5- علم چیست؟ (ديدگاه سنت تحليلي )
1- شاید تصور کنیم که پاسخ دادن به این سؤال آسان است: معلوم است، علم یعنی موضوع هایی مثل فیزیک، شیمی، و زیست شناسی، حال آن که مباحثی از قبیل هنر، موسیقی و الهیات علم نیستند. اما وقتی فیلسوف می پرسد علم چیست به دنبال این نوع جواب نیست. آنچه فیلسوف در نظر دارد صرفاً فهرستی از یک رشته فعالیت ها که معمولاً به آنها نام «علم» می دهند نیست، بلکه او در پی ویژگی مشترک این فعالیت هاست یعنی در پی آن خصیصه ای است که ما بر اساس آن چیزی را علم می شمریم. با این حساب، سؤال ما سؤال پیش پا افتاده ای نیست.
اما خواننده هنوز ممکن است تصور کند که به هر حال این سؤال ساده و سرراستی است و جواب درست آن هم این است که علم تلاشی است در راه فهمیدن جهانی که در آن زندگی می کنیم، تبیین این جهان، و نیز پیش بینی وقایع این جهان. مسلماً جواب معقولی است، اما آیا تمام قصه همین است؟ آخر دین های گوناگون هم در صدد فهم و تبیین این جهان اند ولی معمولاً ما دین را شاخه ای از علوم به شمار نمی آوریم. طالع بینی و فال گیری هم در پی پیش بینی آینده اند اما اکثر مردم این کارها را علم نمی دانند. همچنین است تاریخ. مورخان می-کوشند آنچه را در گذشته روی داده دریابند و علت رویدادها را معلوم کنند، اما تاریخ را معمولاً در ردیف علوم محض قرار نمی دهند، بلکه آن را جزء ادبیات و علوم انسانی به شمار می آورند. پس، از قرار معلوم مانند بسیاری از پرسش های فلسفی پرسش «علم چیست؟» نیز غامض تر از آن است که در ابتدا به نظر می آمد.
بسیاری بر این باورند که تفاوت علم و غیر علم را باید در روش های خاصی جست که دانشمندان برای تحقق درباره جهان به کار می گیرند. این سخن هم کاملاً معقول است، زیرا در بسیاری از علوم برای تحقیق از روش های مشخصی استفاده می شود که در رشته های غیر علمی خبری از آن روش ها نیست. یک نمونه بارز تفاوت در روش، استفاده از آزمایش است. در تاریخ تحول علم جدید استفاده از آزمایش نقطه عطفی به حساب می آید. البته هستند علومی که آزمایش در آنها کاربرد ندارد. مثلاً معلوم است که منجم نمی تواند آسمان را موضوع آزمایش خود قرار دهد. در اینجا او صرفاً باید به رصدهای دقیق فناعت کند. بسیاری از شاخه های علوم اجتماعی نیز مشمول همین حکم اند. یکی دیگر از جنبه های مهم علم طرح نظریه است. کار دانشمند فقط این نیست که دفترچه ای بردارد و نتایج آزمایش ها و مشاهدات خود را در آن ثبت کند، بلکه اصولاً باید بر مبنای نظریه ای عام این نتایج را تبیین هم بکند. درست است که انجام دادن این کار همیشه آسان نیست اما حاصل آن موفقیت های خیره کننده بوده است. یکی از سؤالات مهمی که باید در فلسفه علم برای آن جوابی پیدا کرد این است که دانشمندان چگونه توانسته اند به کمک روش هایی از قبیل آزمایش، مشاهده و طرح نظریه از روی بسیاری از رازهای طبیعت پرده بردارند . (1)
علم چیست؟
• مردم چه برداشتی از «علم» دارند؟
2- این برداشتها درباره علم را می توان به پنج مقوله کلی تقسیم کرد: الف: علم(2) به عنوان کار دانشمند (3)، ب: علم به عنوان تکنولوژی، ج: علم به عنوان «خیر»، د: علم به عنوان نهاد، ه: علم به عنوان عنوان کار آزمایشگاهی. هر یک از این مقولات عنصری از علم را توصیف می کند، ولی ضمناً برداشت غلطی نیز به دنبال دارد. اینها را بررسی می کنیم:
• وقتی علم به عنوان کار دانشمند دانسته می شود:
3- یک نظر در این مورد این است که علم کار دانشمند است. این نظر طبعاً ما را به این پرسش رهنمود می کند که دانشمند چکاره است. واضح است که دانشمند کسی است که به کار علم مشغول است. بعید است این خط مشی تعریف بدرد بخوری در انبان داشته باشد. برای تعریف کردن علم، مفهوم دانشمند را پیش کشیدیم و برای تعریف کردن دانشمند، مفهوم علم را. این قسم تعریف دوری به جای آنکه گرهی از مشکلات باز کند بر مشکلات می افزاید. البته درست است که پیشه ای پر رونق و تحسین انگیز وجود دارد که در آن مردان و زنانی به کاوش در چیزی مشغولند که آن را علم می نامیم. این هم درست است که دانشمند شدن در دنیای کنونی مستلزم سپری کردن دوره ای طولانی از تحصلیات است که معمولاً به حوزه ای از تخصص در درون یکی از علوم منتهی می شود.
اگر مفهوم رایجی را که از دانشمند وجود دارد بیشتر بکاویم، با انبوهی از تصورات ناصواب روبرو خواهیم شد که ارباب جراید و سینما همه گیر و رایج کرده اند. تصویر آنان از دانشمند، آدمی است غیر عادی و بی آزار و دارای همه اوصاف ناپسند استادان دانشگاه، از جمله گوژپشتی و حواس پرتی، یا دیوانه ای که به دلیل حقارت های شخصی متعددش می خواهد دنیا را منفجر کند. حتی جایی که عامه مردم از روی لطف به دانشمند نظر می کنند، ترجیح می دهند او را چونان سردار صبوری ببینند که با ساز و برگ ناقصش در صحنه کار زاری حاضر است که در زیر زمین یا آزمایگاه محقرش برپاست. دانشمند دیوانه در آزمایشگاهی زیر زمینی کار می کند و دوروبر او را آلات و ادوات عجیب و غریب الکترونیکی و مایعات جوشان رنگ و وارنگ گرفته است. اینها، چندان ربطی به علم ندارند.
• وقتی علم به عنوان تکنولوژی دانسته می شود.
4- در نظر دوم عامه پسند، هیچ تمایزی میان علم و تکنولوژی وجود ندارد. علم پلها، قرص های ویتامین، سفرهای فضایی و بمبهای هسته ای است. به واقع، ابهتی که علم داراست، آمیزه ای است از تحسین رفاه و آسایشی که دانش علمی به ارمغان آورده است و دلهره از ویارنگرییی که ممکن است همین دانش پدید آورد. حقیقتی که در این تصور از علم نهفته است این است که، به علم به عنوان ناجی بشریت یا ویرانگری محتمل یا معارض برخی نظامهای دینی، یا دریفات کننده بورسهای تحقیقاتی دولتی، یا رشته ای تحصیلی بنگریم، که هیچ فرد تحصیل کرده ای ممکن نیست با آ ناآشنا باشد، و این نیست مگر بدین سبب که، علم سیطره و درک بی سابقه ای از طبیعت را به انسان داده است.
باری، بین علم و تکنولوژی اختلافات مهمی وجود دارد. تکنولوژی نمایانگر کاربرد دانش علمی در صنعت، هنر و همه گونه مسائل علمی است. در واقع، با داشتن حداقل دانش علمی، برخورداری از تکنولوژی کاملاً ممکن است. بیشتر تمدنهای باستان انبوهی از پیشرفتهای تکنولوژیکی داشته اند، با دانش علمی بسیار کمتر از آنچه ما اکنون در اختیار داریم، از این گذشته، بخش بزرگی از علم یا دانش علمی هیچ گونه کاربرد عملی یا تکنولوژیکی عاجلی ندارد.
نه فقط بین دانش علمی و تکنولوژیکی، بلکه میان نظریه علمی از یک سو و دانش علمی از سوی دیگر نیز باید تمایز قائل شد. مقدار بسیارز از آنچه علم تلقی می شود نمایانگر قوی ترین شکل پژوهش نظری(4) و نظریه پردازی (5) است که از دانش و پذیرش تکنولوژیکی کنونی ما بسی فراتر می روند. تاریخ علم از بقایای نظر پردازی های(6) غیر مسئولیانه و نظرپردازیهای مسئولانه آکنده است.
تمایز میان نظریه های علمی و معرفت که شرایط اعتبار علمی را برآورده می کند به دلایل متعدد حائز اهمیت است. دقیقاً در قلمرو نظریه است که فلسفه علم بیشترین کاربردش را به دست می آورد. زیار در هیمن قلمرو است که مفروضات و مسائل علم جلوه گر می شوند. بیشترین جلوه گیری در پیامدهای برخی از این نظریه-های علمی است. در اینجا باید دست کم پرسش مربوط به رابطه نظریه با تکنولوژی را مطرح کنیم. آیا دلیل اینکه برخی نظریه های علمی جایگزین نظریه های قدیمیتر در بابا منشأ و ماهیت جهان شد ه اند این بوده است که نظریه-های دسته اول از لحاظ تئوری بسی استوارتر بوده اند، یا پیامدهای تکنولوژیکی این نظریه ها در مورد سلطه بر جهان دلیل آن بوده است؟
• وقتی علم به عنوان «خیر» دانسته می شود:
5- واژه «علم» [science=] در فرهنگ ما این معنای ضمنی را پیدا کرده که چیزی نیکو است. بارها شنیده ایم که فلان چیز علمی است و صرفاً مرادشان این است که آن، چیز خوبی است و در این کار معنایی را که در آن چیزی علمی است نادیده می گیرند.
مثلاً می شنویم که مخلوط کردن توتون به طور علمی انجام می شود، مطالعه علمی ادراک فراحسی(7) وجود دارد، و حتی اینکه دانشمندان سیاست خاصی را در مورد مسائل عمومی تایید می کنند. شکی نیست که همه اینها، دست کم به طور غیر مستقیم، نتیجه همبستگی علم و تکنولوژی است.
با در نظر گرفتن مثالهای بالا، به چند نکته نیز باید توجه کنیم. صرف این واقعیت که دانشمندی به فعالیتی می پردازد، آن فعالیت را به علم تبدیل نمی کند. وقتی دانشمندی پیراهن هایش را به لباس شویی می برد، لباس شویی آزمایشگاه علمی نمی شود. این واقعیت صرف که یک دانشمند یا گروهی از دانشمندان از سیاست خاصی در مورد مسائل عمومی حمایت می کنند، سیاست را علم نمی کند، و نیز به این معنی نیست که دانشمندان در براهینشان مصون از ارتکاب خطاهایی هستند که هر دانشجویی فلسفه مقدماتی قادر به تشخیص آنهاست. این واقعیت صرف که کسی روش علمی به کار می برد بدین معنی نیست که موضوع مورد مطالعه علم است، یا اینکه به دانش علمی رهنمون خواهد شد. ما بعداً درباره روش علمی به تفصیل سخن خواهیم گفت.
• وقتی علم به عنوان نهاد دانسته می شود:
6- یکی از برجسته ترین ویژگیهای علم این است که ما از بسیاری چیزهای متفاوت به عنوان «علم» یاد می کنیم. در واقع، در سراسر بحث قبلی مان از این معنای گسترده استفاده کرده ایم. این تا حدی نتیجه نهادی شدن(8) علم در فرهنگ ماست. علم، حمایت دولت، منابع مالی سازمانهای اقتصادی، و تسهیلات دانشگاههای بزرگ و سازمانهای آموزشی دیگر را، به دست آورده است.
معنای نهادی شدن علمی چیزی بسیار فراتر از این است. این بدین معناست که، پژوهش علمی کاری مشترک شده است که حمایت دانشمندان بسیاری را لازم دارد. ضمناً بدین معناست که این چنین پژوهشی، تجهیزاتی را به خدمت می گیرد که از امکانات یک دانشمند یا حتی یک شرکت برنمی آید. این بدین معناست که، اگر برخی از دانشمندان مجبورند بر کار متخصصان دیگر تکیه کنند، معیارهای مشترکیکه ناظر به حسن و حجت اند(9) می باید به کار آیند. ضمناً بدین معناست که، ما باید پرسش پیامدهای تکنولوژیکی، به ویژه از نظر بودجه عمومی علم، علم به عنوان نهاد را، دوباره مطرح کنیم.
• وقتی علم به عنوان کار آزمایشگاهی دانسته می شود:
7- یکی از چیزهایی که می پندارند علم را از فعالیتهای دیگر متمایز می کند این است که علم در آزمایشگاه دنبال می شود، حتی جایی که آن آزمایشگاه ممکن است لبه آتشفشان، ژرفای اقیانوس، یا فضای بیرون زمین باشد. در واقع، دانش آموزان با علم دقیقاً به منزله کاری که در آزمایشگاه انجام می شود آشنایی می-یابند. هر چند که دانشمندان در شرایط کنترل شده در آزمایشگاه ها کار می کنند و امور واقع طبیعت را بررسی می کنند، اما در این نظر برخی پیامدهای گمراه کننده وجود دارد.
نخست اینکه، بسیاری از دانشمندان، به ویژه فیزیکدانها، پای تخته سیاه کار می کنند و فقط گهگاه به کار سنتی آزمایشگاهی می پردازند. بعضی از نظریه های فیزیک بقدری پیچیده است که یک فرد شاید عمرش را در تلاش آن بگذارند که آزمایشی را طراحی کند. باز هم این حوزه از پژوهش های نظری سطح بالا، مورد
 |
 |
طالع بینی و فال گیری هم در پی پیش بینی آینده اند اما اکثر مردم این کارها را علم نمی دانند. همچنین است تاریخ. مورخان می-کوشند آنچه را در گذشته روی داده دریابند و علت رویدادها را معلوم کنند، اما تاریخ را معمولاً در ردیف علوم محض قرار نمی دهند |
 |
|
علاقه فیلسوف علم است.
شاید گمراه کننده ترین بینش علم، از همین درآمیختگی با علم آزمایشگاهی ناشی می شود. به دانش آموز کتابچه راهنمای کار در آزمایشگاه می دهند که در آن اوصاف کامل چگونگی یک آزمایش آمده است. چنین آزمایشی که در گذشته هزاران بار انجام شده و نتیجه آن پیشاپیش با کمال اطمینان تخمین زده می شود، مغایرت کامل با روح علم دارد. هرگز به دانش آموز شیوه غیر متعارفی که این آزمایش طرحریزی شده، یا ناکامی ها، خطاها، و آزمون های متعددی که مؤدی به این آزمایش شده، نشان داده نمی شود. به گفته یکی از فیزیکدانان مشهور قرن بیستم، تتمیم و تکمیل آزمایشی موفقیت آمیز، که در گذشته به کرات اتفاق افتاده است، امری است که تحقق آن بسیار نادر است. خطا کردن در این آزمایش بهای سنگینی دارد، زیرا که ما باید پس از ارتکاب خطا تفحص نماییم در کجا به خطا رفته ایم. این رویه به مشی واقعی علم بسیار نزدیکتر است.
• تعاریف سنتی از علم، چیست؟ (رده بندی اطلاعات- روش علمی) 8- دو تعریف از علم که با آنها مواجه می شویم، غالباً علم را با فراگیری و رده بندی اطلاعات و با روش علمی پیوند می زنند. اینک، به بررسی این دو تعریف می پردازیم.
الف: رده بندی اطلاعات: تردیدی نیست که دانشمندان به فراگیری و رده بندی اطلاعات کشش و دلبستگی دارند. اما، اگر ما این را، به عنوان یگانه تعریف علم بپذیریم، آنگاه باید کتابداران را نیز جزو دانشمندان محسوب کنیم. ولی حقیقت امر این است که رشته ای تحصیلی به نام علم کتابداری وجود دارد. همچنین بنا بر این تعریف، کامپیوترها نیز باید دانشمند به حساب آیند. ولیکن به نظر می رسد میان آنچه یک فیزیکدان، فی المثل، انجام می دهد و آنچه یک کتابدار یا یک کامپیوتر می کند، تفاوتهای مهمی وجود دارد.
ب: روش علمی همان گونه که خاطر نشان کردیم، فردی ممکن است از روش علمی بهره ببرد، اما خود از اهل علم نباشد. شاید تفاوت در این باشد که، شناخت علمی شناختی است که با استفاده از روش علمی به دست می آید. شالوده های اصلی روش علمی را به انحاء گوناگونی توصیف کرده اند، ولی می توانیم آنها را به اختصار بدین گونه تلخیص کنیم: (1) مشاهده یک پدیدار
(10) یا مسأله خاص؛ (2) صورت بندی
(11) فرضیه؛ (3) استنتاج نتایج از این فرضیه؛ (4) تایید
(12) فرضیه که مؤدی به صورت بندی قوانین می شود.
• طنزی برای تعریف سنتی از علم: چتر شناسی سامرویل! 9- علم چتر شناسی
(13) سامرویل
(14) چیست؟
برای اثبات این مطلب که، تعریف سنتی علم به عنوان رشته یا رشته هایی که در آن از روش علمی استفاده می شود نارساست، جان سامرویل، بطرز هجوآمیزی علم مضحک چترشناسی را صورت بندی کرده است. البته این علم چترها را مطالعه می کند، که ممکن است تا حدی پیش پا افتاده به نظر بیاید، ولی با لختی تامل آشکار می شود که این عمل کاملاً با غرض مصرح علم که همانا فراگیری دانش است، وفاق تام دارد. در این علم، حقیقت مسلماً بسیار حائز اهمیت است. این علم با مشاهده، مشاهده تعداد چترهای گروه برگزیده ای از مردم، اندازه چترها، وزن و رنگ آنها، آغاز می شود. سپس سامرویل فرضیه هایی را در باب انواع چترها و روابطشان که توانسته پیدا کند، صورت بندی کرده است. از این فرضیه ها، نتایجی را استنتاج کرده که بعداً به تایید یا عدم تایید آنها می پردازد. سرانجام او، به صورت بندی قوانینی از این دست رهنمون شد: «قانون تنوع رنگ چترها بر پایه جنسیت مالکین آنها» که مبین آن است، زنان متمایل به داشتن چترهای رنگارنگ هستند، و مردان متمایل به داشتن چترهای تیره رنگ. می توان به این هجو سامرویل افزود که، چترشناسی به ما این امکان را می دهد که با ضریب بالایی از احتمال پیش بینی کنیم، با مردانی که برخورد خواهیم کرد دارای چترهای تیره رنگ، و زنانی را که در یک روز بارانی خواهیم دید دارای چترهایی رنگارنگ باشند. علاوه بر این، این آمارها برای تولید کنندگان چتر اهمیت علمی زیادی دارند. آیا همه اینها نشان دهنده این است که چترشناسی یک علم است، یا نشان دهنده اینکه علم را صرفاً نمی توان به عنوان رشته ای تحصیلی تعریف کرد که در آن معرفت از طریق بهره جستن از روش علمی فراگرفته می شود
(15) ؟
• منشأ علم جدید چیست؟
10- امروزه در مدارس و دانشگاه ها علم را بیشتر به شکلی غیر تاریخی تدریس می کنند. اندیشه های اصلی یک رشته علمی به ساده ترین صورت ممکن در کتاب هایدرسی عرضه می شود و از فرایند تاریخی طولانی و پرپیچ و خمی که مقدمه کشف این اندیشه هاست چندان یاد نمی شود. البته اگر هدف تدریس علوم باشد، این شیوه مناسب است. اما اگر کسی از تاریخ اندیشه های علمی نیز سررشته ای داشته باشد، آنگاه بحث هایی را که فیلسوفان علم مطرح می کنند بهتر درمی یابد. و، چنان که در فصل 5 خواهیم دید، محقق شده است که توجه دقیق به تاریخ علم شرط ضروری تحقیق جدی در زمینه فلسفه علم است.
منشأ علم جدی را باید در دورانی جست که تحولات سریع علمی بین سالهای 1500 و 1750 در اروپا رخ داد، و این همان دوره ای است که اکنون در میان ما به نام عصر انقلاب علمی شهرت دارد. البته تحقیق علمی، هم در عصر باستان صورت می گرفت هم در قرون وسطی، و انقلاب علمی بدون مقدمه و ناگهانی اتفاق نیفتاد. اما در عصر باستان و قرون وسطی جهان بینی حاکم، مشرب ارسطویی بود که برگرفته از نام ارسطوست. ارسطو، فیلسوف یونانی عهد باستان، صاحب نظریات مشروح و مفصلی در طبیعیات، زیست شناسی، نجوم و کیهان شناسی است. اما اندیشه ها و نیز روش های تحقیق ارسطو به چشم دانشمند دوران جدید بسیار غریب می نماید. مثلاً یکی از نظریات او این است که همه اجرام زمینی فقط از چهار عنصر ساخته شده اند: خاک، آتش، هوا، و آب. این نظر ارسطو با آنچه در شیمی جدید مطرح می شود آشکارا در تعارض است.
در سیر تحول جهان بینی جدید علمی نخستین مرحله سرنوشت ساز انقلاب کوپرنیکی بود. بیکولاس کوپرنیک (1473-1543)، منجم لهستانی، در 1542 کتابی منتشر کرد که در آن به مدل زمین مرکزی عالم حمله برد. طبق این مدل، زمین ثابت و ساکن است و در مرکز عالم قرار دارد و خورشید و سیارات به دور آن می-گردند. نجوم زمین مرکزی، که به آن نجوم بطلمیوسی هم می گویند (برگرفته از نام بطلمیوس، منجم یونان باستان) جزء اساسی و بسیار مهم جهان بینی ارسطویی بود و به مدت 1800 سال حاکمیت بلامنازع داشت. ولی کوپرنیک مدل دیگری عرضه کرد که در آن خورشید مرکز ثابت عالم است و سیارات، از جمله زمین، به دور آن می گردند (شکل 1). براساس مدل خورشید مرکزی، زمین صرفاً سیاره ای است در ردیف دیگر سیارات. به این ترتیب آن جایگاه ممتاز و منحصر به قردی را که زمین در سنت گذشته به خود اختصاص می داد در اینجا از دست می دهد. در آغاز با نظریه کوپرنیک مخالفت بسیار شد، به خصوص از طرف کلیسای کاتولیک که رهبرانش تصور می-کردند این نظریه با نص کتاب مقدس سازگار نیست. کلیسای کاتولیک در 1616 همه کتاب هایی را که در آنها از حرکت زمین جانبداری می شد تحریم کرد. اما صد سال گذشت و نظریه کوپرنیکی به نظریه ای عادی و جاافتاده تبدیل شد.
نوآوری کوپرنیک نه تنها علم نجوم را ترقی داد بلکه به طور غیر مستقیم و به واسطه کارهای یوهانس کپلر (1571-1630 ) و گالیلئو گالیله (1564-1642) به تکوین فیزیک جدید انجامید. کپلر دریافت که برخلاف تصور کوپرنیک سیارات در مدارهای دایره ای شکل به دور خورشید نمی گردند، بلکه مدارشان بیضی شکل است. این «قانون اول» او درباره حرکت سیارات است که قانون بسیار مهمی است. قانون های دوم و سروم کپلر سرعت گردش سیارات را به دور خورشید تعیین می کنند. با کنار هم قرار دادن قوانین کپلر نظریه ای درباره سیارات به دست می آید که بسیار برتر از نظریات پیشین است و با آن می توان مسائلی را حل کرد که منجمان قرن ها از حل شان درمانده بودند. گالیله تمام عمر از نظریه کوپرنیکی پشتیبانی کرد و در اختراع تلسکوپ یکی از پیشگامان بود. وقتی او با تلسکوپش به آسمان نگریست بسیاری چیزهای شگفت کشف کرد، از جمله کوه های ماه، شمار عظیمی از ستارگان، کلف های خورشید، و قمرهای سیاره مشتری. همه این ها در تعارض کامل با کیهان شناسی ارسطویی بود و در روی آوردن جامعه علمی به نظریه کوپرنیکی نقش محوری داشت.
البته ماندگارترین تاثیر گالیله نه در علم نجوم بلکه در علم مکانیک بود که در آن نظریه ارسطو را رد می کرد. به نظر ارسطو اجسام سنگین تر در مقایسه با اجسام سبک تر با سرعت بیشتری سقوط می کنند. گالیله در مقابل نظر ارسطو این نظریه دور از انتظار را پیش نهاد که اجسام دارای وزن های مختلف هنگام سقوط آزاد با سرعت مساوی به زمین سقوط می کنند. (هر چند در عمل اگر یک پر و یک گلوله توپ را از ارتفاعی یکسان رها کنیم، گلوله توپ زودتر به زمین می رسد، اما طبق نظر گالیله این اتفاق صرفاً معلول مقاومت هواست و در خلأ آن دو هم زمان به زمین می رسند.) گالیله همچنین نشان داد که اجسام هنگام سقوط آزاد شتاب ثابت دارند یعنی در زمان های واحد افزایش سرعت شان یکسان است. این قانون مشهور است به قانون سقوط آزاد گالیله. شواهد گالیله بر اثبات درستی این قانون- که اُسّ اساس نظریه او در مکانیک است- هر چند قطعی و تام نبود اما قانع کننده بود.
گالیله را معمولاً نخستین فیزیک دان به معنای جدید کلمه به شمار می آورند. او نخستین کسی بود که نشان داد برای توصیف رفتار اشیا در جهان مادی، مانند اجسام در حال سقوط، پرتابه ها و غیره می توان از زبان ریاضیات استفاده کرد. این نکته امروزه به نظر ما بدیهی می آید زیرا اکنون روال معمول این است که نه تنها در علم فیزیک بلکه در زیست شناسی و اقتصاد نیز برای صورت بندی نظریات علمی از زبان ریاضی استفاده شود. ولی در زمان گالیله این مطلب بدیهی نبود. تصور عمومی این بود که ریاضیات صرفاً با امور انتزاعی سر و کار دارد و از این رو با واقعیت فیزیکی بی ارتباط است. یکی دیگر از نوآوری های گالیله این است که او بر آزمون تجربی فرضیه ها تأکید می کند و آن را بسیار مهم می شمرد. دانشمند عصر جدید این را هم شاید بدیهی بشمرد. اما در عصر گالیله معمولاً آزمون تجربی را شیوه قابل اعتماد کسب دانش به شمار نمی آوردند. تأکید او بر آزمون تجربی سرآغاز دورانی است که در آن برای پژوهش در باب طبیعت به نگرش تجربی روی آورده می شود- گرایشی که تا به امروز نیز باقی است.
گالیله در گذشت، اما انقلاب علمی شتاب بیشتری گرفت. رنه دکارت (1596-1650)، فیلسوف، ریاضی-دان، و دانشمند فرانسوی «فلسفه ای مکانیک» به وجود آورد که از اساس جدید بود. برمبنای این فلسفه جهان طبیعت فقط از ذرات مادی لَخت تشکیل شده که با یکدیگر تصادم می کنند و بر هم اثر می گذارند. به نظر دکارت قوانین حاکم بر حرکت این ذرات، کلید فهم ساختار عالم کوپرنیکی بود. در فلسفه مکانیکی تصور می شد که می توان همه پدیده های مشاهده پذیر را بر حسب حرکت این ذرات لَخت و حس ناشدنی تبیین کرد. این فلسفه در نیمه دوم قرن هفدهم به سرعت به دید علمی مسلط تبدیل شد و حتی اکنون نیز تا اندازه ای رواج دارد. کسانی مثل هویگنس، گاسندی، هوک، بویل و دیگران طرفدار صورت های مختلف فلسفه مکانیکی بودند. مقبولیت گسترده این فلسفه به معنای زوال قطعی جهان بینی ارسطویی بود.
در کارهای آیزاک نیوتن (1642-1727) بود که انقلاب علمی به اوج خود رسید. دستاوردهای او در تاریخ علم همتا ندارد و شاهکارش اصول ریاضی فلسفه طبیعی است که در سال 1687 انتشار یافت. نیوتن این نظر طرفداران فلسفه مکانیکی را که معتقد بودند عالم فقط از ذرات متحرک تشکیل شده پذیرفت، ولی تلاش کرد قوانین دکارت را درباره حرکت، و نیز قواعد او را در باب برخورد ذرات، تکمیل کند. تلاش او به عرضه نظریه-ای پرقدرت
 |
 |
یکی دیگر از جنبه های مهم علم طرح نظریه است. کار دانشمند فقط این نیست که دفترچه ای بردارد و نتایج آزمایش ها و مشاهدات خود را در آن ثبت کند، بلکه اصولاً باید بر مبنای نظریه ای عام این نتایج را تبیین هم بکند. درست است که انجام دادن این کار همیشه آسان نیست اما حاصل آن موفقیت های خیره کننده بوده است. |
 |
|
در دینامیک و مکانیک انجامید. شالوده این نظریه سه قانون حرکت نیوتن و اصل مشهور گرانش عمومی اوست. طبق این اصل، در جهان هر جسمی دیگر را به خود جذب می کند و شدت جاذبه متناسب است با جرم آنها و عکس مجذور فاصله آنها. بر این اساس با قوانین حرکت می توان تعیین کرد که نیروی گرانشی چگونه بر حرکت اجسام تاثیر می گذارد. نیوتن با استفاده از ریاضیات، برای نظریه خود دقت و نظم ریاضی به ارمغان آورد. او برای این کار روشی را در ریاضیات ابداع کرد که ما اکنون آن را «حساب دیفرانسیل و انتگرال» می نامیم. نکته شگف آور این است که او نشان داد با مختصری حک و اصلاح قوانین کپلر درباره حرکت سیارات و قانون گالیله راجع به سقوط آزاد، منطقاً می توان آنها را از قوانین خود او در باب حرکت و گرانش استنتاج کرد. به بیان دیگر، هم حرکت اجسام زمینی و هم حرکت اجرام آسمانی را می شد بر اساس قوانینی واحد تبیین کرد. نیوتن صورت بندی کمی دقیقی از این قوانین به دست می داد.
با فیزیک نیوتنی چارچوبی برای علم فراهم آمد که تقریباً دویست سال دوام آورد. به این ترتیب فیزیک دکارتی به سرعت از رونق افتاد. در این دوران دویست ساله، به یمن توفیق نظریه نیوتن، اعتماد به علم فزونی یافت. تصور عمومی این بود که نظریه نیوتن از ساز و کار حقیقی طبیعت پرده برداشته و با آن می توان همه چیز را، دست کم در عالم نظر، تبیین کرد، بسیاری کسان تلاش کردند که برای تبیین پدیده های دیگر نیز تا حد مقدور از شیوه نیوتن استفاده کنند. در قرون هجدهم و نوزدهم، همچنین پیشرفت های علمی در خورد توجهی، به خصوص در تحقیقات مربوط به شیمی، نورشناسی، انرژی، ترمودینامیک، و الکترومغناطیس، رخ داد. بیشتر این پیشرفت ها را نیز از برکات تلقی نیوتنی از جهان می دانستند. دانشمندان اساس نظر نیوتن را درباره جهان صحیح می دانستند، می ماند مسائلی جزئی که آنها هم باید حل می شد.
اما در نتیجه تحولات تازه و انقلابی علم فیزیک، یعنی به صحنه آمدن نظریه نسبیت و مکانیک کوانتومی، اطمینانی که به تصویر نیوتنی وجودداشت در نخستین سال های قرن بیستم به باد رفت. نظریه نسبیت، که کاشفش اینشتین بود، معلوم می کرد که مکانیک نیوتنی در مورد اجسام پرچگال و اجسام با سرعت بالا نتایج صحیحی به دست نمی دهد. از طرف دیگر مکانیک کوانتومی نشان می داد که وقتی نوبت به اجسام بسیار کوچک یعنی ذرات بنیادی می رسد نظریه نیوتن باز می لنگد. هم نظریه نسبیت و هم مکانیک کوانتومی، و به خصوص این دومی، نظریاتی عجیب و انقلابی اند و مدعاهایی را درباره واقعیت مطرح می کنند که برای بسیاری افراد پذیرش یا حتی درک آنها بسیار دشوار است. ظهور این نظریات مفاهیم فیزیک را دستخوش تلاطمی عظیم کرد، تلاطمی که تا روزگار ما نیز پاییده است.
تا اینجا ما در شرح کوتاه مان از تاریخ علم بیش از همه فیزیک را مورد توجه قرار داده ایم. این میزان توجه اتفاقی نیست، چون فیزیک هم اهمیت تاریخی زیادی دارد و هم به یک اعتبار بنیادی ترین رشته علمی است. زیرا آنچه موضوع علوم دیگر است، در مراتبه ای عمیق تر از اجزاء و عناصری تشکیل می شود که دیگر موضوع آن علوم نیستند بلکه موضوع فیزیک اند. مثلاً گیاه شناسی را در نظر بگیرید. گیاه شناسان درباره گیاهان تحقیق می کنند، اما گیاهان در نهایت از مولکول و اتم ساخته شده اند که ذرات فیزیکی هستند. پس پیداست که گیاه شناسی به اندازه فیزیک بنیادین نیست، هر چند از این سخن نباید نتیجه گرفت که اهمیت گیاه شناسی از فیزیک کمتر است. ما در فصل 3 باز هم به این مطلب خواهیم پرداخت. در تکوین علم جدید حتی اگر بخواهیم به شرحی مختصر بسنده کنیم باید از علومی غیر از فیزیک هم حتماً ذکری به میان بیاوریم وگرنه شرح مان ناقص از کار درمی آید.
در زیست شناسی، رویداد مهم کشف نظریه «تکامل بر پایه انتخاب طبیعی» بود. کاشف این نظریه چارلز داروین است که آن را در سال 1859 در کتاب منشأ انواع معرفی کرد. تا آن زمان باور عمومی این بود که خداوند گونه های مختلف موجودات را، چنان که در سفر پیدایش آمده، جدا جدا آفریده است. اما داروین این نظر را مطرح می کند که گونه های امروزین موجودات در واقع حاصل تحول گونه های گذشته اند و این تحول از رهگذر انتخاب طبیعی رخ می دهد. انتخاب طبیعی وقتی رخ می دهد که بعضی از موجودات زنده به سبب ویژگی های جسمی شان بیش از موجودات زنده دیگر زاد و ولد می کنند. اگر این ویژگی هایی آنها را فرزندان شان به ارث ببرند، به مرور زمان افراد این گونه هرچه بیشتر و بهتر با محیط اطرافشان انطباق می یابند. به نظر داورین هر چند این فرایند ساده است اما چه بسا در نتیجه همین فرایند ساده پس از چندنسل گونه ای کاملاً جدید پا به عرصه وجود بگذارد. شواهدی که داروین به سود نظریه خود عرضه می کرد به قدری قانع کننده بود که به رغم مخالفت-های شدید اهل الهیات، نظریه او در ابتدای قرن بیستم دیگر به عنوان عقیده غالب پذیرفته شده بود. تحقیقات بعدی نظریه داروین را به جد تایید کرد و این نظریه تبدیل شد به ستون فقرات دیدگاه جدید در زیست شناسی.
در قرن بییستم در زیست شناسی انقلاب دیگری هم رخ داد: ظهور زیست شناسی مولکولی و به خصوص ژنتیک مولکولی. البته این انقلاب هنور نصفه نیمه و ناتمام است. باری، در 1953 واتسون و کریک به ساختمان DNA پی بردند. DNA ماده سازنده ژن ها در سلول های موجودات زنده است. با این کشف می شد توضیح داد که چگونه اطلاعات ژنتیکی از یک سلول به سلول دیگر رونوشت برداری و از پدر و مادر به فرزند منتقل می شود. از این طریق برای این سوال نیز که چرا فرزند شبیه پدر و مادر از کار درمی آید جوابی پیدا می شد. در نتیجه این کشف، حوزه ای تازه و مهیج در تحقیقات زیست شناسی به وجود آمد. در طی 50 سالی که از زمان تحقیقات واتسون و کریک می گذرد، زیست شناسی مولکولی به سرعت رشد کرده و تلقی ما را از وراثت و از نحوع عمل ژن ها در ایجاد موجود زنده یکسره دگرون ساخته است. تلاش هایی که اخیراً صورت گرفته تا برای مجموعه کامل ژن های انسان تعریفی مولکولی عرضه شود (و به نام برنامه ژنوم انسانی مشهور است) نشان می دهد که زیست شناسی تا کجا پیش رفته است. در قرن بیست و یکم ما باز هم شاهد اتفاقات مهیجی در زیست شناسی خواهیم بود.
در قیاس با گذشته در صد سال اخیر امکانات و منابع بیشتری به پژوهش علمی اختصاص یافته است که یکی از اثراتش به وجود آمدن بسیاری از رشته های علمی از قبیل علم کامپیوتر، هوش مصنوعی، زبان شناسی و عصب پژوهی است. شاید بتوان مهم ترین واقعه 30 سال اخیر را ظهور علوم شناختی دانست که در آنها وجوه گوناگون شناخت بشری از قبیل ادراک، حافظه، یادگیری و استدلال مورد مطالعه قرار می گیرد. علوم شناختی، روان شناسی سنتی را به کلی تغییر داده است.
تکوین علوم شناختی عمدتاً از این اندیشه نشئت می گیرد که ذهن انسان از جهاتی شبیه کامپیوتر است، و وقتی چنین است پی می توان با مقایسه فرایندهای ذهنی بشر و کارکردهای کامپیوتر این فرایندها را بهتر شناخت. علوم شناختی اکنون در آغاز راه اند، اما این نوید را می دهند که بر پایه بتوان درباره چگونگی عملکرد ذهن بشر به اطلاعات بسیاری دست یافت. علوم اجتماعی نیز، به خصوص اقتصاد و جامعه شناسی، در قرن بیستم پا گرفته اند، اما بسیاری کسان معتقدند که این علوم به لحاظ ظرافت و دقت در مرتبه ای پایین تر از علوم طبیعی قرار می گیرد
(16).
• به راستی علم چیست؟ 11- اینک که برخی از تصورات درست و نادرست عامه را درباره علم وارسی کرده ایم و در مورد برخی تعاریف پیشنهادی علم سخن گفته ایم، گاه آن در رسیده که تعریفی از علم را صورت بندی کنیم. چنانکه در این موارد معمول است، هر دیدگاهی را که درباره آن سخن گفته ایم، حظّی از حقیقت و مقدار زیادی اشتباه دارد. تعریفی که ما از علم خواهیم کرد مشتمل بر سه رکن عمده است: موضوع علم، روش علم و غایت علم. موضوع علم طبیعت است. طبیعت را هر چیزی می دانیم که مستقیم یا نامستقیم دستخوش تجربه انسان می شود.
روش علم مشتمل بر همه عناصری است که ما قبلاً درباره آن سخن گفته ایم. لکن چیزی که خاص روش علمی است این است که، آن به احکام عام یا تعمیم ها
(17) (فرضیه هایی
(18)) رهنمون می شود که به ما امکان می دهد پیش سنجی ها
(19) (پیش بینی هایي
(20)) بکنیم، که از شواهدی
(21) که از آنها آغاز کرده ایم، فراتر بروند. به عبارت دیگر، روش علمی روش کسب اطلاعات «جدید» است. غایت علم تبیین طبیعت است به گونه-ای که این تبیین
(22) همه امور واقع معلوم را فراگیرد و با هر امکانی سازگار نباشد.
این نکته آخری همان است که تبیین علم را از تبیین دینی متمایز می کند. با وجود آنکه در تبیین دینی، تبیین کردن همه امور واقع معلوم، چونان رهاورد اراده خدا امکانپذیر است، لکن همین تبیین با دنیایی که در آن امور واقع به کلی دیگرند نیز، سازگار است. به تعبیر دیگر، در مورد علم می توانیم بفهمیم که چگونه نادرست بودن آن را اثبات کنیم، ولی عین همین را نمی توان در مورد تبیین های دینی گفت. اگر بخواهیم این نکته را به صورت دیگری بیان کنیم باید بگوییم، تبیین های دینی و اسطوره ای اگرچه همه موارد جزئی را فرا می گیرند، ولی از تبیین اینکه چرا امور واقع جزئی بدین گونه یا بدان گونه ترکیب شده اند یا به همدیگر مربوط شده اند، عاجزند.
دو قسم پیش بینی را باید از همدیگر تمییز داد. به مجرد اینکه به امور واقع مشخصی، در باباموضوعی معین، علم پیدا کنیم می توانیم در مورد مصادیق آن موضوع پیش بینی کنیم. مثلاً ما به احتمال زیاد از رنگ چتر مردان اطلاع داریم. نخستین قسم پیش بینی در محدوده امور واقع معین قرار دارد. این آن قسم پیش بینی ای که ما در علم می یابیم نیست، و دلیل اینکه چترشناسی علم نیست درست همین است.
دومین قسم پیش بینی از امور واقع موجود فراتر می رود. اگر پیش بینی با آزمایشگری
(23) تایید شود، می-توانیم [بر این پایه] قانونی را صورت بندی کنیم که نه فقط امور واقعی را که از آنها شروع کرده ایم، بلکه امور واقع دیگر را نیز به همین منوال تبیین کند. این قانون می تواند به عنوان زیربنای نخستین قسم پیش بینی به کار آید. خلاصه آنکه، نخستین قسم پیش بینی مبتنی بر قسم دوم هست ولی قسم دوم مبتنی بر اولی نیست. به دومین قسم پیش بینی یا تعمیم نمی توان از طریق قواعد دست یافت، بلکه با نبوغ خلاق دانشمند (اگر موفق شود) حاصل می شود. در خور ذکر است که چون تبیین های اسطوره ای و دینی طبیعت با هر وضع ممکنی سازگارند، رخصت هیچ قسم پیش بینی را به ما نمی دهند.
این واقعیت که، علم توانسته است امور واقع متعددی را تبیین کند و برای ما زمینه های زیادی را در امر پیش بینی فراهم آورد و در نتیجه ما را بر طبیعت مسلط سازد، تبیین می کند که چرا این قدر علم مردم پسند است و چرا در تمدن ما از اهمیتی چنین برخوردار است، و نشان می دهد که الگوی تبیین علمی چگونه باید باشد. با وصف این، هر قسم اطلاعی که به ما رخصت پیش بینی بدهد، لزوماً اطلاع علمی نیست. ما نباید فراموش کنیم که غایت نیل به تبیین همه امور واقع و منحصراً آن دسته از امور واقع است که اکنون هستند.
(24) • منتقدان علم کیانند؟ چه می گویند؟
12- برای بسیاری اشخاص، این از مسلمات است که علم چیز خوبی است. واضح است که چرا چنین است. هرچه باشد، ما به یمن علم به چیزهایی دست یافته ایم که مسلماً برای آدمیان مفید بوده اند، چیزهایی مثل نیروی برق، آب آشامیدنی، پنیسیلین، وسایل پیشگیری از بارداری، و بسیاری بیش از این. اما علم، به رغم سهم عظیمی که در بهروزی آدمیان داشته، منتقدان خودش را هم دارد. برخی از این منتقدان می گویند هزینه هنگفتی که جامعه صرف علم می کند به قیمت بی توجهی به هنر است. به نظر برخی دیگر، علم برای ما امکاناتی فنی فراهم آورده که ای کاش نیاورده بود. مثلاً به ما این
 |
 |
به گفته یکی از فیزیکدانان مشهور قرن بیستم، تتمیم و تکمیل آزمایشی موفقیت آمیز، که در گذشته به کرات اتفاق افتاده است، امری است که تحقق آن بسیار نادر است. خطا کردن در این آزمایش بهای سنگینی دارد، زیرا که ما باید پس از ارتکاب خطا تفحص نماییم در کجا به خطا رفته ایم. این رویه به مشی واقعی علم بسیار نزدیکتر است.
|
 |
|
توان را داده است که سلاح های کشتار جمعی بسازیم. به عقیده بعضی از فمینیست ها می توان به علم ایراد گرفت که جهت گیری اش ذاتاً مردانه است. کسانی هم که اعتقادات مذهبی دارند اغلب احساس می کنند ایمانشان مورد تهدید علم است. از طرفی مردم شناسان نیز علم غربی را به نخوت و غرور متهم می کنند، زیرا معتقدند که علم، خام اندیشانه، خود را برتر از دانش و اعتقاداتی می شمرد که در فرهنگ های بومی چهار گوشه عالم رایج است. نقدهایی که به علم وارد می شود محدود به این ها نیست، ولی در این فصل ما صرفاً به سه نقد می پردازیم که به خصوص دارای اهمیت فلسفی اند.
• علم باوری چیست؟ 13- در عصر جدید، واژه های «علم» و «علمی» وجهه و اعتبار خاصی پیدا کرده اند. اگر کسی به شما بگوید رفتارتان «غیر علمی» است قطعاً با این حرف می خواهد از شما انتقاد کند. رفتار علمی رفتاری است خردمندانه، معقول و شایسته تحسین. برعکس، رفتار غیر علمی رفتاری احمقانه، نامعقول و در خور نکوهش است. به دشواری می توان معلوم کرد که برچسب «علمی» چرا این معنای ضمنی را پیدا کرده، ولی موضوع احتمالاً به جایگاه رفیع علم در جامعه جدید مربوط می شود. در جامعه، دانشمندان افراد خبره ای محسوب می شوند که همواره باید در امور خطیر نظر آنها را جویا شد و اغلب هم بی چون و چرا باید آن نظر را پذیرفت. البته، همهمی پذیرند که دانشمندان هم گاهی خطا می کنند. برای مثال، دانشمندانی که در سال 1990 طرف مشاوره حکومت بریتانیا بودند اعلام کردند «بیماری جنون گاوی» برای انسان ها هیچ خطری ندارد، ولی بعد معلوم شد که در این مورد خطایی مصیبت بار رخ داده است. اما با این خلل های گاه و بی گاه نه ایمان مردم به علم دستخوش تزلزل می شود و نه به قدر و اعتبار دانشمندان لطمه ای می خورد. دست کم در غرب، دانشمندان را به همان چشمی می بینند که قبلاً رهبران دینی را می دیدند: کسانی که دارای دانشی تخصصی اند، دانشی که در اختیار افراد معمولی نیست.
«علم باوری» لفظی تحقیرآمیز است که برخی فیلسوفان برای توصیف چیزی که آن را علم پرستی می-دانند به کار می برند و مقصود حرمت بیش از اندازه ای است که در بسیاری از محیط های فکری برای علم قائل می شوند. مخالفان علم باوری معتقدند که علم یگانه مصداق کوشش فکری معتبر نیست، و نباید آن را شیوه برتر کسب شناخت به شمار آورد. آنها معمولاً تأکید می کنند که با خود علم ضدیتی ندارند، بلکه آنچه مخالفت شان را برمی انگیزد جایگاه ممتاز و استثنایی علم، و به خصوص علوم طبیعی، در جامعه جدید است. و نیز مخالف این فرض اند که لزوماً در هر مقوله و موضوعی می توان از روش های علمی استفاده کرد. پس هدف آنها حمله به علم نیست بلکه می خواهند علم را در جای خودش بنشانند، می خواهند نشان دهند که علم هم وزن دیگر راه های دانش اندوزی است و از آنها برتر نیست. به این ترتیب، درصددند رشته های دیگر را از، به اصطلاح، جبروت علم رهایی بخشند.
علم باوری بی تردید اندیشه کاملاً مبهمی است، و از آنجا که این لفظ عملاً دشنام محسوب می شود، کمتر کسی معترف به علم باوری است. ولی در عالم اندیشه قطعاً چیزی شبیه علم پرستی وجود دارد، که لزوماً هم بد نیست، و اساساً چه بسا علم شایسته چنین پرستشی نیز باشد. اما جدا از این که علم پرستی رواست یا ناروا، مهم این است که واقعیت دارد. یکی از حوزه هایی که معمولاً به علم پرستی متهم می شود فلسفه معاصر انگلیسی- امریکایی است (فلسفه علم صرفاً یکی از شاخه های آن است). رسم این بوده که فلسفه را، به رغم پیوندهای تنگاتنگ تاریخی اش با ریاضیات و علم، شاخه ای از علوم انسانی به شمار بیاورند و برای این کار هم دلیل قانع-کننده ای وجود داشت، زیرا سؤالاتی که در فلسفه مطرح می شوند درباره چیستی اموری مانند شناخت، اخلاق، عقلانیت، سعادت و بهروزی بشر، و نیز چیزهای دیگری است که ظاهراً برای هیچ یک از آنها با روش های علمی نمی توان جوابی پیدا کرد. هیچ رشته علمی نیست که به ما بگوید چگونه باید زندگی کنیم، شناخت چیست، یا خوشبختی آدمی به چه چیز وابسته است. این سوالات در اصل فلسفی اند.
اما به رغم آن که پاسخ یافتن برای سوالات فلسفی به واسطه علم، ظاهراً کار ناممکنی است، هستند شماری اندک از فیلسوفان معاصر که اعتقاد راسخ دارند تنها راه درست رسیدن به شناخت همان علم است. به اعتقاد آنها اگر نتوان مسئله ای را به شیوه علمی حل کرد معنایش این است که آن مسئله حقیقی نیست بلکه کاذب است. این نظر معمولاً با نام فیلسوف متوفا ویلرد ون ارمان کواین پیوند می خورد که به احتمال قوی مهم-ترین فیلسوف آمریکا در قرن بیستم است. مبنای این نظر اندیشه «طبیعت گرایی» است که بر وفق آن ما انسان-ها پاره ای جدایی ناپذیر از عالم طبیعت ایم، و برخلاف آنچه روزگاری تصور طبیعت تحقیق می کند، پس مطمئناً باید بتواند درباره حال و روز آدمی نیز تمام حقیقت را برملا سازد و دیگر چیزی برای فلسفه باقی نگذارد. قائلان به این دیدگاه گاهی این نکته را هم می افزایند که علم یقیناً پیشرفت دارد، اما فلسفه ظاهراً قرن های متوالی است که بر مدار سوالاتی ثابت و تکراری می چرخد. طبث این تلقی، چیزی که بتوان آن را شناخت فلسفی مستقل دانست وجود ندارد، زیرا شناخت یعنی شناخت علمی. اگر اساساً قرار باشد برای فلسفه نقشی قائل شویم، این این نقش صرفاً «وضوح بخشیدن به مفاهیم علمی» است و این یعنی فراهم کردن زمینه برای دانشمند تا او بتواند کارش را پیش ببرد.
تعجب ندارد که بسیاری از فیلسوفان، حاضر نیستند رشته خود را این چنین تابع و زیردست علم ببینند، و این از علت های عمده مخالفت با علم باروری است. آنها مدعی اند که کاوش فلسفی از حقایق پرده برمی دارد که دست علم از آنها کوتاه است. با روش علمی نمی توان گره از مسائل فلسفی گشود، اما این عیب فلسفه نیست، زیرا علم راه منحصر به فرد سیدن به حقیقت نیست. طرفداران این دیدگاه حاضرند بپذیرند که فلسفه باید با علم سازگار باشد، بدین معنی که مدعیات فلسفی نباید با تعالیم علمی تعارض پیدا کنند. این را هم می پذیرند که علم سزاوار هرگونه عزت و احترام است. ولی با سلطه علم، یعنی با این تصور که علم قادر است به همه پرسش های مهم راجع به انسان و جایگاه او در عالم پاسخ دهد، مخالف اند. غالباً قائلان به این عقیده نیز خود را طبیعت گرا می دانند. در بین آنها معمول نیست که بنی آدم را به نحوی از آنجا بیرون از قلمرو طبیعت و با این حساب دور از دسترس علم قرار دهند. می پذیرند که ما هم، گونه ای زیست شناختی در زمره گونه های دیگریم و جسم ما، مثل همه چیزهای دیگر این عالم، در نهایت ساخته شده از ذرات فیزیکی است اما با این نتیجه گیری مخالف اند که هرگاه با مسئله مهمی سر و کار پیدا کردیم باید به سراغ علم برویم.
در مورد رابطه بین علوم طبیعی و علوم اجتماعی نیز با مسئله ای شبیه مسئله بالا روبروییم. درست مثل فیلسوفان که گاهی به دلیل رواج «علم پرستی» در فلسفه، اظهار ناراحتی می کنند، دانشمندان علوم اجتماعی هم گاه گله مندند که در این علوم نیز «پرستش علوم طبیعی» رواج دارد. جای انکار ندارد که علوم طبیعی، نظیر فیزیک، شیمی، زیست شناسی و جز این ها، در قیاس با علوم اجتماعی، نظیر اقتصاد، جامعه شناسی، انسان شناسی و جز اینها، وضعیت پیشرفته تری دارند. برخی از خود پرسیده اند که این تفاوت سطح ناشی از چیست. بعید است علتش این باشد که دانشمندان علوم طبیعی باهوش تر از دانشمندان علوم اجتماعی اند. احتمالاً یک پاسخ به سوال بالا این است که روش های علوم طبیعی بر روش های علوم اجتماعی برتری دارند. و اگر این پاسخ درست باشد، آنگاه علوم اجتماعی نیز، برای عقب نماندن از قافله، باید از روش های علوم طبیعی تقلید کنند. و واقعاً تا حدی این اتفاق افتاده است. کاربرد روزافزون ریاضیات در علوم اجتماعی چه بسا تا اندازه ای حاصل این نگرش باشد. وقتی گالیله برای توصیف حرکت از زبان ریاضی استفاده کرد، فیزیک گامی بلند به پیش برداشت. با این تفاصیل، آدمی به خود می گوید اگر بتوان موضوع و مواد علوم اجتماعی را نیز، مانند علوم طبیعی، ریاضی کرد، در آن صورت چه بسا بشود در این علوم هم گامی بلند به پیش برداشت.
اما درست همان طور که برخی فیلسوفان کاملاً مخالف ارادت در بست به علوم طبیعی اند، برخی دانشمندان علوم اجتماعی نیز این نوع شیفتگی به علوم طبیعی را، به هیچ وجه، بر نمی تابند. آنها معتقدند که استفاده از روش های علوم طبیعی در پژوهش های مربوط به پدیده های اجتماعی لزوماً کارآمد نیست. می پرسند به چه دلیل شیوه هایی را که در علم نجوم ثمربخش اند، مثلاً در تحقیقات مربوط به جوامع نیز باید به همان اندازه سودمند دانست؟ به نظر آنها پیشرفته تر بودن علوم طبیعی را نباید به روش های متفاوت تحقیق در این علوم نسبت داد. بنابراین دلیل وجود ندارد که در علوم اجتماعی از روش های علوم طبیعی استفاده کنیم. این گروه معمولاً جوان تر بودن علوم اجتماعی را در قیاس با علوم طبیعی به رخ می کشند و عدم توفیق علوم اجتماعی را ناشی از پیچیدگی پدیده های اجتماعی می دانند.
نه مسئله علم باوری را به آسانی می توان حل کرد و نه مسئله تقلید علوم اجتماعی از علوم طبیعی را. و این تا حدی از این امر ناشی می شود که «روش های علم» یا «روش های علوم طبیعی» به هیچ وجه معنای دقیق و روشنی ندارد. و این نکته ای است که طرفین بحث معمولاً در مورد ش غفلت می کنند. اگر بخواهیم بدانیم که آیا از روش های علمی در هر حوزه ای می توان استفاده کرد، و آیا با این روش ها می توان برای همه پرسش های مهم پاسخ پیدا کرد یا نه، در آن صورت پیداست که باید حتماً بدانیم روش های علمی دقیقاً چه روش هایی هستند. اما همان طور که در فصل های قبل دیدیم، این سؤال برخلاف آنچه ظاهرش نشان می دهد ابداً سؤال سرراستی نیست. البته مسلم است که ما بعضی از مؤلفه های مهم پژوهش علمی را می شناسیم: استقرا، آزمون تجربی، مشاهده، نظریه پردازی، استنتاج به قصد بهترین تبیین، و جز این ها. اما برای دادن تعریفی دقیق از «روش علمی» این مقدار کفایت نمی کند. حتی این هم معلوم نیست که آیا اساساً به چنین تعریفی می توان دست یافت یا نه. علم در طول زمان بسیار تغییر می کند، پس این فرض را به هیچ وجه نباید مسلم گرفت که «روش علمی» ثابت و ماندگاری هست، و همه رشته های علمی درهمه زمان های از آن روش استفاده می کنند. ولی این فرض در هر دو ادعا مستتر است، هم در این ادعا که علم تنها روش صحیح کسب شناخت است و هم در این ادعای طرف مقابل که به برخی سؤالات نمی توان با روش های علمی پاسخ داد. و این نکته، دست کم تا حدی حاکی از این است که مباحثات مربوط به علم باوری مبتنی بر پیش فرضی نادرست اند.
علم و دین
درگیری علم و دین، هم سابقه طولانی دارد، هم اسناد کافی. شاید مشهورترین نمونه، درگیری گالیله با کلیسای کاتولیک باشد. در 1633، دادگاه تفتیش عقاید گالیله را وادار کرد که از اندیشه های کوپرنیکی خود دست بشوید، و نیز محکومش کرد که باقی عمر را در فلورانس در حصر خانگی به سر برد. کلیسا با نظریه کوپرنیکی به این اعتبار مخالف بود که آن را مغایر کتاب مقدس می یافت. اما مهمترین برخورد علم و دین در دوران اخیر، نزاع شدیدی بود که بین داروینیست ها و خلقت باوران در ایالات متحده در گرفت. اکنون موضوع بحث ما همین بررخورد است.
مخالفت کردن با نظریه تکامل داروین از منظر الهیات، چیز تازه ای نیست. هنگامی که منشأ انواع در سال 1859 به چاپ رسید، روحانیون انگلیس بی درنگ به نقد آن پرداختند. دلیلش هم روشن بود. بر وفق نظریه داروین همه گونه های موجود، از جمله انسان، اجداد مشترک دارند و صورت فعلی آنها محصول تحولی طولانی است. این نظریه به وضوح با روایت سفرپیدایش که قائل
 |
 |
در عصر گالیله معمولاً آزمون تجربی را شیوه قابل اعتماد کسب دانش به شمار نمی آوردند. تأکید او بر آزمون تجربی سرآغاز دورانی است که در آن برای پژوهش در باب طبیعت به نگرش تجربی روی آورده می شود- گرایشی که تا به امروز نیز باقی است.
|
 |
|
است خداوند همه موجودات زنده را در عرض شش روز آفرید تعارض دارد. بنابراین هیچ چاره ای نیست: یا باید نظریه داروین را پذیرفت یا آنچه را در کتاب مقدس آمده؛ هر دو را با هم نمی توان قبول داشت. با این حال بعضی از طرفداران سرسخت نظریه داروین راه هایی پیداکرده اند تا ایمان مسیحی خود را با اعتقادشان به تکامل آشتی دهند. برخی از زیست شناسان بلند آوازه در زمره این اشخاص اند. یک راه ساده این است که به تعارض مذکور زیاد فکر نکنیم. راه دیگری که توأم با صداقت فکری بیشتری است این است که بگوییم برای آنچه در سفر پیدایش آمده نباید معنای حقیقی قائل شد، لکهباید آ« راتمثیلی یا نمادین به شمار آورد. چون هر چه باشد نظریه داروین با بسیاری معتقدات مسیحی، از جمله اعتقاد به وجود خدا، کاملاً سازگار است. داروینیسم فقط در صورتی با داستان خلقت به روایت کتاب مقدس تعارض پیدا می کند که آن داستان را حقیقت بدانیم نه مجاز. با این حساب قرائتی حداقلی از مسیحیت با داروینیسم سازگاری پیدا می کند.
اما در ایالات متحده، و به خصوص در ایالات جنوبی این کشور، بسیاری از پروتستان های انجیلی راضی نیستند معتقدات دینی شان را به مقتضای یافته های علمی دستخوش جرح و تعدیل کنند. آنها تاکید می کنند که داستان خلقت به روایت کتاب مقدس حقیقت است نه مجاز، و بر این اساس نظریه تکامل داروین یکسره نادرست است. این نظر موسوم است به «خلقت باوری» که در ایالات متحده حدود 40% از جمعیت بزرگسال به آن قائل اند و این نسبت بسیار بیش از نسبت معتقدان به این عقیده در بریتانیا و اروپاست. خلقت باوری وزنه سیاسی نیرومندی است که بر تعلیم زیست شناسی در ایالات متحده تاثیری چشم گیر داشته و بسیار مایه هراس دانشمندان شده است. در محاکمه ای که در دهه 1920 برگزار شد و مشهور است به «محاکمه میمون». معلم قانون ایالتی مجرم شناخته شد. (این قانون سرانجام در سال 1967 توسط دیوان عالی لغو شد.) در ایالات متحده، به مدت چندین دهه درس تکامل از برنامه دروس زیست شناسی دبیرستان ها کلاً حذف شد، و این تا حدودی از همین محاکمه میمون ریشه می گرفت. باری چندین نسل از مردم امریکا به دوران بزرگسالی رسیدند بی آنکه چیزی درباره داروین شنیده باشند.
در دهه 1960 اوضاع به تدریج تغییر کرد و دور تازه ای از نبردها بین خلقت باوران و داروینیست ها آغاز شد که در نتیجه آن نهضتی به نام «علم خلقت» ظهور کرد. خلقت باوران می خواهند دانش آموزان دبیرستان داستان خلقت را به روایت کتاب مقدس، یعنی دقیقاً به صورتی که در سفرپیدایش آمده، فرا بگیرند، اما قانون اساسی امریکا آموزش دینی را در مدارس دولتی این کشور ممنوع می کند. کسانی مفهوم علم خلقت را برای دو زدن این مانع ساخته اند، و مدعی اند بر مبنای آنچه در کتاب مقدس در باب خلقت موجودات آمده تبیین علمی بهتری برای وجود حیات بر روی کره زمین می توان داد، بهتر از آنچه بر مبنای نظریه تکامل حاصل می شود. بنابراین تعلیم موضوع خلقت به روایت کتاب مقدس نقض قانون اساسی نیست، زیرا آموزش علم است، نه دین! در سراسر ایالات جنوبی کسانی پیدا شدند که می خواستند در جلسات درس زیست شناسی، علم خلقت تدریس شود، و معمولاً هم به این خواست شان لبّیک گفته می شد. در سال 1981 در ایالت آرکانزاس قانونی به تصویب رسید که طبق آن از معلمان زیست شناسی خواسته شد نظریه تکامل و علم خلقت را در «مدت زمان برابر» تدریس کنند. بعضی دیگر از ایالات نیز همین کار را کردند. هر چند طبق حکم یکی از قضات فدرال قانون مصوبه آرکانزاس مغایر قانون اساسی شناخته شد، ولی حتی در زمانه ما هم صدای کسانی که خواهان «مدت زمان برابر»ند به گوش می رسد. آنها این میانه گیری را عین انصاف می دانند، زیرا وقتی با دو دسته عقاید که با هم ناسازگارند سر و کار پیدا می کنیم، منصفانه تر از این چیست که به آنها فرصت برابر بدهیم؟ نظر سنجی ها نشان می دهند که اکثریت قاطع بزرگسالان در امریکا با این کار موافق اند: آنها مایل اند که در مدارس دولتی به موازات نظریه تکامل، علم خلقت هم تدریس شود.
با این وصف، تقریباً همه زیست شناسان حرفه ای علم خلقت را نوعی حقه بازی می دانند- تلاشی ناموجه و فریبکارانه که برای تبلیغ عقاید دینی تحت لوای علم صورت می گیرد، و به لحاظ آموزشی آثار فوق العاده زیان باری دارد. برای مقابله با این هجوم، معتقدان به علم خلقت جهد بسیار به خرج داده اند که پایه های داروینیسم را سست کنند. مدعی اند که به سود داروینیسم دلیل قاطعی وجود ندارد، بنابراین باید آن را صرفاً یک نظریه دانست، نه حقیقت مسلم. علاوه بر این، بر اختلاف نظرهایی که بین خود داروینیست ها هست تکیه کرده اند و با انگشت گذاشتن روی بعضی از حرف های نسنجیده معدودی زیست شناسی خواسته اند ثابت کنند که مخالفت بانظریه داروین از وجاهت علمی برخوردار است. نهایتاً قضیه را به اینجا می کشانند که چون داروینیسم «صرفاً یک نظریه» است، پس دانش آموزان را باید از نظریات دیگر از جمله نظریه خلقت (که بر وفق آن خدا جهان را در شش روز آفرید) نیز آگاه ساخت.
این سخن خلقت باوران که داروینیسم حقیقتی اثبات شده نیست، بلکه «صرفاً یک نظریه» است، به یک اعتبار سخن کاملاً صحیحی است. چنان که در فصل دوم معلوم شد اگر از اثبات معنای دقیق این لفظ را مراد کنیم، در این صورت اثبات صدق نظریات علمی همواره کاری است ناممکن. زیرا استنتاج نظریه از داده ها همواره استنتاجی غیر قیاسی است. ولی، این حکمی کلی است، بدین معنی که نظریه تکامل یگانه مصداق آن نیست، بلکه براساس همین حکم می توان گردش زمین به دور خورشید یا ترکیب آب از H2O یا میل اجسام بدون تکیه گاه را به سقوط نیز «صرفاً یک نظریه» دانست. بنابراین دلیل این قبیل نظریات را هم باید در اختیار دانش آموزان نهاد. اما معتقدان به علم خلقت این کار را دیگر نمی کنند، و ناباوری آنها متوجه کل علم نیست، بلکه به طور خاص ناظر به نظریه تکامل است. بنابراین اگر بخواهند جای پای محکمی داشته باشند نباید صرفاً بر این تکیه کنند که داده ها صدق نظریه داروین را اثبات قطعی نمی کنند، چرا که درباره همهنظریات علمی و حتی درباره اکثر عقایدی که ریشه در عقل سلیم دارند نیز عین این سخن را می توان گفت.
اما انصاف این است که طرفداران علم خلقت ادله ای اختصاصی نیز علیه نظریه داروین اقامه می کنند. یکی از دلایل محبوب آنها این است که فسیل های به دست آمده بسیار پراکنده و ناهمگون اند، و این به ویژه در مورد موجوداتی که، بنا به فرض، اجداد هوموساپینس محسوب می شوند صدق می کند. این ایراد چندان هم بیجا نیست. زیرا خود تکامل گرایان هم مدت های مدید به خاطر فقدان حلقه هایی در زنجیره فسیل ها دچار حیرت بوده اند. این هنوز هم معماست که چرا «فسیل های انتقالی» این قدر نادرند. مقصود از فسیل های انتقالی، فسیل های موجوداتی هستند که بین دو گونه قرار می گیرند. اگر بر وفق نظریه داروین، گونه بعدی محصول تکامل گونه قبلی است، پس طبعاً انتظار می رود که فسیل های انتقالی به وفور موجود باشند. خلقت باوران این گونه معضلات را پیش می-کشند تا ثابت کنند که نظریه داروین یکسره نادرست است. هرچند موانعی سبب می شوند که وضع فسیل ها را نتوان به خوبی درک کرد، اما ادله خلقت باوران نیز قوی و قانع کننده نیستند. زیرا فسیل ها تنها شواهد یا حتی بهترین شواهد مؤید نظریه تکامل نیستند. و این نکته ای است که خلقت باوران نیز اگر کتاب منشأ انواع را می-خواندند از آن مطلع می شدند. حوزه مهم دیگری که شواهدی به سود نظریه تکامل به دست می دهد کالبدشناسی تطبیقی است، همچنین است جنین شناسی، جغرافیای زیتس، و علم ژنتیک. برای مثال در نظر بگیرید که DNAی انسان و شمپانزه به میزان 98% عین یکدیگر است. اگر نظریه تکامل دست باشد این یافته و هزارات یافته شبیه این کاملاً معنی دار می شوند، و با این حساب همه این ها شواهدی درجه یک به سود نظریه تکامل اند. البته طرفداران علم خلقت نیز قادرند این یافته ها را تبیین کنند. آنها می توانند ادعا کنند که اراده خداوند بر این تعلق گرفته که ژن انسان و شمپانزه را شبیه هم بیافریند، و دلیلش را هم خودش بهتر می داند. اما این که می توان چنین «تبیین» هایی هم داد صرفاً بر این نکته دلالت می کند که نظریه داروین به لحاظ منطقی نتیجه ضروری داده ها نیست. ولی، چنان که دانستیم، این حکم در مورد همه نظریات علمی صدق می کند. و کاری که خلقت باوران می کنند صرفاً به رخ کشیدن یک اصل عام روش شناختی است، اصلی که می گوید همواره می توان داده ها را به طرف مختلف تبیین کرد. این نظر صحیح است، اما ربط ویژه ای به داروینیسم ندارد.
هرچند ادله طرفداران علم خلقت یکسره نادرست اند، اما مناقشه بین خلقت باوران و داروینیست ها به طرح سوالات مهمی درباره آموزش علم می انجامد. سوالاتی از این قبیل: در یک نظام آموزشی غیر دینی با تعارض علم و دین چه باید کرد؟ محتوای درس علوم دوره دبیرستان را چه کسی باید تعیین کند؟ آیا مالیات دهندگان حق دارند در امور مدارسی که هزینه هایشان را تامین می کنند مداخله نمایند؟ بعضی پدر و مادرها نمی خواهند نظریه تکامل یا فلان موضوع علمی به فرزندشان تعلیم داده شود، آیا حکومت نباید به خواست آنها اعتنا کند؟ این نوع مسائل که به سیاست عمومی مربوط می شوند به طور معمول چندان محل بحث نیستند، ولی مناقشه بین داروینیست ها و خلقت باوران باعث می شود که توجه اشخاص به این نوع مسائل نیز جلب شود.
• آیا علم عاری از ارزش هاست؟ کمابیش همه قبول دارند که گاهی از شناخت علمی در راه اهداف غیر اخلاقی مثل ساختن سلاح های هسته ای، میکروبی و شیمیایی استفاده می شود. اما از این نمونه ها بر نمی آید که در نفس شناخت علمی عیب اخلاقی وجود دارد. در این نمونه ها آنچه غیر اخلاقی است کاربرد شناخت علمی است، وگرنه، به نظر بسیاری از فیلسوفان، بی معنی است که خود علم یا شناخت علمی را اخلاقی یا غیر اخلاقی بدانیم. زیرا علم به واقعیت ها ربط پیدا می کند و واقعیات به خودی خود هیچ معنای اخلاقی ندارند. ولی کار که ما انسان ها با واقعیات می کنیم درست یا نادرست و اخلاقی یا غیر اخلاقی است. مطابق این نظر، علم ذاتاً فعالیتی غیر ارزشی است، بدین معنی که صرفاً اطلاعاتی راجع به جهان در اختیار ما می گذارد. اما این که جامعه با این اطلاعات چه می کند موضوع دیگری است.
البته این تصور که علم در امور ارزشی موضع بی طرف دارد و نیز زیربنای این تصور، یعنی دو گانگی واقعیت و ارزش، مورد قبول همه فیلسوفان نیست. برخی از آنها معتقدند که عاری بودن از ارزش آرزویی است که هرگز برآورده نمی شود، بدین معنی که پژوهش علمی همواره توأم با داوری ارزشی است. (این بحث شبیه بحث نظریه مند بودن مشاهده است که در فصل 4 به آن پرداختیم. و در واقع این دو مدعا همواره با هم مطرح می شوند.) یک دلیل این که علم عاری از ارزش امر ناممکنی است به این واقعیت مسلم مربوط می شود که دانشمند باید برای تحقیق، موضوعی را برگزیند، زیرا نمی توان در آن واحد درباره همه چیز تحقیق کرد. بنابراین او باید داوری کند که کدام موضوع کمتر یا بیشتر شایسته تحقیق است، و خوداین کار مختصری داوری ارزشی است. دلیل دوم به این واقعیت (که دیگر شما هم با آن آشنایید) مربوط می شود که اصولاً و در عالم نظر برای هر مجموعه ای از داده ها بیش از یک تبیین می توان داد. با این حساب، هیچ گاه در گزینش نظریه توسط دانشمند، تنها عامل تعیین کننده داده های او نظریه از ارزش ها گزیری نیست، و به این ترتیب علم عاری از ارزش از محالات است. دلیل
 |
 |
خلاصه کلام، منتقدان زیست شناسی اجتماعی را متهم می کردند که علمی است حامل ارزش ها، آن هم ارزش هایی که سخت محل تردیدند. شاید تعجب نداشته باشد که بسیاری از فمینیست ها و دانشمندان علوم اجتماعی در زمره این منتقدان بودند.
|
 |
|
سوم این است که، برخلاف آنچه مقتضای بی طرفی در بعد ارزش هاست، بین شناخت علمی و کاربردهای آن نمی توان کاملاً جدایی افکند. طبق این نظر، ساده لوحانه است اگر تصور کنیم که دانشمند بی هیچ غرضی، محض تحقیق، و بدون ملاحظه کاربردهای عملی آن، به تحقیق می پردازد. این واقعیت که بودجه بیشتر تحقیقات علمی امروزه توسط موسسات خصوصی تامین می شود تا اندازه ای به این نظر اعتبار می بخشد، زیرا پیداست که این قبیل موسسات به دنبال منافع تجاری اند.
این دلایل جالب توجه هستند، ولی همه آنها تا حدی انتزاعی اند. زیرا این دلایل نشان می دهند که علی-الاصول علم نمی تواند از ارزش ها عاری باشد، اما با آنها به مصادیق جزئی و عینی مداخله ارزش در علم نمی توان دست یافت. ولی در این بحث، پای مصداق های خاص نیز به میان آمده است. یکی از آنها به رشته ای به نام زیست شناسی اجتماعی انسانی مربوط می شود، رشته ای که در دو دهه 1970 و 1980 برسرآن معرکه ای برپا شد. در این رشته هدف دانشمند این است که اصول نظریه داروین را بر رفتار انسان ها تطبیق دهد. در نگاه نخست، این برنامه کاملاً معقول به نظر می رسد. زیرا از طرفی انسان چیزی نیست جز نوعی حیوان و از طرف دیگر، زیست شناسان هم می پذیرند که بر مبنای نظریه داروین می توان بسیاری از رفتارهای حیوانات را توضیح داد. برای مثال، به سادگی می توان توضیح داد که موش چرا با دیدن گربه پا به قرار می گذارد. علتش این است که موش هایی که در گذشته از گربه نمی گریختند خورده می شدند، در نتیجه تعداد بچه هایی که از آنها به جا می ماند، در مقایسه با موش هایی که می گریختند، کمتر بود. اگر فرض کنیم که این رفتار مبنای ژنتیکی دارد و از والدین به فرزندان منتقل می شود، آن گاه در طی چند نسل کل گربه ها واجد این خصوصیت خواهند شد. بر این اساس می توان تبیین کرد که معمولاً چرا موش از گربه می گریزد. تبیین هایی از این دست به تبیین «داروینی» یا تبیین «براساس اصل سازش پذیری» شهرت دارند.
به نظر زیست شناسات اجتماعی انسانی (که از این پس، محض اختصار، آنها را «زیست شناسات اجتماعی» خواهیم خواند) بسیاری از خصوصیات رفتاری انسان ها را می توان باتکیه بر اصل سازش پذیری تبیین کرد. یکی از مثال های مورد علاقه آنها پرهیز از زنای بامحارم است. زنای با محارم- یا برقراری روابط جنسی بین اعضای یک خانواده- تقریباً در همه جوامع بشری حرام شمرده می شود و در بیشتر جوامع نیز برای این کار مجازات های حقوقی و اخلاقی در نظر می گیرند. تعجب آور است که جوامع مختلف به رغم عادات جنسی بسیار متفاوت شان، در مورد زنای با محارم استثنائاً یکسان رفتار می کنند. اکنون سؤال این است که چرا زنای با محارم ممنوع شمرده می شود؟ تبیینی که زیست شناسان اجتماعی عرضه می کنند این است: کودکانی که ثمره زنای با محارم بوده اند مشکلات شدید ژنتیکی داشته اند. از این رو آنها که زنای با محارم می کردند در مقایسه با کسانی که مرتکب اینعمل نمی شدند نسل شان کمتر دوام می یافت. حال اگر فرض کنیم که پرهیز از زنای با محارم، به دلیل آن که مبتنی است بر عوامل ژنتیکی، از والدین به فرزندان منتقل می شود، بنابراین در پی چند نسل، کل جمعیت چنین رفتاری از خود بروز خواهد داد. بر این اساس می توان تبیین کرد که چرا امروزه در جوامع بشری زنای با محارم چنین پدیده کمیابی است.
چنان که می توان انتظار داشت بسیاری از اشخاص با این نوع تبیین میانه ای ندارند. زیرا زیست شناسان اجتماعی می خواهند در حقیقت این را به ما بگویند که پزهیز از زنای با محارم به صورت برنامه در ساختار ژنتیکی ما وجود دارد. اما چنین تبیینی با این حکم عقل سلیم تعارض دارد که ما از زنای با محارم بدین سبب دوری می کنیم که آموخته ایم این که نادرست است. پس این رفتار تبیین فرهنگی دارد، نه تبیین زیست شناختی. اتفاقاً پرهیز از زنای با محارم از آن نمونه هاست که چندان محل مناقشه نیست. رفتارهای دیگری هم هستند که زیست شناسان اجتماعی آنها را بر اساس اصل سازش پذیری تبیین می کنند، رفتارهایی مثل تجاوز جنسی، پرخاشگری، بیگانه هراسی، و بی بند و باری جنسی مردان. برای همه اینها یک دلیل بیشتر وجود ندارد؛ آنها که چنین رفتار می کنند زاد و ولدشان بیش از کسانی است که دست به این اعمال نمی زنند. و چون این رفتار مبنای ژنتیکی دارد، بنابراین از والدین به فرزندان منتقل می شود، البته واقعیت این است که انسان ها همه پرخاشگر، بیگانه هراس یا متجاوز جنسی نیستند. ولی از این واقعیت نمی توان نتیجه گرفت که نظر زیست شناسان اجتماعی نادرست است. زیرا لازمه سخن آنان بیش از این نیست که این نوع رفتارها یک جزء یا مؤلفه ژنتیکی هم دارند، بدین معنی که ژن یا ژن هایی وجود دارند که احتمال بروز این رفتار را در حاملان آن ژن (ها) افزایش می دهند. این برداشت بسیار ملایم تر از برداشتی است که رفتارها را تماماً به علل ژنتیکی نسبت می دهد. شاید بتوان گفت که برداشت اخیر قطعاً نادرست است. با این حساب، زیست شناسان اجتماعی صرفاً می خواهند این را تبیین کنند که اساساً چرا در انسان ها گرایشی درونی به پرخاشگری، بیگانه هراسی و تجاوز جنسی هست، حتی اگر این نوع گرایش ها به ندرت بروز بیرونی پیدا کند. پس این واقعیت که پرخاش گری، بیگانه هراسی، و تجاوز جنسی (خوشبختانه) امور نادری هستند به خودی خود اثبات نمی کند که نظر زیست شناسان اجتماعی نادرست است.
زیست شناسی اجتماعی با نقد تند بسیاری از دانشمندان روبرو شد. برخی از این نقدها به تمام معنا علمی بودند. منتقدان می گفتند بسیار دشوار است که فرضیات زیست شناسی اجتماعی را به محک آزمون بزنیم، و بر این اساس نباید این فرضیات را حقایق اثبات شده به شمار آورد بلکه باید آنها را صرفاً حدس هایی جالب توجه دانست. اما اعتراض برخی دیگر بنیادی تر بود، زیرا آنها کل برنامه پژوهشی مطرح در زیست شناسی اجتماعی را به لحاظ ایدئولوژیک مشکوک می شمردند. به نظر آنها این برنامه کوشش است برای توجیه و تبرئه رفتارهای ضد اجتماعی، که اغلب هم مردان فاعل چنین رفتارهایی هستند. برای مثال وقتی زیست شناسان اجتماعی عنصری ژنتیکی را مسبب تجاوز جنسی به شمار می آورند تلویحاً می خواهند این را بگویند که تجاوز امری است «طبیعی» و با این حساب، متجاوز جنسی مسئول واقعی اعمالش نیست، بلکه صرفاً فرمان بردار امیال ژنتیکی خود است. زیست شناس اجتماعی ظاهراً دارد می گوید «اگر ژن ها مسبب تجاوز جنسی اند، پس چرا باید متجاوز جنسی را مقصر دانست؟» تبیین هایی هم که زیست شناسان اجتماعی در باب بیگانه هراسی و بی بند و باری جنسی مردان عرضه می کنند همین قدر خطرناک شمرده می شوند. گویا تلویحاً سخن شان این است که پدیده هایی مثل نژاد پرستی و خیانت به همسر، که اکثر مردم آنها را قبیح می دانند، اموری طبیعی و گریزناپذیرند، زیرا ثمره میراث ژنتیکی ما هستند. خلاصه کلام، منتقدان زیست شناسی اجتماعی را متهم می کردند که علمی است حامل ارزش ها، آن هم ارزش هایی که سخت محل تردیدند. شاید تعجب نداشته باشد که بسیاری از فمینیست ها و دانشمندان علوم اجتماعی در زمره این منتقدان بودند.
یک راه پاسخ به این اتهام این است که بر تمایز بین واقعیت و ارزش انگشت بگذاریم. مثلاً در مورد تجاوز جنسی، امر دایر است بین دو چیز، یا ژنی هست که سبب گرایش آدمی به تجاوز جنسی می شود و از طریق انتخاب طبیعی هم گسترش می یابد، یا ژنی در میان نیست. در هر حال، این پرسشی کاملاً علمی در باب واقعیت است، هر چند جواب دادن به آن آسان نیست. اما واقعیت و ارزش یک چیز نیستند بلکه دو مقوله متفاوت اند. حتی اگر چنین ژنی وجود داشته باشد، صرف وجود آن، تجاوز جنسی را پذیرفتنی یا موجه نمی کند. و نیز از مسئولیت فرد تجاوز کار سر سوزنی نمی کاهد، چون کسی باور نمی کند که ژن کذایی به معنای واقعی کلمه آدمی را وادار به تجاوز کند. چنین ژنی، دست بالا، ممکن است مایه گرایش به تجاوز شود، اما با آموزش فرهنگی می توان بر گرایش های فطری غلبه کرد، و به همه نیز این آموزش را داده اند که تجاوز جنسی عمل نادرستی است. بیگانه هراسی، پرخاشگری، و بی بند و باری جنسی نیز مشمول همین حکم اند. تبیین این رفتارها به شیوه رایج در زیست شناسی اجتماعی حتی اگر درست باشد، باز هیچ ربطی به چگونگی اداره جامعه یا دیگر امور سیاسی و اخلاقی ندارد. اخلاق را نمی توان از علم استنتاج کرد. بنابراین زیست شناسی اجتماعی به لحاظ ایدئولوژیک به هیچ وجه علم مشکوکی نیست. زیرا این علم نیز مانند دیگر علوم صرفاً می کوشد واقعیت های مربوط به جهان را معلوم کند. گاهی اوقات این واقعیت ها موذی و مزاحم اند، ولی چاره ای نیست، باید هم زیستی با آنها را آموخت.
اگر این پاسخ به اتهام ایدئولوژیک بودن زیست شناسی اجتماعی صحیح باشد، معنایش این است که باید بین انتقادات «علمی» از زیست شناسی اجتماعی و انتقادات «ایدئولوژیک» از آن به شکل قاطع تفاوت قائل شد. این موضع معقول به نظر می رسد، اما نکته ای را ناگفته می گذارد. آن نکته این است که طرفداران زیست شناسی اجتماعی معمولاً در سیاست گرایش دست راستی داشته اند، حال آنکه تمایل منتقدانش به جناح چپ بوده است. البته برای این حکم کلی (به خصوص برای قسمت اولش که به گرایش سیاسی زیست شناسان اجتماعی مربوط می شود) بسیاری موارد استثنا می توان یافت. با این حال کمتر کسی است که وجود این جناح بندی را به نحو اجمالی نپذیرد. اگر زیست شناسی اجتماعی چیزی جز یک تحقیق بی طرف درباره واقعیت نیست، پس این جناح بندی را چگونه باید توضیح داد؟ اصلاً چرا باید بین عقاید سیاسی و نوع نگرش به زیست شناسی اجتماعی رابطه وجود داشته باشد؟ این پرسش پیچیده است. زیرا جدا از این که ممکن است برخی از زیست شناسان اجتماعی و برخی از منتقدانشان به شکلی پوشیده و اعلام نشده برنامه های سیاسی مخالف هم داشته باشند، موضوع مهم تر این است که رابطه بین عقاید سیاسی و نحوه نگرش به زیست شناسی اجتماعی حتی در مباحثات کسانی که ظاهراً به زبان علمی سخن می گویند نیز رخنه می کند. این قضیه این نکته را به ذهن متبادر می کند (هر چند آن را اثبات نمی کند) که در نهایت شاید نتوان مباحث ایدئولوژیک را به آسانی از مباحث علمی جدا کرد. پس جواب دادن به این سؤال که آیا زیست شناسی اجتماعی علمی عاری از ارزش هایست یا نه آن قدر هم آسان نیست.
نتیجه این که، فعالیتی مانند علم، که در جامعه جدید نقشی چنین محوری دارد و این میزان سرمایه عمومی را به خود اختصاص می دهد طبعاً از طرف مراکز و مراجع مختلف درمعرض انتقاد قرار می گیرد. و چه خوب که چنین است، چون پذیرش غیر نقادانه هر آنچه دانشمندان می گویند و می کنند عملی ناسالم و تعصب آلود است. هم اکنون نیز به آسانی می توان حدس زد که در قرن بیست و یکم علم، از طریق کاربردهای فناورانه اش، بر زندگی روزمره بیش از پیش تاثیر خواهد گذاشت. بنابراین، این سؤال که «آیا علم اصلاً چیز خوبی است؟» اهمیت هرچه بیشتری پیدا می کند. با تأمل فلسفی شاید نتوان به پاسخ صریح و قطعی این سؤال رسید، اما از این راه می توان اولاً تشخیص داد که موضوعات مهم این عرصه کدام اند و ثانیاً می شود به شکلی معقول و سنجیده درباره شان بحث کرد
(25).
پي نوشت ها :
1- اوكاشا ، سيمر ، فلسفه علم ،تهران ، معاصر ، 1387 – ص ص2-1 .
2- Science
3- Scientist
4- Speculative
5-theorizing
6-speculation
7- extrasensory perception
8-institutionalization
9-excellence and evidence
10-phenomenon
11-formulation
12-confirmation
13-science of umbrellaology
14-somerville
15- چالمرز ، آلن ، چيستي علم ، تهران ، سمت ، 1378 ، ص ص23-17.
16- اوكاشا ، سيمر ، پيشين ، ص ص 14-3 .
17-generalization
18-hypotheses
19-prognosis
20-predictions
21-evidence
22-explanation
23-experimention
24-چالمرز ، پيشين ، ص ص 25-20.
25- اوكاشا ، پيشين ، ص ص 183- 163.
کد مطلب: 1381