۰
چهارشنبه ۱۸ شهريور ۱۳۸۸

13-ابن میمون

• ابن‌ميمون كه بود؟‌چگونه مي‌انديشيد؟
1- ابن‌ميمون (موسي‌بن‌ميمون، 1135-1204) اهل اسپانيا، بي‌ترديد بزرگ‌ترين نام در فلسفة ميانة يهودي بود، اما اين نه به‌دليل خلاقيت چشم‌گير او در تفكّر فلسفي به معناي دقيق كلمه است، كه شايستة چنين شهرتي است، [بلكه] ‌در عوض برجستگي ابن‌ميمون را كه مشهورترين تدوين‌كنندة شريعت ديني يهود نيز بود‌ـ بايد بيش‌تر در حوزة وسيع تلاش او در كتاب «دلاله الحائرين» جست‌وجو كرد كه مي‌كوشد هم شريعت را حفظ كند و هم فلسفه را (كه پرده دري‌هاي آن همان‌طور كه او توجه داشت‌، مخرب شريعت است)، بي‌آنكه مسائل را كتمان نمايد و يا تلاش نمايد تا در سطح نظر راه‌حلّي نهايي و عموماٌ الزام‌آور را در باب تعارض [آن دو] تحميل نمايد.
ابن‌ميمون همان‌گونه كه در مقدمة كتابش روشن ساخت وظيفه‌اي را كه بر خود فرض كرده بود بسيار خطرناك مي‌دانست و از اين‌رو، به مجموعة كاملي از اقدامات احتياطي توسّل مي‌جويد كه براي كتمان مقصود حقيقي او از مردم، درنظر گرفته شده است. مردمي كه به سبب فقدان صلاحيت‌هاي لازم، در معرض آن‌اند كه كتاب را بد فهميده واز رعايت
ابن‌ميمون همان‌گونه كه در مقدمة كتابش روشن ساخت وظيفه‌اي را كه بر خود فرض كرده بود بسيار خطرناك مي‌دانست و از اين‌رو، به مجموعة كاملي از اقدامات احتياطي توسّل مي‌جويد كه براي كتمان مقصود حقيقي او از مردم، درنظر گرفته شده است
شريعت سربپيچند. به تصريح خود ابن‌ميمون، اين اقدامات احتياطي، شامل گزاره‌هاي متناقض عمدي است تا خوانندة ناآزموده را گمراه سازد. اين به صراحت نتيجه مي‌دهد كه به هيچ وجه ممكن نيست تعبيري را از عقيدة ابن‌ميمون ارائه كرد كه با اين يا آن عبارات كتاب «دلالت» نقض نشود و يا به‌نظر نرسد ك نقض مي‌شود. با وجود اين، ملاحظة اين مجموعه به‌عنوان يك كل منسجم و ملاحظة برخي اشاراتي كه در اين كتاب يافت مي‌شود، ظاهراٌ نشان‌دهندة اين است كه عقيدة حقيقي ابن‌ميمون در برخي نكات اصلي، از دسترس حدس و گمان خارج نيست.
• مفهوم خدا از ديدگاه ابن‌ميمون:
2- تناقضات ظاهري و يا واقعي‌اي كه انسان ممكن است در كتاب «دلالت» با آن برخورد كند، شايد بيش از هرجاي ديگر، در عقيدة ابن‌ميمون راجع به خدا يافت شود. به‌نظر مي‌رسد هيچ فرض معقولي قادر نيست تفاوت بين سه ديدگاه زير را توجيه كند.
1- خداوند اراده‌اي ازلي دارد كه به قوانين طبيعي مقّيد نيست. او جهان را با عمل ارادي خود در زمان خلق كرد و نظم طبيعت را بر آن تحميل نمود. اين خلقت، عظيم‌ترين معجزه است؛ و اگر فقط و فقط اين معجزه پذيرفته شود، ساير معجزات نيز‌، همانند مداخلات خداوند [در طبيعت] كه با سلسلة جبري و علّيِ حوادث برخورد دارد، مي‌تواند ممكن تلقي شود. بايد خداي فلاسفه را ـ كه اختيار جدا كردن بال مگسي را نداردـ مردود شمرد. اين تصوّر، موافق ديدگاه سنّتي ديني در مورد خداوند است و اگر بنا است به ظاهر گفتة ابن‌ميمون اخذ شود [بايد گفت] كه او اين ديدگاه را اختيار كرده است؛ زيرا در غير اين ‌صورت، دين تضعيف مي‌شد.
2- انسان از داشتن هر نوع معرفت ايجابي در مورد خداوند، عاجز است. نسبت دادن اموري به خداوند
تناقضات ظاهري و يا واقعي‌اي كه انسان ممكن است در كتاب «دلالت» با آن برخورد كند، شايد بيش از هرجاي ديگر، در عقيدة ابن‌ميمون راجع به خدا يافت شود. به‌نظر مي‌رسد هيچ فرض معقولي قادر نيست تفاوت بين سه ديدگاه زير را توجيه كند.
كه به اصطلاح، اوصاف باري ناميده مي‌شود، مثل حكمت و يا حيات نبايد به اين عنوان تلقي شود كه خداوند داراي يك صفت ايجابي است كه به‌عنوان حكمت و يا حيات مشخص شده است؛ زيرا اين صفات با صفات قرينة آن‌كه در موجودات مخلوق يافت مي‌شود، مشابه است و واقعيت اين است كه تشابه اسمي، يگانه تشابه بين حكمت خدا و انسان و يا به همان علت، بين وجود خدا و انسان است. برخلاف صفاتي كه بر موجودات مخلوق حمل مي‌شود، صفات الهي دقيقاً سلبي هستند؛ آن‌ها بيان مي‌كنند كه خداوند چه چيز «نيست»؛ مثلاً او «غيرحكيم» نيست كه اين همان گونه كه ابن‌ميمون معتقد بود، بياني ايجابي نيست.
شبيه اين نوع الهيّات سلبي را مي‌توان در نوشته‌هاي فيلسوفان مسلمان‌، همانند ابن‌سينا‌‌، كه معروف است قدري در ابن‌ميمون تأثير گذارده‌اند، يافت؛ اما آن‌ها بر اين جنبه از عقايدشان در مورد خداوند بسيار كم‌تر تأكيد ورزيده‌اند. ابن‌ميمون‌ از اين مسئله «ضمناً» براي توجيه اين گزاره استفاده مي‌كند كه تنها معرفت ايجابي ممكن در مورد خداوند، معرفتي است كه از طريق افعال او حاصل مي‌شود، كه ابن‌ميمون اين افعال را كاركردهاي گاه مفيد و گاه مخرّب نظم طبيعي معرفي مي‌كند؛ به تعبير ديگر، معرفت انسان در مورد خداوند، در معرف به دو علمي كه به اين نظام مي‌پردازند؛ يعني فيزيك و متافيزيك، ادغام مي‌شود.
3- مطابق نظريه ارسطو، خداوند يك عقل است. اين قاعده رايج در بين فيلسوفان ميانه كه بر آن است كه در خداوند عقل و عاقل و معقول يكي هستند، برگرفته از اين نظرية ارسطو است كه خداوند فقط خود را تعقّل مي‌كند. ابن‌ميمون اين قاعد را برگزيده، اما آن‌را در پرتو روان‌شناسي
ابن‌ميمون‌ از اين مسئله «ضمناً» براي توجيه اين گزاره استفاده مي‌كند كه تنها معرفت ايجابي ممكن در مورد خداوند، معرفتي است كه از طريق افعال او حاصل مي‌شود، كه ابن‌ميمون اين افعال را كاركردهاي گاه مفيد و گاه مخرّب نظم طبيعي معرفي مي‌كند؛ به تعبير ديگر، معرفت انسان در مورد خداوند، در معرف به دو علمي كه به اين نظام مي‌پردازند؛ يعني فيزيك و متافيزيك، ادغام مي‌شود.
و معرفت‌شناسي انسان تفسير كرد و متذكّر شد كه براساس نظرية ارسطو، عمل تعقل انساني (و نه فقط تعقل خداوند) موجب وحدت عاقل و معقول مي‌شود. اين تشابه بين عقل الهي و عقل انساني كه ابن‌ميمون آن‌را مطرح مي‌سازد، كاملاٌ به وضوح حاكي از وجود همانندي خاصّ بين اين دو است؛ به تعبير ديگر‌، مغاير با الهيّات سلبي[مطرح شده در] ديگر عبارات «كتاب دلالت» است. تفسير ابن‌ميمون هم‌چنين حاكي از آن است كه خداوند نه تنها به خودش علم دارد (اگر قرار باشد كه ضمير انعكاسي فقط به ذات متعال اشاره داشته باشد)، بكله به متعلق‌هاي تعقل؛ يعني مقولاتي كه بيرون از او هستند نيز علم دارد؛ ولي به فضل علم ازلي‌، متعلق‌هاي تعقل‌ـ‌ كه قاعدتاٌ در ساختار معقول جهان ادغام شده‌‌اند ـ با خود خداوند يكي هستند.
با توجه به ارتباطي كه ديدگا الهيّات سلبي بين خدا و جهان متضمّن است‌، مفهوم خداوند به‌عنوان يك عقل به سختي با الهيّات سلبي ابن‌ميمون سازگار است و با نظرية كلامي او نيز كه بر ارادة خداوند متمركز است، و سازش ندارد اظهار مي‌دارد كه ساختار جهان (مخلوق در زمان) از طريق عمل ارادة او به‌وجود آمده است.
• نبوّت از ديدگاه ابن‌ميمون:
3-اگر بتوان گفت كه ابن‌ميمون معتقد بوده است واقعيت را مي‌توان به طريقي فوق عقلاني، يعني از طريق وحي‌هايي كه به پيامبران اعطا شده كشف كرد، معماي «كتاب دلالت»، ديگر وجود نداشت؛ اما مسئله اين طور نيست. ابن‌ميمون عقيده داشت كه انبيا ـ به استثناي موسي‌ـ‌ استعدادهاي عقلاني شديد را كه به آن‌ها صلاحيّت فيلسوف بودن مي‌بخشد، با يك تخيّل عظيم تركيب مي‌كنند. آن‌طور كه اوبيان مي‌كند، قوة عقلاني فيلسوفان و پيامبران، «فيضاني» (1) را از عقل فعّال دريافت مي‌كند. در مورد پيامبران، اين «فيضان» نه تنها موجب فعاليت عقلاني مي‌شود، بلكه به قوة تخيّل نيز راه يافته و به تصورات و رؤياها دامن مي‌زند. اين واقعيت كه انبيا از تخيل نيرومندي برخوردار هستند به آن‌ها هيچ برتري معرفتي
آگاهي ابن‌ميمون از نقش اتفاقات تاريخي در تأمين احكام، جنبة دوم موضع او را مشخص مي‌كند. او به كرّات تأكيد كرد كه موسي بايستي دو شرط را عملي مي‌ساخت: [يكي اين‌كه]‌ بايد شريعت وي متفاوت مي‌بود، اما اين شريعت نمي‌توانست چندان متفاوت از رسوم و احكام مشركاني باشد كه بني‌اسرائيل در ميان ايشان مي‌زيستند
نسبت به فيلسوفان كه از آن بي‌بهره‌‌اند، نمي‌بخشد. موسي كه به طبقه‌اي بالاتر از ديگر انبيا تعلّق داشت يه تخيّل توسّل نجست. براساس متن ديگري از ابن‌ميمون، يعني تفسير او بر ميشناه‌، انبيا به وحدت با عقل فعّال نايل مي‌شوند، از اين‌رو، آن‌ها فيلسوفان برتر، هستند (براي بحث كامل‌تر در مورد عقيدة ابن‌ميمون دربارة نبوّت و تصوّر او از نقش انبيا در حيات سياسي، مقاله «ابن‌ميمون» را [در دائره‌المعارف پل ادواردز]‌ ببينيد).
مقصود از قوانين و ديني كه موسي بنياد نهاد نه تنها تأمين سعادت مادي و امنيت اعضاي جامعه، بلكه هم‌چنين تسهيل فهم حقايق عقلاني براي كساني بود كه استعداد كافي دارند تا از رموز مختلفي كه در قوانين و اعمال ديني گنجانده شده‌‌اند‌‌، پرده‌ بردارند. اين بدان معنا نيست همة عقايدي كه به وسيلة يهوديت تلقين شده‌‌اند درست باشند. برخي در واقع، حقايق فلسفي را بيان مي‌كنند، هر چند به شيوه‌اي نامناسب و به زباني كه متناسب با ظرفيت عقلاني مردم عامي است؛ مردمي كه عموماً نمي‌توانند اهميت عقايدي جزمي را كه ملزم به اذعان آن هستند بفهمند، اما عقايد ديگر، هر چند دروغ، براي تأمين نظمي عمومي‌ـ كه عدالت را پاس دارد ـ‌ ضروري‌اند. اين اعتقاد كه خداوند بر گنه‌كاران خشمگين است، از اين قبيل مي‌باشد.
• شريعت از ديدگاه ابن‌ميمون:
4- تا آن‌جا كه به شريعت، يعني احكام ديني مربوط است دو جنبه از ديدگاه ابن‌ميمون را مي‌توان از هم تميز داد. از يك سو، او بايد معتقد مي‌بود كه شريعت، در تفوق خود يگانه است؛ هيچ اساسي براي مقايسه ميان موسي كه اين شريعت را اشاعه داد با هيچ كدام از انبيا (و ي با هيچ انساني) كه در گذشته وجود داشتند و يا در آينده ظهور خواهند كرد، وجود ندارد، بنابراين، اين شريعت براي هميشه معتبر است. اين اظهار ايمان، حداقل از حيث فروض آن در مورد
ابن‌ميمون همانند ارسطو معتقد بود كه حيات نظري بالاترين كمال ممكن را براي انسان به‌وجود مي‌آورد؛ اما او‌ ـ تا حدّي تحت‌تأثير نظرية سياسي افلاطون كه فارابي و ديگران آن‌را اقتباس كرده بودند ـ عقيده داشت
آينده، فاقد توجيه فلسفي است. با وجود اين، اين ديدگاه را مي‌توان از منظر مجادلات اسلامي و شايد هم‌نظر به تمايلات اوليه در ميان «حايرين» به تسامح در رعايت احكام‌، براي بقاي يهوديت ضروري دانست.
آگاهي ابن‌ميمون از نقش اتفاقات تاريخي در تأمين احكام، جنبة دوم موضع او را مشخص مي‌كند. او به كرّات تأكيد كرد كه موسي بايستي دو شرط را عملي مي‌ساخت: [يكي اين‌كه]‌ بايد شريعت وي متفاوت مي‌بود، اما اين شريعت نمي‌توانست چندان متفاوت از رسوم و احكام مشركاني باشد كه بني‌اسرائيل در ميان ايشان مي‌زيستند. مردم نمي‌توانستند با چنان سرعتي تغيير در شيوة زندگي‌اي را كه به آن‌خو گرفته بودند، تاب بياورند. براي نمونه، احكام مربوط به قرباني، از توجه به ضرورت‌هاي يك وضعيت تاريخي خاص ناشي مي‌شود. [ديگر اين‌كه] همان‌طور كه طبيعت براي شكل دادن به يك موجود زندة خودكفا، از تمهيدات پيچيدة فراواني استفاده مي‌كند، رهبر سياسي نيز كه بايد جامعة خود را شكل دهد گاهي مجبر است تا به يك نيرنگ ويا يك شيوة انحرافي توسل جويد.
ابن‌ميمون همانند ارسطو معتقد بود كه حيات نظري بالاترين كمال ممكن را براي انسان به‌وجود مي‌آورد؛ اما او‌ ـ تا حدّي تحت‌تأثير نظرية سياسي افلاطون كه فارابي و ديگران آن‌را اقتباس كرده بودند ـ عقيده داشت. برخي افراد ـ و في‌المثل موسي و مشايخ بني‌اسرائيل ـ اين توانايي را دارند تا تفكر را با زندگي عملي تركيب نمايند. فعاليت پيامبر صاحب شريعت در برترين ظهور خودش از عمل خدا و يا طبيعت سرمشق مي‌گيرد(2)  . 
پی نوشت : 
1- overflow
2- سه سنت فلسفي‌، ص‌ص 240- 231.
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *