خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
دكارت‌ : خدا وجود دارد و تصورات‌ واضح‌ و متمايز را نيز تضمين‌ مي‌كند. من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز، مي‌فهمم‌ كه‌ خدا وجود دارد.     ::    فيلولائوس‌ (400 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : از آغاز اگر هستنده‌ها همه‌ نامحدود مي‌بودند، موضوعي‌ براي‌ شناسايي‌ وجود نداشت‌ و واحد، اصل‌ نخستين‌ همه‌ چيز است‌.     ::    علي‌ شريعتي‌ : توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد.     ::    كانت‌ : اي‌ وظيفه‌! اي‌ نام‌ بزرگ‌ و با شكوه‌ كه‌ بي‌ آنكه‌ با چيزهاي‌ خوشايند و فريبنده‌ همراه‌ شوي‌، توقع‌ اطاعت‌ داري‌.     ::    هراكليت‌ : مردمان‌ نمي‌دانند كه‌ چگونه‌ از هم‌ جداشدگي‌ عين‌ به‌ هم‌ پيوستگي‌ است‌:هماهنگي‌ كوششهاي‌ متضاد چون‌ در كمان‌ و چنگ‌.     ::    نيچه‌ : مردم‌ دنياي‌ امروز به‌ واسطه‌ي‌ مهجوريتي‌ كه‌ نسبت‌ به‌ مصطلحات‌ ديني‌ مسيح‌ پيدا كرده‌اند، ديگر قادر نيستند علو و عظمت‌ وحشت‌آور مفهومي‌ را كه‌ كلمه‌ رمز و معماي‌ «خداي‌ روي‌ صليب‌» در ذهن‌ و ذوق‌ مردمان‌ عهد عتيق‌ داشت‌، احساس‌ كنند.     ::    دكارت‌ : هر چيزي‌ را كه‌ من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز به‌ تصور آورم‌، صحيح‌ خواهد بود.     ::    نيچه‌ : اي‌ فرزانه‌ در مقام‌ اخترشناس‌ - تا ستارگان‌ را چيزي‌ «بر فراز خويش‌» مي‌بيني‌، چشم‌ اهل‌ معرفت‌ در تو نيست‌.     ::    ابن‌ رشد : كار فلسفه‌ جز اين‌ نيست‌ كه‌ در موجودات‌، به‌ طور عميق‌ نظر مي‌كند و آنها را از جهت‌ دلالت‌ بر صانع‌، حكم‌ معتبر مي‌شناسد.     ::    نيچه‌ : ذغال‌ به‌ الماس‌ گفت‌:چرا تو اين‌ قدر سختي‌؟ آيا ما با هم‌ خويش‌ نزديك‌ نمي‌باشيم‌؟ ولي‌ من‌ از شما مي‌پرسم‌:چرا اين‌ قدر نرميد؟ اي‌ برادران‌، مگر شما برادران‌ من‌ نمي‌باشيد؟
سقراطآرشيو مطلب

آخرین حرف های سقراط - 1

شاید سقرط ، شگفت انگیز ترین فیلسوف تاریخ باشد . در حالیکه دقیقه ها و ثانیه ها به سرعت می گذشتند تا کام او را از جام زهر ، آکندخ سازند ، حتی برای لحظه ای در ضورت فلسفیدن و اهمیت خیرت ورزیدن ، تردید روا مداشت . آخرین ساعات زندگی سقراط را به روایت افلاطون ، می خوانید :

اخکراتس: فایدون، روزی که سقراط در زندان زهر نوشید تو خود در نزد او بودی یا آن سرگذشت را از دیگری شنیده ای؟
فایدون: خود در نزد او بودم.
اخکراتس: واپسین سخنان سقراط را بیاد داری؟ چگونه از جهان رفت؟ آرزو دارم جزئیات آن واقعه را بشنوم. این زمان کمتر کسی از شهر ما، فلیاس، به آتن می رود و از آنجا نیز دیری است که آشنایی نیامده تا در این باره به تفصیل سخن بگوید. همین قدر شنیدیم که زهر خورد و درگذشت ولی دربارة جزئیات واقعه چیزی نمی دانیم.
فایدون: از چگونگی محاکمه نیز باخبر نیستید؟
اخکراتس: شنیدیم که محکوم به مرگ شد و عجب داشتیم که فاصلة میان محاکمه و مرگ وی آن همه به طول انجامید.
فایدون: اتفاقی سبب آن فاصله شد. یک روز پیش از محاکمه آن کشتی را که آتنیان هر سال به دلوس می فرستند آراسته بودند.
اخکراتس: کدام کشتی؟
فایدون: به اعتقاد آتنیان این همان کشتی است که ثسه ئوس با آن هفت پسر و هفت دختر را به ساحل کرت رساند و بدین سان خود و آنان را از خطر رهاند. می گویند آن روز آتنیان با آپولون عهد کردند که اگر آن جوانان رهایی یابند هرسال جشنی برپا کنند و با کشتی آراسته هیأتی به پرستشگاه آپولون در دلوس بفرستند. از آن تاریخ هرسال آن هیأت را به دلوس روانه می کنند و قانونی هم دارند که به حکم آن از روزی که جشن آغاز می شود و کشتی روانة دلوس می گردد تا بازگشتن آن، شهر باید پاک بماند و در این فاصله دولت نباید کسی را بکشد. گاه باد مخالف کشتی را از پیشروی باز می دارد و دیری می گذرد تا به آتن برگردد. آغاز جشن هنگامی است که کاهی آپولون کشتی را می آراید و چنانکه گفتم این بار جشن یک روز پیش از محاکمة سقراط آغاز گردید و از آن رو میان محاکمه و مرگ وی فاصله ای پیدا شد و سقراط تا پایان جشن در زندان ماند.
اخکراتس: روز مرگ او چگونه گذشت؟ از دوستانش کسی با او بود یا کارگزاران دولت در را به روی آنان بستند و سقراط در تنهایی جان سپرد؟
فایدون: نه، تنها نبود بلکه گروهی از دوستان در نزد او بودند.
اخکراتس: اگر فرصت داری همة جزئیات آن واقعه را از آغاز تا پایان حکایت کن.
فایدون: البته فرصت دارم و می کوشم هرچه از آن روز به یادم مانده است به شما بگویم. چه، برای من هیچ چیز خوشتر از آن نیست که یاد سقراط را به میان بیاورم و دربارة او سخن بگویم یا سخن دیگران را دربارة او بشنوم.
اخکراتس: شنوندگان تو نیز چنینند. پس هرچه به یاد داری بی کم و کاست بگو و هیچ مطلبی را فرومگذار.
فایدون: من خود آن روز طرفه حالی داشتم. اندوهی که آدمی هنگام مرگ دوستی عزیز دارد در من نبود. سقراط چنان بی باک و مشتاق به پیشواز مرگ می شتافت که از هرچه می گفت و می کرد شادی و خرسندی می بارید و پیدا بود که انتقالش به جهان دیگر به خواست خداست و در آن جهان کسی نیکبخت تر از او نخواهد بود. از این رو سوگوار نبودم ولی نشاطی هم که همواره بحثهای فلسفی سقراط در ما برمی انگیخت آن روز دست نمی داد چه هرگاه می اندیشیدم که او بزودی از میان ما خواهد رفت غم و شادی در درونم به هم می آمیخت و گاه می خندیدم و گاه می گریستم و دیگران نیز همین حال را داشتند خصوصاً آپولودوروس که می شناسی و می دانی چه احوالی دارد.
اخکراتس: البته می شناسم.
فایدون: او همواره در این حال بود و من و دیگران نیز سخت آشفته بودیم.
اخکراتس: دیگر چه کسانی حاضر بودند؟
فایدون: از آتنیان آپولودوروس و کریتوبولوس و پدر او کریتون و هرموگنس و اپیگنس و آیسخینس و انتیسثنس بودند. علاوه بر آنان کتسیپوس اهل پایانیا و منکسنوس و چند تن دیگر نیز حضور داشتند. افلاطون گویا بیمار بود.
اخکراتس: از شهرهای دیگر هم کسی بود؟
فایدون: آری، از ثبن سیمیاس و کبس و فایدوندس بودند و از مگارا اوکلئیدس و ترپسیون.
اخکراتس: آریستیپوس و کلئومبروتوس هم بودند؟
فایدون: نه، می گفتند آنان در آیگینا هستند.
اخکراتس: کس دیگری هم بود؟
فایدون: گمان نمی کنم.
اخکراتس: اکنون از سخنانی که در آنجا به میان آمد هرچه به یاد داری بگو.
فایدون: اینک گوش فرادارید تا شرح واقعه را از آغاز بیان کنم. از روزی که سقراط محکوم شد و به زندان افتاد هر روز من و گروهی از دوستان به دیدنش می رفتیم و بدین منظور هر بامداد در میدان دادگاه آتن که سقراط را هم در آنجا محاکمه کردند و نزدیک زندان است گرد می آمدیم و با هم گفت و گو می کردیم تا در زندان را بگشایند. همین که در باز می شد به نزد سقراط می رفتیم و بیشتر روز را با او می گذراندیم. آن روز زودتر از روزهای دیگر گرد آمدیم چون روز پیشین هنگامی که از زندان بیرون آمدیم شنیدیم که کشتی از دلوس بازگشته است. از آن رو قرار گذاشتیم که فردا زودتر بیاییم و همچنان کردیم ولی این بار زندانبان بیرون آمد و گفت : «امروز باید درنگ کنید و تا خبر نکنم نباید درآیید زیرا کارگزاران دادگاه زنجیر از پای سقراط برمی دارند و به او خبر می دهند که امروز کشته خواهد شد».
دیری نگذشت که آمد و ما را به زندان برد و چون به نزد سقراط رسیدیم دیدیم زنجیر از پایش برداشته اند. کسانثیپه که بی گمان می شناسی در نزد سقراط نشسته بود و پسر کوچکش را در آغوش داشت. تا ما را دید گریه و شیون آغاز کرد و گفت سقراط، امروز آخرین بار است که با دوستانت گفت و گو خواهی کرد و سخنان دیگری هم گفت از آن قبیل که زنان در این گونه مواقع می گویند. سقراط روی به کریتون کرد و گفت کریتون بگو او را به خانه ببرند، و چند تن از کسان کریتون وی را در حالی که شیون می کرد و به سر و سینة خود می کوفت بیرون بردند.
سقراط روی تختخواب خویش نشست و پای درکشید و در حالی که ران خود را با دست مالش می داد گفت راستی آنچه مردمان رنج و راحت می نامند رابطة عجیبی با یکدیگر دارند. گرچه هرگز یک جا گرد نمی آیند ولی همین که آدمی به یکی رسید ناچار باید در انتظار دیگری باشد چنانکه گویی آن دو را از یک سر به هم بسته اند و گمان می کنم اگر آیسوپوس این نکته را دریافته بود داستانی می ساخت و می گفت خدا خواست آن دو را که همواره با هم درستیزند آشتی دهد و چون از آشتی سرباز زدند پاهای آنها را به هم بست و از آن رو هرکس یکی را به دست آورد دیگری هم به دنبال آن می آید. من خود نیز امروز در این حالم. تا دمی پیش از زنجیر رنج می بردم و اکنون به دنبال رنج احساسی دلپذیر به من روی آورده است.
کبس گفت : سقراط، چه خوب شد نام آیسوپوس را بردی و مطلبی را به یادم آوردی. تاکنون چند کس دربارة شعرهایی که در ستایش آپولون سروده و یا برخی از داستانهای آیسوپوس را به نظم درآورده ای از من پرسشهایی کرده اند. مثلاً پریروز اوئنوس می پرسید این چه رازی است که سقراط با آنکه پیشتر هیچ شعر نگفته بود از هنگامی که به زندان افتاده شاعر شده است. می دانم که اگر مرا ببیند باز خواهد پرسید. در پاسخش چه بگویم؟
سقراط گفت : حقیقت را بگو. بگو مراد من آن نیست که در شاعری با او رقابت کنم، چه می دانم که این کار از من برنمی آید، بلکه می کوشم فرمانی را که در خواب به من داده شده است بجا آورم. تاکنون رؤیایی را به اقسام گوناگون دیده ام که در اثنای آنها همواره به من می گفتند «سقراط در هنر بکوش» و گمان می کردم آن خوابها می خواهند مرا به کاری که در همة عمر پیشة خود ساخته بودم ترغیب کنند، همچنان که مردمان در میدان ورزش دوندگان را در حال دویدن ترغیب می کنند، و بدین منظور به من فرمان می دهند که در هنر بکوشم زیرا فلسفه والاترین هنرهاست و من جز به فلسفه نمی پرداختم. ولی از روزی که حکم کشتن من صادر شد و جشن آپولون مرگ مرا چند روزی به تأخیر افکند اندیشیدم شاید معنی آن خوابها این است که به آنچه مردمان هنر می نامند بپردازم. پس صلاح در این دیدم که احتیاط را به جای آورم و شعر هم بگویم تا در اطاعت از فرمانی که در خواب شنیده ام کوتاهی نکرده باشم. از این رو نخست در ستایش خدایی که جشن کنونی به نام او برپا شده است شعری سرودم و سپس به خود گفتم شعر تنها آن نیست که مطالب جدی را با وزن و قافیه بیان کند بلکه شاعر باید افسانه و داستان نیز بیافریند و چون از ساختن افسانه ناتوانم چند افسانة آیسوپوس را که به یاد داشتم به شعر درآوردم. کبس، به اوئنوس چنین بگو و از قول من از او خداحافظی کن و بگو اگر خردمند است هرچه زودتر به دنبال من بیاید و من چنانکه می دانید امروز خواهم رفت چون آتنیان چنین خواسته اند.
سیمیاس گفت : سقراط، عجب پیغامی به اوئنوس می دهی. من چندی با او همنشین بوده ام و تا آنجا که می شناسمش هیچ گاه آماده نخواهد بود به دنبال تو بیاید.
سقراط گفت : چرا؟ مگر اوئنوس فیلسوف نیست؟
سیمیاس گفت : البته فیلسوف است.
سقراط گفت : پس ناچار مانند همة فیلسوفان راستین با کمال اشتیاق این راه را در پیش خواهد گرفت. البته مرادم آن نیست که خود را خواهد کشت زیرا می گویند این کار روا نیست.
در این هنگام سقراط پای خود را از روی تخت بلند کرد و بر زمین نهاد و در حالت نشسته به گفت و گو ادامه داد.
کبس گفت : سقراط، معنی این سخن چیست که گفتی خودکشی روا نیست ولی فیلسوف با اشتیاق تمام به مرگ روی می آورد؟
سقراط گفت : کبس، مگر تو و سیمیاس این نکته را از فیلولائوس نشنیده اید؟
کبس گفت : او در این باره سخنی صریح نگفته است.
سقراط گفت : آنچه من هم در این باره می دانم مطالبی است که از این و آن شنیده ام و اگر بخواهید آماده ام آنها را به شما بگویم. از این گذشته کسی که می خواهد در این راه گام بگذارد باید دربارة چگونگی راه و آنچه در طی این مسافرت خواهد دید بیندیشد و براستی در فرصتی که داریم کاری بهتر از این نمی توانیم کرد تا هنگام غروب آفتاب فرارسد.
کبس گفت : سقراط، چرا خودکشی روا نیست؟ این نکته را، چنانکه خود اشاره کردی، از فیلولائوس هنگامی که در اینجا بود، و چند تن دیگر شنیده ام ولی هیچ کس دلایل آن را تشریح نکرده است.
سقراط گفت : پس باید دست از تحقیق برنداری تا دلایل آن بر تو روشن شود. شاید این نکته را از آن رو غریب می یابی که خودکشی همواره و در همة موارد ناروا شمرده می شود و مانند امور دیگر در مورد اشخاص مختلف فرق نمی کند هرچند برای برخی کسان مردن بهتر از زنده ماندن است. گمان می برم شگفتی تو از این است که چرا این گونه کسان نباید حق داشته باشند خود را از درد زندگی برهانند بلکه باید منتظر باشند تا دیگران به آنان یاری کنند.
کبس تبسمی کرد و با لهجة خاص خود گفت : آری، مشکل من همین است.
سقراط گفت : البته این نکته به ظاهر غریب می نماید ولی برای درستی آن دلایلی هست. در تعالیم دینی می گویند ما آدمیان به نوعی مأموریت برگماشته شده ایم و هیچ کس حق ندارد از این مأموریت شانه خالی کند و بگریزد. فهم این سخن برای ما آسان نیست ولی اینکه می گویند ما گله های خدایانیم و آنان نگهبانان ما هستند، به نظر من درست می آید. عقیدة تو نیز همین است؟
کبس گفت : آری.
سقراط گفت : اگر یکی از بندگانت بی اجازة تو خود را بکشد بر او خشم نمی گیری و اگر از دستت برآید او را به کیفر نمی رسانی؟
کبس گفت : البته.
سقراط گفت : پس درست گفته اند که آدمی نباید خود را بکشد بلکه باید منتظر باشد تا خدا ضرورتی برای مرگ او فراهم آورد مانند ضرورتی که امروز برای من فراهم شده است.
کبس گفت : البته درست است. ولی سقراط، آن سخن پیشین که گفتی فیلسوف مشتاق مرگ است با این نکته که ما گله های خدایانیم و خدایان نگهبانان ما هستند سازگار نیست. چگونه می توان پذیرفت که خردمندترین مردمان همواره در این اندیشه باشند که از حمایت خدایان بگریزند زیرا خردمند باور نمی کند که پس از دور شدن از حیطة حمایت خدایان بهتر از آنان بتواند از خود نگهبانی کند، بلکه تنها بی خردان ممکن است بپندارند که گریختن از پروردگار سودمند است و نتوانند باور کنند که آدمی هیچ گاه نباید از خوب بگریزد بلکه تا می تواند باید خود را به آن ببندد. پس تنها مرد بی خرد ممکن است از خدا بگریزد در حالی که خردمند همواره می کوشد در جوار کسی بسر ببرد که بهتر از اوست. پس سقراط گرامی، نتیجه برخلاف ادعای توست و آرزوی مرگ سزاوار بی خردان است نه خردمندان.
سقراط که از دلبستگی کبس به موضوع بحث نشاطی یافته بود روی به ما کرد و گفت : این کبس هیچ گاه آماده نیست سخن دیگران را بپذیرد و همواره می کوشد تا دلیلی قاطع پیدا کند.
سیمیاس گفت : سقراط، من نیز استدلال کبس را بی پایه نمی دانم زیرا دلیلی نمی بینم که خردمندان با رغبت و اشتیاق از نگهبانان خویش بگریزند و گمان می کنم روی سخن کبس با تو بود که بدین آسانی آماده شده ای ما را رها کنی و از خدایان که به اقرار خودت نگهبانان تو هستند بگریزی.
سقراط گفت : حق با شماست. گویا می خواهید همان گونه که در دادگاه مجبور شدم از خود دفاع کنم در اینجا نیز در مقام دفاع برآیم و ادعایی را که به میان آوردم ثابت کنم.
سیمیاس گفت : آری باید دفاع کنی.
سقراط گفت : بسیار خوب. پس بگذارید آغاز کنم و امیدوارم دفاعی که در اینجا می کنم مؤثرتر از دفاعم در دادگاه باشد. اگر معتقد نبودم که پس از مرگ به نزد خدایان دانا و مهربان خواهم رفت وبا درگذشتگانی که بهتر از مردم این جهانند همنشین خواهم شد البته روا نبود به پیشواز مرگ بشتابم. ولی بدانید که امیدوارم در آن جهان با مردمانی عادل و نیکبخت معاشر گردم. اگر هم این سخن را با اطمینان کامل نتوانم گفت در این تردید ندارم که خدایان مهربان مرا در پناه خود خواهند گرفت. از این رو نه تنها از مرگ نمی هراسم بلکه شادمانم که پس از مرگ زندگی دیگری هست و چنانکه همواره گفته اند نیکان سرانجامی بهتر از بدان دارند.
سیمیاس گفت : می خواهی آن اعتقاد را تنها برای خود نگاه داری و ما را به حال خود بگذاری و بروی یا آماده ای که آن را برای ما نیز تشریح کنی؟ گمان می کنم آن اعتقاد نعمتی است که ما نیز باید از آن بهره مند گردیم و دفاعی که از تو چشم داریم همین است که بکوشی تا ما را نیز به درستی آن معتقد سازی.
سقراط گفت : می کوشم چنان کنم. ولی گویا کریتون مطلبی دیگر دارد که مدتی است می خواهد بیان کند. بگذارید نخست سخن او را بشنویم.
کریتون گفت : مطلبی ندارم جز اینکه زندانبان که باید زهر را آماده کند چندی است به من اصرار می ورزد تا تو را آگاه کنم که امروز نباید سخن بسیار بگویی زیرا سخن گفتن تن آدمی را گرم می کند و زهری که باید بنوشی در تن گرم دیر اثر می بخشد. از این رو کسانی که پیش از نوشیدن زهر بسیار سخن گفته اند مجبور شده اند دو یا سه پیاله بنوشند.
سقراط گفت : مطلبت همین بود؟ چه اعتنایی به حرف او داری؟ هرگونه که وظیفه اش اقتضا می کند رفتار کند و اگر لازم بود دو یا سه پیاله آماده نماید.
کریتون گفت : می دانستم پاسخ تو چه خواهد بود ولی این مرد اصرار می ورزید و راحتم نمی گذاشت.
سقراط گفت : بگذار هرچه می خواهد بکند. ولی به شما که داوران من هستید می خواهم توضیح دهم به چه دلیل معتقدم که مردی که زندگی را در خدمت فلسفه به سر آورده است باید مرگ را با گشاده رویی بپذیرد و امیدوار باشد که در جهان دیگر جز نیکی و نیکبختی نخواهد دید. سیمیاس و کبس، گوش فرادارید تا دلیل درستی این عقیده را بیان کنم. راستی این است که کسانی که از راه درست به فلسفه می پردازند در همة عمر، بی آنکه دیگران بدانند، هیچ آرزویی جز مرگ ندارند. اگر این نکته درست باشد شگفت خواهد بود که چون مرگ را نزدیک ببینند از آن بگریزند.
سیمیاس خندید و گفت : سقراط، با اینکه امروز هیچ حال خندیدن ندارم با این سخن مرا به خنده آوردی. گمان می کنم اگر مردم آن را بشنوند خواهند گفت این بهترین سخنی است که دربارة فیلسوفان می توان گفت و خصوصاً همشهریان من با این سخن موافق خواهند بود و خواهند گفت علت اینکه فیلسوفان آرزوی مرگ دارند این است که می دانند که سزاوار مرگند.
سقراط گفت : درست می گویند ولی نمی دانند چه می گویند، زیرا نه آگاهند از اینکه فیلسوف راستین چرا در آرزوی مرگ است و نه می دانند که چرا مرگ شایستة فیلسوف است و کدام مرگ. ولی بیایید مردم را به حال خود بگذاریم و از خود بپرسیم که آیا مرگ چیزی است یا نه؟
سیمیاس گفت : البته چیزی است.
سقراط گفت : آیا مرگ جز خدایی روح از تن است؟ و آیا مردن به حالتی نمی گوییم که تن و روح از یکدیگر جدا می گردند و روح تنها و جدا از تن می ماند؟ یا معتقدیم که مرگ چیزی است غیر از آن؟
سیمیاس گفت : همین است.
سقراط گفت : در این نکته نیز نیک بیندیش و ببین با من همداستانی یا نه، چه گمان می برم پاسخ مسأله ای را که در پیش داریم از این راه زودتر می توانیم بدست آوریم. آیا شایسته است که فیلسوف در اندیشة برآوردن نیازهای تن مانند خوردن و نوشیدن باشد؟
سیمیاس گفت : به هیچ وجه.
سقراط گفت : یا در اندیشة اصفاء شهوت؟
سیمیاس گفت : نه.
سقراط گفت : دربارة هوسهای دیگر مانند جامة خوب و کفش زیبا و زیورهای ظاهری چه می گویی؟ فیلسوف خواهان آن چیزهاست یا آنها را، جز مقداری اندک که برای زندگی ضروری است، ناچیز می شمارد؟
سیمیاس گفت : فیلسوف راستین به آنها اعتنا نمی کند.
سقراط گفت : پس تو نیز معتقدی که فیلسوف اعتنایی به تن ندارد بلکه با همة نیروی خویش از تن رو برمی گرداند و به روح خود می پردازد؟
سیمیاس گفت : آری به همین عقیده ام.
سقراط گفت : پس فرق فیلسوف با مردمان دیگر این است که می کوشد تا روح خود را از گرفتاری تن رها سازد.
سیمیاس گفت : چنین می نماید.
سقراط گفت : ولی بیشتر مردمان برآنند که اگر آدمی از برآوردن نیازهای تن لذت نبرد از زندگی بهره ای ندارد و میان او و مرگ بیش از یک گام فاصله نیست.
سیمیاس گفت : آری چنین می گویند.
سقراط گفت : اگر کسی بخواهد شناسایی درست بدست آورد و در این راه به همراهی تن گام بردارد آیا تن در این سفر او را از پیشروی بازنمی دارد؟ مرادم این است که آیا حس بینایی و شنوایی حقیقت را به ما می شناسانند؟ یا شعرا حق دارند که می گویند چشم و گوش از دیدن و شنیدن حقیقت ناتوانند؟ اگر این دو حس روشن و دقیق شایان اعتماد نباشند، چگونه می توانیم به حواس دیگر که ضعیف تر از آنها هستند اعتماد کنیم؟ یا تو در این باره عقیده ای دیگر داری؟
سیمیاس گفت : عقیدة من نیز همان است.
سقراط گفت : پس بیا ببینیم روح آدمی چه هنگام به حقیقت دست می یابد؟ دیدیم که اگر برای شناختن چیزی از تن یاری بخواهد تن او را به اشتباه می افکند و می فریبد.
سیمیاس گفت : درست است.
سقراط گفت : پس تنها از راه اندیشه و تعقل نیست که حقیقت هر چیزی بر او روشن می گردد؟
سیمیاس گفت : راستی همین است.
سقراط گفت : چنین می نماید که روح آدمی هنگامی می تواند به نیکوترین وجه اندیشه و تعقل کند که حس بینایی و شنوایی و خوشی و ناخوشی او را مشوش نسازد بلکه از گرفتاری تن آزاد باشد و تا آنجا که میسر است دور از تن به جست و جوی حقیقت بپردازد.
سیمیاس گفت : چنین است.
سقراط گفت : پس در آن هنگام نیز روح فیلسوف تن را به دیدة حقارت می نگرد و از آن دوری می جوید و با همة نیروی خویش می کوشد تا از قید تن آزاد باشد.
سیمیاس گفت : چنین می نماید.
سقراط گفت : سیمیاس، بنگر تا در این نکته چه می گویی: عدالت چیزی است یا نه؟
سیمیاس گفت : البته معتقدیم که چیزی است.
سقراط گفت : زیبایی و خوبی را نیز چیزی می دانیم؟
سیمیاس گفت : البته زیبایی هم چیزی است و خوبی هم.
سقراط گفت : تاکنون این چیزها را به چشم دیده ای؟
سیمیاس گفت : هرگز.
سقراط گفت : یا با حسی دیگر آنها را دریافته ای؟ همچنین است بزرگی و تندرستی و نیرومندی، و به عبارت دیگر ذات و ماهیت راستین هر چیز. آیا به وسیلة تن می توانیم این چیزها را دریابیم؟ یا تنها از راه تفکر بی واسطه و مستقیم دربارة آنهاست که می توانیم به حقیقت آنها نزدیک شویم و آنها را بشناسیم؟
سیمیاس گفت : راستی همین است که گفتی.
سقراط گفت : پس کسی می تواند شناسایی بهتر و دقیق تر بدست آورد که بیشتر از دیگران خود را از قید تن آزاد سازد و تنها به یاری اندیشه در این راه گام بردارد بی آنکه از حس بینایی و شنوایی یا حواس دیگر یاری بخواهد، و تنها به تفکر محض بپردازد و بکوشد تا هر چیزی را چنانکه لنفسه هست دربیابد، و تا می تواند چشم و گوش خود را ببندد و از تمام تن که کاری جز مزاحم شدن و مشوش ساختن ندارد کناره جوید. سیمیاس، کسی که می خواهد حقیقت چیزی را دریابد جز این می تواند کرد؟
سیمیاس گفت : سقراط، حق همین است.
سقراط گفت : پس آیا جای شگفتی است اگر کسانی که براستی به فلسفه می پردازند، به یکدیگر بگویند: «اندیشه و خرد برای رسیدن به سرمنزل مقصود جز راهی باریک ندارند. تا در دام تن گرفتاریم و روحمان با این دیو دست به گریبان است نخواهیم توانست به آرزوی خود برسیم و حقیقت را دریابیم. زیرا تن هر ساعت زحمتی تازه برای ما فراهم می آورد و پیاپی از ما نان و آب می خواهد و گاه هم بیمار می شود و پیوسته ما را در بند میل و هوس و ترس نگاه می دارد و با اشباح و سرگرمیهای کودکانه مشغول می سازد چنانکه هیچ فراغت نمی یابیم تا چیزی را بدان سان که براستی هست بشناسیم. از این گذشته جنگها و آشوبها و خونریزیها سببی جز تن و هوسهای آن ندارد زیرا جنگ برای مال درمی گیرد و مال برای تن خواسته می شود و بدین سان همة وقت ما در خدمت تن می گذرد و از آن رو هیچ گاه نمی توانیم فارغ از تن دمی در خود فرو برویم و روی به جست و جوی حقیقت بیاوریم. اگر هم روزی فراغتی دست دهد و بخواهیم پژوهشی آغاز کنیم باز تن بر سر ما می تازد و جمعیت خاطر ما را پریشان می سازد. پس شک نیست که اگر بخواهیم چیزی را چنانکه براستی هست بشناسیم باید خود را از قید تن آزاد کنیم و با دیدة روح به تماشای آن چیز همت گماریم چه، تنها در این حال خواهیم توانست شناسایی راستین را که شیفتة آنیم بدست آوریم و این هنگامی خواهد بود که بمیریم و از دام تن رها گردیم. تا زنده ایم این نعمت دست نخواهد داد زیرا روحی که در بند تن است دسترسی به شناسایی نمی تواند داشت. پس یا هرگز نخواهیم توانست از شناسایی بهره ای برگیریم یا پس از مرگ به تحصیل آن توانا خواهیم شد، چه، روح تنها هنگام مرگ از تن جدا می گردد و آزاد می ماند. در زندگی فقط وقتی می توانیم اندکی به حقیقت نزدیک شویم که به حد امکان کاری به کار تن نداشته باشیم و جزمقدار ضروری به آن نپردازیم و نگذاریم طبیعت تن روح ما را آلوده سازد بلکه تا می توانیم خود را از آن برکنار نگاه داریم تا خدا ما را از آن رهایی بخشد. چون آن روز فرارسد و ما از ابلیهیها و آلایشهای تن آزاد گردیم به احتمال قوی با پاکانی چون خود همنشین خواهیم شد و در پرتو پاکی خویش حقیقت را که از آلایش مبراست خواهیم شناخت در حالی که ناپاکان از رسیدن به آن پاک محروم خواهند ماند.» سیمیاس گرامی، من برآنم که دوستداران حقیقت چنین می اندیشند و این سخنان را به یکدیگر می گویند. عقیدة تو غیر از این است؟
سیمیاس گفت : سقراط، من نیز بر این عقیده ام.
سقراط گفت : پس باید امیدوار بود که من چون به آن مقام برسم همة چیزهایی را که در زندگی با کوشش فراوان می جستم در آنجا بآسانی خواهم یافت. از این رو نه تنها من باید سفری را که در پیش دارم با دلی شاد و آکنده از امید آغاز کنم بلکه هرکسی که گمان می کند توانسته است روح خود را پاک نگاه دارد باید با نهایت اشتیاق بار این سفر را ببندد.
سیمیاس گفت : درست است.
سقراط گفت : آیا مقصود از پاکی روح همان نیست که همواره در بحثهای خویش می گفتیم که آدمی باید تا حد امکان روح خویش را مجرد و تنها و جدا از تن نگاه دارد و آن را عادت دهد به اینکه دامن از آلایشهای تن برچیند و بکوشد که پیوسته تنها و مستقل بماند و از گرفتار شدن در دام تن برحذر باشد؟
سیمیاس گفت : مقصود همین است.
سقراط گفت : و این همان مرگ نیست؟ مگر مرگ جز جدایی و رهایی روح از تن است؟
سیمیاس گفت : حق با توست.
سقراط گفت : آیا کوشش کسانی که براستی به فلسفه می پردازند برای رسیدن به همین مقصود نیست و آیا اثر فلسفه این نیست که روح از تن و قیدهای تن آزاد بماند؟
سیمیاس گفت : جز این نیست.
سقراط گفت : آیا خنده آور نخواهد بود اگر کسی که در همة عمر به پیشواز مرگ رفته است چون هنگام نیل به مقصود فرارسد از آن بهراسد و رفتاری ناشایسته پیش گیرد؟
سیمیاس گفت : البته خنده آور است.
سقراط گفت : پس سیمیاس گرامی، فیلسوفان راستین در آرزوی مرگند و کمتر از همة مردمان از آن می ترسند. بنابراین اگر یکی از آنان در هنگامی که آن آرزو برآورده می شود بترسد و برآشفته گردد و اشتیاقی به رسیدن به آنچه در همة عمر عاشقش بود نمایان نسازد آیا این خود دلیل ابلهی او نخواهد بود؟ می دانی که بسا کسان چون معشوق یا فرزند یا زن خویش را از دست می دهند با نهایت اشتیاق می خواهند به جهان دیگر بشتابند بدین امید که گمشدة خود را در آنجا بازیابند. پس آیا ممکن است که دلباختگان دانش که همة عمر در آرزوی مرگند تا در جهان دیگر شاهد مقصود را در آغوش گیرند، از مرگ بهراسند و هنگام انتقال به جهان مردگان اندوهناک باشند؟ دوست من، عاشق حقیقت همواره بر این عقیده است که حقیقت پاک را جز در آن جهان نمی توان یافت. با این حال آیا ابلهی نیست اگر چنان کسی از مرگ بترسد؟
سیمیاس گفت : به خدا سوگند کمال ابلهی است.
سقراط گفت : بنابراین اگر مردی ببینی که از مردن می هراسد باید این امر را دلیل بدانی بر اینکه او دوستدار دانش نیست بلکه تن خویش را دوست دارد و چنان کسی یا در بند مال است یا در طلب جاه و یا دیوانة هر دو.
سیمیاس گفت : در این تردید نیست.
سقراط گفت : سیمیاس گرامی، شجاعت نیز خاص کسانی است که تن را حقیر می شمارند و دلباختة حقیقتند.
سیمیاس گفت : درست است.
سقراط گفت : خویشتن داری نیز که سبب می شود آدمی در برابر هوسها و لذات از پای درنیاید و به آنها بی اعتنا باشد، تنها در کسانی یافت می شود که تن را به چشم حقارت می نگرند و عاشق دانشند.
سیمیاس گفت : این نیز درست است.
سقراط گفت : ولی اگر در شجاعت و خویشتن داری بیشتر مردمان دقیق گردی به نکته ای شگفت برخواهی خورد.
سیمیاس گفت : کدام نکته؟
سقراط گفت : می دانی که مردمان مرگ را مصیبتی بزرگ می دانند.
سیمیاس گفت : چنین است.
سقراط گفت : پس هرگاه ببینیم که شجاعتی از خود نمایان می سازند و به پیشواز مرگ می روند ناچار باید بگوییم از ترس مصیبتی بزرگتر به مرگ تن درمی دهند.
سیمیاس گفت : درست است.
سقراط گفت : پس اگر نیک بنگری خواهی دید که جز فلاسفه همة مردمان از کثرت ترس شجاعند. ولی آیا خنده آور نیست که کسی از کثرت ترس شجاع باشد؟
سیمیاس گفت : براستی خنده آور است.
سقراط گفت : دربارة خویشتن داری آنان چه می گویی؟ آیا نباید گفت که آن گونه مردمان به سبب لگام گسیختگی خویشتن دارند؟ گرچه این سخن بی معنی می نماید ولی اگر نیک بنگری خواهی دید که خویشتن داری بی پایة آنان جز این نیست زیرا برای آنکه از لذتی بی نصیب نمانند از لذتی دیگر پرهیز می کنند و به عبارت دیگر چون اسیر یک شهوتند بر شهوتی دیگر فائق می آیند و چون اسیر شهوت بودن جز لگام گسیختگی نیست پس باید گفت آنان به سبب لگام گسیختگی خویشتن دار شده اند.
سیمیاس گفت : روشن است.
سقراط گفت : پس سیمیاس گرامی، باید به هوش باشیم تا حال ما نیز چنان نشود که به منظور کسب فضیلت، هوسی را به جای هوسی دیگر بگذاریم و لذت یا درد یا ترسی را با لذت یا درد یا ترسی دیگر عوض کنیم مانند کسانی که سکه ای بزرگتر را با سکه های کوچکتر عوض می کنند بلکه باید هرچه داریم بدهیم و نیروی تفکر و تعقل را که یگانه سکة راستین است بدست آوریم زیرا شجاعت و خویشتن داری و عدالت راستین را تنها با این سکه می توان خرید و به طور کلی هر فضیلتی تنها در پرتو دانش و تعقل فضیلت راستین می گردد خواه هوس و ترس و عواملی مانند آنها در آن میان دخالتی داشته باشند یا نه. ولی اگر هوسها و ترسها را بی مداخلة دانش و تعقل جانشین یکدیگر سازیم فقط شبحی از فضیلت به دست خواهیم آورد و این فضیلت در واقع نوعی اسارت و بندگی خواهد بود که هیچ گونه حقیقتی در آن نیست زیرا حقیقت هنگامی به دست می آید که آدمی از اسارت رهایی یابد و شجاعت و خویشتن داری و عدالت و دانایی جز رهایی از اسارت و پاکی از آلایش نیست. چنین می نماید که کسانی که آداب تزکیه و تطهیر را به ما آموخته اند از دیرباز کوشیده اند با اشاره و کنایه به ما بفهمانند که هرکه به رموز و اسرار پی نبرد و بی تزکیه و تطهیر به جهان دیگر برسد در گل و لای فرو خواهد رفت ولی آنکه پاک و مجرد و آشنا به رموز و اسرار به سرای دیگر گام بگذارد با خدایان همنشین خواهد شد. آنان بر این عقیده اند که مدعیان بسیارند و مشتاقان و شیفتگان کمیاب، و به عقیدة من مشتاقان و شیفتگان همان کسانند که در جست و جوی دانش راه درست را می پیمایند و من خود نیز در سراسر زندگی تا آنجا که از دستم برمی آمد کوشیده ام در پی آنان گام بردارم و گمان می برم اگر خدا بخواهد همین که پای در سرای دیگر بنهم بر من روشن خواهد شد که راهی که رفته ام درست بوده است یا نه.
سیمیاس و کبس، این است دفاع من دربارة اینکه گفتم جدا شدن از شما و فرمانروایان این جهان نه بر من گران می آید و نه اندوهگینم می سازد زیرا معتقدم که در آن جهان دوستان و فرمانروایانی خواهم یافت بسی بهتر از مردمان این دنیا، گرچه می دانم که کمتر کسی این حقیقت را باور تواند کرد. حال اگر دفاعی که در برابر شما کردم مؤثرتر از دفاعی باشد که در دادگاه آتن نموده ام، همین مرا کافی است.
چون سقراط لب از سخن فروبست کبس گفت : سقراط، آنچه گفتی هم زیبا بود و هم درست. ولی نکته ای را که دربارة روح بیان کردی مردمان نمی توانند باور کرد و چنین می پندارند که همین که آدمی می میرد روحش نابود می شود و به عبارت دیگر هنگامی که روح چون دود یا دمی از بدن بیرون می رود محو می گردد و اثری از آن باقی نمی ماند. اگر براستی از میان نرود بلکه پس از رهایی از رنجها و بدیهایی که برشمردی به حال خود بماند، البته امیدواری هست که آنچه دربارة جهان دیگر گفتی راست باشد. ولی اثبات اینکه روح پس از مرگ آدمی از میان نمی رود و نیرو و درایتش به جای خود باقی می ماند، دلیلی استوار می خواهد.
سقراط گفت : کبس، حق با توست. اکنون چه کنیم؟ میل داری در این بحث کنیم که آیا شواهد و ظواهر حکم می کند که آنچه دربارة روح گفتیم درست است یا نه؟
کبس گفت : اشتیاق دارم عقیدة تو را بشنوم.
سقراط گفت : بسیار خوب، آماده ام و گمان نمی کنم اگر کسی گفت و گوی ما را در این باره بشنود، هرچند کمدی نویس باشد، ادعا خواهد کرد که یاوه سرایی می کنیم و وقت خود را با سخنهای بی معنی می گذرانیم. اگر شما نیز با من همداستانید و میل دارید در این باره بحث شود بگذارید بررسی را از اینجا آغاز کنیم که آیا ارواح پس از مردن آدمیان به جهان دیگر می روند یا نه؟ از دیرباز گفته اند که ارواح همچنان که از این جهان به سرای دیگر می روند از آنجا نیز دوباره بدین جهان بازمی گردند و زندگی را از سر می گیرند. اگر این سخن راست باشد که زندگان پس از مرگ دوباره زنده و زایید می شوند پس ناچار باید روح ما پس از درگذشتن ما در جهان دیگر باقی بماند وگرنه زاییده شدن و بازگشتنش به زندگی ممکن نبود. اکنون اگر بتوانیم معلوم کنیم که زندگان از عالم مرگ می آیند نه از جای دیگر، این خود دلیلی کافی بر بقای روح خواهد بود. ولی اگر درستی این سخن ثابت نگردد ناگزیر خواهیم شد در پی دلیلی دیگر بگردیم.
کبس گفت : راست می گویی.
سقراط گفت : برای آنکه زودتر به حقیقت برسیم نباید تنها به آدمیان اکتفا کنیم بلکه باید جانوران و گیاهها و همة چیزهایی را که می زایند و می میرند در نظر آوریم تا ببینیم آیا براستی هر چیز که ضدی دارد از ضد خود پدیدار می شود؟ می دانید که زشتی ضد زیبایی است و ظلم ضد عدل و کوچکی ضد بزرگی. اکنون می خواهیم بدانیم آیا هرچیز به ضرورت از ضد خود پدید می آید نه از چیز دیگر؟ مثلاً چیزی که بزرگتر می گردد ناچار باید پیش از آن کوچکتر بوده باشد؟
سیمیاس گفت : آری.
سقراط گفت : و چیزی که کوچکتر می شود باید پیش از آن بزرگتر باشد و آنگاه کوچکتر گردد؟
سیمیاس گفت : چنین است.
سقراط گفت : ناتوانتر از تواناتر پدید می آید و تندتر از کندتر؟
سیمیاس گفت : البته.
سقراط گفت : بدتر از بهتر پدید می آید و عادل تر از ظالم تر؟
سیمیاس گفت : بی گمان.
سقراط گفت : پس روشن شد که هرچیز از ضد خود پدید می آید؟
سیمیاس گفت : آری.
سقراط گفت : اکنون بدین نکته توجه کن : دو ضد چون دو چیزند، پس میان آنها همواره دو گونه زایش و پیدایش به وقوع می پیوندد. بدین معنی که این از آن پدید می آید و آن از این می زاید. مثلاً میان بزرگتر و کوچکتر همواره کاهش و افزایش صورت می گیرد که یکی را ذبول می نامیم و دیگری را نموّ.
سیمیاس گفت : درست است.
سقراط گفت : جدایی و پیوستگی و سردی و گرمی و هزار چیز دیگر از این دست نیز که برای همه نامی نداریم ناچار باید چنین باشند. یعنی باید بپذیریم که این از آن به وجود می آید و آن از این.
کبس گفت : چنین است.
سقراط گفت : زندگی هم ضدی دارد یا نه، همچنان که خواب ضد بیداری است؟
کبس گفت : البته ضدی دارد.
سقراط گفت : آن چیست؟
کبس گفت : مرگ.
سقراط گفت : اگر آن دو ضد یکدیگرند، از یکدیگر پدید می آیند و میان آنها نیز زایش و پیدایش متقابل هست؟
کبس گفت : ناچار باید چنین باشد.
سقراط گفت : اکنون می خواهم دگرگونی و جریانی را که میان دو ضد روی می دهد به تو بنمایم. آنگاه تو نیز همین دگرگونی را در مورد اضداد دیگر تشریح کن. می گویم خواب و بیداری ضد یکدیگرند. خواب تبدیل به بیداری می شود و بیداری به خواب، و بدین سان خواب و بیداری پدید می آیند. مطلب روشن است؟
کبس گفت : آری.
سقراط گفت : اکنون تو نیز این دگرگون شدن را در مورد مرگ و زندگی بیان کن. نگفتی مرگ ضد زندگی است؟
کبس گفت : چنین گفتم.
سقراط گفت : و آن دو از یکدیگر پدید می آیند؟
کبس گفت : آری.
سقراط گفت : از زنده چه پدید می آید؟
کبس گفت : مرده.
سقراط گفت : از مرده نیز زنده پدید می آید؟
کبس گفت : چنین می نماید.
سقراط گفت : پس ارواح ما باید در جهان دیگر باقی باشند؟
کبس گفت : باید چنین باشد.
سقراط گفت : دگرگون شدنی که در اینجا روی می دهد در یک سو آشکار و نمایان است زیرا به چشم می بینم که زنده می میرد.
کبس گفت : درست است.
سقراط گفت : آیا باید بپذیریم که عکس آن دگرگونی در این مورد نیز صورت می گیرد، یعنی دگرگون شدن دیگری که معکوس مردن است به وقوع می پیوندند، یا باید بگوییم که در این مورد بیش از یک دگرگونی روی نمی دهد و پس از آن طبیعت متوقف می گردد؟
کبس گفت : هرگز نمی توان چنین گفت.
سقراط گفت : دگرگونی دوم چیست؟
کبس گفت : زنده شدن و به زندگی بازگشتن.
سقراط گفت : اگر این سخن راست باشد، آیا معنی آن چنین نیست که زنده شدن و به زندگی بازگشتن تغییر حالتی است که در مرده روی می دهد و بدین سان زنده از مرده پدید می آید؟
کبس گفت : البته همین است.
سقراط گفت : از این استدلال چنین برمی آید که زندگان از مرگ به زندگی بازگشته اند همچنان که مردگان از زندگی به مرگ رسیده اند. اگر این استدلال درست باشد، همین خود دلیل کافی است بر اینکه ارواح مردگان باید در جایی باقی بمانند و از آنجا به زندگی بازگردند.
کبس گفت : سقراط، به عقیدة من استدلال ما درست است و راستی باید چنین باشد.
سقراط گفت : من نیز نتیجه ای را که به دست آوردیم درست می دانم چه اگر در مقابل هر «شدن»، شدنی دیگر نبود و آن دو همواره به دنبال یکدیگر نمی آمدند و دایره وار به هم نمی پیوستند، بلکه هر «شدن» از مبدأیی آغاز می گردید و به خط مستقیم پیش می رفت و به منتهایی پایان می یافت بی آنکه به عقب برگردد و به حال نخستین درآید، همة اشیاء یکسان می شدند و به یک صورت درمی آمدند و به یک حال می ماندند و زایش و پیدایش متوقف می گردید.
کبس گفت : نفهمیدم. توضیح بده.
سقراط گفت : نکتة مشکلی نیست. مثلاً اگر بیداران به خواب رفتند و برگشتن از خواب به بیداری صورت نمی پذیرفت، همه همواره در خواب می ماندند و افسانه ای که دربارة اندومیون می گویند به حقیقت می پیوست. یا اگر اشیاء به هم می آمیختند و از هم جدا نمی شدند، آیا آن سخن معروف آناکساگوراس تحقق نمی یافت که می گوید «همة اشیاء با هم و در آن واحدند»؟ همچنین، کبس گرامی، اگر همة زندگان می مردند و بازگشت از زندگی به مرگ صورت نمی گرفت، آیا سرانجام همه چیز به کام مرگ فرو نمی رفت و زندگی از روی زمین برنمی افتاد؟
کبس گفت : حق با توست.
سقراط گفت : کبس گرامی، استدلال ما درست است و بازگشتن از مرگ به زندگی حقیقت دارد و ارواح پس از جدایی از تن زنده می مانند، منتها ارواح نیکان زندگی نیکی دارند و ارواح بدان
زندگی بد .
کبس گفت : سقراط، دلیل دیگر بر درستی این سخن همان مطلبی است که تو همواره می گویی که آموختن جز بیاد آوردن نیست. اگر این سخن راست باشد ناچار ما باید چیزی را که در این زندگی بیاد می آوریم در زندگی پیشین آموخته باشیم و چنین امری امکان پذیر نبود اگر روح ما پیش از آنکه در قالب کنونی درآید وجود نمی داشت، و همین خود دلیل است بر اینکه روح باید از آغاز وجود داشته باشد و تا ابد زنده بماند.
در این هنگام سیمیاس سخن کبس را برید و گفت : کبس، دلیل درستی آن سخن چیست؟ من آن را به یاد ندارم.
کبس گفت : بهترین دلیل همین است که اگر کسی راه درست پرسیدن را بداند، از هرکسی که پرسشی کند مخاطب به هر سؤال پاسخ درست می دهد. اگر پاسخ دهنده به موضوع سؤال دانا نبود چگونه می توانست چنان پاسخی بدهد. خصوصاً اگر موضوع پرسش اشکال هندسی یا اموری مانند آن باشد درستی این مطلب به بهترین وجه آشکار می گردد.
سقراط گفت : سیمیاس، اگر سخن کبس را باور نداری دلیلی دیگر بیاورم. آیا تردید داری که آنچه مردم آموختن می نامند براستی به یاد آوردن است؟
سیمیاس گفت : نمی توان گفت تردید دارم. بلکه می خواستم آن را نیک بیاموزم، یعنی می خواستم به من یاری کنی تا آن را دوباره بیاد بیاورم. دلیلی که کبس آورد کافی بود و مطلب را به یادم آورد. با این همه میل دارم دلایل تو را نیز بشنوم.
سقراط گفت : پس گوش فرا دار. آیا همه تصدیق می کنیم که هرگاه کسی مطلبی را به یاد می آورد، قطعاً باید آن را پیشتر دانسته باشد؟
سیمیاس گفت : البته.
سقراط گفت : آیا همچنین تصدیق می کنیم که اگر دانایی بدین سان که می گویم به دست آید جز به یاد آوردن نیست؟ مرادم این است که اگر کسی چیزی را ببیند یا بشنود یا از راهی دیگر درک کند، و به سبب این درک نه تنها به آن چیز دانا شود بلکه تصور چیزی دیگر نیز به او دست دهد، آیا نباید گفت که آن چیز دوم را به یاد آورده است؟
سیمیاس گفت : مقصودت را نفهمیدم.
سقراط گفت : مثلاً تصوری که از آدمی داریم غیر از تصور چنگ است.
سیمیاس گفت : تردید نیست.
سقراط گفت : می دانی که اگر عاشقی چنگ یا جامة معشوق را ببیند، نه تنها آن چنگ را می شناسد بلکه تصویر نوجوانی هم که چنگ از آن اوست در درونش صورت می بندد، و این جز به یاد آوردن نیست. همچنین کسی که کبس را ببیند در دم به یاد سیمیاس می افتد و هزاران مثال از این قبیل می توان آورد.
سیمیاس گفت : به خدا سوگند درست است.
سقراط گفت : این یادآوری خصوصاً در مورد چیزهایی دست می دهد که انسان زمانی دراز از آنها دور مانده و فراموش کرده است.
سیمیاس گفت : درست است.
سقراط گفت : آیا ممکن است که کسی تصویر اسب یا چنگی را ببیند و انسانی را به یاد بیاورد؟ یا تصویر سیمیاس را ببیند و به یاد کبس بیفتد؟
سیمیاس گفت : البته ممکن است.
سقراط گفت : همچنین آیا ممکن است که کسی تصویر سیمیاس را ببیند و خود سیمیاس را به یاد بیاورد؟
سیمیاس گفت : این نیز ممکن است.
سقراط گفت : در همة موارد آنچه در ما پیدا می شود یادآوری است : گاه با دیدن چیزی، چیزی دیگر را که شبیه آن است به یاد می آوریم و گاه چیزی را که شبیه آن نیست.
سیمیاس گفت : درست است.
سقراط گفت : هنگامی که کسی با دیدن چیزی، چیزی دیگر را که شبیه آن است به یاد می آورد، آیا در آن دم این نکته را نیز درمی یابد که شباهت میان آنچه دیده و آنچه به یاد آورده، کامل است یا کامل نیست؟
سیمیاس گفت : البته.
سقراط گفت : بسیار خوب. اکنون به نکته ای که می گویم گوش فرادار. چیزی هست که «برابری» می نامیم؟ مرادم آن نیست که چوبی را با چوبی یا سنگی را با سنگی برابرمی شماریم. سؤالم دربارة «خود برابری» است و می خواهم بدانم آیا خود برابری هست یا نه؟
سیمیاس گفت : البته هست.
سقراط گفت : آیا خود برابری را می شناسیم و می دانیم چیست؟
سیمیاس گفت : البته.
سقراط گفت : این شناسایی را از کجا و چگونه به دست می آوریم؟ نه از همان راه که اندکی پیشتر بیان کردیم؟ هنگامی که دو چوب یا دو سنگ برابر می بینیم آیا علاوه بر آن چیزها، تصور خود برابری، که به کلی جدا از آن چیزهاست، در ما پیدا نمی شود؟ از این گذشته، دو چوب برابر یا دو سنگ برابر به چشم تو گاه برابر و گاه نابرابر نمی نمایند؟
سیمیاس گفت : البته چنین است.
سقراط گفت : پس دو چیز برابر گاه نابرابر به نظر می آیند. ولی آیا خود برابری هم گاه به صورت نابرابری می نماید؟
سیمیاس گفت : هرگز.
سقراط گفت : پس مسلم است که آن دو چیز برابر غیر از خود برابری است؟
سیمیاس گفت : آری.
سقراط گفت : با این همه با دیدن آن دو چیز که غیر از برابری هستند، تصور برابری در تو پیدا شد؟
سیمیاس گفت : آری، در این هیچ تردید نیست.
سقراط گفت : پیدایش آن تصور یا بدان سبب بود که برابری به آن دو چیز شبیه بود و یا بدان سبب که شبیه نبود.
سیمیاس گفت : درست است.
سقراط گفت : فرق نمی کند که سبب پیدایش تصور تازه شباهت باشد یا عدم شباهت. چه هرگاه که بر اثر درکی حسی، مانند دیدن، تصوری تازه در تو پیدا شود، خواه این تصور تازه با آنچه درک می کنی شبیه باشد و خواه نه، پیدایش این تصور تازه جز به یاد آوردن نمی تواند بود.
سیمیاس گفت : حق با توست.
سقراط گفت : اکنون به این نکته توجه کن: هنگامی که دو چوب یا دو چیز دیگر می بینیم که با هم برابرند، آیا برابری آنها به نظر ما درست مانند خود برابری می نماید یا آنکه در برابری آنها نقصی می بینیم و درمی یابیم که این برابری از حیث کمال به خود برابری نمی رسد؟
سیمیاس گفت : آری این نقص را درمی یابیم.
سقراط گفت : پس باید اقرار کنیم که وقتی که کسی چیزی را می بیند، به خود می گوید : آنچه در اینجا می بینم می خواهد همانند چیز معین و معلوم دیگری باشد ولی از آن بازپس می ماند و به آن نمی رسد و نمی تواند همانند آن شود و از این رو ناقص تر از آن است. ولی کسی که چنین می گوید باید آن چیز معین و معلوم را بشناسد. چنین نیست؟
سیمیاس گفت : البته چنین است.
سقراط گفت : بسیار خوب. آیا ما در مقابل اشیاء برابر و خود برابری همین گونه می اندیشیم؟
سیمیاس گفت : بی شک.
سقراط گفت : پس مسلم است که ما خود برابری را می شناختیم پیشتر از آنکه با دیدن چیزهای برابر به این نکته برخوریم که همة چیزهای برابر می خواهند به خود برابری برسند ولی از آن عقب می مانند.
سیمیاس گفت : در این تردید نیست.
سقراط گفت : از سوی دیگر باید اقرار کنیم که پیش از آنکه از راه دیدن یا لمس یا مانند آنها ادراکی حسی پیدا کنیم، نه به این شناسایی برمی خوریم و نه می توانیم بربخوریم.
سیمیاس گفت : درست است.
سقراط گفت : ولی پس از ادراک حسی درمی یابیم که چیزهای برابر محسوس می خواهند به خود برابری برسند اما از آن عقب می مانند. مگر چنین نیست؟
سیمیاس گفت : چنین است.
سقراط گفت : پس ما پیش از آنکه ببینیم یا بشنویم یا حواس دیگر را به کار اندازیم، باید به نحوی از انحاء خود برابری را شناخته باشیم وگرنه ممکن نیست بتوانیم برابری محسوس را با خود برابری مقایسه کنیم، و دریابیم که برابری محسوس می خواهد به خود برابری برسد ولی کامیاب نمی شود.
سیمیاس گفت : نتیجة استدلال ما جز این نمی تواند بود.
سقراط گفت : ما از روزی که از مادر زاده ایم دیدن و شنیدن آغاز کرده و حواس دیگر را نیز به کار انداخته ایم.
سیمیاس گفت : البته.
سقراط گفت : و گفتیم پیش از آنکه حواس ما به کار افتند باید خود برابری را شناخته باشیم.
سیمیاس گفت : درست است.
سقراط گفت : پس آن شناسایی باید پیش از آنکه از مادر بزاییم در ما باشد.
سیمیاس گفت : چنین می نماید.
سقراط گفت : اگر راست است که آن شناسایی را پیش از تولد داشته و با آن به دنیا آمده ایم، پس آیا باید گفت پیش از آنکه از مادر بزاییم نه تنها برابری و بزرگتری و کوچکتری بلکه خود زیبایی و خود خوبی و خود عدالت و خود دینداری، و همة چیزهایی را که در بحثهای خویش همواره دربارة «خود» آنها گفت و گو می کنیم، می شناخته ایم؟
سیمیاس گفت : چنین است.
سقراط گفت : و اگر آن شناساییها را پس از بدست آوردن از یاد نمی بردیم، همواره به آنها دانا می بودیم و در همة عمر آنها را بیاد می داشتیم زیرا دانایی به یک چیز این است که آدمی شناسایی به آن را پس از آنکه بدست آورد نگاه دارد و از دست ندهد، و فراموشی نیست جز از دست دادن شناسایی.
سیمیاس گفت : عقیدة من نیز همین است.
سقراط گفت : اگر آن شناساییها را پیش از تولد داشته و هنگام تولد فراموش کرده باشیم و سپس در زندگی بر اثر به کار انداختن حواس و درک اشیاء دوباره به دست آوریم، آیا این دوباره به دست آوردن شناسایی همان نیست که آموختن می خوانیم؟ در نتیجه، آیا آموختن به یاد آوردن شناساییهایی نیست که پیشتر داشته ایم؟
سیمیاس گفت : همین است و جز این نیست.
برای دیدن مطلب آخرین حرف های سقراط - 2 اینجا را کلیک نمایید .
برای دیدن مطلب آخرین حرف های سقراط - 3 اینجا را کلیک نمایید .

کد مطلب: 1245

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين