۰
چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۷

5– تسلیم شدن فلسفه یونان

حمله شکاکان
5-2- در بحبوحه انتشار فرهنگ هلنیستی ، آتن یعنی مام قسمت اعظم فرهنگ یونانی و فرمانروای قسمت بیشتر آن ، رهبری خود را در دو قلرو حفظ کرده بود : یکی نمایشنامه نویس و دیگری فلسفه . دنیا آن قدر گرفتار جنگها و انقلابها ، علوم و مذاهب جدید ، عشق به زیبایی و جستجو برای طلا نبود که نتواند گاهی به مسائل بلاجواب ولی گریز ناپذیر درست و نادرست ، ماده و ذهن ، آزادی و احتیاج ، شرافت و خیانت ، و زندگی و مرگ بپردازد . جوانان از تمام شهرهای مدیترانه ، اغلب از میان هزاران دشواری ، به آتن می آمدند تا در تالارها و باغهایی که افلاطون و ارسطو خاطره تقریباً زنده خود را در آنها به یادگار گذارده بودند درس بخوانند .
در لوکیون تئوفراستوس لسبوسی پرکار سنت مشاهده و تجربه را ادامه داد . مشائیون (پیروان ارسطو) بیشتر عالم بودند تا فیلسوف و خود را وقف تحقیقات تخصصی در حیوان شناسی ، گیاهشناسی ، زندگینامه نویسی ، وتاریخ علم ، فلسفه ، ادبیات و حقوق می کردند . تئوفراستوس در سی و چهار رهبری لوکیون را داشت (322-288) ، در بسیاری از رشته های علمی گام برداشت ، و چهارصد جلد کتاب منتشر کرد که تقریباً هر مبحثی را از عشق تا جنگ مورد بحث قرار می دادند .او ، چهارصد جلد کتاب منتشر کرد که تقریباً هر مبحثی را از عشق تا جنگ مورد بحث قرار می دادند . او ، در رساله در باب ازدواج جنس لطیف را سخت مورد حمله قرار داد . در پاسخ آن ، معشوقه اپیکور ، به نام لئونتیون ، رساله دانشمندانه ای نوشت که پاسخ دندان شکنی به جزوه او بود . با این حال، آتنایوس این جمله پر احساس و لطیف را به تئوفراستوس نسبت میدهد که :«زیبایی به واسطه تواضع زیبا می شود.» دیوجانس لائرتیوس او را «خیرترین مردمان و بسیار مهربان » معرفی می کند . وی در فصاحت چنان بود که نام اصلیش در مقابل لقبی که ارسطو به اوداده بود ، و معنایش این بود که مانند خدا سخن می گوید ، از یادها رفت . چنان محبوب القلوب بود که دو هزار دانشجو در محضر درسش حاضر می شدند ، و مناندروس از جمله با وفاترین پیروانش بود . نسلهای بعدی با دقت خاصی کتاب شایل او را حفظ کردند ، و این نه تنها به خاطر شکل ادبی آن بود ، بلکه بیشتر به دلیل آن بود که عیوبی را که مردم به دیگران نسبت می دهند سخت مورد طنز قرار می داد . در جایی ، گارولوس «با ستایش زن خود شروع و رویایی را که شب قبل دیده نقل می کند ، و تمام غذاهایی را که سرشام خورده به تفصیل شرح می دهد،» و نتیجه می گیرد :«ما به هیچ وجه دیگر آن انسانهایی که بودیم نیستیم .» و جایی ، مرد ابلهی را شرح می دهد که:«وقتی به تئاتر می رود ، در پایان نمایش ، در حین خواب بر جای می ماند... بعد از شام مفصلی که خورده است مجبور است بیدار شود و نیمه خواب و بیدار مراجعت کند، در خانه همسایه را عوضی می گیرد و سگ همسایه او را می گزد.»
یکی از چند حادثه معدود زندگانی تئوفراستوس صدور فرمانی دولتی بود (307) در لزوم تصویب انتخاب رهبران مکاتب فلسفی از طرف مجلس شورا. در همان زمان ، آگنونیدس او را به اتهام کهنه ناپرهیزگاری متهم کرد . تئوفراستوس بی سرو صدا آتن را ترک گفت، ولی آنقدر دانشجو به دنبال او از شهر بیرون رفت که دکانداران شکایت کردند که کاسبی آنها از رونق افتاده است . سالی نگذشت که فرمان نسخ ، حکم محکومیت ملغی ، و از اتهام مبرا شد ؛ و تئوفراستوس پیروزمندانه به آتن مراجعت کرد تا ریاست لوکیون را بر عهده گیرد – مقامی که تا روز مرگش در هشتاد و پنج سالگی داشت . می گویند که «تمام آتن» در تشییع جنازه او شرکت داشتند . مکتب مشائیون بعد از او چندان نپائید . علم ، آتن فقیر را ترک گفت و به اسکندریه ثروتمند رفت ، و لوکیون که خود را وقف تحقیقات علمی کرده بود به گمنامی فقیرانه ای فرو رفت .
در این فاصله ، در آکادمی ، سئوسیپوس جانشین افلاطون و کسنوکراتس جانشیتن سئوسیپوس شده بود . کسنوکراتس ربع قرن (339 – 314) بر مدرسه ریاست کرد و به فلسفه به خاطر سادگی شرافتمندانه زندگیش افتخارات تازه ای دارد . غرق در مطالعات و تدریس ، سالی یک بار آکادمی را برای دیدن تراژدیهای دئونوسوسی ترک می گفت ، و گویند همینکه در شهر می رفت «جمعیت انبوه و پرسرو صدای شهر راه را بر او باز می کردند تا بگذرد .» از دریافت حق التدریس سر باز می زد ، و در نتیجه آن قدر فقیر شد که نزدیک بود به خاطر نپرداختن مالیات به زندان بیفتد . که دمتریوس فالرومی مالیات عقب افتاده او را پرداخته ، از زندان نجاتش داد . فیلیپ مقدوین می گفت که در میان تمام سفیران آتنی که به دربار او رفتند تنها کسی که فسا ناپذیر بود کسنوکراتس بود . شهرت شرافتمندانه او باعث دلخوری فرونه(3) شد ؛ و وقتی ، متظاهر به اینکه در تعقیبش هستند ، به منزل او پناه برد ، و چون دید یک تختخواب بیشتر ندارد ، خواهش کرد که با او همبستر شود ، کسنوکراتس به خاطر انسانیت رضا داد ، ولی در مقابل دلربایی و وسوسهاو آن قدر سردی نشان داد که فرونه از بسترش گریخت و به دوستانش شکایت برد که به جای انسان با مجسمه همبستر شده بوده است . کسنوکراتس رفیقه ای جز فلسفه نمی گرفت .
با مرگ او ، فلسفه مابعدالطبیعی یونان درهمان باغی که معبد آن بود به انتها رسید . جانشینان افلاطون ریاضیدان و عالم اخلاقیات بودند و کمتر وقت خود را صرف مسائلی انتزاعی می کردند که روزی آکادمی را به هم ریخته بود . مبارزات شکاکانه زنون الئایی ، ذهن گرایی هراکلیتوس ، تردید عالمانه گورگیاس و پروتاگوراس نفی مابعد الطبیعی سقراط و آریستیپوس و ائوکلیدس مگارایی دوباره بر فلسفه یونان سیادت پیدا کرد . «عصر خرد» سپری شده بود. تمام فرضیه ها به بازی گرفته شده ، فراموش شده بودند ، و اسرار جهان هنوز حل نشده باقی مانده بود ، مردم از غور در مسائل عالم ، که حتی درخشانترین مغزها از درکش عاجز بودند ، خسته شده بودند . ارسطو فقط در یک مطلب با افلاطون موافق بود و آن اینکه امکان دارد که حقیقت بالاخره کشف شود و پروهون با اظهار اینکه هم افلاطون و هم ارسطو بیش از هر مطلب دیگر سر این موضوع اشتباه کرده اند ، می رساند که اصولاً مردم اعتقاد خود را از دست داده بودند.
پورهون در الیس به سال 360 متولد شد . همراه قشون اسکندر به هند رفت ، و در آنجا در مکتب مرتاضان درس خواند ، و شاید از همانجا چیزی از فلسفه شک را ، که با نام او همراه است هدیه آورد . پس از بازگشت به الیس در نهایت فقر به تدریس فلسفه پرداخت. وی متواضعتر از آن بود که کتابی بنویسد و اظهار فضل کند ، ولی شاگردش تیمون فلیوسی ، در سلسله طنزهایی که نوشت عقاید او را به دنیا معرفی کرد . عقاید او اصولاً بر سه پایه استوار بود : هیچ امری مسلم نیست ؛ مرد عاقل قضاوت نمی کند و به جای اینکه دنبال حقیقت برود به دنبال راحتی و آسایش می رود ، و از آنجایی که تمامفرضیات محتملاً غلطند ، انسان بهتر است که اساطیر و قرار دادهایی را که در هر عصر و در هر مکان قبولیت عام دارد بپذیرد . نه حواس و نه منطق هیچکدام دانشی را که بشود به آن اطمینان کرد به بشر نمی دهند . حواس شی را در هنگام درک غیر آنچه هست

پیروان افلاطون بودند که حمله به فسلفه مابعدالطبیعه را دنبال کردند . آرکسیلائوس ، که در سال 269 رئیس «آکادمی متوسطه» شد ، نظر افلاطون را در رد دانش حسی به همان اندازه پورهون مورد شک قرارداد ؛ شاید هم تحت تاثیر او قرار گرفته بود .
جلوه می دهد ، و منطق نوکر دست به سینه تمناهاست . قیاس بی نتیجه است ، زیرا هر فرضی متضمن نتیجه ای است که از خود آن حاصل می شود . «هر استدلالی استدلال متضادی دارد» یک امر بخصوص ممکن است تحت شرایط و حالتهای متفاوت مطبوع یا نامطبوع واقع شود ؛ یک شی خاص ممکن است کوچک یا بزرگ ، زشت یا زیبا جلوه کند ؛ یک تجربه واحد ممکن است بنابر زمان و مکان مختلف خلاف اخلاق باشد یا موافق آن ؛ خدایان واحد ، بنا به ملل مختلف بشری ، موجود یا مفقودند ، همه چیز عقیده است و حقیقت وجود خارجی ندارد . بنابراین ، در منازعات ، طرف گرفتن ، طرز زندگی دیگران را ترجیح دادن یا به گذشته و آینده حسرت خوردن احمقانه است ؛ تمنا و اشتیاق فریبی بیش نیست . حتی معلوم نیست که زندگی خوب و مرگ بد باشد ؛ آدم عاقل نباید نسبت به هیچکدام از پیشداوری داشته باشد . بهتر از همه رضایت و تسلیم است ، کوشش در راه اصلاح دنیا بی نتیجه است ، باید مشکلات آن را با حوصله تحمل کرد ، نباید دچار تب پیشرفت شد ، بلکه باید به صلح و آرامش راضی بود . پروهون واقعاً می کوشید که از این فسلفه نیمه هندی در زندگی تبعیت کند . در کمال خشوع و خضوع به عادات و پرستش الیس تن در داد ، و کوششی نکرد که از خطر برهد یا زندگی خود را طویل کند در سن نود سالگی مرد همشهریانش چنان به او به نظر احترام می نگریستند که به افتخار او فیلسوفان را از مالیات معاف کردند .
از ریشخندهای روزگار آنکه ، این پیروان افلاطون بودند که حمله به فسلفه مابعدالطبیعه را دنبال کردند . آرکسیلائوس ، که در سال 269 رئیس «آکادمی متوسطه» شد ، نظر افلاطون را در رد دانش حسی به همان اندازه پورهون مورد شک قرارداد ؛ شاید هم تحت تاثیر او قرار گرفته بود . آرکسیلائوس می نویسد : «هیچ چیز مسلم نیست ، حتی خود این مطلب.» وقتی به او گفتند که چنین مکتبی زندگی را غیر ممکن می کند ، جواب داد که زندگی مدتهاست که توانسته است با احتمالات سر کند . یک قرن بعد ، یکی دیگر از پیروان مقتدر مکتب شکاکان «رئیس آکادمی جدید» شد ، و موضوع تشکیک عام را به مرحله نیستی گرایی ذهنی و اخلاقی رساند . کارنئادس کورنه ای که در حدود سال 193 مانند یک آبلار یونانی به آتن آمده بود ، با دقت محیلانه ناراحت کننده ای تمام مکاتبی را که خروسیپوس و سایر معلمانش تدریس می کردند رد کرده ، زندگی آنها را دشوار می ساخت . چون ایشان به عهده گرفته بودند که او را منطقی تربیت کنند (با استناد به منطق پروتاگوراس) به آنها می گفت :«اگر منطق من درست است که چه بهتر ، و اگر غلط است شهریه مرا پس بدهید . وقتی مکتب خود را عرضه کرد ، یک روز له و روز دیگر علیه موضوعی اظهار نظر می کرد . و از هر دو چنان دفاع می نمود که در واقع هر دو را باطل اعلام داشت . در تمام وقت شاگردان و زندگی نامه نویسان می کوشیدند که نظریات واقعی او را در یابد . حتی به عهده گرفت که بانوع انتقادی که افلاطون و کانت از احساس و استدلال کرده اند ، واقعپردازی ما دیگرانه رواقییون را رد کند . کارنئادس عقیده داشت که هیچ امری قطعی نیست وبه شاگردانش می آموخت که به احتمالات و رسوم زمان خود قناعت کنند چون به عنوان یکی از اعضای هیئت نمایندگی یونان به روم رفت (155) و با سخنان خود در سنای روم که طی آن یک روز از عدالت دفاع می کرد وروز دیگر آن را رویایی غیر علمی می دانست ، سناتورها راتکان داد : اگر روم می خواهد که واقعاً عدالت را رعایت کند می بایست تمام آنچه به علت داشتن ارتش برتر از سایر کشورهای مدیترانه گرفته به آنها باز گرداند . در روز سوم ، کاتو هیئت نمایندگی را به عذر اینکه برای اخلاق عمومی خطرناک است ، به آتن باز گرداند . شاید پلوبیوس که در آن زمان به عنوان گروگان همراه سکیپیو بود این سخنان را شنیده یا راجع به آن مطلبی به گوش خورده که با عصبانیتی که خاص مردان اعل عمل است علیه آن فیلسوفان سخن گفت :
آنها در بحثهایی که در آکادمی می کنند ، خود را برای هر گونه سخنرانی و بحث و جدل کاملاً آماده می سازند برخی از آنها برای مشغوش کردن ذهن شنوندگان خود متوسل به چنان ضد و نقیض گوییهایی می شوند ، و در اختراع مطالب خوش ظاهر چنان طبع روانی دارند که شنونده بیچاره به حیرت می افتد که آیا واقعاً ممکن است که مردم آتن بتوانند بوی نیمرویی که در افسوس می پزند استشمام کنند و سرگردانند که آیا در تمام مدتی که ایشان در آکادمی مشغول بحث و مطالعه بوده اند در رختخواب منزلشان در خواب مشغول نوشتن رساله نبوده اند !... و از همین علاقه وافری که به ضد و نقیض گویی دارند فسلفه را به این بدنامی کشیده اند ... اینان چنان شوری در مغز جوانا مارسوخ داده اند که هرگز به خود زحمت نمی دهند درباره مسائل اخلاق و سیاسی که مفید به حال شاگردان فسلفه است ، مغز خود را به فکر اندازند بلکه زندگی خود را بیهوده در راه ابداعات باطل صرف می کنند .
فرار اپیکوری
5-3- گر چه پولوبیوس سالهای متمادی نظریه پردازان را چنین توصیف می کرد که زندگی خود را در تار و پود فرضیات و خیالبافی گم کرده اند ، در این فرض خود مسائل اخلاقی جذابیت خود را برای ذهن یونانی از دست داده و اشتباه بود . بر عکس ، درست همین کشش اخلاقی بود که به عنوان نحله غالب جایگزین فلسفه طبیعی و مابعدالطبیعی شد . مسائل سیاسی واقعاً در پس پرده فراموشی افتاده بود ، زیرا آزادی بیان را حضور یا خاطره پادگانهای سلطنتی در مخاطره می انداخت و برای هر کس روشن بود که آزادگی ملی بستگی به اطاعت و سکوت دارد . شکوه حکومت آتنی از بین رفته بود و فلسفه ناچار بود که با جدایی اخلاق از سیاست که در تاریخ یونان سابقه نداشت بسازد .
5-4- مصالحه رواقیون
چون تعدادی روزافزون از پیروان اپیکور فلسفه او را پیروی از لذات شخصی تفسیر می کردند ، مسئله اساسی علم الاخلاق – یعنی زندگی خوب چیست ؟ - حل نشده بلکه به صورت تازه ای در آمده بود و آن اینکه چطور می توان طبع ( لذت طلب) افراد را با پرهیزگاری لازم برای گروه یا نژاد آشتی داد ؟ - و چگونه می توان اعضای یک اجتماع را یا از روی انگیزش یا ترس وادار به کف نفس و از خودگذشتگی ، که لازمه ادامه حیات اجتماهی است ، نمود ؟ مذهب قدیم دیگر قادر به انجام این کار نبود .و نیز کشور – شهرها دیگر دیگر مردمان را به از خودگذشتگی بر نمی انگیختند . مردم روشنفکر یونان از مذهب روگردانده ، متوجه فلسفه شدند ، و برای تسلی یافتن یا راهنمایی در بحرانها به دامن فلاسفه آویختند ؛ از فلسفه انتظار داشتند که عقایدی دنیایی عرضه کند که به خلقت انسانی در عرصه وجود معنا و ارزش بخشد تا بشر بتواند بدون وحشت به مرگ مسلم بنگرد . فلسفه رواقیون آخرین کوششی است که دنیای باستان در راه یافتن علم الاخلاق طبیعی نموده است . زنون یک بار دیگر کوشید تا وظیفه ای را که افلاطون در آن شکست خورده بود به انجام رساند .
زنون اهل کیتیون قبرس بود . ساکنان شهر قسمتی فنیقی و اغلب یونانی بودند ؛ زنون را گاهی فنیقی و گاهی مصری خوانده اند . آنچه مسلم است وی از والدینی یونانی و سامی بوده است .44 آپولونیوس صوری او را مردی لاغر ، دراز ، و سیه چرده توصیف کرده که سرش به یک طرف متمایل بوده و ساقهای ضعیفی داشته است ؛ و آفرودیته ، با وجودی که هفایستوس از او زیباتر نبود ، حتماً اورا به آتنه تسلیم می کرد . چون در زندگی آلودگیهایی نداشت ، در اول کار تجارت خود ثروت زیادی اندوخت ، و گوینده چون برای اولین بار به آتن وارد شد بیش از هزار تا لنت پول نقد داشت . طبق گفته دیوجانس لائرتیبوس ، کشتی مال التجاره او در سواحل آتیک غرق شد و وی ثروت خود را از دست داده تهیدست و بینوا بار دیگر وارد آتن شد ( 314) .45 روزی که کنار
ارسطو فقط در یک مطلب با افلاطون موافق بود و آن اینکه امکان دارد که حقیقت بالاخره کشف شود و پروهون با اظهار اینکه هم افلاطون و هم ارسطو بیش از هر مطلب دیگر سر این موضوع اشتباه کرده اند ، می رساند که اصولاً مردم اعتقاد خود را از دست داده بودند.
پیشخوان کتابفروشی نشسته بود ، شروع به خواندن ممورابیلیا ، اثر گزنوفون ، نمود ، و از همانجا تحت تأثیر شخصیت سقراط قرار گرفت . پرسید : (( این مردان را امروز کجا می توان یافت ؟ )) در همان لحظه کراتس ، فیلسوف کلبی ، از آنجا می گذشت ؛ کتابفروش به او گفت : (( به دنبال آن مرد برو . )) زنون در سی سالگی در مدرسه کراتس نامنویسی کرد .
، و از اینکه فلسفه را کشف کرده است مسرور شد . در این باره می گوید : (( وقتی کشتیم غرق شد سفر خجسته ای کردم . )) 46 کراتس که از اهالی تب بود ، ثروت سیصد تا لنتی خود را به همشهریانش بخشیده ، زندگی مرتاضی درویشان را پذیرفته بود ، شهوترانی رایج عصر خود را مطرود شمرده گرسنگی کشیدن را شفای عشق می دانست. شاگردش هیپارخیا ، که ثروتمند بود و خوراک فراوان برای خوردن داشت ، به عشق او گرفتار شد و تهدید کرد که اگر والدینش اورا به زنی به کراتس ندهند خودکشی خواهد کرد . والدین او به کراتس التماس کردند که او را منصرف کند ، و او نیز کیسه گدایی خود را زیرپای او انداخته گفت : (( این است تمام ثروت من ؛ اکنون فکر کن که چه می کنی ؟ )) ولی وی مأیوس نشد ، خانه و ثروت خود را رها کرد ، لباس درویشی پوشید ، و رفیقه کراتس شد . گویند مراسم عروسی را در ملاء عام انجام دادند ؛ اما زندگیشان نمونه ای از صمیمیت و وفاداری بود .47
زنون سخت تحت تأثیر سادگی زندگی کلبیان قرار گرفت و به آن علاقه مند گردید . اینک پیروان آنتیستنس فرانسیسیان دنیای باستان بودند ؛ خود را به فقر و امساک عادت می دادند ، هرجا می رسیدند می خوابیدند ، و از صدقه مردمی که پرکارتر از آن بودند که ادعای تقدس نمایند امرار معاش می کردند . زنون رئوس نکات اصلی اخلاقیات خود را از کلبیان گرفت ، و دین خود را به آنان نیز کتمان نمی کرد . در اولین کتابش ، جمهوریت ، چنان زیر نفوذ آنها بود که اجتماعی اشتراکی و بیدولت را پیشنهاد کرد که در آن نه پول بود ، نه مال ، نه ازدواج ، و نه قانون . 48 پس از اینکه دریافت این مدینه فاضله و پرهیزگاری کلبیان امکانپذیر نیست ، کراتس را رها کرد و به آکادمی رفت و شاگرد کسنوکراتس و ستیلپوی مگارایی شد . قاعدتاً می بایستی که آثار هراکلیتوس را خواهنده و از آنها تأثیر پذیرفته باشد ، زیرا پاره ای از نظرات او را – آتش آسمانی به منزله روح بشر وکاینات ، ابدیت قانون ، کون و فساد مکرر دنیا – در مکتب خود وارد کرده است . لکن عادت او این بود که بگوید که بیش از همه سقراط مدیون است که سر منشأ و ایدئال فلسفه رواقیون بوده است .
زنون ، پس از سالها شاگردی متواضعانه ، بالاخره در سال 301 مدرسه خود را دایر مرد ، و همان طور که زیر رواق پویکیله قدم می زد درس می داد . فقیر و غنی را یکسان می پذیرفت ، ولی جوانان را راه نمی داد ، و عقیده داشت که فقط مردان بالغ می توانند فلسفه را درک کنند . چون جوانی بسیار سخن می گفت به اطلاع او می رساند که (( دلیل اینکه دئ گوش داریم و فقط یک دهان آن است که کمتر بگوییم و بیشتر بشنویم )) 49 آنتیگونوس دوم هنگامی که در آتن بود سر درس او حاضر شد ، از سر تحسین دوست او گردید ، پند او را خواستار شد ، اغوایش کرد تا مدتی در تجمل زندگی نماید ، و دعوتش پرسایوس را فرستاد . چهل سال در همان رواق تدریس کرد . زندگیش آ« قدر با تعلیماتش موافق بود که عبارت (( پرهیزگار تر از زنون )) در یونانی ضرب المثل شد . علی رغم نزدیکی او با آنتیگونوس ، مجلس آتن (( کلید دیوارها )) را به او داد و مجسمه و تاجی برای او تصویب کرد . متن تصویبنامه از این قرار بود :
" از آنجا که زنون اهل کیتیون سالهای متمادی عمر خود را در شهر ما صرف آموزش فلسفه کرده ، و از هر لحاظ مرد شایسته ای است ، و تمام جوانانی را که در مصاحبت او بوده اند به شکیبایی و پرهیزگاری ترغیب نموده ، و زندگی خودش نمونه بسیار ممتازی از این پرهیزگاری و اعدال بوده است ... بنا بر رأی مردم ، زنون مفتخر می شود ... و تاج طلایی به او هدیه می گردد ... و مقبره ای در سرامیکوس به خرج دولت باری او بنا می شود . " 51
لائرتیوس می گوید : (( در سن 90 سالگی به این ترتیب وفات یافت که هنگامی که از مدرسه بیرون می رفت پایش لغزید و انگشتش شکست . مشتی به زمین کوبیده سطری از نیوبه خواند من که می آیم چرا اینسانم می خوانی ؟ و بلافاصله خودش را خفه کرد . )) 52
کار او در رواق دو نفر از یونانیان آسیایی – نخست کلئانتس آسوسی و سپس خروسیپوس سولی – ادامه دادند . کلئانتس مشت زنی بود که با چهار دراخما به آتن آمد ، و مدتی عملگی کرد و اعانه صندوق تعاون را نپذیرفت ، نوزده سال زیر نظر زنون به تحصیل پرداخت ، و زندگی خود را در کار و کوشش و فقر مرتاضانه گذراند . خروسیپوس دانشمندترین و برومندترین شاگردان مدرسه بود ، و با عرضه 750 کتاب ، که دیونوسیوس هالیکارناسوسی آنها را نمونه ملال انگیز روشنفکری می خواند ، مکتب رواقیون را شکل تاریخی داد . پس از او مکتب رواقی در سراسر خاک یونان توسعه و بخصوص در آسیا طرفداران زیاد یافت : از قبیل پانایتیوس رودسی ، زنون طرسوسی ، بویتوس سیدونی ، و دیوگنس سلوکیه ای . در اینجا ناچاریم قسمتهای پراکنده ای را که از نوشته های فراوان پیروان این مکتب برجای مانده تلفیق کرده ، تصویر مرکبی از رایجترین و با نفوذترین فلسفه دنیای باستان بسازیم .
احتمالاً خروسیپوس بود که مکتب رواقی را به منطق ، علوم طبیعی ، و علم الاخلاق تقسیم کرد . زنون و جانشینانش از خدماتی که به فرضیه منطق کرده بودند به خود می بالیدند ، لکن از تمام قلمفرساییهای آنان در این موضوع اثر قابل ملاحظه ای که برای تنویر افکار مورد استفاده قرار گیرد برجای نمانده است . رواقیون با اپیکوریان همعقیده اند که دانش مولود حواس است ، و امتحان نهایی حقیقت را منوط به ادراکیاتی می دانند که ، از روشنی یا تکرار ، خود را به مغز می قبولانند . در عین حال ، تجربه لزوماً به معرفت منتهی نمی شود ، زیرا بین عقل و ادراک ، عواطف و شهوات قرار گرفته اند ، و ممکن است تجربه را به اشتباه منحرف سازند ؛ چنانکه اشتیاق را به رذیلت تبدیل می کنند . عقل عالیترین وجه امتیاز بشر است و از (( خردی اصیل )) یا (( لوگوس مولد )) که عالم را اداره می کند ، سرچشمه می گیرد .
خود دنیا ، مانند بشر ، هم کاملاً مادی و هم ذاتاً آسمانی است . هرچه را حواس ما دریافت می کنند مادی است ، و فقط می توانند موجد یا پذیره عمل واقع شوند . کمیتها و کیفیتها ، فضیلتها و شهوات ، روح و جسم ، خدا و ستارگان ، همه و همه اشکال یا فرایندهایی مادی هستند که فقط از حیث درجه ظرافت توفیر دارند ، وگرنه اساساً یکی هستند .54 از طرف دیگر ، هر ماده ای کلا پویا و پر از حرکت و نیروست ، دایماً در حال پاشیده شدن و تمرکز یافتن است ، و نیرویی درونی ، حرارت یا آتش ، دایماً آن را به حرکت در می اورد . جهان در دورانهای بیشماری از انسباط و انقباض ، و تحول و انحلال سیر می کند ؛ گاهی درآتشسوزی عظیمی نابود می شود ، و سپس بتدریج شکل می یابد ؛ بعد تاریخ گذشته خود را ، حتی در جزئیات آن ، از سر می گیرد ؛ زیرا زنجیره علت و معلول دایره ای است ناشکستنی با تکراری همیشگی . تمام وقایع و اعمال ااراده قبلاً تعیین شده اند ؛ غیر ممکن است که عملی غیر از آن طور که مقرر شده اتفاق بیفتد ، چنانکه نمی توان انتظار داشت از هیچ شی ء به وجود بیاید ؛ کوچکترین شکست در این زنجیره دنیا را متوقف می کند .
در این مکتب ، خدا ابتدا ، وسط ، و انتهاست . رواقیون لزوم مذهب را به عنوان اساس اخلاق می شناختند ؛ به مذهب عمومی ، حتی به دیوها و فرشتگان آن ، با شکیبایی مساعدی می نگریستند ، و تفسیرهای تمثیلی فراوانی برای پرکردن حفره ای که بین خرافات و فلسفه موجود بود یافتند . نجوم کلده را اساساً قبول
دنیا ، مانند بشر ، هم کاملاً مادی و هم ذاتاً آسمانی است . هرچه را حواس ما دریافت می کنند مادی است ، و فقط می توانند موجد یا پذیره عمل واقع شوند . کمیتها و کیفیتها ، فضیلتها و شهوات ، روح و جسم ، خدا و ستارگان ، همه و همه اشکال یا فرایندهایی مادی هستند که فقط از حیث درجه ظرافت توفیر دارند ، وگرنه اساساً یکی هستند .
داشتند ، و امور دنیا را یک رابطه رازورانه و دایم با حرکات ستارگان می دانستند ؛ 55 به این معنا که هرگاه اتفاقی برای قسمتی از جهان بیفتد بر بقیه اثر خواهد داشت . چنانکه گویی برای مسیحیت نه تنها موازینی اخلاقی فراهم می کردند بلکه پایه مذهبی آن را می ریختند و قانون و زندگی و سرنوشت را خدایی می دانستند ، و اخلاق را تسلیم آگاهانه به اراده خدایی می شناختند . خدا ، مانند انسان ، ماده جانداری است ؛ دنیا جسم آن ، و نظم و قانون دنیا ذهن و اراده آن است ؛ جهان سازواره عظیمی است که خدا روح ، نفس زنده کننده ، منطق بارور کننده ، و آتش نیرو بخش آن است . 56 گاهی رواقیون خدا را غیر وجودی تصویر می کنند ، و اغلب او را الاهیتی می دانند که کیهان را با شعور بی نظیر خود طراحی و راهنمایی می کند ، اجزای آن را در جهت هدفهای عقلایی با هم مرتبط می سازد ، و نفع هر چیز را عاید مردان نیکوکار می نماید . کلئانتس او را با زئوس یکی می داند ف و ضمن سرود نیایشی که در خور اخناتون یا اشیعا است او را می ستاید :
" تورا ای زئوس ، بیش از سایر خدایان می ستایند ، نامهایت بیشمار است و قدرتت ابدی آغاز جهان از تو بود ، و با قانون برهمه موجودات حکم می رانی .
ما مخلوق توییم ، و ستایش تو را سزاست .
این است که سرودخوانان تا ابد قدرت تو را می ستایم .
نظام عالم مطیع او امر توست ؛ همچنانکه به دور زمین می گردد ،
با انوار کوچک و بزرگی که در هم می شوند ؛
ای پادشاه ابدی همه ، تو بزرگی ، تو قادری !
نه در ای دنیا ، نه در آسمانها ، و نه در دریاها ، بدون اراده تو
جز آنچه شریران از نفهمی می کنند ، کاری انجام نمی شود .
اما با اراده و قدرت توحتی تبهکاران به راه راست می روند . و آنچه ناراست است راست ، و بیگانه خودی می گردد.
و اینچنین از همه رنگ در این دنیا گردآورده ای و بد و خوب را کنار هم گذارده ای ؛
که امرت همه جا و در همه چیر یکی باشد ؛ مطاع برای همیشه .
پلیدی را از روح ما بزدای ؛ تا بتوانیم افتخاری را که به ما داده ای به تو بازگردانیم . و سرود خوانان ، چنانکه شایسته فرزندان آدم است ، ستایش تو گوییم .57
انسان در مقابل جهان چون عالم صغیر است در مقابل عالم کبیر ؛ نیز سازواری ای است دارای جسم و روح مادی . زیرا ، آنچه جسم را به حرکت در می آورد یا تحت تأثیر می گذارد ، یا آنچه را جسم به حرکت می اندازد یا تحت تأثیر قرار می دهد ، بایستی مادی باشد . روح نیوما یا (( نفس آتشینی)) است که در بدن پراکنده است ، درست مانند روح دنیا که در جسم دنیا پراکنده است . پس از مرگ جسم ، روح زنده می ماند ، اما فقط چون انرژِ فاقد شخصت . در آتشسوزی بزرگ نهایی ، روح ، چون اتمن که بر برهمن می پیوندد ، جذب آن اقیانوس عظیم می شود که خداست .
از آنجایی که انسان جزئی از خدا یا طبیعت است ، مسئله علم الاخلاق بسادگی قابل حل است : خوبی ، همکاری با خدا یا طبیعت یا قانون دنیاست . خوبی در پیروی از لذات نیست ، زیرا پیروی از لذات عقل را تحت سلطه شهوات قرار می دهد که اغلب مایه خسارت جسم یا مغز می شود ، و بندرت در انتها ما را ارضا می کند . خوشبختی فقط با تطبیق عاقلانه هدفها و کردار ما با مقصد و قوانین جهان حاصل می شود . تضادی بین رستگاری فرد و رستگاری کیهان نیست ، زیرا قانون سعادت فرد با قانون سعادت طبیعت یکی است . اگر به مردی خوب بدی رسد موقتی است و در واقع پلیدی نیست ؛ اگر ما کل را درک کنیم ، خوبی را در پشت هر بدی که در اجزا ظاهر می شود خواهیم دید . مرد عاقل تنها آن قدر به تحصیل می پردازد که قانون طبیعت را بیابد ، و آنگاه حیات خود را با آن قانون منطبق می سازد . تنها هدف و دلیل علم و فلسفه ، زندگی بر حسب قانون طبیعت است . کلئانتس تقریباً به زبان نیومن اراده خود را تسلیم خدا می کند :
" تو ای خدا ! و توای سرنوشت من ! مرا رهبری کنید ،
به آنجایی که اراده کرده اید
و من با شادی از دنبال شما خواهم آمد . حتی اگر چون مرتدی با شما از سر ستیزه در آیم ، سرانجام ناچار از تسلیم و پیروی از شما هستم . "59
بنابراین ، پیرو فلسفه رواقی از تجمل و پیچیدگی و کشمکشهای اقتصادی و سیاسی احتراز دارد ؛ به کم قانع است ، و بدون شکوه و شکایت مشکلات و ناامیدیهای زندگی را می پذیرد. جز صواب و خطا ، نسبت به هرچیز – مرض و رنج ، شهرت بد و خوب ، آزادی و بردگی ، و زندگی و مرگ – بی اعتناست . تمام احساساتی را که مانع و سد راه پیشرفت طبیعت باشد یا صلاح و درستی آن را زیر سؤال ببرد سرکوب می کند : اگر فرزندش بمیرد غم نخواهد خورد ، و فرمان سرنوشت را که حتماً صوابی نهفته دارد می پذیرد. او چنان به دنبال آپاتیا ، یا (( فقدان احساسات )) ، می رود که آرامش ذهنش را در مقابل تمام حملات و ناملایمات سرنوشت ، ترحم ، و عشق حفظ کند .او معلمی سختگیر و مدیری بیرحم خواهد بود . معنای دترمینیسم ( قضای محتوم) این نیست که خود را تسلیم مسامحه کنیم ، بلکه باید خود و دیگران را اخلاقاً مسئول هر عملی بدانیم که از ما سر می زند . وقتی زنون غلام خود را به سبب اینکه دزدی کرده بود می زد و غلام که مختصر دانشی آموخته بود گفت : (( سرنوشت این بود که من دزدی کنم )) زنون جواب داد (( و سرنوشت نیز این بود که من تورا بزنم )) 61 رواقی پاکدامنی و تقوی را پاداش خود ، و وظیفه بی چون و چرا و حکمی قطعی می داند که از شرکت او در الاهیت حاصل شده ؛ و در بدبختی و ناملایمات خویشتن را با خیال تسلی می دهد که با تبعیت از قانون الاهی بالاخره به صورت خدا در خواهد آمد .62 او ، چون از زندگی خسته شد ، و می دانست که ترک آن موجب خسارت دیگری نمی شود ، با خودکشی مخالفت اصولی ندارد . کلئانتس پس از رسیدن به سن هفتاد سالگی روزه درازی گرفت ؛ و سپس با گفتن اینکه از نیمه راه باز نخواهد گشت ، آن قدر به روزه خود ادامه داد تا مرد .63
با اینهمه ، رواقیون مخالف معاشرت و شرکت در اجتماع نیستند ، مانند کلیبون از فقر به خود نمی بالند ، و در گوشه گیری و انزوا چون اپیکوریان مبالغه نمی کنند . ازدواج و خانواده را امری لازم می شمردند ، ولی عشق خیالی و توهمی را نمی پسندند ؛ رؤیای مدینه فاضله ای را در سر می پرورانند که در آ« زنان اشتراکی هستند .64 حکومت را ، حتی به صورت پادشاهی ،می پذیرند ، خاطره خوشی از کشور – شهرها ندارند ، و مرد عامی را ساده لوح خطرناکی می شمرند ، حکومت آنتیگونوسها را به سلطنت جماعت ترجیح می دهند . در واقع به هیچ حکومتی توجه خاصی ندارند ، دلشان می خواهد که همه مردان دنیا فیلسوف باشند ، تا قانون لازم نباشد . بر خلاف افلاطون و ارسطو ، کمال را نه در اجتماع خوب ، بلکه در فرد خوب می بینند . در امور سیاسی ممکن است دخالت کنند ، و هر عملی را که ، هر چند به صورتی نا چیز ، در جهت آزادی و حفظ شئون انسانی باشد مورد حمایت قرار می دهند ، ولی هرگز به خاطر جاه و مقام خوشبختی و آسایش خود را فدا نمی کنند . ممکن است جان خود را در راه میهن خود بدهند ، ولی تن به آن نوع میهن پرستی که مانع وفاداری آنها به تمام بشریت باشد نمیدهند – رواقی شارمند تمام دنیاست . زنون ، که در رگهایش احتمالاً خون یونانی و سامی هر دو جاری بود ، مانند اسکندر مشتاق بود که حدود نژادی و ملی شکسته شود ، و گرایش بین المللی و انعکاسی از اتحتد زودگذری بود که اسکندر در مشرق مدیترانه به وجود آورد .زئون و خروسیپوس امیدوار بودند که بالاخره تمام آن جنگلهای بین دولتها و اختلافات طبقاتی جای به اجتماعی خواهد داد که در آن نه ملیت ، نه طبقه ، نه غنی و فقیر ، و نه ارباب و غلام خواهد بود ، و فیلسوفان بدون فشار حکومت خواهند کرد ، و مردم چون برادر و اطفال یک خدا با هن خواهند زیست .65
فلسفه رواقی فلسفه شریفی بود ، و بیش از آنچه شکاکان امروزی متوقعهند قابلیت عمل داشت . رواقیون تمام عناصر فکر یونانی را در آخرین کوشش ذهن مشترک آن عصر یک جا جمع کردند تا نظامی اخلاقی بسازند که از طرف تمام طبقاتی که کیش قدیم را
انسان در مقابل جهان چون عالم صغیر است در مقابل عالم کبیر ؛ نیز سازواری ای است دارای جسم و روح مادی . زیرا ، آنچه جسم را به حرکت در می آورد یا تحت تأثیر می گذارد ، یا آنچه را جسم به حرکت می اندازد یا تحت تأثیر قرار می دهد ، بایستی مادی باشد .
رها کرده بودند پذیرفته شود ؛ و گرچه پیروان راستین آن اقلیت کوچکی بودند ، همان تعداد معدود هرجا بودند نمونه ب.دند . رواقیون ، چون نحله های مشابهی در مسیحیت – یعنی پیروان کالون و پیرایشگران – نیرومنترین مردان اخلاقی عصر را به وجود آوردند . هر چند که ار لحاظ نظری مکتب رواقی خشن ، و ملازم کمالی بیرحم و انتزاعی بود ، در عمل مردانی شجاع ، پاکدامن ، و خوش نیت به بار آورد ، چون : کاتوی کهین ، اپیکتتوس ، و مارکوس آورلیوس ؛ نظام قضایی روم را برانگیخت تا قانونی برای ملیتهای غیر رومی وضع کند ؛ و، تا ظهور مذهبی جدید ، اجتماع قدیم را یکپارچه نگاه داشت . رواقیون به خرافات روی مساعد نشان دادند و اثر نامساعدی بر علوم گذاشتند ، لیکن بوضوح به معما و اشکال عصر خود ، یعنی زوال مبنای مذهبی اخلاق عمومی ، پی بردند و صلدقانه کوشیدند که ژرفنای بین مذهب و فلسفه را
ر کنند . اپیکور یونانیان را تسخیر کرد ، و زنون آریستو کراسی رومی را ؛ و تا پایان عصر بت پرستی ، رواقیون بر اپیکوریان تسلط داشتند ؛ چنانکه همیشه این تسلط را خواهند داشت . چون مذهب جدیدی از آشوب و هرج و مرج اخلاقی و فرهنگی دنیای محتضر هلنیستی تشکیل یافت ، راه پیشرفت آن توسط فلسفه ای هموار شد که لزوم ایمان را شناخته ، مکتبی در ریاضت ، سادگی ، و کف نفس تبلیغ می کرد ، و همه چیز را در ذات احدیت می دید .
5-5- بازگشت به سوی مذهب
تنازع مذهب و فلسفه اکنون سه مرحله دیده بود : حمله به مذهب مانند دوره قبل از سقراط ؛ کوشش در راه جانشین کردن اخلاقیات طبیعی به جای مذهب مانند دوره ارسطو و اپیکور ؛ و بالاخره بازگشت به سوی مذهب در دوره شکاکان و رواقیون. این نهضت آخری منتهی به مکتب نو افلاطونی و مسیحیت گردید . این گونه توالی در تاریخ بارها اتفاق افتاده ، و شاید هم امروز نیز در حال تکوین باشد . طالس با گالیله مطابقت می کند ، ذیمقراطیس با هایز ، سوفطاییان با اصحاب دایره المعارف ،پروتاگوراس با ولتر ، ارسطو با سپنسر ،اپیکور با آناتول فرانس ،پورهون با پاسکال ،آرکسیلائوس با هیوم ، کارنئادس با کانت ، زنون با شوپهناور ، و فلوطین با برگسون . شاید این تشبیه از لحاظ ترتیب تاریخی درست نباشد ، ولی سیر اساسی تحول یکی است .
عصر نظامهای بزرگ فلسفی راه را برای شک باز کرد – شک به توانایی خرد ، هم در عرصه فهم دنیا و هم در زمینه هدایت غرایز بشر به سوی انتظام و تمدن . شکاکان این طرز فکر را نه در معنای فلسفه هیوم که در معنای فلسفه کانت داشتند : آنهاهم به فلسفه و هم به تقلید فکری شک داشتند ، اساس ماده گرایی را سست کردند ، و پذیرش آرام کیش قدیم را توصیه می نمودند .پورهون ، چون پاسکال ، مذهب را طرد نمی کرد ، و بالاخره خودش روحانی اعظم و محترم شهر خویش گردید . طرد سیاست توسط اپیکوریان به خاطر اخلاق ، یعنی فرار از حکومت و پناه بردن به اخلاق ، تنها معرف لحظه ای از حرکت آونگ بود ؛ تمرکز بر رستگاری فردی راه را برای مذهبی باز کرد که بیشتر برای افراد جاذبه داشت تا دولت . مردمان بسیاری بودند که برخلاف اپیکور در زندگی تسلایی نیافته بودند ؛ فقر ، بدبختی ، مرض ، محرومیت ، انقلاب ، و جنگ آنها را گرفتار کرده بود ، و عقلای قوم روح آنها را تهی رها کرده بودند .هگسیاس کورنه ای ، هر چند که چون اپیکور از مکتب کورنه ای ] اصالت در رفتار و اخلاق [آغاز کرد ، به این نتیجه رسید که زندگی بیش از خوشی متضمن درد و رنج ، و بیش از شادی متضمن غم و سوگواری است ، و تنها نتیجه منطقی هر فلسفه طبیعت گرا خود کشی است . فلسفه ، چون دختری سبکسر ، پس از ماجراهای شیرین و سرخوردگیهای تلخ ، جستجوی خوشبختی را رها کرد ، توبه کنان به سوی مادرش ، مذهب ، بازگشت ، و پایه امید و تقدس احسان را دوباره در دین جستجو کرد .
رواقیون ، در عین حالی که برای روشنفکران بنایی از اخلاقیات طبیعی ساختند ، کوشیدند که باورهای ما بعد طبیعی را برای اخلاقیات عوام محفوظ نگاه دارند ، و به مرور زمان رنگ مذهبی بیشتری به افکار اخلاقی خود دادند . زنون هر نوع وجود حقیقی خدایان مورد اعتقاد مردم را منکر شد ، 67 ولی یک نسل بعد ، کلئانتس پیشنهاد کرد که آریستاخوس را به جرم بدعت گذاری تعقیب کنند . زنون مدعی هیچ نوع ابدیتی برای آحاد بشر نشد ، ولی سنکا از نعمات آسمانی و رستگاری بهشتی با عباراتی یاد کرد که کاملاً با مذاهب الئوسی و مسیحیت مشابهت داشتند . بعد از زنون فلسفه رواقی بیشتر شکل مذهبی گرفت تا فلسفی ، و تقریباًهر فرضیه ای در آن جنبه مذهبی داشت . قسمت اعظم این فلسفه درباره وجود و طبیعت خدا ، تجلی دنیا از خدا ، واقعیت پروردگار ، تطابق تقوا با اراده خدا ، برادری انسان در سایه توجه پدرانه خدا ، و بازگشت غایی دنیا به سوی خدا گفتگو می کند . در این فلسفه می بینیم که گناه همان اهمیتی را دارد که بعداً در مسیحیت ابتدایی و فرقه پروتستان داشت . نیز ، مانند تمام مذاهب تازه ، تمام طبقات و نژادها را در خود می پذیرفت ، و تجرد مرتاضانه ای داشت که از کلیبون ناشی شده ، به تارک دنیاهای مسیحی منتهی گردید . از زنون طرسوسی تا بولس طوطوسی قدمی بیش نبود ، که می بایستی در راه دمشق در نوردیده شود .
بسیاری از عناصر آیین رواقی در اصل آسیایی و بعضی بخصوص سامی بودند . در اساس ، رواقیون یکی از مراحل اصلی فتح تمدن هلنیستی توسط مشرق زمین بودند . یونان قبل از آن هم که مغلوب روم شود دیگر یونان نبود .
پی نوشت ها
1) یا زنون رواقی .-م .
2) فیلسوف یونانی (حدود 360 تا 270 ق.م) ، پدر مذهب شک.-م .
3) روسپی آتنی (قرن چهارم ق.م) ، که به خاطر زیبائیش مشهور بود .-م.
4) فلسفه ای که از مکاتب اصالت لذت در رفتار و اخلاق انسان پیروی می کرد . موسس آن آریستیپوس و بنیادش در قرن چهارم ق.م بود .-م.
5) فیلسوف و نمایشنامه نویش و از رجال رومی حدود 3ق.م -65 میلادی قدرتش در سالهای اول سلطنت نرون بود .-م.
6) شهر قدیم ، نزدیک پومپئی و نایل . در آتشفشانی وزوویوس (79 میلادی) به همراه پویمنی به زیر خاکستر فرو رفت . حفاریهای باستانشناسی از قرن 18 میلادی در آنجا شروع شد .-م .
7) شاعر و فیلسوف رومی (احتمالا در قرن اول ق.م) سراینده منظومه جاودانی «در باب طبیعت» که در حقیقت شرح و بیان فسلفخ طبیعی و اخلاقی اپیکور است .-م .
8) در نظریه فلاسفه یونان باستان ، چهار عنصر (یاعناصر اربعه) عبارت بودند از آتش ، هوا ، آب و خاک و همه چیز را ساخته از آنها می دانستند .-م .
9) فرقه ای از کاتولیکهای رومی که در آغاز در فقر می زیستند و هیچ گونه تملکی نداشتند.-م .
10) تاریخهای مربوط به زندگی زنون همه قابل تامل است ، زیرا ماخذ با هم اختلاف دارند . تسلر می گوید که تاریخ تولد او 350 و تاریخ مرگش 260 بود .
11) مگر آنجا که مقداری بر اصطلاحات افزوده اند ؛ مثل خود کلمه Logic = منطق . آریستو ، و شاگرد زنون ،منطقیون را همانند کسانی می داند که خرچنگ دریایی می خورند یعنی کسانی که برای یک خرده گوشت که زیر آنهمه استخوان پنهان مانده خود را سخت به زحمت می اندازند .
12) وقتی می شنویم که برخی از رواقیون از باب این موضوع چندان یقین نداشته اند احساس راحتی می کنیم .
13) خروسیپوس می گوید جنگ برای رفع اشکال زیادی جمعیت چیز خوبی است و ساس هم این خدمت را به انسان می کند که نمی گذارد زیاد بخوابیم .
14) خروسیپوس پیشنهاد می کرد که مراسم دفن خویشانی که فوت می کنند به ساده ترین و آرامترین صورت انجام گیرد به نظر او حتی بهتر بود اگر از گوشت آنها به جای غذا استفاده شود .
15)در این باره چنان به فصاحت بحث کرد که در اسکندریه موجی از خودکشی برخاست، و بطلمیوس دوم ناگزیر او را از مصر بیرون کرد .
16) ویل دورانت ، تاریخ قرن ، یونان باستان ، تهران ، علمی و فرهنگی ، 1350 ، صص722-700 .

Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *