ماركسيستهاي اسلامي
شكلگيري
23-1- ماكسيسيتهاي اسلامي يك جريان فكري فلسفي است كه به دنيال شكست حزب توده، كودتاي 28 مرداد 1332 و زنداني شدن رهبران نهضت آزادي، شكل گرفت. قائلان به اين تفكر در تحليل شرايط فكري زمان خود به اين نتيجه رسيده بودند كه فلسفه اسلامي، (كه محصول تلفيق نارساي تفكرات ارسطويي يا افلاطوني با اسلام است)، به خاطر بيتحركي آراء ارسطو يا افلاطون. بايد به كناري نهاده شود و درست آن است كه با فلسفهاي پوياتر، اسلام را دوباره بخوانيم و تحليلهاي تازه و وظايف نوين خود را تببين نماييم. قائلان به اين تفكر، گروهي بودند كه مجاهدين خلق ناميده شدند به نوعي التقاط سيستمي با تفكر تحول ديالكتيكي هگلي و ماترياليسم تاريخي ماركسيستي گرايش يافتند. پايه گذار اين گروه شخصي به نام محمدحنيف نژاد بود كه به دست رژيم پهلوي كشته شد.
جزوه درون سازماني «راه انبياء، راه بشر» 23-2- جزوه «راه انبياء و راه بشر» كه از كتابهاي آموزشي مهم سازمان مجاهدين خلق پيشتاز جنبش مسلحانه تودهاي در ايران به شمار ميرود، ميتواند نمايشگر ماهيت اسلامي و نشانه اعتقاد راسخ آنها به اصول انقلابي آن باشد. در حقيقت رشد چشمگير مبارزات مسلحانه در ايران از اين جريان ريشه گرفته است.
درواقع يك مبارز انقلابي نميتواند بدون يك ايدئولوژي انقلابي و پويا مفهوم پذيرد و يك ايدئولوژي انقلابي را جز در يك مبارزه مداوم و طولاني در تاريخ نميتوان شناخت و از اين ديدگاه چه مبارزاتي عميقتر و تاريخيتر و بنياديتر از مبارزات پيگير و انقلابي شيعه ميتوان جستجو كرد؟ و چه جاي تعجب اگر گفته شود يك تئوري با تداوم مبارزاتي 14 قرنه در طول چند سال (ده سال) (1) ماهيت خويش را از دست بدهد. پس:
خواهر و برادر مسلمان، آنچه را كه در دست داريد كتابي است كه خون شهيدان راه خدا بهترين پشتوانه و گواهي (شهيد) راستين بر اصالت آن است و راهي بس طولاني و پررنج و شورانگيز را در برابر شما قرار ميدهد « أن امرنا صعب مستصعب لايحمله الا عبد مؤمن امتحن اللّه قلبه للايمان، و لايعي حديثنا الا صدور امينه، احلام رزينه: به حق كه «امر پيكار ما سخت و سختي طلب است و اين رسالت را حمل نتواند» كرد (تحمل نميكند) جز بندهاي مؤمن كه خداوند قلبش را از ايمان (آزموده باشد) در محنت و سختي قرار دهد و حديث اسرار (ايدئولوژي) ما را حفظ خواهد كرد مگر سينههاي امانتدار و خردهاي پابرجا (نهج البلاغه)».
وليكن بنا به منطق انقلابي قرآن چون پاي در اين راه بگذاريد حتماً پيروز خواهيد شد «ادخلوا عليهم الباب فاذا دخلتموه فانكم غالبون و علي اللّه فتوكلوا ان كنتم مؤمنين». بر عليه ايشان (دشمنان راه خدا) از راهي صحيح (الباب) وارد ميدان كارزار شويد پس چون وارد شويد به حق كه پيروز هستيد و بر خداي توكل كنيد اگر مؤمن باشيد (و از سختي راه باكي به دل راه ندهيد و هرگز تلاش كافران در شما نوميدي و يأس نيافريند كه اينان دوام نياورند و سرانجامي جز آتش (در دنيا و آخرت) براي ايشان - وجود نخواهد داشت. (لايحزنك تقلب الذين كفروا في البلاد متاع قليل ثم ماوراءهم جهنم و بئس المعاد) آل عمران
اينك در رابطه با انتشار اين جزوه شما را به رعايت مسائل زير دعوت مينمائيم:
1- بيهيچگونه شتابزدگي (كه نتيجه بيهدفي است) به مطالعه عميق اين جزوه پرداخته و به مراجع ذكر شده در متن كتاب، به ويژه قرآن و نهج البلاغه رجوع نماييد.
2- در جريان مطالعه هر نوشته بايد از ديدگاه بررسي و انتقاد صادقانه (كه جريان سازنده و متكاملي است) برخورد كرد و كتاب حاضر را نيز بايد از چنين ديدگاهي خوانده، تا شايد بتوان نقائص احتمالي آن را در زمينه برداشتها رفع كرده و تكامل بخشيد.
3- از سهل انگاري در مطالعه و احتكار كتاب به شدت پرهيز شود تا برادران و خواهران بيشتري از آن بهره گيرند.
4- در نقل و انتقال و رد كردن كتاب، رعايت مسائل امنيتي به شدت لازم و حفظ خود و هركس ديگر را به عنوان حفظ يك نيروي انقلابي اسلامي فراموش ننماييم و از هر برخورد حساب نشده بپرهيزيم.
5- مطالعه اين جزوه و ساير جزوات اسلامي براي برادران و خواهران بايد زمينه و آغازي براي تحقيقات وسيعتر در جهت درك بيشتر و بهتر اعتقادات اسلامي باشد، تا بتوان با دريافت اصيل اسلام محمدي (ص) و علي (ع) تودههاي تحت ستم جهان را به سوي انقلابي اسلامي رهنمون كرد.
خواهران و برادران مسلمان!
ما شما را به سوي اتحاد و يگانگي و ارتباط با نيروهاي اسلامي جامعه مان دعوت مينماييم، چه در سايه اين اتحاد است كه ميتوان نيروهاي امپرياليستي و كفر و همچنين نظامهاي طاغوتي (سرمايهداري) و عوارض ضد اسلامي آن را در جامعه و سپس در جهان از ميان برد و استقامت و صبر انقلابي كه محوريترين جريان را در مبارزه انقلابي تشكيل ميدهد شعار خود قرار دهيد.
ما شما را به «جهاد اكبر» كه «جهاد با نفس» و درگيري با اميال جاهلي (2) خود است ميخوانيم و معتقديم كه مبارزه با امپرياليسم و سرمايهداريبر جامعه مان بايد مبتني بر اين جريان (جهاد با نفس) باشد. «يا ايهاالذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا اللّه لعلكم تفلحون» «اي روي آوران به سوي ايمان در پيكار با نفس مقاومت كنيد و در مبارزه با دشمن استقامت نماييد، با يكديگر پيوند داشته باشيد و از خداي بترسيد (نه جز او) باشد كه پيروز گرديد».
«هر چه متشكلتر باد اتحاد نيروهاي مسلمان عليه امپرياليسم جهاني و ارتجاع شاه خائن!»
«خصمانهتر باد جهاد اسلامي كارگران، دهقانان پيشه وران، روحانيون، دانشجويان و ساير نيروهاي انقلابي خلق»
«جاودانه باد خاطرهي همه شهداي تشيع سرخ همراه با تشكل نيروهاي خدايي جامعه، با تحقق بخشيدن به مفهوم انقلابي جهاد با نفس بنياد مبارزات ضد امپرياليستي ـ ضد استثماري خود را استحكام بخشيم»
«بر قرار باد حكومت توحيد و عدل اسلامي
«ايدئولوژي به حق و مبارزهي اصيلمان را به درون تودهها ببريم»
در جزوات اول و دوم، مختصراً درباره عليت بحثهايي به عمل آمده كه خلاصه آنها را ميتوان چنين بيان كرد:
1- هر حادثهاي ضرورتاً از حادثهي مسبوق به خود كه آن را علت ميناميم ناشي ميشود. (ضرورت ناشي شدن معلول از علت).
2- خصوصيات هر حادثه معين نيز از علت خود ناشي ميشود، نتيجه آنكه در جهان حساب و كتابي موجود است و هر معلول نميتواند از هر علتي كه باشد ناشي گردد. بلكه ميان علت و معلول رابطهي ناگسستني معيني موجود است.
حال ببينيم قرآن در اين باره (عليت و جبر) چه ميگويد:
الف- قرآن ضرورت و جبر حاكم بر جريان وقايع و حوادث را با كلمه قضا (حكم، قطع فيصله دادن) بيان ميكند. اينك براي نشان دادن مطلب فوق آيات زير را در مجموع تفسير ميكنيم: آيات (117-115) از سورهي بقره «در مشرق و مغرب از آن خدا است به هر كجا كه روي كنيد پس خدا همانجا است، خدا گسترش دهنده داراي آفرينش است. عدهاي گفتند كه خدا فرزندي برگرفت (در حاليكه خدا پاك و مبرا از اينهاست. آري هر چه در آسمانها و زمين است از آن اوست كه تمامي از او فرمانبردارند.پديد آورنده آسمانها و زمين است و زماني كه امري را حكم كند (و اذا قضي امراً) اين است جز اين نيست كه ميگويد بشود، سپس ميشود».
در آيه فوق وحدت جهان و سپس فرمانبرداري تمامي پديدهها (ضرورت) مطرح ميشود و تمامي اينها را به امر خدا كه ناشي از حكم اوست نسبت ميدهد و به عبارت ديگر ميخواهد چنين بگويد كه حكم خدا جريان آفرينش ضرورتاً چنين و چنان است. حال براي درك بيشتر مطلب ببينيم منظور قرآن از امر خدا چيست؟ اين مطلب را در آيه 54 از سورهي اعراف به طور واضحتر و مشروحتر آمده است. أن ربكم اللّه الذي خلق السموات و الارض في سته ايام ثم استوي.......تبارك اللّه رب العالمين»
البته پروردگار شما همانست كه آسمانها و زمين را در شش دوره خلق كرد سپس حاكميتش را(جمعاً و از هر جا براي راندن نسبت معيني) بر آنها جاري ساخت (و از اين است كه روز شتابان در پي شب فرا رسيده و آنرا ميپوشاند. و خورشيد و ماه و ستارگان «بامر» او مسخر و فرمانبردارند، (مسخرات قانتون - از نظام معين تبعيت ميكنند). همانا آگاه باشيد، آفرينش و فرمايش (فرمانده هر جريان) او را است افزون و والا است پروردگار جهانيان»، ملاحظه ميشود كه قوانين ضروري حاكم بر جهان آفرينش نشان دهنده امر خدا است امري كه از حكم او صادر گرديده است. از نظر قرآن سير تكاملي انسان نيز كه ضرورتاً بايد طي شود ناشي از حكم خدا است. همچنين در سورهي انعام آيات 1و2 آمده است: سپاس آن خدا راست كه آسمانها و زمين را خلق كرد، ظلمتها و نور (و حق و باطل) را قرار نهاد. با وجود اين كفار قدرتهايي را در برابر خدا قرار ميدهند (همسنگهايي براي خدا قائل ميشوند، عدل همسنگ) او چنان خدايي است كه شما را از گل آفريد و سپس سر رسيدي را حكم كرد و آن سررسيد معين رسيد (سر رسيد فوق) نزد خداست. و با وجود اين (با وجود مشاهده ضرورتها) باز هم (نسبت به سرنوشت نهايي ترديد ميكنيد». براي درك بيشتر فوق بهتر است مثالي ذكر كنيم. وقتي كه ميخواهيم با زبان مادي صرف از حاكميت ضرورتهاي طبيعت و جامعه صحبت كنيم، مطالب را چگونه بيان ميكنيم. مگر نه اين است كه مثلاً ميگوييم منطق تاريخ حكم ميكند كه چنين و چنان شود معني جملات فوق چيست؟ مگر غير از اين است كه ميخواهيم ضرورتها و قوانين ضروري ناشي از حركت كلي تاريخ را كه منجر به حادثه و پديده معيني ميشود بيان كنيم. در قرآن به جاي «حكم اصل دوم ترموديناميك» و «حكم منطق تاريخ» و...جانشين ميشود. چراكه قرآن منحني هر «خير» را تا «مبداً» تعقيب ميكند و در وراي علل مشهود به علتي اولي و غائي توجه دارد و از اين جهت غالباً در جريان امور و پديدهها «علت اصلي» يعني «خدا» را يادآور ميشود. از اين طرز بيان نتايج بسيار مهمي ناشي ميشود كه راجع به آن بحث خواهيم كرد. (3)
ب - قرآن از مشخص و معين بودن حوزهي عمل قوانين و ضرورتها (حساب و كتاب داشتن جهان و وجود روابط ناگسستني و معين بين علت و معلول) تحت عنوان «قدر» بحث كرده است. (قدر - اندازه و تعيين). قبل از ذكر آيات قرآن براي روشنتر شدن مطلب ميدانيم كه فلزات در اثر حرارت انبساط خوبي پيدا ميكنند اما اين قانون حوزهي عمل معين و مشخصي دارد بدين معني كه مثلاً انبساطي است كه تحت حرارت 30 درجه حاصل ميشود غير از انبساطي است كه تحت حرارت 40 درجه به وجود ميآيد. اينك آياتي در اين زمينه:
*- سورهي قمر آيه 49 «البته ما همه چيز را به اندازه معين خلق كرديم». سورهي حجرات آيه 25-22 و در زمين براي شما وسائل ادامهي حيات قرار داديم و نيست كسي كه شما او را روزي بدهيد (بلكه خداست كه روزي ميدهد يعني قوانين مشخص و معين استفاده از اين روزيها به دست خداست). زيرا چيزي نيست جز آنكه گنجهايش نزد ماست و آن را به اندازهي معين فرود آورديم. و بادها را از براي عمل لقاح گياهان ميفرستيم و از ابر باران فرود آورده و بدان وسيله شما را سيراب ميكنيم و خزينه داران شما نيستيد (يعني اندازه و حوزهي عمل اين امور به دست شما نيست)». در آيات فوق از قوانين مشخص و معين روزي خواري كه حالت خاصي از قانون كلي تعيين و حساب و كتاب داشتن جهان ميباشد بحث ميكند و سپس مطالب را به قوانين مشخص و معين بادها كه باعث عمل لقاح (4) در نباتات ميگردد و همچنين از نزول باران از ابر...كه حالات خاص ديگري از قانون كلي فوق ميباشد (تصميم ميدهد).
حاصل آنكه ميخواهد بگويد كه قوانين روزي خواري و روزي رساني، عمل لقاح، نزول باران و سيراب شدن شما از آب باران تماماً اندازه و حساب معيني دارند، زيرا قوانين تمام اشياء و حوادث و پديدهها نزد ما است. لازم است توضيح داده شود كه منظور از كلمهي خزينه (گنج) در آيهي فوق از معني ظاهري آن ميباشد، در اين جا همانند تمامي زبانهاي ديگر معني كلمه را بايد از سياق آيات استخراج كنيم كه كاملاً روشن است چه در غير اين صورت لازم صورت لازم است از كلمه علم در عبارت «درياي علم» آب دريا استنباط نماييم و از كلمه كوه در عبارت «كوهي از مشكلات» قله مرتفع كوهستان را تداعي كنيم.
*- سورهي يس آيات 40-38: «و خورشيد به سوي مقصدي كه برايش تعيين شده در جريان است و اين تقدير (اندازهگيري) خداي غالب و آگاه (به اندازهها و حوزهي عمل قوانين است. و ماه كه براي آن منازلي را اندازه نهاديم) (براي خودش و حركتش سررسيدها و حسابهايي گذاشتيم) تا بازگشت كند همانند چوب خوشهي خرماي خشك، نه خورشيد (و نه هيچ كدام از ستارگان و سيارات (5) ديگر) را ياراي اينست كه (از كانون و مدار مخصوص و معيني كه براي هر كدامشان تعيين گرديده است تخلف نموده) به ماه بخورد و نه شب (كه برخلاف قوانين خود) بر روز پيشي گيرد (كم يا زياد بشود و يا جلو روز شدن رابگيرد). اينها تمام در مطالب فوق در آيهي زير به كجا بيان گرديده است گردونهاي (خاص و مطابق با حسابهايي كه برايشان شده شناور و در جريانند)».
*أن اللّه بالغ امره قدجعل اللّه لكل شيء قدرا. «خدا همواره در حال رساندن امر خويش است (همان امري كه از حكم خدا ناشي شده است و منشاء كليهي ضرورتهاي جهان ميباشد). اما اين ضرورتها بيحساب انجام نميگيرد، بلكه به تحقيق خدا براي هر چيزي اندازه معين قرار داده است و اين امور مطابق اندازهها و تعينات انجام ميگيرند» (مجاري و مظاهر حكم، اراده، امر و خواست (مشيت) خدا كدام است؟
بحث بر سر اين مطالب بسيار اساسي است. توضيح آن كه عدهاي چنين ميپندارند (اعم از موافق يا مخالف) كه حكم اراده، امر و معيشت (خواست) خدا به كليه امور و حوادث و به طور جداگانه و بدون هيچ گونه واسطه و اسبابي تعلق ميگيرد بدين معني گفته ميشود خدا روزي رسان است، خدا هر كه را بخواهد عزيز و هر كه را بخواهد ذليل ميكند. خدا براي انسان سر رسيدي را حكم كرد و به حكم خدا سر رسيد مزدور محقق خواهد شد و امثال و نظاير اينها،.......
قَدَري بودن و نتايج خانمان برانداز آن
عدهاي تصور ميكنند كه تمامي اين كارها بدون هيچ گونه علت و اسباب و به طور جداگانه انجام ميگيرد بحث بر سر اين مطلب بحثي است اساسي و لازم چه عدم درك اين مطالب يعني عدم درك و روح قرآن و روح خداشناسي و لغزيدن در دامن افكار جبري و قدري (قدري به معني اصطلاحي كه بين مردم مشهور است) و اين لغزشي است كه در تاريخ اسلام منجر به نتايج خانمان براندازي گرديده است.
نظر قرآن به كلي مغاير با طرز تفكر قدري گرايانه ميباشد. براي درك بهتر فقط نظر قرآن در اين زمينه لازم است به دو مثال زير توجه نماييم:
1- وقتي يك دانشمند گياه شناس ميگويد: «به حكم قانون جذب انتخابي، درخت آلبالو درصدهاي معيني از مولد غذايي معين موجود در خاك را جذب ميكند» چه منظوري دارد؟ آيا منظورش اين است كه از وجود هزاران فعل و انفعال شيميايي (از سادهترين آنها گرفته تا پيچيده ترينشان) چشمپوشي كرده وجود آنها را منكر شده است و يا آنكه منظورش نشان دادن حاكميت خصوصيت ويژه عام گياهان است كه كليه فعل و انفعالات شيميايي به طور انتخابي انجام ميگيرند؟ مسلماً قسمت دوم، منظور نظرش ميباشد.
2- وقتي يك نفر استراتژيست انقلابي در برابر تهديدات امپرياليسم جواب ميدهد كه «به حكم منطق تاريخ امپرياليسم محكوم به شكست قطعي است» چه منظوري دارد؟ آيا او ميخواهد تمام قوانين مربوط به پيروزي و در رأس آنها ارادهي سخت و آهنين پيكارگران را انكار نمايد؟ به طور قطع هرگز چنين منظوري ندارد با توجه به دو مثال فوق منظور قرآن از نسبت دادن كليهي امور و حوادث به حكم، امر، اراده، خواست و مشيت و اذن.....خدا روشن ميگردد (اعم از امور و حوادث طبيعي و انساني و غيره) كه در قرآن جميع قوانين و نظامات حاكم در طبيعت مظاهر و مجاري حكم و امر خدا هستند. (6)
قرآن، مخالف قَدَري گرايي است
امتياز قرآن نيز از همين است كه در توضيح علل و اسباب تا نهايت و تا يافتن علت اصلي پيش ميرود. البته كساني كه آشنايي با روح قرآن دارند به خوبي ميدانند كه سراسر قرآن پر از آياتي است كه مطالب فوق را اثبات ميكند. در اينجا چند آيه نمونه ميآوريم:
*- سوره نبأ آيات 16-14: مضمون آيات چنين است كه باران از ابر (از معصرات - فشردهها) فرو ميريزد، به وسيله آب آن، نباتات سبز ميشوند و رشد مييابند و در اثر رشد نباتات زياد، باغات انبوه درست ميشود. اما بالاخره تمامي اينها به دست خدا انجام ميگيرد به طوري كه ملاحظه ميشود قرآن بين ابر و ريزش باران، باران و رشد گياه و تشكيل باغات انبوه رابطه علي مادي قائل شده است نه آنكه مثل تصور بعضي رابطه علي به طور جداگانه بين پديدههاي ياد شده بالا و اراده خدا برقرار بوده باشد.
*- سوره فاطر آيه 9: ترجمه و تفسير به عهده خود خواننده است.
*- سوره يونس آيه 9: «آنان كه ايمان آورده و عمل مناسب با شرايط انجام دادهاند خدا به وسيله ايمانشان پيوسته (فعل مضارع به كار رفته) آنان را هدايت ميكند». سوره انفال آيه 29 «اي كساني كه ايمان آوردهايد اگر تقواي خدا داشته باشيد، خدا براي شما قدرت آن را ميدهد كه بين حق و باطل مرزبندي كنيد (فرقان - جداكننده) و بدين وسيله گناهانتان را ميپوشاند (زيرا صاحب شخصيت جديدي ميشويد). و شما را نيز هدايت ميكند (آدم غير متقي قدرت مرزبندي حق و باطل را از دست ميدهد و تمام دلايل او در راه اثبات راه و روش باطل كه در پي گرفته است به كار ميافتد و به عبارت ديگر يكي از موارد عمده توجيه اعمال غلط عدم تقوي است)».
*- حديث نبوي هم در اين زمينه چنين ميگويد يابي اللّه ان يجري الامور الا باسبابها. خدا ابا دارد از اينكه امري را جاري سازد جز از راه علل و اسبابهاي آن. اگر بخواهيم به زبان مادي صرف و بدون توجه به مبدأ امور سخن بگوييم معني حديث فوق چنين ميشود: «امكان ندارد كه امري بدون علت و سبب جاري شود».
حوادث جهان ناشي از اراده خداست
با توجه به مطالبي كه تا اينجا گفتيم نتايج زير به دست ميآيد:
الف- ضرورت تحقق امور و حوادث جهان ناشي از حكم و ارادهي خداست.
ب- امور و حوادث جهان روي حساب معين جريان مييابد و از آنجايي كه حكم، اراده مشيت و اذن خدا به طور مستقل و جدا جدا به امور و وقايع تعلق نميگيرد و انجام اين امور از طريق و اسباب ميباشد پس بنابراين:
كليه ضرورتهاي موجود بين علل و معلولها - مظاهر و مجاري قدرتهاي خدا و اندازههايي است كه او در طبيعت نهاده است.
قرآن و نظام هستي
گفتيم كه ضرورتهاي موجود بين علتها و معلولها و مجاري و مظاهر قضاي الهي و اندازهها و روابط معين موجود بين آنها مظاهر و مجاري قدرتهاي اوست. مجموعهي ضرورتها و قوانين ضروري جهان كه همان نظام هستي ناميده ميشود در قرآن به نام «كتاب» آمده است. به عبارت ديگر منظور از واژه كتاب در قرآن همان نظام هستي است، در قرآن با اين دليل از كتاب ياد ميشود كه نموداري است از نظام كلي هستي و حركت كلي آفرينش و سرنوشت نهايي انسانها كه به اين ترتيب بر زبان وحي جاري شده است. اينك آيات نمونه:
*- سوره هود آيه 6: «هيچ جنبندهاي نيست مگر آنكه روزي آن بر خداست. و خدا از سكنات و حركات آن آگاهي دارد و تمامي اين نظامات (نظام مربوط به روزي خواري جنبندگان و روزرساني خدا و...) در كتابي معين موجود است. (7)
*- سوره سبأ آيات 5-1: «سپاس خداي را كه جمع آنچه را كه در آسمان و زمين است از آن اوست و در نهايت جميع سپاسها براي او است. (وله الحمد في الاخره) و او است كه حكيم و آگاه است.
ميداند آنچه را كه در زمين فرو ميرود (كليه رسوبات و...نظامات خاص آنها) و آنچه از آن بيرون ميآيد و آنچه را كه از آسمان به زير ميآيد و آنچه بالا ميرود. كفار گفتند كه روز معين (قيامت) نخواهد آمد، بگو آري قسم به پروردگارم (حتماً و حتماً) خواهد آورد آن را (خداي) داناي (مسائل) پوشيده (چرا) كه هيچ ذرهاي در ازاي جرم و هيچ مادون و مافوق ذرهاي در آسمانها و زمين از او گم نميشود (حساب و نظامش خارج از دست خدا نيست) كه (اينها همه) در كتابي روشن (و بر طبق آن) است. (مطابق همين نظام است كه قيامت خواهد آمد و مطابق همين نظام است كه هر كسي نتيجه اعمال خود را خواهد ديد).
*- مضمون آيه 4: «و كساني كه ميخواهند ما را در آيات خود عاجز كنند (با نظامات فوق مبارزه كنند) براي آنان (طبيعتاً) (بر طبق قانون مخصوصي) عذابي است از پليدي دردناك.
*- سوره فاطر آيات 13-11: و لله خلقكم...من قطمير.
سير تكاملي در آيات قرآن
در آيات فوق قوانين و نظامات مربوط به خلقت انسان، سير تكاملي از به وجود آمدن جفتها، بارور شدن جنس ماده، توليد مثل، طولاني شدن عمر، كم شدن آن...قوانين مربوط به اينكه از هر دو نوع آب (آب شيرين و آب شور) جانوران دريايي كه داراي گوشت تر و تازه هستند به وجود ميآيد. و همچنين قوانين مربوط به استخراج وسايل و زيورهاي پوشاكي، قوانين مربوط به جريان كشتي...آمدن شب و روز، تسخير (به خدمت گرفتن و رام نمودن خورشيد و ماه) حركت آنها به سوي سر رسيد معين تماماً در حيطهي علم خداست و تماماً در كتابي نوشته و برقرار شده است. (آيه 11 به آيات ماقبل و مابعد خود مربوط است).
*- سوره حديد آيه 22: مااصاب من مصيبة...
«اتفاق نميافتد هيچ چيز چه در زمين (طبيعت و چه در شما (مصيبتهاي مربوط به انسان) مگر اينكه قبل از حدوث آنها (من قبل ان نبراها - قبل از اينكه ايجاد كنيم) در نظام كلي آفرينش قوانين و نظامات آنها وجود دارد. و اين براي خدا آسان است».
*- سوره حجرات 5-1: «اين است آيات كتاب (8) و قرآني آشكار، چه بسا از كفار هستند كه آرزو ميكردند اي كاش مسلمان بودند بگذارشان بخورند و متمتع شوند و آرزوهاي پست آنها را سرگرم خود سازد (به سبب انجام چنين كارهايي) به زودي خواهند فهميد و هيچ سرزميني را برنيافكنديم مگر بر اساس نظام روشن (كتاب معلوم). و سر رسيد (سقوط) هيچ امتي (مطابق همان نظام) نه عقب ميافتد و نه جلو. در اين باره ملاحظه ميكنيم كه قرآن براي سقوط امتها و اقوام و طبقات، نظامي قائل است. يعني اولاً سقوط هر امتي بر اساس قوانين معين انجام ميگيرد و ثانياً وقتي فعل و انفعالات لازم انجام گرفت (و ماتسبق) ديگر به حكم ضرورت نظام آفرينش سقوط آنها حتمي است. (لايتأخرون)
*- سورهي آل عمران آيه 145: «هيچ كس نميميرد مگر به اذن خدا (قانون مرگ در نظام آفرينش حتمي است - كتابي است مدني) حال اگر كسي پاداش دنيوي اراده كند (دنيا را ميخواهد داشته باشد)، (مطابق قوانين معين) از دنيا به او بهره ميدهيم و اگر كسي بهره آخرت را اراده كند همان را به او ميدهيم - (مطابق قانون خاص خودش چنين نتيجهاي عايد ميشود) ما به زودي پاداش شكرگزاران را ميدهيم. (حالا كه مرگ آمدني است و در نظام آفرينش كسي را از مرگ گريزي نيست پس چرا از جهاد در راه خدا فرار ميكنيد و زير بار ذلت و خواري ميرويد).
چه بسيار پيامبران بودند كه (دوشادوش آنان پروردگاريان (اصحاب اصيل تكامل) زيادي جنگيدند و به علت مصائبي كه در راه خدا به آنها رسيد نه سست شدند و نه ناتوان گرديدند و نه ذلت و خواري به خود گرفتند (بلكه در برابر تمامي اينها صبر و پايداري نشان دادند) خدا صابرين (مقاومت كنندگان) را دوست دارد (يعني اين قانون خداست كه صابرين ميتوانند راه خدا را بپيمايند و پيروز شوند).
قوانين كشف نشده
از نظر قرآن حتي قوانيني كه هنوز كشف نشدهاند فعلاً براي بشر مجهول ميباشد تماماً جزو نظام كلي هستي بوده و در كتاب و علم خدا موجودند.
*- سوره نمل آيه 75: و ما من غائبة في السماء و الارض الا في كتاب مبين. «هيچ مجهولي در آسمان و زمين نيست مگر آنكه در كتابي آشكار و صريح وجود دارد (در نظام كلي هستي موجود است)».
*- سورهي بقره آيه 183: در اين آيه ارتباط ميان تقوي و روزه، بيان ميشود بدين معني كه روزه در شرايط معين خود (9) (من جمله از شرايط فوق آگاهي به فلسفه روزه) ضرورتاً انسان را متقي ميكند.
جنگ، خير شماست
در قرآن در سورهي بقره آيه 216 آمده است: «جنگ بر شما نوشته شده در حالي كه پسنديده شما نيست اما چه بسيار چيزهايي كه مورد پسند شما نباشد در حالي كه خير شما در همان است....»
منظور اينست كه سدهاي راه تكامل كه آگاهانه عدهاي آن را ايجاد كردهاند جز از راه جنگ از بين نميرود و اگر ميخواهيد كه جامعه رو به بالا حركت نمايد بايد سدها را بشكنيد و جنگ تكاملي را بپذيريد (براي آن كه معني آيه بهتر درك شود آيه 16 از سوره توبه و آيات 6-1 از سورهي عنكبوت را هم در نظر داشته باشيد).
اگر شرايط طوري باشد كه نتوان دست به عمليات آشكار زد، آن وقت مطابق نظام آفرينش كارهاي مطابق شرايط خاص آن دوره به خاطر آماده شدن براي جنگ ضرورت پيدا ميكند و دست به عمليات آشكار زدن برابر است با خودكشي كه اين خود يكي از نظامات است. چنان كه در آيات 20 و 21 سوره محمد در پاسخ بعضيها كه سوره محكمي ميطلبند البته جنگ را آمدني و ضروري ميداند اگر چه خود به ناخالصي ايشان آگاه است. ليكن استواري كار عزمالامر جنگ، شرايط خاصي لازم دارد كه صرفاً با فرمانبري (از رسول و فرماندهي كه ميداند چگونه بايد اين شرايط را ايجاد كرد) گفتار پسنديده (كه همان تبيين كردار مطابق با شرايط و در مسير جهان است) محقق ميشود. از اينجاست كه در آيه 27 سوره نساء معني بسيار دقيق (كتب) را در مييابيم:
مطابق اين آيه جنگ طي شرايط خاصي ضرورت پيدا ميكند و در اينجا يك بار ديگر لزوم درك شرايط جامعه و كسب تفكرات علمي جهت تحليل شرايط روشن ميگردد (تا در شرايط معين روشهاي لازمه اتخاذ گردد).
بديهي است كه نماز و زكات در اين آيه (كه در شرايط آن زمان موضعگيري كاملاً مثبت و متحرك به سوي هدف است) را نبايد با بعضي نماز و زكاتهاي امروزي (كه موضعگيري كاملاً منفي و ساكن است) يكي بدانيم. حاصل مطالب فوق اين است كه قرآن از علت و معلول و روابط ضروري بين آنها، از اصول و قوانين تكاملي و...با لغات و اصطلاحات خاصي و همچنين با شيوه مخصوص كه ويژه خود قرآن است صحبت ميكند منتها با زبان و شيوه مخصوص خودش.
ضرورت نظام هستي و نقش ارادهي انسان
بحث گذشته ما به اينجا رسيد كه از نظر قرآن عليت و تمام نتايج حاصله از اين قانون در سراسر جهان موجود است. به عنوان قانون حاكم پذيرفته شده است. حال ميخواهيم بدانيم كه قرآن تضاد ظاهري موجود بين عليت و اراده انساني را چگونه حل ميكند. نخست بهتر است مختصري به شيوه طرح مسئله در گذشته و تضاد ناشي از نحوهي طرح فوق اشاره كنيم تا مطالب مورد بحث مفهوم شود.
عليت يا اراده
از ديرباز عامل اختيار و ارادهي انساني همواره در مقابل عليت مطرح ميشده است، بدين معني كه ميخواستند بگويند كه اگر عليت صحيح باشد پس اختياري وجود ندارد زيرا به حكم اصل عليت هر حادثهاي داراي علتي است پس جميع اعمال و افعال بشر نيز داراي علت ميباشد. لذا نميتوان پديدهاي به نام اختيار را قبول كرد قبول اختيار يعني رد عليت، در حالي كه ميداند عليت جهان بر سراسر جهان هستي حكفرماست. پس از جنبش علمي قرن 17 در اروپا، و از هنگامي كه علم جديد كم كم براي خود جاي پا درست ميكرده اين مطالب در لباس علمي مطرح گرديد و جبريا موجبيت علمي در برابر اراده و اختيار را در اعداد كساني به حساب آورند كه عاري از طرز تفكر علمي هستند. آنگاه در سدههاي بعد جرياناتي پيش آمد كه به رواج اين طرز تفكر دامن زد. از يك فرهنگ سرمايهداري رو به رونق انسان و عمل او را عمدتاً محصول توارث و شرايط محيط جلوهگر ميساخت و از طرف ديگر برداشتهاي غيرعميق از ماركسيسم و تئوري قواي مولد (چنان كه در صفحات پيش از قول استالين شرح داديم) اتكاء به اختيار انسان را سست نمود. گذشته از آنكه زيربناي مسئوليت در اين مكتب مبهم مانده، اضافه شدن «جبر» تاريخ نيز كلكسيون «جبر»هاي فرصتطلبان را تكميل نمود.
اينگونه طرز تفكر به اينجا منجر ميشود كه هر كاري كه از انسان سر ميزند اجباراً ميبايست سر بزند. اين جا است كه حس مسئوليت از خود انسان رخت برمي بندد و يكسره به دست حوادث و علل كور سپرده ميشود. جميع تقصيرات و گناهان توجيه ميگردند. ديگر كسي گناهكار تشخيص داده نميشود. مرز ميان انسان و حيوان به كلي منتفي است. اگر در گذشته قضا و قدر با معني مصطلح عاميانه عامل اصلي فقر و بدبختي و گرسنگي و بيماري مردم به حساب ميآمد اكنون با اين طرز تفكر شرايط محيط و اصل عليت عامل اصلي اين فقر و بدبختي شمرده ميشود. عليتي كه مافوق ارداه انساني در جهان حاكميت دارد. (10) به حساب اين مكتب، يزيد و امام حسين (ع)، نيكسون و هوشي مينه تفاوتي ندارند و هر دو محصول شرايط خاص محيطاند و به بيان روشنتر قبول اين تئوري به واقعيات عيني منجر ميشود.
اما طرفداران اختيار صرف: اينان هم براي اثبات عامل اختيار به دنبال نشان دادن اعمالي بودند كه علتي نداشته باشد يعني به دنبال امري محال ميگشتند چه عليت در سراسر بخشهاي موجودات هستي حاكميت دارد.
تناقضي بين علّيت و آزادي انسان نيست.
براي آنكه آشكار شود تناقضي واقعي بين قبول اصل عليت و اراده انساني وجود ندارد و آنچه هست ناشي از عدم شناسايي عميق ما از جهان آفرينش است بحث «زيربنايي جبري تكامل و نقش اراده انسان را» حتماً در اينباره مطالعه كنيد (كتاب دوم). آنجا نشان دادهايم كه اصل عليت در هر پلهاي از هستي به نحو خاصي عمل ميكند تا جاييكه در مورد انسان علل مادي به تصرف او در ميآيند گو اينكه اراده و اختيار جبراً در انسان ظهور ميكند. كساني كه اصل عليت را بدون در نظر گرفتن حركت تكاملي جهان مورد بحث قرار ميدهند ناگزير از افتادن در تضادهاي پيش گفته ميباشند. نظير دو نوع طرز تفكر فوق را در تاريخ اسلام نيز مشاهده ميكنيم كه هر دو با تناقضات لاينحلي رو به رو گشتهاند.
جنگ اشعري و اعتزالي
به سوابق قبل از تاريخ اسلام اين افكار فعلاً كاري نداريم اما پس از ظهور اسلام پيامبر اكرم به اتكاء آيات قرآن به خوبي توانست نتاقض فوق را حل نمايد.
چنين پيداست كه تا اواخر خلافت علي ابن ابيطالب (ع) اشكال عمدهاي در اين زمينه پيش نيامده اما بعدها كه جان كلام پيامبر اسلام و ائمه دين فراموش گرديد و رابطهي قرآن و علم ناديده گرفته شد تفسيرهاي ناشايست و غلط از آيات قرآن باعث ظهور دو نوع طرز تفكر جبري صرف و اختياري صرف شد و عاقبت به صورت مكتب درآمد.
مكتب اشاعره از جبر و كتب معتزله از اختيار طرفداري ميكردند، طرفداران مكتب اشاعره آياتي را مثال ميآورند كه همه كارها را به خدا نسبت داده ميشود و آن را دليل بر نفي اراده آزاد انسان ميگرفتند و طرفداران اختيار آياتي را كه انسان صاحب اختيار معرفي ميشود. بنابراين هر دو مكتب با تناقض مهمي مواجه بودند.
اشاعره آيات مربوط به اختيار را سمبل ميكردند و معتزله آيات مربوط به حاكميت مطلق خدا را (11) . اما واقعيت اين است كه تناقضي بين اين دو دسته آيات وجود ندارد و تنها از عدم توجه عميق به آيات و واقعيت عيني خارجي اين تناقض به وجود آمده است براي روشن شدن مطلب در اينجا نمونهاي از هر دو دسته آيات را ميآوريم و سپس با استفاده از خود قرآن به حل تناقض ميپردازيم.
كليه آياتي كه درباره نظام هستي آورديم از جمله آياتي هستند كه اشاعره از آنها به عنوان عدم وجود اختيار و اراده در انسان استفاده ميكردند و در اينجا يكي ديگر از اين نوع آيات را ميآوريم:
* انعام آيه 59: و عنده مفاتح الغيب...
«كليدهاي (همه درها و امور) نهاني در نزد خداست و جز او كسي نميداند، و او آنچه در خشكي و در درياست آگاهست، و هيچ برگي از درخت نميافتد مگر آنكه او آن را ميداند و نه دانهاي در عمق تاريك زمين و نه هيچ تر و خشكي، مگر آنكه در كتابي روشن (ثبت است)».
* سورهي آل عمران آيه 26: قل اللهم...
«بگو خدايا،اي صاحب قدرت (فرمانروا)، تو به آن كسي كه بخواهي قدرت (فرمانروايي و توانايي) ميدهي و از آن كس كه بخواهي باز ميستاني، به هر كه خواهي غلبه و عزت ميدهي و هر كه را خواهي ذليل ميسازي. (منشأ) نيكي در دست توست. و تو بر همه كار توانايي.
* سوره ابراهيم آيه 4: فيضل اللّه من يشاء...
پس هر كسي را كه ميخواهد گمراه ميكند و هر كسي را كه بخواهد هدايت ميكند....
از اينگونه مضامين در قرآن بسيار است.
* سوره انفال آيه 17: فلمتقتلوهم و لكن اللّه قتلهم و مارميت اذ رميت ولكن اللّه رمي...«پس شما آنها را نكشيد بلكه خداكشت و تو (اي پيامبر) نبودي كه به هنگام تيراندازي تيرانداختن بلكه خدا تير را رها ساخت».
* سوره تكوير آيه 29: و ماتشاؤن ان يشاء اللّه رب العالمين. «و شما اراده نميكنيد جز آنكه خدا پرورنده عالميان اراده كند».
به طوري كه ملاحظه ميكنيم از آيات فوق ظاهراً چنين بر ميآيد كه انسان هيچ گونه دخالتي در سرنوشت خود نميتواند داشته باشد، زيرا خداست كه قبلاً همه چيز را معين و در كتابي ثبت كرده است. اوست كه بيسبب يكي را غني و هزاران نفر را فقير كرده است و به قول شاعر معروف: اگر كسي هم بخواهد در خلاف جهت وضع خود و جامعه قدم بردارد در واقع ميخواهد علم خدا را به جهل بدل سازد و اين هم غيرممكن است.
مي خوردن من حق ز ازل ميدانست گر مي نخورم، علم خدا جهل بود
پس چاره چيست؟ جز سوختن و ساختن چارهاي نيست. حال نمونهاي از آياتي كه حاكميت انسان بر سرنوشت خود از آنها مستفاد ميشود:
*- أن اللّه لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم: «خدا وضع هيچ اجتماعي را عوض نميكند مگر آنكه خودشان اوضاع خود را تغيير دهند».
* سوره نحل آيه 112: «خدا شهري مثل زده كه امن و آرام بود و ارزاق از هر سو فراوان به سوي آنها ميآمد ولي نعمتهاي خدا را در راه تكامل به كار نبردند (معني كفر در اين آيه) و از آن پس خدا به سبب آنچه بدان ميپرداختند (اعمال ضد تكاملي) لباس گرسنگي (فقر و نكبت) و ترس (عدم تأمين اجتماعي) (بر پيكر جامعه) پوشاند».
* سوره عنكبوت آيه 40: «چنان نبود كه خدا به آنها ستم كند ولي آنان چنان بودند كه بر خويشتن ميكردند».
* سورهي دهر آيه 3: انا هديناه السبيل اما شاكراً و اما كفوراً. «ما انسان را راه نموديم، او يا خود سپاسگزار است يا ناسپاس، (يا از نعمات طبيعي در راه تكامل استفاده ميكند و يا در غير راه آن).
* سوره كهف آيه 29: فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر. «هر كه خواهد ايمان آورد و هر كه خواهد كفر ورزد».
از اين قبيل آيات هم در قرآن زياد ديده ميشود و معتزله آنها را به عنوان مختار بودن انسان عنوان كرده آيات دسته اول را به نحوي از انحاء تأويل ميكردند (سَمْبَل ميكردند) ] ! [ حال ببينيم معني واقعي آيات سري 1و2 چيست؟ و آيا تناقض بين اين دو دسته از آيات وجود دارد يا نه؟ چنان كه خواهيم ديد تناقض بين دو دسته از آيات فوق وجود ندارد و هر دو دسته از آيات نشان دهندهي يك جريان واحد و كل تجزيهناپذير است.
ريشه تناقض اشعري اعتزالي چه بود؟
منشاء تناقص، درك ناقص مفسرين از حركت تكاملي آفرينش و درك سطحي از آيات قرآن بوده و ميباشد. تناقص فوق به علت عدم درك معاني واژههايي نظير اراده و مشيت خدا حكم و اذن خدا، و امثال اينها تشديد شده است. حال ببينيم تناقص فوق را قرآن چگونه حل كرده است:
از نظر قرآن هستي موجودات داراي مراتبي است و در هر مرتبه و هر پلهاي از هستي (مراتب مختلف هستي موجودات محصول تكامل همان ماده بيشكل اوليه است) قوانين خاصي حكمفرمايي ميكند. (12) چنان كه در جمادات حاكميت اصلي با قوانين فيزيكي و شيميايي است. اما در عالم گياهان قوانين فيزيكي و شيميايي محكوم قانون جذب انتخابي ميگردد. (قانون بيولوژيكي) تا آنكه در جانوران غرائز عجيب و غريبي حاكميت اصلي را به عهده ميگيرند و بالاخره انسان كه در آخرين پله تكامل ماده (در حدود شناسايي ما از جهان) قرار گرفته است صاحب اختيار و آگاهي و حس مسئوليت.... ميشود. بنابراين و بنا بر تعبير خيلي زيباي قرآن هر بخشي و هر پلهاي از هستي موجودات هدايت مخصوص به خود دارد و ديگر نبايد خواست خدا را در مورد جمادات، گياهان، جانوارن و انسان يكسان بدانيم، خواست خدا در مورد جمادات همان حاكميت جبري قوانين فيزيكي و شيميايي است و در مورد انسان ظهور اراده و اختيار قوانين مربوط به آن (13) در آيه 50 سوره طه چنين ميگويد: قال ربنا الذي اعطي كل شيء خلقه ثم هدي. «پروردگار ما همان است كه به هر چيزي (خلقت) خلقت بخشيد و سپس هدايتش كرد.»
در سوره اعلي آيات 2 و 3 نيز چنين ميگويد: الذي خلق فسوي، و الذي قدر فهدي (رجوع شود به تفسير پرتوي از قرآن جلد دوم از آخر صفحات 10-1). (14)
حال با در نظر گرفتن مطالب فوق يك بار ديگر به دو دسته از آيات ظاهراً متناقص دوباره نظر ميافكنيم تا به مصداق آيات 3 و 4 سوره ملك به نقص بينش خودمان پي برده تناقض را از جهل خودمان بدانيم نه از آفرينش خدا.
مطالب مهم و اساسي اين است كه آيات دسته 1 و 2 غالباً به دنبال هم آمده است و اين بزرگترين راهنماي كساني است كه واحد است نه دو جريان متناقض، اينك به عنوان نمونه چندين آيه را مورد توجه قرار ميدهيم.
* آيه 59 از سوره انعام: با توجه به مطالبي كه تحت عنوان قرآن و نظام هستي بيان گرديده معني آن كاملاً روشن است.
* سوره آل عمران آيه 26: بحث بر سر اين آيه علي الخصوص بدين جهت مهم است كه از آن در توجيه ظلم، ستم پيشگان و سر به زيري ستمديدگان استفادههاي نارواي فراوان كردهاند. معني آيه فوق با در نظر گرفتن ارتباطش با آيات ما قبل و ما بعد آن روشن ميشود. پس آيات 23 الي 27 را يك جا و در مجموع تفسير ميكنيم: در اين آيات بحث درباره انحراف يهود و نصاري است.
«آيا متوجه آن عده نيستي كه بهرهاي از كتاب به آنها داده شد (يهود و نصاري و در تفسير عام هم جماعت و ملتي كه مانند آنها كه راه آنها را برود) كه به سوي كتاب خدا (مظهر نظام آفرينش كه همان قرآن است) خوانده ميشود. تا از اين طريق بين آنها حكم و قضاوت گردد. (حق از باطل مشخص گردد). آنگاه عدهاي از آنان پشت كرده و روي گردان ميشوند. و روگرداني آنان به اين دليل است كه مدعي گشتند « آتش جهنم اصلاً به ما نميرسد » و يا اگر هم برسد چند روزي بيش دوام نخواهد داشت، آنان به دين خود مغرور شدند البته مغرور به دين دروغين و ساختگي خود. (15) (نه دين واقعي كه موسي(ع) و عيسي(ع) آورده بودند). پس چگونه باشد (حال آنان) زماني كه در قيامت گردشان آورديم همان روزي كه شكي در فرا رسيدن آن نيست و به هر كس آنچه كسب نمودهاند دهد و پرداخت شود و (هيچ گونه) ظلمي به ايشان نميشود. (هر كس صاحب مكتسبات) خويش است و اين يكي از نظامات جهان و مظهر مشيت و خواست خداست. بگو اي خداي صاحب قدرت و فرمانروايي، تو به آن كس كه بخواهي قدرت ميدهي و از آن كس كه بخواهي باز ستاني هر كه را خواهي غلبه و عزت ميدهي و هر كه را خواهي ذليل ميسازي، نيكي در دست تواست (اراده كلي تو بر تكامل است) و البته تو بر همه كار توانايي، شب را در روز و روز را در شب فرو ميبري (تبديل ميكني)، زنده را از مرده و مرده را از زنده ميآوري و آن را كه بخواهي روزي بسيار ميدهي. (بر حسب سياق آيات غير حساب = فراوان).
با توجه و دقت در آيات چنين به دست ميآيد كه قرآن خطاب به كساني كه علل و اسباب را (نظام) و سنن را ناديده گرفته و دين خدا را درك نكرده و نتايج معكوس از دين استخراج كردهاند تا آنجا كه قانون لايتغير طبيعت را كه مظهر مشيت و خواست خداست (هر كس در گرو مكتسبات خويش است) زير پا نهادند جواب قاطع و دندان شكني ميدهد. بدين شرح كه خواست خدا را نميتوان تغيير داد، تسلط مطلق و فرمانروايي از آن خدا است. (و نظامات و قوانين مظاهر و مجاري اراده خواست او هستند) به بهشت وارد شدن و يا در آتش جهنم سوختن راهي و قاعده خاصي دارد كه مظهر خواست خداست و هر كه آن راه را بپيمايد حتماً به بهشت و يا به جهنم ميرود و اين خدشهناپذير است واحدي را ياراي درهم ريختن اين قوانين و سنن نيست. (16)
شناخت تكامل به درك قرآن، كمك ميكند.
ملاحظه ميشود كه شناخت اطوار طبيعت و تكامل جهان، تا چه اندازه به درك آيات كمك ميكند و ثانياً دو مطلب به ظاهر متناقض چگونه يك جريان واحدي را تشكيل ميدهند (اين خود اعجاز بزرگي است كه مطالب به ظاهر متناقض در آيات فوق به دنبال هم آمده است و اين خود براي مفسرين بهترين راهنما ميتوانست باشد. (17) و واقعاً جاي بسي شگفتي و اعجاب است كه پيامبر اكرم (ص) در عصر خود چگونه به زبان ساده و همه كس فهم آيات فوق و نظاير آنها را براي مسلمين تفسير ميكرد. و به آنها ميفهمانده است. به طوري كه هيچ كس به بهانه اين كه خدا خودش ابوجهل را به قدرت رسانيده است، دست بر روي دست، در خانهاش آرام و ساكت نمينشست و بلكه بر عكس به استناد همين آيات و نظاير آن ابوجهلها را محكوم به نابودي ميدانستند زيرا آنان خواست خدا را با خواست بشر مقايسه نميكردند تا به نتايج معكوس برسند.
*آيه 4 از سوره ابراهيم: فيضل اللّه من يشاء و يهدي من يشاء. آيه فوق را هم با توجه به آيات ما قبل و ما بعد آن بايد تفسير كنيم لذا تفسير آيات 4-1 اين سوره را در مجموع ميآوريم:
«كتابي است كه بر تو نازل كرديم تا مردم را بر طبق اجازه پروردگارشان از تاريك خانههاي گمراهي به جانب روشنايي هدايت خارج كرده و (آنها را) به راه برتر (عزيز) و پسنديده (حميده) (18) واردسازي. خدايي كه براي اوست آنچه در آسمانها و زمين است و (واقعاً) واي به حال سدكنندگان راه تكامل (كفار) از عذاب سخت، كساني كه زندگي دنيا را در برابر زندگي آخرت بر ميگزينند (تضاد بين حيات گذرا و موقتي را حيات دائمي و جاوداني را به نفع زندگي گذرا حل ميكنند. و لذا از راه خدا (راه تكامل) مانع ميشوند و كژيها را جستجو ميكنند (انحرافات از راه تكامل را جستجو ميكنند) آنان در گمراهي بسياري دوري هستند (به اصطلاح خيلي پرتاند) در حالي كه هيچ رسولي را جز به زبان قوم خويش نفرستاديم تا حقيقت را براي آنان آشكار سازد. (يعني قدرت درك پيام پيامآورشان را در سطح خود داشتند چنان كه عدهاي درك كردند و هدايت يافتند حال اين كه كفار آگاهانه عدهاي به اين راه نپيوستند) پس خدا هر كس را بخواهد گمراه سازد و هر كس را بخواهد هدايت ميكند چه او غالب است و حكيم (حركت ديالكتيكي كه در جهان ميبينيم مظهر حكمت خداست).»
به طوري كه ملاحظه ميشود آيات فوق ظاهراً مطالب متناقض را در برگرفته است كه با يك نگاه عميق جريان واحدي را در خلال آنها ميبينيم. ابتدا صحبت از هدايت براي انسان مختار ميكند و سپس بلافاصله ميگويد فيضل من يشاء و اين بدان معني است كه هدايت خدا و گمراه كردن او از راه سنن و نواميس مشخص انجام ميگيرد كه كسي را ياراي خروج از آنها نيست.
به عبارت ديگر كساني كه هدايت انبياء را قبول نكرده و در برابر آن آگاهانه سنگ بيندازند ديگر نبايد انتظار هدايت را داشته باشند، چه اين قانون تخلف ناپذير خداست (و اين قانون مظهر خواست او ميباشد) كه چنين افرادي گمراه شوند و هدايت يافتن در اين مرتبه از هستي موجودات (در مورد انسان) جز از طريق قبول روش انبياء (كه باتكاء خصوصيات ويژه انساني او را به راه تكامل هدايت ميكنند) راه ديگري ندارد (و يهدي من يشاء) و احدي هم قادر نيست كه راه ديگري براي هدايت و گمراهي ابداع كند.
تفسير آقاي طالقاني، رساتر است
* آيه 29 از سورهي تكوير براي تفسير اين آيه عين تفسير آقاي طالقاني را در اين مورد از كتاب تفسير پرتوي از قرآن جلد اول از جزوه آخر صفحه 209 نقل ميكنيم:
أن هو الاذكر للعالمين - أن نافيه و ضمير هو راجع به قرآن ميباشد، اين قرآن فقط ذكر است، كه شعور و فطرت خفته و به فراموش رفته را بيدار ميكند و آنچه از ياد رفته به ياد ميآورد «كلاً آنها تذكره - سوره عبس» و براي جهانيان است. چون همه در اصل چنين شعوري مشتر كند، اگر شعور خفته و فطرت بيدار شود و به راه آيد، راهش همان راه خدا و بقاء است كه انسان گمراه آن را از خارج ذات خود و عوارض آن ميجويد، از اينرو راه جو و راه يكي است. انسان از جهت عقل اكتسابي راهجو است و از جهت عقل و شعور فطري راه است. و اگر عقل مكتسب هماهنگ با عقل فطري گرديد مستقيم ميشود و در راه مستقيم سير مينمايد.
لمن شاء منكم أن يستقيم - اين ذكر براي كساني اثر و سود دارد كه خواست مستقيم شدن و راه مستقيم در آمدن داشته باشند. اگر چنين خواستي باشد به وسيلهي همين ذكر قرآن است كه قوا و عواطف و خواهشهاي نفساني هماهنگ و مستقيم ميگردد و به راه مستقيم ميگرايد، رجوع شود به شرح آيه «اهدنا الصراط المستقيم- جلد اول پرتوي از قرآن صفحه 11.»
و ما تشاء أن الا أن يشاء اللّه رب العالمين. مشيّت (مصدر شاء) اولين ظهور صورت شيء شدن در ذهن است كه پس از اراده و عزم و برانگيختن قواي عمل و نبودن مانع، د رخارج صورت ميگيرد. از اين جهت مشيّت خداوند غير از اراده جام و تخففناپذير اوست. در قرآن از خواست جزي خداوند به قضا و اراده و امر تعبير شده، فعل مضارع (تشاء أن - يشاء)، دلالت بر خواست مستمر و حدوثي دارد، چنان كه فعل ماضي (شاء) خواست حتمي گذشته را مي نمايد. و صفت پيوسته، «رب العالمين» دلالت بر اين دارد كه مشيت مستمر خداوند در مجراي ربوبيت مي باشد.با توجه به اين تعبيرات آيه، و نظر به آيه قبل، معناي اين آيه چنين است: آن كساني كه خواستهاند مستقيم شوند خواستشان پيش نميرود (و ما تشاء أن) جز آنكه همان خواست مستمر خداوند پروردگار عالميان باشد. خواست مستمر خداوند همان راههايي است كه در عالم مقرر داشته و اسباب و علل است كه آفريده و اصولي است كه به وسيله علل فطري و پيامبران به آن هدايت نموده. يافتن اين اسباب و علل و راهها اصول و به راه افتادن به سوي راه مستقيم پس از خواست و تذكر مي باشد. بنابراين خواست خداوند سلب قدرت و اختيار از انسان فاعل مختار نمي كند، بلكه با پيشرفت عقل متصرف و اراده فعال براي درك خواست خداوند و انجام آن و دورشدن از عالم حيوانات كه داراي قوا و غرائز محدودند تشخيص سود و زيان و خير و شر، آزادي و اختيار اراده افزايش مي يابد. حال ميپردازيم به تفسير آيات سري دوم. در اينجا هم دو مفهوم ظاهراً متضاد كه پس از درك عميق، جريان واحدي را نشان ميدهد وجود دارد و اين اعجاز بزرگي است.
* آيه «سوره رعد: «أن اللّه لا يغير ما بقوم...» چنان كه ملاحظه ميشود در عين حالي كه با استحكام هر چه بيشتر سرنوشت هر ملتي را به دست خود ميداند بلافاصله ميگويد: و اگر خداوند براي ملتي بدي را ارده كند كس را يا راي برگرداندن آن نيست چه براي آنان غير از خدا سرپرستي وجود ندارد. با اندكي تأمل مطلب كاملاً روشن است.
* آيه 112 از سورهي نجل - براي درك مفهوم آيه فوق آيات 112-106 را يك جا بايد ترجمه و تفسير كرد. (تفسير به عهده خود خوانندگان) حاصل آنكه تناقصي كه در اين گونه آيات به چشم ميخورد تناقص صوري بوده و درك عميق هستي و آيات آن (كه قرآن ارتباط و حركت كلي آنها را منعكس ميسازد) نشان ميدهد كه جز جريان واحد غير ديگري وجود ندارد و به عبارت ديگر اختيار، ارداه، آگاهي و حس مسئوليت انسان نوعي از هدايت خدا است كه در اين مرتبه از هستي جريان مييابد. قبل از پايان دادن به اين فصل بي مناسبت نيست كه نظري به صدر اسلام بيافكنيم و ببينيم كه پيامبر اكرم (ص) و پيشوايان بزرگ اسلام درباره قضا و قدر چه مشي داشتند. اعجابآور است كه اين مطلب طوري براي مسلمين بيان شده است كه در عين حالي كه كليهي حوادث را به دست خدا ميديدند، ذرهاي هم از اتكاء به عمل خويش نميكاستند. البته آن عده به روشني اين معني را درك كرده بودند و تناقصي در اين زمينه براي آنان وجود نداشته است. اينك نمونههاي تاريخي چندي، ذكر ميكنيم.
فرار علي (ع) از قضا به قدر
علي (ع) در سايهي ديوار كج نشسته بود از آنجا حركت كرد و زير سايهي ديوار ديگري نشست به آن حضرت گفته شد: يا اميرالمؤمنين تفر من قضاء اللّه؟ از قضا الهي فرار ميكني؟ فرمودند: افر من قضاء اللّه الي قدر اللّه، از قضاء الهي به قدر الهي پناه مي بريم. «يعني از نوعي قضاء و قدر به نوعي ديگر از قضاء و قدر پناه ميبريم، يعني اگر بنشينم و ديوار بر سرم خراب شود قضاء و قدر الهي است... و اگر خود را كنار بكشم و از خطر مصون بمانم باز هم قضاء و قدر الهي است.
شرح ابنابيالحديد (نهج البلاغه خطبه 132) مي گويد: «عمر بن الخطاب در يكي از سفرها كه به شام ميرفت قبل از ورود به شام اطلاع پيدا كرد كه در آنجا بيماري طاعون پيدا شده با همراهان خود درباره ورود به شام مشورت كرد همه او را منع كردند، مگر ابوعبيده جراح كه فرمانده مسلمين در شام بود. او به عمر گفت: يا اميرالمؤمين اتفر من قدر اللّه؟ يعني آيا از قضاء و قدر الهي فرار ميكني؟ عمر گفت نعم، افر من قدر اللّه به قدر اللّه الي قدر اللّه يعني از قضاء و قدر الهي به حكم قضاء و قدر الهي به سوي قضاء و قدر الهي فرار ميكنم.
همان وقت شخصي مدعي شد از پيامبر شنيده است كه اگر در شهري طاعون بود و شما در بيرون آن شهر بوديد وارد به آن شهر نشويد، ولي اگر در شهري بوديد و طاعون آمد از شهر خارج شويد. عمر كه قبل از شنيدن اين حديث كمي مردد بود از ورود به شهر منصرف شد.
يكي از عاليترين تشريحاتي كه از قضاء و قدر به عمل آمده متعلق به حضرت حسين (ع) و در نامهاي خطاب به حسن بصري است. اين نامه تاريخي از مهمترين اسنادي است كه نشان ميدهد رهبران راستين صدر اسلام چگونه مسئله را با انقلابيترين صورت براي مردم روشن مينمودهاند. اكنون، عين و ترجمهي نامه را در اينجا ميآوريم، ليكن تفسير آن به عهدهي خود برادران است. «اي حسن بصري، آنچه خانوادهي پيامبر درباره قضا و قدر مي دانند براي تو بازگو ميكنم، گوش و هوش فرا دار، سخنان را بنيوش و از آنچه ميگويم پيروي كن. هر كه به قدر ايمان نداشته باشد نصيبي از خداپرستي نيازد و چراغ تابناك ايمان و درونش پرتو نخواهد افكند و آنان كه نافرمانيها و سياهكاريهاي خود را به مقام ربوبي نسبت ميدهند و تباهكاري خويش را از جانب ايزد متعال ميدانند بي شك افترايي بس بزرگ به خداوند بستهاند، پروردگار بينياز هيچ بندهاي را به فرمانبري مجبور نفرموده و اگر عالميان ار اطاعتش سر باز زنند بر دامان كبريايياش گردي نمينشيند و نيز آنان كه سر به عصيان و طغيان بر ميدارند و عنان گسيخته در عرصه نافرماني چند روزي جولان ميدهند نميتوانند بر كانون قدرت استيلا يابند. ايزد متعال بندگان خود را در حكمت و دانش يله و رها نگذاشته بلكه او مالك مالكيتها و مسلط بر سرنوشتها است.
عبادت بندگان چيزي بر قدرت لايزالي وي نميافزايد و كوه عظمتش در برابر كاخهاي عصيان و نافرماني بر خود نميلرزد، بزرگ منشي از كردگار برگردن بندگان است كه ميان آنان و زشتيها پردهاي آويخته و رخسار پليد زشتيها و بدكاريها را بدانان نشان داده و كسي را به قهر و جبر به تباه كاري وا نداشته است. حال گر نادان خيره سري از گلشن نيكوكاري به تخلن تباهي و نادانيها روي آورد اين گناه خود اوست. مهربان خداي ما پيامبران و راهنمايان را برانگيخت تا چراغ تابناكي در پيش راه مردم قرار دارند و راه چاره را بدانان بنمايانند و همه خلق را توانايي و نيرومندي عطا فرمود تا به نيكي گرايند و از بدي بپرهيزند. من سپاس ميگويم خداوندي را كه به بندگان خود قوه و قدرت بخشيد تا به دستياري نيروي خويش به نيكوكاري و خدمت مردم بپردازند من جبين شكر بر آستان بزرگ پروردگار مينهم كه توبهپذير است و براي نادانان و گناهكاران راه بازگشت را باز گذاشته تا از تقصير خويش عذر به درگاهش آورند. من رهرو اين را هم و ياران و پيروان من نيز در اين راه به من پيوستهاند. گفتار من و اصحابم نيز همين است.
قرآن و ضرورت جريان تكامل
ضروررت پيروزي حق و شكست باطل و نقش اراده انسان در اين جريان.
بحثي را كه آغاز ميكنيم يكي از مهمترين و اساسيترين بحثها است و براي آنكه در حد توانايي خويش حق مطالب را ادا سازيم لازم است مقدمه اي را ذكر كنيم. تجزيه و تحليل عميق جنبشهاي انقلابي معاصر نشان ميدهد كه جميع اين جنبشها داراي نقاط مشترك محوري هستند كه بايد به عنوان قوانين پولادين جنبشهاي انقلابي از آنها نام برد. به طوري كه عمق و عظمت مبارزه و پيروزي انقلاب بستگي به درك اهميت و اجراي اصول فوق دارد.
مثلاً قدرت شناسايي و تجزبه و تحليل شرايط عيني جنبش (اعم از نقطه نظر اجتماعي، اقتصادي سياسي، تاريخي، جغرافيايي، جهاني و غيره) وجود وحدت در هدف و ايمان و وفاداري نسبت به آن بين قشر اول مبارزه در درجهي اول و بين كليه اقشار ديگر در درجهي دوم. صداقت و صميميت برادرانه بين قشر اول... و كليه اقشار ديگر مبارزه، اعتقاد به نقش اساسي انسان و پارهاي اصول ديگر كه تماماً با اوجگيري انقلابات در حال تكامل و اوج گرفتن است.
اما يكي از اصول مهم كه جنبهي محوري به خود ميگيرد و در اينجا موضوع بحث ما را تشكيل ميدهد اين است كه در عين حالي كه اكثريت قريب به اتفاق تودهي مردم شديداً تحت سلطه يأس و نوميدي به سر ميبرند و هيچ گونه اميدي نسبت به پيروزي در خود احساس نميكردند، قشر اول انقلاب بدون آنكه ذرهاي نقش انسان را فراموش كرده باشد شرت راز اميد و ايمان به پيروزي حتمي انقلاب بر ارتجاع بوده است. به خصوص زماني كه نيروهاي ارتجاع با يورشهاي مكرر خود پيروزيهاي چشمگيري را به دست آورده باشند، مسئله فوق اهميت و پيچيدگي خاصي به خود ميگيرد. (19)
حقيقت فوق از مطالعهي تاريخ جنبشهاي انقلابي به خوبي مشهود است. به عنوان مثال انقلاب روسيه را پس از شكست انقلاب 1905 در نظر ميگيريم. يأس بزرگي مردم روسيه را در خود غوطهور ميسازد لذا زدودن يأس از دل مردم و ايجاد اميد در دل آنها يكي از مهمترين وظايف دستگاه رهبري انقلاب روسيه ميگردد. اين مطالب در خلال اكثر نوشتههاي لنين در شرايط آن روز و همچنين در خلال سالهاي بعد به خوبي ديده ميشود.
درسي از انقلاب چين
اين حقيقت را در تاريخ انقلاب چين هم مشاهده ميكنيم كه چگونه در طول 29 سال مبارزه عليه ارتجاع و امپرياليسم بارها مردم چين در هالهاي از يأس و نوميدي فرو ميروند ولي رهبري سرشار از ايمان و اميد به پيروزي قطعي انقلاب و شكست ارتجاع، هاله مزبور را رفع ميكند و دوباره اميد به پيروزي را در دل تودهها به تدريج زنده ميكند.
براي روشنشدن مطلب جملات زير را از مقدمه ببر كاغذي ميتوانيم به عنوان شاهد ذكر كنيم.
«... امپرياليسم و دست نشاندگانش در كشورهاي مختلف همچون خورشيدي ميمانند كه درجهت افق فرو ميرود جان آنكه سوسياليسم و جنبشهاي انقلابي ملي كه از پشتيباني آن برخور دارند چون خورشيد صبحگاهي از افق مشرق سر بيرون ميكشند.
چنين است ويژگي عصر ما، دوراني كه تازي ترك امپرياليسم ديگر براي هميشه سپري گشته و واپسين روزهاي حيات امپرياليسم در رسيده است.
اكنون اين مرتجعيناند كه از هيببت نيروهاي انقلابي لرزه بر اندامشان افتاده است. ارتش انقلاب را از مرتجعين ترس و هراسي نيست.
ولي با وجود اين، هستند هنوز كساني كه بر اين حقيقت ديده بينا ندارند و همچنان به امپرياليسم و به ويژه امپرياليسم آمريكا كوركورانه اعتماد ميورزند. نسبت به آن تصورات واهي به خود راه ميدهند و با ترسي آميخته با احترام در برابرش به كرنش در ميآيند و از اينرو در حل مسئله بالا عاجز و ناتوان ميمانند. انسانهاي مترقي و ماركسيستها و انقلابيون همگي مؤظفند جهت آگاهي اينان به كار توضيحي دست بزنند و تودههاي وسيع مردم را در يافتن ايمان انقلابي و عزم راسخ به امر انقلاب دستگيري كنند.
رفيق مائو بارها به ما آموخته است كه در مطالعه مسائل بايد به ماهيت و كنه آنها دست يابيم نه اينكه شيفته و مفتون ظواهر گرديم. بيش از سي سال است كه رفيق مائو در تمام لحظات حساس مبارزه طبقاتي كشورها بر اساس دانش ماركسيسم لنينيسم از چگونگي اين مبارزه تحليل عميقي به عمل آورده و نشان داده است كه مرتجعين همگي محكوم به نابودي و امر انقلاب ناگزير به پيروزي است.
رفيق مائو، امپرياليسم و كليه نيروهاي ارتجاعي را كه به ظاهر نيرومند ولي در باطن ضعيف و ناتوانند به «ببر كاغذي» تشبيه كرده است و با ضرب المثلي كه ميگويد:
«از يك جرقه حريق بر ميخيزد» رشد روز افزون نيروهاي نو ظهور را در امر انقلاب توصيف نموده است و بر مبناي همين تحليل، نقشههاي استراتژيكي خود را تنظيم كرده است.
انديشههاي رفيق مائوتسه دون داير بر اينكه نيروهاي انقلابي غلبهناپذير و نيروهاي ارتجاعي كه موقتاً نيرومند به نظر ميرسند سرانجام محكوم به شكستاند، كمونيستهاي چين را مسلح ساخته و به خلق چين درس داده، الهام بخشيده و ما را به سوي پيروزي كبيرمان هدايت كرده است. صحت اين تز خردمندانه رفيق مائوتسه دون كه ميگويد: «امپرياليسم و كليه مرتجعين ببر كاغذي هستند،» ديگر مدتها است كه با پيروزي انقلاب چين به ثبات رسيده است و از اين پس نيز پيشرفت ظفرنمون امر انقلاب چين و انقلاب سراسر جهان درستي اين تز را بيشتر به ثبات خواهد رساند.»
مثالي از ملت الجزاير و فلسطين ميآوريم كه عامل يأس در عدم جنبش تودهها به علت شكستهاي مزمن عامل مهمتري به شمار ميرفته است. عمار ازگان تئوريسين انقلابي الجزاير در كتاب پر ارزش خود (برترين جهاد) پس از آنكه نيروهاي مادي دشمن را تشريح ميكند، چنين ادامه ميدهد:
«نيروي مادي ولي با قدرت روحي و قوه هيپنوتيزهاش تقويت شده بود اين نيرو را مارشال ميتوني اين چنين بيان ميكرد» نشان دادن قدرت به منظور آنكه استفاده از آن لازم نشود، در حقيقت نيروي واقعي دشمن استعماري از عقده بيقدرتي قربانيانش ناشي مي شد همانند ماري كه با نگاه خود پرندهاي را از دور فلج ميكند به نحوي كه از ياد ميبرد كه از پرواز كند. چگونه ميتوان پرنده را قانع كرد كه او داراي قدرتي است كه ميتواند بر مار فائق آيد؟ كافي است كه به قدرت خويش اعتقاد داشته باشد و بر ترس غلبه كند و وجود بالهايش را از ياد نبرد.
چگونه ميتوان ملت الجزاير را قانع كرد به آنكه قادر است خود را از بندگي استعماري آزاد كند، به شرط آنكه به نيروي خود اعتماد داشته باشد و با الهام گرفتن از نمونههاي ويتنام، مصر، مالزي، و اندونزي مبارزه انقلابي را درگير شود؟ چنين به نظر ميرسد كه در هر دو حالت انتظار ما وهمي بود كه با قوانين عادي پرنده شناسي يا انسان شناسي مغاير ميداشت....»
تحليل تاريخ مبارزات خلق فلسطين هم با جملات زيرين شروع ميشود:
«در اين ميان فاجعهاي است كه هم به فرد مربوط است و هم به تاريخ شكستهاي مزمن- (شكستهاي قبل از 1938 و 1948 تا جنگ ژوئن) اين فاجعه در قالب ترديد مجسم ميگردد و در نتيجه هر پيش آمد تازهاي را كه از خاك اين سر زمين خونآلود بزاند در نطفه خفه ميسازد. در حالي كه مردم جهان به آنچه در سرزمين ما ميگذرد به ديدهي محسوس نگريسته، نتيجهي سالها عقب گرد و شكست براي ما جز اعتقاد به نازاي و سستي نيست با گسستگي دراز مدت از تمدن و آفرينندگي تمدنها، نوآوريها و فرهنگهاي ديگران ما را عقدهدار ساخته و در نتيجه صاحب ذهني شدهايم ريشه كن شده و ارتجاعي كه معتقد است هيچ امكاني براي ظهور و بروز نوآوري كوچكي هم كه شهرتش در جهان بپيچد بر فراز سرزمين ما وجود ندارد» درست كه نگاه كنيم، ايمان و اميد به پيروزي انقلاب در كلام انقلابيون فوق موج ميزند و جز اين هيچ گروه رهبري حاضر به جانبازي و فداكاري در راه پيش برد هدفهاي انقلاب نميشود. ليكن مطلب اساسي اينجا است كه بايد ببينيم سبب اصلي ايمان عميق رهبران انقلاب به پيروزي چه بوده است آيا با تكرار كلمه پيروزي و اميدواري درخت اميد در دل آنها سبز ميشده؟ پس اگر چنين است چرا اين همه شعرا و نويسندگان كه دم از اميد زدهاند. اشعاري در زمينهي فوق سرودهاند غالباً آدمهاي مأيوسي بودهاند حقيقت اين است كه اميدوار بودن هم از آن سهل و ممتنعهاي روزگار است كه درك عميق آن احتياج به درك خيلي چيزهاي ديگر دارد.
علت اساسي اميد به پيروزي چيست؟ درك عمق حركت تكاملي جهان و اينكه سيستمهاي كهنه رو به زوال ميرود و به جاي آنها سيستمهاي نو مينشينند؛ اين است منشاء اصلي اعتقاد به پيروزي قطعي حق، هر چند ضعيف باشد، و اين است منشاء اصلي اعتقاد به شكست قطعي باطل هر چند كه صاحب قدرت چشمگيري باشد ليكن مطلب اساسي در همين جا است كه آيا درك حقيقت فوق كار آساني است؟ مسلماً نه و به همين دليل است كه نظير مطالب فوق را تنها پس از عصر پيشرفت علم و تكنيك و رشد كافي تفكر علمي براي اولين بار از ماركس ميشنويم (در اينجا انبياء و پيروان واقعي آنها را استثناء كردهايم. و فقط بحث امتيازات مكتب ماركس نسبت به مكاتب فلسفي ديگر دنيا است. ماركس بدون آنكه نقش اساسي انسان را فراموش كند (اين هم يكي ديگر از امتيازات مكتب ماركس به مكاتب فلسفي ديگر است) پيروزي نو و زوال سيستمهاي كهنه را جبري ميداند. توضيح اينكه ماترياليسم تاريخي كه ماركس آن را بيان كرده قطع نظر از نقايض كه در ان به چشم ميخورد (20) حاوي يك حقيقت مهم است و آن اينكه تاريخ مجموعهاي ار حوادث بي سروته و بدون جهت و هدف نبوده بلكه در مجموع حركتي است يك جهته غير قابل برگشتني و در حال تكامل.
نبوغ ماركس در اين بوده است كه براي اثبات نظريه فوق شواهد مهم تاريخي را ذكر ميكند و نشان ميدهد كه چگونه سيستمهاي كهنه زوال ميپذيرند و سيستمهاي نو جانشين آنها ميگردند و به قول ماركس آنچه او اهميت زيادي به آن ميداده است جبري و ضروري بودن اين تحول ميباشد والا ديگران هم از زوال حكومتها كم و بيش گاهي اوقات بحث كرده بودند.
ملاحظه ميشود كه علت اصلي اميد فراوان كليهي انقلابيون راستين جهان نسبت به پيروزي حق و شكست باطل و ارتجاع درك عميق تكامل تاريخ بوده است و همواره اين بينش در حال عميقشدن ميباشد. به ويژه اميد رهبري انقلاب فلسطين و الجزاير علاوه بر آشنايي با تحليل علمي تاريخ آشنايي آنها با فرهنگ زنده و انقلابي اسلام است.» (21)
حاصل آنكه بايد عميقاً درك كنيم كه اميد به پيروزي حق و شكست باطل نه از روح شاعرانه و ماجراجويي انقلابيون بزرگ و نه از روح خوش بيني ساده لوحانه آنها بلكه از بينش عميق آنهاست نسبت به جهان و حركت تكاملي آن سرچشمه ميگيرد. به همين دليل است كه اين خصوصيت ويژه با پيشرفت علم و شناخت بشر نسبت به جهان و حركات و اطوار آن دائماً در حال پيشرفت و تكامل است عبارت «امپرياليسم و كليهي مرتجعين ببر كاغذي هستند» شعر نيست بلكه بيان واقعيت عميقي است كه از درك عميق حركت تكاملي جهان ناشي ميشود و بس.
امپرياليسم، ببر كاغذي است حال برگرديم به قرآن، قبل از شروع به بيان آيات قرآن باز تكرار ميكنيم كه نتيجهي مطالب فوق را كه در جملهي زير خلاصه ميشود نبايد فراموش كرد. (ايمان راسخ به ضرورت شكست باطل و پيروزي حق بدون آنكه ذرهاي نقش انسان فراموش گردد از بينش عميق علمي نسبت به كل جهان ناشي ميشود و بس). از نظر قرآن، جهان در مجموع حركتي دارد (يك جهته و غير قابل برگشتني و بالا رونده (حركت تكاملي) و قوانين حاكم در مراتب مختلف آفرينش مظهر تسليم بودن جهان به ارادهي خدا است و انسان صاحب اختيار هم كه به قول قرآن خليفهي الهي است (22) بايد آگاهانه از حركت تكاملي جهان پيروي نمايد والا در پرتگاه انحطاط سقوط خواهد كرد و اين امر است اجتنابناپذير و غير قابل تخلف است. اين حركت نمودار حكمي است كه خدا كرده و بالاجبار بايد پيش برود. كسي را ياراي مخالفت با آن نيست، قرآن اين مطلب را در بسياري از آيات بيان كرده است من جمله در آيهي زير:
*- سوره آل عمران آيه 83. افغير دين اللّه يبغون وله اسلم من في السموات و الارض طوعاً و كرهاً اليه يرجعون.
«آيا جز راه خدا به جستجوي راه ديگري هستيد در حالي كه هر آنچه در آسمانها و زمين است (آفرينش) خواهي نخواهي (طوعاً و كرهاً اعم از اينكه بخواهيد و نخواهيد) تسليم اويند و به سوي او برگشت داده ميشوند (فعل مضارع به كار رفته است = حركت جهان در مجموع به سوي اوست)»
حال براي آنكه معني آيه عميقتر فهميده شود بهتر است آيات ما بعد را با توجه به ارتباط موجود بين آنها در نظر بگيريم.
*- آيات 88-84 از سوره آل عمران: «بگو ايمان آورديم به خدا و به آنچه بر ما نازل گرديد و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط (انبياء بني اسرائيل كه ادامه پيامبران نامبرده بودند) فروفرستاده شد و آنچه به موسي و عيسي و (ديگر) پيامبران از جانب پروردگارشان داده شد....»
ملاحظه ميشود كه قرآن از كليهي پيامبران در يك شما را نام ميبرد. آنگاه براي نشان دادن اينكه مسئله كلاً يك چيز است ميافزايد: «.... نيست تفاوتي ميان هيچ يك ار آنها (پيامبران) و ما (همگي) صرفاً به او خود را سپردهايم». معني كلمهي تسليم و اين است كه ضامن كمال نوع انساني است و از انجا كه منطبق با مشي غالب آفرينش است يكي بيش نيست. بنابراين هر كه جز اسلام (هماهنگ و خود سپاري به راه كمال) ديني بجويد (راه و رسم ديگري پيش گيرد) پس هرگز از وي پذيرفته نگردد (جز به شيوه حق كه مطابق با واقعيت باشد كارها حاصل و فرجامي ندارند) در اخرت (عاقبت در آخرين تحليل و در مجموع در اين دنيا و به ويژه در دنياي ديگري كه محل دور كشتهها است) از زيانكاران است.» پس ضرورت پيروي آگاهانه از راه حق مطرح ميكند:
«چگونه خدا هدايت كند گروهي را كه بعد از گرويدنشان (بر اساس) درك و شهادت (اقرارا) به حقانيت پيامبر و اينكه به دلايل روشن و متفني (بر صححت اين رسالت) دسترسي داشتند با (اين همه) حق پوشي نمودند و خدا هدايت نميكند مردمان ستمكار را (سرباز زدن از حقيقت ظلم است).»
بنابراين از نظرگاه قرآن انسان خود مسئول هدايت خويشتن است. موجودي است كه سرنوشتش را شخصاًتعيين ميكند و از اين لحاظ اگر ستمكاري و حق پوشي نمايد شايسته لعنت و عذاب است.
«اين گروه جز ايشان اين است كه مورد لعنت (نفرين - نفي) خدا و ملائكه (قواي مدبره جهان) و جميع خلقها قرار ميگيرند (چيزي) كه در آن جاويدانند و عذابشان كاهش نمييابد و برايشان مهلت و اماني نخواهد بود.»
با توجه به آيات چنين نتيجه ميشود كه راه خدا يكي بيش نيست (همان راه تكامل كه يك جهته و غير قابل برگشت است) و تمام موجودات عالم خواهي نخواهي همان راه را طي ميكنند و انسان هم آگاهانه بايد همين راه را طي كند و تمام انبياء جز دعوت بشر به آن يگانه راه (راه تسليم) مأموريت ديگري نداشتند از اينرو دين تمام انبياء دين اسلام بوده است (قرآن صحبت از اديان نكرده، بلكه صحبت از دين واحد خدا ميكند.) از ديدگاه قرآن راه حق همان راهي است كه مبتني بر راه تكامل است و باطل همان راههاي مبتني بر انحطاط ضد تكامل است و به همين دليل است كه حق را به طور قطع پيروز و باطل شكستپذير ميداند. قرآن براي بيان حق و نشان دادن باطل تعبيرهاي بسيار عالي دارد من جمله حق را به «نور» و باطل را به «تاريكيها» تشبيه ميكند (البته اين خود اعجازي است كه نور با صيغه مفرد و تاريكي با صيغه جمع آمده است به اين دليل كه راه حق يكي بيش نيست و هر چه جز آن است گمراهي و ضلالت محسوب ميشود.) و يا آيا براي نشان دادن قطعيت پيروزي حق و شكست باطل بياني شيواتر، عاليتر و واقع بينانهتر از بيان قرآن ميتوان يافت؟ شگفتتر و اعجاب آورتر از همه اينكه قرآن وقتي كه صحبت از پيروزي حتمي حق و شكست باطل به ميان ميآورد، ملاك و معيار عيني به دست بشر ميدهد. همان مدركي كه مكاتب انقلابي علمي به آن استناد ميجويند يعني ملاك تاريخ. قرآن در دعوت به تحليل علمي حوادث تاريخي و نتيجهگيري از آنها به راستي غوغا ميكند. كساني كه تاريخ را جز انبافي از حوادث نميبينند از نظر قرآن قدرت تفكر و تعقل و بينش عميق ندارند، مشكل است كه امروز بدون اطلاع از مكاتب انقلابي عصر حاضر اين گونه آيات به درستي تفسير شوند. حال براي درك مطلب به توجه در آياتي چند نيازمنديم.
*- سورهي حج آيات 51-38:
«خداوند پيوسته از ايمان آورندگان دفاع ميكند همانا خدا هيچ خيانتكار كفر پيشهاي را دوست ندارند. (دوست نداشتن خدا همان طرد شدن طبيعي خيانتكاران است به حكم خدا و به حكم قانون تكامل انجام ميپذيرد) براي كساني كه مورد ظلم و تجاوز قرار گرفتهاند (به قربانيان ظلم و ستم) رخصت داده شده پيكار كنند (روح قهر و خشم انسان در برابر ظلم و ستم و تجاوز و برخي روحيات ديگر مظهر رخصت و اذن خداوند است). و البته خدا به ياري كردن آنان قادر است (ياري خدا چگونه است؟ جواب را آيه بعدي خواهد داد) به ياري كردن بسر ميبرند.
*- لحن شروع سوره، قطعيت و طنين آن.
*- حساب در اينجا كلي است اعم از دنيا و آخرت (جريان واحدي است نه آنكه خدا از هم باشد).
*- اسروالنجوي = اشاره است به اينكه مخفيانه مردم را به عبارات هل هذا الابشر مثلكم..... عليه پيامبر ميشورانند.
*- نسبت خواب و رؤيا به حرفهاي پيامبر دادن.
*- اهل الذكر - يعني كساني كه از واقعيات درس گرفته و آنها را يادآور ميشوند.
*- درباره وعده قبلاً بحث كردهايم.
*- پيامبر انساني است عادي ولي مستعد كه بر او وحي شده است.
*- آيات 14-11 را با دقت بيشتري مطالعه كنيد.
*- شكست باطل و پيروزي حق را در نهايت به حركت تكاملي و يك جهته جهان نسبت ميدهد (اين مطلب مهم است).
* مثال ديگر: سوره بقره آيات 251-243: در تفسير اين آيات مسائل زير را در نظر بگيريد:
*- در آيات فوق نمونه اي از برخورد حق با باطل را از تاريخ ملل گذشته شرح ميدهد. در داستان مزبور طرف حق طالوت و طرف باطل جالوت است.
*- قبول ايدئولوژي شهادت انقلابي در برخورد حق و باطل (حذرالموت فقال اللّه موتوا...).
*- چگونه مرگ باعث زندهشدن جامعه ميشود. (حل تضاد بين حق و باطل).
*- جالب است يادآور شويم بعضي از مفسرين گذشته به علت عدم درك روح قرآن تعبيرهاي عجيب و غريبي از آيه كردهاند مثلاً گفتهاند صاعقهاي آمد و مردم را كشت و سپس خدا آنها را زنده كرد تا او را بشناسند... در حالي كه آيه 245 بافتههاي مفسرين فوق را پنبه ميكند (و قاتلوا في سبيل اللّه) و نشان ميدهد كه منظور از آيه 244 چيز ديگري است يعني همان حل وجود حق در تضاد بين حق و باطل از طريق قبول شهادت.
*- سه آيه 246-244 درباره نتايج كلي داستاني است كه از آيه 246 به بعد ميآيد. به هر صورت نتيجه همان است كه فوقاً بيان شد. (23)
*- در عصري كه مردم ثروت را ضرورت رهبري مي دانستند، پيامبران آن عصر به علت دانش و آگاهي و سلامت جسمي به پيامبري مبعوث ميگردد (آيه 247).
*- تابوت، صندوق و بازماندهاي است از آنچه اصحاب حضرت موسي و هارون بر جاي گذاشتهاند. پيامبر قوم به آنها مژده داد كه اين تابوت به ايشان (بنياسرائيل) باز ميگردد و در اين نبرد عادلانه جميع ايادي ويژه جهان آنها را مدد خواهند كرد. و گويا اين مژدهاي باشد كه پس از جنگ به دست گروه مؤمن مقاومت كننده، تحقق يابد و قوت قلب قوم را افزوده و به ايشان اميد دهد. اين بازمنده در ايام درماندگي بيناسرائيل از آنها ربوده شده بود.
*- آزمايشهاي مختلفي كه براي سپاهيان حق پيش ميآيد و در هر آزمايش عدهاي غربال ميشوند و در نهايت نخبهها و كساني كه قدرت تحمل شديد مبارزه در راه حق را دارند در مواضع خويش استوار مي ايستند. (مثلاً نياشاميدن آب از رودخانه، خود را نباختن در برابر قدرت سپاهيان جالوت و...)
*- نقش انسان در پيشبرد تاريخ در آيه 253 و بالاخره نتيجه نهايي را به شرح زير بيان ميدارد:
تلك آيات اللّه قتلوها عليك بالحق و انك لمن المرسلين. اين است آيات خدا كه براي تو به حق ميخوانيم (يعني بيان واقعيت است) و البته تو نيز از پيامبران ميباشي (يعني تو نيز بايد به رسالت خود عمل كني و با طرفداران باطل تا آخرين نفس ستيز كني و بداني كه پيروزي نهايي با حق است).
*- سورهي عنكبوت آيات 44-41. مطالب اين سوره با آياتي درباره ضرورت آزمايش و افتادن بشر در كوران حوادث شروع ميشود و سپس به ذكر تاريخ سر گذشت بعضي جوامع بردهداري گذشته ميپردازد كه صاحبان بردهها، گروه گروه بردهها را براي ساختن قصرهاي سنگي و اهرام ثلاثه و كارهاي شاق ديگر تحت استثمار و بهرهكشي شديد قرار ميدادند. آن گاهاز واژگوني سيستمهاي ظالمانه فوق به رهبري انبياء بزرگ نظير نوح، ابراهيم، لوط، موسي... ياد ميكند و نتيجه را طي 4 آيه 44-41 به صورت قانون عادي چنين بيان مينمايد: مثل كساني كه جز خدا را براي خود سرپرست ميگيرند همانند مثل عنكبوت است كه خانه براي خود ميسازد (و چنين ميپندارد كه خانهاش خيلي محكم و استوار است) در صورتي كه سستترين و بيپايهترين خانهها همان لانهي عنكبوت است. اگر دانش و علم داشته باشيد (يعني وقايع را به طور علمي و تحليل كرده و قدرت ظاهري كفار و مخالفين راه تكامل را كه ضمن آيات قبل مختصراً به عنوان نمونه بدانها اشاره شد دليل بر قدرت مطلق و شكستناپذير آنها نگيريد) همانا خداوند به قدرتهايي كه جز او خوانده ميشوند و جز او مورد اتكاء قرار ميگيرند آگاه است (يعني ماهيت آن قدرتها را ميداند و به پوچي آنها آگاه است) در حالي كه خداوند غالب و حكيم (24) است. اينها شناسايي است كه براي مردم ميزنيم اما جز صاحبان دانش و عالمان كسي آنها را درك نميكند. (25) در اينجا پس از ذكر حقايق كلي و عام فوقالذكر علت شكست باطل و پيروزي اجتنابناپذير حق را به حكمت تكاملي جهان پيوند ميدهد و ميگويد: «خلق السموات و الارض بالحق ان في ذلك لايه للمومنين.» شگفتآورتر اينكه حركت تكاملي جهان را آيه و نشانهاي براي شناخت خدا ميداند كه از آن با صيغه مفرد (آيه) كه نموداري است از يك جريان واحد ياد كرده است.
*- سورهي محمد آيات 13-1: كساني كه آگاهانه بر سر راه خدا (راه كمال مانع ميتراشند بيهوده تلاش ميكنند. چه اعمال ضد تكاملي آنها تماماً به جايي نخواهد رسيد. و كساني كه ايمان آورده و اعمال شايسته (مطابق با شرايط) به جا ميآورند و نيز به آنچه به محمد نازل گشته است به علت حق بودنش ايمان آوردهاند بديهايشان را زايل كرده و كار و بارشان را اصلاح ميكند (زايلشدن بديها در سايهي ايمان و عمل صالح امري است طبيعي). و چرا چنين است؟ چرا تلاش كفار در نهايت امر بيهوده است؟ و چرا تلاش مؤمنين و عاملين به حق بالاخره منتهي به نتيجه ميگردد؟ «زيرا كساني كه كفر ورزندهاند پيروزي از راه ضد تكامل كرده و مؤمنين پيروزي از راه حق (همان راه تكامل) و خداوند مثلهايي كه براي مردم ميزند (مثل لانه عنكبوت) مثل جريان آب و جولان كفهاي موجود در سطح آب مثل شجره طيبه و شجره خبيثه.........».
بر اساس چنين واقعيتي است كه در آيهي بعدي نقش اصلي انسان را در تكامل اجتماع بيان ميكند به عبارت ديگر نبايد چنين تصور كرد حالا كه حق پيروز است و باطل نابود، پس دست روي دست ميگذاريم تا اين عمل به خودي خود انجام بگيرد. اينجا است كه قرآن ميگويد:
بايد گردنهاي ايشان زده شود
«در مقابله با كفار بايد گردنهايشان زده شود خونشان جاري گردد و باقي ماندهها طناب اسارت برايشان محكم شود و يكي از دو كار (درباره اسراي فوق) انجام گيرد يا آنكه در برابر پول يا كالا خدمتي اسرا مبادله شوند و يا آنكه با منت نهادند بر كفار (موقعي كه ديگر هرگز نميتوانند خلل در امر كمال ايجاد كنند) آزاد شوند، پيروزي بر باطل (آنجا كه طرفداران باطل با آگاهي كامل و عناد به راه خود ادامه ميدهند) جز از راه جنگ از هيچ راه ديگري امكان ندارد (تا زماني كه جنگ ظالمانه وجود دارد تنها راه نفي آن جنگ است اما جنگ عادلانه و انقلابي) و اگر خدا ميخواست (به روش ديگر) پيروزي را براي شما مهيا ميكرد اما عدهاي را به دست عدهاي ديگر ميآزمايد (26) (تا تكامل يابند) و كساني كه در راه خدا بميرند هرگز اعمالشان تباه نميشود. (در اينجا نتايج دنيا را نبايد از نتايج آخرت جدا كرد) به زودي هدايتشان كرده و كارهايشان را اصلاح مينمايد دقت شود كه راه اصلاح در عصر غلبه كفر كدام است، آيا پرداختن به كارهاي حاشيهاي يا پرداختن به مانع اصلي راه تكامل) و شما را وادار بهي ميكند كه اوصاف آن را برايتان بيان كرده است. اي كساني كه ايمان آوردهايد چنانچه خدا را ياري كنيد (راه كامل را طي نماييد) خدا هم شما را ياري ميكند. شمار را استوار گردانيد.
در اينجا قرآن مطابق همان روش خاص خود مطالعه علمي در حوادث تاريخ را پيش ميكشد. مطالعه تاريخ آنهايي كه به علت ظلم و تجاوز به مردم و جلوگيري از تكامل ميفرمايد: «ذالك ان اللّه مولي..... (27)
اين بدان علت است كه خداوند سرپرست مؤمنين است اما كفار پشتيبان و سرپرستي ندارند. و پس از ذكر يكي از خصوصيات بارز كفار (كه زندگي آنان جز زندگي حيواني و چهارپايي نيست) دوباره حوادث تاريخ گذشتگان را يادآوري ميكند. «و كاين من قريه..... آيه 13» (ترجمه به عهدهي خود برادران). منطق فوق در كليهي آياتي كه مسلمين راه جهاد دعوت ميكند و آنكه نتايج يكي از جنگهاي اسلام را براي مردم اعم از موافق و مخالف بيان مينمايد، موج ميزند، اينكه چند نمونه از آيات فوق:
*- سورهي آل عمران آيات 160-137: «قد خلت من قبلكم سنن......» شأن نزول آيات فوق جنگ احد ميباشد كه در ابتداي امر مسلمين پيروز شدند اما بلافاصله پس از آنكه انديشه پيشبرد حق جاي خود را به انگيزه تحصيل غنايم جنگي سپرد و آن عدهاي كه مشغول محافظت يكي از مناطق حساس ميدان جنگ بودند مواضع خود را به خاطر چنگ آوردن غنايم جنگي ترك گفتند، تلفات سنگيني از ناحيهي كفار به مسلمين رسيد من جمله 70 نفر از مسلمين كشته شدند و اينك ترجمه و تفسير آيات فوق:
«همانا سنتها و قوانين بر پيشينيان جاري گشت (براي درك عميق سنن فوق) پس در حوادث زمين و تاريخ پيشينيان سير نماييد و آن گاه بنگريد (نگرش تعقلي نه صوري) و ببينيد كه فرجام كار تكذيبكنندگان حق به كجا انجاميد اين (مطالعه علمي حوادث گذشته جهت و دليلي است براي مردم و همچنين راهنما و اندرزي است براي پرهيزكاران (از مطالعه تاريخ پيشينيان بر ميآيد كه سدكنندگان راه تكامل بايد شكست بخورند اما پيروزي حق راهي است پرپيچ و خم و پر فراز و نشيب نه اينكه خط مستقيمي ضعيف را به كسب قدرت و پيروزي وصل كند) پس بنابراين سست نشويد و محزون نگرديد، چنانچه به راستي مؤمن باشيد برتري از آن شماست (شكست شما گذراست همچنان كه پيروزي باطل امري است گذرا).
اگر چنان كه شما را خسارتي رسيده است و دشمن را نيز خسارت رسيده و اين مراحلي است (شكست بعد از پيروزي و پيروزي بعد از شكست اما شكست نهايي از آن ظالمين است كه بين مردم ميگردانيم تا خدا بداند چه كساني ايمان ميآورند و بر ميگزينند از شما گواهاني (به امر حق و ضرورت پيروزي آن) و خدا ظالمين را دوست ندارد (28) (نتيجه نهايي شكستها و پيروزيهاي فوق اين است كه) تا خدا مؤمنان را پاك سازد (29) و كفار را نيست و نابود گرداند. (شكست و پيروزي يك سيكل بسته را تشكيل نميدهد بلكه، جهتگيري تناوب فوق در مجموع به سوي پيروزي حق و شكست باطل است. اما اين پيروزي به اصطلاح معني و محاني به دست نميآيد) آيا چنين ميپنداريد كه وارد بهشت خواهيد شد، در حالي كه هنوز خدا مجاهدين و پايداريكنندگان را معلوم نكرده است. همانا شما بوديد كه قبل از اين آرزوي جهاد و كشتهشدن در راه خدا را ميكرديد اكنون آن را ديده و به چشم خود به آن نگاه ميكنيد (يعني قبلاً حرف آن را ميزديد اما اكنون عملاً با آن مواجه شدهايد و به خوبي دانستهايد بين حرف و عمل چه شكاف بزرگي وجود دارد كه با ايمان واقعي برميشود و پس از ديدن اين صحنه ديگر پس از آن حرفهاي تو خالي و بيپشتوانه نخواهيد زد). (30) و محمد نيست مگر فرستادهاي كه قبل از او نيز فرستادگاني بوده و در گذشتند، پس آيا اگر محمد بميرد و يا كشته شود راه ارتجاع و برگشت به گذشته را پيش خواهيد گرفت و آنكه عقب گرد كند و راه ارتجاع را پيش گيرد هرگز زياني به خدا نميرساند. (31) (جبري بودن پيروزي حق) و به زودي خداوند به شكرگذاران جزا خواهد داد (شكر يعني بهرهبرداري از مواهب طبيعي در راه تكامل) هيچ كس نميميرد جز به اذن خدا و مطابق قانون معيني كه به دست خدا است (پس فرار شما از ميدان نبرد شما را از مرگ نجات نخواهد داد چه مرگ قانوني است پولادين كه گريبان همه را خواهد گرفت) (32)
هركس صف مبارزه را خالي كرد به دنبال زندگي دنيا برود و بهرهاي از دنيا به او ميدهد و هركس (در راه خدا جهاد كند) بهره آخرت و نهايي را طلب كند از آن به او ميدهيم، اما جزاي شكرگزاري را به زودي خواهيم داد.
(در اينجا قرآن نمونهاي از فداكاري انبياء و مؤمنين سلف را يادآور ميشود كه: چگونه تاريخ را حركت داده با اينجا رساندهاند و شما نيز بايد آن را ادامه دهيد).
چه بسيار پيامبراني كه پروردگارپرستان (اصحاب تكامل). به پيروزي از آنان در راه خدا بدانها رسيدند، سست شدند و نه ناتوان گشتند، و نه ذلت و سرافكندگي را پذيرفتند و خدا پايداريكنندگان را دوست دارد (يعني راه تكامل به پايداري پايمردان پيموده ميشود نه به سكوت سنت عنصران و صوفينشينان و امثالشان) گفتار و كلام پيكارگران خداپرست فوقالذكر نبود جز اينكه: پروردگار ما، به بخش بر ما گناهان و اشتباهاتمان را و زيادهروي در كارمان را و استوار بدار قدم ما را بر طبقه ستمكار حقپوش پيروزيمان ده. (آنها دست روي دست نگذاشته و از خدا پيروزي حاضر و آماده را نميخواستند بلكه بر اساس تصحيح اشتباهات خويش پايداري و پيروزي بر كفار را طلب ميكردند بنا بر علت فوق بود كه) «پس خدا بهره خدا دنيا و بهره نيكوترين آخرت را به آنها داد (33) چه خدا نيكوكاران را دوست دارد (نيكوكاران پيروزند).
«اي كساني كه ايمان آوردهايد اگر اطاعت كفار را برگردن نهيد شما را به عقب بر خواهند گرداند (ارتجاع) و آنگاه جزو زيانكاران خواهيد شد (يا مرگ يا پيروزي) (تصورات باطل را به دور افكنيد)، آري خدا سرپرست شما است و او بهترين ياريكنندگان است. (پيروزي نهايي از آن حق است، شكست شما امري است گذرا) و به زودي در دل كفار به علت شريك قراردادن و اتكاء كردنشان به نيروهاي غير خدايي هراس خواهيم افكند چه شريكاني كه قرار دادهاند خداوند قدرتي به آنها نداده است، جايگاه كفار آتش است (كفار به سوي انحطاط ميروند كه در نهايت جهنم ميرسند) و جايگاه ستمكاران چه جايگاه بدي است آنگاه كه شما كفار را به اذن خدا از پاي در ميآوريد خداوند به وعده خود وفا مينماييد. (وفاكردن خدا به عهده خود چگونه انجام ميگيرد) تا وقتي كه از هم گسيختيد و در مورد كار، در راه خدا با هم اختلاف پيدا كرديد و همين كه خدا پيروزي و آنچه را دوست داشتيد به شما نشان داد نافرماني نموده به دنبال كسب نماييم، مواضع خود را ترك كرديد پس خداوند و برتري شما را نسبت به كفار از بين برد و شكست خورد برقرار كرديد) گروهي از شما خواهان دنيا بوديد و گروهي ديگر آخرت را اراده ميكنيد آنگاهبيواسطهي غنايمي كه دوست داشتيد) از دشمن منصرف ساخت. از خدا آمرزش بخواهيد. و به تحقيق خدا شما را بخشيده (چرا كه اشتباه خود را دريافته و از كرده خلاف خود پشيمان شديد) آنگاه كه روي برتافته فرار ميكرديد و (از دست پاچگي و از شدت ترس) به كسي توجه نميكرديد و پيامبر همچنان از پشت ملتزمان ندا در ميداد پس (بر اين اساس و در مقابل خدا اندوهي بر اندوههايتان افزود (34) (آن همه ياران و امكاناتي كه از دست رفت تا ديگر بر آنچه كه از دست دادهايد و آنچه به شما ميرسيد غمگين نشويد (و اين اشتباه را تكرار نكنيد) و خدا به آنچه ميكنيد آگاه است.
پس از آنكه هول و هراس جنگ فرو نشست و آرامش جاي وحشت را فراگرفت (و اندوه سينهها را از آنچه گذشته مالامال نموده بود) خداوند خواب لطيفي بر گروهي از مؤمنان چيره كرد (و اطمينان به قلب آنها بازگشت) آنگاهگروهي كه در بند خود بودند (و نظر به خصوصيات درونيشان هنوز از هراس جنگ اطمينان نيافته و نخفته بودند) اسيرگمان و وهمهايي نسبت به خدا شدند كه منشاء آن تصورات دوران جاهليت (و عدم وجود بينش صحيحي بود كه به كمك روشنايي حاصله از آن قادر به تحليل صحيح وقايع جنگ نشوند و نتايج صحيح از آن بگيرند بنابراين شروع به نتيجهگيريهاي جاهلان كرده) ميگفتند: آيا ما كارهاي هم هستيم؟ (كارمان به جايي ميرسد) بگو تمامي كارها به دست خدا است.
البته در قلبهاي آنها چيز ديگري جريان داشت كه بر تو آشكار نميكردند (تنها حوادث بود كه ميتوانست آنچه در دلشان بود آشكار كند چه حوادث، بهترين وسيلهي آزمايش افراد است و به خوبي ميتواند بهانهها را كه ناشي از جهل و بيايماني است بر ملا سازد. (35)
«اينان ميگفتند اگر كار به دست ما ميبود در اينجا كشته نميشديم» (دليلشان هم اين بود كه عدهاي از آنان بدون آنكه خواسته باشند كشته شدهاند و لذا آنان را بياراده و بدون اختيار و بدون مشورت با خودشان به اين بلا را ندهاند).
قرآن جواب دندان شكني به اين بهانه تراشان و بد انديشان ميدهد كه امور كل به دست خدا است و نه به دست ايشان يا كسي ديگر، بدين معني كه آنها در مقام مشورت به عدم درگيري با دشمن رأي ميدادند. (36)
و آن رأي نه از بينش صحيح و آگاهي آنان به شرايط حاكم بلكه از سيستمها و ناخالصيهاي شيطانيشان شيطاني درونيشان) ناشي ميشد، شكست به شما در جنگ مزبور دلائل ديگري داشت در آيات قبلي اين علتها روشن شد و آن عدهاي هم كه از بين رفتند نه صرفاً به اين دليل بود كه در جنگ شركت كردند.
«بگو اگر در خانههاي خود هم بوديد آنان كه كشته شدن برايشان مقرر شده بود به خوابگاه (قتلگاه) خود در ميآمدند» (زيرا كسي را از مرگگريزي نيست). (37)
قرآن از قتلگاه و قبر به بستر و آرامگاه تعبير كرده است و اين نشان دهنده طبيعي بودن مرگ انساني است. مگر تنها كساني ميميرند كه مبارزه ميكنند؟ هرگز چنين نيست....
آيات بعدي هم در تأييد و تشريح بيشتر مطالب فوق است تا آنكه پس از ذكر اخلاق و سلكات عالي پيامبر كه سزوار يك رهبري انساني عالي است صحبت از «توكل يعني اطمينان صد در صد به پيروزي حق» ميشود. و صريحاً ميگويد كه مسلمين بايد نقشهاي كلي خود را با در نظر گرفتن حقيقت فوق طرحريزي كنند.
* «فاذا عزمت فتوكل علي اللّه ان اللّه يحب المتوكلين. پس وقتي كه اراده حركت در راه حق كردي پس خدا را توكل كن چه خدا توكلكنندگان را دوست دارد.»
بالاخره نتيجهي نهايي را از نقل و تحليل وقايع جنگ با آيه زير بيان ميكند:
* «ان ينصركم اللّه فلا غالب لكم و ان يحذكم فمن ذالذي ينصركم من بعده و علي اللّه فليتوكل المؤمنون.» «اگر خدا شما را ياري كند پس هيچ نيرويي نميتواند به شما چيره شود و اگر خوارتان سازد غير از او چه كسي ميتواند شما را پيروز گرداند (پس حال كه چنين است (38) مؤمنان بايد به خدا توكل كنند و تنها او را پشتيبان خود بدانند.»
البته مسلم است كه در صورت اتكاء به خدا و جلب پشتيباني او كه عمل به خواستههاي خدايي خلاصه ميشود جمع مؤمنان شكستناپذير ميگردند چرا كه «تكيه بر خدا» در حل قاطع دائماً انقلابي مسائل موجود تجسم مييابد. (39)
از اين ديدگاه تمامي اقدامات طبقهي ضد انقلاب در نظر قرآن، عليرغم هيبت و جبروت كاذبش چون «فوتي» است كه براي «خاموش» نمودن قرص طالع آفتاب نيمروز از دهانهاي ضعيفي برخيزد.
*- سورهي توبه آيات 32 و 33: «اراده ميكنند كه نور خدا را به دهانهايشان خاموش كنند و ابا دارد خدا (محال است كه چنين كاري بشود) چرا كه (ميخواهد) نور خود را تمام كند (به مقصد معين برساند) ولوكافران (از اين امر) كراهت داشته باشند و بانحاء طرق عليه آن اقدام كنند) او خدايي است كه پيامبرش را براي اعلام دين حق و هدايت مردم به آن فرستاد، همان دين و مشياي كه بر تمامي ديگر روشها و خط مشيها چيرهاش ميگرداند ولو كه (از غالب شدن حق) كافران كراهت داشته باشند....»
اين درندهخويان، ابلهانه با نوري خاموشيناپذير كه از دل هر ذره بر ميخيزد و حركات جهان با تمام ابزار وجود آن است در افتادهاند.
در اين ميان حقيقت پرشكوه ديگري مشهود است كه چون تابش آفتاب درخشان چشم هر «صاحب چشمي را خيره ميسازد. چگونه قرآن به اين ترتيب اداي مطلب ميكند؟ آيا بدون درك حركت تكاملي يك جهته جهان و بدون اينكه قرآن از جانب ذات بينهايتي بيان شده باشد چنين چيزي امكان دارد؟
اينان نميدانند كه همه نيرنگها و تدابيرشان در نزد خدااست و ايشان هيچ راه گريزي از نزد او و حيطهي قوانينش نيست.
*- سورهي ابراهيم آيات 37-34: «هشدار ده مردم را از زماني كه عذاب فراگيردشان پس آنان كه ستم كردند (از شدت عذاب گويند:
«پروردگار ما را تا سرآمد نزديكي به تأخير بينداز (كمي ما را مهلت بده تا) بپذيريم دعوتت را (براهيت گردن نهيم). و پيامبران را اطاعت كنيم......»
چنين كوته فكراني اثباتي مسلك تنها هنگامي به خود ميآيند كه در آستانه فنا و زوالند. ليكن به ايشان گفته ميشود (به طور طبيعي) «..... آيا شما نبوديد كه قسم ميخورديد كه بر شما زوال و شكستن نيست؟»
(بياد آوريد كه چگونه هيبت ظاهري قوا و تشكيلاتشان شما را از ياد حقيقت غاض كرده است.)
«حال اينكه به جاي اين كه بر خود ستم رانده بودند (ستم به خلق در واقع همان ستم به خود و فريبكاري با خويشتن است) و آشكار شد (بر اينان مسلم شده بود) كه با آنها (تجاوزكاران و طبقات ارتجاعي و پوسيده) چه كرديم (و چگونه از اريكه قدرت به زير افتادند) و براي شما مثالها زديم (آن همه وقايع تاريخ و شرح حال جباران و عاقبت آنها و سلاطين و سلسلههاي ستمكار بهترين نمونه براي استنباط مطلب و درك حقيقت بود). با اين همه سدكنندگان راه تكامل عبرت نميگيرند و همچنان مغرور به قدرت كاذب و تكنيك خود هر وسيلهاي را عليه راه كمال به كار مياندازند. اينجا قرآن عظمت، كلامش را به اوج ميرساند: و (به مدد كليه قوانين نظامات هستي) تأييد و تثبيت ميكند كساني را كه به گفتار استوار (كه در متن هستي ريشه دارد يعني راه تكامل) گرديدهاند، در دنيا و در آخرت و گمراه ميكند ستمكاران را و خدا هر كار بخواهد ميكند (مايل با آنچه گذشت. معني «خواست خدا» نيز روشن شد. خواستي كه با ريشههاي ثابت آفرينش انطباق مطلق دارد.
قرآن مملو از اين گونه تعابير عيني است و هر بار به نحوي انگيزندهتر و در طي امثله تاريخي ابطال باطل را مسجل ميسازد. باز هم براي توضيح بيشتر به آيات نمونه زير مراجعه كنيد:
*- سوره حشر آيات 4-1
*- سوره روم آيه 47: (ترجمهي به عهده خود برادران).
*- در سوره فاطر آيه 10: مكر زشتكاران را اكيداً «تباه» و بيهوده ميداند.
*- در آيه 43 همين سوره تعبير فوقالعاده عجيبي موجود است: «برتري ميجويد در زمين (خود را طبقهاي فوق ديگران قرار ميدهند) و به زشتي نيرنگ ميكنند. ليكن فكر زشت جز به اهلش نميرسد (آخرين تحليل جنگ افروزي و خانمانسوزي جهانخواران سبب تضعيف خودشان ميشود. (40) و آيا جز سنتپيشينيان (منطق به تجربه رسيده تاريخ) را انتظار دارند (پيروزي آنها محال است) بنابراين هرگز سنت خدا را دگرگون و تبديل يافته نخواهي يافت و هرگز در سنت خدا بازگشتن نخواهد بود. (سنت غير قابل تغيير و خدشهناپذير).»
راستي اينگونه تعابير پر اميد و واقعي از كدام منبع سر ميزند؟ كدام مرجعي است با چنين آگاهي از خلقت جهان سخن ميداند كدام بيان برندهتر و انگيزندهتر از اين است كه:
*- «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا». حق آمد و باطل رفت چه باطل اساساً رفتني است (41)
ملاحظه ميشود كه حقيقت عامي كه بحث ما بر سر آن بود (حتميت پيروزي حق و شكست باطل) چگونه در سراسر آيات قرآن موج ميزند. بدون آشنايي با فرهنگ انقلابي عصر حاضر درك عظمت آيات قرآن هيچ ممكن نيست.
كتابهايي را كه بايد حتماً بخوانيد
در اينجا حتماً كتب زير را بخوانيد:
*- كتابچه سرخ مائو. امپرياليسم و كليه مرتجعين تاريخ ببر كاغذي هستند. دو نوع همزيستي مسالمتآميز به كلي متضاد
همچنين براي آشنايي بيشتر با قرآن در اين مورد و شناسايي تفكرات نخبه پيروان آن و نحوه استنباطشان از قرآن مراجعات زير را حتماً بخوانيد:
*- سوره نساء آيات 78-69.
*- نهجالبلاغه ترجمه فيض الاسلام جلد 5 ص 982 خطبه 53، ابتداي فرمان حضرت علي به مالك اشتر.
*- نهجالبلاغه ترجمه فوق جلد اول ص 53 خطبهي 11 كلام علي (ع) به فرزندانش در جنگ جمل.
چكيده آنچه در «راه انبياء راه بشر» گفتيم.
در بحثي كه گذشت مختصراً با قرآن آشنا شديم البته اين آشنايي گذشته از نقض ترجمه و تفسير به چندين عنواني كلي (قرآن و....) محدود بود به خاطر داريم كه مراجعه به قرآن از نظر تحقيق در مسئله وحي بود گفتيم كه سلسهاي به نام انبياء دعوي بودن و فوق مادي نمودهاند البته در كتاب راه طي شده ديديم كه رسولان الهي پيوسته در ادوار تاريك گذشته مشعلدار انقلاب و آزادي بودهاند و خلأ هيچ لكه آلودگي و دروغ و منفعت جويي به ايشان نميچسبد با اين همه عظمت ادعاي آنها و ادارمان نمود كه پيرامون آن تحقيقي دقيق به عمل آوريم. اساس اين تحقيق پاسخ گفتن به اين مسئله بود كه «آيا بشر در هر قدمي كه برميداريم به مكتب انبياء نزديك ميشود يا نه؟»
گفته بوديم «در صورتي كه مطالعه و تحقيق ما را به نتيجه اول برساند دليل بر اين است كه انبياء برخلاف ادعاي خودشان تفاوت چنداني با افراد معمولي (از نظر مدرك مسائل عمومي خلقت در فكر و عمل) نداشتند، نهايت آنكه از مردان بزرگ عصر خود بودهاند (اما در هر حال او وحي خبري نبوده است). و اگر چنانچه مطالعه تحقيق ما را به نتيجهي دوم برساند جز اين نيست كه مسئله وحي واقعاً صحت داشته و همچنان كه خود انبياء ادعا كردهاند مطلب خود را پرورش خاص و از مبدأ و منبع غير بشري اخذ كردهاند و واقعاً همانطور كه ادعا كردهاند «پيام آور» براي كليه بشر بودهاند هر چند كه بشر بر اساس دانشي كنوني خود نتواند مكانيسم اين پيامآوري را درك كند».
با در نظر گرفتن روش صحيح تحقيق كه مفصلاً در جزوه ديگرمان به نام «جزوه شناخت» بحث شده بر عهده هر كس كه با تفكر و تدبير انصافاً به سؤال اساسي فوقالذكر پاسخ دهد. فقط ميافزاييم: اگر بيان قرآن بافتههاي منفعتطلبانه و تخديرآميز نباشد، اگر به جاي سستي و نوميدي استواري و اميد بيافزايند و اگر مضامين آن جامعتر و عاليتر از هر آنچه باشد كه امروز فرهنگ متعالي انقلابات معاصر به آن دست يافته، پس وجود و ايجاد آن چگونه توجيه ميشود؟ اين سؤالي است فوقالعاده مهم كه بسياري حتي تاب شنيدن آن را ندارند ما اين همه اصحاب درستي و صداقت هرگز از حقيقت روگردان نيستند. بديهي است كه در محدوده مسائل انساني هر فرهنگ و شناسايي محصول و برخاسته از تلاش توليدي است. مثلاً «اگر امروز انقلابيون بزرگ دم از اميد به پيروزي ميزنند به اتكاي دانش مترقي و تكنيك پيشرفته معاصر است كه چنين دركي را از جهان و قوانين حاكم بر آن بر ايشان ميسر ميسازد. بيترديد بدون اين دانش و شناسايي كه محصول تجربه و تفكر جمعي ايشان در طول تاريخ است، آنچه از اين نخبگان بشري به جاي مانده است كه از دريايي بدون آب باقي خواهد ماند و ميدانيم كه هر «كسي» بدون «محتوي» همه پوچ و هيچ است. اكنون آن زير بناهاي توليد يك جامعه محدود قبيلهاي از قريب 15 قرن پيش و آن هم در يكي از عقبماندهترين اجتماعات، به ويژه با آن فرهنگ معروف، جاهلي «ميتواند توجيهكنندهي قرآن باشد؟ آيا چنين توجيهي» علمي است؟ آيا متقين را ميتوان صرفاً به دليل پارامتر مجهول و درجه عالي آن مهمي (ايده آليستي) و بيجواب خواند؟ چنين طبعاً به آنجا ميكشد كه پيامبران را ناقلين اصلي ميكروب «بيماري سدي الوهيت» بدانيم (42) ولي در حقيقت مسئله جواب دارد، جوابي نه چندان دور، آري، وحي.
وحي از جانب همان منبعي كه به تمامي جهان علم مطلق دارد و هم اوست كه حركت يك جهته ماده و تاريخ را برقرار نموده است. او پروردگار جهان است (رب العالمين). وحي «جهش ديگري است كه در جريان پرغوغاي تكامل از ماده بيشكل تا انسان (43) بر انسان اجتماعي مختار وارد ميشود تا از اين پس «خلافت و اختيار او را در زمين (44) تكميل كند و از او مسئوليت بخواهد. به جاي جستجوي «خلقه مفقوده» (45) و چون و چرا در امر وحي بايد جهش را پذيرفت. ناديده گرفتن اين مطلب در حكم پشت كردن به منطق خدشهناپذير ديالكتيك است. از محتواي قرآن چنين بر ميآيد كه قوانين ناظر بر «وحي همانهايي باشند كه بر غرائز موجودات زنده و انسان حاكميت دارند.
سوره نحل آيات 68 و 69 و اوحي ربك........ «وحي نمود پروردگارت بر زنبور عسل كه برفراز كوههاو درختان و بلنديهاي خانه كن، و آنگاه از همه ميوه (و شيره گلها) بخور، سپس راه پروردگارت را خاضعانه و (بي لغزش) به پيما (رعايت قوانين كه منجر به تهيه عمل پاك ميشود كه به اين ترتيب از شكمش نوشابي (عسل) به رنگهاي مختلف خارج ميشود، در آن براي مردم تندرستي است (غذاي پرانرژي است) همانا در اين «جريان......» براي گروهي كه تفكر (جمعبندي تعقلي كنند آيهاي است (نميتواند به نتايج مهمي راه برند).
ديدگاه اقتصادي ماركسيستهاي اسلامي (نظريه ارزش اضافي و استثمار)
23-3- در اينجا پارهاي از نظرات اقتصادي مهم طرفداران اين مكتب ماركسيسم اسلامي را مرور مينماييم. اين نظرات توسط سعيد محسن (كه در زمره مؤسسين اين گروه است و بعداً در رژيم شاه اعدام گرديد)به رشته تحرير درآمده بوده است: (46)
1- در كالا همواره بايد پيحيات انسان گشت. (كالا به مفهوم عام آن درنظر گرفته شده است). خلاصه، كالا استحالهي مواد طبيعت است كه به دليل وجود انسان، ارزشمند شده است، در اين بحث تحت عنوان «استثمار» ميخواهيم تا حدودي مسئله «بهرهكشي انسان از انسان» را درك كرده و با پديدهاي كه با تمام آثار و عواقب اجتماعياش مستقيماً به انسان مربوط ميشود، آشنا شويم.
2- استثمار: استثمار در تمام دوران زندگي طبقاتي بشر موجود بوده و در دوران ما كه جهان گستردهي سرمايهداري است. ويژگي خاص و جهاني به خود گرفته است. استثمار در زمانهاي گذشته نمودهاي مختلفي داشت. ولي ذات آن همواره داراي يك مفهوم بوده است. «چپاول و غارت حيات انسانها» نطفهي استثمار با نطفهي مالكيت خصوصي وسايل توليد يكجا و در يك لحظه بسته شد. به عبارت ديگر زماني كه ابزار توليد در تصرف اقليتي محدود قرار گرفته، انسان برده و اسير و اجبر صاحبان ابراز توليد شده، استثمار به وجود آمد و انسان به مهرهاي در دستگاه توليد تبديل گشت. در سيستم سرمايهداري از مرحله پست و ابتدايي تا شكل پيشرفته خود براساس و بنيان استثمار، يعني تصاحب بيرويه و بيرحمانه «كار» انسان قرار دارد. در تعريف ساده استثمار در نظام سرمايهداري ابتدا بايد مفهوم «ارزش اضافي» را درك كنيم.
3- تعريف ارزش اضافي: بنا به تعريف كلاسيك، ارزش اضافي عبارت است از تفاضل «ارزش توليد شده به وسيله كارگر» و «عايدي او از اين ارزش» بنابراين:
4- تعريف استثمار: استثمارچيزي جز تصاحب ارزشاضافي نيست. هميشه ارزشاضافي چندبرابر عايدي كارگراست. البته مفهوم وسيع استثمار درقالب چنين تعريف سادهاي نميگنجد، بهخصوص در مرحلهاي از سرمايهداري كه روابط اقتصادي - اجتماعي حاكم بر جوامع در نهايت پيچيدگي و گستردگي است، درك استثمار هم به همان كيفيت و كميت روابط توليدي بغرنج و عميق ميباشد.
ناعادلانه بودن نظام سرمايهداري، صرفاً مولود استثمار انسانها است. و در چنين نظامي «انسان» مورد بحث الزاماً همان كارگر داخل كارگاهها و كارخانجات نيست، بلكه حاكميت خونبار استثمار، محدودهي وسيعي از اجتماعات بشري را شامل ميشود.
5- استثمار مضاعف: در مناسبات سرمايهداري نبايد فقط به استثمار مستقيم كارگر توسط سرمايهداري كه از او كار ميكشد توجه كرد زيرا علاوه براين وجه اصلي، استثمار در وجوه و اشكال متعددي تظاهر ميكند. مثلاً يك كارگر صرف نظر از داخل كارخانه، در خارج آن نيز به طريق مختلف مورد بهرهكشي قرار ميگيرد. به عبارت ديگر كارگران و تودههاي زحمتكش در جوامع سرمايهداري، كه روابط غيرانساني حاكم است، در مكانيسم تودرتوي استثمار قرار ميگيرند.
بدين ترتيب كارگر با از دست دادن اجباري «مزد» خود در مراحل گوناگون، دچار استثمار مضاعف ميشود. براي درك صحيح «استثمار مضاعف» مجدداً يادآور ميشويم كه مفهوم استثمار فقط در رابطه «كار و مزد» خلاصه نميشود، بلكه از دست دادن رايگان حيات با هر كم و كيفي و در مرحلهاي استثمار عميق (مضاعف) را به وجود ميآورد.
بسياري از اشياء پلاستيكي اگر چه نفسا مفيدند ولي از آنجا كه زودتر از كالاهاي فلزي فرسوده شده و از بين ميروند، به مراتب توليد و مصرف زيادتري داشته و در مجموع پول بيشتري براي خريد آنها صرف ميشود و بدين وسيله سود سرمايهدار و در حقيقت استثمار زحمتكشان، افزايش مييابد.
اگر بخواهيم در كالايي به نام ماشين (مثلاً پيكان)، استثمار را جستجو كنيم، اكتفا كردن به چهار ديواري كارخانهي پيكان و ديدن همان يك بعد استثمار كارگر، جوابگوي مسئله نيست. زيرا مسئله ارزش اضافي موجود در پيكان را اساساً حل نميكند توضيح اينكه:
سرمايهدار، پيكان را به چندين برابر قيمت تمام شده عرضه ميكند. اين ارزش اضافي فراوان از كجا آمده؟
اين ارزش اضافي حيات انسانهايي است كه در صفوف اتوبوسها و يا داخل آنها تلف ميشود و همين مسئله در يك دور تسلسل (با تأثير متقابل) باعث بالا رفتن تقاضا براي خريد ماشين شخصي ميگردد. آنگاه در ازاء افزايش تقاضا قيمت بالا رفته و نتيجتاً استثمار تشديد ميشود. و يا سود بيكراي را در نظر بگيريم كه از نفت عايد امپرياليزم ميگردد. اين سود همان «ارزش اضافي» يا حاصل دسترنج هزاران كارگر صنعت نفت به اضافه حيات دهها هزار انساني است كه در قسمتهاي مختلف زندگي خود را مفت از دست ميدهند. ازجمله جواناني كه در ارتش به عنوان سرباز، توسط امپرياليزم و رژيم وابستهاش، استثمار ميشوند، «كار» اين جوانان در راه حفاظت نظامي از منابع و تأسيسات نفتي و ساير تأسيسات متعلق به دشمنان خلق مورد استثمار و سوء استفاده قرار ميگيرد.
6- در جوامع طبقاتي به علت حاكميت استثماري هر كاري در جهت تشديد بهرهكشي است.
غارت ثروتها و منابع زيرزميني ازجمله نفت اثرات متعددي در روابط، جوامع و سرنوشت خلقها به جا ميگذارد. اثراتي كه مضمون و محتواي آنها حفظ و دوام بهرهكشي و هدردادن حيات انسانها ميباشد.
مثلاً امپرياليسم براي دفاع از غارت ذخاير مختلف كشورهاي زير سلطه و ادامه تسلط و بهرهكشي خود، سيستمهاي پليسي و امنيتي عريض و طويل و ارتشهاي مجهزي را به وجود ميآورد كه ماهيتاً ضدخلقي و ضدانساني هستند.
بالاخره در جوامع طبقاتي (استثماري) كليه روابط حاكم در جهت انهدام و متلاشي كردن زندگي و عمر افراد ميباشد. وجود فحشاء، دزدي، جنايت و آلودگيهاي گوناگون به لحاظ اجتماعي دقيقاً معلول حاكميت مناسبات استثماري است. به طوري كه كمتر موردي از اين قبيل را ميتوان يافت كه مستقيم يا غيرمستقيم با مسئله بهرهكشي و نظام طبقاتي بي ارتباط باشد.
7- نخبههاي تاريخي و آنها كه رسالتهاي خدايي و خلقي داشتهاند چه ميكردهاند؟
گفتيم كه استثمار اساساً يعني بهرهبرداري از ارزش اضافي كه كارگر توليد ميكند و به عبارت ديگر «تصاحب ثروتي كه در مقابل آن كاري انجام نشده است» ازجمله فروش منزلي پس از چند سال استفاده به قيمتي بيشتر از قيمت خريد. اما علاوهبر اينها، هرگونه اتلاف و اسراف كالا كه بهدليل وجود انسان ارزش پيدا كرده است نيز استثمار محسوب ميشود (آيا ميتوان، اتلاف وقت را هم در اين كادر بررسي كرد؟)
چنانكه ملاحظه شد، به دليل حاكميت نظام خانمانسوز «استثماري» آلودگي به استثمار و بهرهكشي براي بسياري تقريباً اجتنابناپذير ميشود. در چنين شرايطي حداقل كاري كه بايد انجام داد، اين است كه تا حد امكان انسان محصول كار و عمل خود را مصرف كند.
8- قشر روشنفكر جامعه، موجوديت اجتماعي خود را به تودههاي عظيم و محروم جامعه مديون است.
مثلاً تحصيلكردهها و روشنفكران اگر در جهت منافع خلق و برهمزدن مناسبات استثمارگرانه مبارزه نكنند اجباراً در چنين مناسباتي حل شده و نه تنها در بقاء و دوام آن (در حد خود) سهيم ميشوند، بلكه شخصاً به بهرهكشي ديگران آلوده بوده و آلودهتر هم خواهند شد، زيرا در تمام مدت تحصيل خود را از حاصل كار و دسترنج مردم استفاده كردهاند. مردمي كه با پرداختن مالياتهاي مستقيم و غيرمستقيم (كه همان حياتشان ميباشد) مخارج تحصيل آنها را تأمين ميكردند. به عنوان مثال زندگي يك پزشك را درنظر بگيريم، براساس ارقامي كه ارائه شد. زيرا (در مورد ارقام به زمان تدوين اين بحث توجه شود كه مربوط به 9 سال قبل است.) يك پزشك براي تحصيلات دانشگاهياش حدود 000 , 500 تومان خرج دارد، كه دولت ميپردازد. و بديهي است كه اين پول به جامعه تعلق دارد، لذا دكتر مزبور تمام تحصيلات و مخارجش را به مردم مديون است.
9- در جوامع طبقاتي ثروتها، سرمايهها و زمينها در دست اقليتي محدود متمركز شده و از سوي ديگر نياز روز افزون اكثريت عظيمي از مردم محروم به مسكن تقاضا را بالا ميبرد. در چنين شرايطي زمينداران قيمتها را به سرعت بالا برده و به چندين برابر ميرسانند و حال آنكه در جامعهاي كه استثمار نباشد، مسلماً از سرمايهدار و ملاك خبري نيست، كه همه چيز ازجمله زمين متعلق به آنها باشد. بنابراين كارگران و ساير زحمتكشان را براي تهيهي زمين و مسكن مورد نياز مورد بهرهكشي مضاعف قرار نميگيرند. زيرا در چنين جامعهاي قيمت زمين بالا نميرود.
10- بيتفاوتي در برابر امپرياليسم تأييد عملي او و شركت در بهرهكشي جهاني است.
البته در سطح روابط جهاني مكانيسم استثمار پيچيدهتر است و درك آن نيز احتياج به شناخت كاملي از روابط امپرياليزم با خلقهاي زيرسلطه دارد.امپرياليزمي كه زالو صفتانه خون خلقها را ميمكد.
يك مثال ساده: فروشنده و خريدار فرش ايراني در اروپا و آمريكا و... هر دو در استثمار كارگران فرش باف ايراني سهيم هستند. زيرا فروشنده ارزش اضافي را (در فروش) به يغما ميبرد و خريدار هم قطعه فرش را كه در تمام تار و پودش، چهرههاي معصوم دختركان و پسران و... نقش بسته و از خون انگشتان رنگ گرفته است بيهوده يا نقش ديوارش كرده و يا زير پا لگدش ميكند (البته در داخل ايران هم وضع به همين شكل است).
مثال ديگر: موز وارداتي را در نظر بگيريم كه به نحوي در دسترسي ما قرار گرفته است؛ اين موز متعلق به آفريقاي گرسنه و قحطيزده و يا محرومين آمريكاي لاتين است كه سوداگران بينالمللي با لطايفالحيل از چنگشان درآوردند و در سطح جهاني از طريق شركتهاي معظم «ميوه» به فروش ميرسانند. آيا با خريدن و خوردن (و به ويژه اسراف) يك موز در استثمار كارگران آفريقايي سهيم و شريك نيستيم؟ روغن زيتون فلسطين را كه با مارك اسرائيل در ايران ميفروشند و ما مصرف ميكنيم، به چه كسي تعلق دارد؟ و صدها نمونه ديگر... حال با توجه به اينكه نظام، سرمايهداري دنيا را چپاول كرده و تمام ملل محروم جهان را استثمار ميكند و با توجه به گستردگي و عمق روابط جهاني بيتفاوتي روشنفكران در برابر امپرياليسم، تأييد عمل او و شركت در بهرهكشي جهاني نيست؟
11- استثمار از ديدگاه ايدئولوژي اسلامي ما
قرآن، اهميّت ويژهاي براي انسان قائل بوده و او را در نظام آفرينش در مرتبهي بالايي قرار داده است. برايناساس انسان از منزلي عالي برخوردار ميباشد. همين قدر كافي است اشاره كنيم كه در مقام خليفةاللهي قرار گرفته و تمام ملائك (مبادي قوا و نيروهاي طبيعي) و پديدههاي گوناگون در راه تكامل وي سر سجده فرود آورده و در خدمتش قرار گرفتهاند (و اذقلنا للملائكه اسجدوالادم... سوره بقره آيه 34).
انسان موجودي است كه نهايتاً صفات خدايي كسب ميكند. آيات و احاديث فراواني در اين زمينه موجود است كه اشاره به يكي دو تا از آنها منظور ما را برآورده ميكند.
به راستي ديدگاه اسلام در مورد مسئله استثمار چيست؟
قرآن در آيات متعددي با صراحت كامل، حق مالكيت مطلق و تصرف و جعل و وضع را براي خدا و حق بهرهگيري (تصرف محدود) را براي همهي خلق، اعلام كرده است.
پانوشتها
1. چه مضحك است استدلال آنان كه پروسه تغيير روابط اجتماعي انسان را صرفاً در طول سالهاي محدودي از مبارزه (1355-1344) آن هم به شكل پيشتازانه آن (كه در آن اقشار مردمي در شكلبخشي اين مبارزه نقشي نداشتهاند) امكانپذير ميبينند و چنين تغييري را توجيهي بر گرايشات ايده آليستي و جاهلي (منافقانه)خود قرار دادهاند.
2. هدف از بيان كلمه جاهلي در اينجا اشاره به خصلتهاي شرك آلودي است كه در درون انسان زمينه رشد مييابند. خصلتهاي شرك آلود، در درون نظامهاي جاهلي كه مبناي غيرتوحيدي دارند به وجود ميآيند. گرايشان جاهلي نقاط متقابل گرايشات توحيدياند و گرايشات اجتماعي نميتوانند خارج از اين دو نظام و محور باشند (توحيدي يا جاهلي) ـ جاهليت همان نظامي است كه خصلتهاي جاهلي در آن به وجود ميآيند. به طور نمونه «جامعه پيش از حكومت اسلامي در زمان پيامبر جاهليت خوانده ميشود. خصلتهاي جاهلي در يك جامعه توحيدي و انقلابي را نفاق و دارندگان اين خصلت را «منافق» مينامند.
در حقيقت «خرده بورژوازي» يا تعابير مادي كه از آن ميشود و مفهوم ناقص و نارسائي از خصلتهاي جاهلي و نفاق را ميرساند و اگر با ضوابط اسلامي مطالعه شود تا حدودي به همان خصلتهاي نفاق و جاهلي بر ميخوريم، كه محور آنها نفع شخصي (مادي و غيرمادي)، گروهي، تعصب ايدئولوژيكي و...ميباشد. براي درك بيشتر اين مفاهيم به آيات نفاق و جاهليت در قرآن مراجعه شود.
3. روش فوق براي درك اكثر آيات قرآن بسيار بسيار مفيد است. مثلاً آيه 16 از سورهي توبه را به سبك فوق تفسير كنيد به اين معني كه فرض كنيد اگر چنان كه ميخواستيد مدلول آيه الا به زبان مادي صرف بيان نماييد چگونه بيان ميكرديد؟ ضمناً چنان كه ميدانيم فلسفه مادي در اصل، مسائل و جريانات را پس از ايجاد و پس از آغاز ميسنجد و ديگر كاري ندارد حالا كه علت فلان امر قانون است علت خود آن قانون چيست؟ چنان كه در كتاب تضاد ميبينيم مسئله از اينجا شروع ميشود كه «تضاد ذاتي اشياء است» ولي چه شده و چرا اين مسئله ذاتي است؟ ديگر مسكوت مينمايد. و لذا در نهايت همه امور نقطهي ابهامهاي مهمي باقي ميماند. اكنون آيا فلسفهي قرآن يعني تجمع منشاء همه علل نهايي و قوانين در علتي واحد، آگاه، ازلي، و مقتدر جامعتر و براي توضيح و تبيين جهان كاملتر نيست؟ و آن وقت يك جهته بودن تكامل ماده، و جبر حاكم بر تكامل و عدم امكان تصادف در ايجاد ماده، و جبر حاكم بر تكامل و عدم امكان تصادف در ايجاد حيات، كافي نيست كه عيني بودن فوق را اثبات كند؟ در اين باره در مبحث «تبيين جهان» باز هم صحبت خواهيم كرد.
4. اينكه بادها باعث عمل لقاح ميشوند از مسائلي است كه سالها پس از نزول قرآن معلوم شده است.
5. به اين دليل ستارگان و سيارات گفتيم كه در آيه فوق كلمه كل به كار رفته است و به موجب قواعد عربي اين نشان ميدهد كه خورشيد و ماه فقط به عنوان نمونه ذكر شده است.
6. چنان كه به همين مناسبت در نماز ميگوييم به حول اللّه و قوته اقوم و اقعد. بديهي است كه به هيچ وجه منظور فراموش كردن نقش خود انسان نيست. اين مفاهيم قبل از تعريف آنقدر ساده و روشن بودند كه ميبينيم در زمان خود پيامبر كسي به اين گونه مطالب اعتراض كمتر مينموده و يا آن را به استهزاء ميگرفتهاند.
7. رجوع شود به مقاله رزاقيت خدا از كتاب بيست گفتار.
8. قرآن نظامات كلي آفرينش را براي هدايت بشر بيان ميكند (در اينجا كتاب را از قرآن جدا كرده است)، يعني قرآن انعكاس جهان آفرينش است.
9. ملاحظه ميكنيد كه ظاهراً قضيه خيلي منطقي و علمي به نظر ميرسد و امپرياليزم، استثمارگران و دست نشاندگان آنها و افكار قشري با تمام قدرت هنوز هم طرز تفكر فوق را بين كليه طبقات روشنفكر به نام علم تبليغ ميكنند و در نهايت جوانان روشنفكر را عاري از حس مسئوليت و قدرت انجام وظيفه بار آورده و در باتلاقهاي فكري خفه ميسازند.
10. به اين دليل در شرايط معين گفتيم كه در آيه نيز عبارت «لعلكم تتقون» آمده است (شايد متقي شود) بنابراين به صرف روزه گرفتن تقوي ايجاد نميشود، بلكه به شرط فراهم آمدن شرايط ديگر است كه نتيجه ضروري فوق را ميدهد.
11. ناگفته نماند كه تاريخ گواه است كه چه استفادههايي كه صاحبان زر و زور و حكام بني اميه و بني عباس از مكتب اشاعره نكردند. آنان تمام فجايع خود را به حساب خدا ميگذاشتند و به اين ترتيب به نام خدا غل و زنجير به دست و پاي تودههاي محروم ميانداختند. مثلاً در زمان خلافت متوكل عباسي مكتب اشاعره به عنوان نظر رسمي قرآن درباره انسان اعلام شد و هركس جز اين ميگفت زندانهاي طويل المدت و شكنجههاي سخت برايش مهيا بود. بعدها همين طرز تفكر مورد استفاده كامل استثمار امپرياليسم قرار گرفت كه هنوز هم اغلب كشورهاي اسلامي به قوت خود باقي است.
12. و اين همان شناخت ديالكتيكي جهان است.
13. عليالخصوص وحي نيز نوعي هدايت است كه در اين پله خاص به صورت هدايت انبياء ظهور ميكند.
14. تفسير پر توي از قرآن، حتماً خوانده شود.
15. مقايسه شود با عقايد به اصطلاح شيعيان كه بويي از پيروي علي را نبردهاند و يا ماركيستهاي قلابي كه خيال ميكنند به علت آنكه منتسب به ماركس و انديشههاي او هستند پس هرگز غير علمي نميانديشند و هرگز شكست نخواهند خورد.
16. سوره نساء آيه 123 و آيه 124 را مطالعه كنيد.
17. و اين روش تقريباً در اكثر موارد كه بحث در زمينههاي فوق الذكر ميباشد به چشم ميخورد.
18. پسنديده به معني طبيعي آن نه ذهني و تصور به عبارت ديگر راهي كه حركت آفرينش آن را پسنديده ميكند.
19. علت حاكميت يأس بر اكثريت قاطع مردم اين است كه آنان جميع امكانات را به دست نيروهاي ارتجاع و وسيلهاي جهت اعمال تسلط مطلق او ميبينند و در مقابل هيچ امكاني را حتي به اندازه دانه خردل به دست مخالفين ارتجاع و قربانيان او مشاهده نميكنند و لذا «بايد سوخت و ساخت» و براي آنان به حكم اصل تغيير ناپذيري متجلي ميشود و در نهايت به تغيير اوضاع از خارج و بدون شركت فعالانه خويش در امر مبارزه عليه طبقات ممتاز معتقد ميشوند.
20. به نظر شما تحليل تاريخي ماركس چه نقايصي دارد؟ (اين مطالب فوقالعاده مهم است).
21. اين مطلبي است كه قريباً روشن خواهد شد.
22. قرآن به اين دليل انسان را خليفهي خدا ميگويد كه سرنوشت او به دست خودش سپرده شده است و به عبارت ديگر در اين پله از آفرينش موجودي به نام انسان تكامل خود را خودش به دست ميگيرد. خليفهي خدا= جانشين خدا.
23. به قول مقالهي آيا فتح يك انقلاب مستمر... ضد نابودي اين است ترجمهي تحت اللفظي كلمهي فداء.
24. مظهر حكمت خدا همان حركت تكاملي جهان هستي است.
25. مظهر حكمت خدا همان حركت تكاملي جهان هستي است.
26. برخورد حق و باطل باعث تكامل اجتماع ميگردد.
27. براي نشان دادن اهميت نقش انسان در عين اعتقاد راسخ به پيروزي حق و شكست باطل آيات زير مورد توجه قرار گيرند سورهي بقره آيات 156-153 پس از آنكه آيات فوق را معني كرده به اين نكته توجه كنيد كه با كمال تأسف آيه 156 براي شنونده جسد مرده را متبادر به ذهن ميكند.
28. ولله لا يحب الظالمين، همچنين بديهي است كه گواهي فوقالذكر تا مرز تمامي وجود شخص گواه (شهد) ادامه دارد.
29. انسانهاي متكامل از تلاطم نهادهاي بر ميخيزند از درون شكست و پيروزي).
30. اين آيه بهترين نمونه است براي نشان دادن اين حقيقت كه آخرت دنباله دنياست.
31. روي كلمه لن= هرگز تكيه
32. اينما تكونوايدرككم الموت و لوكنتم في بروج مشيده.... سورهي تساء آيهي 78.
33. از ديدگاه بهره حقيقتي دنيا متضمن بهره نيكوتر آخرت نيز هست. اينجاست كه ميبينيم يكي از انقلابيون بزرگ معاصر تصريح دارد كه «پيشرفت اقتصادي امري است غير، اقتصادي يعني اين پيشرفت نبايد در چهارچوب ارضاء نفساني بماند.
34. غم پشيماني نمودار ايمان مؤمنين بود كه به علت عدم استحكام كافي به طور موقت در برابر شكست دچار دستپاچگي گرديده بودند.
35. سورهي قيامت تا آيهي 15.
36. از آيهي 159 نيز استنباطي ميشود كه مشورت اساس تصميمهاي پيامبر بوده است.
37. و ما خلقنا لبشر من قبلك للخلدا، انبياء آيه 34 و 35. و براي همين بشري قبل از تو زندگي جاوداني دنيايي قرار نداديم. آيا ميشود كه تو بميري و آنان نميرند، مرگ را همگان خواهند چشيد و درگير و دار ابتلائات خوب و بد شما را ميآزماييم و در نهايت، حركت همگي به سوي ما است.
38. «پس حال كه چنين است» ازفاء مسبپيه در ميآيد.
39. يكي از انقلابيون معاصر ميگويد: «براي آنكه در سياست شكست نخوريم بايد انقلابي باشيم نه اصلاحطلب».
40. به اشاره مائوتسه دون «سنگي را كه بلند كردهاند روي پاي خودشان خواهد افتاد.
41. استعمال صيغه ماضي دلالت بر قطعيت و حتميت دارد.
42. در صفحه 226 كتاب «پسيكولوژي يا علم الروح» تأليف دكتر اراني تحت عنوان «حالات غير طبيعي در ليل» چنين آمده است «سابقاً» راجع به حالات غيرطبيعي روحي به طور كلي اشاره نموديم. اختلال روحي ممكن است در درجه زكاء باشد و انواع اين امراض را بيان كرديم ولي ممكن است حالت غيرطبيعي در قضاياي احساسي نيز ظهور كند، مانند بياشتهايي غيرطبيعي و يا برعكس پرخوري غيرطبيعي بعضي ميل به خوردن ذغال، خاك و گچ پيدا ميكنند برخي كثافات و مدفوعات را ميخورند، مرض احساسي ممكن است در احساسات زن و مرد توليد شود. ميل به لواط و سحق و انبه جزو اين انواع مرض و جنون است بعضي از جانيها احساسات خون خواري شديد دارند. در طب و حقوق جزايي تحقيق انواع اين امراض مهم است. در اين اواخر مرد قصابي در آلمان پيدا شده بود كه ميل به لواط داشت و گلوي شكار خود را گاز ميگرفت و ميكشت و گوشت وي را يكي ديگر از پوست مقتولين خود بند شلوار تهيه ميكرد. در امپراطورها و قيصرها اغلب جنون خونخواري قدرت پيدا ميشود. صفحات تاريخ از شرح اين نوع شقاوتهاست. در بعضي جنون الوهيت پيدا ميشود و خود را پسر خدا و يا پاپ و يا بيابه خطاب ميكنند و بعضي خود را پيامبر ميدانند اين قبيل جنونها مسري است. زندگاني غيرطبيعي روحيات پست ايجاد ميكند. بايد افراد جوان و هيئت اجتماع را از اين قبيل جنونها محافظت نمود دكتر اراني يكي از ماترياليستهاي به نام ايران و از مبارزين دوره ديكتاتوري رضا ميرپنج است.
43. به كتاب كهكشان تا انسان مراجعه شود.
44. آيه 20 سوره بقره، قبلاً معني خلافت (جانشيني را كه سپردن راهبردي انسان به خودش باشد بحث نمودهايم در اين شيوه ديگر انسان شخصاً بايد در جريان اكمال خود به عمل بپردازد.
45. مراجعه كنيد به مطلب كتاب شناسايي. در اينجا خواندن كتاب مسئله وحي ضروري است. در بخش «تبيين جهان» در اين مورد بيشتر صحبت ميكنيم.
46. به روايت آقاي لطف اللّه ميثمي
کد مطلب: 669