۰
شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶

باز آمدنم بشارت باد!

باز آمدنم بشارت باد!
من پیامبری خسته هستم که برای نجات آدمیان عصای خشکی را در تمام عمر در کف دست فشردم، کوها و دشت ها را پیمودم، به دختران جوان، رقصیدن آموختم، جای چشمه های زلال را نشان تشنه ها و جای عبادتگاه ها را نشان پیران دادم، به پسران جوان، رسم عاشق شدن یاد دادم، کبوتران را آموختم که تیروکمان ها را دوست داشته باشند، با جذامیان هم غذا شدم و کوزه های خالی اهالی را با شراب ناب، لب ریز کردم و پای زحمتکشان را با دستار خویش، پاک کردم و روسپیان را به کامجویی های آسمانی فرا خواندم، بدنامی را بر خویش هموار ساختم و نیشخند دزدانه یهودا ها را به تبسم ایمان، مبدل ساختم و اینک با پاهای زخمین، خار بر سر و خاشاک بر چشم، صلیب سقوط زمانه را در سر بالایی پرسنگلاخ عصر بی ایمان، بر دوش می کشم. اما... اما... زمانه زود خواهد چرخید. باز خواهم گشت. خیلی زود. باز آمدنم بشارت باد.
 
م.م.فرید
18/9/96
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *