خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
بودا : اگر همراهيْ دورانديش‌ نيافتي‌ تا با تو زندگي‌ كند، خوش‌رفتار باشد و روشن‌، همچون‌ شاهي‌ كه‌ سرزميني‌ فتح‌ شده‌ را رها مي‌كند، آن‌گاه‌ تو نيز تنها برو؛ به‌ كردار يكي‌ پيل‌ در جنگل‌.     ::    بودا : چه‌ سهل‌ است‌ تنيدن‌ به‌ كارهاي‌ بد، و چه‌ صعب‌ است‌ تنيدن‌ به‌ سودمند و نيك‌.     ::    داوري‌ اردكاني‌ : فلسفه‌ها را به‌ يك‌ اعتبار به‌ دو نحو مي‌توان‌ خواند:يكي‌ خواندن‌ رايج‌ و متداول‌ است‌ كه‌ آنچه‌ را يك‌ فيلسوف‌ گفته‌ است‌، فرامي‌گيرند. دوم‌ به‌ شرح‌ يا تلخيص‌ و درست‌ بودن‌ و نادرست‌ بودن‌ فلسفه‌ها كاري‌ ندارد، بلكه‌ ناظر به‌ اين‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ با تاريخ‌ و زمان‌ چه‌ مناسبت‌ دارد.     ::    بودا : در پي‌ پستيها مرو. در بي‌دردي‌ زندگي‌ مكن‌. نظرِ نادرست‌ را دنبال‌ مكن‌. دوستِ دنيا مباش‌.     ::    كانت‌ : ميان‌ همه‌ي‌ ايده‌هاي‌ خردنظري‌، آزادي‌ تنها ايده‌اي‌ است‌ كه‌ امكان‌ آن‌ را به‌ طور آزاد از تجربه‌، مي‌شناسيم‌.     ::    عبدالكريم‌ سروش‌ : در جامعه‌ ما كساني‌ كه‌ دم‌ از ضديت‌ با غرب‌ مي‌زنند، خودشان‌ از مرغوب‌ترين‌ افراد در برابر غرب‌اند. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ را يك‌ هيولاي‌ پرهيبتي‌ مي‌انگارند كه‌ به‌ هيچ‌رو با هيچ‌ نيرو، با آن‌ مواجهه‌ نمي‌توان‌ كرد.     ::    بودا : چه‌ سهل‌ است‌ تنيدن‌ به‌ كارهاي‌ بد، و چه‌ صعب‌ است‌ تنيدن‌ به‌ سودمند و نيك‌.     ::    علي‌ شريعتي‌ : توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد.     ::    هراكليت‌ : ما در يك‌ رودخانه‌، هم‌ پا مي‌گذاريم‌ و هم‌ نمي‌گذاريم‌. ما هم‌ هستيم‌ هم‌ نيستيم‌.     ::    دكارت‌ : خدا وجود دارد و تصورات‌ واضح‌ و متمايز را نيز تضمين‌ مي‌كند. من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز، مي‌فهمم‌ كه‌ خدا وجود دارد.
مکتب متعالیهآرشيو مطلب

خاطره‌هايي‌ از استاد مطهري‌

دشمني‌ با خود
مرد محترمي‌ از طلبه‌هاي‌ بسيار فاضل‌ بود. مرد بسيار روشنفكر و متديني‌ است. اول‌ باري‌ كه‌ اين‌ آدم‌ كلاهي‌ مي‌شود، وقتي‌ كه‌ وارد يكي‌ از مجامع‌ مي‌شود، تمام‌ دوستان‌ و رفقايش‌ او را كه‌ مي‌بينند، شروع‌ مي‌كنند به‌ حمله‌ كردن‌ و تحقير كردن. آن‌چنان‌ او را ناراحت‌ و عصباني‌ مي‌كنند كه‌ با اينكه‌ طبعاً‌ آدم‌ حليمي‌ است، برمي‌گردد يك‌ حرف‌ بسيار منطقي‌ به‌ آنها مي‌زند. مي‌گويد رفقا من‌ يك‌ حرفي‌ با شما دارم. مي‌گويد: شما دوست‌ دشمنانتان‌ هستيد و دشمن‌ دوستانتان. برايتان‌ توضيح‌ مي‌دهم: من‌ يكي‌ هستم‌ مثل‌ شما، مثل‌ شما فكر مي‌كنم، مثل‌ شما به‌ خدا و قرآن‌ و پيغمبر و ائمه‌ معتقدم، مثل‌ شما درس‌ خواندم، مثل‌ شما تربيت‌ شده‌ام. من‌ با شما در هزار چيز اشتراك‌ دارم. حداكثر به‌ قول‌ شما يك‌ گناه‌ مرتكب‌ شده‌ام، اگر اين‌ گناه‌ باشد. لباسم‌ را عجالتاً‌ تغيير داده‌ام، رفته‌ام‌ دنبال‌ كاري، كسبي، زندگي‌اي. فرض‌ مي‌كنم‌ اين‌ گناه‌ باشد. شما با من‌ آن‌چنان‌ رفتار مي‌كنيد كه‌ مرا مجبور مي‌كنيد كه‌ با شما قطع‌ رابطه‌ كنم‌ و يك‌ انسان‌ هم‌ كه‌ بي‌ارتباط‌ نمي‌تواند باشد. مجبورم‌ بعد از اين‌ با صنف‌ مخالف‌ و دشمن‌ شما دوست‌ باشم. چون‌ شما داريد به‌ زور مرا از خودتان‌ طرد مي‌كنيد. پس‌ به‌ اين‌ دليل‌ شما دشمن‌ دوست‌ خودتان‌ هستيد كه‌ من‌ باشم. ولي‌ شما دوست‌ دشمنانتان‌ هستيد. 

‌بعد مثال‌ مي‌زند: مي‌گويد فلان‌ شخص‌ در همه‌ي‌ عمرش‌ هيچ‌ وقت‌ اساساً‌ تظاهري‌ هم‌ به‌ اسلام‌ نداشته‌ است، علامتي‌ از اسلام‌ در او نبوده، نه‌ به‌ قرآن‌ اظهار اعتقاد كرده‌ است، نه‌ به‌ اسلام. معروف‌ است‌ به‌ اينكه‌ ظالم‌ و ستمگر و فاسق‌ و شرابخوار است. همين‌ آدم‌ كه‌ شما از او انتظار نداريد، يك‌ دفعه‌ مي‌بينيد آمد به‌ زيارت‌ امام‌ رضا. همه‌ تان‌ مي‌گوييد معلوم‌ مي‌شود آدم‌ مسلماني‌ است. اين‌ دفعه‌ وقتي‌ او را مي‌بينيد، با او خوش‌ و بش‌ مي‌كنيد. يعني‌ از هزار خصلت‌ او نهصد و نود و نه‌ تاي‌ آن‌ بر ضد شما و دين‌ شماست. چون‌ از او انتظار نداريد همين‌ قدر كه‌ يك‌ زيارت‌ حضرت‌ رضا آمد، مي‌گوييد نه، معلوم‌ شد مسلمان‌ است. اما آني‌ كه‌ از هزار خصلت‌ نهصد و نود و نه‌ خصلتش‌ مسلماني‌ است، يك‌ خصلتش‌ به‌ قول‌ شما خلاف‌ است، به‌ خاطر اين‌ خصلت‌ مي‌گوييد، اين‌ ديگر مسلمان‌ نيست، اين‌ ديگر از حوزه‌ي‌ اسلام‌ خارج‌ شد. پس‌ شما دوست‌ دشمنانتان‌ هستيد، يعني‌ كمك‌ به‌ دشمنانتان‌ مي‌كنيد و دشمن‌ دوستانتان‌ هستيد، يعني‌ در واقع‌ دشمن‌ خودتان‌ هستيد.111
َ‌ دشمن‌ تراشي‌
يكي‌ از آقايان‌ خطبا نقل‌ مي‌كرد كه: مردي‌ در مشهد اصلاً‌ با دين‌ پيوندي‌ نداشت، نه‌ تنها نماز نمي‌خواند و روزه‌ نمي‌گرفت، بلكه‌ به‌ چيزي‌ اعتقاد نداشت، يك‌ آدم‌ ضد دين‌ بود. ايشان‌ مي‌گفت: ما مدت‌ زيادي‌ با اين‌ آدم‌ صحبت‌ كرديم‌ تا اينكه‌ نرم‌ و ملايم‌ و واقعاً‌ معتقد و مؤ‌من‌ شد و روش‌ خود را به‌ كلي‌ تغيير داد. نمازش‌ را مي‌خواند. روزه‌اش‌ را مي‌گرفت‌ و بعد كارش‌ به‌ جايي‌ كشيد كه‌ با اينكه‌ اداري‌ بود و پست‌ حساسي‌ هم‌ در خراسان‌ داست، ديگر بعد از اين‌ مقيد شده‌ بود كه‌ نمازش‌ را با جماعت‌ بخواند. مي‌رفت‌ مسجد گوهرشاد، پشت‌ سر مرحوم‌ آقاي‌ نهاوندي، به‌ اين‌ شكل‌ كه‌ لباسهايش‌ را مي‌كند، عبايي‌ هم‌ مي‌پوشيد. در جلسات‌ ما هم‌ شركت‌ مي‌كرد. يك‌ مدتي‌ ما ديديم‌ كه‌ اين‌ آقا پيدايش‌ نيست. گفتم: لابد رفته‌ است‌ مسافرت. رفقا گفتند: نه، او اينجاست‌ و نمي‌آيد. حالا چطور شده‌ است‌ كه‌ در جلسات‌ ما شركت‌ نمي‌كند، ما نمي‌دانيم. بعد كاشف‌ به‌ عمل‌ آمد كه‌ ديگر نماز جماعت‌ هم‌ نمي‌رود. تحقيق‌ كرديم‌ ببينيم‌ كه‌ علت‌ چيست؟ اين‌ مردي‌ كه‌ اين‌جور رو آورده‌ بود به‌ دين‌ و مذهب، چطور يك‌ مرتبه‌ از دين‌ و مذهب‌ رو برگرداند؟ رفتيم‌ سراغش، معلوم‌ شد قضيه‌ از اين‌ قرار بوده‌ است: اين‌ آقا چند روز متوالي‌ كه‌ رفته‌ نماز جماعت، و در صف‌ چهارم، پنجم‌ مي‌ايستاده‌ يك‌ روز يكي‌ از مقدس‌ مآبهايي‌ كه‌ در صف‌ اول‌ پشت‌ سر امام‌ مي‌نشيند و تحت‌ الحنك‌ مي‌اندازند و نمي‌دانم‌ مسواك‌ چه‌ جوري‌ مي‌زنند و هميشه‌ خودشان‌ را از خدا طلبكار مي‌دانند، در ميان‌ جمعيت، موقع‌ نماز از آن‌ صف‌ اول‌ بلند مي‌شود، مي‌آيد تا اين‌ آدم‌ را پيدا كند. روبه‌رويش‌ مي‌نشيند مي‌گويد آقا! مي‌گويد بله، يك‌ سؤ‌الي‌ از شما دارم، بفرماييد شما مسلمان‌ هستيد يا نه؟ اين‌ بيچاره‌ درمي‌ ماند كه‌ چه‌ جواب‌ بدهد، مي‌گويد اين‌ چه‌ سؤ‌الي‌ است‌ كه‌ شما از من‌ مي‌كنيد؟ مي‌گويد: نه، خواهش‌ مي‌كنم‌ بفرماييد شما مسلمان‌ هستيد يا مسلمان‌ نيستيد؟ اين‌ بدبخت‌ ناراحت‌ مي‌شود مي‌گويد: من‌ مسلمانم، اگر مسلمان‌ نباشم، در مسجد گوهرشاد، در صف‌ جماعت‌ چكار مي‌كنم؟ مي‌گويد: اگر مسلماني، چرا ريشت‌ را اين‌طور كرده‌اي؟ از همانجا سجاده‌ را برمي‌دارد مي‌گويد: اين‌ مسجد و اين‌ نماز جماعت‌ و اين‌ دين‌ و مذهب‌ مال‌ خودتان. رفت‌ كه‌ رفت. اين‌ هم‌ يك‌ جور به‌ اصطلاح‌ نهي‌ از منكر كردن‌ است. يعني‌ فرار دادن‌ و بيزار كردن‌ مردم‌ از دين. براي‌ مخالف‌ تراشي، براي‌ دشمن‌ تراشي، چيزي‌ از اين‌ بالاتر نيست.112 

َ‌ امر به‌ منكر به‌ جاي‌ نهي‌ از منكر!
در ايامي‌ كه‌ قم‌ بوديم‌ تازه‌ اين‌ شركتهاي‌ مسافربري‌ راه‌ افتاده‌ بود. آمديم‌ به‌ قصد مشهد سوار شديم. بعد از مدتي‌ من‌ احساس‌ كردم‌ راننده‌ي‌ اين‌ اتوبوس‌ نسبت‌ به‌ شخص‌ من‌ كه‌ معمم‌ هستم، يك‌ حالت‌ بغض‌ و نفرتي‌ دارد. نه‌ من‌ او را مي‌شناختم‌ و نه‌ او مرا مي‌شناخت. ما يك‌ سابقه‌ي‌ شخصي‌ نداشتيم. در ورامين‌ كه‌ توقف‌ كرد، وقتي‌ خواستم‌ از او بپرسم‌ كه‌ چقدر توقف‌ مي‌كنيد، با يك‌ خشونتي‌ مرا رد كرد كه‌ ديگر تا مشهد جرئت‌ نكنيم‌ يك‌ كلمه‌ با او حرف‌ بزنم. پيش‌ خودم‌ توجيهي‌ كردم. گفتم: لابد اين، مسلمان‌ لااقل‌ نيست، ماد‌ي‌ است، يهودي‌ است...پيش‌ خود قطع‌ كردم‌ كه‌ چنين‌ چيزي‌ است. يادم‌ هست‌ آن‌ طرف‌ سمنان‌ كه‌ رسيديم، بعد از ظهر بود، من‌ وقتي‌ رفتم‌ وضو بگيرم‌ تا نماز بخوانم، همين‌ راننده‌ را ديدم‌ كه‌ دارد پاهايش‌ را مي‌شويد. مراقب‌ او بودم. ديدم‌ بعد كه‌ پاهايش‌ را شست‌ وضو گرفت‌ و بعد نماز خواند. حيرت‌ كردم. اين‌ كه‌ مسلمان‌ و نمازخوان‌ است. ولي‌ رابطه‌اش‌ با من‌ همان‌ بود كه‌ بود. شب‌ شد. پشت‌ سر من‌ دو تا دانشجوي‌ تربتي‌ بودند، آنها هم‌ مي‌خواستند ايام‌ تعطيلات‌ بروند خراسان‌ (تربت). او برعكس، هر چه‌ كه‌ نسبت‌ به‌ من‌ اظهار تنفر و خشونت‌ داشت، نسبت‌ به‌ آنها مهرباني‌ مي‌كرد، آنها را دوست‌ داشت. شب‌ كه‌ معمولاً‌ مسافرين‌ مي‌خوابند، از يكي‌ از آنها خواهش‌ كرد كه‌ بيايد پهلو دستش، با هم‌ صحبت‌ كنند تا خوابش‌ نبرد. او هم‌ رفت. در وقتي‌ كه‌ همه‌ خواب‌ بودند، يك‌ وقت‌ من‌ گوش‌ كردم‌ ديدم‌ اين‌ راننده‌ دارد سرگذشت‌ خودش‌ را براي‌ آن‌ دانشجو مي‌گويد. من‌ هم‌ به‌ دقت‌ گوش‌ مي‌كردم‌ كه‌ بشنوم. اول‌ از مردم‌ مشهد گفت‌ كه‌ از آنهايشان‌ كه‌ با آخوندها ارتباط‌ دارند، بدم‌ مي‌آيد. فقط‌ از آنها كه‌ اعيان‌ هستند، در ارك‌ هستند، خوشم‌ مي‌آيد. گفت: خلاصه‌ اين‌ را بدان‌ كه‌ در ميان‌ همه‌ي‌ فاميل‌ من، تنها كسي‌ كه‌ راننده‌ است، منم، باقي‌ ديگر دكتر هستند، مهندس‌ هستند، تاجر هستند، افسر هستند، بدبخت‌ قاميل‌ منم. گفت: علتش‌ چيست؟ گفت: من‌ سرگذشتي‌ دارم. 

‌پدر من‌ آدم‌ مسلمان‌ و بسيار مرد متديني‌ بود. من‌ بچه‌ بودم‌ مرا به‌ دبستان‌ فرستاد. پيش‌ نماز محله‌ تا از اين‌ مطلب‌ خبردار شد، آمد پيش‌ پدرم، گفت: تو بچه‌ات‌ را به‌ مدرسه‌ فرستاده‌اي؟ گفت: بله، گفت:اي‌ واي‌ مگر نمي‌داني‌ كه‌ اگر بچه‌ات‌ به‌ مدرسه‌ برود، لامذهب‌ مي‌شود؟ پدر من‌ هم‌ از بس‌ آدم‌ عوامي‌ بود، اين‌ حرف‌ را باور كرد. من‌ هم‌ كه‌ بچه‌ بودم. پدرم‌ ديگر نگذاشت‌ من‌ دنبال‌ درس‌ بروم، دنبال‌ كارهاي‌ ديگر فرستاد. يك‌ روز بعد از اينكه‌ زن‌ و بچه‌ پيدا كردم‌ فهميدم‌ كه‌ اصلاً‌ من‌ سواد ندارم. معما براي‌ من‌ حل‌ شد كه‌ اين‌ آدم‌ از يك‌ طرف‌ بيچاره‌ خودش‌ مسلمان‌ است‌ ولي‌ خودش‌ را بدبخت‌ صنف‌ من‌ مي‌داند. مي‌گويد: اين‌ عمامه‌ به‌ سرها هستند كه‌ ما را بدبخت‌ كردند. اين‌ يك‌ جور نهي‌ از منكر است، يعني‌ رماندن، بدبخت‌ كردن‌ مردم‌ و دشمن‌ ساختن‌ مردم‌ با دين‌ و روحانيت. بعد من‌ پيش‌ خود گفتم: خدا پدرش‌ را بيامرزد كه‌ فقط‌ با آخوندها دشمن‌ است، با اسلام‌ دشمن‌ نشد، باز نمازش‌ را مي‌خواند، روزه‌اش‌ را مي‌گيرد، به‌ زيارت‌ امام‌ رضا مي‌رود. اين، به‌ طور غير مستقيم‌ بر ضرر اسلام‌ عمل‌ كرده‌ است.113 

َ‌ مجنون‌ و شتر
مجنون‌ به‌ قصد اينكه‌ برود به‌ منزل‌ ليلي‌ شتري‌ راسوار بود و مي‌رفت‌ و از قضا آن‌ شتر كره‌اي‌ داشت، بچه‌اي‌ داشت، شيرخوار، او براي‌ اينكه‌ بتواند اين‌ حيوان‌ را تند براند و در بين‌ راه‌ معطل‌ اين‌ كره‌ نشود، كره‌ را در خانه‌ حبس‌ كرد و در را بست‌ خود شتر را تنها سوار شد و مي‌رفت. عشق‌ ليلي‌ مجنون‌ را پر كرده‌ بود، جز درباره‌ ليلي‌ نمي‌انديشيد. اما از اين‌ طرف، اين‌ مركب، اين‌ شتر هم‌ حواسش‌ شش‌ دانگ‌ دنبال‌ كره‌اش‌ بود، جز درباره‌ كره‌ خودش‌ نمي‌انديشيد، كره‌ در اين‌ منزل‌ است. ولي‌ ليلي‌ در آن‌ منزل، اين‌ در مبدأ و آن‌ در مقصد، تا بر اين‌ مركب‌ سوار بود و مي‌راند و توجه‌ داشت‌ به‌ راندن‌ آن، مي‌رفت. در اين‌ بينها حواسش‌ متوجه‌ معشوق‌ مي‌شد، مهار شتر از دستش‌ مي‌رفت، حواسش‌ آنجا بود، شتر وقتي‌ مي‌ديد مهارش‌ شل‌ شده، يواشكي‌ برمي‌گشت. برمي‌گشت‌ به‌ طرف‌ منزل، يك‌ وقت‌ مجنون‌ متوجه‌ حال‌ خودش‌ مي‌شد، مي‌ديد، باز دو مرتبه‌ همان‌ منزل‌ اول‌ رسيده‌ برمي‌گرداند، باز شروع‌ مي‌كرد به‌ رفتن‌ يك‌ مدتي‌ مي‌رفت، دوباره‌ تا از خود بي‌خود مي‌شد، حيوان‌ برمي‌گشت، چند بار اين‌ عمل‌ تكرار شد. 

همچو مجنون‌ در تنازع‌ با شترگه‌ شتر چربيد و گه‌ مجنون‌ حر‌
ميل‌ مجنون‌ پس‌ سوي‌ ليلي‌ روان‌ميل‌ ناقه‌ از پي‌ طفلش‌ دوان‌
تا آنجا كه‌ مي‌گويد خودش‌ را انداخت‌ به‌ زمين،
گفت: اي‌ ناقه‌ چو هر دو عاشقيم‌ما دو ضد بس‌ همره‌ نالايقيم‌
بعد گريز خودش‌ را مي‌زند. مي‌گويد:
جان‌ گشاده‌ سوي‌ بالا بالهاتن‌ زده‌ اندر زمين‌ چنگالها
در انسان‌ دو تمايل‌ وجود دارد. يكي‌ تمايل‌ روح‌ انسان‌ و ديگر تمايل‌ تن‌ انسان.
ميل‌ جان‌ اندر ترقي‌ و شرف‌ميل‌ تن‌ در كسب‌ اسباب‌ و علف‌
‌اگر مي‌خواهي‌ جان‌ و روحت‌ آزاد باشد، نمي‌تواني‌ شكم‌ پرست‌ باشي؛ نمي‌تواني‌ زن‌ پرست، باشي‌ و روحت‌ آزاد باشد، پول‌ پرست‌ باشي‌ و روحت‌ آزاد باشد و در واقع‌ نمي‌تواني‌ شهوت‌ پرست‌ باشي، خشم‌ پرست‌ باشي. پس‌ اگر مي‌خواهي‌ واقعاً‌ آزاد باشي، روحت‌ را بايد آزاد كني.114 

َ‌ خشكي‌ بيجا
بلندگو اولين‌ باري‌ كه‌ پيدا شد، شما ببينيد چقدر با آن‌ مخالفت‌ شد، خوب، بلندگو براي‌ صدا مثل‌ عينك‌ است‌ براي‌ چشم‌ انسان‌ و مثل‌ سمعك‌ است‌ براي‌ گوش‌ انسان. حالا اگر انسان‌ گوشش‌ سنگين‌ است، يك‌ سمعك‌ مي‌گذارد و معنايش‌ اين‌ است‌ كه‌ قبلاً‌ نمي‌شنيد و حالا مي‌شنود، قرآن‌ را هم‌ قبلاً‌ نمي‌شنيد، حالا قرآن‌ را بهتر مي‌شنود، فحش‌ را هم‌ قبلاً‌ نمي‌شنيد، حالا فحش‌ را هم‌ بهتر مي‌شنود، اينكه‌ به‌ سمعك‌ مربوط‌ نيست. ميكروفون‌ هم‌ همين‌ طور است. ميكروفون‌ كه‌ ابزار مخصوص‌ فعل‌ حرام‌ نيست. آن‌ ابزاري‌ حرام‌ است‌ كه‌ از آن، جز فعل‌ حرام‌ كار ديگري‌ ساخته‌ نباشد، جز صليب‌ كه‌ جز اينكه‌ سمبل‌ يك‌ شرك‌ است‌ چيز ديگري‌ نيست‌ و مثل‌ بت. ولي‌ ابزاري‌ كه‌ هم‌ در كار حرام‌ مصرف‌ مي‌شود و هم‌ در كار حلال، چرا حرام‌ باشد؟ يكي‌ از آقايان‌ وعاظ‌ خيلي‌ معروف‌ مي‌گفت، سالهاي‌ اولي‌ بود كه‌ بلندگو پيدا شده‌ بود، ما هم‌ تازه‌ پشت‌ بلندگو صحبت‌ مي‌كرديم‌ و به‌ قول‌ او تازه‌ داشتيم‌ راحت‌مي‌ نشستيم.اين‌ بلندگو، به‌ جان‌ وعاظ‌ خيلي‌ حق‌ دارد، شما تا سي‌ سال‌ پيش‌ اگر نگاه‌ بكنيد، واعظي‌ كه‌ به‌ سن‌ هفتاد سال‌ مي‌رسيد خيلي‌ كم‌ بود، اغلب‌ وعاظ‌ در سن‌ چهل‌ سالگي، پنجاه‌ سالكي‌ به‌ يك‌ شكلي‌ مي‌مردند، يكي‌ به‌ خاطر همين‌ نبودن‌ بلندگو و مجالسي‌ كه‌ اينها مي‌بايست‌ زياد فرياد بكشند، اتومبيل‌ هم‌ كه‌ نبود تا بعد سوار اتومبيل‌ گرم‌ بشوند، سوار قاطر يا الاغ‌ مي‌شدند. و اين‌ در زمستان‌ براي‌ آنها خيلي‌ بد بود. اغلب‌ آنها در سن‌ جواني‌ از بين‌ مي‌رفتند. بلندگو به‌ فرياد اينها رسيد، گفت‌ ما تازه‌ از بلندگو استفاده‌ مي‌كرديم‌ ولي‌ هنوز، شايع‌ نشده‌ بود. 

‌قرار بود من‌ در يك‌ مجلس‌ معظم‌ صحبت‌ بكنم، بلندگو هم‌ گذاشته‌ بودند، قبل‌ از من‌ آقايي‌ رفت‌ منبر، همين‌ كه‌ رفت‌ منبر و آمد گفت‌ اين‌ گور شيطان‌ را از اينجا ببريد. گور شيطان‌ را برداشتند بردند ما ديديم‌ اگر بخواهيم‌ تحمل‌ بكنيم‌ و حرف‌ نزنيم، اين‌ گور شيطان‌ را بردند و بعد از اين‌ هم‌ نمي‌شود استفاده‌ بكنيم، گفت‌ تا رفتم‌ و نشستم‌ روي‌ منبر گفتم‌ آن‌ زين‌ شيطان‌ را بياور. غرض‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ چنين‌ جمود فكريها و خشك‌ مغزيها بي‌مورد است، بلندگو تقصيري‌ ندارد. راديو و تلويزيون‌ و فيلم‌ في‌ حد ذاته‌ تقصيري‌ ندارد. محتوي‌ چه‌ باشد؟ آنچه‌ كه‌ گفته‌ مي‌شود در راديو چه‌ باشد؟ آنچه‌ كه‌ گفته‌ و نشان‌ داده‌ مي‌شود در تلويزيون‌ چه‌ باشد؟ آنچه‌ كه‌ ارائه‌ مي‌شود در فيلم‌ چه‌ باشد؟ اينجا ديگر آدم‌ نبايد خشكي‌ به‌ خرج‌ بدهد و چيزي‌ را كه‌ في‌ ذاته‌ حرام‌ نيست‌ و مشروع‌ است، به‌ صورت‌ يك‌ چيز نامشروع‌ جلوه‌ بدهد.115 

َ‌ خرمقدسي‌
مثلي‌ است‌ معروف‌ كه‌ يك‌ وقتي، كسي‌ از مغازه‌ مرغ‌ فروشي، خروسي‌ خريد به‌ قيمت‌ ارزان، خروس‌ خيلي‌ خوبي‌ بود، بيشتر از آنچه‌ كه‌ خريده‌ بود ارزش‌ داشت، رفت‌ خانه‌ و تا وارد خانه‌ شد زن‌ او پرسيد: اين‌ چيست‌ كه‌ آورده‌اي؟ گفت‌ خروس، گفت: يك‌ آدم‌ با غيرت‌ هم‌ خروس‌ به‌ خانه‌ مي‌آورد؟ زود صورتش‌ را پوشاند و خود را مخفي‌ كرد و گفت: من‌ هرگز حاضر نيستم‌ در خانه‌اي‌ كه‌ جنس‌ نر وجود داشته‌ باشد زندگي‌ كنم، يا او را از خانه‌ بيرون‌ كن‌ و يا من‌ از كنج‌ خانه‌ بيرون‌ نمي‌آيم! مرد گفت: عيبي‌ ندارد خروس‌ كه‌ انسان‌ نيست‌ گفت‌ نه‌ آدم‌ با غيرت‌ حتي‌ خروس‌ هم‌ به‌ خانه‌ نمي‌آورد مرد خيلي‌ خوشحال‌ شد و گفت‌ الحمدلله، چقدر زن‌ من‌ زن‌ با عفتي‌ است، خروس‌ را برد به‌ مرغ‌ فروشي‌ و پس‌ داد و گفت: خواهش‌ مي‌كنم‌ اگر ممكن‌ است‌ اين‌ خروس‌ را از من‌ پس‌ بگيريد و پول‌ مرا بدهيد، مرغ‌ فروش‌ گفت: چرا، اتفاقاً‌ اين‌ خروس‌ بيشتر ارزش‌ دارد و من‌ به‌ شما تخفيف‌ دادم‌ مطمئن‌ باشيد كه‌ به‌ شما دروغ‌ نمي‌گويم، حتماً‌ بيشتر مي‌ارزد، آن‌ شخص‌ گفت: نه، من‌ خروس‌ نمي‌خواهم، مرغ‌ فروش‌ گفت‌ چرا نمي‌خواهي؟ گفت: شما چكار داريد؟ مرغ‌ فروش‌ گفت: تا علت‌ را نگويي‌ پس‌ نمي‌گيرم! آن‌ شخص‌ گفت: يك‌ مقداري‌ هم‌ كمتر از پولي‌ كه‌ داده‌ام‌ بدهيد، گفت: نه، تا علتش‌ را نگوييد پس‌ نمي‌گيرم، بايد حقيقتش‌ را بگوييد، آن‌ شخص‌ گفت: حقيقتش‌ اين‌ است‌ كه‌ زن‌ من‌ خيلي‌ با عفت‌ و عصمت‌ است‌ آن‌قدر كه‌ حتي‌ حاضر نيست‌ يك‌ خروس‌ را هم‌ در خانه‌ راه‌ بدهد! مرغ‌ فروش‌ زود خروس‌ را گرفت‌ و پول‌ را به‌ او داد و گفت: اين‌ پول‌ را بگير ولي‌ يقين‌ داشته‌ باش‌ كه‌ زن‌ تو زن‌ بدعملي‌ است، اين‌ زن‌ اگر با عفت‌ و با عصمت‌ بود اين‌ طور حرف‌ نمي‌زد، اين‌ جور حرفها، حرف‌ زني‌ است‌ كه‌ اصلاً‌ عفت‌ و عصمت‌ ندارد، زني‌ كه‌ با عفت‌ و عصمت‌ باشد هيچ‌ وقت‌ از خروس‌ رو نمي‌گيرد، او به‌ دروغ‌ گفته‌ است. 

َ‌ فاجعه‌ افراط‌ و تفريط‌ در ميان‌ مسلمين‌
انسان‌ بايد از افراط‌ و تفريط‌ بر كنار باشد، عيب‌ جامعه‌ مسلمين، عيبي‌ كه‌ تاريخ‌ حكايت‌ مي‌كند، اين‌ است‌ كه‌ يا از اين‌ طرف‌ مي‌افتيم‌ و يا از آن‌ طرف، در حد وسط‌ نمي‌ايستيم‌ يا مردمي‌ هستيم‌ كه‌ دائماً‌ غيبت‌ مي‌كنيم‌ و يا مي‌رسيم‌ به‌ حدي‌ كه‌ غيبت‌ كردن‌ حجاج‌ را هم‌ جايز نمي‌دانيم، حجاج‌ آن‌ سفاك‌ خونريزي‌ كه‌ در دنياي‌ اسلام‌ در سفاكي‌ نمونه‌ است‌ بعد از اينكه‌ به‌ دَرَك‌ مي‌رود، مردي‌ مي‌آيد در حضور ابن‌ سيرين‌ كه‌ يكي‌ از علماي‌ مسلمان‌ ايراني‌ قرن‌ دوم‌ هجري‌ بوده‌ است‌ و از حجاج‌ بدگويي‌ مي‌كند، ابن‌ سيرين‌ مقدس‌ هم‌ مي‌گويد: غيبت‌ نكن، غيبت‌ كردن‌ تو الان‌ گناهش‌ بيشتر از گناه‌ حجاج‌ است‌ من‌ حاضر نيستم‌ غيبت‌ حجاج‌ را بشنوم‌ و عجيب‌ اين‌ است‌ كه‌ «غزالي» با آن‌ بزرگي‌ و عظمت‌ مقام، اين‌ داستان‌ را نقل‌ كرده‌ و تأييد هم‌ كرده‌ غزالي‌ با اينكه‌ انسان‌ متفكر و فوق‌العاده‌اي‌ است‌ و ما او را مرد بزرگي‌ مي‌دانيم، اما اين‌ جا اشتباه‌ كرده‌ است، انسانهاي‌ بزرگ‌ اشتباهات‌ بزرگ‌ هم‌ دارند، به‌ قول‌ ابن‌ الجوزي‌ يكي‌ از اشتباهات‌ بزرگ‌ غزالي‌ اين‌ است‌ كه‌ غزالي‌ در بسياري‌ از موارد، شرع‌ را به‌ تصوف‌ سودا كرده‌ است‌ و آن‌ افراط‌ گريهاي‌ صوفيانه‌ غزالي‌ گاهي‌ سبب‌ شده‌ است‌ كه‌ از فقه‌ اسلامي‌ منحرف‌ شده‌ است‌ لذا مي‌گويد ابن‌ سيرين‌ صحيح‌ گفته‌ است، آن‌ شخص‌ حق‌ نداشته‌ است‌ كه‌ از حجاج‌ غيبت‌ كند، حجاج‌ مسلمان‌ بودن‌ است‌ اگر حجاج‌ را نشود غيبت‌ كرد پس‌ غيبت‌ چه‌ كسي‌ جايز است؟ حتماً‌ غيبت‌ يزيد بن‌ معاويه‌ را هم‌ جايز نمي‌داند! ما كه‌ شبانه‌ روز بالاي‌ منبرها مظالم‌ او را مي‌گوييم‌ هميشه‌ غيبت‌ مي‌كنيم! پس‌ خداوند هم‌ خودش‌ از فرعون‌ و از نمرود و از قارون‌ و از بلعم‌ باعورا و از صدها نفر ديگر و از اقوامي‌ چون‌ بني‌ اسرائيل‌ غيبت‌ كرده؟ نه، اينها غيبت‌ نيست، نه‌ از اين‌ طرف‌ بيفتيم‌ و نه‌ از آن‌ طرف.116

کد مطلب: 730

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين