۰
شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۸

تاثيرات انديشه ايراني در فلسفه يونان ( روايت طوسي و باروسكي )

تاثيرات انديشه ايراني در فلسفه يونان ( روايت طوسي و باروسكي )

• تاثیرات زرتشت و دین توحیدی ایرانی در فلسفه یونان و فلسفه اشراق
شاید هرگز نتوان بطور دقیق و مسلم معلوم کرد که علم و فلسفه در کدام نقطه از عالم و در نزد کدام مردم شروع شد و چگونه رشد و تکامل یافت. ولی قدر مسلم این است که علم و فلسفه نمی تواند دارای یک تولدگاه و یا مسقط الراس مشخص باشد هرگز نباید تصور کرد که یک مردم خاص و معینی یا ملتی مشخص آن را ساخته و پرداخته باشند. البته در اینجا باید موضوع را از هم تفکیک کنیم و آن را از دو جنبه متفاوت مورد بررسی قرار دهیم. اول فلسفه بعنون کلی آن که به همه علوم شناخته شده قدیم یعنی فلسفه، ریاضیات، علوم طبیعی و پزشکی و ستاره شناسی، زیست شناسی، کائنات، جانور شناسی، معدن شناسی، هیئت و گیاه شناسی(1) و جز آن اطلاق می شد و دارای پیشینه ای بسیار طولانی است.
دوم فلسفه بمعنای خاص آن که توسط شیخ اشراق و ملاصدرا و حکمای بزرگ ایرانی از آن به عنوان حکمت نیز یاد شده است (که البته بعداً اشاره خواهد شد که تفاوت قابل توجهی بین این دو موجود است) و دو نوع تعریف از آن در دست داریم: که در یکی به علم شناخت بشر از طبیعت و زندگی دنیا و علت و معلولها پرداخته شده و در سری تعریفهای دیگر فلسفه، به شناخت وجود حق تعالی توجه شده است و سایر موجودات را سايه صفات ذات الهی دانسته است.
ملاصدرا در جاهای مختلف تعریفهای گوناگون از فلسفه و یا بقول خودش «حکمت» داده است که شامل هر دو تعریف می شود:
در جایی حکمت را «معرفت ذات حق و مرتبه وجود او و شناخت صفات و افعالش دانسته(2). در جلد اول اسفار اربعه صفحه 20 در تعریف فلسفه و حکمت آمده است:
استکمال النفس الانسانیه بمعرفه حقایق الموجودات علی ما هی علیها و الحکم بوجودها تحقیقا بالبراهین... بقدر الوسع الانسانی... . (3)
با توجه به این تعریفها باید بگوییم که فلسفه و حکمت بمعنای خاص آن همواره با انسان متولد شده و همیشه همراه او بوده است. زیرا به محض اینکه بشر اولیه با حیرت به اطراف خود نگاه کرد و کنجکاو شد که بداند آنچه او را احاطه کرده، زمین و آسمان و ماه و خورشید و سایر موجودات و خود او چه هستند، فلسفه شروع گردید. سهرودی در مقدمه کتاب حکمه الاشراق صفحه 11 آورده است که:
... جهان هرگز خالی از حکمت و حکیم و برهان و استدلال حکیمان نبوده است که حکیم خلیفه الله فی الارض است و تا زمین و آسمان باشد حکیم خواهد بود... .
با این تعاریف مردم همه دنیا دارای افکار فلسفی بوده و هستند ولی اینکه کدام ملت و کدام مردم گامهای اولیه را در بسط و ترقی و تکامل این معرفت پر ارج برداشته اند موضوع این مقاله را تشکیل می دهد.
در یکی دو قرن گذشته پژوهشگران و شرق شناسان مطالب مختلفی درباره فلسفه و مرکزیت علم و اندیشه به تحریر درآورده اند که اغلب مغرضانه بنظر می رسد. عمده این متفکرین تلاش زیادی کرده اند که یونان و اروپا را اولین پایگاه و خاستگاه علم و فلسفه نشان دهند که اگر بخواهیم منصفانه تر قضاوت کنیم باید بگوییم که شاید چون منابع مکتوبی از گذشته های درخشان علمی شرق و خاورمیانه در دسترس آنها نبوده است بیشتر دچار اشتباه شده اند.البته ناگفته نباید گذاشت که بعضی از آنها مانند لوئی ماسینیون بقول دکتر شفیعی کدکنی «یک کاتولیک کوته بینی بود»(4) و مطالب را بسیار مغرضانه، مطرح می کرد. همچنین یکی از محققین انگلیسی می نویسد که «... هیچ چیز در جهان نمی یابید که از یونان برنخاسته باشد.» (5)
البته نظر به اینکه گزارشهای مکتوب موجود نشان می دهد که پایه های فلسفه توسط سقراط و افلاطون و ارسطو و دیگران طرح ریزی شده و امروز از دو فلسفه مشائی و حکمت متألهه سخن بمیان می آید شکی نیست. ولی حقیقت این است که پیش از یونان کشورهای مصر، بابل و چین و هند در ایران دارای متفکرین بزرگ علم و فلسفه بوده اند و مدارک و شواهد تاریخی بسیاری وجود دارد که علما و بزرگان صاحب نام یونانی ارتباط مستقیم با این بزرگان داشته و حتی اغلب آنها به مصر، هند، بابل، و ایران سفر کرده و کوله بارهای پر از دانش، فلسفه و عرفان و اشراق به یونان بازگشته اند و آنگاه بوده است که بساط خود را گسترانیده اند. شواهد و دلایل بسیاری دال بر این امر وجود دارد: ویل دورانت در کتاب معروف تاریخ تمدن جلد یک، صفحه 141 می نویسد:
الف - تاکنون دست کم شش هزار سال می گذرد که ... خاور نزدیک مرکز امور و مسائل بشری بوده... فرهنگهای مختلف وجود داشته ، کشاورزی، بازرگانی، صنایع، ریاضیات، پزشکی، هندسه، نجوم، تقویم و ساعت، منطقه البروج، الفبا، خط، کاغذ مرکب، کتاب، مدرسه، کتابخانه... یکتاپرستی... و چیزهای دیگر برای نخستین بار پیدا شده و رشد کرده و فرهنگ اروپایی امریکایی ما در طی قرون، از راه جزیره کرت و یونان و روم از فرهنگ همین خاور نزدیک گرفته شده... یونانیان سازنده کاخ تمدن بشر بشمار نمی روند... یونان در واقع همچون وارثی است که ذخایر سه هزار ساله علم و هنر را ـ که با غنایم جنگ و بازرگانی از خاور زمین به آن سرزمینی رسیده ـ به ناحق تصرف کرده است. (6)
ب - در سال 546 یا 547 سارد پایتخت لیدیا و قسمت باختری آسیای صغیر که یونانی نشین بود بدست کورش بزرگ تصرفت شد و از آن پس یونان تابعیت ایران را یافتند. تولد سقراط 469 قبل از میلاد بود و همچنین دوران شکوفایی تمدن یونان و دوران شکوفایی فکری سقراط و افلاطون و ارسطو و بقیه در فاصله سالهای 450 تا 350 قبل از میلاد بوده است که در یکصد سال پیش از آن تماس مستقیم آنها با ایرانیان برقرار شده بود.
مدارک فراوانی هست که تماس تقریباً همه بزرگان این دوران را با ایرانیان و با مغ ها و سفر آنها را به هند و ایران ومصر و بابل تایید می کند: مدارک و شواهد نشان می دهد که مصر و بابل نیز تحت تاثیر افکار مغ ها و متفکرین ایرانی و جانشینان زرتشت قرار داشته اند.
در متون مختلف نیز می خوانیم که «یونانیان خود را مدیون شرق میدانستند و برا این نکته آگاه بودند. هر زمان از علوم و تمدن شرق سخن رانده اند همراه با احترام بسیار بوده».(7)
افلاطون در رساله مشهور به تیمائوس گفته کاهنی مصری خطاب به سولون حکیم یونانی چنین روایت می کند:« شما یونانیان کودکانی بیش نیستید»(8) که اشاره دارد به ناچیزی درجات علم و حکمت و دانش یونانیان در برابر مصریان، ایرانیان و سایر ملل مشرق زمین.
در کتاب، استاد خامنه ای دهها مورد از مدارک و شواهد و دلایل نوشته خود محققین اروپایی و غیر اروپایی چون ژرژ کنتنو، دیاکونوف روسی، گیرشمن، ورنرف راداکریشنا و دهها نفر دیگر آورده شده که توجه علاقه مندان را به آن کتاب پر ارج، جلب می کنم. البته نباید سهم هوش و نبوغ خود یونانیان را نیز نایده گرفت.
• ايرانيان هيچگاه بت پرست نبوده اند
پ - اشاره شد که اگر احتمال غرض ورزی را در بی توجهی به سابقه درخشان تمدن شرقی، کمبود منابع در دسترس شرق شناسان غربی را بدانیم، در اینجا باید اولا به نوشته های مورخین خود انها که وجود داشته و هنوز هم هست اشاره بکنیم چیزی نیست که قابل انکار باشند.
نوشته های هرودوت، توکید یداس، گزنفون، دینون، پولیپوس، پلوتارک، و دیگران هنوز موجود است. ولی از این آثار که از قدیم موجود بوده که بگذریم، می توانیم از طریق استدلال و شواهد تاریخی و توجه به قدمت و ترتیب زمانی مسئله را مورد بررسی قرار بدهیم. در اینجا قبل از هر چیز لازم است توجه سروران گرامی ا به زرتشت و دین ایرانیان که سراسر فلسفه و حکمت و عرفان است جلب کنم و چون زرتشت از لحاظ تاریخی و زمانی پیش تر از همه حکما و فلاسفه غربی بوده و آنها تعلیمات او را بطور کامل در دسترس داشته اند، از اینرو باید تاثیر مستقیم بر بینش و طرز تفکر آنها گذاشته باشد. درباره دین ایرانی باید گفت که اولاً ملت ایران هرگز ملتی نبوده که سنگ و چوب و بتهای گلی را پرستش نماید و ثانیا، دين ايرانيان زرواني ها و زرتشتي ها بر مبناي توحيد استوار بوده(9) و بقول همايون فرخ دین ایرانیان پیش از زرتشت مهر پرستی بوده که مهرپرستان مشترک نبوده اند و پیش از آنها زروانیان هم موحد بوده اند. (10)
لازم به تذکر است که قرآن کریم از مجوس (زرتشتیان)، نصارا و صابئین با عنوان اهل کتاب نام برده است. «الحج/17» و این دین از ادیان مورد قبول اسلام قرار دارد. (11)
تعلیمات زرتشت و جانشینان او و مغان باید گفت که با توجه به قدمت آن تاثیر مستقیم بر طرز تفکر فلسفی و تربیتی همه مشربهای فکری بشر از جمله بر افکار یونانیان گذاشته است. این مسئله ای است که دلایل و شواهد متعددی برای اثبات آن وجود دارد.
اول اینکه به خلاف آنکه محققین اروپایی ظهور زرتشت را از 600 تا 1000 سال قبل از میلاد مسیح (ع) ذکر کرده اند، ظهور این مرد بزرگ (اشو) که در حوالی آذربایجان غربی و به روایتی ضعیفتر در شمال افغانستان یا در نواحی بلخ و خوارزم بودهو به چند هزاره پیش از میلاد باز می گردد. «آشتیانی به 3500 پیش از میلاد و همایون فرخ به 6000 سال پیش از میلاد اشاره کرده است.» (12)
در کتاب دیدی نو از دینی کهن یا فلسفه زرتشت صفحه 116 می خوانیم که «در حاشیه کتاب الکیبیادس افلاطون نوشته ... زرتشت حدود 6 هزار سال پیش از افلاطون می زیسته...» و اين در حالي است كه عصر طلايي و شكوفايي تمدن يونان از حدود 5 قرن قبل از ميلاد ، عقب تر نمیرود. برای مثال دوران سقراط 469 تا 399 پ.م. افلاطون شاگرد او 429 تا 347 پ.م.، و شعرا و نمایشنامه نویسان و خطبایی چون سوفوکل 496 تا 406 قبل از میلاد می زیسته اند (13)حتی اگر بقول خود نویسندگان غربی تولد زرتشت را یکهزار سال پیش از میلاد بگیریم باز چند قرن جلوتر از عصر طلایی یونان بوده است.
بنابراین اگر تاثیر و تاثری صورت پذیرفته باشد باید بپذیریم که فرهنگ قدیمی تر و پر برکت زرتشتی و ایرانی بر فرهنگ تازه تر اثر گذاشته و عکس های آن عملاً امکان پذیر نیست. رفیع حقیقت می نویسد که «باید توجه داشت که تمدنهای شرق مخصوصاً چین و هندوستان و ایران قرنها بر تمدن یونان و روم و بوزنطنیه (بیزانس) و اسکندریه پیشی داشته اند.» (ص 52ـ 51) در کتاب زرتشت، مزدیسنا و حکومت، جلال الدین آشتیانی می نویسد: «از شاگردان پرودیکوس همسفر سقراط یاد شده است که آنها نسخه ای از آموزشهای زرتشت را در دسترس داشته اند».(14)
اودوخوس کلدانی که در سده چهارم پیش از مسیح در قلمرو ایران می زیسته و با زرتشت و فلسفه او آشنایی کامل داشته و خود از دوستان نزدیک افلاطون بوده است، تولد زرتشت را شش هزار سال پیش از افلاطون ذکر می کند. (15) و در کتاب فرهنگ مهر مستندات دیگری موجود است که همه نشان بر قدمت ظهور زرتشت و آشنایی بزرگان فلسفه یونان با افکار زرتشت و سیر و سفر آنان در ایران، بابل و هندوستان و مصر دارد. در کتاب سپر حکمت ایران و جان نیز استاد سید محمد خامنه ای از کتاب حکمت یونان اثر شارل ورنر صفحات 5 و 6 نقل می کند که «ذیمقراطیس دانش بسیار و جامع داشت. معاصرانش گفته اند اوبه هند و سایر نقاط عالم سفر کرد و همه این کمالات را از آنجاها کسب کرده است». (ص 27) و همچنین در صفحه 28 ذکر می کند که «... فیثاغورس به مصر و بابل سفر کرده و در آن سرزمینها با موبدان ایرانی و جانشینان زرتشت محشور شده است.»
همچنین از قول شارل ورنر در کتاب حکمت یونان می نویسد که «اگر نهال اندیشه یونان از آب حکمت شرق سیراب نمی شد، هر آیته فلسفه فیثاغورس و اولین مکاتب فلسفه یونان با آن شکوفایی پر شکوهش هستی نمی یافت.» (16) او ادامه می دهد که «...بی آنکه بخواهیم در اصالت عمقی اندیشه یونان تردید کنیم یا بخواهیم میان آن مکاتب فلسفی خاث رابطه و تاثیر و تاثر قائل شویم ناگزیر از پذیرفتن این حقیقت هستیم که اندیشه شرق بر فلسفه یونان تاثیر کلی داشته است».(17)
جالب این است که با وجود همه مدارک و شواهدی که نوشته خود مورخین قدیمی غربی می باشد چگونه نویسندگان و شرق شناسان یکی دو قرن اخیر اروپا نسبت به عظمت مکاتب فلسفی شرقی بی اعتنا باقی مانده اند. شاید این زیاد بنظر عجیب نیاید اگر توجه کنیم که نتیجه گزارشها و تراوشهای فکری آنان در این مدت خلق نژاد بربر و دور از تمدن و عقب مانده آسیایی بوده است. بد نیست برای روشن شدن مطلب و نشان دادن تاثیرات شگرف زرتشت و افکار فلسفی مشرق زمین بر کلیه مشرب های فکر دنیا (عجیب نیست اگراین عبارت را بکار ببریم) به چند نکته ي مطرح شده در فلسفه زرتشتی در مشرق زمین اشاره ای گذرا بکنیم.
در مشرق زمین خیلی پیش تر از آنکه اروپا متمدن شود بودا، کنفسیوس، مانی، مزدک، زروانیان، میترائی ها و دیگر متفکران بزرگ آسیایی و شرقی انسان را به عشق و محبت و مراعات حقوق یکدیگر دعوت می کردند. (18)
هرودت که از مشهورترین مورخین یونان باستان و پدر تاریخ جهان است در حدود 480 ق.م. مشخصاً به ایران سفر کرده و درباره مشاهدات خود گزارش مشروحی داده است. او از جمله درباره مذهب ایرانیان می نویسد:
« آنها برپا داشتن معبد و قربانگاه و مجسمه خدایان (بت) را جایز می شمارند و در حقیقت کسانی را که چنین کنند ابله می پندارند. [یونانیان] عادت دارند بر بلندترین قله کوه رفته و در آنجا به زئوس قربانی تقدیم کنند، در حالیکه آنها [ایرانیان] تمام گنبد آسمان را زئوس (خدای نیرومند خدایان) می پندارند » . (19) در کتاب دیدی نو از دینی کهن در سه پایه درباره پیامبری رسیدن زرتشت مطالبی نوشته شده که پایه ها و مبنای اشراق درونی بر آنها قرار دارد. در این کتاب آمده است:
« فراگرد پیامبری زرتشت ویژگیهایی دارد که با خرد سازگار است.... مرحله نخست... اشو زرتشت درباره خدایان پنداری... دو دلی پیدا می کند. او می اندیشد که هنجاری که در جهان آفرینش هست نمی تواند

تولد سقراط 469 قبل از میلاد بود و همچنین دوران شکوفایی تمدن یونان و دوران شکوفایی فکری سقراط و افلاطون و ارسطو و بقیه در فاصله سالهای 450 تا 350 قبل از میلاد بوده است که در یکصد سال پیش از آن تماس مستقیم آنها با ایرانیان برقرار شده بود
به دست خدایانی چند، که کارهایشان در مقام مساوی بوده و یا بر ضد هم باشد، پدید آید... هنجار آفرینش ایجاب می کرد که نیروی واحدی آن را سامان دهد. نیرویی که اندیشمند، سازنده و توانا باشد... . (20)
مرحله دوم، اشو زرتشت پی برد که این نیروی توانا و یگانه باید بخشنده نیکویی، داد و راستی باشد... جز یک خدای خوب، مهربان و سازنده نمی تواند جهان هستی را پدید آورد و نعمت ها را ارزانی دارد... او هنگامی خواهد توانست این نیروی خوبی را بشناسد که به مبدأ نزدیک شود و برای این نزدیکی، باید تا آنجا که شدنی است همانند خداوند رفتار کند. یعنی از راه اخلاق، خوبی و راستی و هم آهنگی، بخشندگی و یاری به دیگران را برنامه کار خود قرار دهد. (21)
مرحله سوم، اشو زرتشت که سالها با رایزنی خرد «وهومن» و پیروی وجدان «دانا» با دانایی و اخلاق کار کرده بود، بینش و روشن بینی ویژه ای پیدا کرد. او از راه «اشراق» درخشش خدایی را دید. (در بند 11 از خدا می خواهد که به او بینش دهد) (22)
او از راه منش نیک و پاکی وجدان، به آن بینشی دست یافت که حقیقت هستی راستین را درک می کرد، توانایی که در اوستای جوان که با واژه «بَ اِ ُ دا» توصیف شده است ... آنچه از گاتها بدست می آید، زرتشت نخستین و بزرگترین عارف بود که از سوی اهورامزدا به پیامبری برگزیده شد ».(23)
ما می دانیم که ارتباط انسان با خداوند در طول تاریخ زندگی بشر از چند راه امکان پذیر شده است.
اول ارتباط اولیه خداوند با آدم و حوا بوده که ارتباطی خاص است و همه ماجرای آن را می دانند. اولین پیامبر خداوند حضرت آدم بود که خداوند کلیه اسماء را یعنی همه دانایی ها را به او آموخت و وی را در جهان برهوت زمینی رها ساخت. در اساطیر ایران نیز اولین انسان کیومرث بعنوان اولین انسان فانی آفریده شده که در شاهنامه فردوسی بنیان گذار سلسله پیش دادی یعنی اولین دهندگان داد و عدالت نامیده شده است(24). ... این انسان داری توانایی اهورایی رهبری است که اهورامزدا در وی بودیعه نهاده است. (گاتها) در بندهشن از کیومرث با عنوان پدر انسان نام برده شده... که توسط زنی بدکاره به نام «جه» فریب داده می شود. (25) (توجه شود به داستان شیطان و آدم و حوا) در تورات نیز آمده است که «پس خداوند آدم را به صورت خود آفرید. ایشان را نر و ماده آفرید» (سفر پیدایش 22:2) در آنجا سخنی از ارتباط میان خدا (یهوه) و آدم بمیان نمی آید.
بعقیده ما مسلمانان یکی از طرق ارتباط خداوند با انسان ارتباط مستقیم بوده که حضرت موسی کلیم الله مستقیماً با خداوند حرف زده است و طریق دیگر وحی با واسطه جبرئیل امین انجام شده است.
اولین پیامبری که وحی را از طریق تفکر، تزکیه نفس و تقویت بینش درونی کسب کرده و توانسته با مبدا و منبع اصلی ارتباط برقرار کند، به نحوی که در بالا ذکر شد زرتشت بود.
وقتی می بینیم که دستورات کامل زرتشت نزد سقراط و افلاطون بوده نمی توانیم بگوییم که ارتباطی میان آگاهی درونی مطرح شده توسط زرتشت و اشراق درونی که سقراط و افلاطون از آن سخن می گویند وجود ندارد.
دین زرتشتی بر اساس خیر اندیشی و اهمیت حفظ محیط زیست و جلوگیری از آلودگی ها فرشتگانی را پاسدار عناصر مختلف دانسته است. از جمله «آناهیتا و آبان» فرشتگان پاسدار آب، «آذر و نیریوسنک» فرشته های پاسدار آتش، «زامیاد» فرشته پاسدار خاک و «ویو» فرشته پاسدار باد و هواست. (26) اهمیت این فرشتگان تا حدی بود که بعد از اسلام عده ای زرتشتیان را آتش پرست و آب پرست و نظیر آن دانستند.
یونانیان به ارباب انواع معتقد بودند و در اساطیر خود هر کدام خدایی را منشا هستی و حیات می پنداشتند، مانند کرونوس یا زمان نامحدود که معتقد بودند همه هستی از او متولد شده (گفته می شود که این همان اندیشه زروانی ایرانیان است که زروان ، همان زمان بیکران و هستی قدیم بوده است). و همچنین اوسیانوس یا اقیانوس و زئوس خدای خدایان و دیگران. البته این عقاید مربوط به هزاران سال پیش از میلاد مسیح (ع) و جزو تفکرات اساطیری مردم یونان بوده است. حال آیا فکر می کنید این اتفاقی باشد که در حدود پانصد پیش از میلاد و در دورا ن طلایی تمدن ، یونان بعضی متفکران جدید فرشتگان زرتشتی را الهه و خداوند پنداشته و هر کدام منشأ زندگی را به یکی از آنها نسبت دهند و بعد از قرنها باورهای سنتی، منشأ و مبداهای تازه ای را برای هستی مطرح کنند؟
آناکسیمانوس (وفات 580 ق.م.) از شاگردان طالس هوا را اصل و مبدا اشیاء می دانست و خود طالس (اهل مالت) منشأ همه اشیاء را آب می دانست و یکی از فلاسفه یونان آتش را منشأ هستی ذکر می کرد. البته منشأ آب به دین صائبین نیز بر می گردد که یک باور با منشأ ایرانی است. هاکلیتو بنیاد هستی را بر اساس پیکار دائمی دو ضد در جهان بیان می کرد. (توجه شود به پیکار دائمی اهورامزا و اهریمن) همچنین هراکلیتوس که با ایرانیان حشر و نشر و با پادشاه ایران مکاتبه داشته از مسائل اشراقی سخن به میان آورد و معروف است که « آتش» را ماده المواد پنداشته و هستی را غیر ثابت و روان و گذرا معرفی کرده و گفته است که «در آب یک رود دو بار نمی توان داخل شد و دو ار یک گل را نمی توان بوئید» که همه مبتنی بر تفکرات زرتشتی و زروانی است و بعدها رگه های قوی این نظریه را در حرکت جوهری ملاصدرا ملاحظه می کنیم.
گزنفون نیز برغم رواج پرستش ارباب انواع در یونان و رم خدای واحدی را تبلیغ می کرد که پاک و منزه بود و از شهوات به دور، با توجه به اینکه وی دائم در سیر و سفر بوده می توان ثابت کرد که خدای واحد او قرابت زیادی با اهورامزدا، خدای زرتشت داشته است.
آیا این اتفاقی است که پیش از شروع فلسفه یونان زرتشت نتیجه تفکرات خود را در همه زمینه های خلقت، کشاورزی، حفظ محیط زیست، نجوم، سلامتی و تندرستی و رعایت حفظ الصحه (پزشکی)، ضمیر کامل آرام (روانشناسی) (27) و بالاخره همان موضوعاتی را مطرح کرده که در تعریف کلی فلسفه مشائی به آنها اشاره کردیم؟ آیا نمی توان گفت که تولد فلسفه غربی یک بدل نسخه کامل از تعلیمات اشو زرتشت بوده و متفکرین یونان با نبوغ خود راه او و تفکرات او را ادامه داده اند؟
استاد سید محمد خامنه ای از قول امیل بنونیست در کتاب دین ایرانی می نویسد: «یکی از پنداشتهای «اورفه ـ فیثاغورس» اعتقاد به معاد و بازگشت اشیاء و همچنین برداشتهای یونانی درباره «اعصار ازلی» از یک برخورد کهن معنوی با عقاید ایرانی حکایت می کند». (28) آناکسیماندروس (وفات 547 ق.م.) عنصر و اصل جهان را حقیقت بیکران و وجود نامتناهی (انگره رأشا = فضای بی آغاز و انجام زرتشتی(29) میدانست.
با توجه به گسترش عقاید مذهبی و فلسفی ایرانی (زرتشتی ـ زروانی...) در سراسر منطقه مدیترانه و یونان و مالت و کرت و ... و مقایسه تشابهات موجود در افکار فیلسوف های یونانی با عقاید ایرانی می توان به این نتیجه رسید که هیولای ارسطو یا ماده ای بی نظم و بی شکل گسترده در سراسر جهان هستی (Chaos) نیز برگرفته از «زروان» ایرانی می باشد. همانگونه که دنیای مثل افلاطون هم بدون شک از اوستا گرفته شده است.
از سوی دیگر پارمنیدس حکیم که فیلسوف و شاعری توانا بود، سخن از سفری روحانی به عالم نور و ماوراء به ماده بمیان آورده و می گوید در این سفر خدایان علم لدنی و شهودی (نه علم تحصیلی زمینی) را به من دادند و توانستم حقیقت هستی را دریابم. (30)
ملاحظه می کنید عین جمله ای است که زرتشت در مرحله سوم از سیر درونی و رسیدن به پیامبری خود به زبان آورده است و قبلاً به آن اشاره شد.
مفاهیم چینوت یا پل صراط، بهشت و جهنم، برزخ، جبر و اختیار، زندگی پس از مرگ، روح، فرشته، و نبرد میان بد و نیک (شیطان) و انگره راشا به مفهوم فضای بیکران، ازلی و قدیم و بدون آغاز و انجام که از صفات اهورامزدا است، و بسیاری از مفاهیم دیگری که بعدها در دین یهود و مسیحیت و عرفان و تشیع پیدا شد همه بنیادهای زرتشتی دارد.آلبرت آوی در تاریخ مختصر فلسفه اروپا (ص 11) می نویسد:
زرتشت یا زرتسترا در فضای اندیشه و تفکر قدرتی عظیم نشان داد که تاثیر ژرفی در آیندگان کرد. وی عمدتاً در همه جریانات عالم یک پیکار دائمی میان نیک و بد و راستی و کژی مشاهده می کرد. عبریان مفهوم شیطان را بعنوان دشمن بزرگ یهوه از همین جریان گسترش دادند و پس از آن مفهوم شیطان مسیحی نیز از مذاهب یهود برآمد. علاقه مندی زرتشت در وقف خود به راستی و نفرت از دروغ و نادرستی یکسره به دانش و فلسفه یونانی انجامید.
جیمز بار نیز معتقد است که «موضوع فرشته از دین زرتشت وارد سایر ادیان از جمله دین یهود شده و آنجا به دیگر ادیان ابراهیمی راه پیدا کرده است».(31)
مهمتر از همه در فلسفه زرتشتی، «جهان فروهری» یا آفرینش جهان به صورت مثالی است. به این معنی که اهورامزدا نخست جهان مینوی را از گوهر مینوی خود پدید آورد که مثال کاملی از جهان مادی بود. این جهان مینوی جهان فره وشی، جهان فروهری یا جهان فروری است، هستی جهان فروهری بدون جهان مادی... و بعد جهان مادی که تجسم خارجی فروهرها باشند پدید آمدند. (32)
«خداوند همه چیز را به صورت اندیشه و غیرملموس «منوگ» بوجود آورد و در مرحله دوم به صورت مادی و ملموس و دنیایی گیتک خلق کرد» (گاتها).
این بطور دقیق همان چیزی است که افلاطون جهان مثل خود را از روی آن کپی کرده «زیراکس» آن را در فلسفه مشائی خود تحویل جامعه بشریت داده و تا آن اندازه در دنیا سر و صدا به راه انداخته است و آن را به نام خود ثبت کرده است.
قبلاً گفتیم که فلاسفه یونان نسخه کامل دستورات زرتشتی را در دسترس داشته اند.در مورد مکتب اشراق نیز (که البته خود مقاله، بلکه مقاله هایی جداگانه را می طلبد) می خواهم خیلی خلاصه عرض کنم که در مکتب اشراق «یک فیلسوف اشراقی بجای جهان برون و قلمروهای خارج از خود بیشتر به جهان باطن و اقلیم های درون و اعماق و ژرفاهای خویش یعنی نفس می پردازد. او نه به جغرافیا که به قلمروهای باطن، نه به تاریخ که به قصد احوال ضمیر و اسطوره های اولین و قصه های پیشین و نه به نجوم اجسام آسمانی و جرمانی که به افق های سلوک روحانی و ترصد افلاک عقلانی و احوال نورانی قبل خویش دلبسته است.» (33)
در اینجا یک تقارن و همبستگی میان عرفان و فلسفه اشراق می بینیم. به معنی وسیع کلمه میتوانیم هر دو را باصطلاح بالا رفتن پرده ها از برابر چشم درون و دید دل و روشن شدن چشم دل تعبیر کنیم. می دانیم زرتشت اولین کسی بود که مباحث و مسائل درونی را مطرح کرد در اوستا بطور مفصل از جهان درون و جهان برون و جهان فره وشی سخن بمیان آمده و در سه پایه رسیدن به پیامبری زرتشت نیز بیان گردید و بعدها ردپای آن را نزد «بینش درونی» سقراط جهان مثل افلاطون و بطور کاملت در فلسفه اشراق سهروردی و نزد عرفای بزرگ اسلامی ملاحظه می کنیم.
بسیاری از مفاهیم و عادات و سنت هایی که در اسلام رواج یافته نیز با منشا زرتشتی دارد. عمده تفکرات سازنده عرفان اسلامی در مقایسه، هم ریشه با تفکرات اوستایی است. می دانیم که فلسفه اشراق نیز پایه هایش بر دوش افکار ایرانیان قدیم و اندیشه ها و فلسفه زرتشتی قرار داشته و اندیشه ها در شکل دادن تمدن بزرگ و پرشکوه اسلامی و مذهب تشیع نیز سهم عمده ای داشته اند. (دو مقاله دیکر در انیزمینه دارم که یکی در مجموعه مقالات دین پژوهان در قم به چاپ رسیده است.
در این باب می توانیم دو مطلب را اظهار بداریم:
اول اینکه ما معتقدیم ادیان همه از یک منبع الهی نازل شده اند، بنابراین هر یک مکمل دین قبلی بوده اند، بنابراین تعجبی ندارد اگر مطلب مشابه را ذکر کرده باشند. کما اینکه در قرآن کریم داریم: «الله نور السموات و الارض» و ده ها مورد دیگر که موید صحت مطالب اوستا است.
دوم اینکه زرتشت متفکر بزرگ و صاحب اشراق درونی بوده و با تزکیه نفس و مراقبت دائمی توانسته به منبع اصلی اتصال یابد و وحی را از آن طریق کسب کند. (البته در احوال وی گفته شده که دوبار در هشت سالگی و پانزده سالگی فرشته ای بر او ظاهر شده و با وی سخن گفته است).
البته چون زرتشت دارای قدمت بیشتری و زمان او خیلی جلوتر از دیگران بوده و تعلیماتش در دسترس قرار داشته و در سطح جهان قدیم گسترده شده، طبیعی است ه توانسته تاثیرات مستقیمی بر همه مشربهای فکری بعد از خود بگذارد. از جمله در حکمت اشراق و حرکت جوهری ملاصدرا که اینها بحثها و مقالات جداگانه ای را می طلبد.
• معرفت الوهی ایرانیان باستان و سرآغاز برترین حکمت در غرب
5- روند کلی فلسفه ي شرقی هرگز از والاترین اندیشه های دینی درباره حیات انسانی جدا نبوده و با مفاهیم خاصی درباره ارواح یا خدایان یا دیگر موجودات فوق انسانی گره خورده است. حیات دینی غربی مسیحیت از پاره ای اندیشه های یهودی، و البته نه فقط از آنها، سربرآورد. مسیحیت هم به برخی از ادیان مصری و هم به شماری از ادیان فارسی/ ایرانی، مانند آیین ززتشت، شبیه است. وجود شباهتهایی میان اندیشه دینی و فارسی و فلسفه یونانی خیلی شناخته شده نیست. مردم به طور طبیعی میل داشتند بدانند که همسایگانشان چه چیزهایی را اساسی می دانند و یونانیان آسیای صغیر و نیز فیلسوفان ایونی طبیعت، چندان از ایران دور نبودند . یونانیان همواره به افزون کردن اندیشه ها دلبسته بودند، در حالیکه ایرانیان به خلوص و صداقت ارج می نهادند. اما یادآوری این نکته در خور توجه است که چگونه برترین اندیشه های افلاطون گرایی، یعنی موثرترین و سرشناسترین جریان فلسفه غرب، به موازات دانش ربوبی ایرانیان باستان پیش رفت. بعلاوه، باید به سرچشمه مشترک فلسفه دینی ایرانی و هندی توجه داشته باشیم تا به این نتیجه برسیم که اندیشه ایرانی، محور و مقوم ارتباط اصلی فلسفه های مشهور شرق و غرب است. لطفاً بهترین آرزوهای مرا برای دست اندرکاران این همایش بپذیرید.
کسیکه هم اکنون صحبت می کند و لغت شناسی و یا حتی دین ایران خبره نیست، بلکه تاریخدان ناچیزی از اندیشه ها، دانشجویی مذهبی و کسی است که زبان مادریش یک از زبانهای اسلاوی است. فرضیه اش محتاج اثبات و/یا ابطال بیشتری است و بهیچوجه بمعنای کلام آخر در این مورد نمی باشد. مقاله حاضر، همچنین
درباره دین ایرانی باید گفت که اولاً ملت ایران هرگز ملتی نبوده که سنگ و چوب و بتهای گلی را پرستش نماید و ثانیا، دين ايرانيان زرواني ها و زرتشتي ها بر مبناي توحيد استوار بوده و بقول همايون فرخ دین ایرانیان پیش از زرتشت مهر پرستی بوده که مهرپرستان مشترک نبوده اند و پیش از آنها زروانیان هم موحد بوده اند
تجربه ای در زمینه های دیگر نیز می باشد. نویسنده این مقاله از بسیاری از تاثیرات ایرانیان بر یونان باستان مطلع بود. اما متاسفانه بسیار دیر از کتاب سیر حکمت ایران و جهان نوشته پروفسور سیدمحمد خامنه ای مطلع شد. بر طبق خلاصه اینترنتی کتاب: «نویسنده ـ که یکی از فلاسفه برجسته شیعه است ـ با تحلیل تاریخ فلسفه، میکوشد منشا الهی و عقلانی آن را نشان دهد. نویسنده در این کتاب نشان می دهد که نظامهای فلسفی مختلف از خارج به ایران وارد نشده اند و قضیه کاملا برعکس بوده است. حکمت (حکمت جاودانه) بوسیله فلاسفه پیش از سقراطی یونان، از ایران به یونان انتقال یافت و بوسیله سقراط و شاگردانش درآن سرزمین اشاعه یافت. با ظهور ارسطو و مکتب فکری اش (مشائی گری)، نور حکمت در یونان خاموش شد. اما بعد از چند قرن، فلاسفه اسکندرانی (افلاطون و فرفوریوس و...) از نو آن را روشن ساختند». بنابراین تحقیق حاضر، اگرچه مستقل از اثر پروفسور خامنه ای است، اما موازی آن است. همچنین، نویسنده حاضر ریسک این نظریه را نمی پذیرد که دقیقا همان نظام «حکمت جاوانه» در یونان اشاعه یافت، بلکه بظاهر اندیشه ای تاثیر گذار گوناگونی با سرمنشا ایرانی خاک حاصلخیزی در یونان پیدا نمودند و رشد کردند وبعلاوه کیفیت آن سرزمین را نیز به نمایش گداشتند. ازقرار معلوم آنچه این مقاله را به کتاب پرفسور خامنه ای پیوند می زند، ارزش زیاد برای نظام افلاطونی فلسفه است. یونانیان حقیقتاً به دستاوردهای زیادی در فلسفه دست یافتند، اما آنچه که «معجزه فلسفه یونان» نامیده می شود، مستحق نگاه دقیقتر یک دانشجوست نه یک ستایشگر. در واقع، یونانیان خودشان مایل به پذیرش تاثیر مصریان بر برخی از فلسفه هایشان می باشد. تالس و فیثاغورس، بهترین نمونه های این مطلبند. این گرایش برای تقویت دیدگاه خود بوسیله جمعیت مرکز باستانی و شناخته شده معرفت که دستاوردهای آشکاری همچون اهرام دارد، به آسانی قابل فهم است. اما یونانیان، بازرگانان و ملوانان بسیار سفر می کردند و (چیزهای زیادی) از بسیاری از ملل و مردم یاد می گرفتند و بسیار نزدیک امپراطوری ایران بودند، ـ بویژه ایونیان ـ تالس و آناکسیمندر و آناکسیمنس اهل ملیتوس بودند، هراکلیتوس اهل افسوس بود و فیثاغورس (همانند اپیکور که بعداً به دنیا آمد) از جزیره ساموس بود که در فاصله حدود 50 کیلومتری قرار داشت. اندکی دورتر، اما باز در آسیای صغیر، یعنی در کلازومینا، آناکساگوراس متولد شد. گزنوفانس ایونی بود که سرانجام در الئا سکنی گزید. بعلاوه نباید از یاد برد که یونان (آتیکا) با پایتختش آتن مملو از ایونیها و بعلاوه فلاسفه ایونی ای بود که از آسیا به یونان قاره ای سفر کرده بودند و یا در آنجا سکنی گزیده بودند. تماس یونانیان (و در میان آنها آتنیان) با ایرانیان از جنگهای ایرانی واضح است. آیسخولوس ـ یعنی تحسین کننده دوره شکل جدید حکومت بعد از رژیم پیزستریتیدها(34) و فعال در جنگ با ایرانیان ـ، بود که تقابل این دو نوع نظام اجتماعی را در ایرانیان(35) خود به نمایش گذاشت. [او عضوی از یوپاتریده(36) ـ طایفه ای اشرافی در آتن ـ بود و در جنگهای مهمی با ایرانیان جنگیده بود، ماراتن در 472 قبل از میلاد، سالامیس(37) در 480 قبل از میلاد و پلاتایا(38) در 479 قبل از میلاد. «ایرانیان» او به 472 قبل از میلاد بر می گردد. شکی نیست که دیدگاههای وی متعصبانه بود.] ایران در آنجا کشوری معرفی شده بود که در آن با استبداد و خودکامگی حکومت می شد.
این نگاه به ایرانیها همچون «بربرها» از یونان به روم و غرب انتقال یافت و بر غم بعضی از شواهد آشکار ابتکار و خلاقیت ایرانیان، آن تصور از ایران که توسط یونانیان «باستان» ارائه شده بود، همچنین دیدگاه غالب در غرب باقی ماند. بخش قابل ملاحظه ای از نبوغ ایرانیان باستان در حوزه ادیان آنها آشکار می گردد. آیین زروانی، آیین زردشتی آیین مزدا، میترائیسم، مانویت علاوه بر گونه خاص قرائت شیعی اسلام، خلاقیت و ابتکار ایرانیان را به اثبات می رساند. در بین این ادیان میترائیسم و مانویت بطور آشکاری بسیار تاثیر گذار بودند. کلیسای مرکزی سنت پیترز را که مرکز سیتادل و انیکانو می باشد به یاد آوریم که به وسیله همان مرکز کاتولیک رومی بلافاصله در مکان مقدس قبلی میترا برپا شد. اما تاثیر ایرانیان بر یهودیت و مسیحیت می تواند از این هم عمیقتر بوده باشد.
پادشاهان بنام ایران زمین، کورش و داریوش، اهل تساهل بودند. کورش به یهودیان اجازه داد که از بابل به اورشلیم برگردند و معبد را از نو بنا کنند. یهودیان در عوض برای اعلام تشکرشان، به آیین زردشتی احترام بیشتری می گذاشتند. در بعضی از مواقع کورش همچون مسیح یا عبد خداوند که عدالت را بر زمین برپا کرد، مور ستایش و احترام بود.
این (Is. 42.1.4) نشانه ای دیگر درباره مسیر احتمالی از زرتشت، به عیسی یا ایده مسیح،(39) بسیار شبیه سوشیانت است، یعنی «آنکه خیر را خواهد آورد» یا «مردی که بهتر از مرد صالح است». مسلماً در این زمینه تفاوتهایی نیز وجود دارد. اینگونه انتظار می رود که سوشیانت از زنی بدنیا می آید که همسر یک ملوان است و بطور معجزه آسایی در اعماق یک دریاچه حفظ می شود. این ملون یک پیغمبر است. با وجود تفاوتهای داستان مسیح، کماکان شباهتهای واضحی نیز وجود دارند. میتوان سنت شکنی خاصی (که بوسیله هرودوتوس شهادت داده شده است)، تاکید بر تضاد نیک و بد، فرشتگان، احترام به پاکی و غیره، را نیز اضافه کرد تا میزان شباهت را تشخیص داد.
ما نمی توانیم به جزئیات بپردازیم. آثار مهم و برجسته ای به این موضوع پرداخته اند، اما اجازه دهید که به تحول جدیدی اشاره کنیم. در نتیجه تحقیق اسرائیل فینکلشتین از تل آویو، هانس ولف بلود هورن که در «سرزمین مقدس» مشغول به کار است، برند جی آر جی دیبنر از هیدلبرگ، نیر که عالم علم الهیات است، دیبنر باستان شناس و دیگران، هم تاریخگذاریهای عهد عتیق حتی به قرن ششم قبل از میلاد بر می گردند و هم از اعتبار متن کاسته شده است. [اثرشان عمدتا بوسیله مقاله، آیین زردشتی را پیشرو بعضی از اندیشه های یهودیت می داند]. بنابراین اگر تاریخ زردشت را بیاد آوریم (مثلاً بوریس معتقد است که زردشت، 1200 – 1400 سال قبل از مسیح بوده است) بسیار محتمل بنظر می رسد که یهودیان، برخی از عقاید اصلی دینیشان را مدیون ایرانیان باشند. این واقعیتی معروف است که اولین فلاسفه یونانی عقایدی را بر ضد اسطوره های هلنی مورد قبول، ارائه کردند و مفهوم معاصر غربی فلسفه برغم این واقعیت که فلسفه قرنها در کنار الهیات بوده یا دست کم بسیار دینی بوده است شدیداً آن را از الهیات، جدا می کند. به همین دلیل است که بآسانی می توان اندیشه های فلسفی حاضر در تفکر مذهبی مردمی را که کمتر شناخته شده اند، مشاهده کرد ـ بگذاریم از آنهایی که بخاطر ایرانی بودن، مورد انتقاد یونانیها بودند ـ برغم همه اینها حتی یونانیان نیز بعداً اعتراف کردند که با اندیشه های ایرانیان آشنا بوده اند و آنها را بکار می گرفته اند. پلوتارک و پلتون می توانند مثالهایی از این قضیه باشند. [رجوع شود به پلوتارک، شماره 47، پلتون، نویسنده دومی برای شرح عقاید آیین زردشتی تنها از اسامی اسطوره ای یونانی استفاده می کند.]
• شباهت دو تفکر ایرانی و افلاطونی
بظاهر اصلا تصادفی نیست که پلوتارک، دقیقاً بعد از ارائه اندیشه های آیین زردشت و کلدانی به هراکلیتوس، امپدکلس، فیثاغورس، آناکساگوراس، ارسطو و افلاطون میرسد. بدون شک، شرح آناکسییمندری تغییرات، مبنی بر صدور متضادها از آپایرون غیر قابل شرح، فهم یادآور اندیشه ایرانی دوگانگی است و هم یادآور اصل بالاترین بدون شکل، عقیده عناصر نیر در ایران می تواند پیدا شود. [بظاهر در تصور جهان در آغازش، حالت فاسد نشده از تفکر اشیاء که در مکانهای مربوط بخود جای گرفته اند، ناشی می شود. آنها نه مخلوطند و نه جدا از هم. این بدان معناست که آنها تمیزند و بوسیله هیچ ماده اضافی نامناسبی آلوده نشده اند. جواهر تمیز همان عناصرند که اجزاء ضروری هر شیئی اند که از ترکیب آنها بوجود می آید. در هر صورت نمادین حفظ حالت تمیز در نزد بسیاری از مردم حاضر و دارای سابقه کهن است. یهودیان بخاطر قوانینی بهداشتی شان مشهورند. آنها تا آنجا پیش رفتند که برخی از حیوانات را تمیز نمی دانند و محدودیت های رژیمی اعمال می نمایند. اما زردشتیان نیز قوانین بسیاری با هدف حفظ تمیزی شخصی داشتند و فهرستی از موجودات (آفریده انگرامینیو) که تمیز نیستند یا خرافسترا، تهیه نموده بودند] مسلماً ایرانیان، مستعد اندیشه های رفیعتری بودند و آب یا خاک را تنها اصول توصیف جهان نمی دانستند. اما آنها امشاسپنتان را مرتبط با بعضی از عناصر می دانستند، مثلاً خشترویریه را به آب سپنته آرمیتی را به خاک مرتبط می دانستند، حال آنکه آتش در نزد آنها پاک و مقدس بود. در عوض امپدکلس با عقیده اش در مورد عناصر مختلف که بوسیله نیروهای عشق و نفرت با هم ترکیب شده و از هم جدا می شوند، همچون یک یونانی معلق به ذهن ما تبادر می شود و عقیده هراکلیتی مبنی بر جنگ ابدی، بسیار متناسب و نزدیک دیدگاه زردشتی درباره جهان می باشد. حتی یکتانگری گزنوفانس نیز قابل مقایسه با «دوگانه انگاری» زردشتی است زیرا در نهایت تنها یک اصل ـ اهورامزدا ـ پیروز خواهد بود. تنها با تردید می توان اهورامزدا را معادل هوای معنوی آناکسیمنس دانست. «نویسندگان باستان معتقد بودند که فیثاغورس، شاگرد زردشت بوده است، هر چند که چند قرن بین آنها فاصله وجود دارد». [دالا، قسمت 3، ص 158] عقاید او درباره فساد انسان ـ هر چند که در تفکر یونانی در آن دوره واضح نیست ـ شرقی مآب است (تناسخ) و گرایش اخلاقی بسیار زیاد علاوه بر بسیاری از تضادهای دوگانه ای در افلاطون و ارسطو می توانند با تفکر ایرانی مقایسه شوند. من به افلاطون بر می گردم و اندکی بیشتر به او می پردازم و اما درباره ارسطو، معتقدم که مفهوم وی از مرفه یا صورت بعنوان اترگیا، یادآور جنبه فعال مفهوم سپنتان می باشد، هر چند که بظاهر حالت زیروجودی(40) آنها در جواهر واقعی، آنها را از معادلهای ایرانیشان متفاوت می سازد. امیدوارم توانسته باشم در بعضی از اندیشه ها با پروفسور خامنه ای مشترک باشم که یقیناً نمی تواند این موضوع را شرح دهد. بین تفکرات ایرانی و افلاطونی شباهتهای کلی ای وجود دارد. اول از همه، گرایش برای پذیرش تاثیر موجودات غیر قابل مشاهده بر زندگی این جهان. همانطور که دالا می گوید: اوستا با بیزاری سرسختانه ای به بتها و مجسمه های الهه ها می نگرد. بت پرستی در هر شکلی گناه است. شاهنامه مملو از صحنه هایی است که در آن شاهان و قهرمانان ایرانی در رهبری یک جنگ، علیه بت و بت پرستی به تصویر کشیده شده اند. سپاه غالب ایران، همواره بتها را نابود کرده است و معابدشان را با خاک یکسان ساخته است. هردوتس می نویسد که ایرانیان بت نمی ساخته اند. (هرودوتس 14. 131، 1) سوشن می افزاید که آنها از بتها بیزار بوده اند (دیوگنس لائرتیوس، پروام.6)» [دالا 148] این عقیده دست به دست با اندیشه های امشاسپنتان از وهومن (41)تا اشه وهیشته پیش می رود.
ترجمه/ شرح دقیق از آنها بصورت زیر است: 0) اهورامزدا، «فرمانروا خردمند» امشاسپنتان یا «مقدسان ابدی» را خلق می کند؛ 1) وهومن، «اندیشه نیک»؛ 2) خشترویریه (42)«سلامتی»؛
3) سپنته آرمیتی(43) «دوستداری، بردباری و فروتنی مقدس»؛ 4) امرتات «جاودانگی»؛ 5) اشه وهیشته «نظم»؛ «پارسایی کامل». ترجمه های فوق از واژگان اوستایی، تا اندازه ای شخصیند، «سلامتی» و «جاودانگی» (همانگونه در مقابل میرایی اند) کیفیتی از یک موجود زنده را به ذهن متبادر می کند و «فرمانروا»، «دوستداری، بردباری و فروتنی» کیفیتی از یک شخص ـ انسانی یا مافوق انسانی ـ را به ذهن متبادر می کنند.
و در واقع ارتباطی بین آنها و نژاد انسانی وجود دارد، زیرا کیفیات آنها بطرق مختلف در انسان منعکس می شوند. اعتقاد بر این بود که انسان هفتمین مخلوق اهورامزداست. اما پلوتارک شش اصل را منتج از اهورامزدا می داند ـ و نه پنج اصل ـ و آنها را بطریقی کاملاً انتزاعی می فهمد: «اورمز، شش خدای را آفرید، اولی خدای پندار نیک بود، دومی خدای سلامتی بود و یکی نیز مبتکر لذت محترم بود». [پلوتارک، شماره 47] اگرچه او از «خدایان» سخن می گوید و فعالیتها یا «اورمز» و «اریمانیوس»(44) را با واژگانی کاملاً شخصی توصیف می کند، تصور ویژگی آرمانی امشاسپنتان را به ما وا می نهد. آنها همانند هیچیک از هر دو قهرمان، عمل نمی کنند. («نیایش مقدس»، «سوفیا» یا «خرد» می شود). اگرچه آنها الهی نیستند، اما شبیه خداوندند و بلکه منابع کیفیات نیک برای جهانند. در نتیجه می توان نگرشی کلیتر و به دور از سلیقه های شخصی در مورد آنها داشت. در ابتدا اجازه دهید توجه خود را معطوف به اهورامزدا نماییم. این اصل نه تنها می تواند بعنوان فرمانروای خردمند فهمیده شود، بلکه همچنین می توان آن را خرد فرمانروا دانست. همچنین می توان به این نکته اشاره کرد که مفهوم اهورامزدا بسیار به وهومن نزدیک است زیرا خرد و اندیشه نیک چندان متفاوت بنظر نمی آیند. اهورامزدا بسیار به وهومن نزدیک است زیرا خرد و اندیشه نیک چندان متفاوت بنظر نمی آیند. اهورا همچون یک «فرمانروا» فهمیده می شود اما ریشه شناسی آن، واژه «نور» را پیشنهاد می کند. واژه سانسکریتی «اسورا» به «سوریا» (خدای) خورشید و «سواورگا»، آسمان روشن، و همچنین سوارگ(45) اسلاوی، خدای خورشید نزدیک است. همچنین گفته می شود که اهورامزدا، امشاسپنتان را از طبیعت خودش، نور، صادر کرده است. [رجوع کنید به. زند. 2. 1.] بنابراین فعالیت او کاملاً شبیه نور بنظر میرسد. این نکته بطور کل خود امشاسپنتان را بخاطر می آورد. گفته می شود که «سپنته» بمعنای «مقدس» است و هم خانواده سونتی اسلاوی، شویتی(46) لهستانی است. هم در زبان اوستایی و هم در اسلاوی، معنای این واژه مربوط به نوعی قدرت، زور و نیرو می باشد. اما ریشه شناسی می تواند بیشتر پیش رود. در زبان لهستانی، «شویتی» یا «مقدس»، «شوینتی»(47)
اولین پیامبری که وحی را از طریق تفکر، تزکیه نفس و تقویت بینش درونی کسب کرده و توانسته با مبدا و منبع اصلی ارتباط برقرار کند، به نحوی که در بالا ذکر شد زرتشت بود.
یا «برجسته» و «شویتلنی»(48) یا «از نور» آشکارا هم خانواده اند. در عوض، واژه سانسکریتی «سپندا» بمعنای لرزش می باشد (و شاخه ای از فلسفه هندی شیوایسم کشمیری وجود دارد که با این اصل کلی مرتبط است و با آن نامیده می شود. بعلاوه می توان لغاتی مثل، پد(49) و ایمپتوس لاتین(50)، را مثال زد که به همان معناست و همه به ریشه پِت(51) مرتبطند. مقایسه کنید به کلمه لهستانی پد و کلمه انگلیسی فال (52) که بمعنای حرکت از بالا می باشند. خلاصه اینکه «سپنتا» بمعنای نیرویی است که همچون یک لرزش (شاید از بالا) با ظرافت عمل می کند. چیزی که عمل نور یا لرزش است واقعاً بسیار ظریف است و در بسیاری از زبانها به اندیشه یا آگاهی نسبت داده می شود. همانطور که اشعه های نور این امکان را برای ما فراهم می کنند که اشیاء را ببینیم، توجه آگاهی نیز شناخت آنها را برای ما ممکن می سازد. بصیرت و خرد غالباً در بسیاری از زبانهای هند و اروپایی یا وید(53) نشان داده می شود. بنابراین در واقع حتی می توان تلاش کرد تا نور را با عقل و مفاهیم کلی، مرتبط ساخت. اما نگاه به امشاسپنتان همچون کیفیات (نیکی) که با فعالیت ظریف «تابشی» با «لرزشی» خود، باعث انسجام و قابل فهم بودن جهان می گردند، قابل قبولتر است. وهومن، خبر از کیفیت فعال اندیشه اصلی نمیدهد بلکه معرف جنبه ارزشی ـ خبر ـ آن می باشد. مسلماً در زبان طبیعی و موقعیتهای معمولی، تغییر جایگاه صفت و اسم، مجاز نمی باشد. (مثلاً) کتاب خوب همانند خوب کتاب یا حتی خوبی کتابی نیست. ما مایلیم به دلایل مختلف در مورد چیزهایی که خوبند فکر کنیم و بظاهر غیر ممکن است که موضوع وصف را که بوسیله یک اسم ایجاد می شود، کیفیتی نسبی کنیم. اما بظاهر در سطوح بسیار بالا، قضیه بدین منوال نمی باشد. بظاهر ایده نیک چندان با نیک ایده آل متفاوت نیست. می توان به کیفیات اصلی و فعال آن، همانطور که در اهورامزدا هستند اشاره کرد و یا همینطور به جایگاهش بعنوان بالاترین ارزش همانطور که در وهومن است، اما آن همان نیک است. [توجه داشته باشید، بظاهر می توان کلمه «وهو»(54) را به بهاگا(55) ایرانی و بگ اسلاوی مرتبط ساخت.
خشترویریه، اگر کلیتر و غیر شخصیتر مورد بررسی قرار گیرد، معنایی اساسیتر از آسمان سنگی یا حتی «سختی» خواهد داشت. کیفیتی پر انرژی و فعال خواهد بود، مقایسه کنید به کلمه ویریا(56) (انرژی) در سانسکریت، ویرتوس(57) (فضیلت)، (آنگونه که قابل مشاهده در انسان است)، در لاتین و همچنین ویر(58) در لاتین. [شاید کلمه زور(59) (حیوان) در اسلاو را بتوان با آنها مرتبط ساخت]. کلمه «خشترا» که با کشاتریای(60) سانسکریت به معنای فرمانروا، جنگجو، نظامی مرتبط است، برتری این اصل را برجسته می کند. سپنته آرمیتی لزوماً «نیایش مقدس» یک انسان نیست؛ و در سطحی اساسی بیشتر به انعطاف پذیری و ذهنیت بمعنای هوپوکیمنون(61) اشاره دارد. همانطور که خشترویریه شبیه انرگیا می باشد سپنته آرمیتی نیز شبیه هوله(62) است. هوله مونث است و خشترویریه مذکر، یین(63) زوج یینیانگ(64). اگر خشترویریه، اصل عمل است، سپنته آرمیتی اصل خرد است، [رجوع کنید به عبارات بالا از پلوتارک] زیرا صلح و آرامش شرط اصلی معرفت است. امرتات یا «جاودانگی» می تواند همچون تداوم یا دیمومت پایان ناپذیر ـ و نه زندگی پایان ناپذیر ـ فهمیده شود. این می تواند با هاورواتات(65)، که هم بمعنای سلامتی و هم بمعنای دیمومت یک کل در تمامیت ذاتی اش است، مربوط باشد. به هر حال، هم امرتات و هم هاوروتات بیانگر تداوم یا دیمومت بی وقفه است. سرانجام اشه وهیشته یا «نظم» اصل هماهنگی و عدالت است ـ و نه لزوماً پارسایی کامل ـ می توان آنها را بشرح زیر فهرست کرد:
اصل خرد بعنوان ایده نیک
انرژی و فاعل
پایان ناپذیری و / یا عدم تناهی و نظم.
بنابراین می توانیم یک نظم کامل عقلانی را در انتخاب و آرایش امشاسپنتان تشخیص دهیم. در واقع انرژی و ذهنیت اگر بدرستی تصور شوند، دیمومت جهان (یا در اصل هر چیزی را) و هماهنگی آن را (درست همانند یک شیء ـ به دور و درون آن) به دست می دهند و بنحوی می توان گفت که این خط چرخه ای از بازخورد را، در بر می گیرد. «اندیشه نیک» یا «آرایش نیک» سرانجام به «نظم» یا «عدالت» ختم می شوند. نومنیوس آپارمئایی(66) می گوید فیثاغورس و افلاطون، خرد باستانی ماگی(67) و برهمن(68) ها، مصریان و یهودیان را دوباره باز آفریدند، [دالا، قسمت 3، ص 158]. بنابراین ما در مقایسه اندیشه های آیین زردشتی با اندیشه های فیثاغورس و افلاطون برحقیم. اجازه بدهید به این نکته اشاره کنیم که بالاترین بخش نظام اوستایی موافق تصویر افلاطونی نفس با سه بخش مختص به آن می باشد: عقلانی، ارادی و شهوانی و فضایل مربوط به آنها: حکمت، جرأت و خویشتن داری. افلاطون، مفهوم فیثاغورثی فضیلت را هماهنگی فرض نمود و به آن سه فضیلت، فضیلت چهارمی را افزود که عدالت بود. این نظریه کلاسیک درباره چهار فضیلت، قرنها نه تنها بر روانشناسي بلكه بر نظريه ي نظم اجتماعي نيز حكمفرما بود .
جرجز دامزيل(69) معروف ، يقينا بسیار مدیون افلاطون است و شاید همچنین به ایران، زیرا اصل وهومن، خشترویریه و سپنته آرمیتی مرتبطند و با روحانیون، سربازان و دهقانان. داستان افلاطونی غار با ایده خیر که از بالا می درخشد نیز در واقع بسیار ایرانی است. در سایه آنچه که قبلاً گفتیم، جنبه وهومن اهورامزدا نور خود را به جهان اعطا می کند و آن ار منسجم و قابل درک می نماید. بعنوان نکته سوم، بعد از نظم کیفیات و ایده تابان نیک، می توان به اهمیت ایده جاودانگی در ارتباط بین تفکر ایرانی با افلاطون اشاره کرد. مری بویس محتمل می داند که حتی قبل از جدایی هندیان از ایرانیان، ایده جدیدی درباره جاودانگی در بین آنها ظهور کرده باشد. این امید از شادمانی همیشگی در روشنایی آنجا که خدایان اقامت دارند و بعضی از اعضای رده های بالاتر می توانستند به آنجا برسند، زاده شد. این امید پردیس منجر به اعتقاد پیشین یهودی درباره شئول(70) می باشند) جزئیات، با هم متفاوتند ـ بویژه اندیشه پلی که جهان هر روزه را از آغاز راه بالاتر جدا می نماید ـ فرمانروا، جنگجو و یا روحانی تنها در صورتی می تواند از پل عبور کند که شایسته باشد. [اجازه دهید این نکته ار مطرح کنم که اندیشه پل می-تواند بوسیله بعضی از «احساسات تونلی» که در نزد انسانهای اخیراً مرده یا کسانی که «مرگ بالینی» را پشت سر گذاشته اند، ایجاد شده باشد. نباید از یاد برد که مست کنندگی هائوما(71) يا سوما(72) می توانسته منجر به چنین مشاهداتی شود]. معاد شناسی در فلسفه افلاطون با تصاویر مختلفی ارائه شده است اما اندیشه داوری نهایی و نیز زندگی پس از مرگ، در آن وجود دارد. بویس مطمئن است که هندیان و ایرانیان اولیه می توانستند آنچه را که هم اکنون مفاهیم انتزاعی نامیده می شود، تجسم کنند و از آنها خدایان قدرتمند و فراگیر (که در همه جا حاضرند) بسازند. او می نویسد، آنها بجای آنکه شخصیت الهی را با گفتن «خداوند عشق است» توصیف کنند، مثلاً به این که «عشق یک خداست»، باور داشتند. شخصی کردن، بعداً با الحاق اسطوره ها و جنبه های شخصی خاص و به خدایان سر بر آورد. (رجوع کنید به میترا) [بویس، 24]، نمی توان کاملا درباره آن بحث کرد اما بظاهر بطور مناسبی بوسیله داده ها تامین نشده است. اکثریت خدایان در هند، کاملاً انضمامی بنظر میرسند. یقیناً جستجوی «انتزاعیات» در بین هند و ایرانیان که با جادو سرو کار داشته اند، کاملاً طبیعی می باشد. جادو بعنوان منبعی از منابع دین، مفهومی است که نسبتاً بخوبی مورد پذیرش قرار گرفته است و دین هندی، بویژه برهمایی، پر از جادو می باشد. اما اصطلاح شناسی خدایان ودایی (73)با نگرش زردشتیان، متفاوت بنظر می رسد. شاید اندیشه نیروهای کلی و در عین حال معین که ماگای(74) می تواند به نفع مردم استفاده کند، در ایران توسعه یافته تر، دقیقتر و «عملی تر» از هند بوده است. بظاهر اصل حکیمانه کیفیات نیک، مختص به ایرانیان است، زیرا اول آنها برای اخلاقیات، ارزش قائل شدند و سپس آریاییهای هندی(75). بظاهر توصیف خدایان مورد پرستش، از آن حمایت می کنند. هندی ـ ایرانیان خدای خود را «جاودان» [امرتا در ودایی، امشا در اوستا]، و «درخشنده» [دوا در ودایی، دائوا در اوستا] می خواندند. ایرانیها آنها را « بخشنده (نیکی ها یا چیزهای نیک) نیز می نامیدند که بسیار نزدیک به واژه بگ در زبان اسلاو که بمعنای خداست و اشاره به ضمنی به موفقیت/ شادی (نگاه کنید به نیه بُگا(76) در زبان لهستانی بمعنای «او مونث بدشانس/ ناشاد است») و غنا (نگاه کنید به «اوبُگی»(77) بمعنای فقیر و «بُگاتی»(78) بمعنای غنی در زبان لهستانی) دارد [رجوع کنید به بویس 26] اجازه دهید به این نکته اشاره کنیم که سرمدیت فسادناپذیر، «نور» آگاهی و صورتی که اشیاء در آن مشارکت دارند، می توانند معادلهایی برای اسامی مربوط به خدا باشند.) زرتشت، کاربرد اسم «دایوا»(79) را محدود به نیروهای «شیطانی»(80) ویرانگری مثل ایندرا(81) نمود اما دوتای دیگر باقی مانند. سرانجام خود کلمه مجیک(82) از ناحیه ایران می آید. و توالی تحولات دینی هرچه باشد. زردشتیان سامان ویژه ای از الوهیت های انتزاعی، یا بهتر بگوییم، عام آرمانی داشتند که پیش درآمد اندیشه افلاطون بود. مطالعه زبان شناسانه ادیان کهن می تواند ما را در فهم بهتر این نکته یاری کند. در خانواده زبانهای هندی اروپایی، گروه هندی ـ ایرانی نزدیکترین گروه به بالتی ـ اسلاوی(83) بنظر می رسد. [یا دست کم به نزدیکی گروه تراکی(84) ـ ارمنی. رجوع کنید به میلوسکی 177]. و احتمالاً قدیمیترین زبان در بین زبانهای زنده دنیاست. بویژه لیتوانیایی و گویش عامه اکراینی، بلاروسی، روسی و لهستانی می توانند جنبه های بسیار کهنی را نشان دهند. در نتیجه، نشانه های یک تصویر باستانی از جهان، آنگونه که در زبانهای هر دو گروه حفظ شده اند، می توانند به ما کمک کنند تا بینشی بکر و کمتر آلوده شده از جهان را کشف نمایم. بنابراین، خلاصه بهتر است بوسیله مطالعات تطبیقی ریشه شناسی ایرانی و اسلاو، درباره بنیادهای مشترک تفکر هندی ـ اروپایی، بیشتر تحقیق نماییم. اجازه دهید، همچنین به یادآوریم که ما در بهاگا/ بگ با هم یکی هستیم. و همانطور که بوسیله ایرانیان مطرح و بوسیله افلاطون اعلام شد، خداوند نیک است. (85)
پي نوشتها :
1. ميثاق ، امير فجر ، فلسفه و مشا و اشراق ، ص18.
2.خامنه اي ، سيد محمد ، سير حكمت در ايران و جهان ، ص 18 .
3. همانجا
4. آوي ، آلبرت ، تاريخ فلسفه در اروپا ، ص 5 .
5. سير حكمت در ايران و جهان ، ص26 .
6. همان ، ص 48 و 49 .
7. همان ، ص 26 .
8. همانجا .
9. به خلاف آنكه دين زرتشتي را مبتني بر ثنويت دانسته اند در حقيقت اينگونه نيست زيرا بر اساس متون زرتشتي اگر چه اهورا مزدا و اهريمن توام هستند ( از لحاظ نمادين اين يك حقيقت مسلم وجودي براي بشر است ) ولي اهورا مزدا خالق همه ي هستي و موجودات است انگره مينو يا اهريمن واقعيت دارد ولي ناهستي است و تنها در عالم نسبيت و در انديشه آدمي ظاهر مي شود و اثر كار او با حواس قابل درك است ...( مهر ، فرهنگ ، ديدي نو از ديني كهن ، فلسفه زرتشت ، ص 57 ) .
دينشاه ايراني در اخلاق ايران باستان مي نويسد : « گاتها نخستين كتاب مقدسي است كه از چندين هزار سال پيش بشر را به شاهراه وحدت راهنمايي نموده و بر ضد گروه پروردگاران آريايي ، آيين مزديسنا (داناي يكتا پرستي ) را استوار ساخت . در سراسر اوستا خداوند يگانه اهورامزدا (سرور دانا) ناميده شد .. و در همه جا آن را آفريننده مو جودات ، خداوند قادر مقدس ، از همه چيز آگاه و جاويدان دانسته اند كه مقامش در اعلي عليين در محل نور و بارگاه پر فروغ و جلالي است كه در اوستا آن را گرونمان ( عرش اعلي ) مي خوانند و محل پاكان و راستان مي دانند ( ص 6) .
10. همايون ، فرخ ، ص 46 ، به نقل از طوسي .
11. طوسي ، بهرام ، ص 6.
12. همو ، « اهميت گسترش زبان فارسي در منطقه و تاثير زرتشت و فرهنگ شرقي در شكوفايي تمدن جهان ، ص 6.
13. ديدي نو از ديني كهن ،‌فلسفه زرتشت ، ص 2 .
14. آشتياني ، سيد جلال الدين ، زرتشت ، مزديسنا و حكومت ، ص 71 ، ديدي نو از ديني كهن ، فلسفه زرتشت ، ص 116 و 117 .
15. ديدي نو از ديني كهن ،‌فلسفه زرتشت ، ص 117 .
16. همانجا و
17. همان ، ص 26 .
18. اولين قانون حقوق بشر را كوروش پادشاه ايران
19.زرتشت ، مزديسنا و حكومت ، ص301.
20.يسنا ، ص28 و 29.
21.يسنا ، 28، بندهاي 3 و5 و7 و8 .
22. يسنا ، 28 ، 9 و 11.
23. ديدي نو از ديني كهن ، فلسفه زرتشت ، ص 29 ،30 .
24. بد نيست اشاره كنيم كه در اساطير ايران پادشاهان داراي فره ايزدي بودند و فرشتگاني براي تمشيت امور آنان گمارده شده بودند . وقتي جمشيد از راه حق و عدالت منحرف گرديد ، فره ايزدي وي زايل شد و فرشتگان از او دور شدند و او گرفتار نكبت و بدبختي شد ( تاريخ طبري ) .
25. ديدي نو از ديني كهن ، فلسفه زرتشت ، ص 51 .
26. همان ،‌ص 71 .
27. ايراني ، دينشاه ، فلسفه در ايران باستان ، ص21.
28. ص9 و 111، نقل شده از كتاب سير حكمت در ايران و جهان ، ص37 .
29. ديدي نو از ديني كهن ، فلسفه زرتشت ، ص 47 .
30 .سير حكمت در ايران و جهان ، ص102 .
31 .ديدي نو از ديني كهن ، فلسفه زرتشت ، ص 21.
32. همان ، ص 28 .
33. فلسفه مشا و اشراق ،ص 19 .
34.Pizystratides
35.Persians
36.Eupatridae
37. Salamis
38. Plataia
39. Messiah
40. Sub existential
41. و هومن (بهمن ) نماد انديشه ي نيك اهورا مزدا است .
42. خشترويريه (شهريور) كه نماد سلامتي است .
43. سپنته آرميتي ( اسفند ) نماد دوستداري ، بردباري و فروتني اهورامزدا .
44. Areimanaius
45.Svarog
46.Swiety
47.Swienty
48.Swietlny
49. ped
50. impetus vid
51. Pet
52. fall
53. Vid
54. vohu
55.Bhaga
56.Virya
57.Virtus
58.vir
59.Zver
60.kshatriya
61.hypokeimenon
62.hyle
63.yin
64.yinyang
65.Haurvatat
66.numenins of Apamea
67.Magi
68.Brahmans
69.George Dumzeil
70.sheol
71.haoma
72.soma
73. vedie
74.magari
75.Indian Arias
76.nieboga
77.ubogi
78.bogati
79.Daivan
80. devil:اهريمن
81.Indra
82.magic
83.Baltoslavonic
84. Tracoarmenian
85. كسلا باروسكي ، مجموعه مقالات كنفرانس ملاصدرا ، تهران ،1385 ، ص ص 267-257.

Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *