۰
سه شنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۸

14- بررسي و كِسپي

• تحولات پيش از بررسي
1-در قرن سيزدهم، يعني هنگامي كه كتاب «دلاله الخائرين» دوبار به عبري ترجمه شد‌، براي مدت چهار يا پنج قرن ـ و در برخي جاها حتي براي مدتي طولاني‌ترـ كتاب دلالت بر مراكز اروپايي تفكر يهود، تأثير نيرومندي به‌جاي نهاد. اين مراكز عبارت بودند از: اسپانيا، جنوب فرانسه و ايتاليا. با توجه به ساختار بي‌انتظام تفسير ابن‌ميمون، شگفت‌آور اين‌كه، اين كتاب به‌عنوان يك اثر مضبوط فلسفي مورد استفاده قرار گرفت و هنگامي كه آموزش فلسفه مورد حمله واقع شد،
به‌دليل وجود زمينة فلسفي مشترك و نسبتاٌ همگون و به سبب اين كه فيلسوفان يهودي‌ـ كه به زبان عبري مي‌خواندند و مي‌نوشتند ـ طبيعتاً آثار هم عصران و اسلاف بي‌واسطة خود را مطالعه مي‌كردند، چيزي مثل يك گفت‌وگوي علمي را در ميان فيلسوفان آن دوره مي‌توان مشاهده كرد.
اين كتاب نيز به همين لحاظ مورد حمله قرار گرفت. ايفاي چنين نقشي به وسيلة‌ «كتاب دلالت» به اين دليل امكان‌پذيرفت و يا حداقل تسهيل شد كه از قرن سيزدهم به اين سو، تاريخ فلسفة يهود در كشورهاي اروپايي به نوعي پيوستگي دست يافت كه پيش از اين هيچ‌گاه سابقه نداشت. اوّلاً و پيش از همه، به‌نظر مي‌رسد كه اين پيشرفت در نتيجة عامل زباني صورت پذيرفته باشد. در اسپانيا آن جايي كه سلطة مجدّد مسيحيت به‌تدريج، نيروي اسلام را در هم مي‌شكست، فيلسوفان يهودي استفاده از زبان عربي را به‌عنوان زبان تفاسير فلسفي رها كردند، با اين حال، يهود به زبان لاتين؛ يعني زبان فلسفة مسيحي روي نياورد. آن‌ها و هم مذهبانشان در ديگر كشورهاي اروپايي به زبان عبري نوشتن و متون موجود را ـ كه در اصل به زبان عبري نوشته شده و يا به اين زبان ترجمه شده بود واز كثرت و تنوع بسيار كم‌تري نسبت به نوشتارهاي فلسفي عربي برخوردار بود ـ مطالعه كردند. به‌دليل وجود زمينة فلسفي مشترك و نسبتاٌ همگون و به سبب اين كه فيلسوفان يهودي‌ـ كه به زبان عبري مي‌خواندند و مي‌نوشتند ـ طبيعتاً آثار هم عصران و اسلاف بي‌واسطة خود را مطالعه
ظاهراٌ تا نيمه دوم قرن پانزدهم در اسپانيا و در جنوب فرانسه سنّت متفاوتي حاكم بوده است؛ درحالي‌كه فيلسوفان يهودي اين كشورها هيچ اكراهي نداشتند از اين كه به اسم فيلسوفان يهودي اين كشورها هيچ اكراهي نداشتند از اين كه به اسم فيلسوفان يوناني، عربي و البته ديگر فيلسوفان يهود اشاره كنند، اما به‌عنوان يك اصل، از دكر متفكّران مسيحي‌ـ كه به احتمال قوي در ايشان تأثير گذارده بودند‌ـ خودداري مي‌كردند
مي‌كردند، چيزي مثل يك گفت‌وگوي علمي را در ميان فيلسوفان آن دوره مي‌توان مشاهده كرد. فيلسوفان يهودي اروپايي قرن سيزدهم و پس از آن در تقابل چشم‌گير با دورة بلاواسطة پيشين، به كرّات بخش بسيار قابل توجهي از رساله‌هاي خود را به بحث در آراي ديگر فيلسوفان يهودي اختصاص دادند. اين كه بسياري از فيلسوفان يهودي مورد بحث، بر كتاب «دلالت» تفسيرهايي نوشتند، بدون ترديد به رشد اين گرايش كمك كرد.
تأثير هم عصر ابن‌ميمون؛ يعني ابن رشد كه بسياري از تفاسير و رساله‌هاي او به عبري ترجمه شد، نسبت به تأثير آثار ابن‌ميمون فقط ثانوي بوده و در واقع مي‌توان گفت كه تنهاي براي فيلسوفان به‌عنوان طبقه‌اي متمايز از خوانندگان عمومي‌، تأثير ابن‌رشد در درجة اول قرار دارد. در برخي موارد‌، مفسران كتاب «دلالت» علي‌رغم اختلافات متعدد بين دو فيلسوف براي توضيح عقايد ابن‌ميمون، عقايد ابن‌رشد را نقل مي‌نمايند.
تأثير تفكّر مدرسي مسيحي بر فيلسوفان يهودي، در دوره‌اي كه از قرن سيزدهم آغاز مي‌شود، در بسياري موارد به‌صورت آشكار مورد اذعان قرار نگرفته است، اما به‌نظر مي‌رسد كه اين تأثير از اهميت فراواني برخوردار بوده است. ساموئيل بن تيبون‌ـ يكي از مترجمان كتاب «دلالت» به عبري و شخصاً فيلسوف ـ اين واقعّيت را متذكّر شد كه علوم فلسفي در ميان مسيحيان به‌صورت گسترده‌تري شناخته شده بود تا در ميان مسلمانان. اندكي بعد در پايان قرن سيزدهم
يدعيا هاپنيني بدرسي (3) از اهالي بازير (4) در جنوب فرانسه بود و از پايان قرن سيزدهم تا اوايل قرن چهاردهم زندگي كرد و ظاهراٌ از تعاليم دونس اسكاتس (5) متأثر شده است؛ زيرا به‌وجود چيزي اعتقاد داشت كه آن‌را «صور فرد» (6) مي‌ناميد كه در مجموع مطابق تعبير haeccitas پيروان اسكاتس است.
و پس از آن، محققان يهودي در ايتاليا (هيلّل (1) از اهالي ورونا (2) و ديگران) متون توماس آكوئيناس و ديگران را به عبري ترجمه كردند و بعضي از آن‌ها به ديني كه به اساتيد مسيحي‌شان داشتند، در بسياري از اوقات ـ و نه البتّه هميشه‌ـ اعتراف كرده‌اند.
ظاهراٌ تا نيمه دوم قرن پانزدهم در اسپانيا و در جنوب فرانسه سنّت متفاوتي حاكم بوده است؛ درحالي‌كه فيلسوفان يهودي اين كشورها هيچ اكراهي نداشتند از اين كه به اسم فيلسوفان يهودي اين كشورها هيچ اكراهي نداشتند از اين كه به اسم فيلسوفان يوناني، عربي و البته ديگر فيلسوفان يهود اشاره كنند، اما به‌عنوان يك اصل، از دكر متفكّران مسيحي‌ـ كه به احتمال قوي در ايشان تأثير گذارده بودند‌ـ خودداري مي‌كردند. در مورد برخي متفكران يهودي اين عدم ارجاع، به مدرسي‌هاي مسيحي كمك مي‌كرد تا آن‌ها اين واقعيت را پنهان سازند كه در بسياري از اصول، نمايندة گرايش‌هاي فلسفي، مثل ابن‌رشد گرايي لاتيني زبان هستند كه در ميان مدرسي‌هاي مسيحي آن زمان رواج داشت.
بلاغ: تشابه بين برخي ديدگاه‌هاي مطرح شده از جانب پيروان لاتيني ابن‌رشد و نظريات موازي اسحاق بلاغ، كاملاً معلوم است.
جوزف كسپي(7) يكي از معاصران بدرسي، فيلسوف پركار و از شارحان متون مقدس بود. او ديدگاه فلسفي نسبتاٌ نامنظمي داشت كه گويا متأثر از ابن‌رشد است. او اين عقيده را مطرح كرد كه آگاهي به آينده و نيز علم به خود خدا، همانند آگاهي مردم با تجربه‌، از شيوه‌هايي است كه از طريق آن‌ها انتظار دارند معاملات تجاري و ازدواج نتيجه دهند؛ به اين معنا كه اين نوع آگاهي، از ماهيتي احتمالي برخوردار است، علم پيشين انبيا نيز از چنين ماهيتي برخوردار است
او فيلسوفي يهودي بود كه در نيمة دوم قرن سيزدهم محتملاً در كاتالونياي اسپانيا زندگي كرد و شرحي را به زبان عبري بر «مقاصد الفلاسفه» نوشت. اين كتاب شرحي بود بر عقايد ابن‌سينا كه فيلسوف مسلمان، يعني غزالي، آن‌را نوشته بود. هيچ تلاش جدي براي تفسير اين سخن بلاغ كه هم تعاليم كتاب مقدس را بايد پذيرفت و هم حقايقي را كه با عقل اثبات مي‌شوند ـ حتي اگر متناقض باشند‌ـ نمي‌تواند اين سؤال را ناديده گيرد كه آيا برخي پيوندهاي تاريخي بين اين ديدگاه با نظرية لاتيني ابن‌رشد وجود ندارد كه مي‌گويد: دو سطح از حقيقت (ديني و فلسفي) وجود دارد و اين كه دو سطح لزوماٌ برهم منطبق نيستند.
بلاغ در ديگر موارد پيرو با ثبات نظام ابن‌رشد بود (اگر چه به‌نظر مي‌رسد كه بعضي از عقايد بلاغ بيش‌تر با ابن‌سينا منطبق است)؛ براي نمونه مي‌توان اين موضع فلسفي را با ردّ نظرية حدوث زماني عالم از طرف وي نشان داد. درست است كه وي مدعي بود به آن‌چه او آن‌را «خلقت مطلق در زمان» ناميد، معتقد است؛ با وجود اين‌، اين اظهارنظر صرفاٌ به اين معنا است كه وجود مستمّر جهان در هر لحظة مفروض، وابسته به‌وجود خداوند است؛ عقيده‌اي كه اساساٌ‌ موافق [ديدگاه‌هاي] ابن‌رشد است.
• بررسي كه بود؟
2-يدعيا هاپنيني بدرسي (3) از اهالي بازير (4) در جنوب فرانسه بود و از پايان قرن سيزدهم تا اوايل قرن چهاردهم زندگي كرد و ظاهراٌ از تعاليم دونس اسكاتس (5) متأثر شده است؛ زيرا به‌وجود چيزي اعتقاد داشت كه آن‌را «صور فرد» (6) مي‌ناميد كه در مجموع
كسپي هم‌چنين عقيده داشت كه از منظر تحوّلات تاريخ مي‌توان بازگشت يهوديان را به فلسطين براساس محتملات، محتمل تلقي كرد. درنتيجه او تمايز بين تاريخ مقدّس و غيرمقدّس را انكار مي‌كرد ـ تمايزي كه مثلاً براي يهودا هِلَوي تمايزي اساسي بود كه اول تاريخ بني‌اسرائيل و دومي تاريخ ساي ملّت‌ها بود
مطابق تعبير haeccitas پيروان اسكاتس است.
• كسپي كه بود؟
3- جوزف كسپي(7) يكي از معاصران بدرسي، فيلسوف پركار و از شارحان متون مقدس بود. او ديدگاه فلسفي نسبتاٌ نامنظمي داشت كه گويا متأثر از ابن‌رشد است. او اين عقيده را مطرح كرد كه آگاهي به آينده و نيز علم به خود خدا، همانند آگاهي مردم با تجربه‌، از شيوه‌هايي است كه از طريق آن‌ها انتظار دارند معاملات تجاري و ازدواج نتيجه دهند؛ به اين معنا كه اين نوع آگاهي، از ماهيتي احتمالي برخوردار است، علم پيشين انبيا نيز از چنين ماهيتي برخوردار است. بيش‌تر محتمل است كه علاقة كسپي به اين مسئله با بحث در مورد امكان‌هاي استقبالي كه در آن زمان مدرسي‌هاي مسيحي به آن مشغول بودند، مربوط باشد.
كسپي هم‌چنين عقيده داشت كه از منظر تحوّلات تاريخ مي‌توان بازگشت يهوديان را به فلسطين براساس محتملات، محتمل تلقي كرد. درنتيجه او تمايز بين تاريخ مقدّس و غيرمقدّس را انكار مي‌كرد ـ تمايزي كه مثلاً براي يهودا هِلَوي تمايزي اساسي بود كه اول تاريخ بني‌اسرائيل و دومي تاريخ ساي ملّت‌ها بود (8) .
پی نوشت :
1- Hillel
2- Verona
3- Yeda'ya Hapnini Bedersi
4- Béziers
5- Duns Scotus
6- individual forms
7- Joseph Kaspi
8- سه سنت فلسفي‌، ص‌ص 244-240
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *