۰
دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶

​شیرجه زدن در استخری پر از "هیچ"

​شیرجه زدن در استخری پر از "هیچ"
کنار پنجره ی نیمه باز، چشم هایم را بستم. آرام بودم. سرم را لبه ی مبل گذاشتم و از نسیم خنکی که صورتم را نوازش می کرد بی نهایت لذت می بردم. کاروان خواب مرا به ناکجاآباد می برد. صدای موسیقی با ضرباهنگی ملایم از دور دست می آمد. و من آرام تر می شدم. آن قدر که خواب در چشم هایم موج می زد. کم کم صدا دور و دور تر می شد. تا جایی که هیچ صدایی نبود. سکوت محض بود و سکوت. 

چشم هایم را که باز کردم اشیا اطرافم کوچک و کوچک تر و دیوار روبرو دور و دورتر می شد. بهت زده بودم. اما می دیدم بتدریج همه چیز محو می شود. گویی در استخری پر از "هیچ" و اکنونی پر از "تهی" شیرجه می زنم. و شاید از پلکان ابدیت فرو می افتادم.
  
رنگی سفید و مه ای غلیظ ، مرا را در خود فرو می برد. گویی جهان در امواج ملایم اقیانوس، به زیر آب می رفت. این چنین شد که دیگر صدایی نبود و هیچ چیز نبود. کویر تا افق، سپید و ناپیدا بود و دره ای عمیق میان من و اطرافم. سنگینی یک اضطراب مبهم چشم هایم را در بر گرفت. حالا دیگر فقط سپیدی بود و سکوت و من. با خود می اندیشیدم من چرا هستم؟ و فراموش کرده بودم کجا هستم. مفهوم مکان و زمان، گویی از یادم رفته بود. معلق میان "هیچ". شناور بر روی سپیدی سکوت و تنهایی در هستی بی انتها. جدایی و فراق با هستی تمام می شد. من همان "هستی" بودم و "هستی" همان من. دوگانگی در میان نبود. همه یک تن بودیم یک تن. و آن یک تن نیز چونان نگاهی اندوهگین بر غروب خورشید.

هنوز می دانستم که هستم. ولی دیری نپایید که"من" هم از دست رفت. دیگر هیچ حسی از بودن نبود. چنان که آگاهی از هستی رخت برمی بست. همان گونه که شکر در آب حل می شود، آگاهی از بودن در "هست" من ناپدید می شد. جهان،  تنها یک واژه  بود، دیگر نه من و نه هیچ نبود. عدم بود و سکوت. سکوت هم نبود. 

هیچ "بودی" نبود. 

چونان چیزی که از حافظه پاک می شود و تا ابد فراموش می گردد، احساس هم فراموش می شد. و من از حافظه ی آگاهی به دست طوفان نسیان سپرده می شدم. نه ترس بود و اضطراب. نه امید بود و شادی. دیگر هیچ نبود. فقط سپیدی مطلق مه آلودی بود که تا اعماق جان نفوذ می کرد.

بتدریج آگاهی پدیدار گردید. خود را چونان پرکاهی می دیدم که طوفان، آن را از این سو و بدان سو می برد. هراسان در فراز و نشیب بی امان و افت و خیزهای پی در پی. گویی اراده ای و اختیاری نداشتم. پرشتاب از خودم دور می شدم و  دو باره به سوی خودم می شتافتم. تا می آمدم دستانم را بگیرم باز طوفان مرا از خودم دور می کرد. دورتر می شدم و تنهاتر. قایقی سوار شده بودم بر امواج تند اقیانوسی بیکران و عمیق. نفس هایم به شماره افتاده بود. گاهی خودم را بر بالای ابرهایی می یافتم که چون حریر سفید تا مرز عدم کشیده می شد و گاهی بر تخته سنگی در کوهستان و در لحظه ای بعد، افتاده بر تخته پاره ای در موج تند دریا. 
گاهی امید و گاهی نا امید. اما هر چه بود تنها بودم. تنهاتر از این که اکنون حس می کنم. آگاهی از خویشتن، بیشتر و بیشتر می شد. تا جایی که احساس می کردم "هستم" و پس از آن، جهان رنگارنگ با همه ی هستنده هایش طلوع کرد. 

هر چه آگاهی بیش تر می شد رنج هایم، ترس هایم و اضطراب هایم بیش تر می شد. اما گویا زمان جدایی می رسید و من باید از همه چیز می گریختم. از همه چیز گریختم جز از خویش. از ابرهای ندانستن و تخیل نیمروز  هم بیرون آمدم. 

من از "هیچ" گریختم و دیدم که هنوز نسیم می وزد و قطره های باران بر درختان پاییزی می چکد. از آزادی گریختم  و خویش را در دامچاله ای به نام "اکنون" و "این جا"  یافتم.  و جهان پر همهمه شد.


 علی زمانیان ( ازدلنوشته ای به رنگ خیال)
Share/Save/Bookmark
کلمات کليدی: دلنوشته هیچ شبنامه وجودگرا
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *