۰
سه شنبه ۱ فروردين ۱۳۸۵

مصطفی ملکیان

Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *


بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام خدمت استاد عزیز
اینجانب طلبه دروس دینی هستم و چندی است که در زمینه طب سنتی کار می کنم اما از آنجا که استادی در این زمینه ندارم به مشکلاتی برخورد میکنم که حل آنها برایم دشوار است از شما خواستارم که سوالی که اکنون مطرح می نمایم را جواب دهید
در طب اصطلاحی است به نام ارکان اربعه که برگرفته از فلسفه سفلی یا بیانی دیگر طبیعیات است در اینجا مشکلی احساس نمیشود و اما وقتی از قوای این ارکان صحبت به میان می آید مشکلاتی دارم
1.این قوا یا طبیعت این ارکان چیست
2. تعریف هر کدام از سردی گرمی تری وخشکی چیست
3. فرق ما بین سردی و گرمی و تری وخشکی (قوای انفعالی و افعالی) چیست و در بدن آدمی به چه صورت نمایان می شود
با عرض سلام خدمت استاد گرامی

اینجانب لیسانس حقوق دارم.علاقه دارم فلسفه را به صورت مطالعه آزاد بخونم.اگر راهنمایی بفرمایید از کجا باید شروع کنم ممنون می شوم.
پس کو زندگينامهََِ انديشه ها ِ ديدگاه ها ِ آثار و... ؟
فقط ذكر نام آن هم براي كسي كه به نظر مي رسد مي تواند در ليست فيلسوفان ايران باشد؟
با سلام خدمت استاد گرامي
من ليسانس عمران دارم و خيلي علاقمند به مطالعه ي آزاد فلسفه هستم ولي نميدانم از كجا شروع كنم لطفا راهنمايي بفرماييد.
سلام
من دانشجوي دكتري رياضي هستم و مي خواهم به صورت آزاد در حوزه روشنفكري ديني مطالعه كنم .اگر ممكن هست مرا راهنمايي كنيد.
سلام.
به دلیل علاقه ی زیادی که به این رشته دارم با مدرک لیسانس حقوق قصد دارم در رشته ی فلسفه کارشناسی ارشدم را بخوانم. اما اطلاع زیادی از چند و چون قضیه ندارم. و نمی دانم منابع معرفی شده از سوی دانشگاه تهران را چگونه و با چه ترتیب اهمیتی مطالعه کنم. بسیار سپاسگزار خواهم شد اگر مرا راهنمایی کنید.
بی صبرانه منتظر راهنمایی مسلما سودمند شما هستم.
پیشاپیش متشکرم.
email: sonia.razmjuee@yahoo.com
سلام
من ليسانس فيزيك دارم .كتاب جامعه شناسي اديان دكتر شريعتي را مطالعه كرده ام.علاقه ي زيادي به مطالعه در زمينه ي جامعه شناسي دارم.لطفا مرا راهنمايي كنيد .(اساتيد و منابع)
سلام استاد
قبل از هر چیز باید خدا رو شاکر باشم به خاطر آفریدن بزرگانی چون شما واینکه سعادت آشنایی با شما رو نصیبم کرد.
اما منم مثل بیشتر دوستان به فلسفه و دین و به خصوص اخلاق علاقه دارم و البته ادبیات و زبان شناسی . البته تا حدودی در این زمینه ها مطالعه دارم. اما سردر گمم. کثرت مطالب و موضوعات باعث درجا زدنم شده.
چطور مطالعه کنم؟ چه کتابها یی رو اول بخونم؟ آیا باید یکی یکی دنبالشون کنم یا با هم؟ بی صبرانه منتظر پاسخ شما هستم .
حسین رضایی گیلانی- لیسانس زبان انگلیسی- معلم
متشکرم.
با سلام خدمت شما استاد گرامی
راستشو بخواین من برای انجام پایان نامه با چند از نوشته‌هاي شما أشنا شدم و واقعا برام مفيد بود‘ تو نوشته‌هايي از شما كه با عنوان تاريخ فلسفه جاب شده خوندم كه تمامي استدلالاتي كه براي وجود خدا شده نقد وارد شده‘ و البته شما به مقتضاي بحث هيج نقد ي رو رد نكردين من مدتيه كه در زمينه‌ي اثبات خداوند مكشل دارم و خواستم منو راهنمايي كنين ‘ واقعأ من جه كتابي بخو‘نم و با جه روشي اين ترديدى وجوديمو ا ز بين ببرم‘ از شما خواهش ميكنم منو راهنمايي كنين
سلام
بنده دبير انجمن علمي الهيات دانشگاه اصفهان هستم لطفا بفرماييد چگونه ميتوان از جنابعالي براي سميناري در اين دانشگاه دعوت به عمل آورد
با تشكر
با شلام و ارادت - من دانشجوي مقطع كارشناسي علوم سياسي و دانش پژوه مقطع كارشناسي حوزه علميه قم هستم . خيلي مايلم در دروس تخصصي شما شركت كنم . اگر ممكن هست مرا خبر كنيد
يادت باشه نظام با افكار ايشان مشكل داره

پاسخ به مصطفي ملكيان





در گزارشي كه نشريه­ي اعتماد روز دوشنبه، هفتم شهريور ماه، از نشستي پيرموان فيلم جدايي "نادر از سيمين" با حضور چند تن از بزرگان - از جمله آقاي ملكيان - ارائه داد، آقاي ملكيان به نكاتي اشاره كرده­اند كه قطعاً اجمالي از مهم­ترين مواضع ايشان را در خصوص اخلاق نشان مي­دهند: دفاع از مطلق­انگاري اخلاقي، با تكيه بر انطباقي از ساحت­هاي وجودي-روانشناختي كه وي از يكديگر متمايز مي­كنند، ضمن موجه­سازي تضادهاي انضمامي با نظم [ اصل] عمودي بالاتر.

در اين مقاله تلاشم نقد بستر كلي اين موضع، يعني مطلق­انگاري اخلاقي نيست؛ بلكه برعكس، همدلي با آن است و لفظ "پاسخ" كه در بالا آمده است، تحليل انتقادي نحوه­ي اين موضع­گيري و شيوه­ي ابراز آن است. چرا كه گمان مي­برم عناصر موجود در اين شيوه­ي موضع­گيري، خود استلزاماتي نسبي­انگارانه دارند كه اگر آنها را به نتيجه منطقي­شان برسانيم موضع بستري آقاي ملكيان را دچار تناقض مي­كنند.

پيش از ورود به اين مسئله، طبعاً نياز است چند نكته­ي مقدماتي را توضيح دهم تا روشن شود خود من از كدام بستر با اخلاق مواجه مي­شوم. بستري پديدارشناسانه، اخلاق را متكي بر مسئوليتي خود-بنياد مي­كند كه كل جريان فلسفه­ورزي فرد را در انفراديت او جهت مي­دهد. اين همان مسوليتي است كه فرد را از سطح صيانت از ذات به سطح صيانت از منطق ارتقاء مي­دهد. بنابراين از بستري پديدارشناسانه، اخلاق امري منطقي است، يا به عبارت بهتر و در بياني كانتي، همچون منطق داراي كانون محض خويش­ است. در نتيجه، همانگونه كه قوانين منطق محض خدشه­ناپذيراند و از آنجاكه محض و انتزاعي­اند نسبت به بسترهاي زماني-مكاني مصاديق انضمامي تغييري نمي­كنند، اخلاق محض نيز از اخلاق انضمامي جداست و نمي­تواند مشتق از راوبط عيني بين انسان­ها اعم از روانشناختي و يا انسان­شناختي باشند. اگرچه رسيدن به سطح صيانت از منطق، در مقام نهايي­ترين سطح اخلاق تاريخ تكوين خود را دارد اما اين تاريخمندي يك تاريخمندي انضمامي نيست، يعني تحولي در دل زمان اجتماعي-فرهنگي نيست كه به فرض مثال هر جامعه يا فرهنگي در ضمن دگرديسي­هاي انضمامي اموري را در مقام اصول اخلاقي موقعيتي خود وضع كند. اخلاق محض در دل تاريخ آگاهي، قوانين محض خود را نه ابداع و وضع كه كشف و آشكار مي­كند. مجموع اين قوانين نه دستورالعمل كه كانوني را تشكيل مي­دهند كه همچون كانون منطق، به عبارت اپيكوريِ كانت، مواظب فاهمه است تا خطا نكند. با اين نگاه پيشيني و محض به كانون اخلاق است كه درستي و غلطي امر اخلاقي هم­ارز با صدق و كذب منطقي ارزيابي مي­شود. از يك بستر پديدارشناختيِ هوسرلي، كه نگارنده از آن دفاع مي­كند، حتي تمايز هيومي عقل عملي و عقل نظري خود كانت چندان بستريابي مناسبي نيافته است. اگرچه كانت در نقاطي به پيوند بستري اين دو عرصه­ي عقل اشاراتي دارد.

دغدغه­ي پديدارشناسي براي يافتن بسترهاي خود-بنياد عقلانيت، در نهايي­ترين نقطه­ي خود در عبارت مسوليتِ منطقي كه هوسرل آن را به كار مي­برد، عقل نظري و عقل عملي را به هم گره مي­زند، امري كه در ترجمه­ي تحت الفظي وا­ژه­ي يوناني "فلسفه" به معناي "دوستداري و جانبداري از موشكافي" نيز به وضوح ديده مي­شود. از اين رو مي­توان گفت امر اخلاقي امر منطقي است و امر منطقي امر اخلاقي است. حال مي­توان پرسيد چگونه مي­توان گفت كه امري مانند "حفظ جان ديگري" يك قانون منطقي است كه خلاف آن متناقض است، يعني داراي شرايط بداهت است؟ به عبارت ديگر چرا حفظ جان ديگري درست (يعني صادق) است و عدم اين كار غلط (يعني كاذب)؟

پاسخ به اين مسئله ساده نيست. اما مي­توان به اختصار گفت كه صدق و درستي از آنجا كه به معناي كشف شرايط محض امكان خود را نشان دادنِ امور انضمامي است، نمي­توان يك امر انضمامي را به خودي خود صادق و يا كاذب دانست. بنابراين "حفظ جان ديگري" به خودي خود يك قانون اخلاقي نيست بلكه موقعيتي انضمامي است كه تحت حاكميت يك قانون محض اخلاقي درآمده است. خلط اخلاق دستورالعملي با اخلاق محض باعث اين خطاي مهلك گرديده است كه امر انضمامي خاصي كلي­سازي شود و بويژه دانشمندان اجتماعي-فرهنگي كه با پرسپكتيوهاي اخلاقي متنوع، يا به اصطلاح آنها متمايزي، رو به رو هستند واكنش شديد نشان دهند. كلي­سازي و قانوني كردن امر انضمامي نه تنها بنيان­گرايي درست اخلاقي نيست بلكه در تضاد با آن است. وقتي مي گوييم "حفظ جان ديگري" امري اخلاقي است، مرادمان اين است كه اين امر از ارزش اخلاقي بهره­مند است يعني تحت يك قانون اخلاقي است نه اين خودش اخلاق باشد. از اين رو تبديل اخلاق به مجموعه­اي از چنين وضعيت­-امورهايي است كه دانشمندان اجتماعي-فرهنگي را نگران مي­كند، زيرا آنها در يك منظر اجتماعي ديگر دقيقاً مجموعه­اي متضاد با مجموعه­ي تثبيت شده مي­يابند. در همين بستر انضمامي است كه كساني داعيه­ي نسبي­انگاري اخلاقي دارند و كساني داعيه­ي مطلق­انگاري اخلاقي. اما اگر ما قوانين اخلاقي را در بستر انتزاعي و محض مطلق بدانيم هيچ مشكل منطقي در خصوص نحوه­هاي متنوع اخلاق انضمامي پيش نخواهد آمد. به فرض مثال يك امر اگر در يك جامعه­ خوب و در جامعه­اي ديگر بد تلقي شود دليلي بر نسبيت اخلاق محض نخواهد بود. زيرا اخلاق محض با خود مفاهيم خوبي و بدي و قوانين مربوط به آنها سروكار دارد. آنچه اطلاق محض اخلاق را ثابت مي­كند اين است كه در هر دو جامعه اعمال بينا-انساني بر طبق دركي از مفهوم خوبي و بدي و مسئوليت و عدم مسئوليت و غيره روي مي­دهند و اين امر جداي از اين است كه خود اين درك در چه عملي متجلي مي­شود. حيث انضمامي، همواره پرسپيكتيويستي است و هنر درست انديشيدن فراروي متأملانه از اين امور انضمامي به سمت شرايط محضي است كه امكان آنها را محقق كرده است. اينها ايده­هاي محضي هستند كه تحقق يك عمل (اگر اصلاً محقق شود) تحت نام و عنوان آنهاست و اگر محقق نشود وجود آيدتيك آنها منتفي نمي­شود. چگونگي حمل شدن يك ايده­ي اخلاقي همچون خير بر يك عمل خاص در يك تكوين تاريخي صورت مي­پذيرد كه ما مي­توانيم مفهوم مدرنيستي "پيشرفت" را بر طبق آن بفهميم. بنابراين تاريخ بشر به نحوي تاريخ تحقق ايده­هاي اخلاقي است و مفهوم "بايد" در معناي منطقي كلمه صرفاً در نسبت­هاي كلي و ضروري بين اين ايده­ها معنادار است. "بايد" را "نبايد" در امور انضمامي به كار برد چراكه مفهوم خود-بنياد تامل انفرادي را از بين مي­برد. بايد، تنها در مقامي به كار مي­رود كه يك ضرورت منطقي خود را به ما نشان مي­دهد. تاريخ تكوين آگاهي از درك ضرورت­هاي آغازين آغاز مي­شود و ارتقاء آن از سطح صيانت از ذات تا سطح صيانت از منطق متكي است بر يك تامل متداوم براي درك شرايط امكان هر امري. دفاع از امري كه به نظر اخلاقي مي­رسد از همان سنخ دفاع از امري است كه به نظر منطقي مي­رسد و اين صرف يك خلط مبحث نيست بلكه ريشه در بسترهاي وحدت­بخش آگاهي دارد.

خلاصه­ي مطلب اينكه ساحت انتزاعي، پيشيني و محضِ اخلاق است كه ساحتي اصيل است و ساحت انضمامي پيشاپيش در نگرش طبيعي است و هر دو گروه نسبي­انگار و مطلق­انگار در اين ساحت بر خطا هستند. چراكه مطلق­انگار امري را كه ذاتاً تاريخي و پرسپكتيويستي است بي جهت تماميت بخشيده است و نه تنها به ساير ابعاد اجازه نمي دهد خود را نشان دهند بلكه اجازه نمي دهد بسترهاي محض آن ساحت به نحوي انتقادي و متاملانه خود را نشان دهند. نسبي­انگار نيز تنوعي را كه در ساحت انضمامي مي­بيند متوجه ساحت كلي شناخت مي­كند و آن را از هم مي­پاشد و تابع آن، بسترهاي توجيه خود را نيز متلاشي مي­كند.

حال شايد بتوان حدس زد كه من از كدام زوايا قصد نقد مواضع آقاي ملكيان را دارم. مهم­ترين وجهي كه با توجه به مطلب بالا مي­توان ديد مفهوم "نظم بالاتر" است. آقاي ملكيان در نگرش طبيعي انضمامي، هيچ دليلي ندارند كه يك يا چند مصداق اخلاقي را بر ساير مصاديق ترجيع دهند. چرا "نبايد ديگري را كشت؟" و "چرا نكشتن ديگري بر كشتن ديگري مقدم است؟" و از اين مهم­تر چرا "حفظ جان ديگري بر دروغ گويي اولويت دارد؟" تا جايي كه پاي بداهت منطقي در ميان نباشد اين صرفاً يك انتخاب آزاد و غير فلسفي است. نظم بالاتر حاصل سلسله طبقاتي از مصدايق انضمامي نيست بلكه حاصل نسبتي است كه آنها با مفاهيم و قوانين محض برقرار مي­كنند. اين نظم بالاتر صرفاً با توجه به منطقه­ي وجودي مفاهيم انتزاعي معنادار است. يعني تا پيش فرض نداشته باشيم كه خوبي درست است و بدي غلط است هيچ مورد انضمامي را نمي­توانيم تاييد يا تكذيب كنيم. يعني ما پيشاپيش ارتباطي بين امر اخلاقي و حقيقت را پيش فرض گرفته­ايم. "دروغ" كه در فيلم مذكور مورد اشاره قرار گرفت قبل از اينكه ضداخلاقي باشد ضد منطقي است، يعني مخالف با حقيقت است. آن زن در اصل متهم به مبارزه با منطق است قبل از اينكه متهم به تقابل با اخلاق باشد. دروغ كتمان حقيقت است نه صرف يك فعل ضداخلاقي و ضد ارزش بودن آن به اين دليل است كه به سطح صيانت از منطق آسيب مي­رساند و سطح صيانت از منطق تكميل همان سطح صيانت از ذات در تاريخ تكوين آگاهي است (مثلاً يك رياضي­دان در مواجه با يك استدلال غير معقول همان واكنش مسولانه­اي را در دفاع از قاعده­ي رياضي از خود نشان مي­دهد كه در هنگام دفاع از بدنش در مقابل تهديد يك چاقو نشان مي­دهد). هيچ امر اخلاقي نمي­تواند غير منطقي باشد. مراد اين است كه نمي­توان با ترتيب عمودي بين مصاديق اخلاقي مسئله­ي نسبيت اخلاقي را حل كرد، مگر اينكه بپذيريم كه يك ساحت محض، شرط امكان اين مصاديق و هر مصداق ممكني است. حال چرا مصاديق انتزاعي متنوع و گاهگاه متعارض بايد بتوانند تحت قوانين محض مطلقي قرار بگيرند؟ يعني اگر قوانين و مفاهيم محض مطلق يگانه و اينهمان­اند چرا بر مصاديق متعارضي حمل مي­شوند؟ به فرض مثال ما در بين انسان­ها تصوري از ايده­ي خوب مي بينيم اما همين ايده­ي خوب بر موضوعات متفاوتي حمل مي­شود؟

پاسخ به اين امر اين است كه حمل، يك فرايند است كه به ميانجي تأمل (reflection) به انجام مي­رسد و تأمل قابليتي در انسان است كه نسبتي دو سويه با دو ساحت انضمامي و انتزاعي برقرار مي كند. امور انضمامي از آنجا كه تاريخي و پرسپكتيوي هستند نمي­توانند به طور كامل درك شوند و بنابراين تشكيل وضعيت امور آنها به شكل گزاره­اي كه حاوي ايده­اي اخلاقي است همواره ناتماميت دارد. اما اين ناتماميت به هيچ وجه نسبيت نيست. ما با يك تبارشناسي از احكام مي توانيم دريابيم كه چرا ايده­ي خوب در يك فرهنگ-زبان خاص به امري انضمامي اطلاق مي­شود و در فرهنگ-زبان ديگر همين ايده بر امر انضمامي متضاد با آن حمل مي­شود. بعلاوه، خود تامل مي تواند نادرست يا ناكامل به كار بسته شده باشد و يا اصلاً به كار بسته نشده باشد. اين نيز مي تواند نشان دهد كه چرا برخي قبايل بدوي دركي از خوبي و بدي ندارند. مي­توان پرسيد كه آنها دركي از رياضي هم ندارند آيا بايد نتيجه گرفت كه رياضياتي هم وجود ندارد و يا نسبي است؟ كانون اخلاق محض كه كانت از آن سخن مي گويد و مواظب عمل آدمي است تا خطا نكند مجموعه­اي از امور انضماميِ اخلاقي برتر نيست كه آقاي ملكيان برخي از آنها را قيد مي­كنند، بلكه مراد ساحتي مفهومي است؛ مانند خود مفهوم خوبي و خود مفهوم مسئوليت و غيره نه فلان امرِ مسئولانه و فلان عملِ خوب. اين مسير، نهايتي بجز مطلق­گرايي رئاليستي افلاطوني (منظور خوانشي دوآليستي از نگاه افلاطون است كه مي گويد افلاطون به يك جهان رئال از ايده­ها باور داشته است) ندارد. "دزدي بد است"، "راست گويي خوب است"، "بايد مسئول حفظ جان ديگري باشيم" و غيره به خودي خود مطلق نيستند بلكه بواسطه­ي اطلاق خودبسنده­ي ايده­هاي اخلاقيِ حمل شده بر آنها مطلق مي­شوند. اين ايده­ها هستند كه محوريت دارند نه خود آن دستوره­ها. زيرا اين دستوره­ها به هرحال از حيث موضوع انضمامي­شان با فرهنگي خاص آميخته اند و نمي­توانند قيد اطلاق به خود بگيرند.

اما نكته اي ديگر: تفكيك ساحت­هاي انساني نيز از سوي ايشان باز هم در نگرش طبيعي باقي مانده است و مبنايي روانشناسي­انگارانه دارد. روانشناسي اگر مقدم بر منطق قرار بگيرد كاملاً نسبي انگارانه است و اينجاست كه خود آقاي ملكيان در معرض نسبي انگاري بويژه خطرناك ترين نوع آن يعني روانشناسي­انگاري قرار مي گيرند. ايشان به صراحت مي­گويند "نوعي بي­صداقتي، نه فقط به معناي راست نگفتن كه فقط صدق نداشتن است بلكه بي­صداقتي به تمام معناي كلمه در اين فيلم تصوير مي شود، بي صداقتي كه معمولاً روانشناسان از بي صداقتي مراد مي كنند و معنايش اين است كه ساحت هاي پنجگانه­ي وجود آدمي بر هم منطبق نيستند". ايشان از بي صداقتي به معناي كامل كلمه كه مد نظر رواشناسان است و فقط به معناي راست نگفتن يعني نداشتن صدق نيست حرف مي زنند. يعني چند فرض دارند:(1) عام بودن معناي صدق و (2) فراتر بودن معناي صدق از صدق منطقي كه (3) اين معناي عام، روانشناختي است و در نتيجه (4) صدق منطقي اخص از صدق روانشناختي است.

حال فرض من همان طور كه در آغاز مقاله اشاره كردم اين بود كه چنين فرض هايي اگر تا نتايج نهايي شان دنبال شوند آقاي ملكيان را وارد نسبي انگاري مي كنند و بويژه هر دو نوع آن يعني نسبي انگاري خاص؛ روانشناسي انگاري و نسبي انگاري عام؛ انسانشناسي انگاري.

ابتدا بياييد جدال تاريخي در اين باره را مرور كنيم. فرانتس برنتانو كسي كه بر گردن فلسفه معاصر اعم از تحليلي و قاره اي حق استادي دارد (همچنانكه آقاي ملكيان نيز بر گردن همه­ي ما، يعني نسل جوان تر، حق استادي دارد) كسي بود كه همچون آقاي ملكيان از بسترهايي ديني وارد فلسفه شد و ابتدا با دغدغه هاي ديني در مقام كشيش به خوانش ارسطو پرداخت. ايشان نيز همچون آقاي ملكيان دغدغه هايي مربوط به علم النفس يافت و تلاش كرد منشاء روانشناختي حقايق را از آنجا كه فكر كردن نه فقط امري منطقي بلكه كنشي روانشناختي نيز هست جستجو كند. وي تا حدودي به مكتب روانشناسي انگاري جان استوارت ميل نزديك شد، مكتبي كه معتقد بود حقايق منطقي-رياضي قابل بازگشت به فرايندهاي روانشناختي هستند و مهم ترين دشمن اين مكتب گوتلب فرگه بود كه معتقد بود ساحت محض قوانين منطقي هيچ ارتباطي به فرايندهاي رواني ندارد. اين كشمكش يك قرن طول كشيد و بسيار بالا گرفت كه سرانجام بنيانگذار پديدارشناسي يعني ادموند هوسرل با انتشار كتاب پژوهش­هاي منطقي در 1900 تلاش كرد به آن پايان ببخشد. راي هوسرل به نفع فرگه و پيروانش بود. برنتانو قطعاً نمي خواست همچون جان استوارت ميل به نسبي انگاري روانشناختي تن در دهد بلكه مي خواست شرايط روانشناختي كنش انديشيدن را بررسي كند. اما چيزي كه پروژه­ي او را به خطر مي انداخت عدم درك وي از تفكيك اساسي كانت بين فكر در مقام چگونه انديشيدن و فكر در مقام چگونه بايد انديشيدن بود. او ساحت فرارونده­اي را كه كانت در نظر مي­گرفت درك نمي­كرد. منطق چگونه بايد انديشيدن است نه چگونه انديشيدن و مورد اول از مورد دوم پايه­اي­تر است. هوسرل اين نكته را به خوبي دريافت و تمام عمر تلاش مي كرد نشان دهد كه هيچ علمي درباره­ي انسان اعم از روانشناسي و انسانشناسي نمي­تواند در بنيادهاي يك نظريه­ي دانش اصيل، يعني همان فلسفه، مشاركت كند چراكه آن را نسبي مي­كند. موفقيت هوسرل در نابودي مورد اول يعني نسبي انگاري روانشناختي كاملاً ديده شد اما در مورد دوم يعني نسبي انگاري انسانشناختي كه نمايندگان آن را ديلتاي و هايدگر مي دانست، ازآنجاكه نوشته هاي وي در زمان حياتش منتشر نشدند سخنانش به خوبي فهميده نشد.

من گمان مي­برم آقاي ملكيان وضعيتي شبيه به برنتانو دارند. از آنجاكه علاقه به دفاع از مطلق انگاري اخلاقي دارند، طبيعتاً به شرايط دروني اين اخلاق علاقه­مند شده­اند و بي آنكه تبعات نهايي ارجاع به روانشناسي را بدانند در تبيين مسائل از آن استفاده مي كنند، بي آنكه متوجه باشند كه چنين كاري وي را آرام آرام از بايسته هاي اساسي يك مطلق انگاريِ نه تنها اخلاقي بلكه منطقي دور خواهد كرد. و نه فقط از نسبي انگاري روانشناسي­انگارانه بلكه سر از گونه­ي كشنده­تر آن يعني نسبي انگاري انسانشناسانه در خواهد آورد. همچنانكه جرقه هاي آن در ادامه ي مطلب ايشان به وضوح قابل مشاهده است. مثلاً آنجا كه از اخلاق مبتي بر غمخواري حرف مي زنند به بسترهاي اگزيستانسياليستي فراسيتسمي نزديك مي­شوند. اين همان اتفاقي است كه براي رمانتيسيست­هاي پس از كانت و پس از آنها كيركگارد افتاد. وضعيتي انتخابي و يا..يا... كه وراي شرايط منطقي است. نگاه كيركگاردي درست يا غلط، به هر حال با داعيه مطلق­انگاري ملكيان در تضاد است. وضعيت اگزيستانسياليستي، موقعيتي و زمانمند است و مي تواند خود امر اخلاقي را در مقابل مثلاً امر ايماني كيركگاردي منسوخ و از اطلاق خارج كند. با اين حال، مفهوم غمخواري با توجه به تبينات آقاي ملكيان از آن، هنوز روانشناختي- اجتماعي است و ايشان خواسته يا ناخواسته در حال تن در دادن به كنش موقعيتي به نام اخلاق غمخوارانه است. مثلاً آنجا كه مي گويد " اما اگر به او مي­گفتند اثبات نشده تو مجرمي و بنابراين به مقتضاي عدالت پانزده ميليون تومان هم بدهكار نيستي ولي وضع بدهكاري شوهر اين زن را در قبال بدهكارانش ببين و بيا اين زندگي را با دادن پانزده ميليون تومان نجات بده؛ اينجا ديگر ما از او انتظار عدالت نداريم، انتظار غمخواري داريم. اخلاق مبتني بر عدالت نمي­تواند امور را تمشيت كند. ما به يك اخلاق مبتني بر غمخواري نياز داريم". در اينجا آقاي ملكيان مفهوم محض عدالت را با وضعيتي انضمامي قيد مي زند. او تلاش دارد بگويد كه اينجا غمخواري در تقابل با عدالت است. اما از ديد من غمخواري نيز تحت مفهوم محض عدالت قرار مي گيرد و درست است كه ما چنين انتظاري برايمان پيش مي آيد اما تنها اتفاقي كه افتاده است اين است كه يك وضعيت انضمامي ديگر مانند غمخواري تحت مفهوم محض عدالت قرار گرفته است نه اينكه كلاً مفهوم عدالت كنار رود يعني خوب كه فكر مي كنيم مي بينيم اين بخششِ پانزده ميليون تومان به فرد بدهكار كاري عادلانه و خير است.

تمام حرف من اين است كه دفاع از مطلق­انگاري اخلاقي در نگرش طبيعي، يعني اينكه مفاهيم و قوانين انضمامي اخلاقي را كليت ببخشيم ما را به شدت دچار تناقض مي­كند. چون هر امري را مطلق بدانيم وضعيت مخالف با آن بالفعل يا بالقوه وجود دارد. در عوض اگر صرف نگاهي آيدتيك و محض به مفاهيم و قوانين مطلق اخلاق داشته باشيم، تنوع و دگرديسي امور انضمامي كه تحت اين مفاهيم و قوانين در آمده اند تناقضي پيش نخواهد آورد و ما و جامعه را از حركت باز نخواهد داشت. ما نمي توانيم يكبار و براي هميشه اموري انضمامي را اخلاقي بدانيم و آنها را در گزاره­هايي دستورالعملي به درو ديوار بياوزيم، چراكه عرصه­ي حيات زمانمند آگاهي فرد و گروهي كه فرد جزو آن است در سياله­اي هراكليتي، مداوماً در تغيير است. اما مي توانيم اين تغييرات را با كشف شرايط امكان آنها كه همان لوگوس هراكليتي است، در مقام اموري محض و پيشيني، فهميدني سازيم. كشف اين لوگوس كشف آيدوس­هايي مطلقي است كه بر هر جهان ممكني حاكم اند.

كانون محض اخلاق، كانون مديريت امور و وضعيت هاي انضمامي متنوع است نه يك قانون اساسي كه مجموعه اي از احكام جزمي و مطلق عيني باشد. يعني ما بايد خود مفهوم محض خير را نگاه بداريم نه اين يا آن وضعيت كه آن را تحت شرايطي خير دانسته­ايم. يعني همين كه يك فرهنگ دركي از خير داشته باشد كافي است كه اخلاق محض مطلق باشد نه اينكه بگوييم اين فرهنگ اين را خير مي داند و آن فرهنگ آن را؛ و از اين رو اخلاق نسبي است.

8/6/1390



+ نوشته شده توسط علی غلامی در چهارشنبه نهم شهریور 1390
با سلام من دانشجوی ارشد رشته الهیات هستم میخواستم در صورت امکان تعدادی کتاب در زمینه روشنفکری دینی به من معرفی کنین که بتوانم به صورت دقیق به مطالعه این امر بپردازم .باتشکر
کسانی که با ملکیان و اندیشه های او آشنا هستند، این اندیشه ورز پیش از آنکه مستغرق متون انتزاعی شده و فلسفه بافی کند، نگرشی انضمامی به تفکر و تعقل دارد چراکه به گواه آثارش، او بر این باور است که اندیشه انتزاعی از چارچوب متن بیرون نخواهد آمد بنابراین اندیشه نیز برای ابراز وجود نیازمند ورود به زندگی فردی است.

و البته همین سرآغاز فردیت است...