نقد مجموعهي آثار فارسي شيخاشراق به روايت دكتر داوري
مجموعهي آثار فارسي شيخاشراق به تصحيح و تحشيهي دكترسيدحسين نصر در عداد «گنجينهي نوشتههاي ايراني» قسمت ايرانشناسي انستيتوي پژوهشهاي علمي در ايران چاپ و منتشر شده است. به همين مناسبت دكتر رضا داوري متفكر و فيلسوف روزگار ما، بر آن نقدي نگاشته كه ميخوايند: (1)
دكتر نصر مقدمهاي حاوي زندگي و افكار و آثار سهروردي بر كتاب مجموعه آثار فارسي شيخاشراق نوشته و در آخر مقدمه روش خود را در تصحيح متن آثار فارسي سهروردي شرح داده است. هانري كربن نيز رسالة الابراج سهروردي را كه عنوان ديگرش كلمات ذوقيه است و به عربي تحرير شده به صورت ذيلي بر اين متنها افزوده و در مقدمهي مفصلي همهي آثار چاپ شده در اين كتاب را تجزيه و تحليل كرده است. غير از رسالةالابراج كه يك متن كوتاه عربي است و به فارسي نوشته و بعضي ديگر از عربي به فارسي برگردانده شده است.
اساس نظمي كه در ترتيب طبع اين آثار منظور دكتر نصر بوده بيشتر مربوط به مضمون آنها بوده و روشي است كه سهروردي در بيان آثار خود به كار برده است. به اين معني كه كتاب به سه بخش تقسيم شده است: بخش اول شامل رسائل فلسفه و مقصود از آنها: پرتونامه، هياكلالنور، الواح عمادي است.
بخش دوم هشت رسالهي عرفاني است كه عبارتند از: رسالة الطير، آواز پرجبرئيل، عقل سرخ، روزي با جماعت صوفيان، في حالة الطفوليه، في حقيقة العشق يا مونس العشاق، لغت موران و صفير سيمرغ.
عنوان سوم، رسائل منسوب به شيخ اشراق است يعني دو رسالهي بستانالقلوب يا روضةالقلوب و رسالهي يزدان شناخت.
با نگاه به بخش سوم اين تصور پيدا ميشود كه ممكن است اين دو رساله از سهروردي نباشد اما مصحح محترم در مقدمهي مشروح خود دلايلي آورده كه به موجب آنها اين دو رساله از سهروردي است و خود به اين امر اطمينان يافته است. معهذا به قول هانري كربن به خاطر مراعات احتياط علمي، اين دو رساله را جزو رسائل منسوب آورده است. من نيز در ضمن مطالعهي اين مجموعه به قرائن و شواهدي برخوردهام كه مؤيد رأي آقاي دكتر نصر است و لااقل ميتوان به عنوان دلائل استحساني از آنها ياد كرد. در اينكه آقاي دكتر نصر هم به اين نكات توجه داشتهاند ترديدي نيست زيرا ايشان تنها به عنوان يك متتبع و تاريخدان به كار نپرداخته و اينطور نبوده كه بر حسب تصادف سهروردي را انتخاب كرده باشند. تا آنجا كه من ميدانم آنچه براي دكتر نصر در درجهي اول اهميت قرار دارد معاني افكار سهروردي است و اگر به ظاهر هم توجه ميشود از آن جهت است كه ظاهر، عنوان باطن است.
از آن مواردي كه گفتيم يك مورد را ذكر ميكنم: در كتاب بستانالقلوب (بند 76، ص 393) نويسنده معرفت نفس را بر چند چيز موقوف دانسته است: «اول شناختن قواي چند كه در بدن مركب است. پنج ظاهر و پنج باطن و يكي شهواني و يكي غضبي و قواي چند ديگر چون ناميه و غاذيه و مولده و جاذبه و هاضمه و ماسكه و دافعه...» اين مطلب را با بند 18 خاتمت كتاب صفير سيمرغ (ص 331) كه بيترديد اثر سهروردي است مقايسه كنيم: «... و كساني كه خواهند كه كارگاه عنكبوت فروگشايند نوزده عوان را از خود دور كنند از آن پنج پرنده آشكار و پنج پرنده نهان و دو رونده تيز پيدا حركت و هفت رونده آهسته پوشيده حركت...»
البته ميتوان گفت بسياري از حكماي الهي ايران - به خصوص در اين زمينهها - با هم اختلاف رأي نداشتهاند و مانعي ندارد كه دو نويسنده يك مطلب را حتي با عباراتي مشابه بنويسند. به همين جهت وقتي فرض اين است كه اين دو رساله از يك فيلسوف باشد اين گونه موارد را ميتوان قرينهاي بر صحت فرض و مؤيد شواهد و دلايل ديگر دانست. اما به نظر من كه اهل تتبع هم نيستم اين مسئله چندان اهميت ندارد كه آيا فلان كتاب از فلان نويسنده است يا نه. آنچه مهم است مضامين اين رسالات است. در اينجا نه مجال آن هست كه به بيان آراء سهروردي كه در رسالات فارسي بيان شده بپردازيم و نه اين كار ضرورت دارد. گمان ميكنم سؤالي كه بايد مطرح شود اين است كه آيا انتشار آثار فلسفي و از جمله آثار شيخ شهيد يحييبنحبش اميرك سهروردي چه اهميتي دارد يا ميتواند داشته باشد؟
ممكن است گذشته را به صورت بت درآوريم و هر چه را كه از گذشته به دست ما ميرسد در انباني جمع كنيم و اگر كسي از ما پرسيد اين همه به چه درد ميخورد شانهي خود را بالا اندازيم و بگوييم به ما مربوط نيست. اين وقايع درگذشته بوده و در اين صورت، الحق كه بتپرستان بدي هستيم زيرا به جاي بتپرستيدن، خود را به او مشغول كردهايم و در اين مشغوليت، عمر گذراندهايم آن وقت اگر اين آثار يعني انبان معلوماتي دربارهي گذشته به دست مردم امروز برسد كه در بند مسائل روزمره زندگي گرفتارند و عنكبوتوار به دور خويش تار ميتند اي بسا بگويند «اينها همه بيهوده است». اما هميشه ما در تاريخنويسي به فراهمآوردن مجموعهي اطلاعات پراكنده نميپردازيم و وقتي فيالمثل آثار حكيمي را طبع و نشر ميكنيم مرادمان اين نيست كه فقط مردمان بدانند كه در قرن ششم حكيمي به نام سهروردي بوده و به فتواي رؤساي شريعت و به فرمان صلاحالدين ايوبي در سن جواني شهيد شده است. ما اينجا با تفكر سهروردي سر و كار داريم و ميدانيم كه زندگي او هم جدا از اين افكار نبوده است. با اين همه وقتي مطابق رسم و شيوهي متداول فكر ميكنيم اي بسا بگوييم اين درست كه سهروردي در زمان خود مردي بزرگ و متفكر بوده و آراء او باعث شده ك گرد و غبار كدورت بر خاطر ارباب شريعت بنشيند و اسباب قتل و نابودي او فراهم شود اما ما امروز در دورهي رونق علم و در روز روشن علم چه نيازي به حرفهاي او داريم؟ مخاطبان او كساني هستند كه در ظلمت به سر ميبرند و نميدانند كه در ظلمتند. وانگهي او باز هم راه ظلمات را به ما نشان ميدهند و ميخواهد مردمان در اين راه بروند تا بدانند كه قبلاً هم در ظلمت بودهاند و ما زماني است كه ديگر از ظلمت نجات يافتهايم! و بدون رجوع به آثار او و ناخوانده از پيش، ميدانيم كه او چيز مهمي ندارد كه بگويد و اين از خصوصيات عهد ما است كه اهل آن به مكتب نرفته و كتاب نخوانده و به تجربه آشنا نشده بسيار چيزها ميدانند و با دمزدند از روح علمي (كه مرادشان از علم، صرف علم حصولي رسمي است) و انصاف و دقت و وسواس، جاهلانه حكم بر رد و بطلان امور ميدهند و اين امر عجيبي است. علم جديد نه تنها با غفلت منافات ندارد بلكه حاصل غفلت بشر است. حاصل دوري از وطن اصلي و يار و ديار. اما سهروردي ميخواهد به وجهي ما را به وطن اصلي خويش كه جايي و نامي هم ندارد باز گرداند. يعني ما را از غربت در دنياي مغرب غواسق به وطن مشرق انوار برساند و ما كه بيگانه نسبت به وطن خويشيم گوش نيوشاي سخن او را نداريم. در زماني كه امر قدسي مطرح نيست و از يادها رفته او با ما از «فايدهي تجريد كه ما را زودتر به وطن اصلي باز ميگرداند» سخن ميگويد و تأكيد ميكند كه «بازگشتن، اقتضاي سابقهي حضور ميكند و فيالمثل به كسي كه مصر را نديده است نميگويند به مصر بازگرد و زنهار از اينكه از وطن دمشق يا شام يا امثال اينها را مراد كني چه اين همه شهرهاي دنيا وياند و شارع فرمود حبالدنيا رأس كل خطيئه» به اين ترتيب وطني كه او ميگويد عالم حقيقت است و بشر از اين وطن دور شده و حّتي آن را فراموش كرده است. آيا نظر كردن در آثار سهروردي ميتواند ما را ياري كند كه از اين سفر دراز خود به مغرب تاريك جهل، عزم بازگشت و ديدار وطن كنيم؟ و اين بسته به آن است كه چگونه آثار او را بخوانيم؟ اگر سهروردي را ميخوانيم كه به ظاهر كلام او علم پيدا كنيم و به همين هم اكتفا ميكنيم اي بسا كه حتي قدمي براي نجات از غربت و اسارت از « چاه قيروان » برنميداريم. زيرا بسيار كسان را ميبينيم كه به علم حصولي عالم به افكار فيلسوفان و عارفان هستند حال آنكه اهل تفكر و عرفان نيستند، عالمان فلسفه و عرفانند. اينان فقط اهل علم و اطلاعاند. آتش در دل و جانشان نيست و بالطبع در هيچ جان و دلي آتش نميزنند. نحوهي تفكرشان هم فرقي با نحوهي تفكر متداول ندارد. يعني اين عالمان هم مطابق رسم متعارف و معتاد فكر ميكنند. اينان خامانند و تا حال آن پختهاي را كه در عنفوان جواني شهيد راه تفكر و عشق شد در نيابند هيچ از او در نيافتهاند.
نميدانم آنچه گفتم خطاب به كيست و باز نميدانم آيا در اين زمانه اصلاً مجال و فرصت پرداختن به فكر و متفكران به نحو جدي هست يا نه؟ اين قدر ميدانم كه آشنايي به فلسفه با تحصيل علوم و معارف ديگر اين تفاوت را دارد كه در راه تفكر و دل بستن به آن كساني ميتوانند به صدق گام بگذارند كه بيشتر درد بجويند و كمتر در جستجوي درمان باشند.
آب كم جو تشنگي آورد به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست در كار دوم، يعني در اشتغال به علم به معني جديد كلمه، اين امر كاملاً معكوس است. در اين راه بيشتر درمان ميجوييم و از درد ميپرهيزيم و اگر كسي خلاف اين بگويد و عمل كند راه روانشناسي را نشانش ميدهيم و حالا كه غافل از هر راه ديگر ندانسته در اين راه ميرويم چگونه سهروردي را بخوانيم؟ اين درست است كه ما بيدردانيم و درد نميجوييم اما يك روز كار اين بيدردي به جايي ميكشد كه احساس ميكنيم داريم خفه ميشويم. آناتي پيدا ميكنيم كه در آن آنات و دمها، ياد وطن ميكنيم. يعني صدايي گنگ از درون جان ما برميخيزد و به ما ميگويد كه اينجا، جاي گمشدن در مبتذلات و عاديات، وطن تو نيست. شايد در اين دمها و آنات، سهروردي هم از كساني باشد كه بتواند دست ما را بگيرد تا «از قريهاي كه اهل آن ظالمند با سبكباري خارج شويم» و سعي در قرب به عالم حقيقت (به قول او سعي در وصول به عالم حقيقت) كنيم. اما اين را به جرئت ميتوان گفت كه سهروردي به ما خودآگاهي غربت در زندان مغرب ميدهد و اين خودآگاهي لازمهي نجات از اسارت است. بشر امروز در وضع حيراني و سرگشتگي مدام به گرد خويش ميچرخد او راه خانهي دوست را گم كرده است. بايد آزاد شود تا همچون «ماه كه عاشق سلطان سيارات نوراني آسمان است عرصهي آسمانها را بپيمايد و با نور خويش تاريكيها را مقهور سازد...» همين نور است كه «نگاهبان زمانها و دهور است و خيرات را بر بسيط زمين ميگستراند... ماه سياح وجود و نگاهدارندهي نشانههاي رب ودود است و چون به دنبال معشوق ميرود تيزپاست و در هر منزلي توقف چندان نميكند تا وقتي كه مقابله نزديك شود. آنگاه اشعهي مهر، در ذات او منعكس ميشود و او كه مظلم و تاريك بود به استوار خورشيدي روشن ميگردد و آن وقت چون در ذات خود مينگرد و هيچ جا را خالي از نور شمس نميبيند اناالشمس ميگويد...» بايزيد بسطامي و حسينبنمنصور حلاج به قول سهروردي، اقمار آسمان توحيدند و زمين ايشان به نور حق روشن شده و آنچه گفتهاند زبان حق است و حق گويا به زبان اولياء است. آيا وطن بشر و خانه او همين زندان نيست؟ اگر هست دريغا كه از آن بسيار دور است و تا به گرد خويش ميچرخد از آن دورتر هم خواهد شد. حالا اگر بتوانيم صداي سهروردي و امثال او را بشنويم شايد درنگ كنيم. صداي سهروردي بانگِ باطنِ ماست و همين بانگ است كه افق تازهاي فرا روي ما ميگشايد. ساده لوحي است كه گمان كنيم اين افق در گذشتهي تاريخي، به معني تاريخ رسمي و مكانيكي است. اين افق وقتي باز ميشود كه عهدألست را تجديد كنيم ولي به هر حال افق پيش روي ماست.
***
آيا نبايد از آقاي دكتر سيدحسين نصر سپاسگزار بود كه با علاقه و صميميت، آثار شيواي فارسي سهروردي را براي ما در يك مجموعه فراهم آورده است كه بخوانيم و با زندگي و انديشههاي مردي آشنا شويم كه اهل عشق و مرد خدا بود و نشان عشق را در مشايخ شهر خود نميديد و از آنجا كه چندان در بيان انديشههاي خويش پروا و ملاحظه نميكرد در راه تفكر، شهيد شد.
بيمناسبت نيست يادي هم از هانري كربن بكنيم كه دو مجموعه از آثار سهروردي را قبلاً منتشر كرده اهميت كاري كه اين محققان كردهاند كم نيست و گمان ميكنم هر كس كه اهل فلسفه و دوستدار فلسفه است به خاطر كاري كه كردهاند از آنها ممنون باشد.
پانوشتها
1. مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني تهران، ش 27 (شهريور 1349) ص 365-371.
کد مطلب: 631