خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
پارمنيت‌ : لازم‌ است‌ گفتن‌ و انديشيدن‌ كه‌:هست‌، هست‌ زيرا هستي‌ (Einai) هست‌ و هيچي‌ (Mesen) نيست‌. اين‌ را به‌ فرمان‌ تو مي‌دهم‌ كه‌ دريابي‌.     ::    بودا : بي‌گمان‌ خودْ سرورِ خود است‌؛ خودْ پناه‌ خود است‌؛ پس‌ به‌ خودْ لگام‌ بزن‌، بمانند كردار بازرگان‌ كه‌ اسب‌ را.     ::    سهل‌ شوشتري‌ : هر وجدي‌ كه‌ صوفي‌ دارد، اگر كتاب‌ و سنت‌ به‌ راستي‌ آن‌ گواهي‌ ندهد، باطل‌ است‌.     ::    كانت‌ : جان‌ من‌ در برابر يك‌ انسان‌ ساده‌ عادي‌ (كه‌ از شايستگي‌ اخلاقي‌ برخوردار است‌)، به‌ حالت‌ كرنش‌ درمي‌آيد.     ::    ويتگنشتاين‌ : به‌ راستي‌ امور ناگفتني‌ وجود دارند، آنها خود را «نشان‌ مي‌دهند». آنها «راز آميزند».     ::    دكارت‌ : وقتي‌ كه‌ خداوند ما را خلق‌ مي‌كرد، تصور فطري‌ خودش‌ را در ذهن‌ ما، مهر نمود.     ::    بودا : رهروي‌ كه‌ به‌ زبان‌ خويش‌ آگاه‌ است‌، فرزانه‌وار سخن‌ مي‌گويد، خودستا نيست‌، معنا و متن‌ را روشنگري‌ مي‌كند، سخن‌اش‌ به‌ راستي‌ شيرين‌ است‌.     ::    مولانا : هر نفس‌ نو مي‌شود دنيا و ما / بي‌ خبر از نوشدن‌ اندر بقا/ پس‌ ترا هر لحظه‌، مرگ‌ و رجعتي‌ است‌/ مصطفي‌ فرمود، دنيا ساعتي‌ است‌     ::    مولانا : نردبان‌ خلق‌، اين‌ ما و مني‌ است‌/ عاقبت‌ اين‌ نردبان‌، افتادني‌ است‌/ هر كه‌ بالاتر رود، ابله‌تر است‌/ كاستخوان‌ او بتر خواهد شكست‌     ::    مولانا : دانه‌ باشي‌ مرغكانت‌ برچنند/ غنچه‌ باشي‌ كودكانت‌ بركنند/ دانه‌ پنهان‌ كن‌، سرا پادام‌ شو/ غنچه‌ پنهان‌ كن‌، گياه‌ بام‌ شو
آرشيو شبنامه های يک وجودگرا

دیوانه ی مقدس

ای صدای شکسته ، ای پژواکِ آینه ها یِ خُرد، ای جوانه ی کویر بر رویای آب، ای گام زنِ مرزِ ملتهبِ مرگ و زندگی ، ای آیه ی ترس و لرز بر مغاک تهّیت، ای سرودِ سقوطِ زمان در ژرفنایِ خاک ، ای بلندای صدای پای مرگ ، ای گنگ ، ای نبوغ ، ای گناهِ اولین .....

چه کسی ترا فهمید ؟ چه کسی صدایِ بالیدنِ ترا شنید و جرعه ای از شیونِ ساکتِ در خود شکسته ات را سر کشید ؟
کدام چشم ، طلوع شکوهمند ترا از چاه تاریک و گَنده آبینِ زندگی ، دید ، و آنرا فهمید ؟
و کدام هوش ، طپشِ دامنه ای به فراخنایِ بیکرانگی را در کالبد ناچیز تو ، ادراک توانست کرد ؟
و اگر این تنها خدا بود که یخاطر تو، بخود شاد باش گفت ، پس چرا فورانِ تراژدی ، وجودت را لبریز از مرگ ساخته و در قعرِ ستیزِ جاودانه ی دو گانگی های ناساز ، به خفقانی پرتناسخ ، کشانده است ؟

براستی این امانت چه بود که کوه ها از آن گریختند ، اما تو ولع انگیختی ، رخسار افروختی و بار بردارِ آن شدی ؟ ....
ای دیوانه ی مقدس ، ای مقدس ترین دیوانه ی خلقت ، براستی قصه ات چه بود ؟ 

نوشتاری از : م.م.فرید 28/08/1387

کد مطلب: 1272

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

a_shima6565@yahoo.com
ما ديوانگاني مقدسيم كه تقدس خود را در پس سستي ايمان از دست داده ایم. و اينك سرگردان در جهان به دنبال پاكي از دست رفته خود گم گشته ايم تا شايد راز اين ولع جاوداني خويش را كشف كنيم .اينك از آن همه قداست فقط ديوانگي بر جاي مانده است.
سه شنبه 25 فروردين 1388 ساعت 14:34
منم ميگم آدمي كه از فلسفه هيچي نفهمه شايد بشه يه ديوونه مقدس. ولي اين احتمال هم وجود داره كه بشه من كه چون از استاد فلسفه م خوشم اومده مي خوام از فلسفه بفهمم. آخه ميدونين...خيلي با شخصیته !
دوشنبه 12 اسفند 1387 ساعت 19:07
HAMID_SOL_KARIM@YAHOO.COM
ای دیوانه مقدس.قصه ات حکایت شعور و خرد است.تناقض فهم محدوداست با هستی بیکران .اینکه دانستن محو اسرار نیست .اینکه شاید دانستن رسیدن به حسی است از محدودیت هایمان و قابلیتی است بیشتر برای شگفتی .
جمعه 11 بهمن 1387 ساعت 02:40
sunmirror2@gmail.com
آدم كه از فلسفه هيچي نفهميدو
در ضمن يه كم رمان هم نخوند معلومه که میشه ديونه مقدس!
چرا میخندین؟
يكشنبه 29 دي 1387 ساعت 18:25