پارمنيدس (روايت استاد شرف)
پايه گذاري يك مكتب نوين
باورود هراكليتوس به ميدان انديشه فلسفي مكتب نوي پايه گذاري مي شود كه درتاريخ فلسفه وبويژه فلسفه يونان داراي اهميت فراوان است درباره تاريخ و زمان زندگي او دوگزارش يكي از افلاطون وديگري از ديوژنس لائرتيوس در دست است كه بايكديگر هماهنگي تمام ندارد ولي مي توانند يكديگر را تكميل كنند .
پارمنيدس پسرپورس در شهر الئا به دنيا آمده بود اين شهر در سال 540 پيش ار ميلاد در جنوب ايتاليا و ساحل درياي مديترانه دريخش لوكانيا به دست پناهندگان يا مهاجران بخش فوكايا در يونان ساخته شده بود.نام اين شهر به شكل وليا نيز معروف است افلاطون در رساله خود به نام پارميندس گزارشي مي دهد كه به كمك آن مي توان تاريخ زندگي اين فيلسدف را با دقتت تقريبي به دست آورد .افلاطون مي نويسد آنگاه آنتيفون گفت كه پوثودوروس براي او حكايت كرده است كه پارمنيدس و زنون يك بار براي جشن پان آثنايا آمدند پارميندس مردي كاملا سالخورده وبه خوبي شصت وپنجساله بود با موهاي خاكستري اما سيمايي خوش داشت زنون در آن هنگام نزديك به چهل ساله بلند بالا وخوش صورت بود وگفته مي شد كه محبوب پامنيدس بوده است ايشان در خانه پوثودوروس بيرن حصارشهر در كرامايكوس اقامت داشتند و سوكراتس (سقراط) و چندين نفر ديگر همراه او به آنجا مي رفتند همه مشتاق اينكه نوشته زنون را بشنوند زيرا اين نخستين بار بود كه آن دو آن را همراه آورده بودند . سقراط در آن هنگان هنوز بسيار جوان بود افلاطون همچنين در رساله ثئايتتوس به اين ديدار اشاره ميكند كه در آن سقراط مي گويد : پارمنيدس براي من به گفته هومروس در عين حال هم شايسته احترام و هم ترس انگيز به نظر ميرسد : زيرا من با اين مرد برخورد داشته ام هنگامي كه من كاملا جوان بودم و او كاملا سالخورده . وبه نظر من در او ژرفايي تماما اصيل وجود داشت . افلاطون در رساله سوفيستس نيز به ديدار به ديدار پارمنيدس و سقراط اشاره ميكند.
از آنجا كه در نوشتههاي افلاطون كمتر ميتوان يافت كه با اين تربيت و تفصيل تاريخ و سن اشخاص توصيف شده باشد ، ميتوان به درستي اين گزارشها اطمينان كرد . ما مي دانيم ،هنگامي كه سقراط را در زندان مسموم كردند (درسال 399 پيش از ميلاد ) وي هفتاد ساله بود و بنابراين سال تولد وي در 470 تا469 پ.م. بوده است در پايان گزارش نخست مي بينميم كه در هنگام ديدار با پارمنيدس سقراط هنوز بسيار جوان بود ومي توان گفت بنابر سنت يونانيان ميان هجده وبيست وپنجسال داشته است بنابراين تاريخ ديدار وي با پارمنيدس در فاصله سالهاي 155 و510 پيش از ميلاد واقع مي شود از سوي ديگر ديوژنس لائرتيوس دوران شكفتگي (يعني چهل سالگي )پارمنيدس را در شصت ونهمين المپياد (501-504پ.م.) قرار مي دهد ولي منبع تاريخ او آپولودوروس است كه مبدأ تاريخ خود را بناي شهر الئا يعني 540 پيش از ميلاد قرار داده بود . به هر حال اگر هم نخواهيم به تاريخي كه افلاطون داده است اعتماد مطلق كنيم ، گزارش وي در اين مورد از آنچه كه ديوژنس ميدهد ، پذيرفتنيتر است . درباره حوادث زندگي و مرگ پارمنيدس اطلاع زيادي در دست نداريم . اما اگر تصور كنيم كه وي پنج سال ديگر نيز پس از ديدار باسقراط زنده بوده است ، ميتوان حدس زد كه وي به سال 440 در گذشته است در اينجا گزارش ديوژنس لائرتيوس سرگذشت پارمنيدس را اندكي بيشتر نشان مي دهد. وي مي نويسد :
پارمنيدس ازشهر الئا .... شاگرد.كسنوفانس بود ، ولي هر چند درس وي را شنيده بود ، از او پيروي نكرد . وي همچنين ،بنابراين گزارش سوتيون با آمينياس پيشاگوري فرزند ديوخايتاس ، مردي فقير ولي شريف ونيك ، همنشيني داشت و بيشتر از وي پيروي ميكردد . پس از مرگ آمينياس پارمنيدس كه از خانداني مشهور برخاسته و مردي توانگر بود آرامگاهي چون از آن قهرمانان براي او بر پا كرد. به وسيله آمينياس بود نه كسنوفانس كه وي به زندگيآرام فيلسوفانه راه يافت ..... گفته كه وي همچنين براي شهرزادگاه خود قوانيني نهاده بود....
چنانكه از اين گزارش بر ميآيد پارمنيدس درسها و سخنرانيهاي كسنوفانس را شنيده بود ولي بنابرگفته سوتيون (نويسنده كتاب «خلافت فيلسوفيان» در حدود سال 200 پيش از ميلاد )وي شاگرد واقعي و پيرو عقايد آمينياس پيشاگوري بوده است. از سوي ديگر استرايون جغرافا نويس مشهور قرن اول پيش از ميلاد نيز مينويسد كه : «پارمنيدس و زنون ف هردوپيثاگوري ، از انجا (الئا)برخاستهاند به عقيده من شهر به وسيله ايشان مانند پيش به خوبي اداره ميشد .» هردو اين گزارشها را ميتوان پذيرفت زيرا درباره فيلسوفان پيش از پارمنيدس نيز ديديم كه بعضي در كار قانونگذاري و زندگي سياسي زادگاه خود يا شهر ديگري شركت ميجستند. درباره فعاليت سياسي و قانونگذاري پارمنيدس همچنين گزارش ديگري از پلوتارك در دست داريم كه ديگران را تائيد ميكند.وي مينويسد:«پارمنيدس شهرزادگاه خود را با چنان قوانين عالي منظم كرد كه حكومت هر ساله مردمان شهر را سوگند ميدهد كه به قوانين پارمنيدس استوار باشند.»
پارمنيدس ، شعر فلسفي ميگويد
پارمنيدس نخستين فيلسوف يوناني است كه انديشههاي فلسفي را به نظم شيده بودو سپس امپدوكلس نيز به پيروي از وي همين كار را كرد . البته كسنوفانس پيش از او انديشههاي خود را در قالب نظم ريخته بودف اما او را نميتوان به معني دقيق كلمه فيلسوف دانست ، بلكه وي شاعري متفكر بوده است . شعر فلسفي پارمنيدس را خوشبختانه سيمپليكيوس پيرو و شارح اثار ارسطو ، در ضمن شرح چند رساله وي براي آيندگان حفظ كرده است اين شعر در اصل يوناني به وزن هكسامتروس است و داراي يك مقدمه و دو بخش است به نام «راه گمان يا عقيده » و«راه حقيقت » . ما در اينجا اين شعر را مطابق ترتيب ديلز
از متن آن ترجمه مي كنيم .
سروده هاي پارمنيدس
مقدمه :سبانني كه مرا ميكشيدند تا به آنجايي كه آرزويم ميرسيد روانهام كردند تا مرا بر سر راه بلند آوازه الاههاي نهادند كه مرد دانا را در سراسر شهرها ميبرد . من بر آن راه كشيده ميشدم، زيرا اسبان بسيار هوشمند با كشيدن ارابه من مرا بر آن راه ميبردندو دوشيزگاه راهنمايي ميكردند . محور در حالي كه در كاسه چرخ داغ و درخشان شده بود زيرا در هر دو سو به وسيله چرخها به شتاب افتاده بود آوازي نيلبك مانن پديد مي آورد. دوشيزگان خورشيد در حالي كه خانه شب را ترك گفتند شتابان به سوي روشنايي ميراندند و نقابها را از سر با دستها پس زدند . در انجا دروازه راههاي شب و روز است كه سردر و آستانه سنگي آن را در بر گرفتهاند و خود دروازه سر به آسمان كشيده با در لنگه هاي بزرگ پر شده است والاهه بسيار كيفر بخش عدل كليدهاي جبران بخش را در دست دارد دوشيزگاه باوي سخنان نرم گفتند و ماهران وادارش كردند بيدرنگ ميله كلون شده را از دروازه به كنار زند. دروازه باز شد و در لنگههاو ميخهاي بر نجين بسيار به نوبت درپاشنه ها چرخيدند وفضايي فراخ آشكار شد راست از ميان دروازهها برحاده گاوي رو دوشيزگان ارابه واسبها را راندند الاهه با مهرباني مرا پديرفت و دست راست مرا در دست خود گرفت و اين سان به من روي كرد و گفت :اي جرانك كه همراه ارتبه رانان مرگ ناپذير و اسباني كه ترا ميكشندبه خانه ما آمده اي درود برتو زيرا اين نه بخت بد بوده اسب كه ترا فرستاده است تا به اين راه بيايي زيرا براستي اين راه بيرون از حاده لگدكوب شده آدميان است بلكه حق و عدالت لازم است كه تو همه چيز را پژوهش كني هم دل لرزش ناپذير حقيقت به زيبايي گرد شده را وهم پندارها (يا گمانها )ي آدميان فناپذير را كه در آن هيچ يقين هثيثي نيست با وجود اين تو اينها را نيز خواهي آموخت كه چگونه چيزهايي كه هسني به نظر ميرسند بايد از راه كاوش در همه چيز واز همه سو آزمايش شوند .راه خقيقت اكنون به تو خواهم گفت سخني را كه مي شنوي پاس دار تنها راهها ي پژوهش را كه بدان مي توان انديشيد يكي اينكه هست و ناهستي نيست اين راه يقين است زيرا پيروحقيقت است . ديگري اينكه : نيست و نيستي به ضرورت هست اين راه به تو ميگويم به كلي پژوهش ناپذير است ، زيرا تو نه ميتوانستي ناهستنده را بشناسي ونه بر زبان آري.
.........زيرا انديشيدن و هستي هردو همان است.درست بنگر كه چگونه چيزهاي غايب به استواري در انديشه تو چيزهاي حاضراند ، زيرا نميتوان هستنده را از هستنده جدا كرد ، نه بدان گونه كه به تمامي در همه جا منظماً پراكنده شود و نه بدان گونه كه به هم گرد آيد.
براي من يك چيز همگاني هست ، از هر كجا كه اغاز كنم ، زيرا بار ديگر به همانجا باز ميآيم.
لازم است گفتن و انديشيدن كه :هستنده هست ، زيرا هستي هست و هيچي نيست . اين را به تو فرمان ميدهم كه دريابي . اين نخستين راه پژوهش است كه تو را از آن باز ميدارم ، و همچنين از آن راه ديگري كه ميرندگان هيچ ندان، دو سره در آن سردرگمند، زيرا بيچارگي ، انديشه سرگردان را در سينههايشان رهبري ميكند و اين سو و آن سو برده ميشوند ، هم لال و هم كور و حيرتزده ، قومي نامصمم كه هستي و نيستي برايشان هم همان بشمار ميروند و هم نه همان و همه چيز را نزد ايشان راهي معكوس است.
زيرا هيچگاه به اين نميتوان گردن نهاد كه ناهستنده هست ، و تو انديشهات را از اين راه پژوهش باز دار و مگذار كه عادت بسيار آزموده ، ترا به اين راه وا دارد و چشم نابينا و گوش پر فرياد و زبان ترا رهبري كنند، بلكه با منطق درباره اين جدل پركشاكش كه من بيان مي كنم داوري كن.
تنها يك راه براي سخن باقي ميماند كه هست . ودر اين راه نشانهاي سيار است كه هستنده نازاييده و تباهي ناپذير است ،زيرا كامل و جنبش ناپذير و بيانجام است.نه در گذشته بود و نيز نخواهد بود، چون هم اكنون هست ، يكپارچه كل ، يكتا و مستمر . چه پيدايشي براي آن جستجو خواهي كرد؟ چگونه و از كجا پرورده شد. اجازه نخواهم داد كه بگويي يا بينديشي كه از ناهستنده پديد آمد ، زيرا نه گفتني و نه انديشدني است كه نيست ، هست . و چه ضرورتي بايد آن را برانگيخته باشد كه زودتر يا ديرتر ، از هيچ آغاز شده ، پديد آيد ؟پس به ضرورت يا كامل و پر است يا اصلاً نيست . نيروي يقين نيز اجازه نميدهدكه از ناهستنده چيزي جز خودش پديد آيد . بدين علت ، عدل غلها و بندهاي آنرا (يعني هستي را ) سست نميكند و آزادش نميسازد كه پيدايش يابد يا فنا گردد، بلكه آن را سخت نگه ميدارد .پس داوري در اين باره چنين است :يا هست يا نيست . ما مطمئناً داوري شده است كه ، به حكم ضرورت يك راه را به عنوان انديشه ناشدني و نام ناپذير كنار بگذاريم ، زيرا راه حقيقي نيست ، اما آن راه ديگر را واقعي و حقيقي بشماريم . پس چگونه هستنده ميتواند فنا شود ؟و چگونه ميتواند پديد آيد ؟زيرا اگر پديد آمده بود،نيست ، و همچنين اگر در آينده زماني ميبايست باشد ، بدين سان پيدايش خاموش شده است و فناناپديد.
تقسيم پذير هم نيست ، زيرا همه همانند است . در يك جا بيشتر نيست كه آن را از به هم پيوستگي باز دارد،و در جايي كمتر نيست،بلكه همه آكنده از هستنده است . زيرا هستنده تنگ نزديك هستنده است.علاوه براين ، بيحركت و محدود در بندهاي بزرگ ، بيآغاز و بيپايان است ، چون پيدايش و از ميان رفتن ، دور، به سردرگمي رانده شده و يقين حقيقي آن را به دور انداخته است. همان خودش و ساكن در خودش ، و آرميده در خودش و استوار در يك جا پا برجاست ، زيرا جبر نيرومند آن را دربندهاي حدودي كه آن را گرداگرد بسته است سخت نگه ميدارد.زيرا هستنده قانوناً نميتواند ناتمام باشد ، چون بينياز است . اما ناهستنده به همه چيز نياز ميداشت .
انديشيدن همان انديشه است كه : هست ، زيرا نميتوان بدون هستنده ، كه در آن بر زبان آمده است ، انديشيدن بيابي. چون هيچ چيز ، بيرون از هستندهنه هست و نهخواهد بود، زيراتقديرآن را چنين در بند كرده است كه يكپارچه كل و بي حركت باشد . بدين سان همه اينها نامهايي اند كه ميرندگان (آدميان )با اعتقاد به حقيقي بودن آنها نهادهاند: پيدايش و از ميان رفتن هستي ونيستي جا عوض كردن ودگرگون شدن رنگ درخشان
اما چون واپسين حد يافت مي شود پس ار هر سو كامل است همانند پيكر كرهاي به زيبايي گرد شده كه از مركز به همه سو يكسان است . زيرا نه در اينجا بزرگتر و نه در آنجا كوچكتر بودن از آن لازم است . چون نه ناهستندهاي هست كه آن را از رسيدن به همانند خود باز دارد و نه هستندهاي هست كه در اينجا بيشتر و در آنجا كمتر باشد زيرا بكلي تجاوز ناپذيراست از همه سو به يك اندازه است و يكسان به حدود خود برخورد ميكند
راهگمان (پندار):
در اينجا من براي تو به سخن و انديشه مطمئن خود درباره حقيقت پايان ميدهم . از اينجا به بعد عقايد (يا پندارهاي ) ميرندگان را با شنيدن نظم فريبنده سخنان من بياموز.
ايشان قضاوتهاي خود را بر اين پايه گذاردند كه دو شكل را نام نهند (كه يكي از آنها لازم نيست و در اينجاست كه سرگردانند ) و شكل آنها را متضاد تشخيص دادند و نشانهايي براي آنها جدا از يكديگر معين كردند :يكي شعله آتش اثيري ملايم و بسيار سبك كه از همه سو عين خودش است ، ولي عين آن ديگري نيست . اما آن ديگري در خود درست ضد اين است :شب بيروشنايي ، پيكري ستبر و سنگين . اين نظام را آن گونه كه مينمايد من براي ميگويم تا انديشه هيچ ميراندهاي (يا انساني )برتو پيشي نگيرد .
پس چون همه چيزها روشنايي و شب ، ناميده شدهاند و مطابق نيرويي كه در آنهاست ، اين يا آن نام گرفتهاند ، همه چيز پر از روشنايي و شب نا پيدا با هم است از هردو به يك اندازه . زيرا هيچي ، به هيچيك از آن تعلق نميگيرد.
و تو خواهي دانست طبيعت آسمان (آيثر ) و همه نشانها را (يعني ستارگان ) د رسپهر و كارهاي ناديدني مشعل پاك و درخشان خورشيد خورشيد را و اينكه آنها از كجا برخاسته اند ؟ و نيز خواهي آموخت كارهاي سرگردان ماه گرد چشم و ماهيت آن را . همچنين خواهي دانست سپهر پيراموني را از كجا پديد آمده است و چگونه جبر راهبرانه آن را در بند و وادار كرد كه حدود ستارگان را نگه دارد .
و چگونه زمين و خورشيد و ماه و سپهر همگاني و همچنين كهكشان در آسمان و دورترين اولومپوس و نيروي گرم ستارگان براي پديد آمدن مشتاقانه شتافتند.
(حلقههاي )تنگتر از آتش ناآميختهو آنها كه پس از اينها بودند، از شب پر شدند و در ميان اينها سهم شعله حمله ميكند . در ميانه اينها الاههاي است كه بر همه فرمانرواست ، زيرا اوست كه كار زايش و آميزش نفرت انگيز رت آغاز ميكند ،ماده را براي آميزش به سوي تو روانه ميكند و تو را به سوي ماده.
او (يعني الاهه ) پيش از همه خدايان اروس (عشق ) را تعبيه كرد.
روشنگر شب (ماه )سرگردان به دور زمين ، بانوري نه از خود .
(ماه ) هميشه چشم دوخته به اشعه خورشيد.
زيرا مطابق با آميزهاي كه هر در اندامهاي بسيار هرزه گرد خود دارد ، همان گونه است انديشه كه در آدميان جاي دارد . زيرا آن چيزي كه مي انديشد همان سرشت (طبيعت ) اندامهاي آدميان است ، در هريك و در همه ،چون انديشه ( از آن ميآيد ) كه بيشتر است .
بدين سان مطايق گمان (آدميان ) اين چيزها پديد ميآيند و اكنون هستند و از اين سپس نيز به همان رشد مي كنند و سپس به پايان مي رسند و آدميان براي هر يك ، نامي نشاندار نهادهاند.
o شناخت هستي از ديدگاه پارمنيدس
اين قصيده پارمنيدس كه ميتوان آن را" شعر آموزشي " ناميد ، يكي از درخشانترين و بزرگترين نشانهاي نبوغ فلسفي يوناني است كه طي قرنها سرچشمه انديشه و پژوهش فلسفي بوده است و در واقع نخستين پايه سنگ تفكرمتافيزيكي بويژه نظريه شناخت هستي (اونتولوژي ) در جهان غرب شده است . اهميت و ژرفاي اين شعر را در دوران ما فيلسوف معاصر آلماني مارتين هايدگر در اين جمله بخوبي نشان دادهاست. وي پس از نقل تكه 8 (بخش دوم ) مينويسد :"0اين كلمات اندك مانند مجسمههاي استوار يونان دوران باستان بر پاي ايستادهاند . آنچه ما هنوز از شعر آموزشي پارمنيدس دارا هستيم ، در يك دفترچه نازك مي گنجد كه مسلماً تمامي كتابخانههاي ادبيات فلسفي را در لزوم قطعي وجود آنها نفي ميكند . كسي كه مقياسهاي چنين گفتار متفكرانه اي را بشناسد بايد به عنوان انسان امروزي هرگونه رغبت را براي نوشتن كتاب از دست بدهد." اين گفته شايد گزافه آميز به نظر برسد، اما چنين نيست ، بلكه حق اين اثر فلسفي را آن گونه كه بايد ادا كردهاست .
نخست بايد اين نكته را روشن كرد كه چرا پارمنيدس فلسفه خود را در قالب شعر ريخته است ، آن هم شعري كه پر از پيچيدگي است و حتي شايد معني و تفسير برخي از ادبيات آن ، آن گونه كه مقصود خود فيلسوف بوده است ، هرگز به طور قطعي دانسته نشود. از سوي ديگر ديديم كه پارمنيدس نخست و پيش از آنكه خود داراي انديشه و شيوه مستقل فلسفي شود ، شاگرد و پيرو آمينياس پيثاگوري بوده است و بدين سان ميتوان گفت كه زير تاثير سليقه و ذوق پيثاگوريان قرار گرفته بود و چنانكه ديديم پيثاگوريان ، به علت گرايشهاي ديني و معنوي خود معاني و حقايق را نوعي الهام و نتيجه پيوند با نيروهاي خدايي ميدانستند. پارمنيدس جوان نيز اين ميراث روحي و معنوي را از ايشان گرفته بود و در نتيجه انديشههاي فلسفي خود را نيز نوعي الهام به وسيله نيروي خدايي كه در شعر وي به شكل "الاهه" ظاهر مي شود ميشمرد . پارمنيدس به اين علت الاهه را سرچشمه انديشههاي خود ميداند كه به مخالفان ونيز شنوندگان خود نشان دهد كه آنچه وي ميگويد حقيقت است و ساخته پندارهاي آدميان نيست و بنابراين شايسته اعتماد و پذيرش است . از سوي ديگر به همان علت ، شعر در دوران باستان بهترين وسيله براي عرضه كردن انديشههايي بوده است كه سرچشمه آنها نيرويي برتر از آدمي است. زيرا خود شعر را نوعي الهام ميشمردهاند و يونانيان به شعر حرمت خاصي مينهادهاند و آن را و شاعر را زبان خدايان مي دانسته اند.
قصيده پارمنيدس در دو بخش و يك مقدمه تنظيم شده است . بخش نخست را فيلسوف راه حقيقت مينامد و در اينجاست كه بايد اصول عقليد و انديشه هاي وي را جستجو كرد . اما بخش دوم كه راه گما ناميده شده است در واقع نمودار نظرياتي است كه براي پارمنيدس زاييده پندار و گمان يا عقايد آدميان است و شايد در اين قسمت از شعر فلسفي و آموزشي خود فيلسوف به نظريات فيلسوفان گذشته و پيش از خودش حمله ميكند و اصول عقايد آنان را باطل ميشمارد چنانكه در صفحات بعد به تفصيل خواهيم ديد. بخش اول اين شعر ، با مقدمهاي شاعرانه و توصيفي آغاز ميشود . هسته اساسي اين مقدمه اين است كه فيلسوف براي يك معراج عقلي آماده ميشود و در راه انديشه گام مينهد ، در حالي فيلسوف را نشسته در ارابه نشان ميدهد كه اسبهاي تيزپايي وي را به آن سويي ميكشند كه شاعر آرزو داشته است . راهي كه ارابه فيلسوف بر آن روان است ، راهي است به سوي حقيقت ، به سوي جايگاه الاههاي كه همواره مرداندانا و فرزانه را به سوي انديشه درست رهنمون است . اين راه يك معراج عقلي است كه به سوي حقيقت ميرود. كه بسي دور از راه آدميان است و راهي است كه آدميان هرگز در آن گام ننهادهاند.پارمنيدس آن را راه " بلند آوازه " مينامد . اين واژه در يوناني باستان به معني گزارش و سخن پر اهميت ، پر معني و مغز ، بوده است و معمولاً صفتي براي جايگاه تجمع مردمان بوده كه در آن گزارشهاي مهم داده ميشده است . نكته ديگر در اينجا اشاره به الاهه ميباشد . مضمون اين واژه براي پارمنيدس ديني نيست . بلكه مقصود همان نيروي عقلي و روحي است كه در درون آدمي يافت ميشود و وي را به سوي معرفت و شناسايي واقعي و حقيقي ميراند . هدف از اين سلوك عقلي همان دانايي و معرفت است . الاهه نيز همان نيروي معرفت است كه مردان فرزانه را به سوي هدف خود ، در هر جا كه باشد ميراند. اين سفر يك راهپيمايي عقلي ، يك معراج فكري است كه گذشته از پيكره هاي شعري كه در آن به كار ميرود ، هيچ پيوندي با سفرهاي واقعي و جهان پديدههاي انساني ندارد .عقل فيلسوف در راه اين معراج از قلمرو شب ميگذردو به سوي كشور روشنايي مي رود.اين دو كنايه از شب و روشنايي روشنايي در اين قصيده اهميت فراوان دارند.شب در اينجا رمز ناهشياري و غفلتي است كه عقلهاي آدميان در آن به خوابي سنگين فرو رفتهاندو در آن گرفتار پندارها و روياهاي دور از حقيقت شده اند.روشنايي از سوي ديگر رمز جهان حقيقت يا ناپوشيدگي است آنجايي كه فيلسوف به آن راه مييابد و خود را از زنجيرهاي پندار و گمان آزاد ميكند . در اين سفر راهنمايي و راهبري شاعر را دوشيزگان خورشيد بر عهده دارند. مقصود پارمنيدس از اين دوشيزگان چيست ؟ درستترين تفسير اين است كه فيلسوف ، عقل و انديشه خود را در راهي انداخته است كه به سوي حقيقت ميرود ، از تاريكي ميگريزد قلمرو ناداني و گمراهي را پشت سر مينهد . در درون شاعر نيروهايي نهفتهاند كه همه نوراني و ظلمت شكافتند . خواستها و آرزوهاي حقيقت جوي شاعر در اين معراج معنوي و فكري وي را رهبري ميكنند . دوشيزگان خورشيد پرتوهاي دروني و عقلي وجود فيلسوفند . يونانيان پرتوهاي خورشيد را دوشيزگان آن ميدانستند . براي پارمنيدس ، چنانكه خواهيم ديد جهان را نوري فراگرفته است كه سرچشمه عقل و هوش است . پس بخشي از اين نور جهاني در درون فيلسوف نيز يافت ميشود كه چونان پرتوهاي خورشيد وي را در تاريكي پندارها راهنموم و راهبراند.
شاعر در اين هنگام به دروازه شب و روز ميرسد . دروازه در اينجا همان مرز ميان تاريكي و روشنايي يا بهتر بگوييم ميان دانايي و حقيقت و ناداني و پندار است . بر در اين دروازه كه هنوز بسته است ، عدل ايستاده است كه الاهه اي بسيار كيفر بخش است سخن در اين بسيار گفته مي شود كه چرا شاعر عدل (ياديكه)را بر دروازه گمارده است.اما ميبينيم كه پارمنيدس يك بار ديگر در تكه 8 ، شعر 14 به همين عدل اشاره ميكند. ديكه نزد يونانيان باستان الاهه عدالت بوده است. كار عدل تشخيص حق از باطل است. در معراج عقلي فيلسوف نيز،وي به جايي ميرسد كه راه ميان تاريكي و روشنايي يا شب و روز از يكديگر جدا ميشوند،يا بنابر مقصود فلسفي پارمنيدس، در اينجاست كه راه دانايي و عقل و حقيقت از راه ناداني و پندار و گمان جدا ميشود. عدل اشاره به لحظه تصميم و تشخيص است. شاعر بايد حقيقت را از گمان تشخيص دهد. كليدها در دست عدل است، اينها اشاره به يافتن وسيلهاي است كه معماي انديشه جويا را ميگشايد. پارمنيدس كليدها را « جبران بخش» مينامد. چرا جبران بخش؟ ديديم كه فيلسوف در راه يك معراج عقلي است، و در اين راه نيروها و خواستهاي جوياي معرفت وي را رهبري مي كنند و سرانجام وي بر در دروازهاي ميرسد كه تاريكي ناداني غفلت و پنداررا از روشنايي دانايي و حقيقت جدا ميكند . سالك خود را براي تشخيص حق از باطل و داوري درست درباره آنها آماده كرده است و شايستگي شناخت حقيقت را داراست ، بدين سان ميتوان گفت كه ورود به قلمرو روشنايي يا كشور حقيقت ، جبران و پاداش رنج سفر و كوشش عقلي اوست.
پس از اينكه فيلسوف به جايگاه الاهه ميرسد .وي با خوشرويي و مهرباني به او خوش آمد ميگويد و يادآوري ميكند كه آنچه وي را بر اين راه افكنده است، بخت بد نيست بلكه عدل و حق است كه وي را به جايگاه او آوردهاند . بار ديگر عدل خود را نشان ميدهد. وي شايسته بوده است كه به قلمرو معرفت و حقيقت راه يابد و بدين سان عدل به وي در اين راه ياري كرده است.پيش از هرچيز الاهه به فيلسوف جوان ميگويد كه پژوهش و جستجو دوراه بيشتر ندارد ، كه هر دونقض يكديگراندو بايد يكي را از ميان برگزيد و ديگري را پشت سر نهاد . اين هردوراه وسيلههاي معرفتاند و فيلسوف بايد هردو را بياموزد و از هردوآگاه باشد. براي نخستين بار در تاريخ انديشه فلسفي پارمنيدس دو شيوه معرفت را از هم جدا ميكند : شناخت عقلي و شناخت گماني يا حسي و در واقع اين دو شيوه تمامي تاريخ فلسفه ، مغزها را چون كابوسي فراگرفته است راه نخست كه فيلسوف بايد از آن آگاه شود آن چيزي است كه پارمنيدس آن را حقيقت به زيبايي گردشده مينامدو اين اشاره به آن است كه اين حقيقت كامل است زيرا يونانيان و از جمله پارمنيدس شكل كروي را كاملتيرين شكلهاميدانستند . انديشهها و استدلالهاي پارمنيدس درست مانند يك كره كامل همواره به يكديگر پيوستهاند و چنانند كه گويي در دايرهاي جاي دارند كه از هر كجا آغاز كني پيوستگي آنها به يكديگر ، ترا به همان نقطه نخست ميرساند واين تفسير را گفته خود پارمنيدس تاييد ميكند (تكه 5 ) . اما اما راه دوم راهي است كه آدميان با گمانها عقايد و پندارهاي خود به آن رسيدهاند . در اين راه هيچ نشاني از حقيقت و يقين يافت نميشود . اما مرد پژوهشگر بايد همچنين آنچه را كه در اين راه است بياموزد و چيزهايي كه هستي به نظر ميرسند بايد از راه كاوش در همه چيز و از همه سو آزمايش شوند . يعني پندارها و عقايد آدميان نيز چنين مينمايد كه داراي واقعيت و برخوردار از هستياند . اما در واقع چنين نيست. هستي اينها عرضي و ساختگي است عيني و واقعي نيست و از يك هستي به خود بسته برخوردارند، يا به ديگر سخن رنگ و نمود واقعيت دارند. ولي در اينهانيز پژوهش بايد كرد.چيزهاي حقيقت نما را نيز بايد آموخت و سپس همه آنهارا از همه سو بايد آزمايش كرد ، يعني به معيار عقل سنجيد و هست نمايي آنهارا آشكار كرد و سپس به دور انداخت.
سپس پارمنيدس مقصود خود را از اين دو راه توضيح ميدهد. اكنون كه گام در راه حقيقت نهاده است ، نخستين نكته اي كه در واقع مغز و هسته اساسي فلسفه وي بشمار ميرود اين است كه : هست و نيستي نيست ، اعتراف به اين حقيقت عين يقين است و بايد در آن پژوهش كرد، زيرا اين راه عين حقيقت است . اما راه دوم اين است كه : نيست و نيستي به ضرورت هست . در اين راه به هيچ روي نميتوان كاوشو پژوهش كرد ، چون فريبنده است و شايسته اعتماد نيست . زيرا امكان ندارد كه ناهستنده را نهبشناسيم و نه بر زبان آوريم . (تكه2) اما در نظر نخست روشن نيست كه مقصود پارمنيدس از هست چه ميباشد؟ در اين قضيه محمول معلوم است اما موضوع روشن نيست . چه چيز هست ؟ ولي به آساني مي توان گفت كه مقصود فيلسوف از هست، هستي عيني و مجسم اشياء در جهان است ، يا به تعبير ديگر خود هستي است . درجهان جزآنچه هست كه ما آن را هستنده ميناميم چيزديگر كه ضد و نقيض آن باشد يعني نيستي يا هستنده نمي توان تصور كرد . پس همه هستياست . راه دوم يعني اعتقاد به نيستي جز گمراهي و كج انديشي نيست . آنچه ميتوان به يقين گفت اين است كه جهان يك پري يا آكندگي از هستندههاست كه هيچي يا نيستي در آن راه ندارد و انديشه را بايد از پژوهش در اين را براي داوري باقي مي ماند كه بگوييم :هست . پس يا هست يا نيست . اما از اين ميان تنها يكي را به اطمينان ميتوان پذيرفت و آن ديگري را بايد به دور انداخت . (تكه8شعر17 ) پارميندس راه سومي را نيز نشان ميدهد و انديشه را از پژوهش در آن منع مي كند . اين راه آن است كه :«ميرندگان (يعني آدميان) هيچندان، دوسره،در آن سر در گمند.......... و هم لال و هم كور و حيرتزده ،قومي نامصمم كه هستي و نيستي برايشان هم همان بشمار ميروند و هم نه همان و همه چيز را نزد ايشان راهي معكوس است.» (تكه 6 ) اين راه به گفته پارمنيدس بلكي پژوهش ناپذير يا نافهميدني است. درباره هدف پارمنيدس از راه سوم در ميان محققان اختلاف نظر و استنتاچ فراوان است. منظور فيلسوف چه كساني بودهاند كه هستي و نيستي را هم يكي ميدانند هم يكي نميدانند؟ اختلاف در ترجمه تكه آخر اين قطعه نيز وجود دارد. گروهي از محققان سخت اصرار دارند كه منظور پارمنيرس از اين تكه حمله به عقايد هراكليتوس است ، كه چنانكه ديديم، هستي و نيستي را هر دو تصور ميكرد و به نبرد عناصر متضاد و هماهنگي كششهاي متضاد معتقد بود. ( رجوع كنيد به گفتههاي هراكليتوس در تكه هاي 49 الف، 51، 88، 91، 126 ) اما گروهي ديگر از محققان در اين تكه هيچ اشاره ويژهاي به هراكليتوس نمييابند ،بلكه هدف حمله را از نظر پارمنيدس همه آدميان و گروه انسانهاي هيچ ندان و مردد و حيرتزده ميدانند كه نامصمم اند، يعني در هنگام داوري كه هست يا نيست ( تكه 8، سطر 17) نميتوانند تصميم بگيرند و گاه هر دو را يكي ميشمارند و گاه هستي و نيستي را از هم جدا ميدانند.
به نظر ما، با وجود استدلالهاي موافقان آن نظر نخست، هيچ علتي نميتوان تصور كرد كه ، اگر مقصود پارمنيدس حمله به نظريات هراكليتوس بوده است، از فيلسوف سلف خود نام نبرده باشد؛ در حالي كه هراكليتوس خود از كساني مانند پيئاگوراس و كسنوفانس و هكاتايوس نام ميبرد و از ايشان انتقاد ميكند. چرا پارمنيرس به نام هراكليتوس اشاره نميكند و به جاي آن ميگويد « قومي يا گروهي » كه ميتواند همه كساني را كه اين گونه ميانديشند در بر گيرد؟ از سوي ديگر ، در واپسين بخش اين تكه پارمنيدس ميگويد كه : « همه چيز را نزد ايشان راهي معكوس است.» پارمنيدس عبارت « راه معكوس» را به كار ميبرد،كه ميتواند اشارهاي به « راه به سوي بالا و پايين » نزد هراكليتوس باشد. اما هراكليتوس در واقع واژه « كششهاي متضاد» را به كار ميبرد و تمونه آن را در كمان و چنگ نشان ميدهد ( تكه 51 ) نه « راه معكوس » . به هر حال شواهد مربوط به اينكه مقصود پارمنيدس از پايان تكه 6 حمله به عقايد هراكليتوس بوده است، ضعيفتر از آن است كه بتوان آن را به نحو قطعي پذيرفت، در حالي كه متن گفته پارمنيدس بيشتر همه كساني را در بر ميگيرد كه بر خلاف انديشه او يعني بر خلاف عقل و حق و عدالت در داوري خود مردداند و در بيچارگي خود درمانده و سرگردانند.
پس نكته در اين است كه پارمنيدس سخت پايبند هماهنگي ميان هستي عيني هستندهها و تفكر منطقي و داوري عقلي است. از آنجا كه چيزي جز يك آكندگي و پري از هستندهها نميتواند باشد، بنابراين هر گونه داوري درباره آنچه اين هستي را نفي ميكند و در اثبات نيستي ميكوشد، خود بخود پوچ و بيمعني خواهد بود. حكم عقل و عدل آن است كه جهان پر از هستنده هاست و ناهستنده و نيستي نميتواند باشد. از سوي ديگر گمان يا عقيده عامه مردمان كه به حقيقت آشنا نيستند، برخي چيزها را هست و برخي را نيست ميدانند و بعضي نيز هر دو را با هم ميآميزند و جهان را آميختهاي از هستي و نيستي ميشمارند.
دومين و شايد مهمترين نكته در فلسفه پارمنيدس پيوند ميان انديشه و هستي است و از اين لحاظ وي را ميتوان پايهگذار واقعي فلسفه به معني خاص آن و به گفته هگل گسترش دهنده تفكر فلسفي دانست. وي مي گويد آنچه ميتوان انديشيد فقط هستي است و نيستي انديشه كردني نيست. در يك جا ميگويد كه : « زيرا انديشيدن و هستي هردوهمان است.» (تكه3) و در جاي ديگر اعلام مي دارد كه :(لازم است گفتن و انديشيدن كه هستنده هست .) (تكه6 )و نيز بار ديگر ميگويد:انديشيدن ،همان انديشه است كه :هست.(تكه8بخش4)اين سه گفته ، در واقع مغز فلسفه پارمنيدس به شمار ميروندوبه علت همين اهميت اساسي آنها ، پژوهشگران و محققان تاريخ فلسفه را دچار دشواريها و جدلهاي فراوان كرده است . زمينه اصلي اختلاف نظر و استنتاج در دوچيز است:نخست معني لغوي و مقصود آنها از لحاظ زبانشناسي و ترجمه ، سپس تفسير و مفهوم اصلي مضمون آنها. پارمنيدس در جمله نخست كه نقل كرديم ميگويد:
اختلاف نظر در ترجمه اين گفته از لحاظ زبانشناسي است. تسلر آن را اين گونه ترجمه ميكند :زيرا همان چيز ميتواند انديشيده شود و هست باشد. برنت به پيروي از تسلر آن را چنين ميگرداند :زيرا همان چيز است كه ميتواند انديشيده شود و ميتواند هست باشد.واستدلال ميكند كه نميتوان يعني انديشيدن را فاعل جمله قرار داد و اين واژه را كه مصدر است وي به معني مفعول بواسطه گرفته است و بدين سان يعني براي انديشيدن است و براي هستي است معني ميدهد. در حاليكه معني ساده اين جمله بي آنكه بر آن چيزي بيفزاييم اين است كه : زيرا انديشيدن و هستي هردوهمان است مقصود پارمنيدس در اينجاهماني بودن يا عينيت هستي و انديشه است يعني انديشه فقط به هستي ميانديشدو به نيستي نميتوان انديشيد. دوگفته ديگر پارمنيدس نيز همين مقصود را به دوشكل ديگر اثبات ميكند :لازم است گفتن و انديشيدن كه هستنده هست . يعني نميتوان گفت و نه ميتوان انديشيد جز به هستي يا هستنده . انديشه وابسته به هستي است و به نيستي تعلق ميگيرد . پس : انديشيدن همان انديشه است كه: هست.
ديگران ، از جمله برنت آن را اينگونه ترجمه كردهاند :آن چيزي كه ميتواند انديشيده شود و آنچه كه انديشه به خاطر آن ( يا به علت آن ) هست همان است .houneken در يوناني به معناي به علت آن يا به خاطر آن يا بدان سبب آمده است ، اما به معناي ساده كه نيز به كار ميرود. ديلز آن را اينگونه ترجمه ميكند كه دقيقتر است :انديشيدن و اين انديشه كه : هست ، همان است . در ترجمهاي كه ما دادهايم همه اين تفسيرها به سادگي گنجانده شده است :انديشيدن همان انديشه است كه :هست ؛يعني سرچشمه انديشه هستي است. پارمنيدس به دنبال اين جمله مقصود خود را روشنتر بر زبان ميآورد و ميگويد : زيرانميتواني بدون هستنده كه در آن بر زبان آمده است انديشه بيابي. چون هيچ چيز بيرون از هستنده ، نه هست و نه خواهد بود ...بدين سان همبستگي ميان هستيو انديشه مهمترين و بزرگترين رويداد فلسفي است و پارمنيدس نخستين پاهگذار و مبتكر آن بوده است . گفتيم كه دومين انگيزه اختلاف نظر ميان محققان درباره مقصود و تفسير مضمون اين گفته پارمنيدس است كه : زيرا انديشيدن و هستي هردوهمان است.سرچشمه اين اختلاف نظر اين است كه آيا اين گفته پارمنيدس نشانه آن است كه وي هستي را عقلي ميداند يا حسي و عيني ؟آيا ميتوان پارمنيدس را مطابق گروهبندي فلسفي كه از قرن نوزدهم تاكنون همچنان در جهان غرب معمول است ، در شمارايداليستها دانست يا رئاليستها؟يعني آيا فلسفه وي معتقد به تقدم و اصالت ، يا بهتر بگوييم نخستيني انديشه و ادراك انساني برواقعيات عيني و مادي هستي است ، يا بر عكس بنابر شيوه و سنتت فكري فيلسوفان ايونيا معتقد به نخستيني و تقدم هستيمادي و عيني بر انديشه و ذهن آدمي است ؟يا به تعبير ديگر آيا ميتوان پارمنيدس را پدر فلسفه مادي يا تقدم هستي بر انديشه دانست يا نخستين پايه گذار فلسفه ايدآليسم يا تقدم انديشه بر هستي ؟در ميان بزرگترين مورخان فلسفه يونان تسلر و پس از وي برنت از هواداران اين نظريه بودند كه جهان بيني فلسفي پارمنيدس مادي است، زيراتوصيف و لصرار وي براينكه جهان به عنوان يك آكندگي از هستندهها ، كه شكلمجرد و مطلق آن هستي داراي ثبات و وحدت و بيآغاز و پايان است ، جايي براي انديشه آدمي به عنوان آفريننده هستندهها باقي نميگذارد ، و بدين علت برنت مينويسد :پارمنيدس آن گونهكه بعضي گفتهاند ، پدر ايدآليسم نيست ، بر عكس هر گونه ماترليسمي بسته به نظريه او از واقعيت است . اما از سوي ديگر ، كساني نيزهوادار نظريه نقيض انند و معتقدند كه پارمنيدس هستي را مطلقاً عقلي و فكري ميداندو بنابراين فلسفه او را بر پايه متافيزيكي تفسير ميكنند يا بر پايه منطقي . هوادار بزرگ نظريه متافيزيكي ثئودورگومپرتس است كه مينويسد : واقعيت براي او در عين حال يك جوهر ممتد متفكر بود، و نزدويتفكر و امتداد ، ميتوانستيم تقريباً با اسپينوزا بگوييم ، به عنوان دو صت يك جوهر يگانه معتبر بودهاند ... نظريه پارمنيدس به ماترياليسم دگماتيك يكي از نيرومندترين ساحهاي آن را بخشيده بود ، اما خود وي در نتيجه ماترياليست نبوده است . ماهيت مادي پارمنيدس بدون شك در عين حال يك ماهيت فكري بود. اما هواداران تفسير منطقي ميگويند كه هستي براي پارمنيدس يك مفهوم مجرد منطقي است و نتيجه آن اين است كه هستي و هستندهها زاييده انديشه و عقل آدمي ميباشند و بيرون از آن واقعيت و اصالت ندارند.اين تفسير را در نوشته مشهور راينهارت به نام :پارمنيدس و تاريخ فلسفه يوناني ميتوان يافت. اكنون ميپردازيم به تفسير اين گفته پارمنيدس كه :زيرا انديشيدن و هستي هردوهمان است . پارمنيدس نخست هستي را به شكل هستنده پيش ميكشد و سپس انديشه را به عنوان زاييده هستي و همبسته آن ظهور آن در گفتار يا تجسم آن در سخن به صورت هست با آن يكي ميداند. پس آنچه انديشيده ميشود ، هستي است در قالب هستندهها. زيرا سخن تبلور انديشه يا انديشه در آواز در آمده است . پس سرچشمه انديشه و سخن هردو هستي است يا بهتر بگوييم سخن انديشه آوازدار است و انديشه خود ظهور هستي است در آدمي كه عينيت و واقعيت خود را در زبان به شكل است يا هست مسلم و يقيني ميكند. پس هستي با سخن پيوسته است . سخن انديشه است و انديشه همبسته و زاييده هستي است . هستي چيست ؟ مفهوم يا انديشهاي مجردكه يكسان از همه هستندهها گرفته شده و برهمه آنهااطلاق ميشود ودر سخن ظهوركرده است . بدين علت است كه پارمنيدس ميگويد: زيرا نميتوان بدون هستنده ، كه در آن بر زبان آمده است ، انديشيدن بيابي . (تكه 8 بخش 4 ) يعني هستي از راه زبان وبه وسيله سخن ظهور ميكند . اين همبستگي ميان سخن و انديشه نزد متفكران يوناني ، اهميت اساسي داشته است. نكته اينجاست كه ما همين مفهوم را نزد افلاطون مييابيم كه آن را از دهان يكي از پيروان مكتب الئا بيان ميكند.افلاطون در رساله سوفيتس (263E) از زبان بيگانهاي كه از الئا آمده است مينويسد :((پس انديشه (dianoia و سخن (logos ) هردوهمانند، جز اينكه گفتگوي دروني روحرا با خودش كه بدون آواز روي ميدهد ما( انديشيدن ) ناميدهايم ، در حالي كه جريانيكه از روح به وسيله لبها با آواز بيرون ميريزد ، سخن نام دارد . پس آنچه در انديشه روي ميدهد هستي است كه در سخن ، يعني آوازهاي معنيدار ظهور ميكند؛بدينسان انديشه همواره از هستي و درباره هستي است ، زيرا به نيستي نه ميتوان انديشيد و نه از آن سخن گفت (تكه 2 ) .در گفته پارمنيدس وحدت انديشه و هستي نشان داده ميشود. انديشيدن يعني " دريافتن "اما دريافتن چه چيز؟دريافتن هستنده ، زيرا ناهستنده يا نيستي دريافتني نيست.واژه"نيست"نفي "هست" است ، در حالي كه انديشه هميشه و همواره درباره هستي ، و ظهور خود هستي است.بنابراين نفي هستي نميتواند انديشه باشد و پندار است . اما در اينجا وحدت هستي و انديشه ، نه بدان معني است كه هستي انديشه است و انديشه هستي ، يا به ديگر سخن اين دو نامند براي يك چيز .پارمنيدس در گفته خود واژه (هردو) را درباره هستي و انديشيدن به كار مي برد. ما اين واژه را درباره دو چيز به كار ميبريم كه يكي نيستند ، جدا از يكديگرند.پس هستي به صورت هستندهها، غير از انديشه آدمي و مستقل و جدا از آن است .اما در واقع اين هستي جدا و مستقل به عنوان همبسته انديشه ، با آن يكي است ؛ يعني هستي و انديشه ، هردو،هرچند دوچيز مستقلند، به يكديگر تعلق دارند. بدين سان كه هستي به شكل هستندهها نمودار ميشود، از پوشيدگي بيرون ميآيد وآشكار ميگردد، و در اين هنگام كه هستي خود را مينمايلند و آدمي را فرا ميگيرد، انديشه نيز هستي را در مييابد وبه عنوان همبسته آن در سخن و زبان روي ميدهد.انديشه هستي را در مييابد ، ادراك ميكند، يعني در حالت گيرنده و پذيرنده خود ، آنچه را كه در آن ظهور ميكند (آنچه كه خود انديشه نيست اما انديشه زاييده و همبسته مظهر آن است) ميپذيرد و آنگاه ، يعني تنها هنگامي كه هستي در انديشه نمودار شد، انديشه ماهيت خود را به دست مي آوردو انديشه ميشود، يا بهتر بگوييم محتوا و مضموني حاصل ميكند. بدينسان : "انديشيدن همان انديشه است كه : هست."يعني انديشيدن رويداد هستنده در انديشه است. بي اين رويداد (وقوع) هستي يا هستنده در انديشه آدمي ، انديشيدن روي نميدهد. پس انديشه به علت هستي و به خاطر آن روي ميدهد و هستي سرچشمه انديشه و ادراك است. اين خود بدان علت است كه انسان خود متعلق به هستي و نگهبان آن است . انديشيدن تنها نحوه و نوع رفتار انسان در برابر هستي نيست بلكه بيشتر ، انديشه رويداد هستي در آدمي است. در اين همبستگي يا همگرايي هستي و آدمي ، جدايي آنها از يكديگر نيز روشن ميشود. پس اگر هستنده نبودند، انديشه نيز نميبود ، در حالي كه اگر انديشه نميبود ، (چنانكه در بيشمار دورانها هنوز نبوده است ) هستندهها ميبودند اما تنها براي خود و در خود نه براي ما ودر ما.
صفات هستي از نظر پارمنيدس
نخستين كوشش پارمنيدس ، چنانكه تاكنون ديديم، اين بود كه اصل :هست يا هستي را كه هسته اساسي فلسفه اوست به ثبوت رساند ، و همه احتمالهاي ديگر را درباره تصور نيستي يا آميختهاي از هستي و نيستي نفي كند. پس از انجام اين كار پارمنيدس به جستجوي نتايجي ميپردازد كه مي توان از آن مقدمه به دست آورد و صفات و خصوصيات اصيل هستي را بيان ميكند.خوب ، پس تنها يك راه باقي ميماند كه بتوان از آن سخن گفت و آن اين است كه : هست،يعني اصل هستي . جهان يك پري و آكندگي از هستندههاست و بدين سان هستي وحدتي است از هستندهها . اكنون ببينيم صفات اين هستي چيست. پارمنيدس صفات اساسي هستي را يكايك بر مي شمارد و ميگويد نشانهاي فراواني يافت مي شود كه هستي در شكل هستندهها ازلي و ابدي است يا به تعبير خود او نازاييده و تباهي ناپذير؛زيرا هستي كامل است و نامتحرك و بي انجام. بدينسان نه در گذشته بوده است و نه در آينده خواهد بود زيرا يك اكنون جاويدان ، يك لحظه حال و حاضر و دگرگوني ناپذير است، در حالي كه يكپارچهكل و يكتا و مستمر است. پرسش درباره اينكه هستي از كجاپديد آمد و چگونه رشد و گسترش يافت از نظر پارمنيدس بيهوده مينمايد . زيرا يا بايد از نيستي پديد آمده باشد ، و اين ناممكن است ، چون اصلاً نميتوان به چيزي جز هستي انديشيد.به فرض هم تصور كنيم هستي از هيچ آغاز شده باشد، آنگاه اين پرسش به ميان مي آيد كه چرا هستي در زماني ديرتر به جاي زودتر پديد آمد . بنابراين يا بايد كاملاً و يكباره هست باشد يا اصلاً نباشد. نيروي يقين نيز اجازه نميدهدكه بگوييم هستنده از ناهستنده پديد ميآيد . بدين سان عدل (ديكه ) يعني همان داوري درست و تصميم استوار ، هستنده را در هستي دربند كرده است و پيدايش يا آغاز و از ميان رفتن يا پايان را از آن سلب كرده است . زيرا اگر هستي در گذشته پديد آمده بود و يا در آينده خواهد بود، اكنون نميتوان گفت كه هست . پس پيدايش و فنا هردو افسانه است و پندار.(تكه8، بخش 2 ).
اما صفات ديگر هستي :هستي تقسيمناپذير است، زيرا همه جاي آن هماننداست. بيش و كم نميشود. يكپارچه است، در يك جا بيشتر و در جاي ديگر كمتر نيست . زيرا ديديم كه هستي يك پري يكسان از هستنده هاست كه به هم پيوسته و مستمراند. و بنابراين فضاي تهي يافت نمي شود ، كه هستندهها بتوانند در آن به حركت در آيند و از اين سو به آن سو روند، و در نتيجه در يك جا بيشترو در جاي ديگر كمتر از آنها باشد. هستندهها تنگاتنگ يكديگر جا دارند .هستي همچنين محدود است، چون در خودش و در يك جا همواره استوار باقي ميماند و جبر آن را در بندهاي حدود آن كه گرداگرد آن را بستهاند نگه ميدارد.همچنين بيحركت است ، زيرا افسانه پيدايش و از ميان رفتن را ( ايننامهايي كه آدميان نهادهاند ) به دور انداختهايم . زيرا آن دو ، يعني دگرگوني و تغيير و جريان كه همه ضرورتاً مفهوم حركت را دربردارند ، در بستر آن انجام ميگيرد. پس هنگامي كه ما پيدايش و زوال را نفي كرديم حركت نيز خودبخود نفي شده است. از سوي ديگر خلاف ناموس يا قانون هستي است كه ناتمام باشد، نشانه نيازمندي است ، هر چيز ناتمام در هر لحظه فاقد چيزهايي است كه آنها را در بر ندارد و آن سوي اوست . اما هستي نيازمند چيزي نيست ، زيرا يكپارچه كل و كامل است و همه را در بردارد ، و بي حركت در خود استوار است؛ زيار نيازمند نيست ، در جستجوي چيزي بيرون از خود نيست ؛ بدين علت بيحركت است ؛ و نيز ميتوان گفت بيحركت است ، چون نيازمند نيست . پس تقدير هستي چنين است كه يكپارچه و كل و بيحركت باشد. براي پارمنيدس واژههاي : عدل ، جبر و تقدير در واپسين مرحله همه يك معني دارند. در اينجا پارمنيدس براي اينكه هستي را مجسم سازد و تمامي اين صفات را در آن بگنجاند ، انرا به كرهاي به زيبايي گرد شده تشبيه ميكند.بديهي است كه كره محدود است و بدينسان ، هر نقطهاي از محيط آن تا مركز يكسان و يك اندازه است ودر يك سو بيشتر از سوي ديگر نيست و از هر سو به هم پيوسته است. در آن فضاي تهي از هستنده وجود ندارد كه هستندهها را از پيوستگي به همانندهاي خود باز دارد.بدينسان حدود اين كره تجاوز ناپذير است. همه هستندهها را در خود دربردارد. انديشه نيز بيرون از آن نيست بلكه در آن گنجانده شده است . نقيض اين صفاتي كه براي هستي برشمرديم ، نامهايي است كه آدميان نهادهاند كه از حقيقت به دور افتادهاند و به حقيقتي بودن آنها باور دارند، زيرادچار گواهي گمراهكننده حواساند.بخش دوم شعر خود را ، پارمنيدس " راه گمان"مينامد وميگويد تاكنون به زبان حقيقت سخن ميگفته است و اكنون عقايد ميرندگان يعني آدميان را بيان خواهدكرد. سيمپلكيوس كه بخش اول راه گمان نقل ميكند ، انتقال پارمنيدس از ((راه موضوعهاي حس )) مي شمارد. چون آنچه پارمنيدس تاكنون درباره هستي گفته بود خلاف آن چيزي است كه حواس ما ميتوانند گواهي كنند :كثرت ، دگرگوني ، حركت ، پديد آمدن و از ميان رفتن و مانند اينها. بعضي از محققان برآنند كه پارمنيدس در بخش دوم شعر خود دچار تناقض شده است و آنچه را كه در بخش نخست ميگويد ونفي ميكند بارديگر به نحوي در بخش دوم تاييد واثبات ميكند.بعضي ديگر از صاحبنظران نيز معتقدند كه آنچه در بخش دوم اين شعر ديده ميشود ، در واقع نظريات خود پارمنيدس نيست ، بلكه همانگونه كه خودش ميگويد عقايد يا پندارهاي آدميان است . اين استنتاج بر پايه گزارشي است از ثئوفراستوس كه مينويسد:براي اينكه مطابق عقيده اكثريت توضيحي از پديدههاي محسوس بدهد اصلهاي نخستين را دو چيز ميشمارد.در اين جمله ، عبارت عقيده اكثريت ميتواند اشارهاي باشد به اينكه آنچه پارمنيدس در بخش دوم شعر خود ميگويد نظريات خود او نيست ، بلكه نماينده عقايد متداول زمان وي بشمار ميرود. در اين بخش آنچه مطرح است ، پديدههاي محسوس يا جهاني است كه ما آن را از راه حواس ميشناسيم ، نه جهاني كه عقل و انديشه منطقي آن را به ما ميشناسانند. از سوي ديگر ديديم كه الاهه به فيلسوف جوان ميگويد كه او بايد گمانها و عقليد آدميان را نيز كه در آنها هيچ گونه يقينو اطمينان حقيقي نيست ، بياموزد (تكه8-راه گمان.ب2)اما اين پرسش به ميان ميايد كه چرا پارمنيدس بايد عقايد و گمانهاي ديگران را كه خود به درستي آنها ايمان ندارد، در شعر خود تصوير كند؟شايد پاسخ اين پرسش را در اين نكته بتوان يافت كه پارمنيدس پيش از يافتن انديشه و ايمان فلسفي خاص خود ، از پيثاگوريان بوده است و بخش دوم شعر وي در واقع نفي و انكار نظريات پيثاگوريان درباره اضداد است ، زيراايشان بر پايه گواهي حواس معتقد به اضداد (حدو نامحدود ، فردوزوج ، واحد وكثرت و غيره ) بودند، در حالي كه درنظام فلسفي وعقلي پارمنيدس جايي براي اضداد نيست ؛ زيرا هنگامي كه ما به داوري گمراه كننده حواس خود اعتماد ميكنيم ، هستي را آميخته اي از اضداد مييابيم . اما عقل آدمي كه آيينه حقيقتنماي هستي است ، چون به ميانديشد ، وجود اضداد ناپديد ميشود و آنچه آدميان پنداشتهاند ، تنها نامهايي نمودار ميشود كه نميشود كه نميتواند چيزي از حقيقت هستي را آشكار كند. بروي هم آنچه در اين باره ميتوان گفت اين است كه دلايل انكارناپذيري در دست نيست كه بگوييم آنچه پارمنيدس در اين بخش از شعر خود ميگويد، نماينده جهانبيني پيثاگوريان است.از سوي ديگر، در آغاز شعر خود ، پارمنيدس ميگويد كه چگونه از خانه شب به سوي كشور روشنايي يا روز راه يافت . اما بار ديگر در آغاز راه گمان ميگويد كه آدميان مطابق پندار خود ، دوشكل را پذيرفته اند كه يكي را نبايد نام نهندوهمين علت گمراهي و سرگرداني ايشان شده است . (تكه 8-راه گمان .ب2) اكنون بايد ديد آن يك شكل كه نبايد آن را نام نهند كدام است ؟پارمنيدس در آغاز معراجعقلي خود ، خانه شب را ترك ميكند و به شهر روزپاي مينهد، يعني جايگاه فريب و ناداني و گمراهي (شب )را رها ميكند و به جايگاه حقيقت و دانايي راه مييابد (روز ).پس آيا نميتوان نتيجه گرفت كه خود وي نيز به اين دوگانگي نظر دارد،اماسرانجام يكي را به سود ديگري نفي ميكند؟ زيرا الاههاي كه حقيقت هستي را به پارمنيدس در معراج عقلي وي اشكار ميسازد ، در كشور روز جاي دارد. پس آنچه وي ميگويد زاييده نور است ، در حالي كه گمانهاي آدميان زاييده تاريكي و شب است و بدين علت با حقيقت بيگانه است.
از سوي ديگر از همان دوران پارمنيدس و پس از وي ، آنچه در بخش دوم شعر وي گفته شده است ، توجه ديگر فيلسوفان و محققان را به عنوان يك نظريه جدي و مهم به خود جلب كرده بود، چنانكه در گزارشهاي گوناگون نويسندگان عقايد فيلسوفان دو اصل يا سرچشمهاي كه پارمنيدس براي توضيح جهان پديدهها برگزيده است ، مورد بحث و تفسير قرار گرفته بود . پيش از همه ارسطو در اين باره سخن ميگويد و مينويسد:
اما پارمنيدس به نظر مي رسد كه با بينش بيشتري سخن گفته است.زيرا با تصور اينكه ناهستنده در برابر هستنده هيچ است ، ضرورتاً پنداشت كه هستي واحد وهيچ چيزي ديگر نيست . اما چون مجبور بود كه از جهان پديدهها پيروي كند و تصور ميكرد كه هستي بنابر تعري واحد ، اما مطابق با حس چندين (كثير ) است ، پس دو اصل نخستين را به نوبه خود وضع كرد: گرما و سرما ، يا به ديگر سخن آتش و خاك . از اينها گرما را در رديف هستي و ديگري را در رديف نيستي قرارميدهد.
پارمنيدس خود در بخش دوم "راه گمان" دو شكلي را كه مي گويد آدميان نام نهادهاند، نام ميبرد. يكي شعله آتش اثيري كه آرام وبسيار سبك و از هر سو عين خودش است، وآن ديگري كه درست ضد اين است و شب بيروشنايي يا تاريك نام دارد كه داراي پيكري ستبر و سنگين است . سپس ميگويد كه مطابق اين نامگذاري همه چيز پر از روشنايي و شب (يا تاريكي ) با هم است، از هردو اينها به يك اندازه . زيرا نميتوان در جهان پديدهها چيزي يافت كه يكي از اين دو ، يا هردو آنها باهم آميخته ، در آن يافت نشوند . پس هر چيزي و حتي هر تكه اي از هر چيزي ، يا بخشي از روشنايي است يا از تاريكي يا آميختهاي از هردو آنها . اما درگزارش ارسطو ديديم كه پارمنيدس روشنايي را هستنده ميداند و تاريكي يا شب را در رديف ناهستنده مي گذارد. بنابراين باز آنچه براي او اصالت دارد همان هستي است، يعني روشنايي و تاريكي براي او نفي هستي و بدينسان منفي است. نكتهاي تاكنون محققان از آن غفلت داشتهاند، اين است كه پارمنيدس از همان آغاز معراج فلسفي و عقلي خود مسئله روشنايي و تاريكي يا روز و شب را همواره در نظر داشته است . او از قلمرو شب يعني اين جهان پديدهها و حواس ، شتابان به سوي كشور روز يا قلمرو روشنايي ميرود تا حقيقت هستي را در آنجا بيابد. هنگامي كه به كشور روز ميرسند، دوشيزگان ارابهران و راهنمايان فيلسوف نقابها را ازسر بر ميدارند. چرا در اين لحظه ؟نقابها كنايه از همان تيرگيهاو تاريكيهايي است كه در جهان محسوس پديدهها انديشه و عقل آدميان را پوشانده است و همواره بر چشمان انديشه و عقل فرو افتاده است. اما اگر دست دهد كه به كشور روشنايي راه يابند ديگر تنها به اين نقابها نيازي نيست ، بلكه بايد آنها را برداشته تا چشمان عقل و انديشه حقيقت هستي را كه تاكنون در پس آن نقابها بر ما پوشيده بوده است ، ببينند . حقيقتهنگامي دست ميدهد كه هستي آن گونه كه هست ، از پوشيدگي بيرون آيد . اين پرده به در آمدن يا بهتر بگوييم اين ناپوشيدگي هستي را يونانيان حقيقت ميناميدند . بدين غلت پارمنيدس حقيقت را در كشور روشنايي جستجو ميكند زيرا در آنجاست كه هستيخود را نشان ميدهد از پوشيدگي بيرون ميآيد يعني حقيقت ميشود.
جهانشناسي پارمنيدس در دو قطعه بعدي (11-10)پارمنيدس وعده ميدهد كه چگونگي آسمان ، خورشيد ، ماه و ستارگان وپديد آمدن آنها را توضيح دهد. متاسفانه بقيه بخش دوم شعر پارمنيدس درباره جهان پديدهها از دستبرد زمان در امان نمانده است و ما نمي دانيم وي چگونه آنچه را كه ميخواسته استتوضيح داده است . اما بنابرآنچه از تكه 13 برمي آيد وي ساختمان جهان و اجرام آسماني را اين گونه بيان ميكند . حلقههايي وجود دارند كه از آتشي پاك يا ناآميخته و حلقههايي كه پس از آنها قرار دارند از تاريكي يا شب پرشدهاند. در ميانه همه آنها الاههاي جاي دارد كه بر همه فرمانرواست و اوست كه كار جفتگيري و آميزش و زايش را آغاز ميكند. (تكه 2 ). اين الاهه پيش از هر چيز عشق (اروس ) را آفريد . وي در مركز جهان است يعني در مركز حلقههايي كه به نوبت از روشنايي و تاريكي پرشدهاند. از سوي ديگر ميدانيم كه : وي نخستين كسي بود كه نشان داد زمين كره شكل است و در مركز (جهان ) جاي دارد. بنابراين مي توان گفت كه الاهه در فاصله ميان زمين و آسمانها قرار دارد و سپس حلقههاي تنگتر در مقايسه با حلقهيا دايره بزرگ آسمان جاي دارند. منظور از حلقههايي كه از آتش پاك پر شدهاند افلاك اثيري و مدارهاي خورشيد و ديگر ستارگان است. هرچه ما از بالا به سوي پايين رود آييم افلاك تيره يا تاريكتر ميشوند بدين سان كهكشان تيرهتر از خورشيد و همچنين تيرهتر از ماه گرد چشم است درباره جهانشناسي پارمنيدس در كنار تكه 12 ، گزارشهايي نيز از آيتيوس در دست است كه مينويسد : به عقيده پارمنيدس حلقههايي گرد هم جايگرفته وجود دارند كه يك در ميان يكي از ماده رقيق و ديگري از ماده غليظ است. سپس در ميان اينها حلقه هايي آميخته از روشنايي و تاريكي . وي تصور ميكند كه آنچه همه آنها را مانند حصاري فراگرفته است مادهاي سخت است و در زير آن حلقهاي آتشين است. به همين سان آنچه در ميانه همه اينهاست نيز مادهاي صلب است كه بار ديگر پيرامون آن (حلقهاي آتشين است. آنچه كه در مركزيترين اين (حلقههاي ) آميخته جاي دارد. اصل نخستين و علت حركت و پيدايش همه آنهاست و وي آن را الاهه فرمانرواي همه دارنده كليدها عدل و جبر مينامد . وي ميگويد هوا از زمين جدا شده يعني در اثر فشردهشدن شديد زمين بخار شده است . خورشيد دمشي از آتش است و دايره كهكشان (راه شيري ) نيز. ماه آميخته اي از هوا و آتش هردو است .آيثر (سپهر) بالاتر از همه و همه را فرا گرفته است ، در زير آن بخش آتشيني جاي دارد كه آسمان (اورانوس) ناميده ميشود. و در زيرهمه زمين است.(آيتيوس : كتاب 2-ب7، 1-ديلز37A 28 ).
اين گزارش ثئوفراستوس كه آيتيوس آن را نقل ميكند چنان مبهم است كه نميتوان از جهانشناسي درست و روشني به دست آورد . با وجود اين آنچه ميتوان با توجه به گفته خود پارمنيدس به دست آورداين است كه : به عقيده وي بيرونيترين بخش جهان از ماده غليظ يا زميني و خاكي يا تاريكي و شب تشكيل شده است . بيرونيترين بخش جهان ، سپهري جامد و سخت است كه مانند حصاري آن را فرا گرفته است . بخش مركزي نيز از همان ماده تيره و صلب است. در فاصله ماده سخت و صلب مياني و سپهر جامد و سخت پيراموني جهان ، گروهي از حلقهها جاي دارند كه مطابق با سنگيني آنها قشربندي شدهاند. آنچه سبكتر است به بالا گراييده است و آنچه سنگينتر است پايين ميافتد ، اما آنچه كه آميخته اي از نور و تاريكي است در ميان آنها معلق مي ماند . مركزيترين بخش جايگاه زمين است.كه مانند بيرونيترين و بالاترين پوسته جهان از ماده غليظ وتاريك ساخته شده است. در اينجا بار ديگر بايد به الاهه و جايگاه اصلي او در نظام جهاني پارمنيدس اشاره كنيم.گفتيم كه وي در فاصله ميان زمين و سپهرها جاي دارد.اما مكان او نسبت به حلقههاهنوز روشن نيست. درگزارش بالا از ثئوفراستوس ديديم كه الاهه در مركزيترين جاي حلقههاي آميخته از روشنايي و شب جاي دارد، در حالي كه سيمپليكيوس مينويسد كه :الاهه كه علت سازنده و يگانه آنهاست در ميانه همه (يعني جهان ) جاي دارد وعلت پيدايش همه است. بدينسان هيچكدام از اين دو گزارش نميتواند پاسخ روشني به سوال ما بدهد. در متن گفته پارمنيدس (تكه12)گفته ميشود كه در ميانه اينها الاههجاي گرفته است . وي نماينده نيروي سازنده و گرداننده جهان است. بنابراين ميتوان گفت كه مقصود پارمنيدس از در ميانه اينها يعني دو عنصر روشنايي و تاريكي كه در برخي از حلقهها به هم آميختهاند. پس الاهه نميتواند در جاي ديگري مستقر باشدجز آنجا كه تاريكي و روشنليي از ميان يكديگر عبور ميكنند و با هم جفت ميشوند و در هم مي آميزند زيرا او همان نيروي در هم آميزنده آن دو عنصر است و موجب پيدايش پديدههاي اينجهاني است كه از نور و تاريكي هردو آميختهاند. يعني در جايي كه دو عنصر تاريكي و روشنايي به هم ميرسند ، الاهه فرمانروايي دارد و انگيزه آميزش و زايش نفرتانگيز (تكه 12 ) ميشود.
احساس و اندشه از ديدگاه پارمنيدس نظريه شناخت را نزد پارمنيدس در تكه 16 مي توان يافت كه ميگويد : زيرا مطابق با آميزهاي كه هركس در اندامهاي بسيار هرزهگر خود دارد همانگونه است انديشه كه در آدمي جاي دارد. زيرا آن چيزي كه ميانديشد همان سرشت (يا طبيعت ) اندامهاي آدميان است، در هريك و درهمه .چون انديشه ( از آن ميآيد ) كه بيشتر است . نخست بايد بگوييم كه منظور پارمنيدس از آميزه همان مخلوطي از دو عنصر متضاد روشنايي و شب يا گرما و سرما در اندامهاي آدميان است اما بدان علت اندامها را بسيار هرزهگرد ناميده است دگرگونپذيري و تغيير پيوسته در ساختمان اندامها را نشان دهد. پس آميزه اي از روشنايي و تاريكي يا گرمي و سردي كه اندامهاي آدميان از آنها تركيب شده است ، هواره در دگرگوني است ، و به تناسب اين تغييرات، نيروي انديشه و احساس نيز در انسان تغيير ميكند زيرا در واقع خود انديشه و ادراك در آدمي زاييده اندامهاي اوست و آميزهاي از دوعنصر متضاد كه در آنهاست .پس انديشه و ادراك جدا از اندامهاي آدمي و چگونگي تركب آنها از دو عنصر اصلي نيست . مقصود از سرشت اندامها همان آميزهاي است كه در آنها از نور و تاريكي يا گرما و سرما يافت مي شود. اكنون ميرسيم به تكه آخر گفتته پارمنيدس كه در ترجمه و تفسير آن دشواري و در نتيجه اختلاف نظر ميان محققان فراوان است.اين جمله را كه در اصل ميگويد:به سادگي ميتوان اين گونه ترجمه كرد كه :زيرا آنچه بيشتر است ، انديشه است .اما دشواري در اين است كه مقصود از بيشتر چيست ؟ تسلر آن را اين گونه تفسير ميكند : عنصر غالب و مسلط از آن دو ، وضع انديشه است و افكار را تعيينميكند. اين توضيح را ميتوان پذيرفت . يعني چگونگي سرشت يا آميزهاي كه در اندامهاست چگونگي و نحوه تفكر را در انسان تعيين ميكند به ديگر سخن بيشتري يا غلبه هر يك از دو عنصر روشنايي و تاريكي در آدمي ماهيت و طبيعت انديشه هاي او را معين و مشخص ميسازد ، بدينسان كه هرچه غلبه يا تسلط روشنايي در آميزه اندامهاي انسان بيشتر باشد انديشههاي او نور آميزتر و روشنتر و نيز بهتر است اما هر چه غلبه تاريكي و سرما در اندامها بيشتر شود.انديشههاي زاييده آن تيرهتر و شبناكتر خواهد بود . در حالت نخست انديشهها روحانيتر و به حقيقت هستي نزديكتر است و در حالت دوم ماديتر و تيرهتر و در نتيجه به نيستي نزديكتر است . اين نكته كه انديشه و احساس زاييده چگونگي ساختمان اندامهاي آدمي است يكي از نظريات مهم پارمنيدس بشمار ميرود و به گفته هگل :بدون شك در نظر اول ماديگرانه (ماترياليستي ) مينمايد.(سخنرانيهايي درباره تاريخ فلسفه جلد اول ص 256 ) . اكنون ميپردازيم به گزارش ثئوفراستوس كه در آن گفته پارمنيدس نقل شده و خود وي نيز توضيحي بر آن افزوده است. ثئوفراستوس مينويسد:اكثر عقايد عمومي درباره احساس دوگونه است بعضي آن را همانند و ديگران از اضداد ميسازند. پارمنيدس (و چند نفر ديگر ) ..... آن را نتيجه همانندها ميداند. پارمنيدس هيچ تعريف روشني نكرده بلكه تنها گفته است كه دو عنصر وجود دارد و معرفت يا شناخت مطابق با غلبه يا افزونتري يكي از آنهاست ؛ زيرا مطابق با طغيان عنصر گرم يا سرد انديشه ديگرگون ميشود. اما آنكه ناشي از گرماست بهتر و پالودهتر است ولي در واقع نه اينكه تناسبي ميان آنها لازم است زيرا وي ميگويد :(در اينجا تكه 16 را نقل ميكند) ..... وي احساس كردن و انديشيدن را يكي ميداند. همچنين يادآوري و فراموشي نيز از همان دو (يعني همان دو عنصر ) به وسيله آميختگي پديد ميآيند. اما وي معين نكرده است كه هردو به يك اندازه مساوي آميخته شوند آيا تفكر خواهد بود يا نه يا كيفيت آن چه خواهد بود. اما اينكه احساس همچنين از ضد پديد ميآيد در اين گفته بيان ميشود كه لاشه مرده روشنايي گرما يا اواز را در اثر از ميان رفتن آتش در خودش احساس نميكند ولي سرما و سكوت را كه اضداد اينها اند احساس ميكند . (به عقيده او ) بر روي هم همه هستي داراي اندازهاي از معرفت است.
بنا به گفته ثئوفراستوس پارمنيدس احساس و انديشه را يكي ميداند. اما اين استنتاج به پيروي از نظر ارسطوست ( در متافيزيك ،12b 1009 ،3 و درباره روان 21a 627 )كه ميگويد فيلسوفان باستان احساس و انديشه را يكي ميدانستندو پارمنيدس را نيز در شمار آنان مي آورد. اما فيلوپونوس philoponos يكي از مفسران آثار كه در حدود سالهاي 530-490 ميلادي ميزيسته است در تفسير اين قسمت از نوشته ارسطو به نام " درباره روان " مينويسد :ارسطو تو شعر را (يعني گفته پارمنيدس را ) بد فهميدهاي.
پانوشتها :
1-parmenides
2- Pures
3- Elea
4- پان آثنايا كهنترين و مهمترين جشن همگاني در شهر آتن بوده است كه به افتخار آثنا الاهه نگهبان آتن بر پا مي شده است . برگزاري اين جشنبزرگ هر پنج سال يك بار و در سال سوم هراولمپياد ميان ماههاي مرداد و شهريور اتفاق مي افتاد و شامل ورزشها و بازيها ي"وناگون همراه باموزيك بوده است.
5- افلاطون :پارمنيدس ، 127
6- ديوژنس لائرتيوس :كتاب 9 ، ب 23-21
7- استرابون :جغرافيا ، كتاب 6-1 ، 252
8- پلوتارك
9- (يا شش وزني )وزن شعر حماسي يوناني است كه چهارپاي اول آن از يك بلند و دو كوتاه يا دو بلند و پنجم آن از يك بلند و دوكوتاه و ششم از دو بلند تشكيل ميشده است
10- در ترجمه اين مصراع اختلاف نظر و سليقه و استنباط فراوان است .
11- مقصود از دو سروده كنايه است از دودل و نامطمئن كه شيفته هردو هستند ولي نميدانند
12- اين تكه در اصل يوناني در متن ديلز چنين است :
كه ترجمه آن مي شود :چون بينياز است. اگر چنين نبود به همه چيز نياز ميداشت. اما محقق دانشمند استدلال ميكند كه به هيچ روي نميتوان گفت كه پارمنيدس واژه (هستنده)را كه اينهمه نزد وي اهميت دارد فقط به عنوان شكل اختصاري و بدون مضمون خاص خود به جاي فعل رابط و ناقص (است )به كار ببرد. فرنكل سپس اشااره ميكندبه تصحيح و تصرفي كه پاول فريدلندر دانشمند سرشناس در جمله يوناني بالاكرده است كه هرچند از لحاظ عروضي در متن شعر پارمنيدس اندكي خشن است اما از لحاظ معني بسيار رضايت بخشميباشد بدينسان :كه ترجمه آن همان است كه من در بالا دادهام و مقصود اين است كه هستي كامل و تمام نيازمند به چيزي نيست . اما ناهستنده يا نيستي (به فرض اينكه ميبود)نيازمند به همه چيز يا فقدان محض بود.(فرنكل :مطالعاتي درباره پارمنيدس در كتابي كه پيش از اين نام برده شد(ر.ك. به زير نويس ص258)
13-در ترجمه و مقصود از اين جمله نيز اختلاف نظر هست.(ر.ك.به توضيحات در متن .)
14- معني بالا را فرنكل با استدلالقانع كننده براي اين جمله پيشنهاد مي:ند و مقصود اين است كه هيچ تكهاي يا بخشي از چيزي نميتوان يافت كه يا بهره اي از روشنايي يا از تاريكي يا آميزهاي از هردو آنها نداشته باشد. (فرنكل در همان كتاب نامبرده شده ، ص 181)
15- تكه آخر اين مصراع يكي از پيچيدهترين سخنان پارمنيدس است كه بسياري و از جمله ارسطو را در فهم آن گمراه كرده است . براي ايضاح و تفسير آن رجوع كنيد به بحث ما در متن.
16- در: درآمدي به متافيزيك چاپ 1958 . توبينگن ، ص 74-73
17- فرنكل :
18- مثلا پينداروس شاعر بزرگ و نامدار يوناني پرتوها را دختران هليوس يا خورشيد مينامد
19- از گروه اول نخستين كسي كه هدف حمله را هراكليتوس ميدانست يا كوب برنايرز بود در و سپس ديلز در رساله خود به نام به بعد و شاگرد والتركرانتس در درباره ساختمان و تفسير شعر پارمنيدس و ثئودورگومپرتس در متكران يوناني 1922، جلد اول ص 140 و برنت در آغاز فلسفه يوناني 1952 ، ص179 بودند . اما از مخالفان اين نظر و گروه دوم برجستهترين فريدلندر در افلاطون 1954- يادداشتها، شماره 31 و سپس فرانكل در كتاب نامبرده شده .
20- در فلسفه يونانيان الخ ، جلد يكم ، ص 687 ، زيرنويس 1:
21- برنت :درE.G.p ، ص182
22- گومپرتس چاپ 1922 ، جلد اول ص 148-9
23- چاپ بن ، 1916 ص 29 و74 به بعد
24- سيمپليكوس در تفسير بر فزيك ارسطو -13، 30- ديلز 28
25- نئوفراستوس :عقايد طبيعيان تكه 6 (ديلز .ص482)
26-ارسطو :متافيزيك
27- ديوژنس لائرتيوس :كتاب 9، ب22-
28سيمپليكيوس :در تفسير فيزيك ارسطو 14، 34- ديلز 12
29- پايه اين تفسير ما نظريات فرنكل در كتاب نام برده شده او ص185 و نيز راينهارت:پارمنيدس و تاريخ فلسفه يونان 1916 ص 12 به بعد است .
30- نئوفراستوس :دباره احساس -1به بعد – ديلز
31- نقل در كتاب او به عنوان انتقاد ارسطو از فيلسوفان پيش از سقراط بالتيمور،1935، ص 486
32- نخستين فيلسوفان يونان ، در اثر :استاد شرفالدين خراساني ، ص 309-272
کد مطلب: 1010