خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
بودا : رهرو، جوان‌، كه‌ خود را به‌ آموزه‌ي‌ بودا مي‌سپارد، چون‌ ماه‌ آزاد از ابر، اين‌ جهان‌ را روشن‌ مي‌كند.     ::    بودا : اين‌ دلِ من‌ پيش‌ از اين‌ چنان‌ كه‌ مي‌خواست‌، كام‌ او بود و خوش‌ داشت‌، مي‌گشت‌. اكنون‌ آن‌ را به‌ تمامي‌ به‌ فرمان‌ خود دارم‌، به‌ كردارِ، پيلباني‌ كه‌ مهارِ فيلِ مست‌ را نگاه‌ داشت‌ و او را به‌ فرمان‌ واداشت‌.     ::    ويتگنشتاين‌ : فلسفه‌ نشانگر امر ناگفتني‌ خواهد بود، بدين‌ طريق‌ كه‌ امر گفتني‌ را به‌ روشني‌ باز مي‌نمايد.     ::    پارمنيت‌ : لازم‌ است‌ گفتن‌ و انديشيدن‌ كه‌:هست‌، هست‌ زيرا هستي‌ (Einai) هست‌ و هيچي‌ (Mesen) نيست‌. اين‌ را به‌ فرمان‌ تو مي‌دهم‌ كه‌ دريابي‌.     ::    دكارت‌ : وقتي‌ كه‌ خداوند ما را خلق‌ مي‌كرد، تصور فطري‌ خودش‌ را در ذهن‌ ما، مهر نمود.     ::    بودا : كسي‌ كه‌ روحيه‌اش‌ با خواهشها و هوسها آشفته‌ و پريشان‌ نيست‌ و در وراي‌ خوبي‌ و بدي‌ است‌، بيداري‌ است‌ كه‌ ترس‌ و بيم‌ نمي‌شناسد. بدتر از آنچه‌ يك‌ دشمن‌ بتواند در حق‌ دشمن‌ خود كند، روح‌ بدسگال‌ در حق‌ انسان‌ تواند كرد.     ::    ملاصدرا : من‌ در اين‌ زمان‌ در ميان‌ جماعتي‌ گرفتار شده‌ام‌ كه‌ هرگونه‌ تأمل‌ در متون‌ و ژرف‌ انديشي‌ را نوعي‌ بدعت‌ در دين‌ مي‌شناسند. تو گويي‌ آنها حنبليهاي‌ كتب‌ حديث‌ هستند كه‌ حق‌ با خلق‌ و قديم‌ با حادث‌ بر آنها مشتبه‌ شده‌ است‌.     ::    كي‌ يرگكارد : هركس‌ بايد از سروكار داشتن‌ با ديگران‌ مضايقه‌ كند و فقط‌ با خدا و با خودش‌، سخن‌ بگويد.     ::    نيچه‌ : كيست‌ كه‌ به‌ خاطر نام‌ نيك‌، خويشتن‌ را يكبار، قرباني‌ نكرده‌ باشد.     ::    بودا : رهرو شاد از هوشياري‌، با بيم‌ در غفلت‌ مي‌نگرد، فرو نيافتد كه‌ او در كنار نيروانه‌ است‌.
افلاطونآرشيو مطلب

5- آیا افلاطون پیش از مرگ سقراط محاوره ای نوشته است ؟ (دیدگاه گاتری )

• پرسشی سخت
5-1- شاید نتوان پاسخی برای این پرسش عرضه کرد ، اما از آنجا که کسان زیادی به آن علاقمندند ، از میان دیدگاه های متعددی که در این مورد هست اندکی را در این جا می آورم و امیدوارم همین مقدار بتواند نوع استدلال هایی را که برای پاسخ مثبت یا منفی مسئله آورده می شود ، روشن سازد .
از قدیم هیچ مدرکی باقی نمانده است جز داستان مشکوک دیوگنس لائرتیوس مبنی بر اینکه سقراط قرائت لاخس از سوی افلاطون را شنید وگفت : « خدایا ، این جوان چقدر دروغ درباره ی من گفته است ! » در قرن نوزدهم تا زمان گروته ( 1875 ) همه قبول داشتند که افلاطون برخی از محاورات را قبل از محاکمه و مرگِ سقراط تألیف کرده است ؛ افرادی که گروته برمی شمارد عبارتند از : شلایرماخر ،هرمان ، ستالبائوم ، اشتاینهارت ، زوزمیل و اوبروگ .1 او ابتدا می گوید بعید است که کسی از پیروان سقراط گفت و گوهای او را در زمان حیاتش بنویسد و منتشر سازد ، اعم از اینکه اصیل باشد ( که نیازی به آن نبود زیرا هر کسی در هر زمانی می توانست به سخنان سقراط از زبان خود او گوش دهد ) یا موهوم ( که یک نوع آزادی غیر مقبول از سوی شاگرد تلقی می شد ) .در مورد افلاطون نیز می گوید : او تا زمان مرگ سقراط به شدت درگیرِ تاریخ پر دردسرِ زمان خودش بود ، جنگ پلوپونزی و وحشت هایی که در پایان بر آتن حکمفرما گشت ، و به علاوه ، او در پیِ فعالیت سیاسی بود . افلاطون مانند بسیاری دیگر از جوانان جاه طلب ، به علت علاقه توانایی استدلالی سقراط و به امید کسب همان توانایی ها ، از او پیروی می کرد . او می افزاید : آنچه موجب اشتغال افلاطون به فلسفه و تألیفات ادبی گردید ، سرخوردگی نهایی او از سیاست و فاجعه ی اعدام سقراط بود .
آدام در 1893 گفت : « به دلایل زیادی ، غیر محتمل است که افلاطون قبل از مرگ سقراط محاوره ای نوشته باشد » ، و تامپسون رضایت خود را از استدلال های گروته اعلام کرد و افزود : « برای مفهوم سقراطِ محاورات ، جوّ اسطوره ای خاصی لازم است ، که در اندک فاصله ای پس از مرگ وی فراهم آمد ، اما ممکن نبود چنین جوی در زمان زندگی او به وجود آید .
ویلاموویتس (1920) و ریتر ( ابتدا در 1888 ) هر دو معتقد بودند که برخی از محاورات بایستی مقدم بر مرگ سقراط باشند ،زیرا در آنها چنان چهره ای سطحی و کاملاً معمولی از سقراط ترسیم می شود که امکان ندارد پس از مرگ وی صورت گیرد . نمونه ای از ویلاموویتس را در ص 88 آوردیم ، و ریتر در3 می گوید : « تصور ناپذیر است هیپیاس صغیر پس از تهمت های تأثرآور علیه سقراط ، تألیف شده باشد » ، زیرا خواننده ی معمولی آن محاوره تصور می کند که « سقراط روی نکات کم اهمیت بیش از اندازه تأکید می کند و بیش از همه به لفاظی می پردازد و یاوه گوتر از هر سوفسطایی ای است » . این وضع با « جوّ اسطوره ای » تامپسون ناسازگار است .
به نظر تیلور ،فعالیت ادبی افلاطون نمی توانست پیش از مرگ سقراط آغاز شود . این تصور که افلاطون ، شخصی زنده و در حالِ گفتار و کردار را « به صورتی نمایشی درآورد » و بر او بیش از همه احترام بگذارد ، باطل ؛ انگیزه ی اصلی همه ی لوگوس های سقراطی ، گرامیداشت خاطره ی او بوده است . فیلد نیز بر همین عقیده بوده است :
بر خلاف تصور برخی از صاحب نظران بزرگ ، واقعاً غیر ممکن به نظر می آید که توضیح قانع کننده ای درباره ی انگیزه هایی عرضه کنیم که افلاطون را ، در زمانی که هنوز سقراط زنده بود ، به تألیف یکی از آنها واداشت . بی تردید مرگ سقراط بود که موجب شد افلاطون از جاه طلبی های زندگی فعال سیاسی روی برگرداند و حالت ذهنی ای بیابد که با نوشتن اینگونه محاورات آن را عرضه می دارد . علاوه بر این ، برخی از محاوراتی که متضمن مرگ سقراط هستند – مانند کریتون ، بی تردید از محاورات اولیه هستند .
ولی در همان زمان 4 ، فریدلندر به گونه ی دیگری می اندیشید . استدلال او این بود که افلاطون برخی محاورات ( از جمله لاخس و خارمیدس ) را قبل از ائوتوفرون ، دفلعیه و کریتون ، که به محاکمه سقراط مربوطند ، تألیف کرده است ، و به نظر او غیر معقول است که او پس از 399 ابتدا انها را بنویسد و فقط پس از آن به مسئله ی محاکمه و اعدام بپردازد . « معقول تر این است که بگوییم تاریخ آثار اولیه ی افلاطون به پیش از پایان قرن پنجم باز می گردد . » رابین و راس این فرض را غیر ممکن نمی دانند ،و به نظر راس استدلال های روانشناختی تیلور قانع کننده هستند .دو نمونه ی زیر ، که هر دو متعلق به 1969 هستند ، نشان می دهند که این بحث هنوز ادامه دارد . جی . ال. فیشر می گوید افلاطون هنگامِ اولین ملاقات با سقراط 18 ساله بود ، و پیش از آن دست به نگارش برده بود .بنابراین نمی توان فرض کرد که او – که از پیش از دیدار سقراط کتاب ها ساخته بود و تا پایان عمر نیز به همین شغل اشتغال داشت – در ده سالِ بعد دست به هیچ تألیفی نزده و فقط به گفت و گوهای سقراط ، از زبان خود وی یا از طرق قرائت دیگران از روی یادداشت های مکتوب ، گوش داده است .
او می گوید:منطقی تر این است که بگوییم بخش اعظم این « یادداشت ها » چیزی جز همان محاورات افلاطون نبوده است . تیگرشتت بر خلافِ او به اختصار می گوید : « من بر خلاف ویلاموویتس و فریدلندر نمی توانم تصور کنم که افلاطون – یا کسی دیگر از شاگردان سقراط – محاوره ای سقراطی بنویسند ، در حالی که خود سقراط در کوچه و بازار قدم می زند و با مردم آتن سخن می گوید . »4
ملاحظه می شود که اکثر استدلال های هر دو طرف ، صبغه ی ذهنی دارند . هرچند در این خصوص شاید نتوان به یقین رسید ، اما من متمایل به قبول نظر گروته و پیروان او هستم ، لکن نه بر اساس ملاحظات روانشناختی (که با نتایج منفی آن موافق هستم ) بلکه بر پایه ی دلایل تاریخی ای که گروته عرضه داشته است ، و بالاتر از همه اینکه نامه ی هفتم، اشتغالات قبلی افلاطون را تا هنگام مرگ سقراط ، و تأثیر نهایی این حادثه بر روگردانی افلاطون از جاه طلبی های سیاسی به سوی زندگی فلسفی ، باز می گوید. 5
پی نوشت ها :
1. گروته ، PL. I.ch. V ، به ویژه 178ff . او در p.196,n.k ، به سه تن از مخالفان اشاره می کند .
2.ر.ک. به گزارش انگلیسی (Essence pp.28 and 39 n.) ،و پیش تربه کتاب او Platon,1,56.
3. Die Plat .Schr.1930 . ر.ک. به ترجمه ی انگلیسی ، Plato ,III ,456 .
4.J,L.Fischer,Case of Socrates 29,and E.N.Tigersetedt,P.'s Idea of poetical Inspriation 18n.39.
5. گاتری ، دبلیو ، سی ، کی ، تاریخ فلسفه یونان ، ترجمه حسن فتحی ، تهران ، فکر روز ، 1377 .

کد مطلب: 1166

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين