خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
بودا : رهرو با تني‌ آرام‌، گفتاري‌ آرام‌ و انديشه‌اي‌ آرام‌، نيكْ مجموع‌، و چيزهاي‌ اين‌ جهاني‌ را رها كرده‌، او را آرامش‌ يافته‌ مي‌خوانند.     ::    هراكليت‌ : هنگامي‌ كه‌ زاييده‌ مي‌شوند، آرزوي‌ زندگي‌ كردن‌ دارند و سرنوشت‌ (مرگ‌) خود را پذيرفتن‌؛ يا بيشتر از آن‌ آسودن‌ و فرزنداني‌ پشت‌ سر مي‌نهند كه‌ بار ديگر با سرنوشت‌ (مرگ‌) روبه‌رو مي‌شوند.     ::    بودا : آن‌ كسي‌ كه‌ دور از من‌ مي‌زيد اما در طريق‌ راستي‌ گام‌ مي‌زند هميشه‌ به‌ من‌ نزديك‌ است‌.     ::    مولانا : هر نفس‌ نو مي‌شود دنيا و ما / بي‌ خبر از نوشدن‌ اندر بقا/ پس‌ ترا هر لحظه‌، مرگ‌ و رجعتي‌ است‌/ مصطفي‌ فرمود، دنيا ساعتي‌ است‌     ::    دكارت‌ : وقتي‌ كه‌ خداوند ما را خلق‌ مي‌كرد، تصور فطري‌ خودش‌ را در ذهن‌ ما، مهر نمود.     ::    آلكمايون‌ (550 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : درباره‌ چيزهاي‌ ناديدني‌، تنها خدايان‌ بينش‌ واقعي‌ دارند، اما انسانها فقط‌ از روي‌ نشانه‌ها مي‌توانند داوري‌ كنند.     ::    اتين‌ ژيلسون‌ : متكلمان‌ از آن‌ حيث‌ كه‌ اهل‌ كلام‌اند، ايرادي‌ بر آنها وارد نيست‌، بلكه‌ مشكل‌ آنها اين‌ است‌ كه‌ خود را در مقام‌ فلاسفه‌ قرار مي‌دهند.     ::    علامه‌ طباطبايي‌ : عالم‌ مثال‌، مرتبه‌اي‌ از وجود است‌ كه‌ ميان‌ عالم‌ عقلي‌ و عالم‌ ماده‌ قرار گرفته‌ است‌. از نظر مشايين‌، اين‌ عالم‌ آخرين‌ عالم‌ از عقول‌ طولي‌ است‌ (به‌ نام‌ عقل‌ فعال‌) اما از نظر اشراقيين‌، اين‌ عالم‌ را بعضي‌ از عقول‌ عرضي‌ به‌ وجود آورده‌اند.     ::    هراكليت‌ : به‌ اين‌ لوگوس‌، كه‌ موجودي‌ جاودان‌ است‌، آدميان‌، نانيوشندگانند، چه‌ پيش‌ از آنكه‌ بشنوندش‌، و چه‌ پس‌ از آن‌.     ::    علامه‌ طباطبايي‌ : اصل‌ اصيل‌ در هر چيز، وجود و هستي‌ اوست‌ و ماهيت‌ وي‌ پنداري‌ است‌، يعني‌ واقعيت‌ هستي‌ به‌ خودي‌ خود (بالذات‌ و لنفسه‌) واقعيت‌ دار، يعني‌ عين‌ واقعيت‌ بوده‌ و همه‌ي‌ ماهيات‌ با وي‌، واقعيت‌ دار و بي‌ وي‌ (به‌ خودي‌ خود) پنداري‌ و اعتباري‌ مي‌باشند.
سقراطآرشيو مطلب

آخرین حرق های سقراط - 2

سقراط گفت : اندکی پیش روشن کردیم که بسی اوقات کسی که از راه دیدن یا شنیدن یا به کار انداختن دیگر حواس چیزی را درک می کند همان دم تصور چیز فراموش شدة دیگری هم که به سبب شباهت یا بی شباهتی با آن چیز محسوس مناسبتی دارد، در او پیدا می گردد. پس باید از دو شق یکی را بپذیریم: یا بگوییم که ما با آن شناسایی از مادر زاده ایم و در همة عمر آن را با خود داریم، یا باید تصدیق کنیم که کسی که چیزی می آموزد در حقیقت شناسایی فراموش شده ای را به یاد می آورد و آموختن نیست جز به یاد آوردن.
سیمیاس گفت : حقیقت همین است.
سقراط گفت : از آن دو کدام یک را می پذیری؟ می خواهی بگوییم که با آن شناسایی به دنیا آمده و عالم از مادر زاده ایم؟ یا تصدیق کنیم که در طول زندگی دانشهای فراموش شده را به یاد می آوریم؟
سیمیاس گفت : سقراط، در این دم نمی دانم کدام یک را بپذیرم؟
سقراط گفت : کسی که مطلبی را می داند، آیا نباید بتواند به پرسشهایی که دربارة آن می کنند پاسخ بدهد؟
سیمیاس گفت : البته باید بتواند پاسخ بدهد.
سقراط گفت : گمان می کنی همة مردم می توانند به پرسشهایی که من امروز می کنم پاسخ بدهند؟
سیمیاس گفت : چه خوب بود اگر چنین بود. ولی می ترسم فردا در این شهر یک تن نیابیم که بتواند بدین پرسشها پاسخی بدهد.
سقراط گفت : پس معتقد نیستی که همة مردم به این مطالب علم دارند؟
سیمیاس گفت : نه.
سقراط گفت : پس آیا ناچار باید شق دوم را بپذیریم و بگوییم هرکس در طول زندگی مطالبی را که پیشتر می دانسته و سپس فراموش کرده است به یاد می آورد؟
سیمیاس گفت : جز این چاره نیست.
سقراط گفت : بسیار خوب. اکنون بگذار ببینیم روح ما آن شناساییها را چه هنگام به دست آورده است؟ هنگامی که از مادر زاده ایم؟
سیمیاس گفت : این ادعا نمی تواند درست باشد.
سقراط گفت : پیش از تولد به دست آورده است؟
سیمیاس گفت : آری.
سقراط گفت : پس ارواح پیش از آنکه به قالب انسانی درآیند دانا بوده اند؟
سیمیاس گفت : آری، به شرط آنکه مسلم شود که آدمی آن شناساییها را هنگام تولد به دست نمی آورد. ولی دربارة آن هنگام هنوز تحقیقی نکرده ایم.
سقراط گفت : راست می گویی. ولی چه هنگام آنها را از دست داده ایم؟ پیشتر روشن کردیم که هنگام تولد آنها را با خود نداریم. شاید معتقدی همان دم که آنها را به دست می آوریم از دست می دهیم؟ یا فراموشی هنگام دیگری روی می نماید؟
سیمیاس گفت : نه سقراط. هیچ نمی دانستم که چه سخن بی معنایی می گویم.
سقراط گفت : سیمیاس، اکنون گوش فرادار تا نکته ای که می گویم درست است یا نه. اگر چیزهایی به نام زیبایی و نیکی و مانند آنها، که در اثنای بحث همواره به زبان می آوریم، به راستی وجود دارند و ما هر چیزی را که به وسیلة حواس درک می کنیم با آنها- که از پیش در ما و متعلق به ما هستند و شناسایی قبلی به آنها داریم- می سنجیم، پس لازم می آید که روح ما نیز پیش از آنکه به دنیا بیاییم وجود داشته باشد. ولی اگر آن چیزها، بدان سان که گفتیم، وجود ندارند، همة سخنان ما بیهوده است. به عبارت دیگر، اگر آن چیزها هستند و وضعشان چنان است که تشریح کردیم، ناچار روح ما پیش از تولد ما وجود داشته است. ولی اگر آن چیزها چنان نیستند پس وجود روح ما پیش از تولد ضرورتی ندارد.
سیمیاس گفت : سقراط، به عقیدة من آن حقیقت انکارناپذیر است و نتیجة مسلم آن استدلال این است که روح ما پیش از تولد ما وجود داشته است و هیچ مطلبی در جهان نیست که درستی آن برای من بدین پایه محقق باشد و دلیلی که آوردی از هر جهت کافی است.
سقراط گفت : بگذار عقیدة کبس را نیز بشنویم تا بدانیم استدلال ما او را نیز قانع ساخته است یا نه؟
سیمیاس گفت : گمان می کنم قانع شده باشد گرچه قانع ساختن او آسان نیست. به هرحال این نکته روشن شد که روح ما پیش از آنکه به دنیا بیاییم وجود داشته است. ولی اینکه روح پس از مرگ ما نیز زنده خواهد ماند هنوز بر من ثابت نگردیده است و همچنان که کبس اندکی پیش اشاره کرد هنوز بطلان عقیدة مردم که می گویند با مرگ ما روحمان از هم می پاشد و از میان می رود، مبرهن نشده، و من اشکالی نمی بینم که روح ما پیش از تولد ما موجود باشد ولی پس از آنکه از تن ما جدا گردید زندگی آن به پایان برسد.
کبس گفت : سیمیاس خوب گفتی. نیمی از مسأله حل شد و ثابت گردید که روح ما پیش از تولد ما وجود داشته است. ولی برای اینکه بحث ناقص نماند باید از سقراط بخواهیم نیم دیگر را نیز حل کند و بر ما روشن سازد که روح پس از مرگ ما باقی خواهد ماند.
سقراط گفت : سیمیاس و کبس، اگر آن نکته را، که گفتیم زندگان از مردگان پدید می آیند، به یاد بیاورید خواهید دید که نیم دیگر مسأله نیز روشن شده است. چه اگر روح ما پیش از تولد ما وجود داشته باشد و با تولد ما از مرگ به زندگی آید پس لازم می آید که پس از مرگ ما نیز باقی بماند تا بتواند دوباره به زندگی بازگردد. پس می بینید که این مطلب نیز مبرهن گردیده است. با این همه گمان می کنم میل دارید این نکته را بیشتر بشکافیم و مانند کودکان می ترسید که چون روح از تن جدا شود بادی آن را از هم بپاشد و نابود سازد خصوصاً اگر کسی در هوای توفانی بمیرد.
سیمیاس خندید و گفت : آری، چنان بدان که می ترسیم و بکوش تا بر ما روشن سازی که ترسمان بی جاست. یا بهتر است فرض کنیم که ما خود بیمی نداریم بلکه در درون ما کودکی هست که از مرگ می ترسد و می خواهیم بر او روشن سازیم که مرگ دیوی نیست و نباید از آن ترسید.
سقراط گفت : برای راندن آن دیو هر روز باید اوراد و عزایم به کار ببرید !
کبس گفت : چون تو از نزد ما می روی معزم توانا را از کجا بیابیم؟
سقراط گفت : کبس، یونان سرزمینی است پهناور و از مردان توانا خالی نیست. کشورهای بیگانه هم بسیارند و باید همة آنها را بگردید و از بذل مال و تحمل رنج دریغ نورزید تا معزمی بیابید که بتواند در این راه به شما یاری کند. ولی از خود نیز غافل مشوید و بکوشید تا به پایمردی یکدیگر این مشکل را بگشایید زیرا به آسانی کسی نخواهید یافت که بهتر از خودتان از عهدة این کار برآید.
کبس گفت : یقین بدان که از فرمان تو سر برنخواهیم تافت و اکنون اگر میل داری اجازه بده بر سر بحث بازگردیم و گفت و گویی را که ناتمام ماند به پایان برسانیم.
سقراط گفت : البته میل دارم. نخست باید این نکته را روشن کنیم که چه نوع چیزها در معرض فنا و انحلال قرار دارند و کدام چیزها از آن خطر مصونند. سپس باید معلوم سازیم که روح جزء کدام یک از آن دو نوع است و آنگاه بنا به نتیجه ای که به دست آید دربارة روح خویش امیدوار یا بیمناک باشیم.
کبس گفت : درست است.
سقراط گفت : چنین می نماید که چیزهایی که در نتیجة ترکیب پیدا آمده یا بالطبع مرکبند، ممکن است روزی اجزاء ترکیب دهندة آنها از هم جدا شوند، در حالی که چیزهای غیرمرکب و بسیط از این عارضه مصونند. تو در این باره عقیده ای دیگر داری؟
کبس گفت : نه، با تو همداستانم.
سقراط گفت : پس آنچه همواره به یک حال می ماند غیرمرکب است حال آنکه مرکب گاه چنین می گردد و گاه چنان، و همواره به یک حال نمی ماند.
کبس گفت : درست است.
سقراط گفت : آیا آن «خود» چیزها، که همواره در ضمن بحثهای خود می گوییم هستی راستین دارد، همواره به یک حال می ماند یا هر روز دگرگون می شود؟ مثلا خود برابری و خود زیبایی دستخوش دگرگونی است، یا چون بسیط و مجرد است همواره به یک حال می ماند و هرگز دگرگونی نمی پذیرد؟
کبس گفت : بی گمان همواره به یک حال می ماند.
سقراط گفت : ولی آیا چیزهای زیبا نیز، مانند انسانها و اسبها و جامه های زیبا، و همچنین چیزهای برابر، همواره به یک حال می مانند یا دستخوش دگرگونی هستند و هرگز نه نسبت به خود به یک حال می مانند و نه نسبت به یکدیگر؟
کبس گفت : اینها هرگز به یک حال نمی مانند.
سقراط گفت : این گونه چیزها را می توانی ببینی یا لمس کنی یا با حواس دیگر درک کنی. ولی چیزهایی که همواره به یک حال می مانند دیدنی و لمس کردنی نیستند و آنها را فقط از راه تفکر، یعنی به وسیلة خود روح، می توان دریافت.
کبس گفت : درست است.
سقراط گفت : پس باید چیزها را به دو نوع دیدنی و نادیدنی تقسیم کنیم؟
کبس گفت : آری.
سقراط گفت : و بگوییم چیزهای نادیدنی همواره به یک حال می مانند و چیزهای دیدنی دستخوش تغییر و تبدیلند؟
کبس گفت : آری باید چنین بگوییم.
سقراط گفت : تن و روح از این دو نوع نیستند؟
کبس گفت : البته.
سقراط گفت : تن به کدام یک از آن دو نوع شبیه است؟
کبس گفت : به چیزهای دیدنی.
سقراط گفت : دربارة روح چه می گویی؟ دیدنی است یا نادیدنی؟
کبس گفت : نادیدنی است، یا لااقل به چشم آدمیان درنمی آید.
سقراط گفت : هنگامی که از چیزهای دیدنی و نادیدنی سخن می گوییم مقصود ما این است که به چشم آدمیان درمی آیند یا نه. مگر جز این است؟
کبس گفت : حق با توست.
سقراط گفت : روح را آدمیان می توانند به چشم ببینند؟
کبس گفت : نمی توانند.
سقراط گفت : پس نادیدنی است؟
کبس گفت : آری.
سقراط گفت : بنابراین، روح از چیزهای نادیدنی است و تن از چیزهای دیدنی؟
کبس گفت : تردید نیست.
سقراط گفت : اگر به یادتان باشد پیشتر گفتیم که هرگاه روح برای دریافتن چیزی از تن یاری جوید، یعنی چشم و گوش را به کار اندازد (زیرا به کار انداختن حواس یاری جستن از تن است)، در آن حال تن او را به سوی چیزی می کشاند که هرگز به یک حال باقی نیست، و روح به علت تماس با این گونه چیزها گمراه و سرگردان می گردد و چون مردمان مست تعادل خویش را از دست می دهد.
کبس گفت : آری چنین گفتیم.
سقراط گفت : ولی اگر تنها و بی واسطة تن به جست و جو پردازد فقط به آنچه پاک و مجرد و جاویدان است و همواره به یک حال می ماند آگاه می گردد، و چون خود با آن خویشی دارد اگر بختش یاری کند در نزد آن می ماند و سرگردانیش به پایان می رسد و آرامش خود را بازمی یابد و به سبب همنشینی با آنچه دریافته است خود نیز همواره به یک حال و یکسان می ماند و این حالت روح را دانایی و خردمندی می خوانیم.
کبس گفت : سقراط، خوب گفتی و راستی همین است.
سقراط گفت : با توجه به همة این سخنان، به عقیدة تو روح به کدام یک از آن دو نوع شبیه تر است؟
کبس گفت : سقراط، انسان هر قدر عامی باشد پس از نکته هایی که بیان کردی ناچار است تصدیق کند که روح از آن نوعی است که همواره به یک حال می ماند نه از نوع دیگر.
سقراط گفت : تن از کدام نوع است؟
کبس گفت : از نوع دیگر.
سقراط گفت : اکنون بگذار مطلب را از جنبه ای دیگر بررسی کنیم. تا دمی که تن و روح با همند تن به حکم طبیعت محکوم است به اینکه خدمت کند و فرمان برد در حالی که روح سلطنت می کند و فرمان می راند. با این وصف به عقیدة تو کدام یک از آن دو جنبة خدایی دارد و کدام یک فناپذیر است؟ مگر فرماندهی دلیل الوهیت نیست و فرمانبری حاکی از فناپذیری؟
کبس گفت : حقیقت همین است.
سقراط گفت : روح کدام یک از آن دو جنبه را دارد؟
کبس گفت : روح جنبة خدایی دارد و تن جنبة فناپذیری.
سقراط گفت : نتیجه ای که از این تصدیقها به دست می آید این است که روح خدایی و سرمدی و بسیط و توانا به تفکر است و همواره همان می ماند و یکسان عمل می کند در حالی که تن فناپذیر و موقت و از تفکر ناتوان است و هر روز به حالی دیگر درمی آید. کبس گرامی، در این باره حکمی جز این می توانی بکنی؟
کبس گفت : هرگز.
سقراط گفت : اگر آن نتیجه درست باشد، آیا نباید مسلم بداریم و تصدیق کنیم که تن محکوم به فناست در حالی که روح، برخلاف آن، فناناپذیر و جاویدان است یا لااقل چیزی شبیه به فناناپذیر و جاویدان؟
کبس گفت : البته باید تصدیق کنیم که چنین است.
سقراط گفت : بارها دیده ای که چون کسی می میرد تنش با اینکه دیدنی و محسوس و محکوم به فنا و نابودی است زود فانی نمی شود بلکه چندی به همان حال می ماند و اگر آن را چنانکه در مصر معمول است تمیز و خشک و مومیایی کنند زمانی دراز از فنا مصون می ماند و حتی پاره ای از اجزاء تن از قبیل استخوانها و مانند آن پس از پوسیدن تن سالها وضع خود را نگاه می دارد و از میان نمی رود. مگر چنین نیست؟
کبس گفت : آری چنین است.
سقراط گفت : پس روح که خود نادیدنی و نامحسوس است و پس از آزادی از بند تن به جایی نادیدنی و پاک و آسمانی رهسپار می گردد و در عالم ارواح به خدای بزرگ و دانا می پیوندد- همان جایی که اگر خدا بخواهد روح من نیز بزودی خواهد رفت- چگونه ممکن است که پس از جدایی از تن نابود شود و چنانکه بیشتر مردمان می پندارند از میان برود؟ سیمیاس و کبس، چنین امری ممکن نیست بلکه راستی این است که اگر روح بتواند خود را مستقل و فارغ از تن نگاه دارد و نگذارد که چیزی از تن دامنش را بگیرد، بلکه همواره گریزان از تن و مشغول به خود باشد، یعنی براستی دل به فلسفه یعنی جست و جوی حقیقت بسپارد و در این اندیشه باشد که مرگ را با آغوش باز بپذیرد، پس از مرگ به جایی همانند خویش که نادیدنی و خدایی و جاویدان است روی می نهد و در آنجا به نیکبختی می رسد و از گمراهی و نادانی و ترس و شهوت و همة پلیدیهای طبیعت بشری آزاد می شود و چنانکه رازدانان می گویند با خدایان همنشین می گردد. کبس گرامی، این مطلب را تصدیق می کنی یا نه؟
کبس گفت : به خدا سوگند تصدیق می کنم.
سقراط گفت : ولی اگر ناپاک و آلوده باشد، یعنی به تن دل بسته و در دام شهوات و میلهایی که خاص تنند گرفتار آمده و در این پندار باشد که جز تن و آنچه دیدنی و لمس کردنی و خوردنی و آشامیدنی است یا برای تسکین شهوت به کار می آید، حقیقی نیست و بدین سبب از آنچه به چشم درنمی آید و دریافتنش جز از راه اندیشه و تعقل میسر نیست گریزان بوده باشد، گمان می کنی هنگام جدایی از تن می تواند مستقل و مجرد و آزاد باشد؟
کبس گفت : به هیچ روی.
سقراط گفت : بلکه چون همواره همراه تن و در اندیشة برآوردن تقاضاهای آن بوده است، با تن پیوسته خواهد بود؟
کبس گفت : بی گمان.
سقراط گفت : چون تن ناتوان و سنگین بار و زمینی است روح هم به سبب پیوستگی با آن ناتوان و سنگین بار می گردد و بیمی که در این حال از جهان نادیدنی و خدایی به او دست می دهد او را به سوی تن بازمی کشاند و چنانکه بارها از مردم شنیده ای به گرد گورها و پیکره ها می گردد و اشباح و سایه هایی که در گورستانها دیده شده اند همین گونه ارواحند که نتوانسته اند خود را از بند تن آزاد سازند، بلکه محسوس بودن تن به آنها نیز سرایت کرده است و بدین جهت به چشم درمی آیند.
کبس گفت : مطلب روشن است.
سقراط گفت : آری، این نیز روشن است که آنها ارواح نیکان نیستند بلکه ارواح مردمان ناپاک و پلیدند که محکوم به سرگردانی شده اند و بدین سان کیفر زندگی گذشتة خود را می بینند. این سرگردانی چندان دوام می یابد تا سرانجام میلها و هوسهایی که از تن پیشین در آنها مانده است آنها را به سوی تنی دیگر که اسیر آن گونه هوسهاست می کشاند.
کبس گفت : مقصودت چگونه تنی است؟
سقراط گفت : ارواحی که در خوردن و آشامیدن اندازه نگاه نداشته اند به تن خران یا جانورانی مانند آنها می گرایند.
کبس گفت : احتمال قوی می رود که چنین باشد.
سقراط گفت : و ارواحی که به ستمگری و جاه طلبی و غارت و خونریزی خو گرفته اند در کالبد گرگها و بازها و کرکسها درمی آیند.
کبس گفت : باید چنین باشد.
سقراط گفت : بدین سان هر روح در کالبد جانوری جای می گیرد که با سیرت خود او تناسب دارد.
کبس گفت : بی تردید.
سقراط گفت : در آن میان ارواحی هم هستند که نیک بخت تر از دیگرانند و در کالبدهایی بهتر جای می گزینند. اینها ارواح کسانی هستند که عادل و خویشتندار بوده اند ولی این فضایل را از راه تعقل و تفکر و جست و جوی حقیقت به دست نیاوره بلکه تنها از طریق عادت و تمرین یافته اند.
کبس گفت : چرا آنها را نیکبخت تر از دیگران می شماری؟
سقراط گفت : برای اینکه آنها در تن جانوران بی آزار چون زنبوران عسل و مورچگان، که به حالت اجتماع زندگی می کنند، یا در کالبد آدمیان، جای می گزینند و به صورت مردمانی آرام و بی آزار زندگی را از سر می گیرند.
کبس گفت : حق با توست.
سقراط گفت : ولی روحی که دلبستة فلسفه نبوده و پاک و مجرد از کالبد جدا نگردیده باشد به محفل خدایان راه نمی یابد و بدین جهت فیلسوفان راستین از میلها و هوسهای تن دوری می جویند و هرگز خود را در دام آنها گرفتار نمی سازند. ولی گمان مبرید که پرهیز این گروه از میل و هوس برای آن است که پای بند مال و ثروتند و از تنگدستی بیم دارند یا مانند جاه طلبان می ترسند که در نظر مردمان خوار یا دچار شرم شوند.
کبس گفت : این گونه اندیشه ها درخور آنان نیست.
سقراط گفت : درست است و به همین سبب کسانی که در اندیشة روح خویشند و عمر را صرف پروردن تن نمی سازند از آن گونه حریصان و جاه طلبان دوری می گزینند و هرگز دوشادوش آنان گام برنمی دارند زیرا آنان خود نمی دانند که به کجا می روند. فیلسوفان چون به یقین دریافته اند که تنها به دستیاری فلسفه می توان به پاکی و رهایی رسید هرگز در راهی برخلاف فلسفه گام نمی نهند بلکه روی به راهی می آورند که فلسفه به آنان می نماید و به جایی می روند که فلسفه رهبری می کند.
کبس گفت : سقراط، اگر در این باره توضیحی بیشتر می توانی داد دریغ مکن.
سقراط گفت : پس گوش فرادار: کسی که شیفتة دانش است زود به این حقیقت دانا می شود که فلسفه، یعنی اشتیاق به دانش، چون به روح او نزدیک می گردد، می بیند که روح وی در قفس تن گرفتار است و وجود را از پشت میله های قفس می نگرد و هرگز آن را بدان سان که هست نمی بیند و بدین سبب در نادانی و بی خبری کامل فرومانده است. فلسفه بزودی درمی یابد که بندی که بر پای روح نهاده شده نیرویی قوی دارد و از خوشیها و لذتهای تن ساخته شده است و از این رو روح با دلبستگی کامل آن را تحمل می کند و حتی دم به دم به دست خویش آن را استوارتر و خود را گرفتارتر می سازد. در این حال فلسفه به او نزدیک می شود و با سخنانی نرم و دوستانه می کوشد تا او را از قفس برهاند. بدین منظور نخست او را متوجه می کند که دریافتهایی که از راه چشم و گوش و دیگر حواس به دست می آورد همه در گمراه ساختن وی می کوشند و سپس به او پند می دهد که از حواس روی برتابد و دوری گزیند و جز به مقدار ضروری از آنها یاری نجوید بلکه دامن از آنها برچیند و خود را جمع کند و در خویشتن فرورود و هیچ چیزی را باور نکند و نپذیرد جز آنچه خود مستقلاً و بی دستیاری عوامل دیگر از «خود آنچه هست» رؤیت کرده باشد، و دیدنیها و دیگر محسوسات را که همواره به واسطة حواس درک می شوند حقیقت نپندارد- زیرا هر حسی آنها را به گونه ای دیگر درمی یابد و به صورتی دیگر بر ما عرضه می کند- بلکه فقط آنچه را که خود بی واسطة حس درمی یابد حقیقت بشمارد، زیرا فقط آنچه خود او بی واسطة چشم می بیند، معقول و نادیدنی است.
روح فیلسوف راستین از فلسفه که با این اندرزها راه رهایی را به او می نماید روی برنمی تابد و تا آنجا که میسر است از شهوتها و هوسها و ترسها و حرصها دوری می جوید زیرا نیک درمی یابد که هنگامی که شادمانی یا ترس یا غم یا میل شدیدی به کسی روی می آورد (مثلاً کسی به بیماری سختی مبتلا می گردد یا زیانی می بیند)، آن کس بدان سبب با نیکبختی یا مصیبتی بزرگ بدان سان که می پندارد رو به رو نیست، بلکه گرفتار بدترین و سخت ترین مصیبتهاست بی آنکه خود بداند !
کبس گفت : آن کدام مصیبت است؟
سقراط گفت : آن مصیبت این است که روح آدمی هنگامی که بسیار شادمان یا بسیار اندوهگین می شود، چیزهایی را که سبب اندوه یا شادی او شده است حقیقت می پندارد حال آنکه راستی چنان نیست زیرا این گونه چیزها بیشتر اوقات اشیاء دیدنی هستند.
سیمیاس گفت : درست است.
سقراط گفت : و در آن حال روح بیش از هر هنگام دیگر اسیر تن است.
سیمیاس گفت : چگونه؟
سقراط گفت : غم و شادی هریک میخی دارند که با آن روح را به تن میخکوب می کنند و صفات و خصایص تن را به آن سرایت می دهند و در نتیجه، روح با تن همداستان می گردد و هرچه را که تن حقیقت بداند، حقیقت می شمارد. مصیبت اینجاست که روح همین که با تن هم عقیده و همداستان گردد و از آنچه تن را شادمان یا غمگین می سازد شاد یا غمگین شود، ناچار اخلاق و عادات تن را می پذیرد و از خوراک تن متغذی می شود و پاکی و تجرد خویش را از دست می دهد و پس از جدایی از تن چون پاک نیست نمی تواند به جهان ارواح راه یابد بلکه چون آلایشهای تن پیشین سراپایش را فراگرفته است زود به تنی دیگر می رود و در آن ریشه می بندد و از عالم خدایی و پاک دور و بریده می ماند.
کبس گفت : سقراط، اینکه گفتی عین حقیقت است.
سقراط گفت : کبس، شیفتگان حقیقت تنها بدین جهت پرهیزگار و دلیرند نه به عللی که مردم می پندارند. تو در این باره غیر از این می اندیشی؟
کبس گفت : نه.
سقراط گفت : پس روحی که براستی دلباختة فلسفه است همواره در همین راه پیش می رود نه آنکه چون به یاری فلسفه از بدی رهایی یافت باز سر در پی خوشیها و هوسها بگذارد و دوباره خود را گرفتار سازد و مانند پنه لوپه آنچه به دستیاری فلسفه رشته است به دست خویش پنبه کند، بلکه همة کوششش بر این است که از آلایش تن دور و فارغ بماند و راهی جز آنچه تفکر به او می نماید نپیماید و همواره در این حال بماند تا حقیقت پاک و خدایی را که بسی برتر از گمان و عقیده است رؤیت کند و غذایی جز آن نطلبد و همة عمر را بدین سان بگذراند و چون دم مرگ فرا رسد پس از جدایی از تن به آن جهان پاک و خدایی درآید و از همة بدیها و آلایشهای زمینی رهایی یابد. روحی که با چنین غذایی پرورش یافته است عجب نخواهد بود اگر کوچکترین بیمی نداشته باشد از اینکه مبادا پس از جدایی از تن بادش ببرد و نابود گردد.
چون سقراط لب از سخن فروبست سکوتی طولانی مجلس را فرا گرفت. از سیمای سقراط هویدا بود که غرق اندیشه در این مسأله است و بیشتر ما نیز همین حال را داشتیم. ولی سیمیاس و کبس آهسته با هم گفت و گو می کردند. سقراط روی به ایشان کرد و گفت : چه می گویید؟ هنوز مطلبی هست که روشن نشده؟ بدیهی است که آدمی هرچه بیشتر بیندیشد نکته ها و ایرادهایی می یابد. اگر در مطلبی دیگر گفت و گو می کنید حرفی ندارم ولی اگر در موضوع بحث ما مشکلی دارید بی پرده بگویید.
سیمیاس گفت : سقراط، راستی این است که من و کبس در مطلبی که بیان کردی تردید داریم و هرکدام از دیگری می خواهد که ایراد خود را بگوید زیرا بسیار مشتاقیم که مشکل خویش را با تو در میان بنهیم ولی می ترسیم این خرده گیریها در حال اندوهباری که برای تو پیش آمده است بی هنگام باشد و تو را بیازارد.
سقراط چون این بشنید لبخندی زد و گفت : وای، وای، ای سیمیاس، ای سیمیاس، چه دشوار است که بتوانم به مردمان دیگر بفهمانم که حال کنونی خود را اندوهبار نمی دانم! چه هنوز نتوانسته ام شما دو تن را که دوستان منید به این مطلب معتقد سازم و هنوز می ترسید امروز ملول تر از روزهای دیگر باشم و مرا در پیشگویی ناتوانتر از قو می دانید که چون مرگ را نزدیک می بیند از فرط شادمانی زیباترین نغمة خویش را ساز می کند زیرا می داند بزودی نزد خدایی خواهد رفت که خدمتگزار اوست. مردمان چون خود از مرگ می هراسند دربارة قو هم دروغ می گویند و ادعا می کنند که قو به سبب ترسی که از مرگ دارد چنان خوش می خواند، و نمی دانند که هیچ مرغی به هنگام گرسنگی یا سرما یا ابتلا به دردی دیگر آواز نمی خواند. پس بلبل و پرستو و هدهد و قو برخلاف آنچه مردمان می پندارند، به سبب اندوهگینی آواز نمی خوانند بلکه قوها چون پرستندگان و خادمان آپولون هستند نیروی پیشگویی دارند و چون نیکیهای جهان دیگر را پیش بینی می کنند در واپسین روز عمر شادمانتر از روزهای دیگر می گردند و زیباتر از اوقات دیگر می خوانند. من نیز از پرستندگان و خادمان همان خدا هستم و از آن رو نه در پیشگویی دستی کمتر از قو دارم و نه در روز مرگ ترسوتر از آنم. پس هر ایرادی دارید بگویید و هرچه می خواهید بپرسید و تا هنگامی که کارگزاران دولت اجازه می دهند از پرسش و پاسخ دریغ منمایید.
سیمیاس گفت : بسیار خوب. پس اجازه بده نخست من ایراد خود را بگویم و سپس کبس اشکال خود را بیان کند. در این گونه مسائل من نیز مانند تو می اندیشم و معتقدم که روشن ساختن آنها در این زندگی یا محال است یا بسیار دشوار. با این همه کمال غفلت و کاهلی می دانم که آدمی نکته هایی را که در این باره بیان می شود از همة جنبه ها بررسی نکند. زیرا انسان در این مسائل باید سرانجام به نقطه ای نهایی برسد، بدین معنی که یا باید حقیقت را از دیگران بیاموزد یا خود آن را کشف کند و اگر هیچ کدام از آن دو میسر نشود ناچار باید بهترین و منطقی ترین عقیده ای را که ممکن است به دست آورد بپذیرد و از آن چون تخته پاره ای یاری جوید و خود را روی آب نگاه دارد تا بلکه روزی به کشتی استوار و مطمئن خدایی برسد و بر روی آن سفر خود را به پایان برساند. از این رو اکنون می خواهم حجب و شرم را کنار بگذارم و چنانکه دستور دادی مشکل خود را در میان آورم تا مبادا در آینده پشیمان شوم و خود را سرزنش کنم که چرا امروز نکته ای را که در دل داشتم فاش نگفتم. سقراط، به عقیدة من مسأله ای که اینجا بحث شد هنوز به اندازة کافی روشن نگردیده است.
سقراط گفت : دوست من، ممکن است حق با تو باشد. بگو ببینم چرا روشن نشده است؟
سیمیاس گفت : مطلبی که در مورد تن و روح گفتی دربارة چنگ و نغمه و تارهای چنگ نیز صادق است. زیرا نغمه چیزی است نادیدنی و نامحسوس و اگر نیک نواخته شود زیبا و الهی و ملکوتی، حال آنکه چنگ و تارهای آن جسمانی و مرکب و زمینی و فناپذیرند. پس ممکن است کسی با همان دلایل که تو آوردی ادعا کند که پس از آنکه چنگ شکست و تارهای آن گسیخته شدند نغمه می ماند و از میان نمی رود، و برای اثبات ادعای خویش بگوید «چنگ و تارهای آن با اینکه جسمانی و فناپذیرند پس از شکستن و گسستن دیرزمانی باقی می مانند، پس چگونه ممکن است نغمة آن که از چیزهای نامحسوس و خدایی است پیش از فنای خود چنگ از میان برود؟ از این رو ناچار باید تصدیق کنیم که نغمة چنگ نابود نمی شود و حتی پس از آنکه چوب چنگ و تارهای آن پوسیدند به حال خود می ماند.» سقراط گرامی، گمان دارم تو خود نیز این نکته را دریافته ای که روح ممکن است براستی مانند نغمة چنگ نتیجة هماهنگی اجزاء تن ما باشد که به وسیلة گرمی و سردی و خشکی و رطوبت و مانند آنها به هم پیوسته اند. اگر این فرض را درست بدانیم و بگوییم روح زادة توازن و هماهنگی اجزاء تن است، بدیهی است که هرگاه به سبب بیماری یا آسیبی دیگر خللی در آن هماهنگی راه یابد، روح نیز، با اینکه مانند همة نغمه ها و هماهنگیهای موجود در موسیقی و دیگر آثار هنری خدایی و آسمانی است، از میان می رود و نابود می گردد در حالی که بقایای جسمانی همواره زمانی دراز باقی می مانند تا سوخته شوند یا بپوسند و از هم بپاشند. اکنون نیک بیندیش و ببین اگر کسی ادعا کند که روح زادة هماهنگی و پیوند اجزاء تن است و با فرا رسیدن مرگ پیش از تن نابود می شود در پاسخ او چه باید بگوییم؟
سقراط چنانکه عادت او بود نگاهی طولانی به حاضران مجلس کرد و لبخندزنان گفت: ایراد سیمیاس بجاست. اگر یکی از شما استدلالی بهتر می شناسد چرا سخن نمی گوید؟ به عقیدة من او اشکالی را که در استدلال من نهفته بود نیک روشن کرد. ولی پیش از آنکه پاسخ او را بدهم بهتر است ایراد کبس را نیز بشنویم تا در این فاصله در پاسخی که باید داد تأمل کنیم و اگر پس از شنیدن ایرادهای هر دو دیدیم که حق به جانب ایشان است تسلیم شویم. پس، کبس، اکنون نوبت توست. ایراد خود را بیان کن و بگو ببینیم چرا استدلال ما تو را قانع نساخت؟
کبس گفت : به عقیدة من بحث ما هنوز پیشرفتی نکرده و پاسخ ایرادی که ساعتی پیش بیان کردم داده نشده است. پذیرفتیم که روح پیش از آنکه در کالبد ما درآید وجود داشته است و اگر حمل به بی ادبی نشود می گویم این نکته فقط تا اندازه ای ثابت شد. ولی اینکه روح پس از مرگ ما نیز باقی می ماند هنوز مبرهن نگردیده است. با این همه با سیمیاس همداستان نیستم و نمی گویم روح نیرومندتر و پاینده تر از تن نیست زیرا روح از هر جنبه که در نظر آوریم بسی برتر و والاتر از تن است. شاید بگویید «با اینکه می بینی پس از مرگ جزء ناتوانتر زمانی به حال خود باقی می ماند چگونه می توانی در بقای روح شک کنی و چه اشکالی می بینی در اینکه جزء نیرومندتر و پاینده تر زمانی درازتر باقی بماند؟» اکنون گوش فرادارید تا پاسخ این سؤال را بدهم. برای آنکه مطلب روشن شود مانند سیمیاس تمثیلی می آورم.
به عقیدة من آن سخن درست مانند این است که نساجی سالخورده بمیرد و کسی بگوید آن نساج نمرده بلکه زنده و تندرست است و برای اثبات این ادعا جامه ای را که او بافته و به تن داشته است به ما بنماید و بگوید «این جامه هنوز سالم است و از میان نرفته» و اگر ادعایش را نپذیریم بپرسد «از این دو کدام یک پاینده تر و پردوامتر است، آدمی یا جامه ای که بپوشند و مصرفش کنند؟» و چون بگوییم «البته آدمی پاینده تر است» آن شخص گمان کند که ثابت کرده است که نساج نمرده بلکه هنوز زنده و تندرست است زیرا وقتی که جامة نساج که کم دوامتر از خود اوست سالم و باقی باشد چگونه می توان باور کرد که خود او مرده باشد؟
بطلان این استدلال روشن است زیرا نساج در عمر خویش جامه های فراوان بافته و مصرف کرده و خود نیز پس از همة آن جامه ها ولی پیش از این جامة واپسین درگذشته و از میان رفته است. بنابراین نمی توان گفت که آدمی فناپذیرتر از جامه است. به عقیدة من این تشبیه را در مورد تن و روح نیز می توان به کار برد. اگر کسی بگوید که روح البته پاینده تر از تن است ولی هر روحی چندین تن مصرف می کند خصوصاً اگر عمری دراز داشته باشد، ایرادی به سخن او نمی توان گرفت. زیرا تن پیاپی دگرگون می گردد و از کار می افتد ولی روح آن را باز می بافد و نو می کند. پس هنگامی که روح می میرد و از میان می رود واپسین تن او هنوز باقی است و او خود البته پیش از این تن نابود می گردد و پس از مرگ وی تن ضعیف نیز به حکم طبیعتش دچار پوسیدگی می شود و از میان می رود. پس سقراط گرامی، به این سخن که روح پس از مرگ ما در جایی باقی خواهد ماند اعتماد نمی توان کرد. حتی اگر گامی فراتر نهیم و ادعای تو را تا این اندازه بپذیریم که روح نه تنها پیش از تولد ما وجود داشته است بلکه پس از ما نیز به سبب نیرویی که در طبیعت اوست زنده خواهد ماند و بارها به مرگ و زندگی بازخواهد گشت، باز نمی توانیم بپذیریم که این زادنها و مردنها از نیروی او نخواهد کاست و سرانجام یکی از این مرگها مایة فنای خود وی نخواهد شد، بلکه می توانیم بگوییم هیچ کس نمی داند که کدام یک از این مرگها سبب نابودی روح است زیرا این امری نیست که آدمی بتواند درک کند. اگر این استدلال درست باشد نمی توانیم دربارة کسی که مرگ را با گشاده رویی می پذیرد بگوییم که وی از روی اندیشه و تعقل چنین می کند مگر آنکه نخست بر ما مبرهن سازد که روح براستی جاویدان و نابودنشدنی است. ولی تا هنگامی که این مطلب ثابت نشده است هرکسی که مرگ را نزدیک می بیند باید بیم آن داشته باشد که همین مرگ به نابودی روحش بینجامد.
ما چون ایرادهای کبس و سیمیاس را شنیدیم سخت اندوهگین شدیم زیرا یقین و اطمینانی که استدلالهای سقراط در ما پدید آورده بود یکباره سست گردید و نه تنها در درستی سخنان پیشین به تردید افتادیم بلکه بیم آن داشتیم که کسی نتواند پاسخی قانع کننده به آن ایرادها بدهد یا اصلاً بحث در این مسأله به جایی نرسد.
اخکراتس : فایدون، حق داشتید بترسید. من هم اکنون نمی دانم کدام یک از آن دو عقیده را باید پذیرفت. زیرا سخنان سقراط با اینکه استوار و قانع کننده بود در برابر ایرادهای سیمیاس و کبس نیروی خود را از دست داد. راستی این است که من خود تاکنون در برابر این سخن که می گویند روح ما چون نغمة چنگ زادة نوعی هماهنگی است تسلیم شده و آن را پذیرفته ام. از این رو استدلالی تازه و استوار لازم است تا مرا معتقد سازد که روح ما با مرگ از میان نمی رود. بدین جهت بسیار مشتاقم بدانم که سقراط در پاسخ آن ایرادها چه گفت؟ او نیز مانند شما اندوهگین شد یا به آرامی از عقیدة خویش دفاع کرد؟ و آیا پاسخش قانع کننده بود یا نه؟
فایدون: اخکراتس، من سقراط را همواره به دیدة اعجاب نگریسته ام ولی او هیچ گاه مانند آن روز مرا به حیرت نیفکنده بود. اینکه سقراط به بهترین وجه از عهدة پاسخ برآمد تازگی نداشت. حیرتم از آن بود که با چه آرامی و گشاده رویی به ایرادهای آن دو جوان گوش فراداد و اثر آنها را در ما با چه فراستی دریافت و درد ما را با چه استادی و مهربانی درمان کرد و چگونه همة ما را چون لشکریانی شکست خورده و پراکنده دوباره گرد آورد و به دنبال خویش به میدان بحث کشاند.
اخکراتس : چه کرد؟
فایدون: گوش فرادار تا بگویم. من در طرف راست او روی تختی نشسته بودم و جای او بالاتر از من بود. دست دراز کرد و موهای مرا گرفت و در پشت گردنم گرد آورد چنانکه عادت او بود که گاه با زلفهای من بازی می کرد. آنگاه گفت : فایدون، فردا بامداد این گیسوی زیبا را خواهی برید؟ گفتم : چنین می نماید. گفت : اگر از من بشنوی این کار را به فردا نخواهی گذاشت. گفتم : چرا؟ گفت: من و تو امروز باید گیسوی خود را ببریم اگر معلوم شود که استدلالمان مرده است و نمی توانیم زنده اش کنیم. اگر من به جای تو بودم و استدلالم از دست می رفت چون مردم آرگوس عهد می کردم که تا نتوانم به یاری حقیقت ایرادهای سیمیاس و کبس را از پای درآورم نگذارم گیسویم بلند شود. گفتم : ولی جنگ با دو تن از هراکلس نیز برنمی آید. گفت : پس تا روز به پایان نرسیده است از من مانند یولائوس یاری بخواه. گفتم : البته از تو یاری می خواهم ولی باید چنان بدانی که یولائوس از هراکلس یاری می جوید نه هراکلس از یولائوس.
گفت : فرق نمی کند. ولی باید بهوش باشیم که به بیماری خاصی دچار نشویم.
گفتم : کدام بیماری؟
گفت : مرادم این است که از بحث و استدلال بیزار نشویم چنانکه بعضی کسان از نوع بشر بیزار می شوند. زیرا برای آدمی هیچ بیماری بدتر از آن نیست که از بحث بیزار شود و بگریزد و بیزاری از بحث درست مانند بیزاری از آدمیان پیدا می شود. گاه پیش می آید که مردی از روی ساده دلی به کسی بیش از اندازه اعتماد می کند و او را امین و درستکار می پندارد ولی دیری نمی گذرد که او را خائن و دروغگو می یابد. پس از آن دل به دیگری می بندد و دربارة او نیز به همان نتیجه می رسد و چون این آزمایش چند بار تکرار می شود، می پندارد که همة آدمیان چنینند و بدین علت از همة مردمان روی برمی تابد. مگر تو خود از این گونه کسان ندیده ای؟
گفتم : البته دیده ام.
گفت : تصدیق می کنی که چنان کسی به نوعی بدبختی دچار است؟ علت بدبختی او این است که بی آنکه مردمان را بشناسد و از هنر معاشرت آگاه باشد با آدمیان نشست و برخاست می کند. چه اگر مردم را می شناخت، می دانست که اشخاص بسیار نیک و بسیار بد کمیابند و بیشتر مردمان میان آن دو جای دارند. گفتم : مقصودت چیست؟ گفت: نیکی و بدی در مردمان مانند بزرگی و کوچکی است. گمان می کنی آدمیان یا سگهای بسیار بزرگ و بسیار کوچک فراوانند؟ تند و آهسته و زشت و زیبا و سفید و سیاه نیز چنین است و کسانی که این صفتها را به کمال دارند کمند و بیشترین مردمان همواره در حد وسطند. گفتم: راست می گوئی.
گفت: پس تصدیق می کنی که اگر روزی مسابقة بدی برپا شود گروهی بسیار کوچک رتبة اول را حائز خواهند شد؟ گفتم: آری تصدیق می کنم.
گفت: ولی از این حیث میان استدلال و آدمیان شباهتی نیست و چون تو مرا به این بحث کشاندی به دنبالت آمدم. شباهت بحث و استدلال با آدمیان از این حیث است که اگر کسی بی آشنایی با هنر استدلال، به استدلالی اعتماد کند و نتیجة آن را بپذیرد و پس از اندک زمانی به حق یا به خطا آن را نادرست بیابد و این امر چندین بار تکرار شود، چنانکه برای مشتاقان مناظره و جدل پیش می آید، سرانجام بدین نتیجه می رسد که در جهان حقیقتی نیست و بحث و استدلال را اعتماد نشاید، زیرا همه چیز همچون گردابی دائم زیر و بالا می شود و هیچ چیز را ثبات و دوامی نیست.
گفتم : درست است.
گفت : ولی فایدون، اگر استدلالهایی استوار و مبتنی بر حقیقت به راستی وجود داشته باشند، باید تصدیق کنیم که کسی که آنها را گاه شایان اعتماد می پندارد و گاه بی پایه، و با این همه در این سرگردانی خود را گناهکار نمی شمارد بلکه همة گناه را به گردن استدلال و تعقل می نهد و از آنها گریزان می گردد و بدین سبب از شناسایی حقایق بی نصیب می ماند، به مصیبتی بزرگ دچار است.
گفتم : آری، چنان کسی به مصیبتی بزرگ مبتلاست.
گفت : پس بیایید نخست خود را از این مصیبت برحذر داریم و هر استدلالی را بی پایه نشماریم بلکه به نقص خود پی ببریم و در رفع آن بکوشیم و با کمال شجاعت سعی کنیم تا فضیلت به دست آوریم : شما بدان جهت که زندگی درازی در پیش دارید و من بدین جهت که پای در آستانة مرگ دارم. راستی این است که می ترسم امروز جانب فلسفه را فروگذاشته و مانند ارباب مغالطه رفتار کرده باشم. اهل مغالطه هنگام گفت و گو اعتنایی به موضوع بحث ندارند بلکه همة اهتمامشان بر این است که سخنانی مردم پسند بگویند تا حاضران مجلس آن را درست بپندارند و باور کنند. فرقی که میان من و آنان هست این است که من در این اندیشه نیستم که دیگران ادعای مرا بپذیرند بلکه می کوشم تا خود را به سخنان خویش معتقد سازم و از روی خودخواهی به خود می گویم اگر استدلالم درست است چه بهتر که آن را بپذیرم و به آن مؤمن شوم، و اگر درست نیست و با مرگ همه چیز پایان می یابد و در ورای این جهان جهانی دیگر وجود ندارد، دست کم چند ساعتی را که از عمرم باقی است به ناله و شیون نخواهم گذراند و مایة ملال دوستان نخواهم شد. ولی دریغ است که آخرین ساعات عمر را در گمراهی به سر آورم. پس بیایید و به من یاری کنید تا هرچه زودتر حقیقت را روشن سازیم.
کبس و سیمیاس، من دنبالة بحث را می گیرم و از شما چشم دارم که در این جست و جو با من همراه شوید به شرط آنکه در اندیشة سقراط نباشید بلکه تنها به حقیقت توجه کنید و اگر سخنی درست گفتم بپذیرید وگرنه با همة نیروی خویش ایستادگی کنید تا مبادا من خود به راه خطا بروم و شما را نیز بفریبم و چون زنبوری نیش خود را در تن شما بگذارم و از نزد شما بگریزم.
اکنون برای اینکه بحث به روشنی پیش برود نخست ایرادهای شما را به یاد می آورم و اگر دیدید حافظه ام یاری نمی کند شما یاری کنید. سیمیاس، تا آنجا که به یاد دارم، در بقای روح تردید داشت و می ترسید که روح با اینکه والاتر و خدایی تر از تن است پیش از تن نابود شود زیرا در این گمان است که روح نغمه ای بیش نیست. کبس تصدیق دارد که روح بادوامتر از تن است ولی معتقد است که تن همواره دستخوش فنا و زوال است و روح پس از آنکه چندین تن مصرف کرد چون هنگام مرگش فرارسد تن واپسین را می گذارد و خود نابود می گردد. سیمیاس و کبس، مسائلی که باید بررسی کنیم همین است؟
گفتند : آری.
سقراط گفت : همة مطالبی را که پیشتر گفتیم رد می کنید یا پاره ای را می پذیرید و پاره ای را نه؟
گفتند : پاره ای را تصدیق می کنیم ولی بقیه را نمی توانیم بپذیریم.
سقراط گفت : در این چه می گویید که گفتیم آموختن به یاد آوردن است و بنابراین ناچار روح ما پیش از آنکه به قالب تن درآید در جایی بوده است؟
کبس گفت : این مطلب را هنگامی که تشریح کردی پذیرفتم و اکنون نیز به درستی آن یقین دارم.
سیمیاس گفت : من نیز در درستی آن تردید ندارم و گمان نمی برم که روزی عقیدة خود را در این باره تغییر دهم.
سقراط گفت : ولی دوست گرامی، باید عقیدة خود را تغییر دهی اگر نغمه را مرکب بدانی و روح را نغمه ای که از هماهنگی اجزاء تن به وجود آمده است. زیرا هرگز نمی توانی هستی نغمه را پیش از هستی چیزهایی که نغمه از ترکیب آنها پدید آمده است بپذیری.
سیمیاس گفت : حق با توست.
سقراط گفت : ولی اگر بگویی روح پیش از آنکه در قالب تن درآید وجود دارد و با این همه مرکّب از چیزهایی است که هنوز وجود ندارند، همان نتیجه به دست خواهد آمد که از پذیرفتنش باک داری. پس دست کم باید قبول کنی که تشبیه روح به نغمة چنگ درست نیست زیرا چنگ و تارها و صدای چنگ پیش از نغمه وجود دارند و نغمه پس از همة آنها به وجود می آید و پیش از همة آنها از میان می رود.
سیمیاس گفت : حق با توست.
سقراط گفت : پس باید تشبیهی بیاوری که با استدلالت سازگار باشد.
سیمیاس گفت : راست می گویی.
سقراط گفت : ولی خود تصدیق کردی که آن تشبیه با استدلالت سازگار نیست. پس یا باید قبول کنی که آموختن به یاد آوردن است، یا روح را نوعی نغمه و هماهنگی بشماری.
سیمیاس گفت : البته مطلب نخستین را انتخاب می کنم چون دلیلی بر درستی مطلب دوم ندارم و آن را مانند مردم عامی بدان جهت که به ظاهر درست می نماید پذیرفته بودم و می دانم که ادعاهای مبتنی بر ظواهر لافی بیش نیستند و اگر آدمی به هوش نباشد، چه در پژوهش مربوط به علم هندسه و چه در موارد دیگر، زود فریفتة آنها می شود و گمراه می گردد حال آنکه مطلب نخستین دربارة آموختن و یادآوری دلایلی استوار دارد و نتیجه ای که از آن برمی آید این است که روح ما پیش از دخول به قالب تن وجود اصیل و مستقل داشته است. از این رو نه خود ادعا خواهم کرد که روح نغمه ای است که از هماهنگی اجزاء تن پدید آمده است و نه چنین ادعایی را از دیگران خواهم پذیرفت.
سقراط گفت : سیمیاس دربارة این نکته چه می گویی: آیا ممکن است نغمه یا چیز مرکب دیگری دارای خاصیتی باشد برخلاف خاصیت چیزهایی که از ترکیب آنها به وجود آمده است؟
سیمیاس گفت : نه.
سقراط گفت : یا فعل و انفعالی کند برخلاف فعل و انفعال آنها؟
سیمیاس گفت : نه.
سقراط گفت : بنابراین نغمه نمی تواند اجزاء ترکیب دهندة خود را رهبری کند بلکه ناچار تابع آنهاست؟
سیمیاس گفت : البته.
سقراط گفت : پس ممکن نیست که نغمه در جهتی برخلاف جهت اجزاء ترکیب دهندة خویش حرکت کند یا به نحوی از انحاء در برابر آنها ایستادگی ورزد؟
سیمیاس گفت : به هیچ روی.
سقراط گفت : آیا کیفیت هماهنگی بسته به این نیست که چگونه ایجاد شود؟
سیمیاس گفت : بدیهی است.
سقراط گفت : پس آیا اگر هماهنگی بهتر و بیشتری به وجود آوریم حاصل کار ما هماهنگی بهتر و کامل تری خواهد بود و در غیر آن صورت ضعیف تر و ناقص تر؟
سیمیاس گفت : شک نیست.
سقراط گفت : روح نیز چنین است؟ یعنی روح نیز ممکن است از حیث روح بودن قوی تر و ضعیف تر باشد؟
سیمیاس گفت : نه.
سقراط گفت : پس پاسخ این سؤال را نیز بده: آیا ما روحی را خویشتن دار و دارای فضیلت و روحی دیگر را لگام گسیخته و دارای رذیلت نمی شماریم؟
سیمیاس گفت : البته می شماریم.
سقراط گفت : کسانی که روح را نوعی هماهنگی می دانند، دربارة فضیلت و رذیلت و نیکی و بدی روح چه می گویند؟ آنها را هم نوعی هماهنگی و ناهماهنگی می دانند و دربارة روح نیک می گویند این روح که خود هماهنگی است دارای هماهنگی دیگری است و روح بد دارای هماهنگی دیگری نیست؟
سیمیاس گفت : نمی دانم ولی کسی که روح را نوعی هماهنگی بداند ناچار باید چنان بگوید.
سقراط گفت : ولی اندکی پیش هر دو تصدیق کردیم که هیچ روحی از حیث روح بودن قوی تر یا ضعیف تر از روح دیگر نیست و این بدان ماند که بگوییم هیچ هماهنگی قوی تر یا ضعیف تر از هماهنگی دیگر نیست.
سیمیاس گفت : درست است.
سقراط گفت : اگر یک هماهنگی دارای شدت و ضعف نباشد باید بگوییم که در ایجاد و ترکیب آن شدت و ضعفی به کار برده نشده است.
سیمیاس گفت : درست است.
سقراط گفت : هماهنگی که در ترکیبش شدت و ضعفی به کار نرفته، بهره اش از هماهنگی شدید است یا ضعیف؟ یا شدت و ضعف هماهنگی در وجود آن برابر است؟
سیمیاس گفت : البته برابر است.
سقراط گفت : چون بهرة روح نیز از روح بودن نه شدید است و نه ضعیف، پس آیا باید بگوییم که شدت و ضعف هماهنگی در آن برابر است؟
سیمیاس گفت : آری.
سقراط گفت : اگر چنین باشد، پس آیا باید گفت که بهرة یک روح از هماهنگی و ناهماهنگی بیشتر از بهرة روح دیگر نیست؟
سیمیاس گفت : البته.
سقراط گفت : اگر فضیلت هماهنگی باشد و رذیلت ناهماهنگی، بنابرآنچه گذشت نباید قبول کنیم که روحی از فضیلت یا رذیلت بیشتر از روح دیگر بهره دارد.
سیمیاس گفت : درست است.
سقراط گفت : سیمیاس، اگر در این نکته دقتی بیشتر کنیم بدین نتیجه می رسیم که روح، اگر هماهنگی باشد، اصلاً نمی تواند معیوب و دارای رذیلت باشد زیرا هماهنگی نمی تواند دارای ناهماهنگی باشد.
سیمیاس گفت : حق با توست.
سقراط گفت : پس روح، چون از لحاظ روح بودن کامل است، ممکن نیست دارای رذیلت باشد.
سیمیاس گفت : ولی این نتیجه با آنچه پیشتر گفتیم سازگار نیست.
سقراط گفت : آری اگر روح را هماهنگی بدانیم ارواح همة جانداران چون از حیث روح بودن فرقی با یکدیگر ندارند باید از حیث نیکی با هم برابر باشند.
سیمیاس گفت : راست می گویی.
سقراط گفت : پس آیا اگر ادعای تو را بپذیریم و روح را نوعی هماهنگی بدانیم، این نتیجه به دست خواهد آمد.
سیمیاس گفت : آری.
سقراط گفت : آیا معتقد نیستی که روح آدمی به همة اجزاء وجود وی حکمفرمایی می کند خصوصاً اگر روحی متفکر و خردمند باشد؟
سیمیاس گفت : البته معتقدم.
سقراط گفت : آیا معنی حکمفرمایی این است که روح به میلها و هوسهای تن تسلیم می شود، یا آنکه در برابر آنها ایستادگی می کند و مثلاً هنگامی که تن گرسنه یا تشنه است آن را از خوردن و آشامیدن بازمی دارد؟
سیمیاس گفت : البته در برابر میلهای تن ایستادگی می ورزد.
سقراط گفت : اندکی پیش تصدیق کردیم که اگر روح نوعی هماهنگی و نغمه باشد نمی تواند برخلاف چیزی که هماهنگی ناشی از آن است حرکتی کند بلکه کیفیت آن بسته بدین خواهد بود که تارهای چنگ را چگونه کوک کنند و آن را چگونه بنوازند و خلاصه، هماهنگی همواره تابع آن عوامل خواهد بود نه حاکم بر آنها.
سیمیاس گفت : آری این نکته را تصدیق کردیم.
سقراط گفت : چنین می نماید که روح برخلاف تن عمل می کند و بر همة چیزهایی که می گویند او خود ناشی از آنهاست حکم می راند و بیشتر اوقات در برابر آنها ایستادگی می روزد و عنان آنها را به دست دارد و گاه به آنها رنج می دهد چنانکه هنگام ورزش و مداوا محسوس و پدیدار است، و گاه با آنها به مهربانی رفتار می کند. زمانی در برابر آنها به تهدید و سرزنش توسل می جوید و زمانی، در هنگام بروز خشم یا ترس، عنان آنها را می کشد و با همة نیروی خویش آنها را از بسی حرکات باز می دارد و همچون موجودی جدا و مستقل از تن در برابر تن می ایستد و به آن فرمان می دهد. مگر آن شعر هومر را در داستان اودوسه ئوس نشنیده ای که می گوید :
«اودوسه ئوس با مشت به سینه کوبید و دل خویش را
سرزنش کرد و گفت :
ای دل، به هوش باش و پایداری کن
چنانکه در برابر دشواریهای بزرگتر
پایداری کرده ای.»
گمان می کنی هومر هنگام سرودن این شعر روح آدمی را نوعی هماهنگی می دانست که باید تابع احوال تن باشد، یا معتقد بود که روح بسی والاتر و الهی تر از هماهنگی است و از این رو فرمانروایی بر همة حالات و تمایلات تن حق اوست؟
سیمیاس گفت : سقراط، به خدا سوگند که فرمانروایی حق روح است.
سقراط گفت : پس عزیز من، به هیچ توجیهی نمی توانیم روح را نوعی هماهنگی بدانیم و اگر چنین کنیم نه با شاعری حکیم چون هومر همداستان خواهیم بود و نه خود را خواهیم توانست قانع سازیم.
سیمیاس گفت : درست است و تصدیق می کنم.
سقراط گفت : بسیار خوب. بر هارمونیا، بانوی شهر ثبن، چیره شدیم و اکنون باید بکوشیم تا کادموس، بانی شهر ثبن، را نیز مجاب کنیم. ولی نمی دانم از عهدة آن نیز برخواهم آمد یا نه؟
کبس گفت : یقین دارم که از عهدة آن نیز برخواهی آمد. استدلالی که در برابر ایراد سیمیاس کردی بالاتر از حد انتظار ما بود. زیرا هنگامی که سیمیاس ایراد خود را گفت گمان کردم که هیچ کس نخواهد توانست آن را رد کند ولی همین که تو سخن آغاز کردی ایراد منتفی گردید. از این رو عجب نخواهد بود اگر مشکل مرا نیز بدان آسانی بگشایی.
سقراط گفت : مبالغه مکن تا مبادا جادویی سربردارد و سخنی را که خواهیم گفت زیر و رو کند و بی اثر سازد. به هرحال باید از خدا یاری بجوییم و به قول هومر «گامی به پیش نهیم» و ببینیم ایراد تو تا چه پایه ارزش دارد. آنچه می خواهی این است که ثابت شود که روح ما جاویدان و مصون از مرگ و فناست تا اگر فیلسوفی در دم مرگ خوشدل و شادمان باشد و یقین بداند که در جهان دیگر نیکبخت تر از دیگران خواهد بود شادمانی و اطمینان او حمل بر ابلهی و نادانی نشود. این حقیقت را هم که روح موجودی نیرومند و الهی است و پیش از دخول به قالب تن وجود داشته و کارهای بسیاری کرده و چیزهای بسیاری دیده و دانسته است، دلیل کافی نمی دانی بر اینکه روح پس از مرگ ما نیز همچنان زنده و پایدار بماند. بلکه می گویی که جای گرفتن او در تن آدمی ممکن است آغاز نابودی او باشد، و به عبارت دیگر شاید همین واقعه برای او به منزلة بیماری باشد و او با رنج و مشقت این زندگی را به سر برد و سرانجام بر اثر حادثه ای که مرگ نامیده می شود از میان برود. خلاصة سخن تو این است که خواه روح یک بار در قالب تن درآید و خواه چندین بار، فرق در اساس مسأله نمی کند و ترس و اندوه ما را از اینکه نمی توانیم راستی را دربارة آن بدانیم و به مرگ ناپذیری آن یقین پیدا کنیم برطرف نمی سازد.
کبس گمان می کنم ایراد تو همین است و تکرار کردم تا هیچ نکته از یادمان نرود و اگر میل داری چیزی به آن بیفزایی یا از آن بکاهی اختیار با توست.
کبس گفت : حرف من همان است که گفتی. نه نکته ای به آن می افزایم و نه چیزی می کاهم.
سقراط زمانی خاموش شد و در اندیشه فرورفت و چنان می نمود که می خواهد مسأله را در پیش خود حل کند. سپس سر برآورد و گفت : کبس، مسأله ای که پیش آوردی کوچک نیست و برای یافتن پاسخ آن ناچاریم علت پدیدآمدن و نابود شدن (= کون و فساد) را بررسی کنیم. اگر میل داری بگذار آنچه را در این باره برای خود من روی داده است حکایت کنم و آنگاه بگو که توضیح من برای حل مشکل تو کافی است یا نه.
کبس گفت : البته میل دارم.
سقراط گفت : پس گوش فرادار. من در روزگار جوانی به آموختن دانشی که علم طبیعت نامیده می شود اشتیاق فراوان داشتم و می خواستم بدانم که چیزها به چه علت پدید می آیند و به چه علت نابود می شوند و به چه علت هستند، و در راه کسب این دانش از هیچ کوششی دریغ نمی ورزیدم. نخست پیش خود اندیشیدم آیا راست است که- چنانکه بعضی کسان می گویند – پدید آمدن جانوران به علت فسادی است که به گرما و سرما عارض می شود؟ آیا نیروی تفکر در آدمیان زاییدة خون است یا ناشی از هوا یا آتش؟ یا هیچ یک از این عناصر را اثری در این امر نیست بلکه مغز ما سبب می شود که از راه دیدن و شنیدن و بوییدن ادراکهایی در ما پیدا شوند و از این ادراکها حافظه و تصور به وجود می آید؟ و آیا شناسایی حاصل حافظه و تصور است؟ هرچه بیشتر دربارة پدید آمدن و از میان رفتن این چیزها اندیشیدم و در دگرگونیهایی که در آسمان و زمین روی می دهند فکر کردم سرانجام دریافتم که این گونه پژوهشها از توانایی من بیرون است. اکنون می خواهم بگویم که چرا از آن همه کاوش و جست و جو بدین نتیجه رسیدم. این پژوهشها مرا نسبت به آنچه پیشتر به نظر خودم و دیگران معلوم و مسلم بود و از بدیهیات اولیه به شمار می رفت به کلی نابینا ساخت و همة معلوماتی را که گمان می کردم دربارة اشیاء، و مثلاً چگونگی رشد تن آدمی دارم، از یادم برد. پیش از آن در این گمان بودم که همه می دانند که تن آدمی به سبب خوردن و آشامیدن رشد می کند بدین سان که خوراک مبدل به گوشت و استخوان می گردد و به گوشتها و استخوانهای تن افزوده می شود و دیگر اجزاء تن نیز به همین گونه رو به فزونی می نهند و توده های کوچک بزرگتر می گردند و بدین سان تن رشد می کند و بزرگ می شود. به عقیدة تو این نظر درست نبود؟
کبس گفت : البته درست بود.
برای دیدن مطلب آخرن حرف های سقراط - 1اینجا را کلیک کنید .
برای دیدن مطلب آخرین حرف های سقراط - 3 اینجا را کلیک کنید . 

کد مطلب: 1246

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين