خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
بودا : ذهني‌ كه‌ انباشته‌ از انديشه‌هاي‌ آزمندي‌، خشم‌، و شيفتگي‌ است‌ اعتماد را نشايد. چنين‌ ذهني‌ را نبايد به‌ حال‌ خود رها ساخت‌؛ آن‌ را بايد سخت‌ مهار كرد. نه‌ مادر، نه‌ پدر و نه‌ هيچ‌ يك‌ از نزديكان‌ نمي‌توانند به‌ اندازه‌ يك‌ ذهن‌ تربيت‌ شده‌ در حق‌ ما نيكي‌ كنند.     ::    بودا : كسي‌ كه‌ روحيه‌اش‌ با خواهشها و هوسها آشفته‌ و پريشان‌ نيست‌ و در وراي‌ خوبي‌ و بدي‌ است‌، بيداري‌ است‌ كه‌ ترس‌ و بيم‌ نمي‌شناسد. بدتر از آنچه‌ يك‌ دشمن‌ بتواند در حق‌ دشمن‌ خود كند، روح‌ بدسگال‌ در حق‌ انسان‌ تواند كرد.     ::    گزنوفون‌ : اگر خدا عسل‌ زرد را نساخته‌ بود، مردم‌ انجير را اكنون‌ بسي‌ شيرين‌تر مي‌يافتند.     ::    بودا : رهرو، جوان‌، كه‌ خود را به‌ آموزه‌ي‌ بودا مي‌سپارد، چون‌ ماه‌ آزاد از ابر، اين‌ جهان‌ را روشن‌ مي‌كند.     ::    بودا : رهروي‌ كه‌ به‌ زبان‌ خويش‌ آگاه‌ است‌، فرزانه‌وار سخن‌ مي‌گويد، خودستا نيست‌، معنا و متن‌ را روشنگري‌ مي‌كند، سخن‌اش‌ به‌ راستي‌ شيرين‌ است‌.     ::    هايدگر : هيچ‌ توصيف‌ و توضيحي‌ نمي‌تواند با ادعاي‌ عينيّت‌ كامل‌ به‌ ميدان‌ بيايد، و هميشه‌ ارائه‌ دهنده‌ي‌ فهمي‌ تأويلي‌ خواهد بود.     ::    آلكمايون‌ (550 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : مجموع‌ حواس‌ به‌ نحوي‌ با مغز همبستگي‌ دارند و بدينسان‌ اگر مغز تكان‌ بخورد يا جاي‌ خود را تغيير دهد، حواس‌ ناقص‌ مي‌شوند، زيرا اين‌ كار گذرگاههايي‌ را كه‌ احساسها از آنها مي‌آيند، مي‌گيرد.     ::    هراكليت‌ : اگر خوشبختي‌ در لذتهاي‌ جسماني‌ مي‌بود، بايد گاوان‌ نر را، هنگامي‌ كه‌ ماش‌ سبز براي‌ خوردن‌ مي‌يابند، خوشبخت‌ بخوانند.     ::    بودا : آن‌ كسي‌ كه‌ دور از من‌ مي‌زيد اما در طريق‌ راستي‌ گام‌ مي‌زند هميشه‌ به‌ من‌ نزديك‌ است‌.     ::    اسپينوزا : مقصود من‌ از خدا، موجود مطلقاً نامتناهي‌ است‌، يعني‌ جوهري‌ كه‌ متقوم‌ از صفات‌ نامتناهي‌ است‌.
مکتب متعالیهآرشيو مطلب

دو نمونه‌ از ديدگاه‌ خاص‌ مطهري‌ در فلسفه‌ اسلامي

َ‌ استاد، آراي‌ خاص‌ دارد
-1-17 استاد مطهري‌ در فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ آرأ خاصي‌ دارد. استقصأ آنها در فهم‌ رشد تاريخي‌ فلسفه‌ در فرهنگ‌ اسلامي، اهميت‌ دارد. تأمل‌ در نسبت‌ بين‌ امكان‌ ذاتي‌ و امكان‌ استعدادي‌ و نيز تحليل‌ اعتبارات‌ ماهيت‌ به‌ عنوان‌ دو نمونه‌ براي‌ نشان‌ دادن‌ ديدگاه‌ خاص‌ استاد مورد مطالعه‌ قرار مي‌گيرند. آراي‌ خاص‌ استاد مطهري‌ در فلسفه‌ دارند كه‌ استخراج‌ و تبيين‌ آنها مي‌تواند در فلسفه‌ و كلام‌ مفيد باشد. بديهي‌ است‌ استقصأ و تحليل‌ همه‌ي‌ اين‌ آرأ در يك‌ مقاله‌ نمي‌گنجد. لذا در اينجا به‌ گزارش‌ و بررسي‌ دو مورد از آنها اكتفا مي‌كنيم. 

َ‌ رابطه‌ امكان‌ ذاتي‌ و امكان‌ استعدادي‌
-2-17 فلاسفه‌ در اثبات‌ قاعده‌ي‌ «كل‌ حادث‌ مسبوق‌ به‌ قوة‌ و مادة‌ تحملها» مي‌گويند: هر حادثي‌ قبل‌ از آنكه‌ موجود شود، در ذات‌ خود از سه‌ حال‌ خارج‌ نيست: يا واجب‌الوجود است‌ يا ممتنع‌الوجود و يا ممكن‌الوجود. حالت‌ اول‌ و دوم‌ محال‌ است‌ زيرا اگر واجب‌الوجود باشد ديگر سابقه‌ عدم‌ ندارد و حادث‌ نيست‌ و اگر ممتنع‌الوجود باشد نمي‌تواند موجود باشد در حالي‌ كه‌ اكنون‌ موجود است. پس‌ هر حادثي‌ قبل‌ از آنكه‌ موجود شود ممكن‌الوجود و داراي‌ امكان‌ ذاتي‌ است. اين‌ امكان‌ يا قوه‌ صفتي‌ است‌ كه‌ شيء حادث‌ دارد و هر صفتي‌ محتاج‌ به‌ موصوف‌ است، لذا بايد حاملي‌ داشته‌ باشد و آن‌ حامل‌ «ماده» است. پس‌ در هر حادثي‌ قبل‌ از آنكه‌ موجود شود قوه‌ و استعداد وجود آن‌ و نيز ماده‌اي‌ كه‌ حامل‌ آن‌ قوه‌ و استعداد باشد، موجود است. و به‌ عبارت‌ ديگر امكان‌ استعدادي‌ هر حادثي‌ قبل‌ از وجودش‌ در ماده‌اي‌ موجود است. به‌ عنوان‌ مثال، امكان‌ استعدادي‌ بوته‌ گندم‌ در دانه‌ گندم‌ و امكان‌ استعدادي‌ درخت‌ خرما در هسته‌ خرما وجود دارد. 

‌اقامه‌ي‌ اين‌ برهان‌ در تاريخ‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي، با تقرير و بيان‌ بيش‌ و كم‌ واحدي‌ سابقه‌ طولاني‌ دارد. به‌ عنوان‌ نمونه، بيان‌ شيخ‌ الرئيس‌ ابوعلي‌ سينا، از متقدمان، را با تقرير علامه‌ طباطبايي، از متأخران، مقايسه‌ مي‌كنيم. ابن‌ سينا در الهيات‌ شفا مي‌گويد:
«ان‌ كل‌ حادث‌ فاًنه‌ قبل‌ حدوثه‌ اًما أن‌ يكون‌ في‌ نفسه‌ ممكناً‌ أن‌ يوجد أو محالاً‌ أن‌ يوجد. و المحال‌ أن‌ يوجد لايوجد. و الممكن‌ أن‌ يوجد قد سبقه‌ امكان‌ وجوده‌ و أنه‌ ممكن‌الوجود، فلايخلو اًمكان‌ وجوده‌ من‌ أن‌ يكون‌ معني‌ معدوماً‌ أو معني‌ موجوداً، و محال‌ أن‌ يكون‌ معني‌ معدوماً‌ و اًلا فلم‌ يسبقه‌ اًمكان‌ وجوده، فهو اًذن‌ معني‌ موجود. و كل‌ معني‌ موجود فاًما قائم‌ في‌ موضوع‌ أو قائم‌ لا في‌ موضوع، و كل‌ ما هو قائم‌ لا في‌ موضوع‌ فله‌ وجود خاص‌ لايجب‌ أن‌ يكون‌ به‌ مضافاً‌ و اًمكان‌ الوجود انما هو بالاًضافة‌ الي‌ ما هو اًمكان‌ وجود له، فليس‌ اًمكان‌ الوجود جوهراً‌ لا في‌ موضوع، فهو اًذن‌ معني‌ في‌ موضوع‌ و عارض‌ لموضوع. 

‌و نحن‌ نسمي‌ امكان‌ الوجود قوة‌الوجود، و نسمي‌ حامل‌ قوة‌الوجود الذي‌ فيه‌ قوة‌ وجود الشيء موضوعاً‌ و هيولي‌ و مادةً‌ و غير ذلك‌ بحسب‌ اعتبارات‌ مختلفة. فاًذن‌ كل‌ حادث‌ فقد تقدمته‌ المادة»(الشفأالالهيات، 182).
‌علامه‌ طباطبايي‌ (ره) نيز در كتاب‌ نهاية‌الحكمة‌ نزديك‌ به‌ همين‌ بيان‌ را آورده‌اند: «هر حادث‌ زماني‌ مسبوق‌ به‌ قوه‌ي‌ وجود است، زيرا قبل‌ از موجود شدنش‌ بايد ممكن‌ الوجود باشد كه‌ مي‌تواند موجود شود و مي‌تواند موجود نشود، چون‌ اگر قبل‌ از حدوثش‌ ممكن‌ نباشد يا ممتنع‌ است‌ كه‌ وجودش‌ محال‌ است‌ در حالي‌ كه‌ فرض‌ اين‌ است‌ كه‌ حادث‌ زماني‌ است، و يا واجب‌ است‌ و عدمش‌ محال‌ است، حال‌ آنكه‌ ممكن‌ است‌ به‌ خاطر فقدان‌ علتش‌ موجودنشود. 

‌و اين‌ امكان‌ يك‌ امر موجود در خارج‌ است‌ نه‌ يك‌ اعتبار عقلي‌ لاحق‌ به‌ ماهيت‌ شيء ممكن، زيرا متصف‌ به‌ شدت‌ و ضعف‌ و قرب‌ و بعد مي‌شود. مثلاً‌ نطفه‌اي‌ كه‌ امكان‌ انسان‌ شدن‌ را دارد نزديك‌تر است‌ به‌ انسان‌ از غذايي‌ كه‌ مي‌تواند تبديل‌ به‌ نطفه‌ شود آن‌گاه‌ تبديل‌ به‌ انسان‌ گردد و طبعاً‌ امكان‌ آن‌ شديدتر است.
‌حال، اين‌ امكان‌ موجود در خارج، بديهي‌ است‌ كه‌ جوهر قائم‌ به‌ ذات‌ نيست‌ بلكه‌ عرضي‌ است‌ قائم‌ به‌ موضوعي‌ كه‌ آن‌ را حمل‌ مي‌كند. ما آن‌ عرض‌ راقوه‌ مي‌ناميم‌ و آن‌ موضوع‌ را ماده. بنابراين‌ هر حادث‌ زماني‌ ماده‌ سابقه‌اي‌ دارد كه‌ قوه‌ي‌ وجود آن‌ را حمل‌ مي‌كند» (نهاية‌الحكمة،250). 

‌گفته‌ مي‌شود: در اين‌ برهان، امكاني‌ كه‌ در ابتدا از آن‌ سخن‌ رفت‌ امكان‌ ذاتي‌ و امكان‌ ماهوي‌ است‌ و آن‌ امر ذهني‌ و اعتباري‌ است، در حالي‌ كه‌ امكاني‌ كه‌ در بخش‌ دوم‌ برهان‌ مطرح‌ شد امكان‌ استعدادي‌ است‌ كه‌ يك‌ امر خارجي‌ و وجودي‌ است. به‌ تعبير منطقي‌ در اين‌ برهان‌ حد وسط‌ عيناً‌ تكرار نشده‌ است. منشأ ايهام‌ تكرار حد وسط، اشتراك‌ لفظي‌ است. و لذا برهان‌ داراي‌ اشكال‌ منطقي‌ است. برخي‌ از معاصران‌ اين‌ اشكال‌ را به‌ شكل‌ ديگري‌ تقرير كرده‌اند؛ آنها علاوه‌ بر آنچه‌ در تقرير اول‌ در خصوص‌ مغاير بودن‌ اين‌ دو امكان‌ آمده‌ است، گويند: امكان‌ استعدادي‌ نيز امري‌ عيني‌ نيست‌ تا درباره‌ جوهر يا عرض‌ يودن‌ آن‌ بحث‌ شود بلكه‌ امري‌ است‌ كه‌ از حصول‌ شرايط‌ و ارتفاع‌ موانع‌ انتزاع‌ مي‌شود. به‌ عنوان‌ مثال، صاحب‌ تعليقه‌ بر نهاية‌الحكمة، بعد از ذكر بيان‌ مشهور فلاسفه‌ در اثبات‌ «كل‌ حادث‌ فهو مسبوق‌ بمادة‌ حاملة‌ لامكانه» مي‌گويد:
«و يلاحظ‌ عليه‌ اولاً‌ أن‌ الامكان‌ المقابل‌ للوجوب‌ و الامتناع‌ ليس‌ هوالامكان‌ الذي‌ يتبدل‌ الي‌ الفعلية‌ و يرتفع‌ بحصولها و ثانياً‌ أن‌ هذا الامكان‌ المقابل‌ للفعلية‌ امر منتزع‌ من‌ حصول‌ الشرايط‌ و ارتفاع‌ الموانع‌ أو هو تعبير عن‌ عدم‌ المانع‌ و ليس‌ امراً‌ عينياً‌ ذاماهية‌ حتي‌ يبحث‌ عن‌ كونه‌ جوهراً‌ أو عرضاً» (مصباح‌ يزدي، 102).
‌براي‌ پاسخ‌ به‌ اين‌ اشكال‌ بايد رابطه‌ امكان‌ ذاتي‌ و امكان‌ استعدادي‌ بررسي‌ شود و معلوم‌ گردد كه‌ آيا اين‌ دو در واقع‌ يك‌ چيزند و اعتباراً‌ مختلفند يا دو شيءاند و ارتباطي‌ با يكديگر ندارند. استاد مطهري‌ در اين‌ زمينه‌ بياني‌ دارند كه‌ نظريه‌ي‌ اول‌ را تأييد مي‌كند و در نتيجه‌ مي‌تواند پاسخي‌ براي‌ اشكال‌ مذكور باشد. خلاصه‌ي‌ بيان‌ ايشان‌ اين‌ است: اولاً‌ در امكان‌ ذاتي، ما ماهيت‌ را به‌ طور كلي‌ و مطلق‌ در نظر مي‌گيريم‌ و توجهي‌ به‌ وجود خاص‌ آن‌ نداريم؛ مي‌گوييم‌ اين‌ ماهيت‌ (به‌ طور كلي‌ نه‌ با اين‌ نحوه‌ وجود) نسبت‌ به‌ وجود (به‌ طور كلي‌ نه‌ يك‌ وجود خاص) و عدم‌ لااقتضاست‌ و امكان‌ وجود دارد. ولي‌ در امكان‌ استعدادي‌ در واقع‌ ماهيت‌ را با يك‌ نحوه‌ خاص‌ از وجود در نظر مي‌گيريم‌ و مي‌گوييم‌ اين‌ شيء خاص‌ امكان‌ وجود يك‌ شيء خاص‌ را دارد. ثانياً‌ در مورد امكان‌ وجود، اگر ما نحوه‌ي‌ وجود را در نظر بگيريم‌ ممكن‌ است‌ ممكن‌ الوجود يا واجب‌ الوجود و يا ممتنع‌ الوجود باشد يا ممتنع‌الوجود ممكن‌ الوجود باشد. مثلاً‌ انسان‌ ممكن‌الوجود است‌ به‌ وجود جوهري‌ و ممتنع‌الوجود است‌ به‌ وجود عرضي. يا خداوند واجب‌ الوجود است‌ به‌ وجود واجبي‌ و ممتنع‌الوجود است‌ به‌ وجود امكاني. يا اجتماع‌ تقيضين‌ ممتنع‌ الوجود است‌ به‌ وجود خارجي‌ و ممكن‌ الوجود است‌ به‌ وجود ذهني. طبق‌ اصالت‌ وجود، وجود يك‌ حقيقت‌ است، لذا وقتي‌ كه‌ درباره‌ي‌ امكان‌ ذاتي‌ بحث‌ مي‌كنيم‌ و مثلاً‌ مي‌گوييم‌ انسان‌ ممكن‌ الوجود است، مي‌پرسيم‌ ممكن‌ الوجود است‌ به‌ چه‌ نوع‌ وجودي؟ به‌ وجود جوهري. خط‌ ممكن‌ الوجود است‌ به‌ چه‌ نوع‌ وجودي؟ به‌ وجود عرضي. پس‌ هر موجودي‌ اگر امكان‌ وجود دارد امكان‌ وجود خاص‌ را دارد. استاد مطهري‌ مي‌گويند:
«فرق‌ امكان‌ ذاتي‌ و امكان‌ استعدادي‌ در اين‌ است‌ كه‌ اگر ما مثلاً‌ انسان‌ را به‌ صورت‌ يك‌ ماهيت‌ كلي‌ در نظر بگيريم‌ و وجود را هم‌ به‌ صورت‌ يك‌ مفهوم‌ مطلق‌ در نظر بگيريم‌ يعني‌ نه‌ انسان‌ را خاص‌ در نظر بگيريم‌ ونه‌ وجود را يك‌ نوع‌ خاص‌ از وجود در نظر بگيريم، با امكان‌ ذاتي‌ سر و كار خواهيم‌ داشت‌ و اين‌ قضيه‌ به‌ صورت‌ كلي‌ درست‌ است‌ كه‌ انسان‌ ممكن‌الوجود است. اما وقتي‌ كه‌ از اين‌ عالم‌ كلي‌ و مبهم‌ خارج‌ شويم‌ با مسئله‌ي‌ امكان‌ استعدادي‌ مواجه‌ خواهيم‌ بود» (مجموعه‌ي‌ آثار،10/228). 

‌پس‌ وقتي‌ كه‌ امكان‌ ذاتي‌ را از ناحيه‌ موضوع، كوچك‌ و كوچك‌تر مي‌كنيم‌ و در واقع‌ نحوه‌ وجود را دقيق‌ و دقيق‌تر مي‌كنيم‌ به‌ امكان‌ استعدادي‌ مي‌رسيم، مي‌بينيم‌ اين‌ شيء امكان‌ وجود آن‌ شيء را دارد؛ يعني‌ مسئله‌ به‌ يك‌ نسبت‌ خاص‌ ميان‌ دو وجود برمي‌گردد. به‌ عبارت‌ ديگر فرق‌ امكان‌ ذاتي‌ و امكان‌ استعدادي‌ به‌ ابهام‌ و تعين‌ ماهيت‌ و وجود برمي‌گردد و تفاوت‌ آنهابا هم‌ يك‌ تفاوت‌ اعتباري‌ است. 

َ‌ اعتبارات‌ ماهيت‌
-3-17 مسئله‌ دومي‌ كه‌ به‌ عنوان‌ نمونه‌اي‌ از ديدگاه‌ خاص‌ استاد مطهري‌ در فلسفه‌ مورد بررسي‌ قرار مي‌دهيم، مسئله‌اعتبارات‌ ماهيت‌ است. درباره‌ي‌ اعتبارات‌ سه‌ گانه‌ ماهيت‌ (به‌ شرط‌ شيء، به‌ شرط‌ لا و لا به‌ شرط) شبهه‌ معروفي‌ وجود دارد. حاصل‌ آن‌ چنين‌ است: در تقسيم، هميشه‌ مقسم، لابشرط‌ و مطلق‌ است‌ و اقسام، بشرط‌ شيء يا بشرط‌ لا و مقيد، در حالي‌ كه‌ در اين‌ تقسيم‌ يكي‌ از اقسام‌ نيز لابشرط‌ است‌ و در نتيجه‌ مقسم‌ و يكي‌ از اقسام‌ وحدت‌ دارند و مقسم‌ قسم‌ خودش‌ واقع‌ شده‌ است‌ و اين‌ باطل‌ و موجب‌ نادرستي‌ تقسيم‌ است. 

‌در پاسخ‌ به‌ اين‌ شبهه‌ معمولاً‌ به‌ فرق‌ ميان‌ لابشرط‌ مقسمي‌ و لابشرط‌ قسمي‌ توجه‌ مي‌دهند. ماهيتي‌ كه‌ مقسم‌ واقع‌ مي‌شود هيچ‌ قيدي‌ حتي‌ قيد لابشرطيت‌ را ندارد، ولي‌ ماهيت‌ لابشرطي‌ كه‌ قسم‌ واقع‌ شده‌ است‌ مقيد به‌ لابشرط‌ بودن‌ است، پس‌ اين‌ دو مختلفند و لذا اشكال‌ وحدت‌ قسم‌ و مقسم‌ مندفع‌ است.
‌گاهي‌ نيز گفته‌اند: در اينجا مقسم‌ ماهيت‌ نيست‌ بلكه‌ اعتبار يعني‌ عمل‌ ذهن‌ است. همچنين‌ برخي‌ گفته‌اند در واقع‌ ما چهار قسم‌ داريم: ماهيت‌ بدون‌ هر گونه‌ قيدي، ماهيت‌ بشرط‌ لا، ماهيت‌ بشرط‌ شيء و ماهيت‌ لابشرط‌ (مقيد به‌ لابشرط‌ بودن). 

‌استاد مطهري‌ در رفع‌ اين‌ اشكال‌ بيان‌ خاصي‌ دارد. اولاً‌ ايشان‌ اين‌ را كه‌ مقسم‌ در اينجا «اعتبار» است، رد مي‌كنند و مي‌گويند در اعتبارات‌ ماهيت‌ خود اعتبارات‌ اصالت‌ ندارند، يعني‌ باز نظر به‌ ماهيت‌ است‌ از نظر وجود ذهني‌ و از آن‌ جهت‌ كه‌ حكايتگر از خارج‌ است‌ (مجموعه‌ي‌ آثار،10/589). آن‌گاه‌ چهار قسم‌ بودن‌ ماهيت‌ را نيز كه‌ از فحواي‌ كلام‌ مرحوم‌ آقاعلي‌ مدرس‌ زنوزي‌ استفاده‌ مي‌شود بلامانع‌ مي‌دانند كه‌ ماهيت‌ در ذهن‌ يا هيچ‌ قيد و شرطي‌ ندارد و يا قيد و شرطي‌ دارد و در صورت‌ دوم‌ يا قيد بشرط‌ شيئيت‌ دارد يا قيد بشرط‌ لائيت‌ و يا قيد لابشرطيت، و اين‌ اقسام‌ با هم‌ تداخل‌ ندارند و در طول‌ هم‌ نيستند بلكه‌ در عرض‌ يكديگرند و تقسيم‌ درست‌ است. ايشان‌ در خصوص‌ تفاوت‌ قسم‌ اول‌ با مقسم‌ به‌ تفصيل‌ توضيح‌ مي‌دهد. 

‌خلاصه‌ي‌ بيان‌ استاد مطهري‌ چنين‌ است: همان‌طور كه‌ در قضاياي‌ حمليه‌ سه‌ گونه‌ قضيه: خارجيه، حقيقه‌ و ذهنيه‌ وجود دارد، قضاياي‌ شرطيه‌ نيز داراي‌ همين‌ سه‌ قسم‌ است: مثلاً‌ اگر بگوييم: «مردم‌ تهران‌ يا مسلمانند يا غيرمسلمان» يك‌ قضيه‌ منفصله‌ خارجيه‌ است‌ و اگر بگوييم: «عدد يا زوج‌ است‌ يا فرد» يك‌ قضيه‌ منفصله‌ حقيقيه‌ است. قضيه‌ مورد بحث‌ در اينجا از قبيل‌ قضيه‌ منفصله‌ ذهنيه‌ است: ماهيت‌ در ظرف‌ ذهن‌ سه‌ قسم‌ و به‌ قولي‌ چهار قسم‌ دارد: يا لابشرط‌ است‌ (مطلق) يا بشرط‌ شيء است‌ يا بشرط‌ لا، و يا هيچ‌ يك‌ از اين‌ قيود را ندارد. همه‌ اين‌ قيود ذهنيند و اين‌ تقسيم، يك‌ تقسيم‌ ذهني‌ است. و اساساً‌ اين‌ قضيه‌ يك‌ قضيه‌ ذهني‌ است‌ و چنين‌ نيست‌ كه‌ قيد لابشرطيت‌ ذهني‌ است‌ و دو قيد ديگر خارجي، و بنابراين‌ اشكالي‌ وارد نيست.
‌اشكال، ناشي‌ از عدم‌ توجه‌ به‌ اين‌ نكته‌ است‌ كه‌ آيا اين‌ تقسيم‌ يا قضيه‌ منفصله، منفصله‌ حقيقيه‌ است‌ كه‌ مربوط‌ به‌ عالم‌ عين‌ است‌ يا منفصله‌ خارجيه‌ است‌ كه‌ آن‌ هم‌ مربوط‌ به‌ عالم‌ عين‌ است‌ و يا يك‌ منفصله‌ ذهنيه‌ است‌ كه‌ مربوط‌ به‌ عالم‌ ذهن‌ است. و مقسم‌ نيز خود ماهيت‌ است‌ نه‌ اعتبار. اعتبار چيزي‌ نيست‌ جز همان‌ وجود ذهني‌ ماهيت. 

‌استاد در جواب‌ اشكال‌ مربوط‌ به‌ فرق‌ قسم‌ چهارم‌ با مقسم‌ مي‌گويند: همان‌طور كه‌ ابن‌ سينا، ملاصدرا و حاجي‌ سبزواري‌ به‌ اين‌ مطلب‌ توجه‌ كرده‌اند، در اينجا مسئله‌ي‌ تجريد و تخليط‌ مطرح‌ است‌ كه‌ حاكي‌ از قدرت‌ ذهن‌ مي‌باشد. مقسم، ماهيت‌ موجود در ذهن‌ است‌ ولي‌ وجودش‌ را در نظر نمي‌گيريم، يعني‌ در عين‌ تجريد تخليط‌ است؛ به‌ عبارت‌ ديگر در حالي‌ كه‌ اين‌ ماهيت‌ اكنون‌ مخلوط‌ به‌ وجود و توأم‌ با وجود ذهني‌ است، در همان‌ حال‌ مجرد از وجود ذهني‌ است‌ و ما اين‌ وجود ذهني‌ را نمي‌بينيم. چنان‌ كه‌ وقتي‌ مي‌گوييم‌ انسان‌ يا موجود در ذهن‌ است‌ و يا موجود در خارج، آنچه‌ مقسم‌ واقع‌ شده‌ است‌ يه‌ يك‌ اعتبار قسم‌ خودش‌ است‌ و به‌ يك‌ اعتبار قسم‌ خودش‌ نيست، زيرا آن‌ را وراي‌ وجود ذهني‌ و خارجي‌ در نظر گرفته‌ايم‌ و در حالي‌ كه‌ واقعاً‌ در ذهن‌ موجود است‌ وجود آن‌ را ناديده‌ گرفته‌ و فقط‌ ذاتش‌ را لحاظ‌ كرده‌ايم‌ و لذا با قسم‌ خودش، انسان‌ ذهني، متفاوت‌ است‌ (تفصيل‌ سخن‌ نك-: مجموعه‌ي‌ آثار، 10/600-595). 

َ‌ منابع:
-1 ابن‌ سينا، الشفأ، الهيات، طبع‌ مصر.
-2 طباطبايي، سيدمحمدحسين، نهاية‌الحكمة، به‌ كوشش‌ شيخ‌ عباسعلي‌ زارعي‌ سبزواري، دفتر انتشارات‌ اسلامي، 1422ق.
-3 مصباح‌ يزدي، تعليقة‌ علي‌ النهاية، انتشارات‌ الزهرأ، 1376.
-4 مطهري، مرتضي، مجموعه‌ آثار، انتشارات‌ صدرا، 1381.

کد مطلب: 731

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين