خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ماه فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
دكتر شريعتي‌ : آنچه‌ بودا نفي‌ كرده‌ و از پرستش‌ و توسل‌ به‌ آنها برحذر داشته‌ است‌، خدايان‌ است‌؛ و اين‌ نه‌ نفي‌ توحيد كه‌ نفي‌ شرك‌ است‌.     ::    نيچه‌ : و من‌ سه‌ استحاله‌ي‌ روح‌ را اعلام‌ مي‌كنم‌ كه‌ چگونه‌ روح‌، يك‌ شتر مي‌شود، سپس‌ شتر، شير مي‌گردد و بالاخره‌ به‌ كودكي‌ تبديل‌ مي‌شود.     ::    خليل‌ جبران‌ : نيمي‌ از آنچه‌ مي‌گويم‌، بي‌معناست‌ آن‌ را مي‌گويم‌ تا شايد به‌ نيمه‌ ديگر دست‌يابي‌.     ::    بودا : درشت‌ مگو تا نشنوي‌. راستي‌ را كه‌ سخن‌ خشم‌ آلوده‌، رنج‌ آورد، و بر تو نيز همان‌ رسد.     ::    هراكليت‌ : مرگ‌ است‌ آنچه‌ كه‌ در بيداري‌ مي‌بينيم‌. اما آنچه‌ را خوابيده‌ مي‌بينيم‌ رؤياست‌.     ::    دكارت‌ : ما بايد اراده‌ خود را محدود كنيم‌ و از حكم‌كردن‌ نا به‌ جا ممانعت‌ به‌ عمل‌ آوريم‌. ما بايد مدعيات‌ شناختي‌ خود را به‌ تصورات‌ واضح‌ و متمايز، محدود سازيم‌.     ::    افلاطون‌ : (خطاب‌ به‌ بيگانه‌) پس‌ پيداست‌ كه‌ شما ديري‌ است‌ كه‌ هرگاه‌ لفظ‌ «وجود» را به‌ كار مي‌بريد؛ با آنچه‌ مرادتان‌ هست‌، آشناييد. ما نيز پيش‌ از اين‌ مي‌پنداشتيم‌ كه‌ آن‌ را ] وجود را [ در مي‌يابيم‌، اما اكنون‌ متحير و دروا شده‌ايم‌.     ::    هگل‌ : مسيحيّت‌، دشمن‌ شادكامي‌ و آزادي‌ بشر و بي‌اعتنا به‌ زيبايي‌ است‌.     ::    گزنوفون‌ : يك‌ خدا هست‌ در ميان‌ خدايان‌ و آدميان‌، كه‌ بزرگ‌ترين‌ است‌. نه‌ در پيكر همانند ميرندگان‌ است‌ نه‌ در انديشه‌.     ::    دكتر شريعتي‌ : فلسفه‌ و ايدئولوژي‌ در نظر خيلي‌ از متفكرين‌، مترادف‌ پنداشته‌ مي‌شود، در صورتي‌ كه‌ رابطه‌ فلسفه‌ با ايدئولوژي‌ همان‌ اندازه‌ دور است‌ كه‌ رابطه‌ علم‌ با ايدئولوژي‌.
پايان نامه هاآرشيو مطلب

تناسخ و مقايسه آن با رجعت

25870 حافظي، ايرج
تناسخ و مقايسه آن با رجعت/ ايرج حافظي؛ به راهنمائي : ذبيحي
چكيده به زبان فارسي، انگليسي
پايان نامه (كارشناسي ارشد) -- دانشگاه قم، دانشكده علوم انساني، 1377.
106 صفحه، كتابنامه

تناسخ Metempsychosis / رجعت Return / فلسفه Philosophy
چكيده : تناسخ، انتقال نفوس انساني از بدني به بدن ديگر مي‌باشد و اين انتقال ميتواند به مرتبه بالاتر باشد (تناسخ صعودي) و يا مرتبه پايين‌تر (تناسخ نزولي) و يا انتقال عرضي. دلائل متعددي كه از سوي حكماء اسلامي ارائه شده، بعضي مبطل جميع اقسام تناسخ است ، مانند برهان قوه و فعل، كه خلاصه آن اين است : پذيرفتن تناسخ به معناي پذيرفتن اتحاد امر بالفعلي است كه نفس مفارق مي‌باشد با چيزي كه بالقوه است (بدن دوم كه تازه استعداش تمام شده و مهياي پذيرفتن نفس است) و اين واضح البطلان است . و اگر تناسخ در جهت نزول را قائل شويم بايد حركت ارتجاعي در وجود از اشد به انقص را بپذيريم كه جدا محال است . تناسخ صعودي را نيز نميتوان پذيرا شويم چرا كه معناي آن اين است كه نفس حيوان صامت كه منطبع رد بدن و غيرمجرد است و ابزار ترقي به رتبه انسانيت را ندارد غل و زنجير شهوت و غضب بر دست و پاي او بسته شده توانسته است دگرگون شده و به مرتبه بالاتر صعود كند. و غضب بر دست و پاي او بسته شده توانسته است دگرگون شده و به مرتبه بالاتر صعود كند. و اما رجعيت كه به معناي بازگشت نفوس مفارق به ابدان دنيوي خود پيش از قيامت مي‌باشد ارتباطي با تناسخ باطل ندارد چرا كه رجعت سخن از تعلق مجدد روح به بدن خود ميكند بعد از قطع‌علاقه، و بايد بدانيم كه ارتباط نفس با بدن عبارت است از قوت وجود و غلبه و چيرگي او بر بدن و مرگ به معناي عدم اعمال اين برتري است نه نفي آن و واضح است كه هرگاه نفس ، توجهش را به بدن معطوف سازد متنعي براي حيات مجدد او در همين عالم ماده نخواهد بود و از طرف ديگر دلائل فراوان نقلي بعد از اثبات امكان رجعت وقوع آنرا حتمي مي‌سازد.
دانشگاه قم ، دانشكده علوم انساني

کد مطلب: 219

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

آیا به نظر مولف محترم این خلاف عدل الهی نیست که در یک روز، که ما آن را روز واقعه یا روز حشر مینامیم، همه مردگان میلیونها سال زنده شوند؟ آیا خلاف عدل پروردگار نیست که روحی به طور مثال سه هزار سال منتظر حشر خود باشد و روحی دیگر قالب خاکی را به طور مثال یک روز پیش از قیامت ترک کند؟ تکلیف آنانی که فلج و کور و گنگ مادرزاد هستند با رحمانیت الهی چه می شود؟ بنده اصلا اعتقادی به تناسخ ندارم، بلکه همانطور که حضرت مولانا هم میفرماید: از جمادی مردم و نامی شدم، وز نما مردم به حیوان سر زدم الخ کریمانه نیست که به انسان زمانی به طول یک زندگانی زمینی اهدا و از او خواسته شود : به کمال برس
يكشنبه 9 فروردين 1388 ساعت 22:52
آيا امكان دارد از واژه هايي استفاده كنيد كه اكثر مردم بتوانند آن را بفهمند؟ من براي فهميدن مطالب به فرهنگ لغت نياز پيدا كردم لطفا به زبان ساده بنويسيد..............
شنبه 26 بهمن 1387 ساعت 16:46
انرزي وماده دو شكل متفاوت از يك حقيقت هستند .اين امر توسط علم به اثبات رسيده و هردو قابليت تبديل شدن به يكديگر را دارند.پس قوه به فعل و فعل به قوه قابل تبديل است.رجوع كنيد به آرا فيزكدانان معاصر!!
شنبه 6 مهر 1387 ساعت 14:29
دوستان عزیز
خواهشمندم قسمت ذيل را براي مخاطب غير فلسفي چون بنده توضيح دهيد چون هم علاقه مند به اين مبحث هستم وهم از اينكه در رد تناسخ فقط مي توان به اين زبان مطلب يافت قدري مكدرم .......برهان قوه و فعل را برایم توضيح بدهيد و ارتباط آن را با مبحث نتاسخ روشن فرماييد :

"مانند برهان قوه و فعل، كه خلاصه آن اين است : پذيرفتن تناسخ به معناي پذيرفتن اتحاد امر بالفعلي است كه نفس مفارق مي‌باشد با چيزي كه بالقوه است (بدن دوم كه تازه استعداش تمام شده و مهياي پذيرفتن نفس است) و اين واضح البطلان است"
شنبه 15 تير 1387 ساعت 23:13
چه برداشتي مي توان از اشعار مولانا و عطار و خيام و داشت.اين اشعار چه معنايي دارند؟
حقيقت چيست؟

از نيستان تا مرا ببريده اند
از نفيرم مرد و زن ناليده اند.

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ
بیوغ دیو در افتی دریغ آن باشد
جنازه‌ا‌م چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال ملاقات آن زمان باشد
مرا بگور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر
غروب شمس وقمر را چرا زیان باشد
ترا غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو بحس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت درزمین که نرست
چرا بدنه انسانیت این گمان باشد
کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را فغان آمد
دهان چو بستی ازین سوی آنطرف بگشا
که های وهوی تو در جو لامکان باشد
مسلمانان من آن گبرم که بتخانه بنا کردم
شدم بر بام بتخانه درين عالم ندا کردم
صلاي کفر در دادم شما را اي مسلمانان که من آن کهنه بتها را دگر باره جلا کردم
از آن مادر که من زادم دگر باره شدم جفتش
از آنم گبر ميخوانند که با مادر زنا کردم
به بکري زادم از مادر از آن عيسيم ميخوانند
که من اين شير مادر را دگر باره غذا کردم
اگر "عطار" مسکين را درين گبري بسوزانند
گوه باشيد، اي مردان که من خود را فدا کرد

از جمادي مردم ونامي شدم
واز نما مردم به حيوان سر زدم
مردم از حيواني و آدم شدم
پس چه ترسم ،كي ز مردن كم شدم
حمله ديگر بميرم از بشر
تا برارم از ملائك بال وپر
واز ملك هم بايدم جستن ز جو
كل شيئ هالك الا وجهه
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم انا عليه راجعون

بر کوزه گری پير کردم گذری
از خاک همی نمود هر دم هنری
من ديدم اگر ندید هر بی بصری
خاک پدرم در کف هر کوزه گری

در گوش دلم گفت فلک پنهانی
حکمی که قضا بود ز من می دانی ؟
در گردش خود اگر مرا دست بدی
خود را برهاندمی ز سرگردانی


با تشكر
ب اعتباري
شنبه 19 آبان 1386 ساعت 08:12