۰
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۸

30- ارزیابی مکاتب تحلیلی فلسفه علم از منظر واقع گرایی

•واقع گرایی چیست؟
1- ما از طرفی نظریه های علمی داریم که ساخته بشر هستند ودر معرض تغییر و تحولات احتمالاً بی پایان قرار دارند. از طرف دیگر، جهانی داریم که آن نظریه ها باید با آن مطابقت کنند. جهانی که نحوه رفتارش، حداقل در مورد جهان فیزیکی در معرض تحول نیست. ارتباط بین این دو اقلیم چیست؟
یک نوع پاسخ به این سؤال این است که نظریه ها جهان را آن گونه که واقعاً هست توصیف می کنند یا چنین هدفی دارند. من اصطلاح «واقع گرایی» را برای توصیف مواضعی که شکلی از این پاسخ را برگرفته اند به کار می برم. از دیدگاه واقع گرایان، نظریه جنبشی گازها، گازها را آن گونه که واقعاً هستند توصیف می کند. نظریه جنبشی بدین صورت فهم می شود که گازها واقعاً مرکب از مولکولهایی هستند که در ترتیب، نظریه برقاطیسی کلاسیک از دیدگاه واقع گرایان این گونه فهم می شود که مدعی است میدانهای برقی مغناطیسی واقعاً در جهان وجود دارند و از معادلات ماکسول تبعیت می کنند و ذرات بارداری هم وجوددارند که از معادله نیروی لورنتز پیروی می کنند.
طبق یک دیدگاه بدیل، که آن را ابزارگرایی می خوانم، بخش نظری علم واقعیت را وصف نمی کند. نظریه ها به منزله ابزاری شناخته می شوند که برای ربط دادن یک مجموعه از وضعیتهای مشاهده پذیر به مجموعه دیگر طراحی شده اند. مولکولهای در حال حرکت که در نظریه جنبشی گازها ذکرشان رفت، نزد ابزارگرایان تخیلات(1) یا پندارهای مناسبی هستند در اختیار دانشمندان که ظهورات(2) یا جلوه های مشاهده پذیر خواص گازها را به هم مرتباط سازند و درباره آنها پیش بینی کنند، در حالی که میدانها و بارهای نظریه برقاطیسی پندارهایی هستند در اختیار دانشمندان برای برآوردن همان اهداف برای آهنرباها، اجسام برقدار شده و مدارهای حامل شدت جریان.
واقع گرایی نوعاً متضمن مفهوم صدق(3) یا حقیقت است. هدف علم نزد واقع گرایان توصیف صادق(4) چگونگی واقعی جهان است. نظریه ای که چهره ای از جهان و چگونگی رفتارش را به طور صحیح وصف کند صادق است، در صورتی که نظریه ای که چهره ای از جهان و نحوه رفتارش را به طرزی غلط وصف کند کاذب است. مطابق واقع گرایی، آن گونه که معمولاً فهمیده می شود، جهان مستقل از ما داننده ها(5) وجود دارد و به گونه ای است که از معرفت نظری ما نسبت به آن استقلال دارد. نظریه های صادق آن واقعیت را به طور صحیح وصف می کنند. اگر نظریه ای صادق است بدین دلیل صادق است که جهان آن گونه هست که هست. ابزارگرایی نیز نوعاً متضمن تلقی از صدق است، لکن به صورتی محدودتر. توصیفات جهان مشاهده پذیر به حسب اینکه آن را صحیح وصف کنند یا نه، صادق یا کاذبند، در صورتی که ساخته ها ینظری که جهت ایجاد کنترل ابرازی جهان مشاهده پذیر ابداع شده اند با توجه به فایده شان به منزله ابزار مورد ارزیابی واقع می شوند، نه برحسب دو مقوله صدق و کذب(6).
این تصور که هدف علم توصیف صادق واقعیت است اغلب در تقابل با نسبی گرایی نشانده می شود. برای مثال، پاپر صدق را بدین گونه به کار می برد. طبق این کاربرد، یک نظریه ممکن است صادق باشد حتی اگر کسی بدان اعتقاد نداشته باشد و ممکن است کاذب باشد حتی اگر همه آن را باور داشته باشند. نظریه های صادق، اگر واقعاً صادق باشند، نسبت به آراء افراد و گروهها صادق نیستند.
چنانچه صدق را به مثابه توصیف صحیح واقعیت اخذ کنیم برای واقع گرایانی چون پاپر صدق، حقیقت آفاقی است.
بعداً در همین فصل، احتجاج خواهم کرد که مفهوم حقیقت که نوعاً به واقع گرایی ضمیمه شده است مسأله آمیز است. قبل از پرداختن بدین مهم، نگاهی مبسوطتر به ابزارگرایی می اندازیم و نشان می دهیم که چگونه واقع گرایی، به حسب ظاهر، امتیازات مشخصی نسبت به آن دارد.
• ابزارگرایی چیست؟
2- ابزارگرایی در شکل افراطی اش متضمن تمایز دقیقی بین مفاهیم قابل تطبیق به وضعیتها و مفاهیم نظری است. هدف علم تولید نظریه هایی است که برای مرتبط ساختن مجموعه ای از وضعیتهای مشاهده پذیر به مجموعه دیگر، وسایل یا ابزارهای مناسبی هستند. توصیفات جهان که مشتمل بر هستیهای مشاهده پذیر باشد جهان را آن گونه که واقعاً هست وصف می کند، لکن توصیفات دستگاههایی که متضمن مفاهیم نظری هستند جهان را آن گونه که واقعاً هست وصف نمی کنند. مفاهیم نظری باید به مثابه پندارهای مفیدی برای تسهیل محاسبات ما قلمداد گردند. چند مثال ساده موضع ابزارگرایان را به خوبی وا می نماید. ابزارگرای خام قبول می کند که توپهای بیلیارد واقعاً در جهان وجود دارند و آنها می توانند با سرعتهای مختلف بچرخند و با یکدیگر و با اطراف میز بیلیارد، که آن نیز واقعاً وجود دارد، برخورد کنند. مکانیک نیوتنی در این زمینه باید به منزله ابزار محاسبه ای محسوب شود که استنتاج موقعیتهای مکانی و سرعت قابل مشاهده توپهای بیلیارد را در یک زمان مشخص از موقعیتهای مکانی و سرعت گردش قابل مشاهده آنها در زمانی دیگر میسر می سازد. نیروهای موجود در این محاسبات و محاسبات شبیه آن (نیروی ضربه ای در اثر اصابت، نیروهای اصطکاک و غیره) نباید به منزله هستیهایی که واقعاً وجود دارند پنداشته شوند. اینها ابداعات فیزیکدانان هستند. بدین سان، اتمها و مولکولهای موجود در نظریه جنبشی گازها نیز توسط ابزارگرای ما به عنوان تخیلات نظری مناسب تلقی می گردند. طرح این هستیهای نظری براساس فایده شان در ایجاد ارتباط میان مجموعه ای از مشاهدات یک دستگاه فیزیکی متضمن گازها (ارتفاع جیوه در یک فشارسنج، قرائت دماسنج و غیره) و مجموعه مشابه دیگر توجیه می شود. نظریه های علمی چیزی جز مجموعه هایی از قواعد برای ایجاد ارتباط بین دسته ای از پدیدارهای مشاهده پذیر با دسته ای دیگر نیست. آمپرسنجها، براده آهن، کرات و اشعه های نور در جهان وجود دارند. الکترونها، میدانهای مغناطیسی، افلاک تدویر بطلمیوسی و اتر الزامی ندارد وجود داشته باشند.
اینکه در جهان اشیائی جدا از اشیاء مشاهده پذیر وجود داشته باشد که شاید عامل و محرک رفار اشیاء مشاهده پذیر باشد برای ابزارگرای سطحی مطرح نیست. صرف نظر از موضع وی نسبت به مساله، نزد وی وظیفه علم، تصدیق آنچه شاید فراتر از عالم مشاهدات وجود داشته باشد نیست. علم هیچ وسیله مطمئنی برای پل زدن بین حوزه مشاهده پذیر و حوزه مشاهده ناپذیر در اختیار نمی نهد.
بحثهایی که مطرح شد مطالب فراوانی برای نقادی این نوع ابزارگرایی خام فراهم می کند. شاید اساسی ترین نقد آن متوجه تمایز کامل و قاطعی است که ابزارگرایان بین هستیهای مشاهدتی و هستیهای نظری قائل می شوند. این واقعیت که تمام تعابیر مشاهدتی، گرانبار از نظریه هستند به تفصیل در فصل سوم مورد تأیید قرار گرفت. کرات، اشعه های نور، فلزات و گازها مفاهیمی هستند که تا حدی نظری اند و معنای خود را حداقل به میزانی از چهارچوب نظری که در آن طرح می شوند، می گیرند. سرعتهایی که ابزارگرایان با رغبت تمام به توپهای بیلیارد، در مثال فوق، نسبت می دادند نمونه ای از مفهوم نظری به ویژه پیچیده ای است که متضمن اندیشه حد ریاضی است، اندیشه ای که خلاقیت و تلاش فوق العاده ای صرف ایجاد و توسعه آن شده است. حتی مفهوم توپ بیلیارد بر خواص نظری چون فردیت و سختی دلالت می کند. ابزارگرایان در این نگرش محافظه کارانه استقراءگرایان سهیمند که هیچ چیز را جز آنچه بتوان با اطمینان از اساس وثیق مشاهدتی اخذ کرد نمی توان صادق دانست. تشریک در این نگرش، باعث سست شدن بنیان موضع ابزارگرایان به دلیل اتکای گزاره های مشاهدتی بر نظریه ها و نیز خطاپذیری این گزاره ها می شود. موضع ابزارگرای خام بر تمایزی مبتنی است که برای ایفای نقشی که از آن طلب می شود مناسب نیست.
اینکه نظریه ها می توانند پیش بینیهای بدیعی حاصل کنند مایه ناخرسندی ابزارگرایان است. به رغم این تلقی که نظریه ها فقط ابزار محاسبه هستند، قاعدتاً باید برای ابزارگراین تصادف غریبی باشد که نظریه ها بتوانند به مدت مفاهیمی که تخیلات نظری هستند به کشف انواع جدید پدیدارهای مشاهده پذیر منجر شوند. بسط نظریه های مربوط به ساختمان مولکولی ترکیبات شیمی آلی نمونه خوبی در اختیار می نهد. این فکر که ساختمان مولکولی پاره ای از ترکیبات، مثل بنزن، باید از حلقه های بسته اتمی تشکیل شده باشد نخستین بار به وسیله ککوله (7) مطرح گردید. ککوله خود نسبت به نظریه اش رویکردی نسبتاً ابزارگرایانه داشت و ساختمانهای حلقوی اش را به منزله پندارهای نظری مفید قلمداد می کرد. بر این اساس، اتفاق شگرفی باید محسوب شود که بتوان این تخیلات نظری را امروزه تقریباً «به طور مستقیم» با میکروسکوپهای الکترونی دید. همین طور، مدافعین ابزارگرای نظریه جنبشی گازها باید تا حدی از مشاهده آثار تصادفات پندارهای نظری شان با ذرات دود در پدیدار حرکت براونی، شگفت زده شده باشند. و سرانجام هرتز خود گزارش کرد که توانسته است میدانهای نظریه برقاطیسی ماکسول را «به شکلی قابل دیدن و تقریباً محسوس» تولید کند. رویدادهایی از این دست مدعای ابزارگرای خام را ضعیف می کند که هستیهای نظری، برخلاف هستیهای مشاهده پذیر، وجودی پنداری (تخیلی) یا غیرواقعی دارند. مشکلات بیشتر ابزارگرایی در بند 4 آشکار خواهد شد.
از آنجا که واقع گرایان آماده اند فرض کنند که هستیهای نظری نظری هایشان با آنچه که واقعاً در جهان وجود دارد متناظر(8) است، به لحاظ اندیشه ورزی از ابزارگرایان چالاکتر و متهورترند و در موضعی کمتر محافظه کارانه و تدافعی می نشینند. با توجه به این نکته و بحثی که در مورد برتری نظریه علم ابطالگرایان بر استقراءگرایان در فصلهای چهارم و پنجم داشتیم، می توانیم انتظار داشته باشیم که موضع واقع گرایان نسبت به ابزارگرایان سازنده تر باشد. اینکه واقعاً چنین است به مدد مثالی تاریخی تایید خواهد شد.
برخی از معاصرین کپرنیک و گالیله نگرشی ابزارگرایانه به نظر کپرنیک داشتند. اوسیاندر، نویسنده مقدمه اثر بزرگ کپرنیک، گردش کرات سماوی، می نویسد:
وظیفه منجم است که تاریخ حرکات سماوی را به کمک مشاهدات دقیق و مهارت آمیز بسازد. سپس باید در مورد علل این حرکات یا فرضیه هایی مربوط به آنها بیندیشد و چون نمی تواند به هیچ نحوی به علل صادق دست یابد باید فرضیه هایی طراحی کند که چون مفروض شدند محاسبه صحیح آن حرکات را از اصول هندسه، برای آینده و نیز گذشته، ممکن سازد. مؤلف این اثر [کپرنیک] هر دو مهم را به نحو شایسته ای جامه عمل پوشانده است، زیرا لازم نیست این فرضیه ها صادق و یا حتی احتمالاً صادق باشند. اگر آنها نظامی صوری استنتاجی همساز با مشاهدات در اختیار نهند این به تنهایی کفایت خواهد کرد(9).
یعنی، نباید نظریه کپرنیک را به منزله وصفی از واقعیت جهان تلقی کرد. این نظریه قائل نیست که زمین واقعاً دور خورشید حرکت کند، لکن وسیله محاسبه ای است برای اینکه بتوانیم دسته ای از مکانهای نجومی مشاهده پذیر را با دسته ای دیگر ارتباط دهیم. این محاسبات سهلتر خواهد شد، اگر دستگاه نجومی به نحوی تصور شود چنانکه گویی خورشید در مرکز آن قرار دارد.
در مقابل، گالیله واقع گرا بود. پس از اعتراف در مقابل دستگاه تفتیش عقاید رم به «اشتباهات شیوه-هایش» در دفاع از دستگاه کپرنیکی، چنین نقل شده که هنگامی که از زمین برمی خاسته به زمین زیر پایش ضربه کوچکی زده و زیر لب گفته است «و با این حال حرکت می کند». زمین، نزد مدافع واقع گرای نظریه کپرنیکی، واقعا دور خورشید می گردد.
حامیان اوسیاندر دلایل خوبی برای اخذ مشی ابزارگرایانه شان داشتند. آنها با این کار مسلماً از مناقشاتی که میان نظریه کپرنیکی از یک طرف و مابعدالطبیعه مسیحی و ارسطویی از طرف دیگر شعله ور بود، اجتناب ورزیدند. همان طور که در فصل ششم مورد بحث قرار دادیم احتجاجات فیزیکی علیه دستگاه کپرنیکی نیز وجود داشت و تلقی ابزار گرایانه از آن نظریه، آن را از آن مشکلات بر کنار داشت. به عکس، موضع واقع گرایانه ای که گالیله از آن دفاع کرد مسائل فراوانی پیش آورد. همین مسائل محرک عمده ای شد برای توسعه علم الابصاری مناسبتر و مکانیکی توانمندتر. همان طور که بررسی پیشین ما نشان داد، این نگرش واقع گرایانه، حداقل در این مورد، سازنده بود. حتی اگر نظریه کپرنیکی از عهده حل کاستیهایش برنمی آمد، در این فرایند نکات بسیاری درباره علم الابصار و مکانیک آموخته می شد. نگرش واقع گرایان باید بر نگرش ابزارگرایان خام ترجیح داده شود، زیرا امکانهای بیشتری برای توسعه می گشاید.
• نظریه تناظر صدق چیست؟
3- همان گونه که اشاره شد، موضع واقع گرایان نوعاً تلقی از صدق را در خود نهفته دارد. موافق این تلقی، نظریه هایی را می توان صادق خواند که توصیف صحیحی از چهره ای از جهان واقعی به دست دهند. در این بخش کوششهایی را بررسی می کنم که برای دقیقتر کردن مفهوم صدق در این زمینه به عمل آمده است. اگر چه بحث آن را اینجا نخواهم کرد، اما چنین تلقی می کنم که به اصطلاح «نظریه تناظر صدق» تنها مدعی کارآمد برای تبیین صدق است که می تواند خواسته واقع گرایان را برآورده سازد. و [از این رو] من خود را به بحث و نقادی آن نظریه محدود خواهم ساخت.
اندیشه کلی نظریه تناظر صدق، به قدر کافی ساده به نظر می آید و می توان آن را با مثالهایی از محاورات عادی به نحوی تشریح کرد که تقریباً پیش پا افتاده جلوه کند. مطابق نظریه تناظر، یک جمله در صورتی صادق است که با واقعیات تناظر داشته باشد. بدین ترتیب، جمله «گربه روی دیوار است» صادق است اگر با واقعیات تناظر داشته باشد، یعنی، اگر در واقع گربه روی دیوار باشد، و کاذب است اگر گربه روی دیوار نباشد. یک جمله در صورتی صادق است که اشیاء آن گونه باشند که جمله می گوید آنها هستند، و در غیر این صورت کاذبند.
یک مشکل مفهوم صدق این است که استفاده از آن به سهولت به اقوال خارق اجماع یا پارادکس منجر می شود. پارادکس دروغگو، مثالی در اختیارمان می گذارد. اگر بگویم: «من هرگز حرف راست نمی زنم»، در این صورت اگر آنچه گفته ام صادق باشد، آنچه ادعا کرده ام کاذب خواهد بود. نمونه مشهور دیگر بدین عبارت است: اگر تکه کارتی را تصور کنیم که روی یک طرف آن نوشته است «جمله ای که در طرف دیگر این کارت نوشته شده صادق است»، در صورتی که روی طرف دیگر کارت نوشته شده «جمله ای که روی طرف دیگر کارت نوشته شده کاذب است». با توجه به این وضع، مشکل نیست دریابیم که چگونه می توان به این نتیجه گیری خارق الاجماعی رسید که هر دو جمله روی کارت هم صادقند و هم کاذب.
آلفرد تارسکی(10) منطقدان نشان داده است که چگونه در یک دستگاه زبانی خاص می توان از خارق-الاجماعها اجتناب ورزید. گام تعیین کننده در این امر عبارت است از اینکه هنگامی که درباره صدق و کذب نجملاتی در یک دستگاه زبانی صحبت می شود، فردباید به نحو دقیق و مستمری جملاتی را که در دستگاه زبانی-ای که درباره آنها صحبت می شود، یعنی «زبان موضوعی»(11)، از جملاتی که در دستگاه زبانی ای که صحبت درباره زبان موضوعی با آن انجام می گیرد، یعنی «فرازبان»، (12)تفکیک کند. حال با اشاره به خارق الاجماعها کارت، اگر نظریه تارسکی را برگیریم، باید تصمیم بگیریم که آیا جملات روی کارت درون دستگاه زبانی هستند که صحبت درباره آنها صورت می گیرد یا درون دستگاه زبانی که صحبت در آن صورت می گیرد. اگر جملات روی هر دو طرف کارت درون زبان موضوعی واقع شوند، در این صورت نمی توان آنها را معطوف به یکدیگر نیز دانست. اگر این قاعده رعایت شود که هر یک از جملات باید یا در زبان موضوعی باشد و یا در فرازبان، و در هر دو نباشد، به صوری که هیچ یک از جملات نتواند هم به دیگری معطوف باشد و هم مورد عطف دیگری باشد، در این صورت هیچ خارق الاجماعی ایجاد نخواهد شد.
بنابراین، مطلب تعیین کننده در نظریه تناظر تارسکی این است که اگر بخواهیم درباره صدق جملاتی در یک زبان خاص صحبت کنیم، به زبان عام تری، یعنی فرازبان، نیازمندیم تا بتوانیم با آن، هم به جملات زبان موضوعی توجه کنیم و هم به واقعیاتی که جملات زبان موضوعی باید با آنها تناظر پیدا کنند. تارسکی باید نشان می داد که چگونه می توان مفهوم تناظر صدق را برای تمام جملات درون زبان موضوعی مستمراً بسط داد، به نحوی که از پارادکس پرهیز شود. دلیل مشکل بودن این مهم از نظر فنی این است که در هر زبان قابل توجه، بی نهایت جمله وجود دارد. تارسکی این مهم را برای زبانهایی انجام داد که تعداد محدودی محمولهای واحد در بردارند، یعنی محمولهایی چون «سفید است» و یا «میز است». تکنیک وی متضمن معلوم پنداشتن معنای ارضا (13) محمول توسط شیء «ش» است. نمونه هایی از زبان روزمره را که به نظر پیش پاافتاده می آیند ملاحظه می کنیم. برای نمونه، محمول «سفید است» را شیء «ش» ارضا می کند اگر، و فقط اگر، «ش» سفید باشد، و محمول «میز است» را شیء «ش» ارضا می کند در صورتی که، و فقط در صورتی که، «ش» میز باشد. با این تعبیر از ارضا برای کلیه محمولهای یک زبان، تارسکی نشان داد که چگونه مفهوم صدق را می توان از این نقطه آغازین برای تمام جملات آن زبان بنا ساخت. به زبان فنی، چنانچه مفهوم ارضای ابتدایی و اولی مفروض پنداشته شود، تارسکی صدق را به نحوی طولی و نردبانی(14) تعریف کرده است.
دستاورد تارسکی مسلماً اهمیت فنی عمده ای برای منطق ریاضی داشت. این دستاورد تأثیری اساسی بر نظریه مدلها(15) گذاشت و نیز تبعاتی برای نظریه برهانها(16) داشت. همچنین تشریح کرد که چرا هنگامی که صدق در زبانهای طبیعی مورد بحث قرار می گیرد، تناقضات ممکن الوقوع می شوند، و نشان داد چگونه می توان از چنین تناقضاتی اجتناب کرد. آیا تارسکی به چیزی بیش از این نائل آمد؟ به ویژه، آیا او قدمی به سمت تبیین مفهوم صدق یا حقیقت برداشت، به نحوی که ما را در فهم این مدعا که حقیقت هدف علم است، یاری رساند؟ تارسکی خود چنین تصور نمی کند. وی تبیین خود را «از نظر معرفت شناختی، خنثی» دانسته است. بعضی متفکرین با این نظر تارسکی موافق نیستند. پاپر، برای مثال، می نویسد «تارسکی ... نظریه تناظر صدق مطلق یا آفاقی را که در معرض شک قرار گرفته بود حیات مجدد بخشید. او صحت استفاده از تصور شهودی صدق را به مثابه تناظر با واقعیات اثبات کرد»(17).
اکنون بهره ای را که پاپر از تارسکی می برد مورد ملاحظه قرار می دهیم تا ببینیم آیا پاپر می تواند این ادعا را حفظ کند که از صدق به منزله هدف علم سخن گفتن حاوی مفاد و معناست. در گفته زیر، پاپر کوشیده است تا مفهوم «تناظر با واقعیات» را تشریح کند.
...ابتدا این دو صورتبندی را ملاحظه می کنیم که هر کدام (در یک فرازبان) بسادگی تمام بیان می کند که یک قضیه مشخص (در یک زبان موضوعی) تحت کدام شرایط با واقعیات تناظر دارد:
1. گزاره یا خبر «برف سفید است» در صورتی، و فقط در صورتی، با واقعیات تناظر دارد که برف در واقع سفید باشد.
2. گزاره یا خبر «علق قرمز است» در صورتی، و فقط در صورتی، با واقعیات تناظر دارد که علف در واقع قرمز باشد. (18)
برای تشریح معنای این سخن که: فلان مدعای علمی صادق است و یا اینکه با واقعیات تناظر دارد، پاپر در واقع چیزی بیش از این نتوانسته است ارائه کند. به حسب ظاهر، صورتبندیهای (1) و (2)ی پاپر چنان بدیهی و بین هستند که دلالت به چیزی جز لفاظی فیلسوفانه ندارد.
مثالهایی که پاپر مطرح می کند از محاورات روزمره و فهم عامه گرفته شده است. توضیحات پاپر درباره صدق اساساً شامل مکانیسم تارسکی و تلقی عامیانه و عرفی از صدق یا حقیقت می شود. البته واضح است که تلقی عام و عرفی از صدق واجد نوعی معنا و کابرد پذیری است، در غیر این صورت ما آن تلقی را در زبانمان نداشتیم و برای مثال نمی توانستیم تمایزی بین راست و دروغ قائل شویم. به دلیل داشتن تلقی روزمره و معنادار از صدق یا حقیقت است که در گفته مذکور، جملات (1) و (2) پاپر به طور بدیهی و واضح صحیح به نظر می رسند. سؤال مهمی که اینجا مطرح می شود این است که «آیا تلقی عام و عرفی از صدق برای ایفاد معنا به این ادعا هدف علم حقیقت است کافی است؟». در بخش بعدی، احتجاج خواهم کرد که آن تلقی مناسب این امر نیست.
• مشکلات تلقی عامیانه از صدق!
4- قبل از اینکه مشکلات به کارگیری تلقی عامیانه صدق در علم، به منزله تناظر با واقعیات، مطرح شود مایلم ایرادی را که اشتباه می دانم، مرتفع کنم. اگر از من سؤال شود که قضیه ای چون «گربه روی دیوار است» با چه چیزی تناظر دارد، باید در پاسخ قضیه ای ارائه دهم، در غیر اینصورت باید از پاسخ دادن امتناع ورزم. من پاسخ خواهم داد: «گربه روی دیوار است» با بودن گربه روی دیوار تناظر دارد. آنهایی که ایراد مورد نظر مرا تایید می کنند جواب خواهند داد که من در پاسخم ویژگیهای رابطه میان قضیه و جهان را ارائه نکرده ام، بلکه رابطه بین یک قضیه و قضیه دیگری را طرح کرده ام. غلط بودن این ایراد با یک تمثیل روشن خواهد شد.اگر من نقشه ای از استرالیا داشته باشم و از من سوال شود که این نقشه به چه چیزی عطف می کند، پاسخ من، «استرالیا» است. در این پاسخ، نمی گویم که نقشه به کلمه «استرالیا» عطف می کند، لکن اگر از من پرسیده شود که چه چیزی است که نقشه بدان عطف می کند، من باید یک پاسخ لفظی ارائه دهم. در هیچ یک از دو مورد گربه و نقشه، مطبوع و مستحسن نیست بگوییم که پاسخ لفظی ام دلالت دارد بر این ادعا که جمله «گربه روی دیوار است»، و نقشه، به چیزی لفظی اشعار دارند. حداقل برای من این ادعا که «گربه روی دیوار است» به بودن گربه روی دیوار اشاره دارد، کاملاً قابل فهم است و حداقل از جهت فهم عامه، به طور پیش پا افتاده ای صحیح است.
اکنون پس از خلاص شدن از یک ایراد ناصواب به نظریه تناظر، مایلم نکته وابسته دیگری را مورد تاکید قرار دهم. در چهارچوب نظریه تناظر صدق، باید بتوانیم جملات یک دستگاه زبانی یا یک نظریه و واقعیاتی که آن جملات ممکن است با آن تناظر داشته یا نداشته باشند را در فرازبان مورد توجه قرار دهیم، لکن در مورد واقعیات مورد عطف یک جمله، فقط می توانیم با استفاده از مفاهیمی که در همان جمله وجود دارند سخن بگوییم. در این سخن که «گربه روی دیوار است به بودن گربه روی دیوار اشعار دارد»، ما مفاهیم «گربه» و «دیوار» را دوبار به کار برده ایم، یک بار در زبان موضوعی و بار دیگر در فرازبان، و در هر دو مورد برای اشاره به واقعیات، سخن گفتن درباره واقعیاتی که نظریه بدان عطف دارد و انتظار می رود با آن تناظر داشته باشد فقط با به کارگیری مفاهیم همان نظریه امکانپذیر است. ما نمی توانیم به واقعیات دسترسی [بلاواسطه] داشته باشیم و نمی-توانیم مستقل از نظریه هایمان درباره آنها گفتگو کنیم.
اگر از نظریه های علم فیزیک انتظار می رود که با واقعیات تناظر داشته باشند، این تناظرها آشکارا از تناظرهایی که ظاهراً در صحبت درباره بودن گربه روی دیوار مندرج است تفاوت خواهد داشت. صحت این نکته در احتجاج اصلی کتاب بسکر، نظریه واقع گرایانه علم، وضوح می یابد(19).
بسکر با تحلیل نشان می دهد که قوانین و نظریه های علمی را نمی توان آن گونه که تجربه گرایان می اندیشند به منزله بیانگر روابط بین دو مجموعه از رویدادها تلقی کرد. مقبول و مطبوع نیست که قوانین علم را به منزله بیانگر اقترانهای(20) ثابت رویدادها دانست، اقترانهایی از شکل: «رویدادهای نوع الف همواره رویدادهای نوع ب را همراه یا به دنبال دارند». برهان بسکر بر این اساس مبتنی شده است که فیزیک متضمن آزمایش است، و آزمایش در فیزیک نقش دارد. آزمایشها را انسانها انجام می دهند. انسانها دستگاههای آزمایشی را که سازنده دستگاههای تقریباً بسته و مناسب برای آزمون قوانین و نظریه های علمی است، طراحی و بنا می کنند. رویدادهایی که در جریان آزمایش رخ می دهد، از قبیل واقع شدن بارقه ای از نور بر روی صفحه ای، قرار گرفتن عقربه روی مقیاس دستگاههای اندازه گیری و غیره، همگی به یک معنا توسط انسان به وجود می آید. اگر دخالت انسان نباشد هیچ کدام از آنها واقع نخواهد شد.
اگرچه واقع امر این است که بدین معنا، اقتران رویدادهای مربوط به آزمون قوانین را انسانها به وجود می آورند، لکن قوانینی که آزمونشان به کمک آزمایش امکانپذیر است را انسانها به وجود می آورند، لکن قوانین که آزمونشان به کمک آزمایش امکانپذیر است را انسانها به وجود نمی آورند. (من می توانم بادخالتی نسنجیده در جریان کار یک آزمایش اختلال کنم و بدین ترتیب اقترانهای مطلوب رویدادها را مختل کنم. لیکن با این کار، من قوانین طبیعت را مختل نمی کنم). در نتیجه، باید بین قوانین فیزیک و تعاقب رویدادها(21)، که نوعاً در آزمایشها ساخته و ایجاد می شوند و مقوم شواهد و قراین برای آن قوانین هستند تمایزی وجود داشته باشد.
اگر فیزیک را به منزله جستجویی برای حقیقت بپنداریم، تناظرهای مضمن اساساً با تناظرهای بیان شده در قضایایی درباره برف سفید و گربه روی دیوار متفاوت خواهند بود. به زبان مسامحه آمیز، قوانین فیزیک برخی خواص یا ممیزاتی را که بتوان به اشیاء یا دستگاهها در جهان نسبت داد (برای مثال جرم) گزینش می کنند و سپس گونه هایی را که آن اشیاء یا دستگاهها، به اعتبار آن خواص یا ممیزات، میل به رفتار [براساس آن گونه ها را] دارند بیان می کنند (برای مثال قانون ماند).
به طور کلی، دستگاهها در جهان حاوی ممیزات دیگری علاوه بر آنچه قوانین بیان می کنند هستند و نیز تابع کنشهای همزمان گرایشهای رفتاری مربوط به آن ممیزات اضافی خواهند بود. برای نمونه، فرو افتادن یک برگ درخت همزمان یک دستگاه مکانیکی، هیدرودینامیکی، شیمیایی، زیست شناختی، علم الابصاری و حرارتی است. قوانین طبیعت نه از روابط بین رویدادهای تمرکز پذیر (22) از قبیل گربه روی دیوار، بلکه از چیزی که می توان آن را تمایلات فراواقعی(23) خواند، حکایت دارند.
برای مثال، قانون اول حرکت نیوتن را ملاحظه می کنیم، همان قانونی که الکساندر کوایره(24) آن را تبیین واقعیات توسط ناممکنات توصیف کرد. مسلاماً هیچ جسمی بدان نحو که تجسم کامل آن قانون باشد حرکت نکرده است با این حال، اگر قانون صحیح باشد تمام اجسام از آن تبعیت خواهند کرد، اگرچه آنها به ندرت امکان نشان دادن آن را به دست می آورند. منظور از انجام آزمایش فراهم کردن امکان نشان دادن برای آنهاست. اگر قوانین نیوتن «صادق» باشند، آنها هموراه «صادق» خواهند بود. آنها فقط تحت شرایط کنترل شده آزمایشی صادق نیستند. اگر چنین می بود ما برای کاربرد و تطبیق آنها خارج از وضعیتهای آزمایشی، توجیهی نمی داشتیم. اگر قوانین نیوتن صادقند، در این صورت همیشه صادق اند، لکن آنها معمولاً با عمل همزمان تمایلات دیگر همراهی می شوند. اگر قوانین نیوتن با چیزی تناظر داشته باشند آن چیز تمایلات یا گرایشهای فراواقعی است که با وضعیتهای تمرکزیافته ای چون گربه روی دیوار بسیار تفاوت دارد.
تا اینجا با انواع تناظرهایی که امکان دارد در فیزیک وجود داشته باشد سرو و کار داشتیم. حال برای تشکیک در این نظریه که فیزیک را می توان اصولاً به منزله کاوشی برای حقیقت دانست دلایلی را مورد ملاحظه قرار می دهیم.
مساله ای که در ذهن دارم از آن نوع است که کوهن مورد ایضاح قرار داده است(25). این مساله به تقارب(26) مربوط می شود که تاریخ فیزیک عدم وجود آن را نسبت به اشیاء موجود و تمایلات آنها نشان می دهد. تاریخ علم الابصار نمونه پردلالت چشمگیری در اختیار می نهد. ما در سیر پیشرفت علم الابصار از نیوتن تا زمان حاضر ملاحظه می نیم که شعاع نور ابتدا به مثابه جریان ذرات و سپس به مثابه موج، و بعد به منزله چیزی که نه جریان ذرات است و نه موج، توصیف شده است. چگونه می توان این توالی نظریه ها را به منزله تقارب هرچه بیشتر به توصیف صادق چگونه هست واقعی جهان دانست؟ هرگاه فیزیک پیشرفتی انقلابی کند این نوع مسأله بروز می کند، اگرچه نه همیشه به صورتی مشخص و معین.
به کارگیری نظریه تناظر صدق در فیزیک مساله دیگری دارد که در این امر نهفته است که از یک نظریه، غالباً صورتبندیهایی بدیل و بسیار متفاوت وجود دارد. نمونه اش صورتبندیهای بدیل نظریه کلاسیک برقاطیسی است: صوبتبندی بر حسب میدانهای برقاطیسی که تمام فضا را اشغال می کند، و صورتبندی دیگر بر حسب بارهای متمرکز(27) و شدت جریانهایی که کنش از فاصله دارد، کنشهایی که در شکل پتانسیل منتشر شده با سرعت نور بیان می شوند. مثال دیگر، صورتبندیهای گونه گون مکانیک کلاسیک و مکانیک کوانتوم است. بسیار محتمل است که بعضی از این صورتبندیهای بدیل معادل و همسنگ باشند، به این معنا که هر چیزی را که یکی بتواند پیش بینی و تبیین کند دیگری هم می تواند آن را پیش بینی و تبیین کند(28). چنانچه بدیلهای معادل از این نوع وجود داشته باشد، مایه تشویش خاطر مدافعان نظریه تناظر خواهد گشت. حامیان این نظریه، برای مثال، با این مساله مواجهند که آیا جهان واقعاً حاوی میدانهای برقاطیسی است و یا پتانسیلهای منتشر شده، در حالی که هیچ وسیله ای برای پاسخ به این سوال ندارند.
مشکل سوم برای مدافعیت نظریه تناظر، از این امر نشأت می گیرد که نظریه های ما محصولات انسانی هستند که در معرض تغییر و تحول قرار دارند، در صورتی که نحوه رفتار جهان فیزیکی که موضوع آن نظریه هاست این گونه نیست. روایت قویتر این دیدگاه که هدف علم، حقیقت است با این نکته ساده تعارض پیدا می کند. از دیدگاه نظریه تناظر صدق، نقطه پایانی مطلوب هر حوزه ای از علم «حقیقت مطلق یا آفاقی» است. حقیقت مطلق یا آفاقی توصیف صحیح چهره ای از جهان است که حوزه خاصی از علم بدان مربوط می شود. گذشته از بعضی جنبه های جزئی، از قبیل کلمات به کار رفته در نامگذاری چهره های از پیش موجود جهان، نقطه پایان هر یک از حوزه های علم، یعنی حقیقت، به هیچ وجه محصول و مولودی اجتماعی نخواهد بود. پیش از اینکه علم هستی و وجود یافته باشد، حقیقت براساس ماهیت جهان از پیش مقدر و معین شده است. چنانچه بخواهیم علم، که محصولی اجتماعی است، به نقطه پایانی خود به نحوی که متصور شد، نائل آید، باید به طور ناگهانی از مصنوع و مولودی انسانی و اجتماعی به چیزی که، به معنایی جدی، به هیچ وجه محصولی انسانی نیست تغییر یابد. من، به نوبه خود، حداقل چیزی که می توانم بگویم این است که این موضع را نامطبوع و غیر مستحسن می یابم.
• پاپر و دیدگاه او در مورد تقریب به حقیقت
5- سهم مهم پاپر در تلقی علم به مثابه کاوشی برای حقیقت، تفطن وی به اهمیت مفهوم تقریب به حقیقت بود. نزد پاپر، که نگرشی خطاپذیرانه(29) دارد، نظریه های سابق، از قبیل مکانیک گالیله و یا نیوتن که جایگزین شده اند، در پرتو نظریه های جاری کاذبند، در صورتی که تا آنجا که به فیزیک جدید اینشتاینی یا کوانتومی مربوط می شود، نمی توانیم همین فیزیکهای جدید را هم صادق بدانیم. در واقع، آنها به احتمال زیاد کاذبند و امکان دارد در آینده جای خود را به نظریه های بهتر بدهند.
به رغم این کذب یا کذب احتمالی، ابطالگرایان چون پاپر مایلند بگویند که علم همواره به حقیقت نزدیکتر شده است. برای مثال، آنها قائلند که نظریه نیوتن از نظریه گالیله به حقیقت نزدیکتر است، ولو اینکه هر دو کاذبند. پاپر دریافت که معنی بخشیدن به مفهوم تقریب به حقیقت مهم است، به طوری که، برای نمونه، گفتن اینکه نظریه نیوتن، در مقایسه با نظریه گالیله، تقری بهتری به حقیقت دارد معنا و مفهوم خواهد داشت.
پاپر کوشید تا براساس نتایج صادق و نتایج کاذب یک نظریه، برای تقریب به حقیقت، یا آنچه وی حقیقت نمایی(30) خوانده، معنایی جستجو کند. اگر ما طبقه تمام نتایج صادق یک نظریه را بار صادق(31) و طبقه تمام نتایج کاذب یک نظریه را بار کاذب(32) بخوانیم، در این صورت می توانیم به نقل از پاپر بگوییم:
به فرض اینکه بار صادق و بار کاذر دو نظریه ن و م قابل مقایسه باشند، می توانیم بگوییم که م بیشتر به حقیقت نزدیکتر است، یا با واقعیات بهتر تناظر دارد تا ن، در صوتی که، و فقط در صورتی که:
(الف) بار صادق م، و ه بار کاذب آن، از بار صادق ن بیشتر باشد، و به علاوه،
(ب) بار کاذب ن، و نه بار صادق آن، از بار کاذب م بیشتر باشد(33).
اگر پیشتر رویم و فرض کنیم که مقدار هر دو دسته از نتایج قابل اندازه گیری باشد، فرضی که پاپر درباره آن تردید دارد، در آن صورت می توانیم بگوییم که حقیقت نمایی یک نظریه چیزی شبیه به مقدار بار صادق آن منهای مقدار بار کاذبش است. ادعای نزدیک شدن علم به حقیقت را می توان اکنون به این صورت بازگو کرد که «به میزانی که علمی پیشرفت می کند، حقیقت نمایی نظریه هایش به طور یکنواختی افزایش می یابد»(34).
فکر نمی کنم این اقدام، پاپر را قادر سازد که بر ایرادات وارد شده بر به کارگیری نظریه تناظر در فیزیک، که در بخش پیشین مورد بحث قرار گرفت، فائق آید. علاوه بر این، فکر می کنم می توان نشان داد که نظر پاپر درباره پیشرفت به منزله تقریب متوالی به حقیقت، دارای خصلت ابزارگرایانه ای است که با تمایلات واقع گرایانه او توافق ندارد.
اگر تحولات انقلابی را در توسعه فیزیک در نظر بگیریم، در آن صورت نه فقط نظریه ای که در نتیجه انقلاب بر کنار شده، در پرتو نظریه جانشین نامناسب است، بلکه ویژگیهایی به جهان نسبت می دهد که جهان عاری از آنهاست. برای مثال، نظرهی نیوتن خاصه «جرم» را به تمام دستگاهها و یا بخشهایی از دستگاهها در جریان نسبت می دهد و حال آنکه از دیدگاه نظریه اینشاین چنین خاصه ای وجود ندارد. جرم اینشتاینی رابطه بین یک دستگاه فیزیک و یک چهارچوب مرجع است. همان گونه که قبلاً ملاحظه کردیم کوهن و فایرابند هر دو بر این نکته تاکید کرده اند که میان جهان مکانیکی که نظریه نیوتن وصف کرده و جهانی که نظریه اینشتاین شرح داده تفاوت بسیار وسیعی وجود دارد. تلقیهای مندرس و نامناسب جرم، نیرو، فضا و تفاوت بسیار وسیعی وجود دارد. تلقیهای مندرس و نامناسب جرم، نیرو، فضا و زمان که در صورتبندی نظریه نیوتنی مورد بهره-برداری قرار گرفته اند به تمام نتایج استنتاجات قیاسی اش سرایت می کند. بنابراین، اگر ما برحسب صدق و کذب صحبت کنیم، به طور مؤکد تمام آن مستنتجات قیاسی کاذبند. بار صادق نظریه نیوتن صفر است، همان گونه که بار صادق تمام نظریه های مکانیکی قبل از اینشتاین این چنین است. امکان دارد پس از انقلابی علمی ثابت شود بار صادق نظریه اینشتاین نیز صفر است. چنانچه این گونه بنگریم، تلاش پاپر برای مقایسه نظریه های «کاذب» به کمک مقایسه بار صادق و بارکاذبشان و بدین روی، علم را تقریب به حقیقت دیدن، ناکام می ماند.
پاپر می تواند به یک شیوه این تلقی از تقریب به حقیقت را از این نوع نقادی مصون گرداند. این شیوه متضمن این است که نظریه ها ابزارگرایانه فهم شوند. اگر، برای مثال، به مدعیات نظریه نیوتن برخی مکانیسمهای عملی را برای نهادن آن در بوته آزمون بیفزاییم، مثل مکانیسمهای معین برای اندازه گیری جرم، طول و زمان، می توانیم بگوییم که تعداد زیادی از پیش بینیهای نظریه نیوتنی، در صورت فهم شدن بر حسب قرائت دستگاههای اندازه گیری و ساعتها و امثال آنها، در محدوده دقت آزمایشی صحیح محسوب خواهند شد. چنانچه نظریه نیوتن به این نحو فهم و تفسیر شود، بار صادق آن، و سایر نظریه های کاذب صفر نخواهد بود، و کاملاً امکانپذیر است که مفهوم تقریب به حقیقت پاپر را برای تعدادی از نظریه های فیزیک به کار بست، لکن این تلقی از نظریه حقیقت نمایی پاپر، عنصری ابزارگرایانه را وارد می کند که با مقاصد واقع گرایانه پاپر که در جای دیگر بیان شده مغایرت پیدا می کند. برای نمونه با این ادعا: «تلاش ما در علم توصیف و (تا آنجایی که امکان داشته باشد) تبیین واقعیت است»(35) (36).
پانوشتها :
1-fictions
2-manifestations
3-truth
4-True
5-Knower
6-falsity
7-F.Kekule
8-corresponding
9-F.Rosen.Three Copernican Treatises ( New York : Dover . 1962 ) .p.125.
10-Alfred Tarski
11-object language
12-metalanguage
13-satisfactons
14-recursively
15-model theory
16-proof theory
17-K.R popper , Conjectures and Refutations ( London : Routledge and Kegan Paul 1963 ).p.223.
18-Ibid . p . 224 .
19-Roy Bbaskar . A Realist of Science ( Brighton Sussex : Harvester . 1978) .
20- conjuctions
21-sequence
22-localizable
23-transfactual tendencies
24-Alexander Koyre
25-Thomas Kuhn . The Structure of Scientific Revolutions pp . 206-7.
26-Convergence
27-localized charges
28-اینکه آیا مثالهایی که ارائه کرده ام در واقع بدیلهای معادل هستند یا نه ، بحث جداگانه ای می طلبد که جای آن اینجا نیست . اگر بحث و فحص جداگانه نشان دهد کخ بدیلهای معادل ، از نوعی که من فرض کرده ام ، وجود ندارد ، در آن صورت ایراد خاصی که اینجا طرح کرده ام البته ویران خواهد شد .
29-fallibilist
30-verisimilitude
31-truth-content
32-falsity – content
33-K.R popper Conjectures and Refutatios . p.233.
34- کوششهای اخیر برای دقیقتر کردن مفهوم حقیقت نمایی در مکتوبات مربوط ، روی هم رفته نشان از برنامه ای رو به زوال دارد .
35-K.R Pooper Objective knowledge 1972.p40.
36-چالمرز ، چیستی علم ، ص ص 188-172.

Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *