خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
آناكسيمندر (600 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : نخستين‌ جانداران‌ در رطوبت‌ پديد آمدند، پيچيده‌ در پوسته‌هايي‌ خاردار و همچنان‌ كه‌ عمرشان‌ فزوني‌ گرفت‌ به‌ قسمت‌ خشك‌تر بيرون‌ آمدند و هنگامي‌ كه‌ آن‌ پوسته‌ شكسته‌ شد، در زماني‌ كوتاه‌ تغيير زندگي‌ دارند.     ::    بودا : رهرو سرشار از شادي‌، سرشار از ايمانِ به‌ آموزه‌ي‌ بودا، به‌ راه‌ آرامش‌ خواهد رسيد.     ::    نيچه‌ : همسايه‌ي‌ ما، همسايه‌ي‌ ما نيست‌، همسايه‌ي‌ همسايه‌ي‌ ماست‌. هر ملت‌ چنين‌ مي‌انديشد.     ::    هراكليت‌ : دهر كودكي‌ است‌ كه‌ نرد مي‌بازد؛ پادشاهي‌ يك‌ كودك‌!     ::    ابن‌ رشد : كار فلسفه‌ جز اين‌ نيست‌ كه‌ در موجودات‌، به‌ طور عميق‌ نظر مي‌كند و آنها را از جهت‌ دلالت‌ بر صانع‌، حكم‌ معتبر مي‌شناسد.     ::    بودا : تنها رفتن‌، بهتر، همراهي‌ با نادان‌ نشايد. باشد كه‌ مردْ تنها برود، باشد كه‌ دست‌ به‌ دنيالايد، با خواستهاي‌ اندك‌، به‌ كردار يكي‌ پيل‌ در جنگل‌.     ::    علامه‌ طباطبايي‌ : عالم‌ ماده‌ با توجه‌ به‌ ارتباط‌ و پيوستگي‌ ميان‌ اجزايش‌، يك‌ واحد را تشكيل‌ مي‌دهد كه‌ ذاتاً سيال‌ و گذرا بوده‌ و جوهرش‌ پيوسته‌ در حركت‌ و دگرگوني‌ است‌.     ::    اقبال‌ لاهوري‌ : نظام‌ جمهوري‌ مغرب‌، همان‌ ساز كهن‌ است‌ كه‌ در پرده‌هاي‌ آن‌ غير از نواي‌ قيصري‌ نيست‌.     ::    عبدالكريم‌ سروش‌ : نسبت‌، انسان‌ را جانور مكلف‌ مي‌داند و مدرنيته‌، انسان‌ را جانور محق‌، تعريف‌ مي‌كند.     ::    عبدالكريم‌ سروش‌ : در جامعه‌ ما كساني‌ كه‌ دم‌ از ضديت‌ با غرب‌ مي‌زنند، خودشان‌ از مرغوب‌ترين‌ افراد در برابر غرب‌اند. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ را يك‌ هيولاي‌ پرهيبتي‌ مي‌انگارند كه‌ به‌ هيچ‌رو با هيچ‌ نيرو، با آن‌ مواجهه‌ نمي‌توان‌ كرد.
پايان نامه هاآرشيو مقاله

انسان در اندیشه یاسپرس

عباسی ، علیرضا ؛ انسان در اندیشه یاسپرس ؛ راهنما : راضا داوری مشاور : میرعبدالحسین نقیب زاده – محمدرضا ریخته گران ؛ تاریخ دفاع : 17/09/83 ؛ 130 ص .
کلید واژه ها : انسان ، انسان شناسی ، جهان من .
چکیده
یاسپرس کل وجود را به مثابه «فراگیرنده» می داند، یعنی ذات جامع دست نیافتنی و پژوهش ناپذیر.
فراگیرنده دو حوزه دارد: یکی فرا گیرنده ای که «من» هستم و دیگری فراگیرنده ای که «غیرمن» است. نمود فراگیرنده ای که من هستم سه حالت وجودی من یعنی دازاین، آگاهی کلی و روح است و هستی (اگزیستانس) راستین من زمینه پنهان این سه حالت وجودی است. نمود فراگیرنده ای که «غیر من» ا ست، همانا «جهان» است و زمینه پنهان هم «جهان» و هم هستی «من»، ترانساندانس می باشد.
هر بیانی راجع به ماهیت و ذات فراگیرنده با خود در تضاد خواهد بود زیرا هر گزاره ای که راجع به فراگیرنده بیان شود، ابژکتیو و عینی خواهد بود. این از آن روست که ساختار اندیشه ما به گونه ای است که جز به گونه ابژکتیو نمی توانیم سخن بگوییم . بنابراین گزاره هایی که راجع به فراگیرنده اظهار می شوند، در واقع حاوی هیچ چیز عینی و واقعی نیستند اما نقش مهمی را ایفا می کنند.
یعنی باعث می شود که ما بندها را بگسلیم، بندهایی که ما را به موضوع اندیشه و اعیان بسته اند، ابژه هایی که ما به اشتباه، آنها را خود وجود یا وجود فی نفسه پنداشته ایم.
هرگاه به خود روی می آوریم و خود را متعلق شناخت خود می گیریم، در می یابیم که همواره بیش از آن چیزی هستم که راجع به خود می دانم. یعنی بودن من و هستی راستین من، همواره از بودن چونان موضوع اندیشه عدول می کند. من در نیل به خود از طریق شناخت با شکست روبرو می شوم: حتی من، هرگاه جهان را نیز متعلق شناخت خود قرار می دهم، در می یابم که همواره، همه چیز در جهان، در یک افق ویژه ای از شناخت من قرار می گیرد و هر چه افق های خود را می گشایم، باز در می یابم که جهان نیز چون «من» از دسترس شناخت ابژکتیو و عینی من فراتر است و جهان نیز چون یک ذات فراگیرنده، دست نایافتنی و پژوهش ناپذیر است و فقط نمودی از آن بر من آشکار می گردد. بدینسان جهانی که علم و شناخت های ابژکتیو بر من می نمایاند، جهانی است گسیخته، جهانی که صرفاً بخشی از جهان است نه همه آن، چنین است که هر گونه توقعی از علم، برای ارائه یک تصویر کامل از «جهان» و «من» همانا خرافه علم است.
بدینسان من در رهیافت معرفتی و شناخت ابژکتیو خود نسبت به خود و جهان با شکست و ناکامی و مرز مواجه می شوم. این شکست به من می آموزد که هیچگاه علم به چیزهایی را راجع به جهان، مساوی با علم به حقیقت جهان ندانم.
شکست من و مواجه شدن من با مرزها و محدودیتها و جزئیتها، فقط به حوزه شناخت ختم نمی شود. من در وضعیت هایی قرار می گیرم هولناک، که گویی مرزهای وجود من هستند؛ وضعیت های که مرا با محدودیتهای وجودی ام رویارو می نماید. وضعیت هایی چون مرگ، ستیزه، رنج، بیماری، عشق و اضطراب و... من با قرار گرفتن در این وضعیت ها، با انفجارهایی در درون خود مواجه می شوم و طعم شکست را می چشم و باز دوباره به محدودیتها و جزئیت های خود ارجاع می شوم.
این انفجارهای پیاپی چه در حیطه شناخت و چه در حیطه وجودی من، مرا می آگاهاند که من موجودی یکپارچه و صرفاً مرکب از اندیشه و علم نیستم بلکه فراتر، عنصری اوج گیرنده، بیکران و بی حد که همو خاستگاه آزادی من است، معنای راستین خود در همین تقلای دائمی برای مواجه کردن من با محدودیتهایم و متوجه کردن من از مرزهای وجودی ام نهفته است. پس گوش دادن به ندای خود آدمی را از سقوط در دره محدودیتها، جزئیت ها و جزمیت ها می رهاند و در یک فضای باز به پرواز در می آورد.

کد مطلب: 1236

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

سلام
با عرض تشكر از مطالب بسيار عالي شما.
ميخواستم خواهش كنم مطالب بيشتري در باره كارل ياسپرس
بگذاريد .ممنون
چهارشنبه 4 اسفند 1389 ساعت 12:26