مصطفی ملکیان
کد مطلب: 334
|

| fallah9783@yahoo.com |
کسانی که با ملکیان و اندیشه های او آشنا هستند، این اندیشه ورز پیش از آنکه مستغرق متون انتزاعی شده و فلسفه بافی کند، نگرشی انضمامی به تفکر و تعقل دارد چراکه به گواه آثارش، او بر این باور است که اندیشه انتزاعی از چارچوب متن بیرون نخواهد آمد بنابراین اندیشه نیز برای ابراز وجود نیازمند ورود به زندگی فردی است.
و البته همین سرآغاز فردیت است... |
| جمعه 13 آبان 1390 ساعت 02:26 |
| با سلام من دانشجوی ارشد رشته الهیات هستم میخواستم در صورت امکان تعدادی کتاب در زمینه روشنفکری دینی به من معرفی کنین که بتوانم به صورت دقیق به مطالعه این امر بپردازم .باتشکر |
| دوشنبه 9 آبان 1390 ساعت 20:58 |
پاسخ به مصطفي ملكيان
در گزارشي كه نشريهي اعتماد روز دوشنبه، هفتم شهريور ماه، از نشستي پيرموان فيلم جدايي "نادر از سيمين" با حضور چند تن از بزرگان - از جمله آقاي ملكيان - ارائه داد، آقاي ملكيان به نكاتي اشاره كردهاند كه قطعاً اجمالي از مهمترين مواضع ايشان را در خصوص اخلاق نشان ميدهند: دفاع از مطلقانگاري اخلاقي، با تكيه بر انطباقي از ساحتهاي وجودي-روانشناختي كه وي از يكديگر متمايز ميكنند، ضمن موجهسازي تضادهاي انضمامي با نظم [ اصل] عمودي بالاتر.
در اين مقاله تلاشم نقد بستر كلي اين موضع، يعني مطلقانگاري اخلاقي نيست؛ بلكه برعكس، همدلي با آن است و لفظ "پاسخ" كه در بالا آمده است، تحليل انتقادي نحوهي اين موضعگيري و شيوهي ابراز آن است. چرا كه گمان ميبرم عناصر موجود در اين شيوهي موضعگيري، خود استلزاماتي نسبيانگارانه دارند كه اگر آنها را به نتيجه منطقيشان برسانيم موضع بستري آقاي ملكيان را دچار تناقض ميكنند.
پيش از ورود به اين مسئله، طبعاً نياز است چند نكتهي مقدماتي را توضيح دهم تا روشن شود خود من از كدام بستر با اخلاق مواجه ميشوم. بستري پديدارشناسانه، اخلاق را متكي بر مسئوليتي خود-بنياد ميكند كه كل جريان فلسفهورزي فرد را در انفراديت او جهت ميدهد. اين همان مسوليتي است كه فرد را از سطح صيانت از ذات به سطح صيانت از منطق ارتقاء ميدهد. بنابراين از بستري پديدارشناسانه، اخلاق امري منطقي است، يا به عبارت بهتر و در بياني كانتي، همچون منطق داراي كانون محض خويش است. در نتيجه، همانگونه كه قوانين منطق محض خدشهناپذيراند و از آنجاكه محض و انتزاعياند نسبت به بسترهاي زماني-مكاني مصاديق انضمامي تغييري نميكنند، اخلاق محض نيز از اخلاق انضمامي جداست و نميتواند مشتق از راوبط عيني بين انسانها اعم از روانشناختي و يا انسانشناختي باشند. اگرچه رسيدن به سطح صيانت از منطق، در مقام نهاييترين سطح اخلاق تاريخ تكوين خود را دارد اما اين تاريخمندي يك تاريخمندي انضمامي نيست، يعني تحولي در دل زمان اجتماعي-فرهنگي نيست كه به فرض مثال هر جامعه يا فرهنگي در ضمن دگرديسيهاي انضمامي اموري را در مقام اصول اخلاقي موقعيتي خود وضع كند. اخلاق محض در دل تاريخ آگاهي، قوانين محض خود را نه ابداع و وضع كه كشف و آشكار ميكند. مجموع اين قوانين نه دستورالعمل كه كانوني را تشكيل ميدهند كه همچون كانون منطق، به عبارت اپيكوريِ كانت، مواظب فاهمه است تا خطا نكند. با اين نگاه پيشيني و محض به كانون اخلاق است كه درستي و غلطي امر اخلاقي همارز با صدق و كذب منطقي ارزيابي ميشود. از يك بستر پديدارشناختيِ هوسرلي، كه نگارنده از آن دفاع ميكند، حتي تمايز هيومي عقل عملي و عقل نظري خود كانت چندان بستريابي مناسبي نيافته است. اگرچه كانت در نقاطي به پيوند بستري اين دو عرصهي عقل اشاراتي دارد.
دغدغهي پديدارشناسي براي يافتن بسترهاي خود-بنياد عقلانيت، در نهاييترين نقطهي خود در عبارت مسوليتِ منطقي كه هوسرل آن را به كار ميبرد، عقل نظري و عقل عملي را به هم گره ميزند، امري كه در ترجمهي تحت الفظي واژهي يوناني "فلسفه" به معناي "دوستداري و جانبداري از موشكافي" نيز به وضوح ديده ميشود. از اين رو ميتوان گفت امر اخلاقي امر منطقي است و امر منطقي امر اخلاقي است. حال ميتوان پرسيد چگونه ميتوان گفت كه امري مانند "حفظ جان ديگري" يك قانون منطقي است كه خلاف آن متناقض است، يعني داراي شرايط بداهت است؟ به عبارت ديگر چرا حفظ جان ديگري درست (يعني صادق) است و عدم اين كار غلط (يعني كاذب)؟
پاسخ به اين مسئله ساده نيست. اما ميتوان به اختصار گفت كه صدق و درستي از آنجا كه به معناي كشف شرايط محض امكان خود را نشان دادنِ امور انضمامي است، نميتوان يك امر انضمامي را به خودي خود صادق و يا كاذب دانست. بنابراين "حفظ جان ديگري" به خودي خود يك قانون اخلاقي نيست بلكه موقعيتي انضمامي است كه تحت حاكميت يك قانون محض اخلاقي درآمده است. خلط اخلاق دستورالعملي با اخلاق محض باعث اين خطاي مهلك گرديده است كه امر انضمامي خاصي كليسازي شود و بويژه دانشمندان اجتماعي-فرهنگي كه با پرسپكتيوهاي اخلاقي متنوع، يا به اصطلاح آنها متمايزي، رو به رو هستند واكنش شديد نشان دهند. كليسازي و قانوني كردن امر انضمامي نه تنها بنيانگرايي درست اخلاقي نيست بلكه در تضاد با آن است. وقتي مي گوييم "حفظ جان ديگري" امري اخلاقي است، مرادمان اين است كه اين امر از ارزش اخلاقي بهرهمند است يعني تحت يك قانون اخلاقي است نه اين خودش اخلاق باشد. از اين رو تبديل اخلاق به مجموعهاي از چنين وضعيت-امورهايي است كه دانشمندان اجتماعي-فرهنگي را نگران ميكند، زيرا آنها در يك منظر اجتماعي ديگر دقيقاً مجموعهاي متضاد با مجموعهي تثبيت شده مييابند. در همين بستر انضمامي است كه كساني داعيهي نسبيانگاري اخلاقي دارند و كساني داعيهي مطلقانگاري اخلاقي. اما اگر ما قوانين اخلاقي را در بستر انتزاعي و محض مطلق بدانيم هيچ مشكل منطقي در خصوص نحوههاي متنوع اخلاق انضمامي پيش نخواهد آمد. به فرض مثال يك امر اگر در يك جامعه خوب و در جامعهاي ديگر بد تلقي شود دليلي بر نسبيت اخلاق محض نخواهد بود. زيرا اخلاق محض با خود مفاهيم خوبي و بدي و قوانين مربوط به آنها سروكار دارد. آنچه اطلاق محض اخلاق را ثابت ميكند اين است كه در هر دو جامعه اعمال بينا-انساني بر طبق دركي از مفهوم خوبي و بدي و مسئوليت و عدم مسئوليت و غيره روي ميدهند و اين امر جداي از اين است كه خود اين درك در چه عملي متجلي ميشود. حيث انضمامي، همواره پرسپيكتيويستي است و هنر درست انديشيدن فراروي متأملانه از اين امور انضمامي به سمت شرايط محضي است كه امكان آنها را محقق كرده است. اينها ايدههاي محضي هستند كه تحقق يك عمل (اگر اصلاً محقق شود) تحت نام و عنوان آنهاست و اگر محقق نشود وجود آيدتيك آنها منتفي نميشود. چگونگي حمل شدن يك ايدهي اخلاقي همچون خير بر يك عمل خاص در يك تكوين تاريخي صورت ميپذيرد كه ما ميتوانيم مفهوم مدرنيستي "پيشرفت" را بر طبق آن بفهميم. بنابراين تاريخ بشر به نحوي تاريخ تحقق ايدههاي اخلاقي است و مفهوم "بايد" در معناي منطقي كلمه صرفاً در نسبتهاي كلي و ضروري بين اين ايدهها معنادار است. "بايد" را "نبايد" در امور انضمامي به كار برد چراكه مفهوم خود-بنياد تامل انفرادي را از بين ميبرد. بايد، تنها در مقامي به كار ميرود كه يك ضرورت منطقي خود را به ما نشان ميدهد. تاريخ تكوين آگاهي از درك ضرورتهاي آغازين آغاز ميشود و ارتقاء آن از سطح صيانت از ذات تا سطح صيانت از منطق متكي است بر يك تامل متداوم براي درك شرايط امكان هر امري. دفاع از امري كه به نظر اخلاقي ميرسد از همان سنخ دفاع از امري است كه به نظر منطقي ميرسد و اين صرف يك خلط مبحث نيست بلكه ريشه در بسترهاي وحدتبخش آگاهي دارد.
خلاصهي مطلب اينكه ساحت انتزاعي، پيشيني و محضِ اخلاق است كه ساحتي اصيل است و ساحت انضمامي پيشاپيش در نگرش طبيعي است و هر دو گروه نسبيانگار و مطلقانگار در اين ساحت بر خطا هستند. چراكه مطلقانگار امري را كه ذاتاً تاريخي و پرسپكتيويستي است بي جهت تماميت بخشيده است و نه تنها به ساير ابعاد اجازه نمي دهد خود را نشان دهند بلكه اجازه نمي دهد بسترهاي محض آن ساحت به نحوي انتقادي و متاملانه خود را نشان دهند. نسبيانگار نيز تنوعي را كه در ساحت انضمامي ميبيند متوجه ساحت كلي شناخت ميكند و آن را از هم ميپاشد و تابع آن، بسترهاي توجيه خود را نيز متلاشي ميكند.
حال شايد بتوان حدس زد كه من از كدام زوايا قصد نقد مواضع آقاي ملكيان را دارم. مهمترين وجهي كه با توجه به مطلب بالا ميتوان ديد مفهوم "نظم بالاتر" است. آقاي ملكيان در نگرش طبيعي انضمامي، هيچ دليلي ندارند كه يك يا چند مصداق اخلاقي را بر ساير مصاديق ترجيع دهند. چرا "نبايد ديگري را كشت؟" و "چرا نكشتن ديگري بر كشتن ديگري مقدم است؟" و از اين مهمتر چرا "حفظ جان ديگري بر دروغ گويي اولويت دارد؟" تا جايي كه پاي بداهت منطقي در ميان نباشد اين صرفاً يك انتخاب آزاد و غير فلسفي است. نظم بالاتر حاصل سلسله طبقاتي از مصدايق انضمامي نيست بلكه حاصل نسبتي است كه آنها با مفاهيم و قوانين محض برقرار ميكنند. اين نظم بالاتر صرفاً با توجه به منطقهي وجودي مفاهيم انتزاعي معنادار است. يعني تا پيش فرض نداشته باشيم كه خوبي درست است و بدي غلط است هيچ مورد انضمامي را نميتوانيم تاييد يا تكذيب كنيم. يعني ما پيشاپيش ارتباطي بين امر اخلاقي و حقيقت را پيش فرض گرفتهايم. "دروغ" كه در فيلم مذكور مورد اشاره قرار گرفت قبل از اينكه ضداخلاقي باشد ضد منطقي است، يعني مخالف با حقيقت است. آن زن در اصل متهم به مبارزه با منطق است قبل از اينكه متهم به تقابل با اخلاق باشد. دروغ كتمان حقيقت است نه صرف يك فعل ضداخلاقي و ضد ارزش بودن آن به اين دليل است كه به سطح صيانت از منطق آسيب ميرساند و سطح صيانت از منطق تكميل همان سطح صيانت از ذات در تاريخ تكوين آگاهي است (مثلاً يك رياضيدان در مواجه با يك استدلال غير معقول همان واكنش مسولانهاي را در دفاع از قاعدهي رياضي از خود نشان ميدهد كه در هنگام دفاع از بدنش در مقابل تهديد يك چاقو نشان ميدهد). هيچ امر اخلاقي نميتواند غير منطقي باشد. مراد اين است كه نميتوان با ترتيب عمودي بين مصاديق اخلاقي مسئلهي نسبيت اخلاقي را حل كرد، مگر اينكه بپذيريم كه يك ساحت محض، شرط امكان اين مصاديق و هر مصداق ممكني است. حال چرا مصاديق انتزاعي متنوع و گاهگاه متعارض بايد بتوانند تحت قوانين محض مطلقي قرار بگيرند؟ يعني اگر قوانين و مفاهيم محض مطلق يگانه و اينهماناند چرا بر مصاديق متعارضي حمل ميشوند؟ به فرض مثال ما در بين انسانها تصوري از ايدهي خوب مي بينيم اما همين ايدهي خوب بر موضوعات متفاوتي حمل ميشود؟
پاسخ به اين امر اين است كه حمل، يك فرايند است كه به ميانجي تأمل (reflection) به انجام ميرسد و تأمل قابليتي در انسان است كه نسبتي دو سويه با دو ساحت انضمامي و انتزاعي برقرار مي كند. امور انضمامي از آنجا كه تاريخي و پرسپكتيوي هستند نميتوانند به طور كامل درك شوند و بنابراين تشكيل وضعيت امور آنها به شكل گزارهاي كه حاوي ايدهاي اخلاقي است همواره ناتماميت دارد. اما اين ناتماميت به هيچ وجه نسبيت نيست. ما با يك تبارشناسي از احكام مي توانيم دريابيم كه چرا ايدهي خوب در يك فرهنگ-زبان خاص به امري انضمامي اطلاق ميشود و در فرهنگ-زبان ديگر همين ايده بر امر انضمامي متضاد با آن حمل ميشود. بعلاوه، خود تامل مي تواند نادرست يا ناكامل به كار بسته شده باشد و يا اصلاً به كار بسته نشده باشد. اين نيز مي تواند نشان دهد كه چرا برخي قبايل بدوي دركي از خوبي و بدي ندارند. ميتوان پرسيد كه آنها دركي از رياضي هم ندارند آيا بايد نتيجه گرفت كه رياضياتي هم وجود ندارد و يا نسبي است؟ كانون اخلاق محض كه كانت از آن سخن مي گويد و مواظب عمل آدمي است تا خطا نكند مجموعهاي از امور انضماميِ اخلاقي برتر نيست كه آقاي ملكيان برخي از آنها را قيد ميكنند، بلكه مراد ساحتي مفهومي است؛ مانند خود مفهوم خوبي و خود مفهوم مسئوليت و غيره نه فلان امرِ مسئولانه و فلان عملِ خوب. اين مسير، نهايتي بجز مطلقگرايي رئاليستي افلاطوني (منظور خوانشي دوآليستي از نگاه افلاطون است كه مي گويد افلاطون به يك جهان رئال از ايدهها باور داشته است) ندارد. "دزدي بد است"، "راست گويي خوب است"، "بايد مسئول حفظ جان ديگري باشيم" و غيره به خودي خود مطلق نيستند بلكه بواسطهي اطلاق خودبسندهي ايدههاي اخلاقيِ حمل شده بر آنها مطلق ميشوند. اين ايدهها هستند كه محوريت دارند نه خود آن دستورهها. زيرا اين دستورهها به هرحال از حيث موضوع انضماميشان با فرهنگي خاص آميخته اند و نميتوانند قيد اطلاق به خود بگيرند.
اما نكته اي ديگر: تفكيك ساحتهاي انساني نيز از سوي ايشان باز هم در نگرش طبيعي باقي مانده است و مبنايي روانشناسيانگارانه دارد. روانشناسي اگر مقدم بر منطق قرار بگيرد كاملاً نسبي انگارانه است و اينجاست كه خود آقاي ملكيان در معرض نسبي انگاري بويژه خطرناك ترين نوع آن يعني روانشناسيانگاري قرار مي گيرند. ايشان به صراحت ميگويند "نوعي بيصداقتي، نه فقط به معناي راست نگفتن كه فقط صدق نداشتن است بلكه بيصداقتي به تمام معناي كلمه در اين فيلم تصوير مي شود، بي صداقتي كه معمولاً روانشناسان از بي صداقتي مراد مي كنند و معنايش اين است كه ساحت هاي پنجگانهي وجود آدمي بر هم منطبق نيستند". ايشان از بي صداقتي به معناي كامل كلمه كه مد نظر رواشناسان است و فقط به معناي راست نگفتن يعني نداشتن صدق نيست حرف مي زنند. يعني چند فرض دارند:(1) عام بودن معناي صدق و (2) فراتر بودن معناي صدق از صدق منطقي كه (3) اين معناي عام، روانشناختي است و در نتيجه (4) صدق منطقي اخص از صدق روانشناختي است.
حال فرض من همان طور كه در آغاز مقاله اشاره كردم اين بود كه چنين فرض هايي اگر تا نتايج نهايي شان دنبال شوند آقاي ملكيان را وارد نسبي انگاري مي كنند و بويژه هر دو نوع آن يعني نسبي انگاري خاص؛ روانشناسي انگاري و نسبي انگاري عام؛ انسانشناسي انگاري.
ابتدا بياييد جدال تاريخي در اين باره را مرور كنيم. فرانتس برنتانو كسي كه بر گردن فلسفه معاصر اعم از تحليلي و قاره اي حق استادي دارد (همچنانكه آقاي ملكيان نيز بر گردن همهي ما، يعني نسل جوان تر، حق استادي دارد) كسي بود كه همچون آقاي ملكيان از بسترهايي ديني وارد فلسفه شد و ابتدا با دغدغه هاي ديني در مقام كشيش به خوانش ارسطو پرداخت. ايشان نيز همچون آقاي ملكيان دغدغه هايي مربوط به علم النفس يافت و تلاش كرد منشاء روانشناختي حقايق را از آنجا كه فكر كردن نه فقط امري منطقي بلكه كنشي روانشناختي نيز هست جستجو كند. وي تا حدودي به مكتب روانشناسي انگاري جان استوارت ميل نزديك شد، مكتبي كه معتقد بود حقايق منطقي-رياضي قابل بازگشت به فرايندهاي روانشناختي هستند و مهم ترين دشمن اين مكتب گوتلب فرگه بود كه معتقد بود ساحت محض قوانين منطقي هيچ ارتباطي به فرايندهاي رواني ندارد. اين كشمكش يك قرن طول كشيد و بسيار بالا گرفت كه سرانجام بنيانگذار پديدارشناسي يعني ادموند هوسرل با انتشار كتاب پژوهشهاي منطقي در 1900 تلاش كرد به آن پايان ببخشد. راي هوسرل به نفع فرگه و پيروانش بود. برنتانو قطعاً نمي خواست همچون جان استوارت ميل به نسبي انگاري روانشناختي تن در دهد بلكه مي خواست شرايط روانشناختي كنش انديشيدن را بررسي كند. اما چيزي كه پروژهي او را به خطر مي انداخت عدم درك وي از تفكيك اساسي كانت بين فكر در مقام چگونه انديشيدن و فكر در مقام چگونه بايد انديشيدن بود. او ساحت فراروندهاي را كه كانت در نظر ميگرفت درك نميكرد. منطق چگونه بايد انديشيدن است نه چگونه انديشيدن و مورد اول از مورد دوم پايهايتر است. هوسرل اين نكته را به خوبي دريافت و تمام عمر تلاش مي كرد نشان دهد كه هيچ علمي دربارهي انسان اعم از روانشناسي و انسانشناسي نميتواند در بنيادهاي يك نظريهي دانش اصيل، يعني همان فلسفه، مشاركت كند چراكه آن را نسبي ميكند. موفقيت هوسرل در نابودي مورد اول يعني نسبي انگاري روانشناختي كاملاً ديده شد اما در مورد دوم يعني نسبي انگاري انسانشناختي كه نمايندگان آن را ديلتاي و هايدگر مي دانست، ازآنجاكه نوشته هاي وي در زمان حياتش منتشر نشدند سخنانش به خوبي فهميده نشد.
من گمان ميبرم آقاي ملكيان وضعيتي شبيه به برنتانو دارند. از آنجاكه علاقه به دفاع از مطلق انگاري اخلاقي دارند، طبيعتاً به شرايط دروني اين اخلاق علاقهمند شدهاند و بي آنكه تبعات نهايي ارجاع به روانشناسي را بدانند در تبيين مسائل از آن استفاده مي كنند، بي آنكه متوجه باشند كه چنين كاري وي را آرام آرام از بايسته هاي اساسي يك مطلق انگاريِ نه تنها اخلاقي بلكه منطقي دور خواهد كرد. و نه فقط از نسبي انگاري روانشناسيانگارانه بلكه سر از گونهي كشندهتر آن يعني نسبي انگاري انسانشناسانه در خواهد آورد. همچنانكه جرقه هاي آن در ادامه ي مطلب ايشان به وضوح قابل مشاهده است. مثلاً آنجا كه از اخلاق مبتي بر غمخواري حرف مي زنند به بسترهاي اگزيستانسياليستي فراسيتسمي نزديك ميشوند. اين همان اتفاقي است كه براي رمانتيسيستهاي پس از كانت و پس از آنها كيركگارد افتاد. وضعيتي انتخابي و يا..يا... كه وراي شرايط منطقي است. نگاه كيركگاردي درست يا غلط، به هر حال با داعيه مطلقانگاري ملكيان در تضاد است. وضعيت اگزيستانسياليستي، موقعيتي و زمانمند است و مي تواند خود امر اخلاقي را در مقابل مثلاً امر ايماني كيركگاردي منسوخ و از اطلاق خارج كند. با اين حال، مفهوم غمخواري با توجه به تبينات آقاي ملكيان از آن، هنوز روانشناختي- اجتماعي است و ايشان خواسته يا ناخواسته در حال تن در دادن به كنش موقعيتي به نام اخلاق غمخوارانه است. مثلاً آنجا كه مي گويد " اما اگر به او ميگفتند اثبات نشده تو مجرمي و بنابراين به مقتضاي عدالت پانزده ميليون تومان هم بدهكار نيستي ولي وضع بدهكاري شوهر اين زن را در قبال بدهكارانش ببين و بيا اين زندگي را با دادن پانزده ميليون تومان نجات بده؛ اينجا ديگر ما از او انتظار عدالت نداريم، انتظار غمخواري داريم. اخلاق مبتني بر عدالت نميتواند امور را تمشيت كند. ما به يك اخلاق مبتني بر غمخواري نياز داريم". در اينجا آقاي ملكيان مفهوم محض عدالت را با وضعيتي انضمامي قيد مي زند. او تلاش دارد بگويد كه اينجا غمخواري در تقابل با عدالت است. اما از ديد من غمخواري نيز تحت مفهوم محض عدالت قرار مي گيرد و درست است كه ما چنين انتظاري برايمان پيش مي آيد اما تنها اتفاقي كه افتاده است اين است كه يك وضعيت انضمامي ديگر مانند غمخواري تحت مفهوم محض عدالت قرار گرفته است نه اينكه كلاً مفهوم عدالت كنار رود يعني خوب كه فكر مي كنيم مي بينيم اين بخششِ پانزده ميليون تومان به فرد بدهكار كاري عادلانه و خير است.
تمام حرف من اين است كه دفاع از مطلقانگاري اخلاقي در نگرش طبيعي، يعني اينكه مفاهيم و قوانين انضمامي اخلاقي را كليت ببخشيم ما را به شدت دچار تناقض ميكند. چون هر امري را مطلق بدانيم وضعيت مخالف با آن بالفعل يا بالقوه وجود دارد. در عوض اگر صرف نگاهي آيدتيك و محض به مفاهيم و قوانين مطلق اخلاق داشته باشيم، تنوع و دگرديسي امور انضمامي كه تحت اين مفاهيم و قوانين در آمده اند تناقضي پيش نخواهد آورد و ما و جامعه را از حركت باز نخواهد داشت. ما نمي توانيم يكبار و براي هميشه اموري انضمامي را اخلاقي بدانيم و آنها را در گزارههايي دستورالعملي به درو ديوار بياوزيم، چراكه عرصهي حيات زمانمند آگاهي فرد و گروهي كه فرد جزو آن است در سيالهاي هراكليتي، مداوماً در تغيير است. اما مي توانيم اين تغييرات را با كشف شرايط امكان آنها كه همان لوگوس هراكليتي است، در مقام اموري محض و پيشيني، فهميدني سازيم. كشف اين لوگوس كشف آيدوسهايي مطلقي است كه بر هر جهان ممكني حاكم اند.
كانون محض اخلاق، كانون مديريت امور و وضعيت هاي انضمامي متنوع است نه يك قانون اساسي كه مجموعه اي از احكام جزمي و مطلق عيني باشد. يعني ما بايد خود مفهوم محض خير را نگاه بداريم نه اين يا آن وضعيت كه آن را تحت شرايطي خير دانستهايم. يعني همين كه يك فرهنگ دركي از خير داشته باشد كافي است كه اخلاق محض مطلق باشد نه اينكه بگوييم اين فرهنگ اين را خير مي داند و آن فرهنگ آن را؛ و از اين رو اخلاق نسبي است.
8/6/1390
+ نوشته شده توسط علی غلامی در چهارشنبه نهم شهریور 1390 |
| دوشنبه 14 شهريور 1390 ساعت 15:21 |
| يادت باشه نظام با افكار ايشان مشكل داره |
| يكشنبه 8 اسفند 1389 ساعت 20:24 |
| با شلام و ارادت - من دانشجوي مقطع كارشناسي علوم سياسي و دانش پژوه مقطع كارشناسي حوزه علميه قم هستم . خيلي مايلم در دروس تخصصي شما شركت كنم . اگر ممكن هست مرا خبر كنيد |
| چهارشنبه 29 دي 1389 ساعت 12:31 |
|