عبدالکریم سروش: در جامعه‌ ما كساني‌ كه‌ دم‌ از ضديت‌ با غرب‌ مي‌زنند، خودشان‌ از مرعوب‌ترين‌ افراد در برابر غرب‌اند. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ را يك‌ هيولاي‌ پرهيبتي‌ مي‌انگارند كه‌ به‌ هيچ‌رو با هيچ‌ نيرو، با آن‌ مواجهه‌ نمي‌توان‌ كرد. ***
هراكليت‌:  شما هرگز نمي‌توانيد در يك‌ رودخانه‌، دوبار شنا كنيد. امّا  كراتيلوس‌  در برابر او مي‌گفت‌:اما شما قادر نيستيد حتي‌ براي‌ يك‌ بار هم‌ در رودخانه‌ شنا كنيد؛ زيرا هم‌ همان‌ رودخانه‌ و هم‌ شما چنان‌ تغييرپذير هستيد كه‌ لغات‌ «همان‌» و «شما» داراي‌ معناي‌ واقعي‌ نيستند. ***  
دكارت: هر چيزي‌ را كه‌ من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز به‌ تصور آورم‌، صحيح‌ خواهد بود  *** .  
بودا: آن‌ كسي‌ كه‌ دور از من‌ مي‌زيد اما در طريق‌ راستی گام‌ مي‌زند هميشه‌ به‌ من‌ نزديك‌ است‌ ***
آگوستين‌ قديس‌: انسانها بايد تواضع‌ پيشه‌ كنند و محدوديتهای جدی خود را درباره‌ اينكه‌ به‌ چه‌ چيزهايی مي‌توانند معرفت‌ يقينی بيابند، بدانند. ***
عبدالكريم‌ سروش‌: شريعتي‌، پروژه‌ بازرگان‌ را به‌ اوج‌ رساند و نه‌ فقط‌ يك‌ دنياي‌ آباد، بلكه‌ يك‌ انقلاب‌ دنيوي‌ را از دل‌ دين‌ بيرون‌ آورد. ***
بودا: ذهني‌ كه‌ انباشته‌ از انديشه‌هاي‌ آزمندي‌، خشم‌، و شيفتگي‌ است‌ اعتماد را نشايد. چنين‌ ذهني‌ را نبايد به‌ حال‌ خود رها ساخت‌؛ آن‌ را بايد سخت‌ مهار كرد. نه‌ مادر، نه‌ پدر و نه‌ هيچ‌ يك‌ از نزديكان‌ نمي‌توانند به‌ اندازه‌ يك‌ ذهن‌ تربيت‌ شده‌ در حق‌ ما نيكي‌ كنند *** .  
عبدالكريم‌ سروش‌:انقلاب‌ اسلامي‌ در كشورما، انقلاب‌ بسيار پرشوري‌ بود، پرهيجان‌ بود، پر از عشق‌ بود، اما فقر تئوريك‌ داشت‌، و اين‌ فقر تئوريك‌ يعني‌ كمبود همان‌ سهمي‌ كه‌ عقل‌، بايد نسبت‌ به‌ آن‌ اداء كند و همچنان‌، اين‌ فقر، باقي‌ مانده‌ است‌. ***
نیچه: این انتهای کفر نیست، آغاز تفکر است، ما خدارا آفریدیم؟ یا خدارا مارا ...؟! ***
علی شريعتی: توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد. ***
ویتگنشتاین: ما زندانیانِ قدرتِ وهم گونه ی زبان هستیم... ***
رنه دکارت: به جای تسلط بر جهان، باید بر خویشتن مسلط شد. ***
بودا: شما بايد، خود بكوشيد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.  ***
ويتگنشتاين‌: فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌. ***
دكارت‌: ما قادر هستيم‌ مدعي‌ شويم‌ كه‌ جسم‌ وجود ندارد و همچنين‌ ادعا كنيم‌ كه‌ جهاني‌ نيز وجود ندارد... اما هرگز نمي‌توانيم‌ ادعا كنيم‌ كه‌ من‌ وجود ندارم‌. زيرا من‌ مي‌توانم‌ در حقيقت‌ ساير اشياء، شك‌ كنم‌. ***  
ملاصدرا: من‌ در اين‌ زمان‌ در ميان‌ جماعتي‌ گرفتار شده‌ام‌ كه‌ هرگونه‌ تأمل‌ در متون‌ و ژرف‌ انديشي‌ را نوعي‌ بدعت‌ در دين‌ مي‌شناسند. تو گويي‌ آنها حنبليهاي‌ كتب‌ حديث‌ هستند كه‌ حق‌ با خلق‌ و قديم‌ با حادث‌ بر آنها مشتبه‌ شده‌ است‌. ***
۰
پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۸۵
(نمايش در يك پرده)

مصاحبه ی زنده با ماركس در جهنم!

نوشته: پربي ‌پروا
پرده كنار مي‌رود. نور معمولي. در سمت چپ، ماركس با ريش توپي و لپ‌هاي سرخ، بر روي صندلي كهنه‌اي، لميده است. در سمت راست، يك پدر روحاني با تيپ اسقف‌هاي انگليكان، بر روي صندلي پر زرق و برقي نشسته و با كاغذهايي ور مي‌رود. عينك ته استكاني او، مجبورش مي‌كند كاغذها را به چشم خود نزديك كند. روي ديوار روبرو با حروف درشت نوشته شده: HELL CHANNEL
مصاحبه ی زنده با ماركس در جهنم!
سه دستگاه دوربين متحرك را سه نفر مرتب جابجا مي‌كنند تا از صحنه تصويربرداری کنند. يك پارچ آب پر از يخ، جلوي ماركس قرار داده‌اند. پروژكتورها روشن مي‌شود و صدايي از پشت صحنه برمي‌خيزد: يك. دو. سه. نور. صدا. حركت.
* * *
مجري: به شبكه جهنم خوش آمديد. در برنامه امروز ، گفتگوي ويژه‌اي داريم با آقاي كارل ماركس. ايشان در سال 1818 پا به دنياي فاني گذاشتند. در سال 1845 تصميم گرفتند بجاي تفسير جهان، دست به تغییر جهان بزنند، به همين خاطر زدند از فرانسه بيرونشان كردند. بنابراين سه سال بعد بيانيه كمونيستي دادند و دوباره دربدر شدند تا كتاب «سرمايه» را به كمك رفيق سرمايه‌دار خویش بنام فردریک انگلس، درآوردند و مدعي شدند كه مصيبت سرمايه‌داري، جز مرگ چاره ندارد. بالاخره در سال 1883 ايشان دار فاني را وداع گفتند و به اينجا پيش ما شتافتند. اينجا هم چون پرونده ی شان خيلي سنگين بود، هنوز چند قدم برنداشته، از پل صراط سقوط نموده و به اعماق جهنم تشريف بردند. تلاش‌هاي ميانجي گرانه ی پدران روحاني مكاتب الهيات رهایی بخش آمريكاي لاتين نيز سودي نبخشيد و ايشان عضو ابدي جهنم اسفل‌السافلين شدند. سرانجام با وجود اشتغالات فراوان كه همه ما از آن خبر داريم، ايشان قبول كردند كه دقايقي از وقت خود را در اختيار ما قرار دهند.
مجري (روبه ماركس): مرسي كه تشريف آورديد.
ماركس: صاحب تشريف باشيد.
مجري: اولين سئوال را «سركارل ريموند پوپر» براي ما از بهشت فرستاده‌اند. ايشان مي‌پرسند: خوبت شد كه هم اردوگاه كمونيستي شوروي فرو ريخت و هم ماركسيسم به زباله‌داني تاريخ فرستاده شد؟
ماركس: ابتدا لازم است از دست‌اندركاران اين برنامه خوب، تشكر كنم. اگر ما اين برنامه خُنك را نداشته باشيم، اصلاً نمي‌توانيم گرماي جهنم را تحمل كنيم. دو سه روزي تلويزيون ما خراب شده بود و تا مأموران «زير هشت» آمدند درست كنند، نمي‌دانيد ما چه كشيديم!
مجري: خوشحاليم كه جنابعالي هم جزو هواداران برنامه ما هستيد.
ماركس: اما درباره سئوال آقاي «پوپر» بايد بگويم ايشان، شخص معلوم‌الحالي است! اوائلش مريد ما بود، و اين، خيلي براي ما كيف داشت (آخر از قديم گفته‌اند يك مريد الاغ از هفت پارچه آبادي، بيشتر مي‌ارزد!) اما بعداً فكر كرد كه چرا نبايد يك دكان فلسفي راه بيندازد و براي خودش مريد جمع كند. همين كار را هم كرد و چند تا عوام هم مثل خودش، دورش را گرفتند و اينطوري شد فيلسوف!
مجري: اما كمتر فيلسوفي هست كه او را فيلسوف، نشناسد . . .
ماركس: مثلاً كي؟
مجري: «خوان‌دون لولو» كه يار دبستاني كارل پوپر بوده و در خاطراتش نوشته كه هميشه كارل، آدامس‌هايش را با او نصف ميكرده . . .
ماركس: خوب منظور؟
مجري: نوشته كه از همان دوران كودكي، كاملاً معلوم بوده كه كارل، روزي فيلسوف بزرگي خواهد شد، زيرا مرتب به او مي‌گفته: «خوان جان! عزيزدلم! فلسفه نباف! هيچكدام از حرف‌هايت ابطال‌پذير نيست. بيخود چرا ورّاجي مي‌كني؟»
ماركس: اين آقاي خوان دون لولو، كي‌باشند؟
مجري: چطور خبر نداريد؟ ايشان با تسهيلاتي كه از طرف دانشگاه «ماستريخت» هلند در اختيار نمايندگان مجلس قرار گرفت، رفتند آنجا دكتري گرفتند. يعني از سيكل به دكتراي فلسفه را در يك ضرب، طي كردند.
ماركس: مگه مي‌شه؟
مجري: چرا نمي‌شه؟ درست مثل مريدان جنابعالي آقايان ولاديمير ايليچ لنين و ژوزف استالين كه يك ضرب، شوروي را از فئوداليسم به سوسياليسم رساندند.
ماركس: قرارمون بود كه تيكه نيندازين . . .
مجري (روبه دوربين) : الان به بنده خبر دادند كه خود آقاي پوپر پشت خط هستند. كارل عزيز، سلام! چطوري؟ از بهشت چه خبر؟
پوپر : سلام‌ عليكم. خبر خیر . قابل عرض.
مجري: اونجا خوش كه ميگذره؟ هان؟
پوپر: چه عرض كنم. مگه فيلسوفان كاتوليك و نوتوميست‌ها با مزخرفات ابطال‌ناپذيرشون، ميذارن اينجا خوش بگذره؟
مجري: كارل عزيز! آقاي ماركس نه تنها شما را فيلسوف نمي‌دونه، بلكه حتي خوان دون لولو راهم نمي‌شناسه. شما در اين باره چه نظري داري؟
پوپر: جواب ابلهان خاموشي است.
مجري: يعني جواب شما اين است؟
پوپر: بله. دقيقاً
مجري: اين كه خيلي بد شد. زبانم لال يعني خودتان ابله هستيد؟
پوپر: نه جانم. اين برداشت شما درست نيست. با اجازه جنابعالي، منظورم آقاي ماركس هستند.
ماركس: ما كه نفهميديم بالاخره جوابي كه ابله مي‌دهد خاموشي است يا جوابي كه به ابله مي‌دهند؟
پوپر: جوابي كه به ابله مي‌دهند، خاموشي است. آن يكي چون ابطال‌پذير است، ابطال مي‌شود!
ماركس: چرا جوابي كه ابله مي‌دهد، خاموشي نباشد؟
پوپر: چون اين گزاره، ابطال‌پذير نيست، متافيزيكي است!
ماركس: يخ كني! ما كه سردمون شد. لطفاً چند تا ليوان آتش جهنم ، بي‌زحمت!
مجري: اي‌كاش آقاي بهاء‌الدين خرمشاهي را در اين مصاحبه ميداشتيم و ايشان با محك «كج تابي‌هاي زبان» خود، معلوم ميكردند كه بالاخره كداميك ابطال‌پذير است و كداميك مبطل؟ راستي كارل عزيزم، بالاخره به ليست كشورهاي مطلوب جنابعالي چيزي اضافه شد؟
پوپر: فكر مي‌كنم كه وقتش رسيده اسرائيل را هم به ليست اضافه كنيم.
ماركس: فكر نمي‌كني اگر در دوران اسكندر زندگي مي‌كردي، نظام برده‌داري هم برايت ايده‌آل مي‌شد؟
پوپر: ديگ به ديگ ميگه روت سياه! بهتره شما فكري براي دستان آلودة خودتان بكنيد. تاریخ زدگان تهیدست!
يك صدا: الو؟ الو؟
مجري: بفرماييد. جنابعالي؟
صدا : من هگل هستم. ويلهلم فريدريش هگل: منو مي‌شناسين؟
مجري: بايد بشناسيم؟ از كجا تماس مي‌گيرين؟
هگل (باصداي خشك همراه سرفه): از عالم برزخ.
مجري: فرمايشتون؟
هگل: ميخواستم به اين آقاي ماركس بفرمايين ما چه هيزم تري بتو فروختيم كه برداشتي فلسفه ما رو سر و ته كردي؟ به ما ميگن اگر ريگي به كفش فلسفه‌ات نبود، ماركس نمي‌اومد اينهمه كفر بگه! آخه ما چكاره بوديم؟ درسته كه فلسفه رو از دين برتر دونستيم، اما راستی راستی نيت بدي نداشتيم.
مجري (روبه ماركس): استاد، براي اين شنونده محترم توصيه بهداشتي ای ندارين؟
ماركس: فكر مي‌كنم يه روزي توي هواي سرد «ينا» بود كه ايشان داشت يك مخروط را به زور روي نوكش نگه مي‌داشت (ببخشيدها! جسارته، چشمش هم خوب نمي‌ديد! يكروز به من گفت كه «مطلق» را روي اسب ديده، بعداً معلوم شد كه ناپلئون رو ديده، خیال كرده مطلقه!). بنده ی خدا، به نفس نفس افتاده بود. اين وضعيت براي سلامت پيرمرد اصلاً خوب نبود. من بعنوان يك پزشك تاريخ، وارد صحنه شدم. جمعيت پرولتاريا هم ايستاده بودند، بّرو بّر تماشا مي‌كردند. من جلو رفتم و یواشکی در گوشش گفتم: خدا رو خوش مي‌آد با اين ضايع بازي‌ها، آبروي فلاسفه رو مي‌بري؟ مخروط را از دستش گرفتم و آنرا برقاعده‌اش نشاندم. جمعيت كه تازه فهميدند ماترياليسم ديالكتيك يعني چي، يكپارچه شعار دادند و راه افتادند و رفتند دنبال سرنگوني حكومت‌هاي سرمايه داري. البته من چون ديرم شده بود رفتم پيش انگلس كمي پول قرض كنم. همه حقيقت همين است و اضافه‌اي هم بنده براي گفتن ندارم.
مجري: قسم مي خوريد كه حقيقت را بگوئيد و جز حقيقت ، چيزي نگوييد؟
ماركس (با اوقات تلخي): بجاي اينكه ويلهلم، شاكر بنده باشد، طلب كار هم شده. مي‌بينيد شما را به خدا؟
مجري: شما خدا را شاهد گرفتين. درست شنيدم؟
ماركس: خيلي جدي نگيريد. اينهم جزو كج تابي‌هاي زباني بود! مي‌تونيد از خرمشاهي سئوال كنين.
مجري: اظهارات خود را چگونگي گواهي مي‌كنيد؟
ماركس: امضاء مي‌كنم.
مجري: پس اينجا رو امضاء كنيد. . . اينجا . . . اينجا . . . اينجا. مرسي.
يك‌صدا : الو؟ من از راه دور تماس مي‌گيرم. از دار فاني.
مجري: شما روي آنتن هستيد، بفرمائيد.
صدا: من هابرماس هستم.
مجري: هابرماس چي؟
هابرماس: هابرماس اسم فاميلمه. از دار فاني زنگ مي‌زنم.
مجري: شما با اون هابرماسي كه چند سال پيش رفت ايران، نسبتي داري؟
هابرماس: خودشم. چطور مگه؟
مجري: اونجا چه خبر بود؟
هابرماس: خبري نبود. فقط هي با ما عكس دستجمعي گرفتند. خير سرمون رفته بوديم مذاكره فلسفي!
مجري : حالا از كجا زنگ مي‌زني؟
هابرماس: از فرانكفورت . . .
مجري: جا قحطي بود؟ لااقل از «وين» زنگ مي‌زدي.
هابرماس: عيبش چيه؟ ما اينجا يك مكتب درست كرديم كه مكتب منحلة وين با اون همه اهنّ و تلپّش، به گردپاش هم نمي‌رسه.
مجري: از واتيكان مجوز فعالیت گرفتين؟
هابرماس: مگه قرون وسطي‌اس؟
مجري: اينجا توي خبرهاي ويژه اومده بود كه بنيادگراهاي مسيحي بر اسب نو محافظه‌كاران آمريكايي دارن حسابی مي‌تازن و همه چيز داره به دوران طلايي قرون وسطي برميگرده. هنوز برنگشته؟
هابرماس: ظاهراً دوستان بنيادگراي مسيحي شما فراموش كرده‌اند كه مدرنيته، يك پروژه نا تمامه. تا اين پروژه تمام نشه، نميشه. آسياب به نوبت!
ماركس: احسنت! احسنت! من خوشحالم وقتی می بینم فرانكفورتي‌ها دارن آثار منو با نگاهي متفاوت مي‌خونن تا مدرنيته رو كامل كنن. اونا دارن ماركسيسم متفاوتي رو- حتي متفاوت از ماركسيسمي كه من ساختم- مي‌سازند! دمشون گرم! (با خود حرف مي‌زند:) يعني ميشه كه اين يكي سر از مجمع الجزایر گولاك درنياره؟ يعني ميشه؟
مجري (با ناراحتي): آقاي ماركس، من متأسفم كه شما ما را گمراه كردين. شما قبلاً هيچ چيز درباره‌ هابرماس به ما نگفته بودين، درحاليكه قول داده بوديد همه حقيقت را بگوييد. (روبه دوربين)، بينندگاه عزيز، شما چند تا اگهي تجارتي ببينيد تا ما سر از كار اين فرانكفورتي‌هاي تازه به دوران رسيده دربياريم.
صداي موسيقي مخصوص تبليغات تجارتي بلند مي‌شود. مجري با عصبانيت برمي‌خيزد و رو به اطاق فرمان، فرياد مي‌زند:
ـ پس اين نومحافظه‌كارها چه غلطي مي‌كنن؟ بگير اين بوش فلان فلان شده رو. . .
* * *
چراغ‌ها فيد اوت مي‌شود. پرده مي‌افتد.
Share/Save/Bookmark
کلمات کليدی: طنز فلسفی - کارل مارکس -
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *


خيلي جالب بود و همچنين تفكر برانگيز. من دانشجوي مهندسي نرم افزار هستم و بس

مشتاق سخنان تفکر برانگیز.
استاد گرامي سلام . مصاحبه زير ، بخش ازگفتگوي است كه در دوزخ با كارل ماركس انجام گرفته است . ظاهرا يك طنز فلسفي است اما مي شود حرفهاي زياد ازان برگرفت .
قربانتان- حسرت
اميدوارم بعد از محاكمه ماركس به اسم مصاحبه /غزالي را محاكمه نكنيد؟ به هر حال بهتر نيست بين طنز كمي پاي صحبت هاي برادر رحيم پور بنشينيد تا مستفيض شويد
شما که ماركس رو نشناختي و در حدي نيستي كه بخواهید راجع به ماركس نظر بدهید بهتره اول اثار ماركس را بخونید.
دين افيون توده هاست
جالب بود مرسی.به نکات فلسفی ظریفی پرداخته .
سلام. شما جدا فكر مي كنيد ماركس به جهنم مي رود؟ آن وقت كشيش ها به كجا مي روند؟ به گمانم ماركس است كه به بهشت مي رود و كشيش ها به جهنم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------
پاسخ IPTRA:لازم است کاربر محترم قدری بیشتر در متن این نمایشنامه ی کمدی تامل نمایند.پیام های متن گسترده تر از این برداشت هاست.موفق باشید.
دوستان محترم
ماركس كسي است كه ديگر بازگشت به علوم انساني قبل از او ميسر نيست و هنوز براي تحليل نوسرمايه داري توانا و سرپاست . . .آقا يا خانم ... درود بر ماركس و انديشه هاي آزادي خواهانه او و به اميد روزي كه غبار قرن 21 از چهره اين انديشه تابناك زدوده شده و جهان از عطر جامعه اي انساني و خودآگاه پر شود
با سلام
با احترام به آزادي ابراز عقايد و با تشكر از نثر وزينتان. بايد عرض كنم كه اين اثر فارغ از اشكالات ادبي ابدا يك اثر ايدئولوك نيست و فاقد هر گونه ارزش در اثناي ابراز عقاید فلسفي به شمار مي آيد. من معتقدم اين مكتوب را مي توان به عنوان اثري ادبي تلقي كرد اما از لحاظ فلسفي حايز هيچ نوع ارزشي است. استفاده از بيانات سر كارل رايموند پوپر ( بزرگترين فيلسوف معاصر قرن بيستم ) هيچ شباهتي با آثار فلسفي او ندارد. نويسنده عريز آرا و عقايد اين فيلسوف را كه او به طور خاص در كتاب جامعه باز و دوشمنان آن در نقد ماركسيسم آورده است و همه از جنس فلسفه اثبات گرايانه است رابه چالش كشيده در حالیکه ان عقاید مهم بوده و دور از هزلياتي است كه در اين متن واره آوده اند. نبايد آن اظهارات مهم را تا توسط محاورات كوچه بازاري تحقير كنيد. ماركس شايد فکر کنید تاثير كذار ترين فيلسوف قرن بيستم بوده است و اگر از سكوي فلسفه( و نه سكو هاي ديگري چون دين/سياست و ... )به آن نگاه كنيد مي پنداريد از كامل ترين فلسفه ها بوده است. اما اكنون با فلسفه هاي پسا مدرن امروزي باید حالیتان شده باشد که ماندن در ماركسسيم و گنديدن در آن حماقت است
سلام خسته نباشید اولین بار است که من به این سایت میایم ، سایت بسیار جالبی است و جالب تر از آن نگاه و عکس العمل خوانندگان نسبت به یک بحث فلسفی است .
معمول است که هر کس اوقات خود در این گونه سایت صرف نمیکند و بطور طبیعی تنها کسانی که به حیطه فکر و فلسفه علاقمند هستند مشتریان پر و پا قرص این گونه سایتها می شوند و تشنگانی را مانند که به هر جویباره ای برای سیرابی خود از چشمه دانش روی آورند ( یا حداقل به انگیزه تنفس در فضای گفتگو به این سایتها روی میاورند ) . اما با توجه به نظراتی که هموطنان عزیز من در پایین این نوشته آورده بودند این تصویر در ذهن من که بیش از 20 سال از میهن خود دور هستم نقش بست که کما کان فضای سالهای اول انقلاب چیرگی دارد و متاسفانه درب همچنان بر همان پاشنه میچرخد . شاید نسخه پیچیهای متحجر سازمانهای دولتی آمریکایی تحت عنوان "دمکراتیزاسیون" که بشکلی "اتفاقی" از هم یاریهای برخی از هموطنان اهل "فکر" ما ( عباس میلانی) برخوردارند بی جهت نیست .
آیا انسان ایرانی میتواند برای همیشه نگاه به زندگی را بدور از حضور سنگین رقابتهای تیمهای تاج و شاهین – استقلال و پرسپولیس نظاره کند؟
سلام
من ولين بار است كه با اين سايت آشنا مي شوم . هميشه قلسقه به نظرم چيز پچيده اما دوست داشتني بود . مطالب سايتتون خيلي شسته رفته و خوب نگارش شده و من رو مطالعه در اين زمينه ترغيب كرد .
موفق باشيد
درود
گمان می کنم بد نیست نویسنده این متن ،فیلسوفان تجدد گرای ما را نیز چنین به سخره بگیره ! آخه وقتی حرف از به اصطلاح فیلسوفان خودی زده میشه رگ های گردن بعضی از این دوستان بیرون میزنه! اتفاقا این متن منو وادار کرد که طنزی از این دوستان به اصطلاح فیلسوف به رشته تحریر در بیارم!
بماند که بنده نیز گمان نمی کنم جای ایشان در جهنم باشه . همین فلاسفه غرب بودن که بزرگترین جنبش های فکری را در جهان ایجاد کردند . فیلسوفان ما چه کردند جز ادعا!
در ضمن اگر به سخره گرفتن مردان بزرگ ،حاوی پیامی ست بنده باید ابراز تاسف کنم !
بدرود
ماركس بزرگ را با پوپر مقايسه نكنيد...اين كه آرمانهاي لنين عظیم الشان رو به سخره بگيريم..شيوه طنازي نيست...نميدونم مجري نمایش نامه کی بوده و لي فكر ميكنم پول خوبي از سرمايه داري ايران گرفته باشه.
پست ماركسيسم رابريد مطالعه كنيد
کاملا پیداست که نویسنده ی این متن یا کمونیست بوده یا فاشیست. به هرحال نون خور جمهوری اسلامی بوده!
Netherlands
آقا این که مارکس رو مسخره کرده چجوری کمنویست میشه؟؟؟
کاملا روشن است که نویسنده این متن بیسوادبوده یاهیچ چیزی ازفلسفه نمی داند. ثانیا ترز نوشتاری این متن دور از فرهنگ است هیچ وقت نمی توان باتمسخربه مسائل فلسفی راحل کرد.ثالثا اقای نویسنده این متن نمی داند که درجهان فلسفه ای بنام فلسفه اسلامی وجودندارد وکلافلسفه ریشهایش یونانی بوده وتمام فلاسفه که انهارا فیلسوفان اسلامی می خوانند از فلسفه ی یونان تبعیت کرده اند وحتی رجال دین ان زمان باانها مخالفت وانهارا تکفیر کرده اند.پس می توان گفت که نویسنده ی این متن یک نانخور بزرگی است
د
Netherlands
اگر میفهمیدی معنی حرف مارکس چیه که میگه: دین افیون توده هاست! اون وقت این خزعبلات رو نمی گفتی !!!! جهنمی وجود ندارد . و بهشت و جهنم رو برای امثال تو درآوردن تا مبادا چوب لای چرخ بورژوا ها بزاری! استسمار و چپاول رو ادامه میدن سر تورو هم با وعده وهمی: عدل الهی و بهشت و جهنم و سعادت اخروی , گول میمالن!!