۰
سه شنبه ۲۷ تير ۱۳۸۵

از کتم عدم تا سنگ سیزیف!

از کتم عدم تا سنگ سیزیف!

سرعت سرسام آوری بود. شاید در حدود سرعت نور. و زمان داشت به صفر نزدیک می شد. گونه ای جاودانگی. مثل زیستن در قلب سیاهچاله ها. اما نه. خود را بر روی پلی یافتم از مو باریک تر و از شمشیر تیزتر. در کرانه بود و نبود. یا نمود و بود. بر روی مرزی گام می زدم که دو اقیانوس هستی و نیستی، پنجه در پنجه یکدیگر زده بودند. 

پیش رویم، تا بی نهایت آکنده بود از نور معصوم «عدم». و فانوسی در آن دورهای خیلی دور بود که نمی دانم برای کدام ره گم کردگان، کورسو می زد. 

اطرافم سرد و خالی بود. و چه خنکای دلچسبی. 

«جهنم دیگران» دیگر زبانه نمی کشید و تکاپوی زندگی، سرد و ساکت بود؛ «تهوع زندگی» مرا بدرود گفته و بی وزنی سکر آوری را به جای خود نشانده بود. 

ساعت بیولوژیک وجودم، هر ثانیه ای را یک قرن تمام، طول می داد. با این حال لحظه (Augenblick)، به تمام معنی، بهت آور شده بود.
در آنجا من در آینه ای که تمام نیستی را در خود آشکار ساخته بود، خود را دیدم در حالیکه تنها روشنایی ای بودم که در «کتم عدم» به دیده می ‌آمد. و من به هر کجا که «التفات» می کردم، می درخیشد و فی الفور، «وجود» نام می گرفت. شگفت انگیز بود. 

                                                         *      *       *

صدای تیک تاک ساعت نیوتنی، کم کم اوج گرفت؛ تا آنجا که همه جا را پر کرد. و من بر روی زمین برهوتی ایستاده بودم که نه مرزی در آن بود و نه جدالی. آفتاب داغ، سیلی بر گونه ها می نواخت. 

آن سوتر، «دیگران» بودند. و این سوتر، سنگچرخ زندگی، می چرخید و همه را پشت سر خود فرا می خواند. و هیچ کس هشدارهای سوگناک نیچه را که بر بامی‌ «ارفئوسی» تراژدی زیستنشان را فریاد می زد، به چیزی نمی گرفت. همه دوست داشتند تخته سنگ «سیزیف» را بچرخانند.... و ساعتی بعد، من نیز همراه دیگران، تخته سنگ را هل می دادم. 
25/12/88

Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *


من اولين باري است كه وارد سايت ميشوم.
من علاقه زيادي به فلسفه دارم.
باديدن اطلاعات خيلي خوب در سايت به تمام كساني كه در اين راه زحمت ميكشند خدا قوت مي گويم.
باتشكر.
با سپاس از شما . امیدکه همواره حضورتان میسر باشد.
من اينجا نشسته ام
و به(هيچ چيز)فكر مي كنم
و (هيچ چيز) را مي نگرم
و در اين پوچي مفرط
زندگي را مي يابم
ميخواهم بروم
كجايش را نمي دانم
سلام . سارا هستم . دانشجوي ترم دوم فلسفه . واقعاْ نوشته ي عميق و قابل تاملي بود . پايدار باشيد ...
امان از این (دیگران) که زنده گی شخصی را هی دور می زند و دور می زند و ... !
مرتب می خوانمت دوست وجودگرای من
وقتي كه هستيم ناچار بايد هل داد. اگر نه اين وجود هلمان مي دهد و پرت مي شويم جايي كه بي وجودي غوغا ميكند.
هستي = عدم
نيستي = وجود
متن زيبايى بود
عذاب براي انسان نيستي است. جهنم بهانه است.ماوجوديم. درنيستي نكندنيست شويم!متن زيبايي بود.رضا
نميخوام زندگي كنمُ چون ما يه مشت ابلهيم!...
هر آنچه تابع عليت است همچون سراب است و روياست ( نظاره ماه در آب همچون پژواك است - نه انتقال پذير است و نه قاءم به ذات ) انسان تنها انعكاس پايين به بالاي بسوي وجود مطلق (ابديت است)
اين همان قانون مهينه است- پرتيه كه - بوداياني كه تعليم نمي دهند - تمام انسانها در وقت خود به آن مي رسند .
چرخاندن تخته سنگ سيزيف گرچه عزاب خدايان بود اما سيزيف را از گرداب عدم رهانيد...
چه زیبا!
كسي راز مرا داند كه از اين رو به أن رويم بگرداند......
شعر كتيبه اخوان
مرسي عالي بود ممنون
نمي دانم در هزار توي فلسفه دنبال چه هستم؟!
معنا؟ زندگي؟ خدا؟ خود؟ هستي؟ نيستي؟! چه...؟
نمي دانم!
من در تبعيدم، مي گويند در تبعيد خوش نمي گذرد..
من در رنجم، به دنبال دري مي گردم، به دنبال راهي ام براي رهايي؛ شايد راهي باشد، شايد راهي باشد...

ممنون
I see, I spoupse that would have to be the case.
It was dark when I woke. This is a ray of sunshnie.
Your posting ralely straightened me out. Thanks!
خوب به عدم دهن کجی کردی!