خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
بودا : رهروي‌ كه‌ به‌ زبان‌ خويش‌ آگاه‌ است‌، فرزانه‌وار سخن‌ مي‌گويد، خودستا نيست‌، معنا و متن‌ را روشنگري‌ مي‌كند، سخن‌اش‌ به‌ راستي‌ شيرين‌ است‌.     ::    دكارت‌ : خدا وجود دارد و تصورات‌ واضح‌ و متمايز را نيز تضمين‌ مي‌كند. من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز، مي‌فهمم‌ كه‌ خدا وجود دارد.     ::    هراكليت‌ : اين‌ نصيب‌ همه‌ آدميان‌ شده‌ است‌ كه‌ خود را بشناسند و درست‌ بينديشند.     ::    كانت‌ : اي‌ وظيفه‌! اي‌ نام‌ بزرگ‌ و با شكوه‌ كه‌ بي‌ آنكه‌ با چيزهاي‌ خوشايند و فريبنده‌ همراه‌ شوي‌، توقع‌ اطاعت‌ داري‌.     ::    هايدگر : ما در هر پرسش‌ نبايد چشم‌ انتظار پاسخ‌ باشيم‌؛ بلكه‌ بايد توقع‌ پيدايش‌ انبوهي‌ از پرسشهاي‌ تازه‌ را داشته‌ باشيم‌ و به‌ امكان‌ مطرح‌شدن‌ آنها، ياري‌ رسانيم‌.     ::    سهل‌ شوشتري‌ (تستري‌) : آدميان‌ را دو چيز هلاك‌ كرد:طلب‌ عزّ و خوف‌ درويشي‌.     ::    هراكليت‌ : كوتاه‌ترين‌ راهها به‌ سوي‌ نيكنامي‌، نيك‌ شدن‌ است‌.     ::    مولانا : دانه‌ باشي‌ مرغكانت‌ برچنند/ غنچه‌ باشي‌ كودكانت‌ بركنند/ دانه‌ پنهان‌ كن‌، سرا پادام‌ شو/ غنچه‌ پنهان‌ كن‌، گياه‌ بام‌ شو     ::    بودا : رهرو از دست‌، آگاه‌، از پاي‌ آگاه‌، از رفتار خويش‌ آگاه‌ است‌. تنها و خرسند است‌، او را رهرو مي‌خوانند.     ::    دكارت‌ : خدا وجود دارد و تصورات‌ واضح‌ و متمايز را نيز تضمين‌ مي‌كند. من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز، مي‌فهمم‌ كه‌ خدا وجود دارد.
فلسفه قرون وسطیآرشيو مطلب

آباء یونانی زبان کلیسا

پدران رسول (Apostolic Fathers) پدران رسول مبلغان بنام و رهبران مسيحي اواخر قرن اول و قرن دوم ميلادي هستند. عده‌اي از آنان با برخي از نويسندگان انجيل معاصر بودند، چنانكه آثارشان چندي به عنوان متون مقدس بين گروهي از مسيحيان از احترام خاصي برخوردار بود؛ ولي با حاكميت تاريخي قرائت پولوسي – يوحنايي اين آثار در مجموعه‌ي رسمي كليسا قرار نگرفت و حتي كليسا چند تن از آنان را بدعت‌گذار هم ناميد،

 با اين همه پدران رسول بين مسيحيان به عنوان نسل پس از نويسندگان انجيل احترام و جايگاه خاصي در تاريخ مسيحيت دارند. چون پدران رسول قبل از شكل گيري سنت حاكم كليسايي آراء خود را بيان كردند، به‌جاي تفاسير خاص سنت‌مدار تاريخي از برخي متون، عيسي ناصري، اعمال و گفتار او را مدنظر قرار داده و بر حسب نوع نگرش خود آن را تفسير كردند.
آثار پدران رسول قرابت خاصي با رسالات انجيل دارد و اولين جمع‌بندي كلامي پس از نويسندگان انجيل در آثار آنها مشاهده مي‌شود. ولي اين پدران از نويسندگان انجيل متكلم‌تر هستند؛ يعني پرسشهايي را كه نويسندگان انجيل بي‌پاسخ گذارده بودند، آنها به طريق خود پاسخ داده و درباره ساختار اعتقادي‌شان به تفكر پرداختند، البته پرسشهاي جديدي نيز مطرح كردند. در دوره‌ي پدران رسول جوامع مسيحي با اينكه شور و هيجان مسيحيان نخستين را تاحدي حفظ كرده بودند، ولي از لحاظ اعتقادي به ثبات بيشتري رسيده و با انتظار ظهور مجدد مسيح، كم كم به فكر زندگي در دنيا در كنار ديگر جوامع افتادند. عصر پيامبران و كساني كه مدعي دريافت وحي بودند، در شرف اتمام بود، ولي هنوز الهامهاي غيبي و فرهمند بودن رهبران ديني جايگاه خاصي بين مسيحيان داشت. اگرچه سخنان پدران رسول هم رتبه‌ي مطالب نويسندگان انجيل درنظر گرفته نمي‌شد، ولي نفوذ بسيار در مسيحيان داشت و آنان براي اين پدران روحانيتي بلندمرتبه قائل بودند.
از ميان نخستين متون اين دوره مي‌توان از ديداكه (Didache) نام برد كه نويسنده آن مشخص نيست. عده‌اي تاريخ نوشته شدن آن را تا اواسط قرن نخست ميلادي هم ذكر كرده اند، يعني برخي اين متن را يكي از قديم‌ترين متون مسيحي، حتي قديم‌تر از اناجيل چهارگانه دانسته‌اند؛ ولي به نظر مي رسد كه اين متن در وضع فعلي چندين بار طي قرون اول و دوم ميلادي بازنگري و مطالبي به آن اضافه شده است. اين متن به حوزه‌ي دين يهودي نيز نزديك است؛ البته نويسنده به آيين سنتي يهودي چندان روي خوشي نشان نمي‌دهد و از مفاهيم اسني نيز استفاده مي‌كند. اين متن شاهدي است از حيات مذهبي و فكري مسيحيت نخستين كه به تبليغ پيام مسيح از طريق دوازده حواري مي پردازد. در آن فكر آخرالزماني و انتظار بازگشت مسيح، تحريص به زندگي اخلاقي و عمل به آيينهاي مختلف مثل دعا، عشاي رباني و غسل تعميد، همچنين سلسله مراتب ابتدايي روحانيت جامعه‌ي مسيحي ملاحظه مي‌شود.
رساله‌ي ديگري كه به سنت يهودي نزديك است رساله‌ي شبان (Pastor) اثر هرماس (Hermas) است. مورخان تاريخ تأليف اين رساله را حدود سال 140 ميلادي حدس مي‌زنند، ولي به نظر مي‌رسد كه اين رساله اصل قديمتري دارد. مسيحياني كه گرايش يهودي داشتند تا مدتي آن را به عنوان متن مقدس پذيرفته بودند، ولي با جذب اينان در قرائت پولوسي، اين رساله در حاشيه قرار گرفت. رساله‌ي شبان مانند ديداكه چندين بار بازنويسي شده است. هرماس يهودي‌اي بود كه به مسيحيت گرويد و به عنوان برده به يك رومي فروخته و به روم برده شد تا اينكه آزاد گرديد. اين رساله نيز مانند بسياري از رساله‌هاي هم عصرش مكاشفه‌اي است در باب آخرالزمان و نجات انسان را از گناه هدف خود قرار داده است؛ ولي برخلاف سنت پولوسي در اين كتاب غايت انسان بودن است، نه الهي شدن. اين مفهوم اين رساله را به سنت فلسفي رواقي نيز نزديك مي‌كند. هرماس به احساسات اهميت زيادي مي‌دهد، چنانكه انسان از غم به واسطه‌ي توبه از گناهان به شادي روحاني دست مي‌يابد. كليسا به شكل يك بانوي مسن از طرف خداوند وظايف هرماس را به او گوشزد مي‌كند. و بايد اخلاق انسانهايي را كه به واسطه‌ي شكنجه آزار و اذيت مخالفان مرتد شده اند به جايگاه اصليش، يعني اخلاق و اعتقاد مسيحي برگرداند. دوازده فرمان در اين باره مشاهده مي‌شود كه ملك توبه به شكل يك شبان بر هرمس فرود مي‌آيد و آنها را تعليم مي‌دهد. هرماس در مسيح شناسي گرايش يهودي دارد و از خداوندي مسيح دفاع نمي‌كند. به نظر او فرزند واقعي خدا روح‌القدس است. عيسي بن مريم يك انسان بود كه در غسل تعميد خود به دست يحيي معمدان روح القدس را دريافت كرد. او در مأموريتي كه خداوند بر عهده‌ي او گذاشته بود از اين روح اطاعت كرد و بدون اينكه به گناه آلوده شود يا به ناپاكيهاي دنيا آغشته گردد، مأموريت خود را به پايان رسانيد. در نتيجه، خداوند و را مستحق اين دانست كه به مقامي عالي‌تر ارتقاء يابد. خدا او را پسر خوانده‌ي خود خواند و در كنار پسر طبيعي خود، روح‌القدس، قرار داد.
گروه ديگري از متون، كه بيشتر به شکل نامه است، در راستاي تفسير پولوس و يوحنا از مسيحيت است. اين گروه از متون به شكل‌گيري سنت پولوسي – يوحنايي در تاريخ كمك شياياني كرد. قديمي‌ترين متن نامه به قرنتيان از كلمنس (Clemens)، اسقف سوم شهر رم (92 يا 93 ميلادي)، است ك احتمالاً حدود سالهاي 95-96 نوشته شه است. اين متن نيز مدتي به عنوان متن مقدس بين گروهي از مسيحيان رايج بود، ولي در اواخر قرن دوم ميلادي كه كليسا متون مقدس را جمع كرد، اين متن را به عنوان متن وحياني نشناخت. كلمنس نامه‌اي به مسيحيان قرنتيه مي‌نويسد تا مشكلات و ناهنجاريهاي ديني آنان را حل كند. علت اين ناهنجاريها حرص و چند دستگي و سقوط احساس ديني و احساس مسيحي ذكر شده است. نويسنده مدعي ست به عنوان رهبر كليساي خداوند مستقر در شهر روم، نصايح و توصيه‌هايش از طرف روح‌القدس است و بايد اطاعت شود. اين اثر از اولين كوششهايي است كه كليساي روم براي به دست گرفتن رهبري مسيحيت انجام داد. در اين رساله قدرت مطلق خداوند به وسيله‌ي «كلمه‌ي» او ظاهر مي‌شود. او با كلمه‌اش جهان را خلق كرد و به آن مي‌توند آن را نابود سازد. او انسان را به تصوير و شبيه خود خلق كرد كه سبب عقلش مورد ستايش است. در اين متن مانند رواقيون، بر هماهنگي عالم تأكيد شده و ديدگاهي جهاني از دين ارائه مي‌شود، چنانكه نويسنده‌ي آن براي تمام انسانها دعا مي‌كند. در چندين نوبت به وضوح در آن تفكر كلامي پولوس مشاهده مي‌شود و در عين حال پيوستگي تاريخي بين كتاب تورات و نوشته‌هاي مقدس مسيحي بيان شده است. در اين رساله نيز درباره‌ي آمدن پطرس حواري به رم، مسافرت پولوس به اسپانيا، كشته شدن هر دو و شكنجه و آزار مسيحيان در حكومت نرون اطلاعاتي داده شده است. كلمنس طرفدار پسر خد بودن عيسي ناصري است و براي او روح‌القدس وجودي قبلي قائل است و بلندمرتبه بودن شخصيت مسيح را ضرورتي براي به عينيت رسيدن نجات از گناه مي‌داند.
نامه‌ي ديگري نيز با عنوان نامه‌ي دوم به قرنتيان به كلمنس رومي نسبت داده شده است كه مورخان از آن‌ِ او نمي‌دانند. اين نامخ حدود 110 ميلادي نوشته شده و راجع به حيات پس از مرگ و ضرورت شفاعت مسيح براي نجات اخروي انسان است.
پاپياس (Papias) اهل هييراپوليس (Hierapolis) تفسيري بر سخنان مسيح داشته است كه از آن فقط قطعاتي كه اوزبيوس (Eusebius) در تاريخ كليسا نقل كرده، باقي مانده است. او احتمالاً شاگرد يوحنا بوده و نظريه‌ي هزاره گرايي (millenarism) را كه براساس آن عيسي ناصري پس از رستاخيز مردگان هزار سال در اورشليم حكومت مي‌كند، دنبال كرد. نظريه‌اي كه كليسا به عنوان بدعت محكوم كرد.
به بارناباس (Barnabas) (برنابا)، همراه و ياور پولوس، نامه‌اي را نسبت داده‌اند كه نسبتاً متأخر است (حدود 130 ميلادي) كه از او نيست. البته اين نامه در خط قرائت پولوس از مسيحيت است و در آن آمده است كه با عيسي ناصري شريعت يهود به پايان رسيده و او شريعت روحاني را ارائه كرده است. اين نامه داراي دو بخش است: بخش نخست اهميت و ارزش كتاب تورات را در ارتباط با مسيحيت و نوشته‌هاي آن بيان مي‌كند و بخش دوم تحريصي است به مكارم اخلاقي در سنت ديداكه. نويسنده مدعي است ك معناي حقيقي متون مقدس را با ايمان از خداوند دريافت كرده است و مي‌خواهد آن را به ديگران انتقال دهد. به نظر او مسيح الوهيت دارد و مورد خطاب خداوند در خلقت انسان در باب نخست سفر پيدايش، او بوده است. بارناباس به دنبال درك معناي روحاني كتاب مقدس (تورات) است و مي‌خواهد در اين كتاب نشانه‌هاي ظهور مسيح، پسر خداوند را، كه بر صليب براي نجات انسانها مرده، بيان كند. در اين راه بهترين روش را تفسير رمزي - تمثيلي مي‌داند. در اين روش به يهودين يوناني مآب اسكندريه، مخصوصاً فيلون يهودي نزديك مي‌شود. با وجود اين بسختي به يهوديان حمله كرده و با تفسير ظاهري تورات و شريعتمداري آنان مخالفت مي‌كند. او نيز مانند پاپياس هزاره‌گر است.
ايگناتيوس (Ignatius) سومين اسقف انطاكيه بود. در عهد سلطنت تراژان (98-117) محكوم به مرگ و براي اجراي حكم به رم فرستاده شد. در حين سفر به رم چندين نامه به مسيحيان شهرهاي مختلف و پوليكارپوس (Polycarpus) ازميزي نوشت كه هفت عدد از آنها محفوظ مانده است. او بسيار تحت‌تأثير پولوس بود و مسيح را پسر خدا مي‌دانست و معتقد بود خدا به واسطه‌ي پسرش بر انسانها ظاهر شده است. پيامبران بني‌اسرائيل بشارت آمدنش را داده بودند. پسر خدا از مريم توليد يافته، در نتيجه در عين مولود بودن نامولود است. در انسانيتش خداست و در مرگش حيات حقيقي وجود دارد. او در مقابل كساني كه براي مسيح ظاهري انساني قائل مي‌شدند و نظريه‌ي آنها به دوستيسم (docetism) (از فعل يوناني dokein به معناي ظاهر شدن) معروف است، و گنوسيسيان نيز كه چنين عقيده‌اي داشتند و همچنين غيرمسيحيان منتقد به نظريه‌ي پولوس، بر واقعيت انساني و حيات دنيوي مسيح تأكيد كرد. به نظر او مسيح واقعاً زجر كشيد و روي صليب براي نجات انسان مرد. او مانند يوحنا اظهار داشت كه مسيحي در مرگ مسيح حيات جديدي كسب مي‌كند و نظريه‌ي ايمان پولوس را با نظريه‌ي عشق يوحنا جمع كرد. به نظر او ايمان و عشق ابتدا و انتهاي زندگي هستند.
پوليكارپوس، اسقف ازمير، مدعي بود كه شخصاً پولوس را مي‌شناخته و از دست يوحنا منصب اسقفي را دريافت كرده است. ايرنئوس نيز ذكر مي‌كند كه او شاهدان عيني زندگي عيسي ناصري را مي‌شناخته و با آنها ارتباط داشته است. البته اين امر با تاريخ مرگ او، كه بين سالهاي 161 و 168 ميلادي رخ داده است، كمي بعيد به نظر مي‌رسد، مگر اينكه در موقع اعدامش بيش از صد و بيست و شايد هم بيشتر عمر كرده بود. دو نامه به فيليپان منسوب به اوست كه يكي قبل از مرگ ايگناتيوس (قبل از 110 ميلادي) و ديگري حدود سال 135 ميلادي نوشته شده است. او نيز در مقابل كساني كه ظاهري انساني براي مسيح قائل بودند بر واقعيت انساني مسيح تأكيد كرد. معتقد بود كساني كه جسم مسيح را نفي مي‌كنند طرفدار شيطان و ضد مسيح آخرالزمان هستند. او نيز مانند بسياري از مسيحيان زمانش مي‌پنداشت كه در آخرالزمان زندگي مي‌كند و هر لحظه منتظر بازگشت مسيح بود.
رساله‌اي به نام شهادت پوليكارپوس از نويسنده ي ناشناخته، ماجراي توقيف و بازپرسي و زنده سوزانده شدن او را تعريف مي‌كند.
 گنوسيسي‌گري (Gnosticism)
در قرن اول قبل از ميلاد مذهب يا مذاهب گنوسيسي در دنياي يوناني مآب با تفسيري ثنوي از عالم ظهور كردند. تعداد فرقه‌هاي گنوسيسي بسيار زياد بود كه در فرهنگهاي مختلف آن عصر حاضر شدند. اين فرق در عين دارا بودن مشتركات، خصوصيات خاص خود را نيز داشتند، چنانكه مي‌توان مذاهب گنوسيسي ايراني، يهودي، مسيحي، مصري و يوناني را از يكديگر كاملاً متمايز كرد. اكثر مورخان آيين گنوسيسي معتقدند كه ريشه و ساختار آن شرقي، و به طور اساسي ايراني، است. گنوسيسيان با استفاده از مفاهيم فلسفي يوناني، مخصوصاً فيثاغورثي و افلاطوني، نظامهاي كلامي ساختند، عالم را تفسيري ثنوي كردند و مقابله‌ي خير و شر را ازلي در نظر گرفتند. جريان گنوسيسي در قرون دوم و سوم ميلادي به يكي از مهمترين جريانهاي مذهبي - فكري تبديل شد، چنانكه بسياري از متفكران مسيحي و غيرمسيحي يوناني و لاتيني زبان در رابطه با اصول و مباني گنوسيسي به عقايد خود شكل منسجم دادند. پس از آن عصر نيز آيين گنوسيسي، در غرب به صورت دين مانوي در فرقه‌هاي مذهبي كاتار و بوگوميل تا آخر قرون وسطي به حيات خود ادامه داد.
گنوسيسيان (gnostici) معتقد بودند كه عرفان (gnosis) عامل نجات و رهايي انسان از جهان مادي است. جهاني كه شر مطلق است. اين معرفت اشراقي است، حصولي نيست و در نتيجه با عقل و حس نمي‌توان به آن دست يافت. در كنار معرفت نجاتبخش، مهمترين خصيصه‌ي مذهب گنوسيسي، همان طور كه اشاره شد. گرايش ثنوي آن است. البته درجه‌ي ثنويت به نوع خاص فرهنگي كه آيين گنوسيسي در آن متولد و رشد كرده، بستگي دارد. شرايط اجتماعي و سياسي نيز در اين زمينه نقش مهمي داشته اند: چنانكه گنوسيس ايراني ثنويتي نسبتاً راديكال و گنوسيس مسيحي معمولاً ثنويتي خفيف‌تر داشت، ولي در اينكه ثنويتي جهان‌شناختي و وجودي بين خداي خير و خداي شر هست و هر يك قلمرو وجودي خاص خود را دارد، بين گنوسيسان اختلاف نظري نبود. اصولاً گنوسيسي (gnosticus) هر چقدر خود را در جهان بيشتر غريبه حس مي‌كرد، تعلقش به جهان اهورايي بيشتر مي‌شد و درجه‌ي ثنويت جهان شناسي‌اش نيز اوج مي‌گرفت. در هر صورت آنها اعتقاد داشتند كه جهان مخلوق اهريمن يا خداي شر است و تنها راه نجات از اين جهان شيطاني و رسيدن به سرچشمه‌ي نيكويي مطلق، يعني خداي خير يا حقيقت كل كه نورالانوار و منشأ حيات واقعي است، شناخت دروني و اشراقي است.
اغلب گنوسيسيان برآنند كه علت خلقت جهان معمولاً خطا يا زياده‌طلبي يكي از خدايان دربار خداي خير است. اين خطا موجد شر در جهان نور و آميزش آن با خير مي‌شود. آفرينش جهان داستان جدا كردن نور از تاريي و خير از شر است. به اين معني كه جهان خير مي‌بايست بازسازي شود و مقدار خيري كه با شر امتزاج يافته به اصل خود بازگردد. خالق جهان ماده به اعتقاد بعضي از فرقه‌هاي گنوسيسي وجودي كاملاً مستقل از خداي خير دارد و به نظر گروهي ديگر نيز يكي از خدايان سركش است كه به دام خودخواهي و كبر افتاده است. او جهان مادي را بدون ارتباط وجودي با جهان خداي خير خلق مي‌كند و تنها موجودي كه در اين جهان با جهان متعالي كه با ظلمت امتزاج كرده است، روح انسان را مي‌سازد. بدين ترتيب انسان موجودي است كه ذاتاً با اين جهان غريبه است. او بيگانه‌اي است كه در بيغوله‌اي گرفتار شده است و هنگامي كه با عرفان به ‌اين حقيقت پي مي‌برد، از اين عالم خاك و ماده رهايي مي‌يابد.
گنوسيسيان با آيينهاي ظاهرگرا به مخالفت مي‌پردازند. براي آنها نجات و سعادت ابدي در رعايت قوانين ديني به دست نمي‌آيد، بلكه با نوعي الهام و اشراق است كه نجات از اين دنيا حاصل مي‌شود. هنگامي كه گنوسيسي مي‌فهمد كه از اين جهان نيست و اصل او از جاي ديگر است، نجات يافته است؛ بنابراين پس از آگاهي از اين امر به جهان و ارزشهاي آن به عنوان مظاهر خداي شر پشت مي‌كند و زهد و رياضت در پيش مي‌گيرد.
مسيحيان نيز همچون ديگر اديان يوناني مآب برداشتهاي گنوسيسي از دين داشتند و نظامهايي گنوسيسي تشكيل دادند كه مهمترينشان در قرن دوم ميلادي ظهور كردند. معروفترين گنوسيسهاي مسيحي عبارت بودند از: بازيليدوس (Basilidus)، والنتينوس (Valentinus)، پتولمئوس (Ptolemeus)، راكلئون (Heracleon)، باردسانس (Bardesanes)، كورپوكراتس (Corpocrates) و مرقيون. در اينجا به اجمال به بررسي اهم آراء مرقيون و والنتينوس، كه مهمتر از ديگران بودند، مي‌پردازيم. البته نبايد فراموش كرد كه در قرون بعد، مخصوصاً در قرون وسطي تفسير مانوي از مسيحيت جايگزين ديگر تفسيرهاي گنوسيسي شد كه كليساي كاتوليك آن را بشدت سركوب كرد.
مرقيون (ف.160 ميلادي) در سال 140 ميلادي به شهر رم رفت و به نشر عقايد خود پرداخت. كليساي مسيحي اين شهر در سال 144 او را تكفير كرد. او تنها گنوسيسي اين قرن بود كه براي خود جامعه يا كليسايي مسيحي تشكيل داد، و براي آن اسقف و كشيشهايي در نظر گرفت و كوشيد تا آيين گنوسيسي را بين عامه‌ي مردم رواج دهد. چنانكه يوستينوس در اواسط اين قرن از طرفداران بي‌شمار او در مناطق مختلف سخن مي‌گويد. كليساي مرقيون تا قرن پنجم، بخصوص در سوريه، دوام آورد. كتاب او متضادين (Antitheses) نام داشت كه در انتهاي كتاب مقدسي كه از انجيل لوقا و برخي از نامه‌هاي پولوس قديس شكل داده بود، براي توجيه اين انتخاب متون به عنوان كتاب مقدس و عدم پذيرش تورات، آورده بود.
مرقيون با ثنويتي جهان شناختي كه در پيش گرفت، مقابله‌ي پولوس با جهان‌بيني يهودي را به حدي رسانيد كه هر يك از اين دو دين را به منشأ و خدايي متفاوت نسبت داد. به نظر او دين يهود خدا و تاريخي جدا از خدا و تاريخ مسيحيت دارد. تاريخ يهود پيشگويي ظهور مسيح و آماده سازي براي دين مسيحي نيست. او به دو منبع و اصل جدا براي اين دو دين قائل بود: يكي زميني و ستمگرانه، ديگري آسماني و نيكو، يكي بر شريعت و عدالت تأكيد داشت، ديگري بر ايمان و خير.
بدين‌ترتيب براي او دو خداي متمايز از يكديگر وجود داشت: خداي برتر و متعالي كه خداي خير، غريبه و ناشناختني و پدر عيسي مسيح است و خداي سافل كه خداي شناخته شده، ستمكار، صانع و خالق عالم و خداي يهود ست. اگر خداي متعالي ناشناخته است براي اين ست كه در خلقت دخالتي نداشته است و نشاني از او در جهان نيست تا شناخته شود. فقط با ظهور عيسي مسيح است كه بشريت به وجود او پي برده است. خداي متعالي نيكوست، در حالي كه خداي يهود عادل است و در عدالت خود ستمكار و انتقام‌جو نيز هست. بدين ترتيب مرقيون خير را در مقابل عدالت مي‌گذارد و عدالت را لزوماً نيكو نمي‌داند. در جهان شناسي او از وسطه‌هاي بسياري كه در فلسفه‌هاي آن عصر، مخصوصاً گنوسيسين، بين خداي خير و متعالي و عالم مادي مشاهده مي‌شد، نشاني وجود ندارد. دليل آن اين است كه خداي او خالق نبود كه بين او و جهان ارتباط وجودي برقرار باشد. او فقط نجات دهنده است و تنها نقش ا’خروي در نظام هستي دارد.
مرقيون كتاب تورات را به عنوان حقيقت نفي نكرد، و حتي معتقد بود كه عالم و انسان همان طور كه در اين كتاب آمده است خلق شده است. انسان در جسم و روح خود متعلق به خداي سافل است، هيچ عنصر و جزئي از انسان براي جهان و خداي آن بيگانه نيست. خداي يهود جهان را از ماده خلق كرده است. ماده مظهر شر است و بدين ترتيب شر در خلقت وارد شد. در نتيجه آفرينش خداي سافل كامل نيست. او براي اينكه از خلقت ناقصش حمايت كند و مشكلات ديگري همچون گناه نخستين پيش نيايد، شريعت يهود را بر انسانها حاكم كرد. رابطه‌ي او با انسان بر اساس شريعت يهود است.
با اينكه مرقيون روايت يهودي و خداي آن را صحيح مي‌دانست، ولي براي او تمام حقيقت نبود. او معتقد بود كه خداي خير برتر از اين خداست. تعالي خداي خير به حدي است كه حتي خداي يهود نيز از وجود او اطلاعي ندارد. پس مرقيون كتاب تورات را به عنوان يك متن مستند نفي نكرد، ولي معتقد بود كه براي مسيحيان متن مقدس نيست. اگر تشابهاتي در روايات يهودي و مسيحي يافت مي‌شود، براي اين است كه يهوديان مفاهيمي را وارد انجيل مسيح كردند و آن را تغيير دادند. او تضادهايي را بين تورات و اعتقادات مسيحي مشاهده كرد و اظهار داشت كه عده‌اي براي هماهنگي تورات و اعتقادات مسيحي آن را تفسيري رمزي – تمثيلي كرده‌اند، در حالي كه او برخلاف اكثر مسيحيان مخالف تفسير باطني تورات بود و بر ظاهر روايات آن تكيه مي‌كرد و معتقد بود كه وقايع ظاهري آن حقيقتند و خداي اين جهان آنچه را كه خلق كرده در آن شرح داده است، منجي يهوديان (مشياه) حتماً ظهور خواهد كرد، ولي سلطنت و جامعه‌ي مسيح يهوديان زميني و دنيوي است، در حالي كه مسيح مسيحيان سلطنتي آسماني خواهد داشت.
خداي خير كه خداي اعلي است با مشاهده رنج و حقارت بشر در اين جهان پسر خود را براي نجات انسان از اين بدبختي به زمين فرستاد. نجات لطفي است كه خداي خير بدون هيچ چشمداشت و عوضي به انسان اعطا مي‌كند. مسيح آدميان را از جهان و خداي آن مي‌رهاند تا فرزندان خداي خير و بيگانه شوند و به ملكوت اعلي راه يابند. برخلاف ديگر مسيحيان مرقيون معتقد بود كه مسيح در اين جهان متولد نشد و طفوليت نداشت . او ناگهان خود را به ابناي بشر نشان داد. به نظر مرقيون چون انسان هيچ ارتباطي با خداي متعال و خير ندارد، علت ريخته شدن خون مسيح بر روي صليب، آن طور كه ديگر مسيحيان باور داشتند، بخشش گناه، تطهير ذات گناهكار انسان يا آشتي دادن انسان با خدا نبود. خداي خير انسان را از خداي سافل خريد و قيمت آن خون مسيح بود كه بر روي صليب ريخته شد. برخلاف ديگر گنوسيسيان مرقيون معتقد بود كه رنج و محنت مسيح بر روي صليب حقيقت داشت و عرفان صرف را عامل نجات نمي‌دانست؛ بلكه به دنبال پولوس، بر ايمان به عنوان طريق نجات تأكيد كرد. نجات يافتگان بايد تا پايان جهان و تا آنجا كه ممكن است ارتباط خود را با اين جهان، كه مظهر شر و آفرينش خداي سافل است، كم كنند. بايد از ازدواج خودداري كنند، زيرا هر عملي كه به ادامه عالم خداي سافل منتهي شود غيراخلاقي است، بايد زهد در پيش گيرند و از هر چه رنگ دنيايي دارد چشم پوشند.
نظام گنوسيسي‌اي كه والنتينوس ارائه كرد، برخلاف نظام مرقيون جهان شناسي منظمي دارد و چگونگي تكوين عالم را شرح مي‌دهد و داراي صبغه‌ي فلسفي است. والنتينوس عالم الهي راملأ اعلي (Pleroma) ناميد. جايي كه موجودات الهي يا خدايان (aion) قرار دارند. عالم الهي از جهان و صانعش جداست. خالق عالم مادي جايي در ملأ اعلي ندارد. بين خدايان ملأ اعلي سلسله مراتب حاكم است و بالاتر پايين‌تر را به طرفين صدور ايجاد مي‌كند. در هر مرتبه زوجي از موجودات الهي وجود دارد. اصل همه چيز و در ابتدا «قبل از آغاز» يا «قبل ز پدر» يا «گرداب» قرار دارد. او غير قابل درك است. همراه او خدايي مؤنث است به نام «فكر» يا «لطف» يا «سكوت». از اين جفت فكر (nous) (مذكر) و حقيقت (مؤنث) صادر مي‌شوند. از زوج دوم كلمه (logos) (مذكر) و حيات (مؤنث) به وجود مي‌آيند و از اين دو انسان (مذكر) و كليس (مؤنث) ايجاد مي‌گردند. از اين 30 موجود الهي ملأ اعلي تشكيل مي‌گردد. آخرين موجود الهيِ مؤنث حكمت (Sophia) است. حكمت بيشتر از مرتبه‌ي خود خواست و كبر ورزيد. او خواست عظمت «قبل از پدر» و اصل همه چيز را بشناسد. اين غير قابل قبول بود. «مرز» كه ناظم ملأ اعلي بود حكمت را تسلي داد. او را از اين كار منصرف كرد و به او فهماند كه اصل اول غير قابل درك است. حكمت از ميل مفرط و هوس شناختن «قبل از آغاز» باردار شد. از او موجودي بد شكل ظلماني به دنيا آمد و چون از جفت حكمت نشأت نگرفته بود حرامزاده خوانده شد. اين موجود از ملأاعلي رانده شد. او پس از خارج شدن از ملأ اعلي اصل خود را فراموش كرد و به خلق عالم مادي پرداخت. البته چون فرزند حكمت بود، مقداري از نور الهي را در خود داشت. با قسمت ظلماني خود عالم مادي و جسم انسان را خلق كرد و با نوري كه از مادرش به ارث برده بود روح انسان را آفريد.
پس از چندي انسان در اين جهان خود را غريبه مي يابد و دلتنگي مي‌كند. مسيح كه يكي از خدايان ملأ اعلي است به زمين مي‌آيد و انسان را با اصل خود آشنا مي‌كند. در حالي كه مرقيون نجات را براي همه‌ي انسانها مي‌دانست، والنتينوس عرفان و نجات را براي گروهي از آدميان ضروري مي‌دانست. او انسانها را به سه دسته تقسيم كرد: انسانهايي كه حاكميت ماده (hylè) هستند، اينها نجات نمي‌يابند و براي هميشه محكومند. منظور والنتينوس عوام مردم و بيشتر كساني كه به اديان رومي اعتقاد داشتند و يهوديان بود. دسته‌ي دوم كساني هستند كه تحت تأثير نفسند (psychè). عرفان و نجات براي اين گروه است. والنتينوس در اين گروه بيشتر مسيحيان را قرار مي‌دهد. دسته‌ي سوم انسانهاي روحاني هستند كه تحت تأثير روح (pneuma) قرار دارند. اين گروه از ابتدا جزء نجات يافتگان و احتياجي به عرفان و دخالت مسيح براي نجات ندارند.
در هر صورت انساني كه به اصل خود معرفت مي‌يابد، ديگر از اين جهان نيست. او به اصل خود برمي‌گردد و با نورالانوار در ملأاعلي متحد مي‌شود. بدين ترتيب ملأ اعلي بازسازي شده و همه چيز به نظم نخستين باز مي‌گردد و دوباره سكون و آرامش حكمفرما مي‌شود.
 پدران مدافع يوناني زبان
پدران مدافع نسل پس از پدران رسولند كه به بررسي كلامي‌تر از اعتقادات مسيحي پرداخته و از فلسفه‌ي يونان در اين راه بيشتر امداد جسته‌اند. اينان كه در نيمه‌ي دوم قرن دوم و نيمه‌ي نخست قرن سوم ميلادي مي‌زيستند، به جوامع غيرمسيحي نظر داشتند و به دفاع كلامي از مسيحيت برخاسته و اعتقادات خود را به طريقي همراه با اعتقادات هلنيستيكي براي يوناني زبانان و روميان لاتيني توضيح دادند. اينان را به سبب اينكه از عقيد و دينشان دفاع مي‌كردند، آپولوژيست يا مدافعان دين مسيحي مي‌نامند. آپولوژيستها را مي‌توان اولين متلكلمان واقعي يا فيلسوفان مسيحيت خواند. رديه‌نويسي بر كساني كه بدعت‌گذار ناميده مي‌شدند با اين نسل از متكلمان آغاز شد، چنانكه هر چه در تاريخ جلوتر مي‌رويم و نوعي سنت حاكم شكل مشخص‌تري مي‌گيرد، تعداد اين رديه‌ها بيشتر مي‌شود و مسيحيان بيشتر به درون جوامع خود نظر مي‌كنند تا به خارج.
يوستينوس (Iustinus) را تاريخ اولين فيلسوف بزرگ اين نسل معرفي مي‌كند. او در سال 100 ميلادي در ناپلوز به دنيا آمد و در سال 165 در رم كشته شد، از اين رو به يوستين شهيد معروف است. از او دو دفاعيه (Apologia) و يك رساله به نام گفتگو با تريفون (Tryphon) باقي مانده است. دو دفاعيه خود را به آنتونيوس پيوس و هادريانوس، امپراطوران رومي، نوشتو در آنها ضمن معرفي اعتقادات مسيحي كوشيد تا به طريقي مستدل و موجه از آن دفاع كند. موضوعي كه از روش نگارش اين دو دفاعيه به دست مي‌آيد، اين است كه در قرن دوم ميلادي مسيحيان با كوشش در جلب نظر امپراطوران و بزرگان رومي نظم حاكم بر دنيا را نيز مي‌پذيرند. مشروح عقايد يوستينوس را درباره مسيحيت مي‌توان در رساله‌ي گفتگو با تريفون يافت. يوستينوس يوناني و در ابتدا مشرك بود و پس از چندي به مسيحيت به عنوان عالي‌ترين فلسفه گراييد.
او در جواني براي دستيابي به حقيقت به مطالعه‌ي نظامهاي گوناگون فلسفي يوناني مآب پرداخت، اما هيچ يك از اين نظامها يوستينوس جوان را اقناع نكرد. چندي فلسفه‌ي رواقي را مطالعه كرد، در نظرش با اينكه رواقيون در اخلاق بحثهاي فراواني كرده بودند و در اين موضوع مقام والايي داشتند، خداشناسي‌شان قانع كننده نبود. فلسفه‌ي مشائي هم به نظر او فلسفه‌ي كاملي نبود و بيشتر به تبيين عالم مي‌پرداخت تا به ماوراء عالم. در اخلاق نيز مشائيون مقام چندان والايي نداشتند، حتي براي تعليم فلسفه از او طلب پول كردند. براي يوستينوس كه فلسفه را راهي براي رسيدن به حقيقت مي‌دانست و به فيلسوف به چشم مرشد و مراد مي‌نگريست، اين عمل نه تنها شايسته‌ي يك حكيم نبود، بلكه غيرقابل قبول و دردآور بود. توجه اپيكوريان نيز به لذت دنيوي معطوف بود و يوستينوس نوعي طبيعت‌گرايي را نزد آنها مشاهده كرد. فيثاغورثيان هم بيشتر به موسيقي و هندسه و نجوم نظر داشتند تا به فلسفه. از آن گذشته، آنها فلسفه را علمي در كنار علوم ديگر قرار داده بودند و براي آن برتري خاصي قائل نبودند. يوستينوس اين نظر را نمي‌پذيرفت. در اين ميان افلاطون براي او جذابيت خاصي داشت. اما او افلاطون را در تفسير افلاطني ميانه مي‌شناخت، يعني افلاطون حكيم و مرشد روحاني و شيخ يوناني كه نجات انسان را از اين دنيا مدنظر خود قرار داده بود. به نظر او سخنان افلاطون در خداشناسي از ديگران عميقتر بود. او كسي بود كه به نوعي رؤيت روحاني رسيده بود. اما او هم به تمام حقيقت دست نيافته بود. يوستينوس معتقد بود كه هر فيلسوفي قسمتي از حقيقت را دريافته است، حقيقتي كه به طور كامل در مسيح ظهور كرد. او مي پنداشت كه گرويدن به مسيحيت، به حكمت و به حقيقت مطلق، كه سالها در پي آن بوده، دست يافته است. به نظر او اين حكمت ريشه در كتاب تورات يهودي يا عهد عتيق مسيحيان دارد، زيرا پيامبران بني اسرائيل آن را قبل از ظهور جسماني مسيح به طور ناقص ابراز كرده بودند، تا اينكه با تجسد مسيح، يعني لوگوس خداوند، خود حقيقت ظاهر شد.
يوستينوس مسيحيت را به عنوان يك فلسفه پذيرفت، البته فلسفه كامل. او به دنبال درك حقيقت بود و برداشتي فلسفي از ايمان داشت. ايمان براي او عبوديت صرف نبود، عقلانيتي اشراقي بود كه انتهاي آن اتحاد با عقل خداوند بود. بدين‌ترييب نزد او ايمان همان فلسفه است. جمع عقل و دين براي او، مانند بسياري از متفكران يوناني مآب، حكمت را تشكيل مي‌دهد. عقل از ديدگاه يوستينوس، عقل حسابگر يا عقل طبيعت شناس مشائي نيست. عقلي نيست كه با انتزاع داده‌هاي عيني و تجربي به حقيقت دست‌ مي‌يابد، بلكه عقل اشراقي است كه با عالم الوهيت ارتباط دارد و راهنماي انسان در تمام مراحل و ابعاد زندگي‌اش به سوي الوهيت و وحدت با اوست. فيلسوف انساني پارساست كه هميشه از اين عقل اشراقي اطاعت مي‌كند، عقلي كه به او فرمان مي‌دهد تا به حقيقت عشق بورزد و به آن احترام بگذارد. بايد توجه داشت كه در عصر هلنيستيك يا يوناني مآبي، بخصوص نزد افلاطونيان ميانه و رواقيون، فلسفه مذهبي شده بود، يعني فلسفه نقش مذهب را بازي مي‌كرد و فلاسفه عقلانيت اشراقي و عرفاني را پذيرفته بود. دوره‌اي كه مذهب و كلام و جريانات مذهبي و عرفاني، موجد نظريه‌هاي حاكم نزد متفكران بودند. پس فلسفه روش يا نظريه‌اي مي‌شود كه انسان را به طرف خدا راهنمايي مي‌كند و به خدا مي‌رساند . حال براي يوستينوس مسيحيت به عنوان حقيقت مطلق غايت فلسفه است، مسيحيان حقيقت را به دست آورده‌اند و اين امر در اخلاق و رفتارشان مشهود است. فيلسوف راستين به درك حقيقت كه همان مسيح است، مي‌رسد.
اگر مذهب به طور اعم يا به عبارت ديگر مسيحيت به طور اخص با فلسفه مترادف باشد، اولين مطلبي كه به ذهن مي‌رسد اين است كه فلسفه يا ايمان مختص به مسيحيان نبوده، قبل از مسيحيت و همزمان با آن هم فلسفه و فيلسوف وجود داشته است. در ثاني اگر فلسفه فقط مختص به مسيحيان باشد، كساني كه قبل از عيسي زندگي مي‌كردند و او را نمي‌شناختند، هيچ تقصيري متوجه‌شان نبوده و هيچ بازخواستي هم نبايد از آنها بشود چون مسيح را نمي‌شناختند. ضمناً اگر مسيح حقيقت مطلق باشد و فقط با گرويدن به آيين او مي‌توان حقيقت را شناخت، فيلسوفان يوناني چطور توانستند به حقيقت، هرچند به طور ناقص، دست يابند؟
يوستينوس به اين مطالب به دو طريق پاسخ مي‌دهد. اولين روش را از سنت فيلوني به ارث برده است. به نظر فيلون اسكندراني همان طور كه قبلاً ذكر شد، دين يهود و فرهنگ يوناني مآب هر دو حقيقت بودند، يعني هم يونانيها حقيقت را مي‌گفتند و هم دين يهود. او تمام كوشش خود را به كار برد كه فلسفه و فكر يوناني را به كلام يهودي نزديك كند و براي اين كار دو روش را به كار برد: روش تفسير رمزي - تمثيلي و ادعاي اينكه فلاسفه‌ي يونان، بالاخص سقراط و افلاطون، به گنجينه‌ي حكمت تورات دست يافته و از موسي حكمت آموخته بودند. فيلون با روش دوم توانست از لحاظ شرعي مسئله را حل كند. او مي‌گويد بزرگان يوناني، بخصوص سقراط و افلاطون، به نوعي كتاب مقدس را مي‌شناخته و آن را خوانده‌اند؛ مطلبي كه البته از نظر تاريخي كاملاً مردود است، ولي از لحاظ شرعي خيلي از مشكلات را حل مي‌كند. اين امر راه را براي استفاده از عقيده اين فيلسوف باز مي‌كند و يوستينوس هم اين مسئله را ابراز مي‌كند. او بيشتر از همه از سقراط نام مي‌برد و معتقد است كه سقراط واقعاً به نوعي موسي را درك كرده و از طرفداران و مريدان موسي بود. اين سخن بسيار مهم است، زيرا مي بينيم كه با اين روش، چه نزد يوستينوس و چه نزد بسياري از آيندگان او، راه براي استفاده‌ي هرچه بيشتر از فلسفه‌ي يونان براي شكل دادن به كلام مسيحي باز مي‌شود.
يوستينوس ضمن كاربرد روش نخست با توسل به مقدمه‌ي انجيل يوحنا مدعي مي‌شود كه يونانيان نيز همچون مسيحيان لوگوس را درك كرده اند. در ابتداي انجيل يوحنا آمده كه خداوند لوگوس يا كلمه را از ابتدا با خود داشته و سپس آمده است كه كلمه حيات آدميان است، كلمه نوري است كه آدميان دريافت كرده‌اند (1:4). براي يوستينوس اين عبارت به معناي اين است كه اشراق عقل الهي به تمام انسانها رسيده است. اين عقل يا نور، نور آگاهي است، كلمه با نور خودش با آگاهي‌اي كه به آدميان مي‌دهد، از طريق اشراق به آنها حقيقت را اعطا مي‌كند، بنابراين همه انسانها از نور الهي بهره‌مند و منور شده‌اند، يعني همه انسانها يك نوع وحي دريافت كرده‌اند. موضوعي كه در اينجا مطرح مي‌شود اين است كه حقيقت فقط مختص به مسيحيت نيست، هركسي مي‌توانسته مقداري از حقيقت را داشته باشد و اين بسته به مقدار نوري است كه دريافت كرده است، يعني هركسي كه مطابق حقيقت يا عقل زندگي كرده، از كلمه يا حكمت الهي بهره‌مند شده است، حال مي‌خواهد مسيحي باشد يا يهودي يا يوناني. چنانكه يوستينوس مدعي مي‌شود كه قبل از مسيحيت هم مسيحي وجود داشته است. البته با اين فرق كه مسيحيت فلسفه‌ي كامل، كمال فلسفه و حقيقت و آخرين حقيقت است؛ زيرا حقيقت در عيسي متجسد شده است، او تمام نور مي‌باشد. نزد يونانيان بيش از همه سقراط، افلاطون و هراكليتوس از لوگوس كسب فيض كرده‌اند.
در اينجا يوستينوس نيم نگاهي هم به نظريه‌ي عقول بذري (logoi spermatikoi) رواقيان دارد. براساس اين نظريه بذر عقل، از عقل كل (logos)، در همه‌ي موجودت عاقل پخش شده است. پس هر كه بهره‌اي از عقل الهي برده براساس قابليت و استعداد ذاتيش به درك حقيقت نائل شده است. او معتقد است كه چون يونانيان نتوانستند عقل كل را، كه مسيح است، درك كنند، عليه يكديگر سخن گفتند.
بدينسان به نظر يوستينوس حكمت يوناني با حكمت مسيحي جمع مي‌شود و يك كل را تشكيل مي‌دهند. با اينكه حقيقت يكي است، يك منشأ دارد و حكمتي كه ما را به آن مي‌رساند نيز يكي است، ولي مختص به يك قوم نيست و همه جا هست و هركس قسمتي از آن را دريافته است. او در اين موضوع برخلاف سنتي كلامي كه بعدها بر مسيحيت حاكم مي‌شود سخن مي‌گويد. او فلسفه را خادم دين نمي‌كند. فلسفه براي او ابزاري براي فهم بهتر اعتقادات نيست، بلكه همراهي است كه خود نيز ادعاي به سر منزل رساندن مريد را دارد. اصلاً فلسفه خود دين است.
يوستينوس مسيحي‌اي معتقد به سنت پولوسي – يوحنايي بود و براي مسيح الوهيت قائل شد و او را پسر يگانه‌ي خدا خواند. مسيح لوگوس و عقل خداست كه از خداي پدر متولد شد. او خالق جهان است. او متجسد شد و پس از تحمل شكنجه و رنج بسيار بر روي صليب مرد. رنج و محنت او و مرگش بر روي صليب نجات از گناه را براي انسان به ارمغان آورد. مسيح اين دين را براساس اراده‌ي خدا برقرار كرد تا آدمين را پاك و مطهر گرداند. يوستينوس به اختيار انسان باور داشت و آن را علت رستگاري و گمراهي مي‌دانست. گناه نخستين جاي مهمي‌در نظام كلامي او نداشت. ولي در هر صورت، براي او مسيحيت ديني جهاني است و بايد پيام آن را به گوش همه رسانيد. او معتقد بود كتاب مقدس شامل تورات و چند متن مسيحي است و انجيل را به شكل امروزي آن نمي‌شناخت، زيرا كليسا هنوز به جمع‌آوري آن نپرداخته بود. اما براي او همين چند متن نيز همراه با تورات حجت مطلق بود. آنها را تفسير مي‌كرد و مي‌پنداشت كه در تفسير آنها نوعي الهام از طرف خداوند به او مي‌رسد. او در تورات به دنبال كشف نشانه‌هايي از مسيحيت و پيشگويي ظهور عيسي ناصري به عنوان مسيح بود و براي يافتن اين نشانه‌ها از تفسير رمزي – تمثيلي مدد مي‌جست.
نظام جهان شناختي يوستينوس افلاطوني ميانه است. خصيصه اصلي فلسفه‌ي افلاطوني ميانه در نظر گرفتن فاصله‌اي بسيار ميان دنياي مادي و دنياي متعالي است. اين فاصله با واسطه‌هاي چندي پوشيده شده است كه مهمترينشان لوگوس و نفس عالمند. در اين فلسفه خداوند توصيف‌ناپذير است، او پدر آسماني است كه قابل درك، شناخت و تعريف نيست. تعالي او به حدي است كه حتي قابل نامگذاري هم نيست. يوستينوس در اين نظام فلسفي به تبيين خدا و ارتباط او با عالم مي‌پرداخت. خداي او خداي فيلسوفان افلاطوني ميانه بود، يعني خداي غير قابل شناخت كه هيچ‌كس او را نديده و با او صحبت نكرده است. به نظر او خدا بدون منشأ، نامولود و در نتيجه بدون نام است؛ زيرا وجود يك اسم مستلزم اين است كه كسي قبل از صاحب اسم وجود داشته باشد تا اين اسم را بر او بگذارد. پس اگر نامهايي همچون پدر، خدا، خالق يا حكمت براي او در نظر گرفته شده است و حتي متون مقدس نيز بر او حمل مي‌كنند، نامهاي واقعي او نيستند، بلكه القابيند كه به سبب اعمال نيكو و آثارش به او داده شده است. توصيفاتي هستند براي آنچه او انجام داده است. در بين اين اسامي مناسب‌ترين نام براي او پدر است؛ زيرا به عنوان خالق، پدر همه چيز است.
نزد يوستينوس خدايي كه غيرقابل توصيف و ناشناختني است خداي پدر است كه در حوزه‌ي برتر از آسمان است. او خداي تورات نيست كه در مكان قرار مي‌گيرد و در بهشت قدم مي زند. خداي پدر با اينكه چشم و گوش ندرد همه‌ي موجودات را مي شناسد. اما او چطور با انسانها ارتباط برقرار كرده، با آنان سخن گفته و قابل شناخت شده است؟ به واسطه لوگوس. به واسطه خدايي ديگر، خدايي كه كم مرتبه‌تر و پايين‌تر است، خدايي كه هم مي‌تواند با عالم ماده ارتباط برقرار كند و هم با عالم الهي. فاصله‌ي بين جهان و خدا را لوگوس مي‌‌پوشاند. او به عنوان نيرويي در خدا وجود داشت كه قبل از خلقت از او صادر شد و در ابتدا عالم را خلق كرد. اين لوگوس است كه با پيامبران بني‌اسرائيل صحبت كرده است. به نظر يوستينوس و بسياري از متكلمان مسيحي، خداي تورات كه در بهشت قدم زد و با آدم و حوا سخن گفت همان لوگوس است كه بعده در بدن عيسي ناصري متجسد شد. لوگوس انسان را به خداي پدر راهنمايي مي‌كند و با مرگش اسباب نجات و اتحاد او را با خدا مهيا كرده است.
يوستينوس براي بيان چگونگي رابطه‌ي پدر با لوگوس از مفاهيم رواقي، كه فيلسوفان افلاطوني ميانه نيز آنها را پذيرفتند، و تصاويري كه مبين اعمال انسان است كمك گرفت. همان طور كه آتشي بدون اينكه كمتر شود آتش ديگري را به وجود مي‌آورد، لوگوس هم از خداي پدر به وجود آمده بدون اينكه چيزي از جوهر يا ذات پدر كم شود. او از مفهوم لوگوس به معناي فكر و سخن نيز استفاده كرد. در انسان لوگوس به شكل سخن – فكر است كه دروني و مخفي و غيرقابل شناخت است. همين لوگوس به شكل سخن – برهان يا به شكل كلمه بر زبان آورده و تلفظ مي‌شود و خارجي است. پدر همان فكر است كه دروني، غيرقابل شناخت و مخفي است. پسر نيز لوگوس خارجي است، لوگوس به زبان آورده است، لوگوسي كه خارج مي‌شود. لوگوس نزد يوستينوس يك خداي دوم است، خدايي كم مرتبه. او مخلوق يا به روايتي مولود است، ولي مخلوقي كه قبل از همه‌ي كائنات بوده است.
يوستينوس به عنوان يك يوناني در حفظ سنت فرهنگي يونان و ادغام آن با پايه‌هاي يهودي اعتقادات مسيحي كوشش بسياري كرد. براي او فيلسوف يونان نزد يونانيان همان مقامي را داشتند كه پيامبران يهود نزد يهوديان.
تاتيانوس (Tatianus) شاگرد يوستينوس بود و او را در شهر رم ملاقات كرد. اما يوناني نبود، اهل سوريه و سامي نژاد بود. رساله‌اي دارد به نام سخن با يونانيان (Oratio and Graecos) كه پس از مرگ يوستينوس نوشت. برخلاف يوستينوس نه تنها علاقه‌اي به جمع بين تفكر يوناني و يهودي – مسيحي نداشت، بلكه اين دو را در مقابل يكديگر قرار داد. بدين ترتيب برخلاف يوستينوس و سنت فيلوني دو تفكر براي او وجود داشت: تفكر توحيدي و الهي كه همان فكر مسيحي است و ريشه در دين يهود و تورات دارد، و در مقابل آن تفكر شرك است كه فكر يوناني است. در نتيجه او حكمت بربر و غيريوناني را در مقابل فكر يوناني گذاشت (البته منظور او از بربر وحشي نيست، بلكه آنچه غيريوناني است، بربر ناميده مي‌شود). ولي تاتيانوس ضد فرهنگ يوناني هم نتوانست از تأييد بعضي مفاهيم و ارزشهاي يوناني خودداري كند؛ پس بنابراين مقداري از حقايق را مي‌توان نزد يونانيان مشاهده كرد. در اينجا او به سخن يوستينوس و فيلون بازمي‌گردد. به اين معني كه اگر يونانيان سخن نيكويي گفته‌اند به سبب اين بوده است كه موسي و تورات را درك كرده بودند. اگر حقيقتي در فرهنگ يونان هست از عهد عتيق يا تورات به آن راه پيدا كرده است، غير از اين هرچه در تمدن يوناني يافت مي‌شود كفر، فساد، شرك و تفكر ناشايست است. تاتيانوس مفهوم لوگوس خالق را از يوستينوس اخذ كرد و آن ا با «كلمه» و سخن خدا در تورات يكي گرفت. او رساله‌اي ديگر به نام در مقصود چهار ]انجيل[ (Diatessaron) دارد كه در آن كوشيده تا مضمون و روايتهاي چهار انجيل رسمي (متي، مرقس، لوقا و يوحنا) را هماهنگ كند، ولي به سبب اعلام اينكه مسيح پس از رستاخيز از عالم مردگان خدا شده است و استفاده‌ي نسطوريان از آن، اين اثر در قرن پنجم ميلادي از بين رفته است.
تاتيانوس از ابتدا به گنوسيسيان گرايش داشت، چنانكه در رساله‌ي سخن با يونانيان مفاهيم گنوسيسي به چشم مي‌خورد. هنگامي كه از رم به فلسطين بازگشت از جريان پولوسي – يوحنايي فاصله گرفت و به طور رسمي به گنوسيسيان پيوست و رويه‌اي زاهدانه در پيش گرفت.
آتناگوراس (Athenagoras) كه يوستينوس را درك كرده بود، برخلاف تاتيانوس از نژاد يوناني بود. روش افلاطوني ميانه‌ي يوستينوس را دنبال كرد و به تفكر يوناني بازگشت. او نيز به اصالت عقل بها داد و مانند استادش دين را با فلسفه جمع كرد. به نظر مي‌رسد كه در اينجا به غير از روش فلسفي، قوميت نيز نقش مهمي را بازي مي‌كند، چرا كه يوستينوس و آتناگوراس يوناني سعي داشتند فرهنگ ملي خود را با دين تازه جمع كنند و تاتيانوس سامي نژاد به فرهنگ قومي خود بهاي بيشتري مي‌داده است. اين امر را بين يونانيان و غير يونانيان قرن سوم نيز مشاهده مي‌كنيم.
آتناگوراس در سال 177 ميلادي رساله‌اي نوشت به نام استدعانامه در حمايت از مسيحيان و آن را به ماركوس اورليوس و پسرش كوموديسوس تقديم كرد. او در اين رساله به تهمتهاي بي‌خدايي، بچه كشي، زناي با محارم و آدم خواري كه از طرف روميان به مسيحيان نسبت داده شده بود، جواب مي‌دهد. در موضوع تثليث از يوستينوس قدمي جلوتر مي‌نهد و به نظر مي‌رسد كه به اتحاد پدر با پسر توجه مي‌كند و پسر را لوگوس سرمدي مي‌خواند و با اعلام اتحاد پدر با پسر به نقد نظريه‌ي چند خدايي يوناني – رومي مي‌پردازد. آتناگوراس در اثر ديگرش به نام در باب رستاخيز مردگان به دو طريق به اثبات رستاخيز نفس مي‌پردازد. از يك طرف در اين نظريه قدرت مطلق و عدالت خداوند را تأييد مي‌كند، و از طرف ديگر دليل مي‌آورد كه فقط رستاخيز بدن و روح مي‌تواند گسستگي‌اي كه مرگ ايجاد مي‌كند، برطرف نمايد. آتناگوراس درباره‌ي رابطه نفس با بدن از نظريه‌ي افلاطوني «وجود پيشيني نفس» فاصله مي‌گيرد و بدن را در نفس قرار مي‌دهد؛ چنانكه در روز رستاخيز هر دو مي‌بايست جزاي خود را دريافت كنند.
تئوفيلوس (Theophilus) انطاكيه‌اي (120-200) نوشته‌اي دارد به نام سه رساله به اوتوليكوس (Autolycos). اين اثر نقدي است بر آراء اوتوليكوس، متفكر يوناني، كه نه به معاد اعتقاد داشت و نه به خدا و نيروهاي غيبي. با اينكه تئوفيلوس مدعي بود كه از فلسفه‌ي يونان اجتناب مي‌كند، ولي از خلقت به وسيله‌ي لوگوس سخن گفت و جملات نخستين سفر پيدايش را با فلسفه‌ي افلاطوني ميانه جمع كرد. تئوفيلوس از بنيانگذاران گرايش مخالف تفسير رمزي – تمثيلي در حوزه‌ي مسيحي انطاكيه بود.
ايرانئوس (Iraeneus) ليوني حدود 130 ميلادي در آسياي صغير و احتمالاً در شهر ازمير ديده به جهان گشود و در سال 202 ميلادي به عنوان اسقف شهر ليون فرانسه، كه در سال 175 ميلادي به اين منصب منصوب شده بود، درگذشت. برخلاف بسياري از متفكران مسيحي هم عصرش كه به مسيحيت گرويده بودند، او مسيحي به دنيا آمد و تربيتي مسيحي داشت. با ايرانئوس سنت ديني و ارتباط آن با بنيانگذاران و نقد بدعت گذاراني كه از دين تفسيري خارج از اين سنت دارند ظهور بيشتري مي‌يابد. او مدعي بود كه شاگردِ با واسطه‌ي پدران رسول است و سنت مسيحي را از آنها دريافت كرده است. با اينكه ايرانئوس از فلسفه يونان بسيار متأثر شده بود، اما توجه‌اش را بيشتر به سنت نخستين مسيحي، به خصوص جهان‌بيني پولوس، معطوف كرد و به عنوان ادامه دهنده‌ي سنت پولوسي در مقابل متفكراني قرار گرفت كه به مسيحيت به عنوان يك فلسفه مي‌نگريستند. بنابراين اگر يوستينوس مسيحيت را يك فلسفه در نظر گرفت و در چارچوب تفكر يوناني مآب آن را فهميد، ايرنئوس بر خصوصيات وحياني مسيحيت تأكيد بيشتري كرد و ايمان ديني را از چارچوب فلسفي صرف خارج كرد و آن را در سنتي قرار داد كه به حواريون ختم مي‌شود. به عبارت ديگر او از بنيانگذاران اصلي اعتقادات مسيحيت رسمي است.
برخلاف يوستينوس كه به نظر مي‌رسد مخاطبان اصليش غيرمسيحيان بودند، آثاري كه از ايرنئوس در دست داريم نشان دهنده آن است كه او بيشتر براي مسيحيان مي‌نوشت. ذهن او بيشتر به تبيين نظم ايماني و عقلاني درون كليسا معطوف بود تا بحث با غيرمسيحيان و تبليغ اين آيين براي آنها. اگر هم او در مهمترين اثرش كتاب در رد بدعت گذاران (Adversus haereses) (تأليف حدود سال 180) به نقد آيين گنوسيسي مي‌پردازد، بحث را به درون جامعه‌ي مسيحي مي‌كشاند، يعني آنها را بدعت گذاراني مي‌داند كه بيش از حد از فلسفه‌ي يونان استفاده كرده‌اند و هدف كتاب تبيين اصول اعتقادات مسيحي است. اين كتاب در پنج مجلد است. جلد نخست آن به تبيين عقايد گنوسيسيان مي‌پردازد. در اين امر يوستينوس تا حد ممكن در نقل قول و توصيف آراء گنوسيسيان عدالت را رعايت مي‌كند، چنانكه اثر او هنوز هم، پس از كشف متون گنوسيسي بسيار، يكي از مراجع شناخت عقايد گنوسيسي، بخصوص آراء والنتينوس، است. جلد دوم اين اثر در نقد اين عقايد است. جلد سوم، چهارم و پنجم اعتقادات مسيحي را در سنت پولوسي - يوحنيي بيان مي‌كند. به نظر او عرفان ياگنوسيس حقيقي شناخت تعليمات رسولان و سنت كليساست. او از كساني بود كه ايمان را در مقابل عرفان قرار داد. اصولاً او با مخالفان كلام رسمي كليسا به طريق برهاني و فلسفي بحث نمي‌كرد و با رجوع به تاريخ دو قرني مسيحيت آنها را كساني مي‌دانست كه از سنت رسولان و حواريون دور شده اند. وي آنان را به نوانديشي و تجديد نظر طلبي متهم مي‌كرد.
ايرانئوس وحدت وحي را در مقابل آراء گوناگون فلسفي قرار داد. او معتقد بود كه فلسفه علت انشقاق و چند دستگي افراد است، ولي با وجود تأكيد بر سنت مسيحي و مخالفت با آراء فلسفي، از تأثير انديشه‌ي فلسفي يوناني به دور نماند و در بيشتر مفاهيمي كه عرضه كرد ردپاي يوناني مآبي را بخوبي مي‌توان ديد. او در مقابل گنوسيسيان ثنوي اعلام كرد كه فقط يك خدا وجود دارد كه همان خداي تورات و انجيل است. وحي الهي واحد است و در نتيجه عهد عتيق و عهد جديد وحي يك خداست و نه چنانكه گنوسيسيان مي پنداشتند از دو خداي خير و شر است. اما خداي او مانند خداي افلاطونيان ميانه غيرقابل درك و توصيف‌ناپذير است. به عبارت ديگر انسان هيچ شناختي از او ندارد. اگر انسان از او چيزي درك كرده، به واسطه‌ي عشق است. در عشق است كه او به ما نزديك مي‌شود. او خالق جهان است، نه خداي شر، چنانكه گنوسيسيان مي‌گفتند. خدا همه چيز را از عدم آفريد، يعني آن طور كه يونانيان و گروهي از گنوسيسين تصور مي‌كردند، خدا براي آفريدن نيازي به ماده‌ي اوليه نداشت. جهان نيز نيكوست و ذاتاً شر و ظلمت نيست. جهان نيكوست چون خداوند خير محض است، جهان ثمره‌ي خير است و غايت آن نيكوست. مشيت الهي عالم را اداره مي‌كند و نظم و اندازه به موجودات مي‌دهد. همه چيز بر اساس نظمي عقلاني آفريده شده و اداره مي‌شود و چيزي به سبب تصادف به وجود نيامده است.
خداوند انسان را به شكل و شبيه خود ساخت. انسان آزاد و مختار خلق شد، به طوري كه مي‌توانست از انجام خير خودداري ورزد و شر را انجام دهد. آدم هم همين كار را كرد و از اختيارش بخوبي استفاده نكرد و مرتكب گناه نخستين شد. گناه اختيار انسان را كاهش داد، ولي آن را از بين نبرد، زيرا اختيار براي نجات او ضروري، ولي كافي نبود. اختيار فقط شرايطي را كه انسان با اراده‌اش براي لطف الهي آماده شود، مهيا مي‌كند. خداوند چون عشق محض است، انسان را در گناه رها نكرد و جلال نخستينش را به او بازگردانيد. عمل نجات در سه مرحله انجام گرفته و ادامه مي‌يابد: 1) پيامبران بني اسرائيل گناهكار بودن انسان را به او نشان دادند. 2) لوگوس خداوند براي نجات انسان متجسد شد، زجر كشيد و شكنجه ديد و روي صليب مرد. 3) در آينده سلطنت الهي و حكمراني خداوند برقرار خواهد شد.
ايرانئوس با الهام از آراء پولوس در نظريه‌اي كه به «اجمال يا خلاصه (recapitulation) انسانيت در مسيح» معروف است، چگونگي نجات انسان را براساس سنت مسيحي بيان كرد. از ابتدا همه چيز در مسيح خلاصه شده است. خداوند نقشه‌ي نجات انسان را كه با گناه آدم متوقف شده بود، احيا كرد و انسانيت را در مسيح تجديد و بازسازي نمود. مسيح دومين آدم است. همانطور كه آدم موجب گناه و گمراهي انسان شد، آدمي‌ديگر باعث نجات او شده است. با تجسد مسيح انسانيت دوباره خلق مي‌شود. اما اين خلقت روحاني است و انسانيت را در مسيح جمع مي‌كند. انسانيت در مسيح خلاصه مي‌شود و تصوير خداوند را كه در آدم از دست داده بود، در مسيح دوباره به دست مي‌آورد.
ايرانئوس، مانند پولوس و والنتينوس، انسان را متشكل از سه قسمت مي‌دانست: جسم (physis)، نفس (psychè) و روح (pneuma, nous). روح عالي‌ترين قسمت و كمال انسان در آن است. روح همان روح خداست كه در انسان دميده شده است، و در نتيجه، انسان كامل هميشه نظر به قسم سوم دارد، نه به قسم دوم. البته بايد توجه داشت كه مجموع اين سه بخش انسان را مي‌سازد، و شباهت و صورت خدا در هر سه است. ولي نجات دهنده‌ي انسان فقط روح اوست. نفس اگر توجه به روح كند به تعالي مي‌رسد و اگر به جسم نظر كند به گناه و بدبختي مي‌افتد.
 مكتب اسكندريه
شهر اسكندريه در شمال آفريقا، طي چند قرن از مراكز مهم تمدن يوناني مآب بود و در قرن سوم ميلادي روزهاي اوج خود را از لحاظ فرهنگي و فلسفي مي‌گذراند. شهري كه در آن اقوام مختلف جمع شده بودند و در كنار يكديگر همزيستي مسالمت‌آميز داشتند و تبادل آراء نيز بينشان كم و بيش رواج داشت. مسيحيان در مدارس فيلسوفان يوناني حاضر مي‌شدند و كسب علم و حكمت مي‌كردند، چنانكه اوريگنس مسيحي با افلوطين در درسهايي آمونيوس ساكاس، فيلسوف يوناني افلاطوني، حاضر مي‌شدند. طرفداران فلسفه‌هاي يونان نيز كم و بيش با آراء مسيحي آشنا بودند. نقدهاي آنان بر مسيحيت شاهد اين امر است. يهوديان نيز جامعه‌ي بزرگي را در اين شهر تشكيل داده بودند و مدارس مخصوص به خود را داشتند. اديان شرقي، مصري و رومي نيز رواج خاصي داشت. گنوسيسيان هم در اين شهر حاضر بودند، چنانكه والنتينوس، بازيليديوس و مرقيون چندي در اين شهر اقامت گزيدند.
به طوري كه از منابع تاريخي برمي‌آيد، مسيحيان از قرن دوم ميلادي در شهر مدرسه داشته‌اند. اين مدرسه قطعاً در سال 190 ميلادي دائر و استادش پانتنائوس (مرگ 200 ميلادي) بود. او معلم كلمنس (Clemens) اسندراني (حدود 150-215) و فيلسوفي رواقي بود كه به مسيحيت گرويد. كلمنس و شاگردش اوريگنس (Origenes) (حدود 185 – پس از 254) هر دو از بزرگترين متفكران مسيحي قرون نخست ميلادي بودند كه رونق خاصي به حوزه‌ي كلامي اين شهر دادند.
كلمنس اسكندراني، مانند يوستينوس، يوناني‌اي بود كه به مسيحيت گرويد. براي يافتن استادي قابل قبول مسافرت بسيار كرد تا اينكه پانتنائوس را در اسكندريه يافت، نزد او تحصيل كرد و پس از او استاد مدرسه‌ي مسيحي اسكندريه شد. آثار چندي از او باقي مانده است: رساله‌ي برانگيزننده (Protreptikos) به سبك دفاعيه‌هاي پدران مدافع نوشته شده است. رساله‌ي مربي (pedagogue) در اخلاق عملي است، و جُنگ (Stromateis) مجموعه‌اي از رسالات با موضوعات مختلف است كه كلمنس در آنها از مسيحيت به طور فلسفي دفاع كرده است.
تفسير كلمنس از مسيحيت تفسيري فلسفي – گنوسيسي است. او بين فلسفه و گنوسيس تفاوت عمده‌اي قائل نشد. به عنوان يك فيلسوف يوناني مسيحيتي را برگزيد كه گرايشهاي عمده‌ي فلسفه ديني زمانش را داشت، يعني فلسفه‌اي با گرايش عرفاني. نبايد فراموش كرد كه در قرن دوم و سوم ميلادي در اسكندريه آيينهاي گنوسيسي بسيار مهم و تأثيرگذار بودند. مي‌توان گفت كه اكثر علماي مسيحي اين شهر گرايشهاي گنوسيسي داشتند، اما در مقابل آنها توده‌ي مردم نظر چندان خوشي به اين آيينها نداشتند. به نظر كلمنس دو جريان تاريخي مهم انديشه‌ي يونان و دين يهود است كه مسيحيت در انتهاي هر دوي آنها ظهور كرد و غايت و مقصود آنهاست. به اين معني كه فلسفه به عنوان يك نظام معرفتي در كنار دين قرار داشته است و آن طور كه عده‌اي فكر مي‌كنند، خداوند به هيچوجه دين را جايگزين فلسفه نكرده است. فلسفه يونان و كتاب مقدس در مقابل يكديگر نيستند، حتي مي‌توان گفت كه هر دو يك سنتند كه در جستجوي يك حقيقت مي‌باشند. حقيقتي كه با تجسد عيسي مسيح (لوگوس الهي) به طور كامل عينيت تاريخي يافت. بدين ترتيب به نظر كلمنس خداوند حقيقت را به همه‌ي آدميان اعطا كرده است: به قوم يهود با پيامبران و وحي، و به يونانيان با فلاسفه و عقل. پس اگر يهوديان از دين به مسيحيت آمدند، فيلسوفان از فلسفه به آن گرويدند. يهوديان با وحي آماده‌ي دريافت نجات مسيحي شدند و يونانيان با عقل. پس اگر يونانيان فاقد وحي به طريق يهودي بودند با عقل و خرد خويش حقيقت را درك كردند و با گرويدن به مسيحيت با فلسفه به معني عميق و اصيل آن دست يافتند و از آن در مقابل كفار دفاع كردند. البته اگر يونانيان به شناخت نسبي حقيقت رسيده بودند، براي اين بود كه به نوعي با خداوند در ارتباط بودند. او هم، مانند يوستينوس، از اشراق عقل الهي براي تمام انسانها سخن گفت و معتقد بود كه متفكران يوناني همچون سقراط و افلاطون كتاب مقدس را شناخته و از آن بهره‌مند شده بودند. كلمنس به فلسفه به عنوان حكمت مي‌نگريست، حكمتي كه نقطه‌ي اوجش در مسيحيت است.
براي او فلسفه به معناي حكمت دنيوي و انساني‌اي كه پولوس قديس آن را طرد كرده بود، نيست. البته اگر فلسفه را به معني علوم طبيعي و عقلي بگيريم، انسان را براي دريافت حكمت حقيقي آماده مي‌كند و نبايد در اين علوم مانند هندسه يا رياضيات توقف كرد، خود اين علوم غايت نيستند، هدف درك حقيقت كل يعني عيسي مسيح، لوگس الهي است. بنابراين به نظر كلمنس، برخلاف نظر پولوس، فلسفه، علم الهي است. البته اين نظر مانع از اين نشد كه كلمنس جزم گرايي را محكوم نكند. او با طريق خاص خود در تفسير متون معتقد بود كه هيچ كتابي تمام حقيقت را تعليم نمي‌دهد و اصولاً معرفت حقيقي امري فردي است و در يك رابطه‌ي شخصي با حقيقت الهي به دست مي‌آيد. پس بايد در كنار كتاب مقدس مراد و شيخي برگزيد و تحت راهنمايي او سلوك كرد و به طرف حقيقت رفت. اين مراد مقدس است و از خداوند الهام دريافت كرده و حقيقت را براي مريد قابل رؤيت مي‌كند و طريق عشق ورزيدن را به او مي‌آموزد. در بالاترين مرحله عارف ديگر احتياجي به راهنما و مراد ندارد و لوگوس او را با خدا متحد مي‌كند. او با اينكه در اين جهان زندگي مي‌كند از اين جهان نيست؛ آزاد است و تحت هيچ اجباري قرار نمي‌گيرد و اراده‌اش در اراده‌ي خدا غرق شده است. حيات او در جهان نوعي نماز و دعا و در اتحاد با الوهيت است. او انسان كامل يعني آيينه‌ي كامل و زنده مسيح است.
بدين ترتيب كلمنس معرفت را در مقابل ايمان قرار نمي‌دهد؛ اما او هم مانند ديگر متفكران، انسان عصر و محيط خود بود و همان طور كه قبلاً ذكر شد آراء گنوسيسي در آن عصر طرفداران بسياري داشت و اكثر قريب به اتفاق انديشمندان عرفان را يگانه طريق توصيف هستي و نجات و سعادت انسان مي‌دانستند. حكمت مسيحي كلمنس، برخلاف قرائت يوستينوس از مسيحيت، گرايشهاي شديد گنوسيسي دارد؛ اما او در نظر داشت كه گنوسيس حقيقي را در مقابل گنوسيس ثنوي بيان كند. او مي‌خواست كه از ثنويت جهان شناختي به توحيد برود و عرفان را در سنت رسمي كليساي مسيحي باب كند و انحصار آن را از دست ثنويان، كه آنها را بدعت‌گذار مي‌خواند، درآورد. به نظر او گنوسيس حقيقي مسيحي‌اي است كه براساس عشق و معرفت با خداوند متحد مي‌شود. گنوسيسي بودن بالاترين درجه‌ي كمال شخص است كه در مسيحيت تبلور مي‌يابد. البته او برخلاف گنوسيسيان ايمان تنها را براي نجات كافي مي‌دانست، ولي عرفان را در مرحله‌اي برتر از ايمان قرار داد. براي او متفكر و مسيحي واقعي كسي است كه همراه ايمان به جستجوي عرفان نيز مي‌رود و آن را به دست مي‌آورد.
اولين مرحله‌ي رستگاري ايمان آوردن است. پس ابتدا بايد ايمان داشت. ايمان فضيلتي ابتدايي و عام در دسترس تمام مسيحيان است؛ زيرا بنيان و اساس ايمان بر تعاليم مسيح و حواريونش قرار دارد كه در كتاب انجيل حفظ شده است. كلمنس نيز سخن از سنت كليسا مي‌گفت و معتقد بود كه كليسا تعاليم مسيح و حواريون را نگهداري كرده است. عرفان بر ايمان تكيه مي‌كند. يعني ايمان مبنايي مي‌شود كه عرفان بر آن قرار دارد. البته بينشان هماهنگي و وحدت است، زير منشأ هر دو وحي است، وحيي كه لوگوس با تجسد خود آن را ابراز كرده است. موضوع ايمان و عرفان اسرار خداوند است كه در هر دو واحد مي‌باشد، ولي بايد از ايمان گذر كرد و به عرفان رسيد.
گذر از ايمان به عرفان به دو طريق صورت مي‌پذيرد. اولين طريق تفحص و تطبع عقلاني است. در اينجا روش تفسيري كلمنس كاركرد خود را نشان مي‌دهد. چون اين تفحص عقلاني، تفسير روحاني كتاب مقدس است. كلمنس روش رمزي – تمثيلي را براي درك حقايق كتاب مقدس به كار برد و معتقد بود كه كتاب مقدس دو معني ظاهري و باطني دارد. معني ظاهري براي عوام و معني باطني براي درك حقايق پنهان در لفظ كتاب است. اين نوع تفسير به خواص اختصاص دارد. براي كلمنس تفسير باطني كتاب، درك عرفاني – نظري متون مقدس، همراه با گسترش ايمان است. او در اين نوع تفسير، از فلسفه يونان كمك بسيار گرفت. فلسفه محتواي ايمان را گسترش و توضيح مي‌دهد و بيّنه و دليل آن است. با فلسفه انسان به عمق ايمان پي مي‌برد. خداوند عقل را به ايمان پيوند داده است، پس بايد از عقل و فلسفه استفاده كرد. مقايسه‌ي اصول جزمي عقايد مختلف به ما طريق جستجوي حقيقت را نشان مي‌دهد و اين عمل با فلسفه ميسر است. كلمنس معتقد بود كه افراد، كافر و مؤمن، مي‌توانند به خداوند معرفت پيدا كنند. مفهوم خدا هنگام خلقت در آدم دميده شده و از او به همه‌ي انسانها رسيده است. احسان خداوند هميشگي و در همه جاست، و محدود به زمان يا مكان خاصي نيست. به نظر او در ابتدا توحيد وجود داشت، ولي به سبب گناه مردم به شرك و بت پرستي روي آوردند.
طريق ديگر براي كسب عرفان افعال اخلاقي و كسب فضايل است. انساني كه مي‌خواهد قابليت معرفت خداوند را كسب كند و تصويري از او باشد، بايد از فرامين الهي اطاعت كند و خود را از هوسها و بدي و شرور پاك گرداند. انتها و هدف يك زندگي با فضيلت و زاهدانه عرفان است. البته كلمنس معتقد بود كه ايمان مسيحي با اجراي احكام به دست نمي‌آيد، بلكه امري دروني و اخلاقي است. آنچه انسان را در مذهب پايدار مي‌كند عشق به خداوند و همنوع است. بنابراين عارف بايد شعائر ديني را، اگرچه شخصاً به آنها احتياجي ندارد، رعايت كند. يعني بايد با جامعه‌ي مسيحي هماهنگ باشد و جدا از آنها به حيات روحاني خود ادامه ندهند.
اين دو طريق يك هدف را دنبال مي‌كنند: رؤيت خداوند و الهي شدن. البته اين هدف در زندگي دنيوي به دست نمي‌آيد؛ اما مي‌توان وسايل اين رؤيت و اتحاد اخروي را آماده كرد و تا آنجا كه در توان انسان است به خدا معرفت پيدا كرد.
با اينكه كلمنس، به عنوان يك متفكر قرن سوم ميلادي، انديشه‌اش همراه با جريانات گنوسيسي بود و در تبيين گنوسيس يا عرفن رسمي براي كليسا سعي مي‌كرد، ولي در جهان شناسي از گنوسيس ثنوي فاصله گرفت و اعلام كرد كه خداي خير، يعني خداي يهود و مسيحيت است. به نظر او جهان ازلي نيست، ولي در باب خلقت از عدم، گفتارش چندان واضح نيست. به نظر مي‌رسد كه در اين موضوع مي‌خواهد كتاب مقدس و رساله‌ي تيمائوس را با يكديگر جمع كند. در ابتدا ماده‌اي خام و بدون صورت كه در حالت عدم نسبي بود، وجود داشت كه موجودات با صورت پذيرفتن آن وجود يافتند. البته او نمي‌پذيرد كه اين ماده همانند خداوند ازلي است. همه چيز را خداوند خلق كرده است و هيچ چيز از حيطه‌ي قدرت او خارج نيست. او همچنين در مقابل گنوسيسيان مسيحي از تمامي كتاب مقدس و هماهنگي عهد عتيق با عهد جديد دفاع كرد. براي او ظهور مسيحيت دنباله‌ي وحي ابلاغ شده به پيامبران بني اسرائيل بود.
اوريگنس حدود سال 185 ميلادي در مصر، در خانواده‌اي مسيحي زاده شد. پدرش استاد الهيات و علوم ديني بود و در اسكندريه شاگرداني داشت. در سال 202 ميلادي روميان او را به سبب پايبندي به اعتقاداتش پس از شكنجه به قتل رسانيدند. اوريگنس راه پدر را دنبال كرد و به مطالعه‌ي علوم و فلسفه‌هاي رايج عصرش پرداخت. چندي شاگرد كلمنس بود و از محضر آمونيوس ساكاس، استاد افلوطين، نيز استفاده كرد. به نظر مي‌رسد كه با افلوطين نيز همدرس بود. به سبب اختلافاتي با اسقف شهر در سال 231 ميلادي اسكندريه را ترك و مدرسه‌اي در شهر اسكندريه‌ي قيصريه ايجاد كرد. سرانجام در پي شكنجه‌هاي بسيار به دست روميان بين سالهاي 254 و 256 ميلادي فوت كرد. بسياري از مورخان عقيده دارند كه او بزرگترين متفكر مسيحي قرون نخستين ميلادي است كه نظام كلامي – فلسفي منسجمي ساخته است و هيچ يك از آباء كليسا به عمق و وسعت جمع‌بندي او در مسائل نظري نرسيدند، اما در طول تاريخ مورد بي‌مهري متوليان دين مسيحي قرار گرفت و كتبش سانسور شد. او رسالات بسياري نوشته كه تنها تعدادي از آنها باقي مانده است. بيشتر آثارش تفاسير بر متون مقدس و موعظه بود. ولي در دو كتاب درباره جهان شناسي و مسيحيت به طور مستقل بحث كرده است. كتاب در باب اصول (De principiis يا Peri Archon ) معروف‌ترين اثر اوست. مخاطبان اين كتاب مسيحيان و غير مسيحيان هستند. اوريگتس در نظر داشت كه در اين كتاب اصول اعتقادات مسيحي را در چارچوب فلسفي توضيح دهد. اصل يوناني اين كتاب از ميان رفته و فقط ترجمه‌ي لاتيني روفينوس (Ruffinus) با تعديلاتي براي نزديك كردن آن به كلام رسمي مسيحي، باقي مانده است. رساله‌ي در رد سلسوس (Contra Celsum) را براي دفاع از مسيحيت و جواب به انتقادات سلسوس عليه مسيحيت در قرن دوم ميلادي، نوشت. از ديگر رسالات مهم او مي‌توان از تفسيرش بر انجيل يوحنا نام برد.
او تفاوت چنداني بين حقيقت فلسفي و حقيقت ديني قائل نبود. رساله‌اي نيز درباره‌ي ارتباط و تطبيق اين دو نوشت كه به جاي نمانده است. او نيز همانند فيلون، يوستينوس و كلمنس معتقد بود كه هر فرد مقداري از اشراق لوگوس را دريافت مي‌كند. انجيل آنچه را كه در هر فرد بالقوه وجود دارد، فعليت مي‌بخشد. مسيحي مجاز است آنچه را كه در فرهنگ يوناني صحيح مي‌يابد برگزيند. به نظر او نيز فلسفه انسان را براي دريافت حقيقت وحياني آماده مي‌كند. البته ايمان را بدون رجوع به فلسفه مي‌توان به دست آورد، چنانكه حواريون مسيح فيلسوف نبودند، ولي براي عمق بخشيدن به آن فلسفه ابزار ارزشمندي است. هر چه را كه افلاطون گفته حقيقت نيست، بلكه چون انسان خردمندي بود در برخي از سخنانش مي‌توان حقيقت را يافت. اوريگنس به عنوان يك مسيحي به حقيقت مطلق بودن وحي مسيحي اعتقاد داشت و از اولين پژوهشگران كتاب مقدس بود، چنانكه نسخه‌اي از كتاب تورات را در شش ستون (hexaples) تهيه كرد. در يك ستون متن عبري را بدون اعراب نوشت. ستون بعدي را به طرز تلفظ متن عبري به يوناني اختصاص داد و در چهار ستون بعدي چهار ترجمه‌ي يوناني از آن را قرار داد. اين متن از بين رفته و فقط نقل قولهايي از آن باقي مانده است.
به نظر اوريگنس وحي نقطه‌ي حركت تأملات نظري است. او معتقد بود كه وحي در كتاب مقدس عينيت يافته است. پس براي او كتاب مقدس حجّت بود و آن را پايه و منشأ هر نوع انديشه و نظام مابعدالطبيعي قرار داد. البته ظاهر متن تمام معناي آن نيست، بايد از آن گذشت و به باطن و معني مخفي آن دست يافت. به نظر او كتاب مقدس دريايي است از اسرار كه بايد آن را كشف كرد و شناخت. اوريگنس از رواج دهندگان تفسير رمزي – تمثيلي بين مسيحيان بود و چند اثرش را به تبيين آن اختصاص داد و به تفسير كتاب مقدس در حال و هوايي عرفاني و در چارچوب عقايد يوناني مآب پرداخت. به نظر او سه معني را براي كتاب مقدس مي‌توان در نظر گرفت: معني ظاهري يا تاريخي كه متعلق به حوزه‌ي جسم (physis) است، معني عرفاني كه متعلق به نفس (psyche) دارد و معني حكمتي كه متعلق به روح (pneuma) است. او گاهي معاني دوم و سوم را معني باطل مي نامدو توجهي به معني ظاهري يا لفظي ندارد. به نظر او تنها تأكيد بر معني ظاهري كتاب مقدس امري بي محتوا، حماقت‌آميز و غير اخلاقي است؛ مخصوصاً در موضوع روايت خلقت كه متن ظاهري كتاب تورات مملو از انسان شكلي خداوند و اعمالش است. او معتقد بود كه در باب اخلاق رايج در تورات اگر به ظاهر آن نظر كنيم اخلاق يوناني – رومي از آن برتر خواهد بود. بدين‌ترتيب او معناي رمزي – تمثيلي را برگزيد تا محتواي كتاب مقدس را قابل فهمتر كرده و ز آن در مقابل بدعت گذاران و گنوسيسيان دفاع كند. البته او نيز مانند كلمنس كاملترين راه نجات انسان را دريافت گنوسيس يا معرفت كامل به حقيقت الهي مي‌دانست و اعتقاد داشت كه اين نجات را مسيح با تجسد خويش و با فرستادن پيام و شعائر ديني و ساختن انسانهاي كامل آماده كرده است؛ ولي نفس نيز بايد آن را بخواهد، بايد تصميم بگيرد و به آن عمل كند. در اينجا با تأكيد بر اراده‌ي انسان در نجات خود، او از گنوسيسيان و تاحد زيادي از سنت پولوسي فاصله گرفت و به فكر يهودي، كه اراده‌ي انسان را مقام نخست مي‌گذاشت، نزديك شد.
تقسيم سه گانه‌ي معني كتاب مقدس در ارتباط با تقسيم معرفت انسان به سه نوع است. آدمياني هستند كه فقط بهره از ايمان دارند، اينها مؤمنان ساده‌اند. اقليتي بهره از عرفان دارند و عده‌اي خاص نيز به حكمت دست مي‌يابند. بدين‌ترتيب انسانهايي وجود دارند كه در مرحله‌ي جسم باقي مي‌مانند و معني ظاهري كتاب مقدس را درك مي‌كنند. عده‌اي به مرحله‌ي نفس مي‌رسند و معني عرفاني آن را درمي‌يابند و كساني هم دريافتهاي روح را در مي‌كنند و به معني حكمت‌آميز و روحاني آن واصل مي‌شوند. دسته‌ي اخير در اين دنيا سايه‌ي سعادت جاويدان اخروي را رؤيت مي‌كند. همانطور كه قبلاً گفته شد اين تقسيم‌بندي نزد پولوس قديس و والنتينوس نيز يافت مي‌شود.
اوريگنس در خداشناسي، مانند اكثر دانشمندان مسيحي هم عصرش به فلسفه‌ي افلاطوني ميانه گرايش داشت و سلسله مراتب وجود را در عالم الهي و خارج از آن حقيقتي مسيحي و فلسفي مي‌دانست. خداوند متعالي، غيرقابل توصيف، بسيط، واحد محض و منشأ همه چيز است. اما او برخلاف فيلسوفان يوناني خدا را يك شخص در نظر مي‌گرفت. خدايي كه سخن مي‌گويد و با مخلوقاتش ارتباط برقرار مي‌كند. آنها را دوست دارد و از آنها مسئوليت مي‌طلبد و مجازاتشان مي‌كند. خدا در لوگوس خود قابل درك شد و عالم را خلق كرد. لوگوس از ازل با او همراه بوده و همانند او سرمدي است. با اينكه اوريگنس لوگوس را هم ذات (homoousios) خداي پدر خواند، او را در مرحله‌اي پايين‌تر از پدر قرار داد. دليل او اين بود كه لوگوس معلول است و پدر علت. علت از لحاظ وجودي هميشه برتر از معلول است. ديگر اينكه لوگوس به عنوان الهي محل مثل است و منشأ كثرت عالم مخلوق مي‌باشد، در حالي كه پدر واحد و بسيط محض است. پس از اين دو روح القدس است. و بدين ترتيب تثليث شكل گرفت.
به نظر اوريگنس جهان قديم زماني و خلقت امري ازلي است. اگر خلقت ازلي نباشد به اين معني خواهد بود كه در مرحله‌اي بعد رخ داده است؛ به عبارت ديگر خدا از ازل تصميم به خلقت نداشته است. اتخاذ تصميم نوعي تغيير در ذات خداوند را تداعي مي‌كند. اين امر با بساطت و كمال او در تضاد خواهد بود. از آن گذشته با اين رأي به نظر مي‌رسد كه مرحله‌اي بوده كه خداوند خلق نكرده است؛ اين مطلب متضمن تبديل شدن خداوند به شخصي بيكار مي‌شود. اوريگنس يادآوري مي‌كند كه تصور اين مفاهيم درباره‌ي خداوند دور از شأن اوست. پس خلقت امري ازلي است و در زمان و با زمان نبوده است. اين نظريه باعث شد تا متكلمان رسمي كليسا از اورينگس انتقاد و او را متهم كنند كه از متن كتاب مقدس، كه براي خلقت ابتداي زماني قائل شده، فاصله گرفته است. ولي اوريگنس برخلاف متفكران يوناني، خلقت را فعل آزاد خداوند مي‌دانست و معتقد بود كه در امر آفرينش هيچ ضرورتي حاكم نبوده است. نظريه‌اي كه در مقابل نظريه افلوطين، همدرس او، قرار داشت.
خلقت از طريق لوگوس صورت گرفته است. به اين معني كه لوگوس مجموعه‌اي از عقول را خلق مي‌كند كه از لحاظ وجودي متساوي و در يك رديف قرار دارند و سلسله مراتبي بينشان نيست. اين عقول مختار آفريده شدند و به واسطه‌ي اختيار توانايي انجام شر را داشتند. عده‌اي از آنها وابستگي خود را به خدا حفظ كردند و عده‌اي نيز مرتكب گناه شدند و از مقام خود سقوط كرد و از خداوند دور شدند. درجه‌ي سقوط اين عقول يا درجه‌ي وفاداري به الوهيت بين اين عقول ايجاد سلسله مراتب كرد. عده‌اي به رتبه‌ي فرشتگان سقوط كردند. آنهايي كه گناه بيشتري كردند با ماده متحد شدند و گناهكارترينشان همان شياطين هستند. جهان مادي به سبب گناه عقول خلق شده است و هرچه اين عقول از فلكي به فلك پايين‌تر سقوط كنند و از خدا دورتر شوند، او را بيشتر فراموش مي‌كنند، تا آنجا كه ارواحي كه به جهان مادي سقوط كردند جاهل به خداوند شده و به ارواح سرد تبديل گشتند. اوريگنس نزديكي به خداوند و دوري از او را با گرما و سرماي روحاني مشخص مي‌كند. ارواح نزديك به الوهيت گرم و آنهايي كه از او دورند، سرد هستند.
بدين ترتيب مشاهده مي‌شود كه نزد اوريگنس دو مرحله در خلقت وجود دارد: خلقت ازلي كه خلقت ارواح يا عقول است و خلقت مادي كه با سقوط ارواح در جسم صورت مي‌گيرد. اصولاً خداوند جهان مادي را خلق كرد تا ارواح سقوط بيشتري نكنند، به طوري كه اين جهان مقدمه‌اي است براي رستگاري آنها. اوريگنس در روايت خلقت، در دو نكته به گنوسيسيان نزديك مي‌شود. اولين نكته اين است كه خلقت جهان مادي بر اثر گناه است. به نظر او نيز، مانند گنوسيسيان، موجود يا موجودات گناهكار غير ماديند و با اراده‌ي خود مرتكب گناه شده‌اند. دوم اينكه خلقت مادي براي نجات ارواح دربند است. با خلقت مادي زمينه بازسازي عالم ايده‌آل كه به واسطه‌ي غفلت و گناه موجوداتش از هم گسيخته شده است، ايجاد مي‌شود. ولي بايد اين نكته را نيز در نظر داشت كه جهان شناسي اوريگنس ثنوي نيست. يعني هر دو مرحله‌ي خلقت از يك خداست و نيكويي اوست كه موجب وجود يافتن موجودات مادي و روحاني شده است. مشيت خداوند يكتا كه منشأ تمام موجودات است بر جهان حاكم است و نه چنانكه گنوسيسين مي‌پنداشتند، اراده‌ي خدايي ديگر بر عالم حكمفرماست. به نظر اوريگنس ماده نيز شر محض نيست. درست است كه او ماده را دورترين موجود به الوهيت مي‌داند كه كمترين بهره را از وجود الهي دارد و گاهي هم ظلمت و ارزشهاي آن شيطاني و گناه آلود خوانده شده است، ولي در عين حال نبايد فراموش كرد كه ماده به سبب اينكه از سقوط بيشتر ارواح آسماني جلوگيري كرد و ابزاري شد براي بازگشت دوباره آنها به جايگاه نخستين‌شان، نوعي ارزش مثبت را در جهان شناسي اوريگنس كسب مي‌كند؛ اما در هر صورت زندگي در عالم مادي زندگي در شر و تحت حاكميت شيطان بودن است.
ارواح در ابتدا براي زندگي كردن در بدن و جهان مادي خلق نشده بودند، آنها به اراده‌ي خود گناه كردند و دچار مصيبت زندگي در عالم ماده شدند. بايد آنها را از اين جهان كه مطابق مقام وجوديشان نيست نجات داد. با اينكه ارواح خود موجب سقوطشان شدند، خداوند چون خير و عشق محض است، وسايل نجات آنها را مهيا كرد. البته در طريق نجات اراده‌ي خود ارواح نيز نقش مهمي دارد. آنها بايد بخواهند تا رستگار شوند. اما در هر صورت، عمل نجات را لوگوس خالق انجام مي‌دهد. اوست كه با مأموريتي كه خداي پدر به او محول كرد، متجسد و با يك روح انساني متحد شد. چندي ميان انسانها زندگي كرد تا اينكه روي صليب قرباني شد. اوريگنس برخلاف نظر رسمي كليسا معتقد نبود كه قرباني شدن مسيح روي صليب نجات مستقيم از گناه است. به نظر او پس از گناهِ ارواح جهان، روح انسان تحت حاكميت شيطان درآمد و مسيح با خون خود روح انسان را از شيطان بازخريد. اين سخن نظريه‌ي مرقيون گنوسيسي را به ياد مي‌آورد كه مسيح انسان را از يهوه، خداي عهد عتيق كه خالق جهان است، نجات داد. به هر حال با عمل عيسي مسيح ارواحي كه به او ايمان بياورند به جايگاه نخستين‌شان بازمي‌گردند.
به نظر اوريگنس بهشت و جهنم مادي جايگاهي ندارند. خلقت جهان تا آنجا تكرار مي‌شود كه بيشتر ارواح نجات يابند و به نظر مي‌رسد كه مسيح نيز بايد چندين بار متجسد شود و بر صليب رود. البته اقليتي هم به عذاب ابدي دچار خواهند شد. تكرار خلقت و جهان از نظر اوريگنس، به نوعي يادآور نظريه‌ي تكرار جهان رواقيون است. در تفكر سنتي مسيحي سخني از تكرار خلقت نيست. در مسيحيت جهان براي يكبار خلق شده است و تاريخ نيز يك بار اتفاق مي‌آفتد. البته اوريگنس جبر رواقي را نمي‌پذيرد. به نظر او انسان به عنوان روحي كه در بند جسم است آزاد و مختار است، و چون مختار است سقوط كرده است. انسان مسئول اعمالي است كه انجام مي‌دهد. چيزهاي خوب و بد بر اراده‌اش تأثير مي‌گذارند، ولي در انتها اين خود انسان است كه تصميم خواهد گرفت. بدين‌ترتيب اختيار، كه علت گناه و سقوط انسان است، شرط اصلي رستگاريش هم هست.
در مورد منشأ روح اوريگنس حداقل با سه نظريه روبرو بود: الف) خداوند هنگام خلقت هر فرد روح او را نيز خلق مي‌كند. ب) روح هر كس از روح اولياء خود منشأ گرفته است. ج) نظريه‌ي افلاطوني كه معتقد بود ارواح قبل از وجود يافتن ماده به وجود آمده‌اند و موقتاً در ابدان مستقر شده اند. اوريگنس هنگامي كه ارواح را ذاتهاي خلق شده‌ي قبل از وجود يافتن عالم مادي در نظر گرفت كه گناه هيچ يك از آنها ربطي به ديگري ندارد، به طريق افلاطونيان رفت؛ اما از طرف ديگر مفهوم گناه نخستين كه از طريق توارث به تمام انسانها رسيده است و اينكه در كتاب مقدس خلقت روح پس از خلقت بدن آمده است، قابل جمع با نظريه‌ي يوناني نيست. اوريگنس به اين تعارض آگاهي داشت و اظهار كرد كه چون حواريون و متوليان كليسا هيچ يك از اين دو نظريه را به طور رسمي انتخاب نكرده اند، پس استفاده از آنها و مخصوصاً نظر يوناني اشكال ندارد.
 مكتب كاپادوكيه
در اوايل قرن چهارم ميلادي قسطنطين، امپراطور روم، مسيحي شد، در نتيجه آزار و شكنجه‌ي مسيحيان بسيار كم شد و در پي آن مسيحيان در امپراطوري روم اعتبار حقوقي كسب كردند؛ همچنين در اواخر همين قرن مسيحيت دين رسمي امپراطوري شناخته شد.
مهمترين بحثهاي كلامي در اين قرن تثليث و نقش شخص دوم آن در جهان‌شناسي مسيحي بود. در دهه‌ي دوم اين قرن آريوس (Arius)، يكي از كشيشان شهر اسكندريه، دوباره نظريه‌ي انسان بودن مسيح را طرح كرد. با اينكه او را خالق دانست، ولي الوهيتش را منكر شد. او عقيده داشت كه مسيح پسر واقعي خدا و هم ذات او نيست. مسيح مانند ديگر انسانها حتي مي‌توانست گناه هم انجام دهد. در ميان مسيحيان در اين باب اختلاف نظر روي داد و عده‌اي از الوهيت و عده‌اي ديگر از انسان بودن مسيح دفاع كردند. قسطنطين، امپراطور تازه مسيحي شده، كه مي‌خواست اين دين از مباني اصلي وحدتِ بخش يوناني زبان شرق و بخش لاتيني زبان غرب امپراطوري روم باشد، براي حل اين اختلاف بزرگان مسيحي را به شهر نيقيه براي تشكيل شورايي در سال 325 ميلادي دعوت كرد. خود او اين شورا را، كه اولين شوراي عمومي مسيحيت بود، رهبري كرد. با اينكه آراء آريوس علت اصلي تشكيل اين شورا بود، ولي او و همفكرانش موفق نشدند در آن شركت كنند و خود شورايي در كنار اين شورا تشكيل دادند و مصوبات آن را رد كردند. در شورايي كه به رياست امپراطور تشكيل شد بر الوهيت مسيح به عنوان شخص دوم تثليث و هم جوهري او با پدر تأكيد گرديد و مخالفان آن هم مورد تكفير قرار گرفتند. آتاناسيوس (Athanasius) در نقد آراء آريوس و دفاع از اعتقادنامه‌ي نيقيه نقش محوري داشت. تفسير او از مسيحيت، كه بر مبناي تفكر پولوسي و قرائت ايرنئوس ليوني از آن بود و در مقابل تفسير آريوس از مسيحيت قرار داشت، مورد پذيرش شركت كنندگان در شورا قرار گرفت. در سال 381 شوراي عمومي ديگري در شهر قسطنطنيه برگزار شد كه ضمن تأييد اعتقادنامه‌ي شوراي نيقيه نقش روح القدس را به عنوان شخص سوم تثليث و هم ذات پدر و پسر تأييد كرد. پس از آن متكلمان مسيحي كوشيدند تا چگونگي تمايز اين سه اقنوم را در عين تأكيد بر هم جوهر و هم‌رتبه بودنشان بيان كنند.
در قرن چهارم ميلادي كاپادوكيه تبديل به مهمترين مركز كلام مسيحي به زبان يوناني شد و به دفاع از سنت حاكم مسيحي پرداخت و اسكندريه را پشت سر گذاشت. مهمترين متفكران اين حوزه‌ي فكري بازيلوس (Basilius) قيصريه‌اي، گرگوريوس (Gregorius) نازيانزوسي و گرگوريوسي نيسايي بودند.
بازيلوس (330-379) در كتاب در باب شش روز خلقت (De Hexameron) نشان داده است كه نظريه‌هاي فلسفي رايج در عصرش را درباره‌ي ساختار و بنيان جهان به خوبي مي‌شناسد و به تفسير جهان شناختي عالم در چارچوبي يهودي – مسيحي پرداخته است. با وجود استفاده‌ي بسيار از فيلسوفان يونان، اگر به موعظه‌هايشان در باب خلقت عالم در شش روز نظر انداخته شود، مشاهده مي‌گردد كه آراء فيلسوفان را تحقير و بر تماميت حقيقت وحياني تأكيد كرده است. او در مقابل افلوطين از اراده‌ي آزاد خداوند در خلقت و رد ضرورت سخن گفت و معتقد بود كه جهان ابتدايي زماني داشته است و زمان اصل و بنيان جهان مادي است.
اصولاً فقط روح است كه به انسان حدوث زماني عالم را مي‌شناساند، چون عقل خلاف آن را ثابت مي‌كند، ماده نيز مخلوق و وابسته به خداوند است، با اين نظر بازيلوس از جهان شناسي افلاطون دور مي‌شود. در مقابل ثنويان نيز، با رد شر جهان شناسي، شر را از اخلاقي در نظر گرفت و در اراده‌ي انسان قرار داد. او معتقد بود كه در جهان نوعي دلبستگي بين موجودات وجود دارد. اين دلبستگي براساس قانوني است كه خداوند در طبيعت قرار داده و موجودات را، كه از لحاظ وجودي كاملاً با يكديگر متفاوتند، به يكديگر نزديك كرده است.
به نظر بازيلوس با اينكه كتاب مقدس از چهار عنصر آب، خاك، هوا و آتش فيلسوفان سخني به ميان نياورده است، ولي به طور ضمني به آنها اشاره مي‌كند. او با اين نظريه درباره‌ي عناصر اربعه در چارچوب عقايد مشائي – رواقي بحث مي‌كند. به نظر او در جهان‌شناسي حقايق فلسفي با حقايق ديني تفاوت چنداني ندارد، ولي برتري دين در اين است كه حقايقي را به انسان نشان مي‌دهد كه ماوراي شناخت عقلاني است و با فلسفه نمي‌توان به آن دست يافت. بازيلوس در تفسير كتاب مقدس علاقه‌ي چنداني به تفسير رمزي نشان نداد و ترجيح داد كه معناي ظاهري آن را در تحليلهاي كلامي خود به كار برد. اصولاً معناي ظاهري كتاب مقدس با تفاسير جهان شناختي او از عالم هماهنگ‌تر بود. اين روش تفسيري، روش بيشتر متكلماني بود كه به مسائل جهان شناختي علاقه نشان مي‌دادند.
با وجود اين براي او هم مانند عرفا ذات و طبيعت خدا ناشناختني است. اصولاً دو نوع اسم يا صفت مي‌توان بر خدا حمل كرد: آنچه خد نيست و آنچه خدا هست. نوع نخست شناختي ناقص از الوهيت به دست مي‌دهد كه تاحدي به الهيات سلبي نزديك مي‌شود. شايد در اينجا بتوان از تأثيرات گنوسيسي و نوافلاطوني بر بازيلوس سخن گفت. گروه ديگر اسمائي است، مانند خالق و قاضي، كه مختص خداست. اين اسامي را كتاب مقدس در اختيار انسان قرار داده است و در باب قدرت خداوندند.
در موضوع تثليث به عقيده‌ي بازيلوس خداوند يك اوسيا (Ousia) (ذات يا جوهر) و سه اقنوم (hypostasis) است. عامل وحدت در خداوند اوسياي مشترك است و پدر و پسر و روح القدس هر كدام يك اقنوم هستند. اوسيا در اينجا وجود، جوهر يا ذات خداوند و اقنوم وجود در وجهي مخصوص است. بازيلوس براي تبيين ارتباط بين جوهر الهي و اقانيم سه گانه از مفاهيمي ارسطويي استفاده كرد. جوهر الهي را يك كلي در نظر گرفت و اقانيم را افراد آن دانست. او معتقد بود كه رابطه‌ي اقانيم سه گانه با جوهر الهي مانند رابطه‌ي انسان كلي است با افراد انساني، يا اينكه جوهر الهي به منزله‌ي حيوان به عنوان جنس است و اقانيم نيز به منزله‌ي انواع آن هستند. در اينجا بازيلوس جوهر را به معني جوهر ثانوي ارسطو در نظر گرفته است و رابطه‌ي جوهر الهي با اقانيم را همچون ربطه‌ي جوهر ثانوي با جواهر نخستين ارسطو در رساله‌ي مقولات بيان مي‌كند. او معني رواقي جوهر را، كه متفكراني چون ترتوليانوس و اوريگنس پذيرفته بودند، برنگزيد. روش بازيلوس در اين باب پس از خود او طرفدار چنداني نداشت.
در هر صورت سه اقنوم الهي با يكديگر تفاوت دارند، يعني پدر، پسر و روح القدس هيچ يك ديگري نيست. به نظر بازيلوس اين تمايز به سبب جوهر نيست؛ زيرا جوهرشان مشترك است. عرض هم كه به حوزه‌ي الهي راهي ندارد پس علت تفاوت بين اين اقانيم چيست؟ او معتقد بود كه علت تفاوت خصوصيات يا ملك خاص (idion) هر يك يا وجه وجودي هر كدام است. به اين صورت كه وجود پدر از چيزي نشأت نمي‌گيرد، پسر از پدر توليد يافته است و روح القدس نيز از پدر به واسطه‌ي پسر صادر شده است. ملك خاص يا خصوصيت پدر اين است كه او نامولود است، خصوصيت پسر مولود بودن و خصوصيت روح‌القدس صادر شدن از پدر به واسطه‌ي پسر است. علاوه بر اين خصوصيات مي‌توان از «پدري»، «پسري» و «مقدس گردانيدن» نيز به عنوان خصوصيت خاص هر يك از اين سه اقنوم نام برد. البته بازيلوس در راستاي كلام مسيحي توضيح مي‌دهد كه پدر، به عنوان منشأ و علت همه چيز، بدون علت است. او علت وجود پسر و علت اصلي وجود روح‌القدس است كه البته از بعضي جهات پسر نيز در اين عليت شركت دارد؛ به اين معني كه روح القدس از پدر صادر مي‌شود، ولي اين صدور از طريق پسر انجام مي‌گيرد. بنابراين مي‌توان گفت كه بين اين سه اقنوم نوعي رابطه‌ي علّي شكل دهنده‌ي وجودشان است. بازيلوس علاوه بر وحدت جوهري، وحدت اراده و فعل را نيز نزد اين سه اقنوم ذكر مي‌كند. اراده نزد اين سه يكي است و از هر سه يك فعل سر مي‌زند.
معروفترين اثر گرگوريوس نازيانزوسي (330-390) خطابه‌هاي كلامي اوست كه در آن ضمن نقد آراء آريوس از اعتقادنامه‌ي شوراي نيقيه دفاع كرده است. بزرگترين انتقاد او به آريوس اين بود كه به عقل‌گرايي يوناني روي آورده است. او به فلسفه‌ي يونان به عنوان فلسفه‌ي شرك حمله كرد، البته گاهي هم از فايده‌ي فلسفه براي تبيين عقايد ديني ياد مي‌كرد. در يكي از خطابه‌هايش اظهار كرد كه از فرهنگ غيرمسيحي آنچه را كه در راستاي جستجو و انديشه درباره‌ي حقيقت است گرفته‌ايم و آنچه را كه به طرف شياطين راهنمايي مي‌كند و خطاست كنار گذاشته‌ايم. او به وحي يهودي و شخصيت و رستگاري مسيحي به شكل پولوسي – يوحنايي توجه خاص داشت و معتقد بود كه حكمتي كه فقط بر عقل بنا نهاده شده باشد، نادرست است. او از كساني بود كه با جمع فلسفه‌ي يونان با وحي يهودي – مسيحي نظامي كلامي ايجاد كرد. به نحوي كه اگر در آراء كلامي گرگوريوس تأمل كنيم مي‌بينيم كه او مي‌خواست صورت و شكل فلسفه‌ي يونانيان را برگيرد و آن را از مسيحيت پر كند.
او مانند بازيلوس، جهان شناسي به معني واقع‌گراي آن نبود و به عرفان علاقه‌ي بيشتري نشان داده و به تفسير عرفاني موضوعات و مسائل كتاب مقدس پرداخت. به نظر او هر معناي ظاهري و باطني متون مقدس صحيحند، زيرا كتاب مقدس حقيقت را به طور عقلاني و مستقيم به انسان ارائه نمي‌كند. بايد ايمان آورد و با تفاسير مختلف آن را درك كرد. او معناي چندگانه‌ي متون مقدس را نشاني از برتري اين متون بر رساله‌هاي مشركان يوناني مي‌دانست. البته در جهان شناسي كتاب تيمائوس افلاطون را مي‌شناخت و مانند بازيلوس معتقد بود كه بسياري از مسائل آن با كتاب مقدس هماهنگ است؛ ولي چون او در آشتي دادن كتاب مقدس با تيمائوس نكوشيد. هر چند او بر حجيت كليسا و اطاعت از سنت شفاهي آن تأكيد داشت، ولي نقش عقل و رجوع به كتب يونانيان را در شناخت حقيقت نفي نكرد.
هر موجود عاقل به خداوند و علت نخستين اشتياق دارد. خداوند غيرقابل درك است و فقط در حال وحدت با او رسيدن به عالم مثل است كه مي‌توان او را درك كرد. در آن صورت انسان الهي مي‌شود و مي‌تواند خدا را برگيرد. خداوند در ذات و احكامش غيرقابل درك است و نمي‌توان نامي براي او در نظر گرفت. مناسبترين نام براي او عبارت است از: «آن است كه هست»، كه اشاره‌اي است به سفر خروج كه يهوه در جواب پرسش موسي كه از او پرسيد تو كيستي، جواب داد: «من آنم كه هستم». اوگوستينوس و توماس آكوئيني هم بعدها با نقل اين عبارت خدا را وجود مطلق در نظر گرفتند. در هر صورت به نظر گرگوريوس انسان خدا را فقط به واسطه‌ي اعمال و آثارش مي‌شناسد.
گرگوريوس نازيانزوسي هم به تبعيت از سنت رسمي كليسا خدا را تثليث سه اقنوم مي‌ديد و مانند بازيلوس معتقد به وحدت الوهيت، قدرت و جوهر در تثليث بود. او معتقد بود كه هر سه اقنوم برابرند و رتبه و تابعيتي بينشان نيست، ولي هر يك از ديگري به سبب خصوصيت خاص خود متمايز است. او اين تمايز را از بازيلوس مشخص‌تر بيان مي‌كند. به نظر او نام خاص پدر «بدون منشأ» است، زيرا او از كسي نيست و علتي ندارد. پسر بدون منشأ نيست چون از پدر است، ولي اگر منشأ را به معني زماني آن در نظر بگيريم، او هم بدون منشأ است، چون خالق زمان است و تابع آن نيست. پس نام خاص پسر «مولود بدون منشأ» است. روح القدس كه روح حقيقي است، از پدر مي‌آيد، ولي نه به طريق پسر، زيرا او از پدر زاده نشده، بلكه صادر شده است. بدين ترتيب گرگوريوس نتيجه مي‌گيرد كه نام خاص روح القدس «صادر نامولود» است.
به نظر گرگوريوس نيسايي (مرگ 394) ايقان ايمان برتر از معرفت علمي و عقلي است، البته از عقل مي‌توان براي سازمان دادن به وحي و شناخت خداوند و صفاتش بهره برد. او به كلام سلبي يا تنزيهي گرايش داشت و معتقد بود كه ذات خداوند برتر از مقولات است و مخلوقات نسبت به او عدم هستند. براي شناخت حقيقي خداوند بايد طريق عرفان را برگزيد. عرفان در ابتدا نوري است كه شروع به ظاهر شدن مي‌كند، ولي هرچه انسان به خدا نزديكتر شود، بهتر مي‌فهمد كه او ناشناختني است. هنگامي كه نفس ظواهر را به كنار مي‌زند، به آنچه كه عقل گمان مي‌كند كه مي‌شناسد مي‌رسد و هنگامي كه بيشتر به درون مي‌رود به ناشناختني مي‌رسد و در آنجا به مشاهده‌ي خدا مي‌پردازد. اما شناخت حقيقي خدا غيرممكن است؛ زيرا او برتر از تمام انديشه‌هاست و به وسيله‌ي تاريكي از همه چيز جدا شده است. خداوند تاريكي محض است و درك او عدم دركش است. البته منظور گرگوريوس نيسايي اين نيست كه خداوند به معناي گنوسيسي ظلمت است، يا اينكه خدايي غير از اين خدا هست كه نور وجود است. خداوند براي فهم بشر تاريك است. او مانند تاريكي براي بشر غيرقابل فهم و دست نيافتني است.
انسان با اينكه شناختي واقعي از خداوند ندارد، ولي در هر صورت تصويري از اوست. او غايت و سلطان مخلوقات و امتزاجي از لاهوت و ناسوت است. هدف انسان بازگشت به خداوند است. او براي نيل به اين مقصود با تزكيه‌ي نفس و با امداد الهي تصوير خدا را در خود، كه گناه نخستين بد شكل كرده بود، پاك مي‌گرداند.
منابع فلسفي گرگوريوس به طور عمده فلسفه‌هاي افلاطوني ميانه و نوفلاطوني، فيلون اسكندراني، كلمنس اسكندراني و اوريگنس است. از مهمترين آثارش مي‌توان از در باب نفس، در باب خالق و در باب خلقت انسان نام برد. او براي اثبات وحدت سه شخص الهي بيشتر از بازيلوس بر كلي تأكيد و به طرف نظريه‌ي رئاليستي كلي نظر مي‌كند كه ريشه در افكار افلاطون دارد. براساس اين نظريه، كلي به طور كامل در خارج وجود دارد و مفهومي ذهني نيست. به نظر او اصولاً وقتي افرادي از يك نوع را مورد خطاب قرار مي‌دهيم و مثلاً مي‌گوييم «چند فرد انسان»، طبق عادت از زبان صحيح استفاده نكرده‌ايم؛ زيرا «چند فرد انسان» با «چند ذات انساني» فرقي نمي‌كند. منظور اين است كه چند فرد يك ماهيت يا ذات را تقسيم كرده‌اند و انسان در آنها يك چيز است. واژه‌ي انسان به ذات يك فرد تعلق ندارد، بلكه آن است كه بين همه مشترك است. بدين ترتيب ذات كلي به نظر گرگوريوس نيسايي يك واحد است. او از اين نظريه براي اثبات وحدت جوهري سه شخص الهي و رد سه خدايي استفاده مي‌كند. بدين ترتيب هرچند نام خدا به هر سه شخص گفته مي‌شود، فقط يك خدا وجود دارد، چون تنها يك جوهر دارند. تمايز آنها نيز به علت روابط دروني بين آنهاست و افعال خارجشان نيز بينشان مشترك واحد است. منشأ هر فعلي پدر است و به واسطه‌ي پسر به روح القدس مي‌رسد و در او كامل مي‌گردد.
 ديونيسيوس مجعول
ديونيسيوس مجعول (Pseudo Dionysius) در اواخر قرن پنجم و نيمه‌ي نخست قرن شش ميلادي مي‌زيست. و به ديونيسيوس آريوباغي (Dionysius Areopagus) نيز معروف است، و قرنها يك قديس شناخته مي‌شد و مورد احترام بود. دليل اين امر اين بود كه در آثارش خود را ديونيسيوس، شاگرد پولوس، معرفي كرده بود. در واقع پولوس براي تبليغ دين مسيحي به آتن سفر كرد و در آنجا، در آريوپاگوس يا آريوباغ، براي بزرگان و متفكران آتني سخنراني كرد. براي آنها از مسيح مصلوب گفت و آنان را به مسيحيت خواند. آتنيان توجهي به سخنان پولوس نكردند، حتي سخنان او را غيرعقلاني خواندند و از ديوانگي دانستند. از ميان آنان شخصي به نام ديونيسيوس به سخنان او توجه كرد و به مسيحيت در قرائت پولوس گرويد و يار و همراه او شد. در اواخر قرن پنجم و شايد اوايل قرن ششم ميلادي رساله‌هايي نوشته شد كه نويسنده‌ي آنها خود را ديونيسيوس شاگرد پولوس معرفي كرد. در دوره‌ي قرون وسطي و رنسانس غربيان اين سخن را پذيرفتند و اين رسالات به سبب وابستگي نويسنده‌ي آن به پولوس در كلام اين دوره اهميت خاصي يافت و چون مي‌پنداشتند كه ديونيسيوس تعاليمش را از پولوس دريافت كرده او را قديس خواندند. اين احترام و باور به منشأ قدسي آراء ديونيسيوس باعث شد كه آثارش ضمن سازمان دادن به جريان كلامي سلبي و عرفان نوافلاطوني در كلام مسيحي بارها مورد تفسير متكلمان بنام مسيحيت قرار گيرد. مورخان از قرن هفدهم ميلادي به بعد با اين ادعا مخالفت كرده و اين رساله‌ها را مورد بررسي علمي – انتقادي قرار دادند و با پژوهشهايي كه انجام شد مشخص گرديد كه اين آثار قلم يك متفكر نوافلاطوني است كه قطعاتي از رسالات پروكلوس هم در آنها بازنويسي شده است. پروكلوس فيلسوف يوناني نوافلاطوني در سال 485 ميلادي از دنيا رفت. حتي به نظر مي‌رسد كه نويسنده‌ي اين متون شاگرد او بوده است. نخستين اشاره‌ي تاريخي به آثار ديونيسيوس در شوراي كليسايي قسطنطنيه در سال 532 ميلادي صورت گرفته است. در همان موقع نيز راهبي به نام هيپاتيوس (Hypatios) از اينكه پدران كليسا قبلاً به اين آثار اشاره نكرده‌اند، اظهار تعجب كرد. با كشف هويت او در دوران جديد، او ديونيسيوس مجعول يا دروغين ناميده شد. از ديونيسيوس مجعول چهار رساله و ده نامه باقيمانده است. رساله‌هاي او عبارتنداز: اسماء الهي (De divines nominibus)، كلام باطني (De mystica theologia)، سلسله مراتب آسماني (De coelesti hierachia) و سلسله‌مراتب‌روحانيت‌يا كليسايي ecclestialical hierarchia) (De.(1)
 پانوشت
1. محمد ايلخاني، تاريخ فلسفه در قرون وسطي و رنسانس، تهران، سمت، 1382، صص 72-25.

کد مطلب: 840

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

با سلام سوالي كه من داشتم اين است كه آباء كليسا از كي شروع كردند آموزه تثليث را با بحث صفات خدا تطبيق دهند. ممنونم از اينكه جواب مي دهيد.
چهارشنبه 18 آذر 1388 ساعت 10:28