۰
يکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۸

وقتی خرمگس از ترجمه ی فارسی آثار سقراط میگریزد!

سید حسن اسلامی
سقراط در 70 سالگی ، به اتهام بدکیشی ، توهین به خدایان المپ ، انکار برخی معتقدات دینی و سرانجام فاسد ساختن عقاید جوانان به دادگاه عمومی فراخوانده شد و با همین اتهامات به مرگ محکوم شد و با آنکه امکان رهایی از این محکومیت را داشت ، مرگ براساس قانون را فضیلت و گریز را رذیلت خواند . وی با تحلیل کیفر خواستی که بر ضد او صادر شده بود ، اهل آتن را که در دادگاه بودند ، مخاطب ساخت و از آنان خواست تا مبادا با کشتن او مرتکب خطایی شوند؛ زیرا که او هدیه خداوند به مردم آتن است . در اینجا بود که با لحنی طنز آلود ، خود را خرمگس خواند و دولت شهر آتن را به اسبی اصیل اما سنگین و فربه و بی تحرک تشبیه کرد که نیازمند مزاحمت آن خرمگس است تا از کرختی بیرون آید .
وقتی خرمگس از ترجمه ی فارسی آثار سقراط میگریزد!

  بر اساس ترجمه آقای محمد حسن لطفی ، سقراط خطاب به حاضران در دادگاه چنین گفت:
‹‹ آتنیان! من برای خود از خود دفاع نمیکنم، بلکه در اندیشه شما هستم تا با کشتن من دست به گناه نیالایید و در برابر خدا مرتکب کفران نعمت نشوید؛ چه اگر مرا از میان بردارید ، به آسانی نخواهید توانست کسی پیدا کنید که مانند من از جانب خدا به یاری شما فرستاده شده باشد. همچنان که اگر اسبی بزرگ و اصیل به سبب فربهی به تن آسایی گراید، به تازیانه و مهمیز نیاز پیدا میشود، مرا نیز خدا برای آن فرستاده است که همواره شماره را بجنبانم و برانگیزم و سرزنش کنم. از اینرو ، چنان که گفتم، کسی چون من به آسانی نخواهید یافت. پس سخن مرا بپذیرید و مرا بحال خود گذارید، ولی گمان میکنم از سخن های من خواهید رنجید و چون کسی که از خواب بیدارش کرده باشند، بر آشفته خواهید شد و مطابق آرزوی آنیتوس بی پروا مرا بمرگ محکوم خواهیدکرد و دوباره به خواب سنگین فرو خواهید رفت ، مگر آنکه خدا بر شما رحم آورد و برای بیدار کردن شما کسی دیگر بفرستد ›› .(1)
ممکن است پرسش شود که در این قطعه هیچ اشاره ای به خرمگس نشده است. درست است، لیکن در ترجمه های انگلیسی معتبری که از این رساله در دست است ، به صراحت تعبیر خرمگس به کار رفته است ( برای مثال در ترجمه جـوت سه بار این کلمه تکرار شده . در ترجمه راس نیز یک بار به کار گرفته شده است ) بنظر میرسد که به هر دلیلی مرحوم لطفی( که آثار سقراطی را ترجمه نموده)، نخواسته است عین سخنان سقراط را به فارسی برگرداند و تعبیر خرمگس را چنان گزنده یافته که روا نداشته که سقراط را به این عنوان بخواند! هر چند خود سقراط نه تنها از این تعبیر ، پرهیزی نداشته ، که خود آن را پیشنهاد کرده است . بنابراین اگر بخواهیم ترجمه صحیح این بند را بیاوریم ، باید چنین بنویسیم:
‹‹ آتنیان! آنگونه که ممکن است بپندارید نمیخواهم برای خاطر خود محاجه کنم ، بلکه برای شما چنین میکنم . مبادا که با محکوم کرد من که هدیه خداوند هستم ، در برابرش گناهی مرتکب شوید؛ زیرا اگر مرا بکشید ، به آسانی جانشینی برایم نخواهید یافت؛ چون که من - اگر اجازه دهید که از چنین زبان مضحکی استفاده کنم - کم و بیش ، خرمگسی هستم که خداوند به این سرزمین بخشیده است و این سرزمین اسب اصیلی است که به سبب وزن بسیارش حرکاتش کند گشته و نیازمند آن است که او را به زندگی برانگیزد . من آن خرمگسم که خداوند به این سرزمین درپیوسته است و هر روز و همه جا خود را به شما می چسبانم ، شما را بیدار میکنم ، بر می انگیزم و به انتقاد از شما میپردازم . شما به آسانی ، کسی مانند من نخواهید یافت . بنا براین به شما توصیه میکنم که رهایم کنید . به جرئت میگویم که ممکن است مانند شخصی که ناگهان از خواب بیدارش کنند ، خشمگین شوید و همانگونه که آنیتوس توصیه کرده است ، فکر کنید که مرا به سادگی تسلیم مرگ کنید . آنگاه باقیمانده زندگی خود را به خواب روید ، مگر آنکه خداوند از سر عنایت به شما خرمگس دیگری برایتان بفرستد ›› .
( در ترجمه دبلیو . اچ . دی . راس نیز یک بار تعبیر خرمگس به کار رفته است و در آن اشاره شده که آتن مانند اسب سنگینی است که نیازمند خرمگسی است تا از خواب بیدارش کند .(2) متن ترجمه انتشارات پنگوئن به همین صورت است ) .(3)
البته ترجمه من به زیبایی ترجمه مرحوم لطفی نیست ، لیکن فکر میکنم از آن دقیق تر است و هدف نیز همین است . نکته اساسی در این متن ، استفاده سقراط از زبان تمثیلی و سخره آلود و تأکید بر خرمگس بودن خویش است؛ مسئله ای که لطفی نخواسته و نپسندیده که آن را در ترجمه خود منعکس کند . سقراط این تعبیر را نیز در جمهوری به کار برده است . در کتاب نهم از زبان سقراط چنین آمده است: ‹‹ روحی هم که اسیر استبداد است ، هرگز نمیتواند آنچه را خود میخواهد ، به انجام رساند ، بلکه نیش هوس شهوت او را به هر جا خواهد کشاند . بدین جهت چنین روحی همواره دستخوش اضطراب و پشیمانی است ›› .(4)
متأسفانه در اینجا هم مرحوم لطفی تعبیر خرمگس را حذف کرده است و به جای آن نیش هوس شهوت نشانده است ، حال آنکه ایشان درست تر بود که متن مذکور را به این صورت ترجمه میگرد :
‹‹ همچنین روحی که زیر سلطه مستبد است ( من از روح بصورت یک کل سخن میگویم ) ، کمترین توانایی انجام خواسته خود را دارد؛ خرمگسی وجود دارد که او را نیش میزند و او لبریز از عذاب و تأسف است ›› .
برای بنده از این نظر اقدام آقای محمد حسن لطفی مورد پرسش است که در شرایطی که به نوشته راسل ، سقراط: ‹‹ خودش را به خرمگسی تشبیه میکند که خداوند به شهر آتن فرستاده است ›› و سپس بخش پایانی قطعه اصلی فوق را چنین نقل میکند: ‹‹ من به جرئت میتوانم بگویم که شاید شما مانند کسی که از خواب بیدارش کرده باشند ، در خشم شوید و گمان کنید که میتوانید همانطور که آنیتوس توصیه میکند ، مرا به آسانی بکشید و باقی عمر را همچنان در خواب بگذرانید ، مگر آنکه خداوند از راه مرحمت خرمگس دیگری به سراغ شما

آقای فولادوند در توضیح این جمله حاشیه میزند: ‹‹ کنایه ایست به این موضوع که سقراط هنگامیکه به اتهام فاسد کردن جوانان به محاکمه کشیده میشود ، در دفاع از خویش در دادگاه خطاب به آتنیان میگوید: شما مردم این شهر ، مانند اسب تنبلی هستید که احتیاج دارید برای اینکه راه بیفتید ، خرمگسی گاهی به شما نیش بزند و من همچون آن خرمگس بوده ام...››
بفرستد ›› .(5)
و در شرایطی که برن ییت در وصف سقراط مینویسد: ‹‹ در مکالمات اولیه ، او همان خرمگسی است که دست از پرسش بر نمیدارد ›› .(6)
( آقای فولادوند در توضیح این جمله حاشیه میزند: ‹‹ کنایه ایست به این موضوع که سقراط هنگامیکه به اتهام فاسد کردن جوانان به محاکمه کشیده میشود ، در دفاع از خویش در دادگاه خطاب به آتنیان میگوید: شما مردم این شهر ، مانند اسب تنبلی هستید که احتیاج دارید برای اینکه راه بیفتید ، خرمگسی گاهی به شما نیش بزند و من همچون آن خرمگس بوده ام...›› ) (7). من نمیدانم چرا لطفی از برگرداندن خرمگس خودداری کرده است .
بهرحال مهم آن است که امروزه در فرهنگ نقدی ، کلمه خرمگس با نام سقراط گره خورده است؛ تا جایی که در اواخر قرن 19 یعنی بیش از 2000 سال پس از مرگ سقراط ، خانم اتل لیلیان وینیچ ، این جمله را در دهان یکی از قهرمانان رمان خرمگس میگذارد: ‹‹ آتن نیز چنین بود ، اما به نسبت عظمتش تا اندازه ای کندرو بود و احتیاج به یک گدفلای ( خرمگس ) داشت تا بیدارش کند ›› ؛(8) یعنی سقراط .
اما به راستی چرا سقراط از این تعبیر گزنده به زبان خود سود میبرد و در دفاعیه اش به جای کوشش در جهت تعریف از خود ، اینگونه از خود و عمل خویش دفاعی ارائه میکند؟ برای پاسخ به این پرسش بهترین کار تأمل در خود این دفاعیه است که میتوان آن را همزمان بهترین دفاع از فلسفه نامید . کارل پوپر ، دفاعیه سقراط را زیباترین اثر فلسفی دانسته ،(9) در باب آن مینویسد: ‹‹ بیش از همه آثاری که درباره فلسفه نوشته شده ، علاقه دارم ›› .(10) شایسته این است که با تحلیل این رساله هدف سقراط را از این تعبیر و کارکردش به دست آوریم . با مرور این رساله ، متوجه پیشه سقراط و آموزه های اساسی وی می شویم . یکی از مریدان سقراط بنام کرفون ، از پیشگوی معبد دلفی (11) پرسید: ‹‹ کسی داناتر از سقراط هست؟ ›› از پرسشگاه پاسخ آمد که هیچکس داناتر از سقراط نیست ›› .(12) این تمجید الهی ، سقراط را شگفت زده میکند و او که خود را چنان دانا نمیداند ، در پی روشنگری این راز بر می آید که چرا داناترین شخص معرفی شده است . از اینرو ، به کند و کاو میپردازد و نهایتاً معلوم میدارد که: ‹‹ داناترین شما آدمیان ، کسی است که چون سقراط بداند که هیچ نمیداند ›› .(13)
بر همین اساس ، تلاش سقراط عمدتاً در جهت ترویج این دو آموزه بوده است: نخست ، شعار ‹‹ خود را بشناس ›› (14) و دوم آنکه زندگی نیازموده ، ارزش زیستن ندارد .(15)
از نظر سقراط اساسی ترین وظیفه انسانی هر کسی که او را از دیگر حیوانات متمایز میسازد ، آن است که خودش را نیک بشناسد و هیچ چیزی را بی محل و آزمون نپذیرد . بدین ترتیب ، وظیفه او آن است که دیگران را متوجه ضرورت خودشناسی کند و میگوید که حتی اگر آزادش کنند ، باز به این مأموریت الهی خود ادامه خواهم داد: ‹‹ اگر بگویم: خاموش ماندن من خلاف اراده و فرمان خواست ، باور نخواهید کرد ... ، و اگر بگویم: بزرگترین موهبت برای آدمی این است که هر روز درباره قابلیت های (16) انسانی بگوید و بشنود و درباره خود و دیگران پژوهش کند ، این را کمتر از سخن پیشین خواهید پذیرفت ›› .(17)
متأسفانه در اینجا هم آموزه یعنی ‹‹ زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد ›› ، (18) در ترجمه مرحوم لطفی نیامده است ، حال آنکه در ترجمه های انگلیسی موجود است و جا افتاده و از گزین گویه های بنیادی سقراط بشمار میرود . برای مثال متن جوت چنین است:
You will not believe that I am serious; and if I say again that daily to discourse about virtue, and of those other things about which you hear me examining myself and others, is the greatest good of man, and that the unexamined life is not worth living, you are still less likely to believe me.(19)
• پیام های تاریخی خرمگس بزرگ
از آنجا که هدف این نوشتار ایراد بر ترجمه های مرحوم لطفی نبوده ، بلکه طرح پیام های مهم سقراط در نقادی است ، لذا در ادامه سایر پیام هایی که از رهگذر آن میتوان از این شخصیت بزرگ اخذ نمود ، مرور مینماییم:
1 - سقراط با این باور که مأموریتی الهی دارد تا مردم را از خواب غفلت بیدار کند ، راهی دشوار را در پیش میگیرد و شیوه ای بر میگزیند که به شیوه سقراطی در تاریخ شهره است . او برای انجام دادن این مأموریت ، 2 کار میکند: نخست کوشش در جهت آگاه کردن مردم به ناآگاهی خویش و دیگری تلاش در جهت معرفت زایی در آنان . روش نخست سقراط همان است که به طنز سقراطی Socratic Irony شناخته شده است . البته این طنز ، به قصد سرگرمی یا تحقیر مخاطب نیست؛ هدفی فراتر دارد و در پی بیدار ساختن و به حرکت درآوردن مخاطب یا شخص ثالثی است که در جمع حضور دارد .(20)
او با پیش گرفتن روش پرسش و پاسخ یا دیالکتیک میکوشد تا پر مدعایی و جهل مدعیان را عیان سازد . بخش عمده ای از رساله هایی که افلاطون فراهم آورده و در آنها سقراط قهرمان بحث ها است پژواک همین تلاش است . در رساله اوتیفرون ، سقراط به اوتیفرون که بنام دیانت و عدالت بر ضد پدر خود اقامه دعوا کرده است ، نشان میدهد که حتی تصور روشن و تعریف درستی از دین و عدالت ندارد . هدف عمده رساله پروتاگوراس ، آن است که روشن شود پروتاگوراس ، معلم و سوفیست نامور یونانی ، تنها مدعی دانش است و از دانش واقعی بسیار دور است . در رساله لاخص نیز سقراط خواستار ارائه تعریفی جامع از شجاعت میشود و با نقض تعاریف گوناگون ، کاستی آنها را نشان میدهد . محور رساله خارمیدس تلاش ناموفق در تعریف مفهوم خویشتنداری است . در رساله لیزیس سخن از ماهیت دوستی میرود و سقراط نشان میدهد که به رغم بداهت ظاهری دوستی ، به سادگی نمیتوان آن را تعریف کرد و در رساله هیپاس ، سقراط میکوشد تا به نیکی نشان دهد هیپاس ، که خود را علم معارف زندگی میداند و در پی تعلیم زیبایی هاست ، خود تصویر روشنی از امر زیبا ندارد .
2 - کار دیگر سقراط آن
از نظر سقراط اساسی ترین وظیفه انسانی هر کسی که او را از دیگر حیوانات متمایز میسازد ، آن است که خودش را نیک بشناسد و هیچ چیزی را بی محل و آزمون نپذیرد . بدین ترتیب ، وظیفه او آن است که دیگران را متوجه ضرورت خودشناسی کند و میگوید که حتی اگر آزادش کنند ، باز به این مأموریت الهی خود ادامه خواهم داد
است که دیگران را به تأمل و دانش آفرینی برانگیزد . وی به مخاطبان خود میگوید که مادرش ، فاینارته ماما بود و زنان آتن را میزایاند . او نیز پیشه مامایی را از مادر به ارث برده و در پی زایاندن مردمان است . اما آنچه وی به دنیا می آورد ، نوزادان معمولی نیستند ، بلکه حاصل اندیشه و فرزندان معنوی ذهنی افراد است . وی پس از وصف دقیقی از آنچه ماما انجام میدهد ، پیشه خود را چنین معرفی میکند:
‹‹ هر چه درباره هنر مامایی گفتم ، درباره هنر من نیز صادق است ، با این فرق که من به مردان یاری میکنم تا آسان بزایند نه به زنان و روح مردان را میزایانم ، نه تن آنان را و بزرگترین امتیاز هنر من این است که هنگامی که مردی در شرف زاییدن است ، میدانم که کودک ناقص و دروغین خواهد زایید یا فرزندی کامل و راستین ›› .(21)
سقراط می افزاید: ‹‹ من از جهتی دیگر نیز به ماما شبیه ام و آن اینکه خود هیچگاه دانشی نمیزایم و کسانی که مرا سرزنش میکند که همواره از دیگران میپرسم و خود پاسخ نمیدهم ، چون پاسخی قانع کننده نمیدانم ، حق دارم و اینک گوش فرا دار تا علت آن را نیز تشریح کنم: خدا مرا مأمور ساخته که به زاییدن دیگران یاری کنم ، ولی نه استعداد باردار کردن به من بخشیده است و نه توانایی زاییدن . از اینرو ، نه خود دانشی دارم و نه روحم تاکنون توانسته است دانشی بزاید . کسانی که با من گفتگویی می آغازند ، نخست گیج و کند ذهن مینمایند ، ولی چون با من همنشینی میگزینند ، اگر لطف الهی شامل حالشان باشد ، با گام های بلند در راه دانش پیش میروند؛ در حالیکه کوچکترین نکته ای از من نمی آموزند ، بلکه همه دانشهای زیبا را در درون خود می یابند و آنگاه خدا و من به ایشان یاری میکنیم که آنچه یافته اند ، بزایند ›› .(22)
3 - سقراط با این باور ، شبانه روز در زمستان و تابستان ، در سراسر آتن پرسه میزد و با لباسی ساده که در همه فصول سال یکسان بود و با پای برهنه ، در پی این و آن می افتاد و تقریباً کسی از گزند نیش او در امان نبود . او زندگی زاهدانه و ساده ای داشت .(23) کم میخورد و کم میخوابید و به ندرت به حمام میرفت .(24) البته این سبک زندگی از نظر سوفیستی مانند آنتیفون ، خود سرشار از نقص بود و او از آن برای نقد سقراط سود می جست و این سادگی را بر او خرده میگرفت و میگفت: ‹‹ در گرما و سرما نیز تغییری در پوشش خود نمی دهی و هرگز کفش به پا نمیکنی و پیراهن نمی پوشی . پول هم از کسی نمی پذیری؛ حال آنکه صرف به دست آوردن پول ، آدمی را شادمان میکند و تملک آن مایه آسایش و استقلال است . بنابراین اگر مانند همه آموزگاران سرمشقی برای شاگردان خود باشی ، باید گفت که سرمشق نکبت و تیره روزی هستی ›› .(25)
اما سقراط با چنین زندگی بی آلایشی ، وقت فراوانی برای دنبال کردن مأموریت خویشتن داشت . در رساله مهمانی میخوانیم که سقراط پس از آنکه شبی را تا سحر در حال گفتگو با دوستانش درباره ماهیت عشق میگذراند ، سحرگاهان راه ورزشگاه آتن را در پیش گرفت و ‹‹ مانند همیشه روز را در آنجا گذراند ... ›› .(26)
بدلیل توانایی خارق العاده عقلی خویش از پس هر گفتگو و جدل فلسفی بر می آمد و نام و آوازه مدعیان ؛ او را نمی فریفت .(27)
4 - هنگامی که منون ، در میانه گفتگو ، عملاً به این توانایی سقراط پی میبرد ، میگوید:‹‹ پیش از آنکه با تو آشنا شوم ، شنیده بودم یگانه هنر تو این است که همه را مانند خود حیران و درمانده کنی ، اکنون نیز میبینم که مرا مسحور و گیج و درمانده ساخته ای ›› .(28) سقراط به هیچکس در اینباره رحم نمیکند . همه باید با او بحث کنند و یا قانعش سازند و یا از موضع خود عدول کنند . این حکم ، حتی پیرمردان و کسانی که بر این باورند که بحث و گفتگو به جوانان تعلق دارد ، فرا میگیرد . در رساله ته ئه تتوس شاهد گفتگوی بلندی درباره ماهیت دانش و شناسایی هستیم . طرف اصلی بحث سقراط جوانی است بنام ته ئه تتوس ، اما سقراط مایل است که پای تئودورس را که مردی است جا افتاده و از دوستان پروتاگوراس سوفیست معروف ، به بحث بگشاید؛ لیکن تئودورس از او میخواد که: ‹‹ پای من پیرمرد را به درون نکشانید و با جوانان چالاک کشتی بگیرید ›› .(29) سقراط نیز میپذیرد و بحث را دنبال میکند ، اما سرانجام خواسته و ناخواسته او را درگیر بحث میکند .
5 - تراسیماخوس ، سوفیست معروف ، شیوه سقراط را اینگونه صورت بندی میکند: ‹‹ بگذاریم سقراط به بازی معمول خود مشغول شود؛ یعنی خودش از جواب دادن سرباز زند و به پاسخ های دیگران گوش فرا دهد ، بعد هم آنها را رد کند ›› . همو سقراط را مخاطب ساخته ، میگوید: ‹‹ همواره سؤال میکنی و جوابی را که میشنوی ، نمیپذیری و این را وسیله فضل فروشی قرار میدهی ›› ، و با خنده تمسخر آمیزی ادامه میدهد: ‹‹ این همان شیوه استهزایی سقراط است ›› (30) . 
6 - سقراط ، در گفتگو با هیپیاس از او اجازه میخواهد که اگر ریشخندش نمیکند ، سؤالهای دقیقی کند و چون پرسش هایش هیپیاس را کلافه میکند ، اینگونه واکنش نشان میدهد:‹‹ عادت تو همیشه این است که در بحث مطالب گوناگون را به هم می آمیزی و از آن میان دشوارترین نکته ها را می گزینی و ساعت ها درباره آن موشکافی بیهوده میکنی و بدین سان موضوع اصلی بحث را از یاد میبری ›› .(31)
7 - هیپیاس سوفیستی نامور و پول ساز و پر ادعاست که عقیده دارد آئین به زیستی را به جوانان می آموزد . سقراط در برابر او متواضعانه پرسشهایی مطرح میکند و میگوید که با مردی عامی و ساده لوح ، سرو کار دارد که از او پرسشهایی سخت میکند و از هیپیاس میخواهد تا آنها را طرف کند و پاسخ گیرد . در اینجا نخست بر توانایی خود در ایراد گرفتن میگذارد . اندکی که بحث پیش میرود
تراسیماخوس ، سوفیست معروف ، شیوه سقراط را اینگونه صورت بندی میکند: ‹‹ بگذاریم سقراط به بازی معمول خود مشغول شود؛ یعنی خودش از جواب دادن سرباز زند و به پاسخ های دیگران گوش فرا دهد ، بعد هم آنها را رد کند ›› . همو سقراط را مخاطب ساخته ، میگوید: ‹‹ همواره سؤال میکنی و جوابی را که میشنوی ، نمیپذیری و این را وسیله فضل فروشی قرار میدهی ›› ، و با خنده تمسخر آمیزی ادامه میدهد: ‹‹ این همان شیوه استهزایی سقراط است ›› .
، هیپیاس میپرسد: مردی که چنین پرسشهای ابلهانه ای پیش میکشد ، کیست؟
سقراط چنین معرفی میکند: ‹‹ مردی است عامی و ساده لوح که از ظرافت بویی نبرده و به هیچ چیز جز حقیقت اعتنایی ندارد ›› .(32) کمی بعد هیپیاس نفرت خود را از اینگونه بحث های دقیق نشان میدهد ‹‹ میل ندارم با مردی که چنین پرسشهایی میکند ، گفتگو کنم ›› (33) و سقراط را به سبب پیگیری چنین مسائلی خفیف میکند: ‹‹ عیب اینجاست که تو و امثال تو ، همه امور را یکجا در نظر نمی آورید ، بلکه خود را به اجرای کوچک مشغول میدارید ... و این بهترین دلیل بی خردی و ساده لوحی شماست ›› .(34) اینجاست که سقراط در جامه تواضع ضرب شست خود را نشان میدهد: ‹‹ حق با توست ... ، ولی نیکبختی ما اینجاست که هر گاه گمراه میشویم ، تو ما را به وسیله سرزنش به راه راست رهبری میکنی ›› .(35) هیپیاس به او راه و رسم زیستن را اینگونه می آموزد و میگوید از طریق دفاعیات ، باید در پی کسب اعتبار و ثروت بر آمد و ‹‹ مرد باید به آن کارها دل ببندد ، نه به این موشکافی های بی معنی و خنده آور ، تا به دیده مردمان ابله و ناتوان ننماید ›› .(36)
سقراط آخرین تیر در ترکش خود را در اینجا رها میکند: ‹‹ هیپیاس! تو مردی نیکبخت و توانا هستی که هم میدانی مرد چه باید بکند و هم وقت خود را به کارهای بزرگ صرف میکنی ، ولی من گرفتار سرنوشتی شگفت انگیزم که آواره و سرگردانم کرده است . چه هر گاه به دانشمندی چون تو رسم و میخواهم درد پنهان خود بگویم ، پیش از آنکه درد مرا بشنود ، زبان به دشنام و سرزنش میگشاید و میگوید: سقراط ، دست از سخنان بیهوده بردار ، ولی همین که پند شما را میپذیرم و میگویم که مرد آن است که در دادگاه ها و انجمن شهر همه را با سخن شیفته خویش سازد ، از چند تنی که هم نشینان من اند ، خصوصاً آن مرد که همیشه به گفته های من خرده میگیرد ، سرزنش و دشنام میشنوم ›› .(37)
طبق تجربه سقراط ‹‹ بسی کسان دیده ام که چون میخواستم نادانی را از ایشان جدا کنم ، چنان بر می آشفتند که می خواستند مرا با دندان پاره پاره کنند و آماده نبودند باور کنند که آنچه میکنم ، از روی نیک خواهی است و نمی دانستند که خدایان ، بدخواه آدمیان نیستند و من نیز قصد بد خواهی ندارم ، بلکه تنها از آنرو چنان میکنم که خدایان اجازه نداده اند که ناحق را حق بخوانم و حق را بپوشانم ›› .(38)
8 - در اندیشه سقراط ، این علم به جهل خود مقدمه ای است برای فلسفه ورزی . در حقیقت سقراط است که فلسفه از معنای پیشین خود یعنی دانایی می گسلد و به معنای جدیدش یا عشق به دانایی پیوند میخورد . سقراط از زبان زنی کاردان بنام دیوتیما ، میگوید که دو گروه هرگز در پی کسب حکمت و سوفیا ( Sophia ) نمی روند: نخست خدایان و آدمیان دانا؛ چون که از دانایی بهره ای به کما دارند ، گروه دیگر نادانان هستند؛ زیرا که اساساً به جهل خود آگاهی ندارند . در اینجا سقراط از آن زن میپرسد که در اینصورت جویندگان حکمت چه کسانی هستند؟
او پاسخ میدهد که آنان کسانی هستند که در میانه دانایی و نادانی قرار دارند . بدین ترتیب: ‹‹ فیلسوف میانگینی است میان دانا و نادان ›› .(39) آرمان فیلسوف رسیدن به دانایی است ، اما پیش از حرکت باید خود را نادان بداند ، و گرنه دلیلی برای تلاش نخواهد یافت . از این نقطعه عزیمت ، سقراط کار خود را آغازید و همه چیز را: ‹‹ در معرض انتقاد قرار می داد و آزمود .›› (40)
9 - آلکبیادیس ، شاگرد دلباخته سقراط و حاکم آتن ، در عالم مستی و راستی بر این درد درونی خود انگشت گذاشته ، میگوید که سقراط او را بر آن داشته است که: ‹‹ پنداشته ام زندگی پشیزی نمی ارزد ، اگر همان بدانم که هستم ... . هر بار که با من گفتگویی را می آغازد ، ناچار میگردم اعتراف کنم با اینکه زمام حکومت شهر آتن را به دست دارم ، از حکومت بر خویشتن ناتوانم . از اینرو گوشهای خود را میگیرم و از نزد او میگریزم و میدانم که اگر نگریزم ، ناچار خواهم شد تا پایان عمر در نزد او بمانم ›› .(41) به همین سبب: ‹‹ بارها آرزو کرده ام او بمیرد ، ولی میدانم که اگر روزی این واقعه اتفاق بیفتد رنج و اندوهم بیشتر خواهد گردید . از اینرو ، نمیدانم با این مرد چه کنم ›› .(42) آلکبیادس و دیگران بر این نظرند که سقراط در دل ، همه آنان را تحقیر میکند و بر حقارتشان میخندد و این مسئله آنان را به خشم می آورد .(43)
10 - شیوه سقراطی موجب شد که بعدها کسی مانند نیچه از او عنوان ‹‹ بزرگترین مجادله گر کوچه و خیابانهای آتن ›› (44) و ‹‹ ریشخندگر بزرگ ›› (45) یاد کند (46) بیان حقیقت در قالب طنز خود شیوه ای شده است که کسانی آنرا نمونه عالی تفکر و روشن اندیشی دانسته و نوشته اند: ‹‹ نمونه عالی روشنفکر ، دلقک شاه لیر است؛ ناقدی که همواره حقیقت را میگفت، اما با طنز و کنایه ›› .(47)
11 - خاصیت کار سقراط آن بود که مخاطبانش ، یا احساس حقارت کنند و در پی کشتن او برآیند ، یا تن به واقعیت داده در پی رفع جهالت خود بکوشند .(48) با چنین شیوه ای سقراط روزگار گذراند و چون در آخر عمر خویش به دادگاه فراخوانده شد ، با تشریح شیوه خویش مصرانه گفت: ‹‹ آتنیان! شما را دوست دارم و محترم می شمارم ولی فرمان خدا را محترم تر از فرمان شما میدانم . از اینرو ، تا جان در بدن دارم ، از جستجوی دانش و آگاه ساختن شما به آنچه باید بدانید ، دست بر نخواهم داشت و هر گاه یکی از شما را ببینم ، به عادت پیشین خواهم گفت: ای مرد! با آنکه اهل آتن هستی ، یعنی شهری که به دانش و نیرو مشهورترین شهر جهان است چگونه شرم نداری از اینکه شب و روز در اندیشه سیم و زر و شهرت و جاه باشی ، ولی در راه دانش و بهتر ساختن روح خود گامی بر نداری؟ ›› (49) به همین سبب آنیتوس ، یکی از مدعیان سقراط ، خطاب به قضات گفت: ‹‹یا نمی بایست سقراط را به دادگاه بخوانید یا اکنون که کرده اید ، باید رأی به کشتنش دهید؛ چه اگر آزادش کنید ، فرزندان شما بیش از پیش سر
شیوه سقراطی موجب شد که بعدها کسی مانند نیچه از او عنوان ‹‹ بزرگترین مجادله گر کوچه و خیابانهای آتن ›› و ‹‹ ریشخندگر بزرگ ›› یاد کند بیان حقیقت در قالب طنز خود شیوه ای شده است که کسانی آنرا نمونه عالی تفکر و روشن اندیشی دانسته و نوشته اند: ‹‹ نمونه عالی روشنفکر ، دلقک شاه لیر است؛ ناقدی که همواره حقیقت را میگفت، اما با طنز و کنایه ›› .
در پی او خواهند نهاد و کاملاً فاسد خواهند شد ›› .(50)
نقد ، کنشی سقراطی است و ناقد ، رهپوی سقراط است که با نقدش ، تعارضی را ( خواه واقعی و خواه خیالی ) پیش میکشد که این تعرض به تعبیر جان دیویی: ‹‹ خرمگس تفکر است ›› .(51) اندیشه ما را میگزد ، از کرختی آن پیشگیری میکند و ما را به تأمل و باز اندیشی در یافته هامان بر می انگیزد . ناقد ، تنها باید به حق و حقیقت متعهد و هدفش از نقد نیز آزاد کردن حقیقت باشد . به تعبیر مرحوم صلاحی: ‹‹ نقد رفاقتی ، نقد مشارکتی و نقد شرکت سهامی ›› ،(52) نقد نیست؛ مداهنه و حقیقت پوشی است . ناقد اگر میخواهد پاسدار میراث سقراطی باشد ، باید مانند او رفتار کند و از خشم این و آن نهراسد و پیش از آنکه حریف او را با تعابیر گزنده ای چون خرمگس تحقیر کند ، خود این تعبیر را پیش کشد .(53)
ناقدی که سماجت نداشته باشد ، زود از میدان رانده خواهد شد . ناقدی که فحش خورش ملس نباشد ، به درد این عرصه نمیخورد . ناقدی که بر اثر نیش نزند ، کمکی به مؤلف نمیکند و به رشد علمی او مددی نمیرساند و ناقدی که از خواب برنخیزاند ، به وظیفه واقعی خود عمل نکرده است .(54 و 55)
پي نوشت ها :
1. آپولوژی، دوره آثار افلاطون، ترجمه محمد حسن لطفی و رضا کاویانی، تهران، خوارزمی، 1367،
ج 1، ص 27 - 28.
2. Great Dialogues of Plato, translated by W. H. D. Rouse, New York, Mentor Books, 1964, p. 436.
3. the penguin book of Historic Speeches, edited by Brian MacArthur, 1996, in Microsoft Encyclopedia, 2003 [DVD].
4. جمهوری، دوره آثار افلاطون، ج 2،ص 1224 - 1225.
5. تاریخ فلسفه غرب، برتراندراسل، ترجمه نجف دریا بندری، تهران، پرواز، 1365، ج 1، ص145.
6. فلاسفه بزرگ: آشنایی با فلسفه غرب، بریان مگی، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمی، 1372، ص 2. این ارجاع را نخست در اسن منبع دیدم: فرهنگ تحیق، سید محمد دامادی، ورامین، دانشگاه آزاد اسلامی، 1383، ص 131.
7.همان، پانوشت.
8. خرمگس، ص 80، ترجمه دیگری از این رمان، به دست داریوش شاهین صورت گرفته و به همت انتشارات جاویدان منتشر شده است .
9. فلسفه از دید من، کارل پوپر، در فلسفه تحلیلی: مسائل و چشم اندازها، علی پایا، تهران، طرح نو، 1382، ص 260.
10. همان، ص 219. ترجمه دیگری از مقاله پوپر به این شرح منتشر شده است: تصوری که من از فلسفه دارم، در جغد مینروا: فلسفه به رواست فیلسوفان، گرد آورندگان: چارلز جی. بونتیمو و اس. جک اودل. ترجمه مسعود علیا، ققنوس، 1385، ص 69 - 91.
11. کاهنی در معبد دلفی، واقع در شهر دلف در یونان باستان که پیام آپولون را به مردم منتقل میکرد و سخنانش غالباً دو پهلو و نیازمند تفسیر بود.
12. دورا آثار، ج 1، ص 15.
13. همان، ص 18.
14. سقراط در گفتگوهای دیگر مانند پروتاکوراس (109) اشاره میکند که این دستور بر دیوار معبد دلفی نگاشته شده است . درباره این آموزه و پرسشهایی در باب آن ر. ک: خود را بشناس: دعوتی به تأمل در پاره ای از مبانی نظری خودشناسی، در راهی به رهایی: جستارهایی در عقلانیت و معنویت، مصطفی ملکیان، تهران، نگاه معاصر، 1381، ص 211 - 231.
15. Socrates, in Dictionary of philosophy: Eastern and Western Thought, William L. Reese, New Jersey, Humanities press, 1996, p. 717.
16. مرحوم لطفی قابلیت را در برابر arête یونانی و virtue لاتین قرار داده است. دیگر مترجمان معمولاً این واژه را به فضیلت ترجمه میکند.
17. دوره آثار، ج 1، ص 36.
18. Unexamined life is not worth living.
19. Apology, p. 210.
20. مرگ سقراط: تفسیر چهر رساله افلاطون رومانو گواردینی، ترجمه محمد حسن لطفی، تهران، طرح نو، 1376، ص 30.
21. رساله ته ئه تتوس، دوره آثار افلاطون، ج 3، ص 1375.
22. همان.
23. نوع زندگی و آموزشهای مایه پیدایش مکاتب متفاوت و گاه متعارضی شد. برخی از آموزه های عملی او ریاضت کشی را استنباط کردند، مانن آنتیستنسو برخی نوعی خوشباشی را، مانند آریستیپ. در اینباره ر. ک: تاریخ فلسفه، فردریک کاپلستون، ترجمه جلال الدین مجتبوی، تهران، سروش، 1375، ج 1، ص 138 - 147.
24. رؤیای خرد: تاریخ فلسفه غرب از یونان باستان تا رنسانس، آنتونی گاتلیب، ترجمه لیلا سازگار، تهران، ققنوس، 1384، ص 188.
25. خاطرات سقراطی، ص 41.
26. مهمانی، دوره آثار، ج 1، ص 78، نیز ر. ک: خاطرات سقراطی، کسنوفون، ترجمه محمد حسن لطفی، تهران، خوارزمی، 1373، ص 4.
27. Scrates, John Beversluis, in A Companion to the philosophers, edited by Robert L, Arrington, Massachusetts, Blackwell Publishers, 1999, p. 514.
28. منون، دوره آثار، ج 1، ص 386.
29. ته ئه تتوس، دوره آثار، ج 3، ص 1393.
30. جمهوری، افلاطون، ترجمه فؤاد روحانی، تهران، علمی و فرهنگی، 1374، ص 50.
31. هیپیاس ( کوچک )، دره آثار، ج 2، ص 695.
32. هیپیاس بزرگ، دوره آثار، ج 2، ص 578.
33. همان، ص 581.
34. همان، ص 595.
35. همان، 596
36. همان، ص 600.
37. همان.
38. ته ئه تتوس، ص 1377.
39. رساله مهمانی، دوره آثار، ج 1، ص 455.
40. سقراط، کارل یاسپورس، ص 69.
41. مهمانی، ص 470.
42. همان.
43. همان، ص 471، 474 و 476.
44. انسانی، بسیار انسانی، کتابی برای جان های آزاده، فردریش نیچه، ترجمه سعید فیروز آبادی، تهران، جامی، 1384، ص 283.
45. غروب بتان یا چگونه میتوان با پتک فلسفه نوشت، فردریش نیچه، ترجمه مسعود انصاری، تهران، جامی، 1381، ص 82.
46. نیچه در برابر سقوط، همچون موارد متعدد دیگری، موضعی دوگانه دارد: گاه او را سخت میستاید و گاه او را تحقیر میکند و این ( دلقک ) را آماج حملات خرد کننده خود قرار میدهد و همین خود جلوه دیگری است از تأثیر قدرتمند سقراط بر آیندگان .
47. کار روشنفکری، بابک احمدی، تهران، نشر مرکز، 38، ص 205.
48. نیچه: درآمدی به فهم فلسفه ورزی او، کارل یاسپرس، ترجمه سیاوش جمادی، تهران، ققنوس، 1383، ص 701.
49. آپولوژی، 26.
50. همان.
51. Human Nature and Conduct, John Dewex New York, Dover Publication, 2002, 300.
52. منتقد دشمن نیست، عمران صلاحی، آفتاب، چهارشنبه، 1/11/1382، ص 12.
53. آرتور، قهرمان رمان خرمگس، مقالات انتقادی خود را بنام خرمگس امضاء میکرد، خرمگس، ص 81.
54. درباره این ادعاها و اشکالاتی که میتوان بر آن وارد کرد و پاسخ های نگارنده، ر. ک: اخلاق نقد، سید حسن اسلامی، قم، نشر معارف، 1383.
55. برگرفته از: آینه پژوهش، شماره100، صص 34 - 45.

Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *


سلام
اگه اجازه بدید برای استفاده وبلاگ نویسان
سایت شما رو در لینکستان وبلاگم اضافه کنم تا همه دوستانم از مطالب عمیق و وزینش بهره لازم را ببرند
متشکرم
رضا

IPTRA:خوشحال میشویم.