ويكتور فرانكل‌: چه‌ خوبست‌ كه‌ روبه‌روي‌ مجسمه‌ آزادي‌ آمريكا در سواحل‌ شرقي‌، مجسمه‌ مسئوليت‌ را نيز در سواحل‌ غربي‌ آمريكا، بنا كنيم‌.  ***
اقبال‌ لاهوري‌: اصل‌ معني‌ را ندانم‌ از كجاست‌/ صورتش‌ پيدا و با ما آشناست‌/ راز معني‌، مرشد رومي‌ گشود/ فكر من‌ بر آستانش‌ درسجود  ***
۰
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۸

29- ارزیابی مکاتب تحلیلی فلسفه علم از منظر معقول گرایی و ابژکتیویستم

• از منظر معقول گرایی
1- معقول گرایان افراطی معتقدند معیاری واحد، ابدی و کلی وجود دارد که به مدد آن می توان تواناییهای نسبی نظریه های رقیب را ارزیابی کرد. برای نمونه، استقراء گرایان می توانند میزان تأیید استقرائی را که یک نظریه از یافته های پذیرفته شده به دست می آورد به منزله معیار کلی خود برگیرند، در صورتی که ابطالگرایان می-توانند معیار خود را براساس میزان ابطال پذیری نظریه های ابطال ناشده بنا نهند.
صرف نظر از جزئیات شکل و بیان معیار و معقول گرایان، ویژگی مهم آن، کلیت و خصلت غیر تاریخی آن است. این معیار کلی هنگامی به کار گرفته می شود که امتیازات نسبی فیزیک ارسطویی و ذیمقراطیسی، هیأت بطلمیوسی و کپرنیکی، روانشناسی فرویدی و رفتارگرایانه و یا نظریه های مهبانگ و وضعیت ثابت جهان مورد ارزیابی و سنجش قرار می گیرند. به نظر معقول گرایان افراطی معیار کلی، جمله تصمیمات و انتخابهای دانشمندان را راهبری می کند. دانشمندان معقول گرا هنگام انتخاب بین دو نظریه رقیب، نظریه ای را که با معیار کلی مطابقت داشته باشد برمی گیرند و آن را که با معیار سازگار نباشد وامی نهند. معقول گرایان نوعاً معتقدند نظریه هایی که واجد شروط معیار کلی باشند صادق، یا تقریباً صادق، و یا احتمالاً صادقند (1) . نقل قولی که در پایان بند 4 فصل اول آورده شد در وصف این است که چگونه دانشمندان، که به دلیل رفتار همیشه معقول خود «ابر انسان» محسوب می شوند، موافق نظر معقول گرایان استقراءگرا عمل می کنند.
برای معقول گرایان، تمییز بین علم و غیر علم امری سهل و روشن است. از دید آنها فقط نظریه هایی علمی هستند که بتوان آنها را به وضوح براساس معیار کلی ارزیابی کرد و از بوته آزمون سرافراز بیرون آیند. بدین ترتیب، معقول گرایان استقراءگرا می توانند حکم کنند که تنجیم علم نیست، چرا که استقرائاً از واقعیات مشاهدتی قابل اخذ نیست، در حالی که معقول گرایان ابطالگرا می توانند حکم کنند که مارکسیسم علمی نیست زیرا ابطال پذیر نیست. معقول گرایان نوعاً قائلند که این امری بدیهی و پرواضح است که معرفتی که موافق معیار کلی تکوین یافته، باید از ارج فراوانی برخوردار شود. اگر تصور شود که فرایند مزبور راهبر به سوی حقایق است، این امر تأکد بیشتر می یابد. حقیقت، معقولیت (2) ، و بنابراین علم، ذاتاً مطلوب پنداشته می شوند.
2- از منظر نسبی گرایی
نسبی گرایان منکر وجود معیاری کلی و غیر تاریخی برای معقولیتند، معیاری که به اعتبار آن بتوان نظریه ای را برتر از دیگری دانست. آنچه خوبی یا بدی نظریه های علمی نسبت به آن سنجیده می شود نزد هر دانشمند یا هر جامعه علمی متفاوت خواهد بود. هدف از یافتن معرفت بستگی خواهد داشت به اینکه برای فرد یا جامعه مورد نظر چه چیز مهم باشد و یا به چه امری ارزی بنهد. برای مثال، در جوامع سرمایه داری غربی نوعاً منزلت رفیعی برای هدف استیلا و سیطره مادی بر طبیعت قائل می شوند، در صورتی که در فرهنگی که معرفت برای ایجاد احساس قناعت و آرامش تدبیر شده باشد، چنین سیطره ای از منزلت چندانی برخوردار نیست.
ضرب المثل نقل شده از پروتاگوارس، فیلسوف یونان باستان، که «انسان معیار همه چیز است» نوعی نسبی گرایی درباره افراد را بیان می کند. در صورتی که این سخن کوهن که «هیچ میزانی بالاتر از توافق جامعه مربوطه وجود ندارد» حاکی از نوعی نسبی گرایی نسبت به جوامع است (3). تعیین ممیزات پیشرفت علم و معیارهای ارزیابی توانمندی نظریه ها همواره نسبت به فرد یا جامعه ای صورت می گیرد که به آنها معتقدند.
انتخاب و تصمیمات دانشمندان تابعی هستند از آنچه نزد آنان (افراد یا گروهها) واجد ارزشند. در مقام گزینش، هیچ معیار کلی وجود ندارد که بر تصمیمی حکم کند که برای دانشمند «معقول»، منطقاً الزام آور باشد. لازمه فهم گزینشهایی که دانشمند خاصی انجام داده، ایناست که آنچه او بدان ارج می نهد فهم شود و این امر متضمن پژوهشی روانشناختی است، در صورتی که گزینشهای انجام شده یک جامعه بستگی دارد به آنچه مورد حرمت آن جامعه است و شناخت آن انتخابها، مستلزم پژوهشی جامعه شناختی است. تبیین بوریس هسن (4) از برگرفتن فیزیک نیوتنی در قرن هفدهم را، به منزله پاسخگویی به نیازهای تکنولوژیک آن زمان، می توان به مثابه تفسیری نسبی گرایانه درباره جوامع تلقی کرد، در صورتی که این قول فایرابند که: «به هم پیوستگی درونی کلیه اجزاء دستگاه کپرنیکی همراه با باور کپرنیک به اهمیت بنیادین حرکات مستدیر، وی را بر آن می دارد که به واقعی بودن حرکت زمین حکم کند (5) » سخنی است که با نسبی گرایی درباره افراد مطابقت دارد.
از آنجا که از نظر نسبی گرایان معیارهای ارزیابی تواناییهای نظریه ها بستگی به ارزشها و تعلقات فرد یا جامعه مربوط دارد، تمییز بین علم و غیر علم به تناسب تغییر خواهد کرد. بدین ترتیب، نظریه جزر و مدی که براساس جاذبه ماه گذاشته شده بود، برای نیوتنی ها نظریه ای مطبوع بود، اما برای گالیله بیشتر نظر بازی ماوراءالطبیعی خفّی می نمود، در صورتی که در جامعه معاصر، نظریه تحول تاریخی مارکس نزد بعضی علمی مستحسن و مقبول، و نزد برخی دیگر تبلیغات محسوب می شود. تمییز بین علم و غیر علم نزد نسبی گرایان افراطی بسیار اعتباطی (6) تر (گزافی تر)، و کم اهمیت تر است تا نزد معقول گرایان. نسبی گرایان منکر وجود حوزه ای منحصر به فرد به نام «علم» می شوند، که ذاتاً از سایر اشکال معرفت برتری دارد، اگرچه کاملاً امکانپذیر است که افراد یا جوامع به آنچه معمولاً علم نامیده می شود ارج رفیعی بنهند. اگر «علم» (به احتمال زیاد نسبی گرایان مایلند از علایم نقل قول استفاده کنند) در جامعه ما ارج بسیار دارد، این امر را باید با تحلیل جامعه مان فهم کنیم، نه با تحلیل صرف ماهیت علم.
اکنون با توجه به شرح مجمل معقول گرایی و نسبی گرایی به منزله نقطه عطف، به برری جایگاه لاکاتوش و کوهن در این بحث می پردازیم.
• لاکاتوش معقول گرا است!
2-برخی از آثار لاکاتوش حاکی از آن است که قصد وی دفاع از موضعی بوده است شبیه آنچه معقول-گرایی نامیده ایم؛ و نیز اینکه او موضعی را که نسبی گرایی نامیده ام، و وی صورتی از آن را به کوهن نسبت داده، با خوف و هراس می نگرد. بنابه نظر لاکاتوش، بحث اصلی «مربوط به ارزشهای محوری فکری ماست» (7).
لاکاتوش صریحاً گفته است: «مسأله عمده در فلسفه علم، تعیین معیارهای کلی است که با توجه به آنها یک نظریه، علمی محسوب می ود». این همان مسأله ای است که «با مسأله معقولیت علم ارتباط نزدیک دارد» و حل آن «باید ما را در تعیین معقول بودن یا نبودن پذیرش یک نظریه علمی هدایت کند» (8). بنا به نظر لاکاتوش موضع نسبی گرایان که طبق آن هیچ معیاری بالاتر از معیار جامعه مربوطه نیست، راهی برای نقد آن معیار باقی نمی گذارد. اگر «هیچ راهی برای قضاوت درباره یک نظریه جز ارزیابی تعداد، اعتقاد و انرژی لفظی حامیان آن» وجود نداشته باشد، در این صورت «حقیقت در قدرت نهفته می شود» (9) و تحول علمی امری جز «روانشناسی قیل و قال» نمی شود، و پیشرفت علمی به لحاظ ماهیت به مانند «پدیدار دسته سینه زنی» (10) می-گردد. (11) تحول نظریه ها در غیاب معیارهایی که گزینش نظریه را هدایت کند امری شبیه به تغییر مذهب می-شود. (12)
با شرح توصیفات خطابی لاکاتوش، کمترین شک در اینکه وی مدافع موضع معقول گرایان و منکر موضع نسبی گرایان است، باقی نمی گذارد. اکنون میزان کامیابی وی در دفاع از موضع معقول گرایان را مورد دقت قرار می دهیم.
معیار کلی لاکاتوش برای ارزیابی نظریه ها از اصل پیشنهادی وی، که «روش شناسی برنامه های پژوهشی علمی از هر روش شناسی دیگری برای نزدیک شدن به حقایق در جهان واقعی ما مناسبتر است» (13) ، نتیجه می شود. علم به واسطه رقابت بین برنامه های پژوهشی پیشرفت می کند. یک برنامه پژوهشی در صورتی از رقیب خود بهتر است که پیشروتر باشد و همانگونه که در فصل هفتم مورد بحث قرار دادیم، پیشرو بودن یک برنامه به درجه انسجام آن و میزان پیش بینیهای بدیع و کامیاب آن بستگی دارد. هدف علم، حقایق است و طبق نظر لاکاتوش، روش شناسی برنامه های پژوهشی بهترین وسیله ارزیابی میزان توفیق در تقرب به آن را در اختیار می-نهد. لاکاتوش سپس می افزاید: «من معیارهای پیشرفت و رکود درون یک برنامه و نیز قواعد «حذف» کل هر برنامه پژوهشی را ارائه می کنم» (14). با تعریف موازین عقلانی بودن، «روش شناسی برنامه های پژوهشی می تواند ما را در طرح قوانینی برای از بین بردن آلودگی فکری یاری رساند» (15). این گونه اظهارات حاکی از این است که لاکاتوش اقتراح معیاری کلی را برای ارزیابی برنامه های پژوهشی به طور اخص، و پیشرفت علمی به طور اعم مطمح نظر داشته است.
اگر چه لاکاتوش معیار کلی عقلانیت یا علمیت (16) مورد نظر خود را طرح کرد، لیکن این معیار را نتیجه صرف منطق و یا به نحوی عطیه الهی قلمداد نکرد. وی آن را به منزله حدسی آزمون پذیر به حساب آورده است. توانایی این حدس باید با مواجهه با تاریخ علم مورد آزمون واقع شود. یا دقیقتر بگوییم، با تونجه به پژوهشهای تاریخی که توسط لاکاتوش و پیروان او انجام گرفته است، این حدس باید در مصاف تاریخ فیزیک مورد آزمون قرار گیرد (17). به طور اجمال، هر روش شناسی پیشنهاد شده را، به همراه شرحی از آنچه مقوم پیشرفت است، باید نسبت به توانایی تبیین علمی که «مستحسن» است و تاریخ آن علم ارزیابی کرد. در وهله اول، این کار به نظر دور می آید. روش شناسی، نظریه هایی را که سازنده فیزیک مورد قبولند در تاریخ فیزیک تعیین می کند، در صورتی که دقیقاً همان نظریه های مقبول هستند که روش شناسی باید با توجه به آنها مورد آزمون قرار گیرد. اگر جزئیات تبیین لاکاتوش را لحاظ کنیم و شرحی را که ورال بر آن کرده بدان بیفزاییم خواهیم دید که چنین نیست، زیرا روشهای حقیقی وجود دارد که با توسل به آنها آزمونها می توانند، در مصاف با تاریخ فیزیک، روش شناسی لاکاتوش را تأییدی بی اعتبار کنند. اگر بتوان نشان داد که بعضی از رویدادهای تاریخ علمی، که برحسب روش شناسیهای رقیب تبیین ناپذیر بوده اند، با روش شناسی برنامه های پژوهشی قابل تبیین هستند روش شناسی لاکاتوش تأیید می شود. برای مثال، بررسی ورال از چگونگی طرد نظریه موجی نور تامس یانگ (18) و حفظ نظریه ذره ای نیوتن در اوایل قرن نوزدهم، روش شناسی لاکاتوش را تأیید می کند. ورال نشان داده است که طرد نظریه یانگ که در چهارچوب روش شناسیهای رقیب ایجاد مشکل می کند، و از این رو آن را با نظریه های آشکارا بی اعتبار، از قبیل توسل به قهرمان پرستی نیوتن، تبیین کرده اند، با روش شناسی لاکاتوش موافقت کامل دارد.
روش شناسی لاکاتوش را می توان به شیوه دیگری مورد تایید و حمایت قرار داد: روش شناسی ممکن است برنامه ای پیدا کند که از حمایت قوی جامعه علمی برخوردار باشد، اما با روش شناسی برنامه های پژوهشی وفق ندهد. این برنامه ممکن است متعاقباً به کشف بدیع یک علت خارجی، از قبیل مداخله دولتی یا ممن است متعاقباً به کشف بدیع یک علت خارجی، از قبیل مداخله دولتی یا انحصارات صنعتی، منجر شود. اگر رویدادی در تاریخ علم با روش شناسی لاکاتوش وفق ندهد، و اگر هیچ تبیین خارجی رضایت بخش و مستقلاً تایید شده ای نتوان یافت، در این صورت این وضع شاهدی علیه آن روش شناسی خواهد بود، به ویژه اگر روش شناسی رقیبی بتواند به نحوی شایسته از عغهده تبیین آن رویداد تاریخی برآید.
بنابراین، لاکاتوش معیار کلی ای برای معقولیت ارائه می کند که حدسی است (19) و باید در بوته تاریخ علم مورد آزمون قرار گیرد. به علاوه، ادعا شده است که معیار وی در قبال رویدادهایی که از حدود دویست سال پیش در فیزیک واقع شده به نحو شایسته تری نسبت به معیارهای رقیب از آزمونها کامیاب برآمده است. پژوهشهای تاریخی متعددی که به وسیله لاکاتوش و پیروانش صورت گرفته مسلماً ادعای اخیر را تا حدودی تأیید می کند.
برخی از گفته های لاکاتوش دال بر این است که منظور وی از طرح معیار معقولیت این است که ما را د رانتخاب نظریه هدایت کند. این نکته از نقل قولهای اولیه در این بخش مستفاد می شود و حاکی از امید لاکاتوش به ارائه قواعدی برای حذف برنامه های پژوهشی و از بین بردن آلودگی فکری است. با این حال، روش شناسی لاکاتوش از ارائه طریق برای دانشمندان ناکام مانده و لاکاتوش خود از این وضع آگاه بوده است(20). به ویژه که روش شناسی لاکاتوش مشتمل بر این نتیجه نیست که دانشمندان باید برنامه های پیشرو را برگیرند و برنامه-های رو به زوال را وانهند. بنابراین همواره این امکان وجود دارد که یک برنامه رو به زوال برگشت کند. «تنها بعد از وقوع رویداد است که می توان «عاقل» بود ... باید این دقیقه را فهم کرد که رقیب، حتی اگر بسیار عقب مانده باشد، همواره ممکن است بازگشت کند. هرگز نمی توان هیچ امتیازی را برای یک طرف مطلقاً قطعی دانست»(21). در نتیجه، «می توان برنامه رو به زوالی را تا هنگام پیشی جستن رقیب آن و حتی پس از آن به طور معقول حفظ کرد»(22). اگر چه روش شناسی لاکاتوش حاوی تعریفی است از مفهوم پیشرفت در فیزیک جدید، اما به آنهایی که نیل به چنین پیشرفتی را مد نظر دارند، رهنمودی نمی دهد. روش شناسی وی «بیشتر رهگشایی برای مورخین علم است تا برای دانشمندان»(23). لاکاتوش موفق به ارائه تبیین معقول گرایانه از علم، که بسیاری از سخنانش دلالت بر وجود چنین منظوری داشت، نگردیده است.
مطابق نظر لاکاتوش، در صورتی حوزه ای از اندیشه ورزی، علم محسوب می شود که با روش شناسی برنامه های پژوهشی علمی موافقت داشته باشد، و اگر با آن روش شناسی مطابقت نداشته باشد علم محسوب نخواهد شد. باید در نظر داشت که این روش شناسی، حدسی است که باید در بوته تاریخ فیزیک به آزمون گذاشته شود. پرواضح است که فرض لاکاتوش این است که فیزیک تجسم و الگوی اعلای معقولیت علم و علم مطلوب است. اون بدون احتجاج فرض می کند که علم، بدان گونه که در فیزیک تجسم یافته، از سایر اشکال معرفت که دارای ممیزات روش شناختی آن نیستند برتر است. در جایی گزاره «فیزیک حقیقت نمایی بیشتری نسبت به طالع بینی دارد» را قابل قبول توصیف می کند و می پرسد مادامی که هیچ بدیل جدی ارائه نشده، چرا نباید آن را پذیرفت(24). این امر آشکار کننده ضعفی جدی در فلسفه اوست. لاکاتوش روش شناسی اش را به منزله پاسخی برای مساله تمییز معقولیت از غیر آن، برای از بردن آلودی فکری و برای روشن کردن سوالاتی «حائز تبعات اجتماعی و سیاسی حیاتی» از قبیل منزلت مارکسیسم یا تحقیقات جاری در ژنتیک طرح کرد(25)، لکن به نظر می رسد که وی از آغاز، بخش عمده ای از پاسخ را، بدون احتجاج، مفروض داشته است. لاکاتوش فرض گرفته بود که هر حوزه ای از معرفت که ممیزات عمده فیزیک را نداشته باشد علم نیست و از حیث عقلانیت از آن فروتر است(26).
• کوهن نسبی گرا است!
3- کوهن معیارهای چندی برمی شمارد که می توان از آنها در ارزیابی رجحان یک نظریه بر نظریه رقیب استفاده کرد. این معیارها عبارتند از: «دقت پیش بینی به ویژه پیش بینی کمی، توازن بین موضوعات روزمره و غامض، و تعداد مسائل مختلف حل شده»، و نیز «سادگی گستردگی و سازگاری با حوزه های دیگر»؛ اگرچه معیارهای اخیر اهمیت کمتری دارد(27). معیارهایی از این قبیل ارزهای جامعه علمی را تشکیل می دهند. شیوه ای که این ارزشها به مدد آن تعیین می شود «باید در تحلیل نهایی، روانشناختی یا جامعه شناختی باشد. به عبارت دیگر، باید توصیف یک نظام ارزشی یا یک ایدئولوژی باشد همراه با تحلیلی از نهادهایی که به واسطه آنها آن نظام انتقال و استحکام می یابد»(28). «هیچ معیاری بالاتر از موافقت جامعه مربوطه نیست»(29). این جنبه های دیدگاه کوهن با اوصافی که من برای نسبی گرایی برشمردم مطابقت می کند. برتری نظریه ای بر نظریه دیگر باید با توجه به معیارهای جامعه مربوطه مورد قضاوت قرار گیرد، و آن معیارها نوعاً نسبت به خاستگاه فرهنگی و تاریخی جامعه تغییر خواهد کرد. نسبی گرایی کوهن در جملات پایانی فصل الحاقی ساختار انقلابهای علمی مورد تأکید قرار گرفته است: «معرفت علمی، همچون زبان، ذاتاً مملوک مشترک یک گروه است و در غیر این صورت هیچ نیست. ما برای فهم آن به دانستن ممیزات ویژه گروههایی که آن را ایجاد و از آن استفاده می کنند نیاز داریم».(30)
کوهن انکار می کند که نسبی گراست. وی در پاسخ به اتهام نسبی گرا بودن می نویسد: «نظریه های علمی متأخر برای حل معماها در موقعیتهای کاملاً متفاوت، اغلب از نظریه های علمی متقدم بهترند. این موضعی نسبی گرایانه نیست و این معنا را ایفا می کند که قویاً معتقد به پیشرفت علمی هستم».(31) از این مطلب چنین برا می-آید که کوهن معقول گرایی است که معیاری کلی را طرح می کند که براساس آن، قابلیت نظریه ها یعنی توانایی حل المسائلی نظریه ها نسبت به یکدیگر را می توان ارزیابی کرد. فکر نمی کنم بتوان این ادعای کوهن را که موضعش نسبی گرایانه نیست پذیرفت. وی خود می گوید ملاحظاتی که براساس توانایی حل المسائلی گذاشته شده، تا آن حد که به قابلیتهای نسبی پاردایم های رقیب مربوط می شود، «نه به طور فردی و نه به طور جمعی اقناع کننده نیستند». بعلاوه «ملاحظات زیبایی شناختی (که مطابق آن گفته می شود نظریه جدید «پیراسته تر»، «مناسب تر» یا «ساده تر» از نظریه سابق است) بعضاً می توانند تعیین کننده باشند»(32). این سخنان ما را به موضعی نسبی گرایانه باز می گرداند. مسأله دیگری که در مورد معیار کلی برای پیشرفت براساس توانایی حل-المسائلی وجود دارد، مشکل تعریف آن مفهوم به نحوی غیر نسبی گرایانه است. تبیین خود کوهن از علم دلالت بر این معنا دارد که آنچه به منزله ی مسأله محسوب خواهد شد بستگی به پارادایم یا جامعه دارد. مثال مورد علاقه من مربوط به تعیین اوزان اتمی و مولکولی عناصر و ترکیبات طبیعی زاد در قرن نوزدهم است. این محاسبات دقیق در زمان خود مسائل مهمی ایجاد کرد. از دیدگاه قرن بیستم می توان نتیجه گرفت که ترکیبات طبیعی زاد، از منظر شیمی نظری، مخلوطی گزافی و به لحاظ نظری بی اهمیتند به طوری که، همان گونه که اف. سادی(33) خاطرنشان کرده، تلاشهای مشقت آمیز شیمیدانهای قرن نوزدهم «همان اندازه کم فایده و کم اهمیت به نظر می-رسد که محاسبه وزن میانگین از بطریهایی که بعضی از آنها پر و برخی دیگر کم و بیش خالی هستند».(34)
ضمن اینکه کوهن معتقد است که علم به یک معنا پیشرفت می کند، پیشرفت علم به سوی حقیقت را به هر معنایی که کاملاً تعریف شده باشد، به تصریح منکر می شود. در فصل سیزدهم توضیح خواهم داد چرا در این نظر با وی هم رأی هستم.
کوهن درباره مساله انتخاب نظریه اصرار می ورزد که هیچ معیار گزینشی وجود ندارد که منطقاً اقناع کننده باشد. «هیچ فرمول محاسبه بی طرفی برای انتخاب نظریه وجود ندارد، هیچ روال مضبوط و منظم تصمیم گیری که اگر به طور صحیح پیاده شود، بایستی هر فرد عضو گروه را به همان تصمیم رهنمون شود، وجود ندارد»(35). هر جامعه علمی ارزشهای تأیید شده ای برای خود دارد، شامل: دقّت، وسعت، سادگی، ثمربخشی و امثال اینها، که انتخاب یکایک دانشمندان را جهت می بخشد. امکان دارد دانشمندانی که به این ارزشها پای بند هستند در وضعیتهای واقعی یکسان انتخابهای متفاوتی بکنند. دلیل این امر این است که امکان دارد آنها برای ارزشهای مختلف اهمیت متفاوتی قائل شوند و به علاوه امکان دارد یک معیار را در موقعیت واقعی واحدی، به انحاء متفاوت، به کارگیرند.
نزد کوهن، اینکه آیا می توان حوزه ای از معرفت را علم خواند یا نه، بستگی دارد به اینکه با تبیین علم ارائه شده در ساختار انقلابهای علمی توافق داشته باشد یا نه.
کوهن مدعی است که مهمترین ممیزه یک حوزه معرفتی از جهت تمییز بین علم و غیر علم، میزان توانایی آن حوزه در حفظ یک سنت علم عادی است. یه گفته کوهن «مشکل می توان معیار دیگری یافت که بتواند بدین وضوح حوزه ای را علم بخواند»(36).
پاپر معیار تمییز کوهن را براساس نقش بیش از حدی که بای نقّادی در علم قائل است مورد نقد قرار می دهد. لاکاتوش نیز آن را علاوه بر مطالب دیگر، بدین علت به نقد کشیده که از اهمیت رقابت بین برنامه های پژوهشی (یا پارادایم ها) غفلت ورزیده است. همچنین فایرابند بدین سبب که معیار تمییز کوهن منتهی به این نتیجه می شود که جرایم سازمان یافته و فلسفه آکسفورد نیز علم خوانده شوند، آن را نقد و طرد می کند(37).
کوهن، همچون لاکاتوش، احتجاج نمی ورزد که علم از سایر حوزه های معرفت برتری دارد، بلکه چنین فرض می کند. درواقع، موضع وی بر این نکته دلالت دارد که اگر نظریه معقولیت ما با علم تعراض پیدا کند، در آن صورت باید نظریه معقولیت خود را تغییر دهیم. «بر عکس، اگر بخواهیم فرض کنیم که دارای معیارهای معقولیتی هستیم که مستقل از شناخت ما از لوازم پیشرفت علمی است دروازه خیال آباد(38) را به روی خود گشوده ایم»(39). گمان می کنم این ارجگذاری بی چون و چرا به علم، به منزله. الگو و نمونه اعلای معقولیت، که کوهن با لاکاتوش در آن سهیم می شود، تنها جنبه ای است که موضع کوهن را از نسبی گرایی، با اوصافی که من برای آن برشمرده ام، جدا می کند.
به کارگیری عباراتی از قبیل «هراس واگیر» و «روانشناسی قیل و قال» به وسیله لاکاتوش برای توصیف خصوصیاتی که کوهن به ترتیب برای اوضاع بحرانی و انقلابات برمی شمارد بسیار افراطی است، با این حال، حظّی از حقیقت برده است. در تبیین کوهن از علم، ارزشهای موثر در فرایند کاوشهای علمی و ارزشهایی که در قبول و رد نظریه ها نقش تعیین کننده دارند باید با تحلیل روانشناختی و جامعه شناختی جامعه علمی آشکار و شناخته شوند. چنانچه این نظر را با این فرض که علوم معاصر تجسم معقولیت در عالی ترین شکلش است یک جا لحاظ کنیم، در موضعی محافظه کارانه خواهیم افتاد. موضع کوهن هیچ جایی برای نقادی تصمیمات و نحوه عمل جامعه علمی باقی نمی گذارد. با اینکه تحلیل جامعه شناختی نقش اساسی در تبیین کوهن ایفا می کند، وی هیچ نظریه جامعه شناسانه ای ارائه نمی کند و هیچ رهنمودی نمی دهد که چگونه باید شیوه های مقبول و نامقبول نیل به اجماع را از یکدیگر تمییز داد. تبیین لاکاتوش از آن رو که شیوه ای ارائه می کند که به واسطه آن برخی تصمیمات جامعه علمی امکان نقد می یابند اندکی بهتر می نماید.
شاید بتوان بحث را تا اینجا بدین صورت تلخیص کرد که لاکاتوش ارائه تبیینی معقول گرایانه از علم را منظور داشته اما موفق نگردیده است، در صورتی که کوهن منکر بود که ارائه تبیینی نسبی گرایانه از علم را مطمح نظر داشته اما با وجود این، چنین تبیینی را طرح کرده است.
• از منظر اوبژکتیویسم
4- اوبژکتیویسم(40) نسبت به معرفت انسانی، بدان صورت که این اصطلاح را به کار خواهم برد، نظری است که تأکید دارد بر اینکه هر جزء معرفت، از قضایای ساده گرفته تا نظریه های پیچیده، دارای خصوصیات و ممیزاتی است که از مرز عقاید و آگاهیهای افرادی که آنها را طرح می کند و مورد تأمل قرار می دهند فراتر می-رود. (باید خاطر نشان کرد که از دید اوبژکتیویسم، امکان دارد همین نظر که من مطرح می کنم حاوی تناقضاتی باشد یا به نتایجی منجر گردد که من از آنها آگاهی ندارم و مورد تأیید قرار نخواهم داد). اوبژکتیویسم با نظری که آن را فردگرایی(41) تعبیر خواهم کرد و طبق آن معرفت بر حسب عقاید فراد فهم می شود، تقابل دارد. به منظور ایضاح مقّومات و لوازم اوبژکتیویسم بهتر است ابتدا کمی درباره فردگرایی توضیح دهیم و سپس آن را با اوبژکتیویسم به تقابل بنشانیم.
• فردگرایی در تقابل با اوبژکتیویسم
5- از دیدگاه فردگرایان، معرفت مجموعه ویژه ای از عقاید افراد تلقی می شود که در ذهن یا مغز ایشان جای دارد. این نظر مسلماً به واسطه کاربرد و استعمال جاری و عام معرفت مورد تأیید واقع می شود. اگر بگویم «من تاریخ تحریر این فقره خاص را می دانم، اما شما نمی دانید»، در این صورت به چیزی اشاره می کنم که از جمله عقاید من است و به یک معنا، در ذهن یا مغز من جای دارد، اما از جمله عقاید شما نیست و از ذهن یا مغز شما هم غایب است. اگر سؤال کنم «آیا شما قانون اول حرکت نیوتن را می دانید؟»، راجع به چیزی از شما سؤال می کنم که شما، به عنوان یک فرد با آن آشنا هستید. واضح است که فردگرایان که این نوع تلقی از معرفت برحسب عقیده را می پذیرند هر عقیده ای را به منزله معرفت حقیقی قبول نمی کنند. اگر بر این عقیده باشم که قانون اول نیوتن مقرر می دارد که «سیب به طرف پایین سقوط می کند» در این صورت آشکارا به خطا رفته ام و عقیده خطار من سازنده معرفت نخواهد شد. چنانچه بخواهیم عقیده ای را معرفت حقیقی محسوب داریم، توجیه آن عقیده، با نشان دادن صدق و یا شاید احتمالی آن با توسل به قراین مناسب، باید امکانپذیر باشد. «موافق این دیدگاه، معرفت عقیده صادقی است که به طور شایسته شواهدی یافته باشد، یا فرمولی شبیه آن».(42)
اگر معرفت از دیدگاه فردگرایان نگریسته شود بدون کمترین مشکلی متوجه خواهیم شد که چگونه مسأله ای اساسی به وجود می آید. این مسأله همان به اصطلاح تسلسل بی نهایت براهین است که حداقل به زمان افلاطون باز می گردد. اگر بخواهیم گزاره ای را توجیه کنیم، متوسل به گزاره های دیگری خواهیم شد که در بردارنده شواهدی برای آن خواهند بود، اما این امر موجد مسأله دیگری خواهد شد و آن اینکه چگونه خود گزاره-های دربردارنده شواهد باید توجیه شوند. اگر با توسل دیگری به گزاره های شواهدی(43) بیشتر، آنها را توجیه کنیم، در این صورت مشکل خود را تکرار کرده ایم و مادامی که چاره ای برای توقف آن تسلسل بی نهایت نیابیم، مشکل استمرار خواهد داشت. به عنوان مثالی ساده، فرض کنیم من با مسأله توجیه قانون اول کپلر، که کرات در مدارهای بیضوی دور خورشید گردش می کنند، مواجه هستم. اگر با نشان دادن اینکه اعتبار تقریبی این قانون از قوانین نیوتن نتیجه می شود، آن را توجیه کنم توجیه من ناقص خواهد بود، مگر اینکه بتوانم قوانین نیوتن را توجیه کنم. اگر بخواهم با توسل به شواهد آزمایشی، قوانین نیوتن را توجیه کنم، درآن صورت مساله اعتبار شواهد آزمایشی ایجاد می شود و هکذا. به نظر می رسد که اگر بخواهیم از مشکل تسلسل بی نهایت حذر کنیم نیازمند مجموعه گزاره هایی هستیم که خود محتاج توجه به واسطه گزاره های دیگر نباشند، بلکه به معنایی توجیه کننده خود باشند. بدین ترتیب، چنین مجموعه ای از گزاره ها مقوم بنیادهای معرفت خواهد بود و چنانچه خواسته باشیم هر عقیده ای منزلت معرفت پیدا کند باید با رجوع به آن بنیادها توجیهش کنیم.
اگر مسأله معرفت این گونه تعبیر شود، بدون هیچ مشکلی متوجه چگونگی ظهور دو سنت رقیب، معقول گرایی کلاسیک(44) و تجربه گرایی، در معرفت شناسی خواهیم شد. به طور اجمال، می توانیم بدین نحو احتیاج کنیم که انسانها دو شیوه کسب معرفت درباره جهان دارند: یکی تفکر و دیگری مشاهده. اگر شیوه اول را بر دومی برتری بخشیم به نظریه شناخت معقول گرایی کلاسیک نائل می شویم، در حالی که اگر دومی را به اولی رجحان دهیم به نظریه تجربه گرایی خواهیم رسید.
بنا به نظر معقول گرایان کلاسیک، بنیادهای حقیقی معرفت برای ذهن متفکر ممکن الوصولند. صدق آشکار، وضوح، و تمیز(45) قضایایی که مقوم آن بنیادها هستند با استدلال و تأمل دقیق نمایان خواهد شد. نمونه بارز و کلاسیک تلقی معقول گرایانه از معرفت، هندسه اقلیدسی است. بنیادهای این مجموعه معرفتی خاص، اصول موضوعه ای تصور شده است از قبیل «فقط یک خط مستقیم می تواند دو نقطه را به هم متصل کند». عقلاً پذیرفتنی است اگر بگوییم این قبیل اصول موضوعه به طور بدیهی صادقند (اگر چه از دیدگاه جدید، بعضی از آنها در پرتو نظریه نسبیت عام اینشتاین کاذبند). همین که صدق آنها اثبات شود تمام قضیه هایی که قیاساً از آنها استنتاج می-شوند نیز صادق خواهند بود. طبق آرمان معقول گرایان، اصول موضوعه ي بدیهی(46) اساس وثیقی را تشکیل می-دهد که معرفت هندسی به اعتبار آن، توجیه می شود. معقول گرای کلاسیک جدید از نوعی که در اینجا شرح دادم، رنه دکارت است.
نزد تجربه گرایان کلاسیک بنیادهای حقیقی معرفت به واسطه حواس قابل حصول هستند. تجربه گرایان مفروض گرفته اند که انسانها می توانند با مواجهه با جهان به واسطه حواسشان صدق برخی گزاره های را اثبات کنند. گزاره هایی که بدین طریق تصدیق شوند بنیادهایی را تشکیل خواهند داد که، به واسطه نوعی استنباط استقرائی، معرفت افزونتری بر آن بنا خواهد شد. جان لاک یکی از تجربه گرایان جدید اولیه است. دیدگاه استقراء گرایانه ای که از علم در فصل اول این کتاب تشریح کردیم نمایانگر یک نحله از تجربه گرایی است.
• شرح اوبژکتیویسم
6- هنگامی که انسانی متولد می شود قدم به جهانی می گذارد که انبوهی از معرفت، از پیش، در آن وجود دارد. اگر فردی تصمیم داشته باشد فیزیکدان شود با مجموعه ای از معرفت رو به رو خواهد شد که نمایانگر وضعیت کنونی تحول فیزیک است و چنانچه وی خواسته باشد در آن تحول سهیم باشد باید به بخش معتنابهی از آن آشنا شود. آفاقی گرایان در تحلیل خود از معرفت به خصوصیات اجزاء یا بخشهایی از معرفت که افراد، مستقل از طرز فکر، عقاید، و یا سایر حالات انفسی شان با آن مواجه می شوند، اولویت می بخشند. به بیانی مسامحه آمیز، معرفت به منزله چیزی خارج از اذهان یا مغز افراد، و نه داخل آنها، تلقی می شود.
تاکید آفاقی گرایان را می توان با توجه به پاره ای قضایای ساده تشریح کرد. قضایای درون یک زبان دارای خصوصیاتی است، خواه انسانها به آنها آگاهی و اعتقاد داشته باشند خواه نداشته باشند. برا ی مثال، قضیه «من و گربه ام در خانه ای زندگی می کنیم که در آن هیچ حیوانی وجود ندارد» متناقض است، در صورتی که قضایای «من یک گربه دارم» و «امروز یک خرگوش مرد» دارای خواصی است که از نتایج قضیه «گربه سفید من امروز خرگوش کسی را کشت» است. در این مثالهای ساده، خواصی که در آن قضایا مشخص کردم برای هر کسی که آنها را مورد تأمل قرار دهد نسبتاً مسلم خواهد نمود، اما ضرورتاً این طور نیست. برای نمونه، امکان دارد حقوقدانی پس از بررسی پرزحمتی درباره پرونده قتلی کشف کند که اظهارات یکی از شهود گفته های شاهد دیگر را نقض می کند. اگر مطلب به واقع چنین باشد، در این صورت خواه شهود چنین قصدی داشته اند یا نه، و خواه آگاهی و اعتقاد بدان داشته اند یا نه، وضع به واقع چنین خواهد بود. علاوه بر این، اگر در این مثال حقوقدان آن تناقض را کشف نکرده بود امکان داشت همواره نامکشوف بماند، به طور یکه هیچ کس هیچ وقت از آن آگاهی نیابد. با این همه این واقعیت همواره باقی می ماند که اظهارات آن دو شاهد متناقض است. بنابراین، قضایا می توانند، کاملاً مستقل از آگاهی انسانها، واجد خواصی باشند. آنها دارای خواص «آفاقی» هستند.
بر همین منوال، قضایای پیچیده ای که در یک مجموعه معرفتی، در محرله ای از تحول آن، وجود دارند دارای خواصی هستند که افرادی که روی آن مجموعه کاوش می کنند الزاماً از آنها آگاهی ندارند. ساختار نظری فیزیک جدید به اندازه ای غامض است که واضح است نمی توان آن را با آراء هیچ یک از فیزیکدانان و یا گروهی از آنان برابر یا معادل دانست. دانشمندان بسیاری با شیوه ها ی مخصوص خود با مهارتهای ویژه خود در رشد و بسط فیزیک سهیمند، همان گونه که کارگران زیادی در ساختن یک کلیسای جامع تشریک مساعی می کنند. همان سان که بنای سرخوشی ممکن است از تبعات اکتشاف سرنوشت ساز کارگرانی که زمین نزدیک بنیاد کلیسا را حفاری می کنند آگاهی نداشته باشد، امکان دارد نظریه پرداز توانمندی نسبت به ربط برخی یافته های جدید آزمایشی به نظریه ای که پیرامون آن به غور و تفحص مشغول است ناآگاه باشد. ارتباط در هر دو مورد، مستقل از آگاهی افراد از آن ارتباط، بین اجزاء آن ساختار به طور آفاقی وجود خواهد داشت.
نکته ای که به سود موضع آفاقی گرایان است این است که نظریه های علمی می توانند دارای توابع و عواقبی باشند، و اغلب هم این گونه اند، که این توابع مورد نظر مقترحین اصلی آن نظریه ها نبوده و مقترحین از آنها بی-اطلاع بوده اند. این گونه نتایج، از قبیل پیش بینی پدیداری بدیع یا تعارض غیره منتظره بخشی با بخش دیگری از نظریه، به عنوان خواص نظریه جدید وجود خواهند داشت تا [روزی] با کاوشهای علمی بیشتر مکشوف گردند. بدین ترتیب، پواسون توانست کشف و تشریح کند که نظریه موجی نور فرنل حاوی این نتیجه است که نقطه روشنی باید در مرکز طرف سایه دار صفحه منور وجود داشته باشد، نتیجه ای که فرنل خود از آن آگاهی نداشت. همچنین، تعارضات متعددی بین نظریه فرنل و نظریه ذره ای نیوتن مکشوف گردید. برای مثال، نظریه فرنل پیش-بینی کرده بود که نور باید در هوا سریعتر حرکت کند تا در آب، در صورتی که نظریه نیوتن پیش بینی کرده بود که سرعت آن در آب بیشتر است. رویدادهایی از این قبیل دربردارنده شواهد مقنعی برای این دیدگاه است که نظریه های علمی دارای ساختاری آفاقی خارج از ذهن یکایک دانشمندان و حاوی خواصی هستند که امکان دارد کشف یا تولید نشده باشند، و ممکن است به طور صحیح توسط یکایک دانشمندان و یا گروهی از آنها فهم نشده باشند. در اینجا نمونه مفصلتری را ملاحظه می کنیم تا این نکته را مورد تاکید بیشتری قرار داده ما را به نکته مربوط دیگری نیز رهنمون شود.
هنگامی که کلارک ماکسول نظریه برقاطیسی خود را در دهه 1860 طرح کرد، چند هدف مشخص در ذهن داشت. یکی از این اهداف، ارائه تبیینی مکانیکی از پدیدار برقاطیسی بود. ماکسول می خواست با تحویل(47) نظریه فارادی که مشتمل بر مفاهیمی چون «خطوط نیرو» و غیره بود، به نظریه ای مکانیک درباره اتری مکانیکی، آن نظریه را بر آنچه که وی اساس استوارتری می پنداشت، بگذارد. ماکسول در جریان تلاشهای خود مناسبتر دید که مفهوم جدیدی با عنوان جریان جابه جایی پیشنهاد کند. یکی از نتایج جالب توجه این کار به تبیینی برقاطیسی از ماهیت نور منجر شد، آن گونه که ماکسول می توانست نشان دهد. نکاتی را که مایلم در این زمینه مورد تاکید قرار دهم بدین شرح است: اولاً، ماکسول از یکی از غیر مترقبه ترین تبعات نظریه خود، یعنی پیش بینی پدیدار جدیدی به نام امواج رادیویی که می توان آن را با منبعهای نوسانی برقی تولید کرد بی خبر بود، و همچنان بی خبر باقی ماند(48). این نتیجه که در واقع نظریه ماکسول، با وجود آگاهی نداشتن او، بدان دلالت داشت در 1881، دو سال پس از درگذشتن، و پس از چند حرکت اولیه خطاآمیز، توسط جی. اف. فیتزجرالد(49) کشف و بروشنی شرح گردید.
نکته دوم بدین صورت است که طرح مدون نظریه برقاطیسی به وسیله ماکسول اولین گام در جهت تضعیف دیدگاهی بود که موافق آن تمام جهان فیزیکی باید به منزله دستگاهی مادی که تابع قوانین نیوتن است تبیین شود؛ دیدگاهی که ماکسول و مکتب او مشتاقانه آن را مورد حمایت قرار می دادند. ارتباط آفاقی میان نظریه نیوتن و نظریه ماکسول به گونه ای است که نمی توان نظریه ماکسول را به نظریه نیوتن فروکاست، اگرچه این دقیقه تا دهه های اول قرن بیستم مورد تفطّن واقع نشد. برنامه تحولی نظره برقاطیسی به مکانیک اتری، که اجماعاً مطلوب اصحاب مکتب ماکسولی بود، برنامه ای بود که از همان آغاز محکوم به شکست بود.
نکات بیشتری می توان درباره این مثال افزود تا دعوی آفاقی بودن وضعیتهای مسأله دار را مورد تایید قرار دهد. هنگامی که ماکسولی هایی چون اولیور لاج(50) و جوزف لارمور(51) مشغول طراحی مدلهای اتری بودند، برخی از فیزیکدانان اروپایی متفطن برنامه دیگری شده بودند که از نظریه ماکسول برخاسته بود. اچ. ای. لورنتز در هلند و اچ. هرتز در آلمان دریافتند که با نادیده انگاشتن اترمکانیکی، که پنداشته می شود بتسر کمیات میدانی است، و با بررسی و ژرف نگری در خواص میدانها بدان گونه که در معادلات ماکسول به هم مرتبط شده-اند، نظریه ماکسول را می توان به طور ثمربخشی بسط و با وضعیتهای جدید تطبیق داد. این مسیر بسیار ثمربخش شد و نهایتاً به نظریه نسبیت خاص اینشتاین منتهی گردید. نکته ای که در اینجا باید تأکید شود این است که برنامه ای که لورنتز، هرتز و دیگران درعمل پی گرفتند به صورت یک امکان(52) آفاقی موجود، از پیش در نوشته های ماکسول وجود داشت؛ این امکان را ماکسولی ها کاملاً درک نکردند لکن لورنتز متفطّن آن گردید.
پاپر وضعیتهای مسأله آمیز آفاقی در علم را به یک جعبه آشیانه در باغ تشبیه کرده است. جعبه نماینگر یک وضعیت مسأله دار و امکان آفاقی برای پرندگان است. شاید روزی تعدادی پرنده این امکان را دریابند، مساله اش را حل کنند و با موفقیت از جعبه سود جسته، آشیانه ای بسازند.مساله و امکان برای پرندگان موجود خواهد بود خواه آنها نسبت به آن واکنشی نشان بدهند خواه ندهند. به همین ترتیب، وضعیتهای مساله دار درون ساختار نظری علم وجود دارند، خواه دانشمندان متفطن آنها شده آنها را مورد استفاده قرار بدهند خواه ندهند، این امر که وضعیتهای مساله دار امکانهای آفاقی فراهم می کنند، به تبیین اکتشافات همزمان در علم کمک می کند، از قبیل «اکتشاف» همزمان قانون بقاء انرژی به وسیله عده ای از دانشمندان جدا از یکدیگر در دهه 1840. بدین روی، هنگامی که آفاقی گرایان منزلت نظریه یا برنامه ای پژوهشی را مورد بررسی قرار می دهند به ممیزات و ویژگیهای آن نظریه یا برنامه توجه نخواهند کرد، نه عقاید یا احساس عقیده مندی یا نگرش افراد یا گروههایی که به تفحص در آن پرداخته اند. برای مثال، آنها ارتباط میان نظریه نیوتن و نظریه گالیله را مورد تامل قرار می-دهند، و خصوصاً علاقه مندند نشان دهند به چه معنا می توان نظرهی نیوتن را پیشرفتی نسبت به نظریه گالیله دانست. آنها نگرش گالیله یا نیوتن را در مورد نظریه هایشان مطمح نظر قرار نمی دهند. اینکه گالیله به صحت نظریه هایش عمیقاً اعتقاد داشت یا نه، اهمیت اساسی برای شناخت فیزیک و رشد آن نخواهد داشت، در حالی که اگر هدف، شناخت گالیله بود، این امر حائز اهمیت می شد.
بنابراین، توصیف ممیزات فیزیک در مرحله ای از تحول آن، طبق دیدگاه آفاقی گرایی، مشتمل است بر توصیف مشخصات قضایای نظری موجود تا یکایک دانشمندان آنها را بررسی کنند، و توصیف مشخصات تکنیکهای آزمایشی و ریاضی موجود، تا یکایک دانشمندان به مدد آنها بررسی شان را انجام دهند.
• آیا پاپر، لاکاتوش و مارکس اوبژکتیویست نیستند؟
7- پاپر و لاکاتوش موضعی را بر می گیرند و در واقع قویاً آن را مورد حمایت قرار می دهند که مربوط به معرفت است، و من به تبعیت از ماسگریو(53) آن را اوبژکتیویسم نامیدم. کتابی که مجموعه مقالات پاپر است، اسم با مسمّای معرفت اوبرکتیو یافته و در بخشی از آن تصریح شده است که:
تز ... من مشتمل است بر وجود دو معنای مختلف از معرفت یا اندیشه: 1) معرفت یا اندیشه به معنای سوبژکتیو شامل وضعیتی از ذهن یا آگاهی یا تمایلی به رفتار یا عمل و 2) معرفت یا اندیشه به معنای آفاقی شامل مسائل، نظریه ها و احتجاجات. معرفت به این معنای آفاقی کاملاً مستقل از ادعای افراد به دانستن آن است؛ همچنین مستقل از اعتقاد، تمایل به توافق، اظهار و یا عمل [انسانها] است. معرفت به معنای اوبژکتیو معرفتی بدون داننده (54)است؛ معرفتی بدون فاعل دانستن است. (55)
لاکاتوش از اوبژکتیویسم پاپر کاملاً حمایت و سعی کرد روش شناسی برنامه های پژوهشی علمی اش مقوم تبیینی اوبژکتیو از علم باشد. او از «شکاف بین معرفت اوبژکتیو و بازتابها تحریف شده آن در ذهن افراد»(56) سخن گفته و در فراز طولانی تری خاطرنشان می کند که:
... امکان دارد نظریه ای شبه علمی باشد با این همه وسیعاً «مقبول» افتاده باشد و همه بدان اعتقاد داشته باشند، و امکان دارد نظریه ای به لحاظ علمی ارزشمند باشد با وجود این مطبوع طبع نیفتاده باشد و هیچ کس بدان اعتقاد نداشته باشد. حتی امکان دارد نظریه ای دارای ارزش علمی فوق العاده باشد و با این حال نه تنها هیچ کس آن را باور نداته باشد بلکه حتی کسی آن را فهم نکند.
ارزش معرفتی یک نظریه هیچ ارتباطی به تأثیر روانشناختی آن بر ذهن انسانها ندارد. اعتقاد، تعهد و فهم حالات ذهن انسانند ... اما ارزش آفاقی و علمی یک نظریه ... مستقل از ذهن انسان است که آن را ابداع و فهم می کند(57).
لاکاتوش اصرار می ورزد که هنگام تحریر تاریخ تحولات درونی یک علم اتخاذ موضعی آفاقی گرایانه امری ضروری است. «مورخ درونی پاپری از بذل هرگونه توجه به اشخاصی که دخیل بوده اند و به عقاید آنها درباره فعالیتهایشان، بی نیاز خواهد بود»(58). در نتیجه، تاریخ تحولات درونی علم «تاریخ علم خالی از انسانها» خواهد بود(59).
به یک معنا، ماتریالیسم تاریخی، نظریه ای که کارل مارکس درباره جامعه و تحولات اجتماعی درانداخت، نظریه ای آفاقی گرایانه است که در آن رهبرد آفاقی گرایانه ای را که من نسبت به معرفت توصیف کرده ام با کل جامعه تطبیق داده است. آفاقی گرایی مارکس در این سخن مشهور وی آشکار می شود که: «این آگاهی انسانها نیست که وجود آنها را تعیین می کند، بلکه برعکس، وجود اجتماعی آنهاست که آگاهی شان را تعیین می-کند»(60). در منظر ماتریالیست ها، انسانها قدم در بخشی از ساختار اجتماعی از پیش موجودی می گذارند که خود انتخاب نکرده اند و آگاهی شان به واسطه آنچه در آن ساختار انجام می دهند و تجربه می کنند، شکل می گیرد. اگرچه امکان دارد انسانها به شناختی از ماهیت ساختار اجتماعی که در آن زندگی می کنند نایل شوند، همیشه «شکافی بین [ساختار و مکانیسمهای جامعه] و صورتهای معوج آنها در ذهن افراد» وجود خواهد شد و نعاً با مراد و مقصود وی کاملاً تفاوت خواهد داشت. به همان ترتیبی که فیزیکدانی که قصد کمک به بسط و توسعه فیزیک دارد با وضعیتی آفاقی مواجه می شود که زمینه های انتخاب و عمل وی را تحدید می کند و نتیجه چنین عملی را تحت تاثیر قرار می دهد. فردی که تمایل دارد به تحولات اجتماعی مددی برساند با وضعیتی آفاقی رو به رو می-شود که حوزه های انتخاب و عمل وی را محدود کرده، نتیجه چنین گزینش و کنشی را تحت تاثیر قرار خواهد داد. تحلیلی از وضعیت آفاقی همان اندازه برای شناخت تحولات اجتماعی اساسی است که برای تحولات علمی(61) .
پا نوشتها :
1- مفهوم صوق يا حقيقت مساله زاست ، و من در فصل سيزدهم به طور نسبتا مفصلي آن را مورد بحث قرار خواهم داد .
2-rationality
3- اين گفته كوهن در صفحه 94 ساختار انقلابهاي علمي آمده است . اينكه تا چه ميزان اين سخن بيانگر نظر كلي وي است را در بند 4 مورد بحث و بررسي قرار خواهيم داد .
4-Boris Hessen
5-Boris Hessen The Social nad Economics Roots of Newton s principia in N.I Bukharin .et al.Science at the Crossroads ( London : Cass . 1971 ) . pp . 149-212.
6-arbitrary
7- I. Lakatos and A.Musgrave . eds .Criticism and the Groeth of Knowledge
( Cambridge : Cambridge University Press . 1970 ).p.93.
8-I.Worrall and G. Currie .eds . Imre Lakatos . Philosophical Papers Volume I:The Methodology of Scientific Research Programmes ( Cambridge : Cambridge University Press . 1978) . pp . 168 -69.
9-Lakatos and Musgrave (1970) .p.93
10- لاكاتوش منظور خود را به bandwagon تشبيه كرده است . منظور وي اين است كه همان طور كه اهميت و بزرگي يك دسته سينه زني معمولا از روي تعداد افرادي كه بدان پيوسته اند معلوم مي گردد و هر قدر اين تعداد بيشتر باشد جاذبه اش بيشتر خواهد بود و از اين رو افراد بيشتري بدان مي پيوندند و اين پيوستن بيشيتر ، خود مايه شوكت و هيبت افزونتر دسته مي شود به طوري كه اين نيز مايه جاذبه بيشتر و در نتيجه پيوستن بيشتر افراد مي شود ، پيشرفت معرفت علمي هم تابع چنين پديداري است .پديداري كه بيش از هر چيز ماهيت اجتماعي دارد و مستعد تحليل و تبييني جامعه شناختي است .
11-Ibid .p.178.
12-Ibid .p.93.
13-Worrall and Currie (1978) vol . I.p.165.n2.
14-Ibid .p112.
15-Lakatos and Musgrave (1970)p.176.
16-scientificity
17-تفصيل شيوه اي كه لاكاتوش روش شناسي اش را در مقابل تاريخ فيزيك به آزمون كشيده است در مقاله اش با نام « تاريخ علم و بازسازي معقول آن » مطرح شده است و در كتاب ورال و كيوري (1978) ، جلد اول ، صفحات 138-102 تجديد چاپ گرديده است و جان ورال در بخش 5 مقاله اش به نام « تامس يانگ و ابطال علم ابصار نيوتني ؛ پژوهش موضوعي تاثير متقابل فلسفه ي علم و تاريخ علم » در كتاب :
-C. Howson ed.Method and Apparisal in the Physical Science ( Cambridge : Cambridge University Press 1976 ) . p p 107-79.
آن را شرح و بسط داده است .
18-Thimas Young
19-conjectural
20- البته به هيچ يك از داشنمندان توصيه نمي كنم در وضعيتي كه دو برنامه پژوهشي ژيشرو رقيب حضور دارند چه كنند... هر آنچه آنها انجام داده اند ، مي توانم ارزيابي كنم : مي توانم بگويم آيا پيشرفت كرده اند يا نه .اما در باره اينكه آنها نسبت به چه نوع مطالبي بايد حساسيت داشته باشند و در كدام جهت بايد پيشرفت را جستجو كنند نمي توانم ، و نمي خواهم راهنمايي كنم » .
21-Worrall and Currie 1978 . vol1.p.113.
22-Ibid .p.117.
23-Ibid.p.154.
24-Ibid .p.166.
25-براي مثال مراجعه كنيد به مقاله لاكاتوش :
-(Science and Pseudo –Science) .in Worrall and Currie (1978)vol.1.pp.1-7.
26-فايرابند در :
( on the Critique of Scientific Reason ) in Howson ( 1976).pp.309-39.
بين دو سوال علم چيست و اهميت علم در چيست تمايز قائل شده و معتقد است كه لاكاتوش هيچ پاسخي به سوال دوم نداده است .
27-The Structure of Scientific Revolutions(1970) . p. 154.
28-I.Lakatosh and Musgrave (1970).p21.
29-The structure of Scientific Revolutions (1970).p.94.
30-Ibid .p.210.
31-Ibid .p.206.
32-Op.Cit.
33-F.soddy
34- به نقل از لاكاتوش در :Lakatos and Musgrave (1970) .p.140
35-The Structure of Scientific Revolutions(1970).p.200.
36-Ibid.p.22.
37- نقد پاپر در مقاله اش :(Scinece and its Dangers Normal ) in Lakatos and Musgrave (1970).pp.51-58.
و نقد لاكاتوش در: Ibid . p 155.و نقد فايرابند در : ibid .pp.200-201يافت مي شود .
38-cloud –cuckoo land
39-Lakatos and Musgrave (1970) .p.264.
40-objectivism
41-individualism
42-D.M Armstrong .Belief Truth and Knowledge ( Cambridge Universty press 1973).p.113.
43-evidential statements
44-معقول گرايي كلاسيك را نبايد با معقول گرايي كه در فصل پيش در تقابل با نسبي گرايي نشاندم خلط كرد . اميدواريم اين دو كار كرد نسبتا متفاوت كلمه معقول گرايي منجر به ابهام نشود .
45-distinct
46-self – evident
47-reduce
48- براي دفاع از اين ادعاي مناقشه آميز رجوع كنيد به :
-A.F Chalmers .( The limitations of Maxwell s Electromagnetic Theory ) .Isis .64 (1973) : 469-83.
براي تفصيل كوششهاي ماكسول جهت تحويل نظريه برقاطيسي به مكانيك اتري ، رجوع كنيد به :
-A.F Chalmers .( Maxwell s Methodology and His Applicattion of it to Electromagnetism Studies in History and Philosophy of Science 4 ( 1973 ) : 107-64.
49-G.F Fitzgerald
50-Oliver Lodge
51-Joseph Larmor
52-opportunity
53-A. Musgrave "The Objectivism of Popper s Epistemology " . in The Philosophy of Karl Pooper . ed . P.A , schilpp:pp . 560-96.
54-knower
55-K.R popper . Objective Knowledge ( Oxford : Oxford University Press .1979) .pp.108-9.
56-I.Lakatos ."Histrory of Science and its Rational Reconstructions" . in Boston Studies in the Philosophy of Science .vol 8.eds. R.C Buck and R.S cohen ( Dordrecht : Reidel publ.co.1971).p.99.
57j.Worrall and G.Currie .eds . Imre lakatos . Philosophical Papers volume I : The Methodology of Scientific Research Programmes ( Cambridge : Cambridge University press .1978 ) P.1
58-Lakatos . " History of Science and its Rational Reconstructions " : p .127.
59-Ibid .p.105.
60-Karl Marx ." A Contribution to the Critique of Political Economy " in Karl Marx : Selected Works 2 vols . ( Moscow : Co – operative publishing society .1935).vol.1.p.356.
61-چالمرز ، آلن ، چيستي علم ، برگردان : زيبا كلام ، تهران ، سمت ، 1379، ص ص 145-90 .

Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *