان انسان مطرح مي شود ، پس اگر سوال كننده وجود است و زبان انسان واسطه ي اين سوال پس فلسفه هرگز تمام نمي شود . اين حرف كه فلسفه تمام شده، حرف مزخرفي بيش نيست ، چه كه پرسش هرگز تمام نمي شود . اين وجود ازلي و ابدي وجود كه تمام نمي شود . وجود ، وجود است و سوال از وجود و هميشه هست . البته اين سوال مي تواند شكلهاي مختلف نيز به خود بگيرد . طبيعتا اين سوال از زبان افلاطون ، طوري مطرح مي شود ولي از زبان شاگردانش ارسطو ، طوري ديگر مطرح مي گردد . همين طور در همه اعصار ، اين سوال كه سوال وجود است ، شكلهاي مختلفي دارد .
من از تمام شدن فلسفه چيزي نمي فهمم و به نظرم حرف نامربوطي است ! مگر اينكه كسي مرا قانع كند كه چه معني دارد ؟ معني آن را من نمي فهمم ، حالا هر بزرگي كه گفته باشد ! من نمي توانم بفهمم سوال و فلسفه تمام شده يعني چه ؟ سوال ، سوال وجود است و وجود هم ازلي ابدي است ، وجود ، يك پديده نيست كه تمام شود . بنابراين سوال فلسفي، هميشه هست. حالا در دوران جديد، سوال بگونه اي طرح مي شود كه در زمان افلاطون مطرح نبوده ، خوب البته اين درست است. زبان علم زباني ديگر است . مدرنيته زبان ديگري دارد . خيلي از چيزها تحت الشعاع است ، خيلي از چيزها مورد غفلت قرار مي گيرد . اما سوالاتي كه در اين ميان مطرح است يكي اين است كه اديان در اين ميانه چه كار كرده اند ؟ زبان انبياء چه زباني بود؟ اين را ما نبايد ناديده بگيريم . مسلما زبان دين با زبان افلاطون فرق مي كند . آيا در اديان ،پرسش وجود فراموش شده است ؟ غالبا تفسيرهايي كه از ديانت مي شود همين است . آيا در تعليمات انبيا پرسش كردن نيست ؟ البته دين، اطاعت است اما آيا اطاعت با پرسش ناسازگار است ؟
مگر پرسش، جنگ است ؟ مگر پرسش، جدل است ؟ البته يك وقت پرسش بنابر يك مصلحتي و به يك منظوري انجام مي شود كه طرف مقابل را محكوم كند، كه اين جدل است ، ولي سوالي كه از درون وجود بر مي آيد و طرح مي شود ، خودش شكلهاي مختلفي دارد و بجا هم هست . بنابراين اين حرف ها يعني چه ؟
• آقاي دكتر داوري ، آقاي دكتر ديناني دارند سخت مي تازند به ادعاي پايان فلسفه ، شما در مورد سخنان ايشان ، نظرتان چيست ؟
• دكتر داوري : هايدگر مي خواهد پرسش وجود را تجديد كند و مي گويد وجود در غفلت است و با اين غفلت است كه فلسفه پايان پيدا كرده است . هايدگر در آثار متاخر خود مي خواهد بگويد كه حجابها ، وجود را پوشانده و اين حجابها بايد برداشته شود . البته وي حجاب بزرگ را دوران جديد مي داند ، حتي دوران قرون وسطي را به نحوي ديگر ، دوران حجاب وجود مي داند و باز حتي دوران يونان را حجاب وجود مي داند .
• دكتر پازوكي : اجازه بدهيد روشن كنم كه نوع پرسشهاي هايدگر، صرفا پرسش از وجود نيست . اگر رساله هاي هايدگر را ببينيم پرسشهاي ماهوي زيادي در آن ديده مي شود ، مانند تكنولوژي چيست ؟ تفكر چيست ؟ زبان چيست ؟ گويي برانست كه دوباره ، كار سقراط را احيا كند ، يعني پرسشگري فلسفي را دوباره تجديد كند ؟ هيچ فيلسوفي در دوره مدرن به اندازه هايدگر با طرح پرسش از ماهيات ، فلسفه اش را طرح نكرده است . هيچ فيلسوفي اين چنين شروع نكرده ، اما يك نكته اي كه هست و آن اينكه در دوره ي يوناني ، اولين بار به صورت رسمي ، پرسش از وجود طرح مي شود ، يعني لا اقل در تاريخ فلسفه ، اولين فيلسوفاني كه پرسش از وجود را طرح مي كنند ، اول افلاطون است و سپس ارسطو . اما در آثار هراكليتوس، پرسش از وجود نمي بينيم بلكه جواب مي بينيم . به نظر من اين نكته ي قابل تاملي است كه هراكليتوس نمي پرسد كه وجود چيست ؟ بلكه جواب مي دهد كه وجود چيست . يعني چنين پرسشي در تفكر او جايي ندارد . به يك معنا هراكليتوس ، سوفيست است ( البته به معناي لغوي لفظ نه به معناي مذمومي كه فلسفه براي اين لفظ درست كرد ). او حكيم است و دانا و نسبت به افلاطون و سقراط كه پرسش مي كنند و فيلسوف هستند او پاسخ مي دهد . البته شايد بتوان اين گونه تفسير كرد كه نفس پرسش ، در نزد هراكليتوس مطرح است و پاسخ نيز حاضر است، اما در افلاطون و سقراط. پرسش از ماهيات وقتي مطرح مي شود كه متعلق پرسش ، اكنون مبهم و نامعلوم است. چنانكه افلاطون در رساله سوفيست از زبان غريبه اي مي گويد كه « شما مي دانيد كه وجود چيست و درباره اش تامل نمي كنيد » و پاسخ مي شنود كه « بله ما خيال مي كرديم كه مي دانيم وجود چيست ؟ اما حالا متوجه شده ايم كه نمي دانيم » . توجه بفرماييد كه اينكه در يونان باستان و نزد هراكليتوس و پارمنيدس، پرسش معنا نداشته به دليل اين بوده كه وجود برايشان سوال نشده تا در مقام ابهام قرار گرفته باشند تا به دنبال آن ابهام بپرسند كه تفكر چيست ؟ زبان چيست ؟ معرفت چيست ؟ زيباني چيست ؟
نكته ديگري كه خيلي جالب توجه است ، الفاظي است كه براي « ماهيت » در زبانهاي مختلف بكار مي رود . چه در يوناني ، چه در فارسي ، كه در آن چيستي مورد نظر است ( و پاسخ ها در حقيقت ناظر است به پرسش از چيستي آن چيز )، اين پرسش از چيستي ، زماني رخ مي دهد كه كه چيزي براي ما مبهم شده و يا معناي خود را از دست داده است .
• مي خواستم از آقاي دكتر اعواني بپرسم كه چه نسبتي بين ابهام چيزي و پرسش از آن چيز وجود دارد ؟ و آيا در مورد يونان اين گونه نيست كه وقتي پرسش ها آغاز مي شود براي آن است كه معناي وجود فراموش مي شود و ديگر نمي دانند كه چيست ؟
• دكتر غلامرضا اعواني : ما نخست مي بايست درباره خود پرسش يك پرسش مطرح كنيم ،يعني درباره ي امكان پرسش كه چگونه مي شود اساسا پرسش براي انسان ممكن مي شود ؟
وقتي به اطرافمان نگاه مي كنيم مي بينيم كه تنها خدا و انسان هستند كه پرسش مي كنند . حال چگونه است كه انسان يك موجود پرسشگر مي شود ؟ چرا پرسش امكان دارد ؟ اين مساله كه چرا پرسش براي انسان ممكن است به مبادي وجودي انسان باز مي گردد كه مي بايست انسان بگونه اي تعريف و توصيف شود كه اين صفت اساسي يعني، پرسش كردن در آن تبيين گردد . يعني مي توان انسان را موجودي پرسشگر دانست و چون هر سوالي جواب مي خواهد، پس جواب پرسش، همان علم است .
مساله ديگر اين است كه به تعبير استاد ما دكتر فرديد ما اينجا قدري يوناني زده شده ايم و تمام تفكر را بر مي گردانيم به يونان ! گوئي اگر يونان نبود ، تفكر هم نبود (البته اگر چه يونان بسيار حائز اهميت است ) . دكتر فرديد، غرب زدگي را به يوناني زدگي تعبير مي كردند . اما بايد بدانيم كه سوالها، مراتب دارد . هر علمي در حوزه موضوع خود، سوالاتي دارد . سوال علوم ، جزئي است ، اما سوالات كلي در حوزه ي علم، جائي ندارد . في المثل ، فيزيك دان سوال در حوزه ي علم فيزيك مي كند و خارج از آن حوزه ، سوال نمي كند و اگر سوالي خارج از آن حوزه بكند، ديگر فيزيك دان نيست ، يعني سوالش ديگر ارتباطي به علم خودش ندارد .
تفاوتي كه بين يك سوال فلسفي و سوال غير فلسفي هست دقيقا اين است كه سوالات فلسفي كلي هستند و سوالات علوم ، جزئي . سوالات ، علوم مقيد است و سوالات فلسفه مطلق . يك بيولوژيست و زيست شناس ، « حيات » را فرض خود مي دهد؛ او كاري ندارد كه حيات چيست ؟ او به معناي حيات كاري ندارد . معناي وجود چيست ؟ اين سوال از سوالهاي فلسفه است . سوال اول و در واقع اولين سوال در فلسفه – و نزد يونانيان – سوال از اصل و مبدا بود . يعني آن ها از مبداء المبادي كه همه چيز از آن پديد آمده، سوال مي كردند . آن ها نمي گفتند وجود چيست ؟ اصلا سوالي نبود و به تعبير دكتر پازوكي، آنها پاسخ مي دادند . حتي افلاطون هم از وجود نمي پرسد ، او وجود را ظهوري از وحدت مي داند . وحدت، مقام احد را وراي وجود مي داند . اما بايد توجه داشت كه آنچه غلبه بر يونان پيدا كرده ،سوال وجود بوده و به عالم اسلام هم منتقل شده است . البته در هند و حكمت هندويي، سوال نخستين سوال از «خود مطلق» «Atma» است كه همان «انا» عربي است كه حضرت موسي از خداوند مي پرسد و در پاسخ اين را مي شنود : «اني انا الله» يا « لا اله الا انا» . من انا هستم . نگفت من وجود هستم ، بلكه مي گويد من اناي مطلق هستم . مي توانست بگويد :من وجودم ، يا من چنين و چنان هستم. اما گفت من «انا» هستم.
در يونان كمتر از اين «انا» سوال شده است . وجود مي تواند «من» باشد ولي آن وجهي كه در يونان مطرح شده و ما هم از آنان اخذ كرديم همان وجود است .
• دكتر داور اردكاني: اجازه بدهيد در پاسخ به آقاي ديناني عرض كنم كه «پايان فلسفه و كاري كه تفكر بر عهده دارد » عنوان يك مجموعه مقالاتي از هايدگر است . اما خيال مي كنم كه ما گاه لفظ فلسفه را در يك معني خيلي وسيع به كار مي بريم و مي توانم ببينيم كه در اين معني وسيع ، تاب شمول بر تفكر هايدگر را هم دارد . چيزي كه هايدگر فهميده به اسم متافيزيك است و حالا او نمي پسندد فلسفه ي خود را فلسفه بنامد . اينطور نيست كه ريگي به كفشش بوده ، چرا كه دلايلي داشته است تا اسم فلسفه خود را «تفكر» بگذلرد . يعني تفكري باشد غير از آن تفكري كه از آن مسير علوم باشد .

Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *


آیا دینانی فقط بر می آشوبد؟!
شگفت است که کانون توجه اش صرفابه ایشان بوده است!