خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
بودا : مرد روشن‌ به‌ هشياري‌، غفلت‌ از خود دور كند، از برجِ بلند فرزانگي‌ بالا رود، بي‌اندوه‌ و دور از اندوهِ اندوهگينان‌. از آن‌ فراز در نادانان‌ چنان‌ فرو نگرد كه‌ كوه‌نشيني‌ هامونْنشينان‌ را.     ::    بودا : رهرو شاد از هوشياري‌، با بيم‌ در غفلت‌ مي‌نگرد، فرو نيافتد كه‌ او در كنار نيروانه‌ است‌.     ::    جان‌ ديويي‌ : محيطي‌ كه‌ در آن‌ انسان‌ زندگي‌ مي‌كند، تنها محيط‌ مادي‌ يا فيزيكي‌ نيست‌، بلكه‌ زمينه‌ فرهنگي‌ نيز دارد.     ::    نيچه‌ : ابرمرد، انساني‌ است‌ كه‌ بر خود چيره‌ است‌؛ و آن‌ انسان‌ پر هيجاني‌ است‌ كه‌ بر احساس‌ و هيجانهاي‌ خود پيروز شده‌ است‌.    ::    پارمنيت‌ : لازم‌ است‌ گفتن‌ و انديشيدن‌ كه‌:هست‌، هست‌ زيرا هستي‌ (Einai) هست‌ و هيچي‌ (Mesen) نيست‌. اين‌ را به‌ فرمان‌ تو مي‌دهم‌ كه‌ دريابي‌.     ::    هايدگر : هيچ‌ توصيف‌ و توضيحي‌ نمي‌تواند با ادعاي‌ عينيّت‌ كامل‌ به‌ ميدان‌ بيايد، و هميشه‌ ارائه‌ دهنده‌ي‌ فهمي‌ تأويلي‌ خواهد بود.     ::    اقبال‌ لاهوري‌ : اصل‌ معني‌ را ندانم‌ از كجاست‌/ صورتش‌ پيدا و با ما آشناست‌/ راز معني‌، مرشد رومي‌ گشود/ فكر من‌ بر آستانش‌ درسجود     ::    آلكمايون‌ (550 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : فرق‌ انسان‌ با ديگر جانداران‌ آن‌ است‌ كه‌ تنها انسان‌ مي‌انديشد، در حالي‌ كه‌ ديگران‌ احساس‌ مي‌كنند ولي‌ نمي‌انديشند.     ::    بودا : به‌ كردار گاوچراني‌ كه‌ با يكي‌ چوبدست‌، گاوان‌ را به‌ چرا مي‌برد، پيري‌ و مرگ‌ نيز زندگيِ باشندگان‌ را مي‌برند.     ::    عبدالكريم‌ سروش‌ : نسبت‌، انسان‌ را جانور مكلف‌ مي‌داند و مدرنيته‌، انسان‌ را جانور محق‌، تعريف‌ مي‌كند.
فلسفه علم تحلیلی (آنگلوساکسون)آرشيو مقاله

6- فلسفه علم چیست؟ (ديدگاه سنت تحليلي )

فلسفه چیست؟
1- اگر بخواهیم فلسفه را بر حسب کاری که فیلسوفان حرفه ای انجام می دهند تعریف کنیم، با همان دشواری هایی رویاروی خواهیم شد که در تعریف علم به کاری که دانشمندان حرفه ای انجام می دهند، رویاروی گشتیم. مشکل مضاعفی که در اینجا هست، برخاسته از این واقعیت است که بسیاری از فیلسوفان حرفه ای دانشمندان حرفه ای سرشناس نیز بوده اند. با همه این احوال، کماکان بین فلسفه و علم تفاوت وجود دارد.
چون برای تعریف علم از طریق ارکان موضوع، روش و هدف کامیاب بوده ایم، بکوشیم تا فلسفه را نیز به همین گونه تعریف کنیم. نخست، تاجایی که به موضوع مربوط می شود، باید بگوییم فلسفه دارای هیچ موضوع خاصی نیست. ما نمی توانیم بگوییم که فلسفه به کل طبیعت و تجربه انسان از آن می پردازد، زیرا اگر این را بگوییم معنی اش این خواهد بود که فلسفه رقیب علم است، و پیداست که فلسفه رقیب علم نیست. نیز نمی توانیم بگوییم که موضوع فلسفه چیزهایی است که خارج از طبیعت یا تجربه انسان است. چرا که فلاسفه بسیاری وجود یا حتی معقولیت چنان چیزهایی را نفی می کنند. بدین سان، لاجرم به این نتیجه می رسیم که فلسفه هیچ موضوع خاصی ندارد.
تاجایی که به روش مربوط است، باید دو نمونه عام فلسفه یا دو رویکرد به فلسفه، یعنی فلسفه نظری(1) و فلسفه تحلیلی(2) را، از یکدیگر تفکیک کنیم. در رویکرد نظری به فلسفه کوشش می شود همه دستاوردهای علوم دیگر گرد آیند تا در نگرشی فراگیر از عالم با تعریف و با یکدیگر مطتبط می شوند؟ و چگونه مفاهیم، جملات یا کل زبان با شیء یا اشیای مورد توصیف مرتبط می شوند؟
مفاهیم علمی، روش ها، بینش های راجع به شواهد، و تعاریف را می توان فی المجموع به عنوان مسائل معرفت شناسی ملحوظ کرد. به ویژه از زمانی که علم به صورت کارآمدترین ابزار برای حل مسائل در جهان نوین درآمده است، علاقه سایر معارف را برانگیخته است تا ابزاری را که بر اثر آن علم چنین کمیاب شده است شناسایی کنند.
ج- منطق: منطق علم براهین یا روابط بین دلایل و نتایجی است که مبتنی بر آن دلایل اند. پرسشهای عادی منطقی عبارتند از: چندین نوع روابط میان دلایل و نتایج وجود دارد؟ کی پیش بینی خاصی موجه است؟ نقش و ماهیت احتمال چیست؟ پیش از این به میزانی که علم با دلیل و پیش بینی سر و کار دارد، اشاره کرده-ایم.
• فلسفه ی علم چیست؟به چه چیزهایی می پردازد؟
3- فلسفه علم قلمروی است که به خوبی تعریف نشده است. اگر می خواستیم همه مسائلی را که در ذیل این عنوان عام مطرح شده اند فهرست کنیم، این موارد را در برابر خود می یافتیم: (1) مسائل ادراک حسی- آیا ما واقعیات فیزیکی یا داده های حسی را می بینیم؟؛
(2) تاریخ اندیشه ها یا مفاهیم علمی؛
(3) پیامدهای اخلاقی و دینی علم؛
(4) پیامدهای ما بعدالطبیعی علم؛
(5) کوششهایی برای وضع زبانی مشترک برای همه علوم؛
(6) توجیه استقرا؛
(7) فلسفه زبان و ریاضیات؛
(8) نظریه تعریف؛
(9) شأن قوانین و نظریه های علمی؛ و
(10) ارتباط علوم طبیعی و اجتماعی.
هرچند نمی توانیم از همه مسائل فوق برسی در خوری ارائه دهیم، اما هرچه بگوییم بر همه ی مسائل در حوزه های فوق اثر خواهد گذاشت.
• دو رویکرد فلسفه علم کدامند؟
4- بینش هر کسی در مورد فلسفه علم، بستگی به تصور او از فلسفه دارد.
الف: نظری: اگر رویکرد کسی در فلسفه نظری باشد، به مابعدالطبیعه علم به دیده دلمشغولی عمده فلسفه علم خواهد نگریست: مفروضات بلامنازع دانشمندان کدامند؟ نگرش علمی به جهان چیست؟ چه مسائلی از این نگرش پدید می آید؟ آیا آن مفروضات(3) موجه اند و این مسائل اصیل هستند؟ (یکی از پرنفوذترین آثار در این خصوص، کتاب برت(4) با هنوان مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین(5) است.)
ب: تحلیلی: اگر رویکرد کسی در فلسفه تحلیلی باشد، به زبان علم به دیده نخستین اشتغال فلسفه علم خواهد نگریست. تعاریف مفاهیم مهم علمی، نقش این مفاهیم، و ارتباط میان آنها، موضوعات پژوهشی دقیق می-شوند.
• مثال هايي از فلسفه ي علم
5- گفتیم که در فلسفه ی علم، بخشی از این کار است که مفروضات دانشمندان موضوع پرسش قرار می-گیرد. اما این سخن بدین معنی نیست که خود دانشمندان هرگز به بحث های فلسفی نمی پردازند. واقعیت این است که وقتی به تاریخ نظر می کنیم و می بینیم که بسیاری از دانشمندان نقش درخور توجهی در رشد فلسفه علم داشته-اند. در این مقوله، دکارت، نیوتن، اینشتین از نمونه های برجسته اند. همه این اشخاص به سؤالات فلسفی مربوط به علم بسیار علاقه مند بودند، سؤالاتی از این قبیل
مفاهیم علمی، روش ها، بینش های راجع به شواهد، و تعاریف را می توان فی المجموع به عنوان مسائل معرفت شناسی ملحوظ کرد. به ویژه از زمانی که علم به صورت کارآمدترین ابزار برای حل مسائل در جهان نوین درآمده است، علاقه سایر معارف را برانگیخته است تا ابزاری را که بر اثر آن علم چنین کمیاب شده است شناسایی کنند.
که علم چگونه پیشرفت می کند؟ در علم از کدام روش های تحقیق باید استفاده کرد؟ تا کجا می توان به این روش ها اطمینان داشت؟ آیا برای شناخت علمی حدود و ثغوری وجود دارد یا نه؟ و جز آن. خواهیم دید که این پرسش ها هنوز هم ستون فقرات فلسفه علم را تشکیل می دهند. با این حساب، مطالب مورد علاقه فیلسوفان علم «صرفا فلسفی» نیستند، بلکه توجه برخی از بزرگترین دانشمندان را نیز به خود جلب کرده اند. در عین حال باید بپذیریم که امروزه بسیاری از دانشمندان نه به فلسفه علم چندان علاقه دارند و نه درباره اش چیز زیادی می دانند. این وضع هرچند تأسف آور است ولی از آن نمی توان نتیجه گرفت که طرح مطالب فلسفی، دیگر مناسبتش را از دست داده است. باری این بی علاقگی را باید ناشی از تخصصی تر شدن روزافزون علم و جدایی علوم طبیعی از علوم انسانی دانست که مشخصه نظام آموزشی جدید است.
بعد از همه این حرف ها شاید این سؤال هنوز برایتان مطرح باشد که بالاخره موضوع فلسفه علم دقیقاً چیست. زیرا از این سخن که در فلسفه علم «روش های علمی بررسی می شوند» حقیقتاً چیز ندان گیری به دست نمی آید. ولی اجازه بدهید به جای این که تعریف دقیق تری از فلسفه علم بدهیم بی درنگ به سراغ یکی از مسائل اصلی آن برویم.
علم و شبه علم
ما بحث مان رادر این کتاب با این سؤال آغاز کردیم که «علم چیست؟».به نظر کارل پوپر، که در قرن بیستم می زیست و فیلسوف علم تاثیر گذاری هم بود، ویژگی اصلی نظریات علمی ابطال پذیر بودن آنهاست. ابطال پذیری نظریه به معنی باطل یا غلط بودن آن نیست، بلکه به این معناست که براساس چنین نظریه ای می توان پیش بینی های مشخص کرد و سپس آن پیش بینی ها را به محک تجربه زد. اگر پیش بینی ها غلط از آب درآمدند، نظریه ابطال یا نقض می شود. پس نظریه ابطال پذیر نظریه ایست که اگر نادرست بود، نادرستی اش را می توان معلوم کرد. چنین نظریه ای با همه تجربه های ممکن ناسازگاری ندارد، حال آن که، به نظر پوپر، بعضی از نظریه های به ظاهر علمی با هر تجربه ای سازگارند و به همین دلیل به هیچ وجه شایسته نیست این نوع نظریات را متعلق به حوزه علم بدانیم. باری آنها علم نیستند، بلکه شبه علم اند.
پوپر وقتی می خواست از شبه علم نمونه ای بیاورد یکی از امثال های برگزیده اش نظریه روان کاوی فروید بود. به عقیده پوپر نظریه فروید را می شد با هر نوع یافته تجربی سازگار کرد. مهم نبود رفتار بیمار چه باشد، پیروان فروید در هر حال رفتار او را بر پایه نظریه شان تبیین می کردند و در هیچ حالتی بطلان نظریه خود را نمی-پذیرفتند. پوپر برای نکته ای که در نظر داشت مثالی می آورد. می گوید فردی را تصور کنید که کودکی را به داخل رودخانه ای هل می دهد و قصدش هم این است که کودک را در آب غرق کند، اما شخص دیگری جانش را به خطر می اندازد تا آن کودک را نجات دهد. پیروان فروید به راحتی می توانند هر دو رفتار را تبیین کنند. می-گویند فرد اول دارای امیال سرکوفته است و دومی امیالش والایش یافته است. پوپر معتقد است که نظریه فروید را به تکیه بر مفاهیمی از قبیل سرکوفتگی، والایش وامیال ناخودآگاه می توان با همه داده های کلینیکی سازگار کرد، پس این نظریه ابطال ناپذیر است.
به نظر پوپر نظریه مارکس در باب تاریخ نیز مشمول همین حکم است. مارکس ادعا می کرد که در جوامع صنعتی سراسر جهان، در آغاز سوسیالیسم و دستآخر کمونیسم جای سرمایه داری را می گیرد. اما وقتی چنین نشد، مارکسیست ها به جای این که بپذیرند نظریه مارکس ابطال شده است، تبیینی موقتی و موردی دست و پا می کنند تا به دیگران بقبولانند آنچه واقعاً رخ داده کاملاً با نظریه شان سازگار است. برای مثال، چه بسا ادعا کنند این نظام رفاه اجتماعی است که باعث شده ظهور کمونیسم (هرچند امری قطعی است) موقتاً به تأخیر بیفتد. زیرا این نظام، طبقه کارگر را «نرم کرده» و از شور انقلابی آن کاسته است. اگر بنا باشد این شیوه را پیش بگیریم، در آن صورت مسیر وقایع هرچه باشد با نظریه مارکس جور درمی آید، درست مثل نظریه فروید. بنابراین با معیار پوپر، نه نظریه فروید را می توان واقعاً علمی دانست و نه نظریه مارکس را.
پوپر نظریات فروید و مارکس را با نظریه گرانش اینشتین- که نام دیگرش نظریه نسبیت عمومی است- مقایسه می کند. نظریه اینشتین، برخلاق نظرایت فروید و مارکس، به طور مشخص چنین پیش بینی می کند: مسیر نور ستارگان دوردست در میدان جاذبه خورشید منحرف می شود. به طور معمول این رویداد، جز در هنگام کسوف، قابل رصد نیست. سرآرتور ادینگتن، منجم و فیزیک دان انگلیسی، در سال 1919 دو گروه را سازمان داد تا کسوف آن سال را رصد کنند. یکی از این دو گروه را به برزیل فرستاد و دیگری را به جزیره پرینسیپه نزدیک ساحل آفریقا در اقیانوس اطلس. هر دو گروه به این نتیجه رسیدند که خورشید نور ستاره را به طرف خود کج می کند، میزان انحراف هم دقیقاً همان است که اینشتین پیش بینی کرده بود. این واقعه بر پوپر تأثیر زیادی گذاشت. بر مبنای نظریه اینشتین پیش بینی دقیق و مشخصی صورت گرفته بود و مشاهدات هم آن پیش-بینی را تأیید می کردند. اما اگر کاشف به عمل می آمد که خورشید نور ستاره را به طرف
به نظر کارل پوپر، که در قرن بیستم می زیست و فیلسوف علم تاثیر گذاری هم بود، ویژگی اصلی نظریات علمی ابطال پذیر بودن آنهاست. ابطال پذیری نظریه به معنی باطل یا غلط بودن آن نیست، بلکه به این معناست که براساس چنین نظریه ای می توان پیش بینی های مشخص کرد و سپس آن پیش بینی ها را به محک تجربه زد. اگر پیش بینی ها غلط از آب درآمدند،
خود کج نمی کند، در آن صورت آشکار می شد که اینشتین برخطاست. بنابراین نظریه اینشتین با معیار ابطال پذیری جور درمی آید.
کوشش پوپر برای تمایز نهادن بین علم و شبه علم با درک شهودی ما کاملاً سازگار است. وقتی به نظریه ای برخورد می کنیم که با هر نوع داده تجربی سازگار است این احساس به ما دست می دهد که قطعاً یک جای کار اشکار دارد. اما برخی فیلسوفان این معیارپوپر را بیش از حد ساده انگارانه می دانند. پوپر به پیروان فروید و مارکس ایراد می گیرد که وقتی با داده های خلاف نظریه شان روبرو می شوند به جای اینکه قبول کنند نظریه اش ابطان شده به توجیه داده ها می پردازند. چنین کاری مسلماً شک برانگیز است، اما شواهدی هست که نشان می دهد معمولاً دانشمندان «صاحب اعتبار» هم به همین نحو رفتار می کنند و با همین شیوه به کشف های مهم علمی نایل شده اند، آن هم کسانی که پوپر رضایت نمی دهد به فعالیت های شبه علمی متهم شان کند.
برای توضیح این نکته می توان مثال دیگری از نجود آورد. با نظریه گرانش نیوتن، که پیش تر درباره اش سخن گفتیم، مسیر گردش سیارات به دور خورشید را می شد پیش بینی کرد و در کل، این پیش بینی ها را مشاهدات نیز تأیید می کردند. اما مدار اورانوس با آنچه بر پایه نظریه نیوتن پیش بینی می شد منطبق نبود. در سال 1846 دو دانشمند که مستقل از یکدیگر نیز کار می کردند این گره را گشودند: آدمز در انگلستان و لووریه در فرانسه. به نظر آن دو یک سیاره دیگر هم در میان بود، سیاره ای که بر اورانوس نیروی گرانشی وارد می کرد اما تا آن موقع کسی به وجودش پی نبرده بود. با این فرض که علت اختلالات حرکت اورانوس کشش گرانشی همین سیاره کشف نشده است محاسبات آدمز و لووریه جرم و محل این سیاره را مشخص می کرد. دیری نگذشت که سیاره نپتون کشف شد، و محلش نیز تقریباً همان بود که آدمز و لووریه پیش بینی کرده بودند.
اما نکته اینجاست که نباید از آدمز و لووریه ایراد بگیریم که کارشان «غیر علمی» است، چون بالاخره کار آن دو به کشف یک سیاره جدید انجامید. ولی آنها درست همان کاری را کردند که پوپر بابتش مارکسیست ها را سرزنش می کند. آن دو کارشان را با یک نظریه، یعنی نظریه گرانش نیوتن، آغاز کردند، اما پیش بینی برآمده از این نظریه درباره مدار اورانوس نادرست از آب درآمد. ولی آنها به جای این که نتیجه بگیرند نظریه نیوتن نادرست است پای آن ایستادند و کوشیدند با فرض وجود یک سیاره جدید رصدهای ناقض نظریه نیوتن را توجیه کنند. به همین قیاس، وقتی هیچ نشانه ای دیده نشد که سرمایه داری جای خود را به کمونیسم می -دهد، مارکسیست ها از این وضع نتیجه نگرفتند که نظریه مارکس لزوماً غلط است. آنها هم پای این نظریه ایستادند و کوشیدند به نحوی از انحا مشاهدات ناقض نظر مارکس را توجیه کنند. وقتی ما کار آدمز و لووریه را عین علم و حتی شایان پیروی می دانیم، دیگر بی انصافی است که کار مارکسیست ها را در مقوله شبه علم قرار دهیم.
بر این اساس معلوم می شود که کوشش پوپر برای تمایز نهادن بین علم و شبه علم، به رغم این که در ابتدا معقول به نظر می آمد، اما به توفیق کامل نرسیده است. زیرا نمونه آدمز و لووریه به هیچ وجه استثنایی نیست. به طور کلی، دانشمندان وقتی با داده های مشاهدتی ناقض نظریه شان روبرو می شوند نظریه خود را فوراً کنار نمی-گذارند، بلکه اغلب دنبال راه هایی می گردند که تضاد بین داده ها و نظریه را برطرف کنند. ما در فصل 5 به این نکته خواهیم پرداخت. در اینجا خوب است این را هم به یاد داشته باشیم که برای هر نظریه علمی برخی مشاهدات ناقض آن نظریه می توان یافت، و برعکس پیدا کردن نظریه ای که با همه داده ها کاملاً سازگار باشد کار بی نهایت دشواری است. البته اگر نظریه ای همواره با داده های جدید در تضاد بود و هیچ شیوه معقولی هم برای توجیه این تضاد پیدا نشد، معلوم است که باید آن را کنار گذاشت. ولی اگر رسم چنین بود که دانشمندان به محض برخورد با اولین مشکل، به راحتی از نظریه شان دست بردارند، در آن صورت پیشرفت [علمی] حاصل نمی شد.
شکست معیار تمایز پوپر سبب طرح این سؤال مهم شد: آیا اصلاً خصوصیتی را می توان یافت که جامع همه فعالیت های موسوم به «علم» و مانع هر آن چیزی باشد که غیر علم است؟ پوپر تصور می کرد که پاسخ این پرسش آری است. به عقیده او نظریات فروید و مارکس به وضوح غیر علمی بودند، پس لزوماً خصوصیتی در کار است که نظریات فروید و مارکس فاقد آن خصوصیت و نظریات اصیل علمی واجد آن هستند. اما رأی منفی پوپر را درباره فروید و مارکس خواه بپذیریم خواه نپذیریم، این فرض او که علم «خصوصیتی ذاتی» دارد قابل مناقشه است. بالاخره نباید فراموش کرد که علم فعالیت همگونی نیست بلکه شامل حوزه گسترده ای از رشته ها و نظریه های مختلف می شود. و در این حوزه گسترده ممکن است برخی خصوصیات ثابت وجود داشته باشند که حد و تعریف علم بودن را مشخص می کنند، ممکن هم هست چنین خصوصیات وجود نداشته باشند. لودویگ ویتگنشتاین فیلسوف معتقد بود که مجموعه ای خصوصیات ثابت وجود ندارد که بر اساس آن مجموعه بتوان تعریف کرد که «بازی» چیست بلکه مجموعه ای سردستی از خصوصیات هست که بیشتر بازی ها بگیریم ممکن است آن بازی خاص،
وقتی به نظریه ای برخورد می کنیم که با هر نوع داده تجربی سازگار است این احساس به ما دست می دهد که قطعاً یک جای کار اشکار دارد. اما برخی فیلسوفان این معیارپوپر را بیش از حد ساده انگارانه می دانند. پوپر به پیروان فروید و مارکس ایراد می گیرد که وقتی با داده های خلاف نظریه شان روبرو می شوند به جای اینکه قبول کنند نظریه اش ابطان شده به توجیه داده ها می پردازند.
در عین حال که بازی به شمار می آید، فاقد یکی از آن خصوصیات باشد. در مورد علم نیز موضوع از همین قرار است. پس بعید است بتوانیم برای تمایز گذاشتن بین علم و شبه علم به معیار ساده ای دست پیدا کنیم(6) .
• تحلیل زبان علمی یعنی چه؟
6- برای تسهیل امر، می توانیم زبان علم را به چهار دسته تقسیم کنیم که بر پایه اقسام واژه هایی قرار دارند که در گزاره های علمی وجود دارند.
الف: واژه های مشاهده ای: نخستین دسته ، واژه های مشاهده ای(7) هستند، یعنی آنهایی که از تجربه حسی نشأت می گیرند. مثلاً، واژه های «آبی»، «حل می شود» و «گرد» همه واژه های مشاهده ای اند.
ب: واژه های نظری: دسته دوم، واژه های نظری اند(8)، یعنی آنهایی که به موضوعات تجربه حسی(9) راجع نمی شوند. نمونه های این گونه واژه ها، «الکترون»، «گرانش» و نظایر اینها است. به خاطر داشته باشیم که یکی از مسائل عمده ای که در فلسفه علم با آن سر و کار خواهیم داشت، پایگاه(10) واژه های نظری است. مثلاً نیوتن، برای تبیین حرکت اجرام آسمانی و حرکت اشیا بر یکدیگر ترکیب شوند. اشکال عمده رویکرد نظری این است که علم نیز درصدد ارائه تبیینی فراگیر از عالم یا طبیعت است. از نظرگاه برخی از فیلسوفان و دانشمندان، این رویکرد نظری بار دیگر علم و فلسفه را رقیب یکدیگر می کند.
رویکرد تحلیلی در صدد روشن کردن مفروضات مندرج در هر معرفت، دستیابی به تعاریف روشنی از مفاهیم، کشف روابط بین مفاهیم گوناگون و مجموعه های مفاهیم و کند و کار در پیامدهای برخی از نتایج به دست آمده، است. این رویکرد را می توان به یک رشته یا خطه خاص از معرفت و یا من حیث المجموع به همه معارف اطلاق کرد. مثلاً فیلسوف می تواند معنی و کارکرد مفاهیم علمی یا مفاهیم حقوقی را مورد کند وکار قرار دهد یا کاربرد یک مفهوم (مثلاً «علیت») را در هر دو زمینه بکاود یا مقایسه کند.
در فلسفه علم از همین روش تحلیلی استفاده شده است. چندین نکته را باید درباره روش تحلیلی تذکر دهیم. اولاً، در روش تحلیلی این دیدگاه به صورت تلویحی وجود دارد که فلسفه گونه ای رویکرد به همه انواع مسائل و معارف است، اما خودش معرفتی نیست. بدین سان این دیدگاه مبتنی بر این نگرش است که فلسفه منطق به معنای عام کلمه است. ثانیاً، در باب اینکه تحلیل چگونه باید انجام شود، دیدگاههای متعددی وجود دارد. ثالثاً، همه فیلسوفان، از جمله فیلسوفان نظری، از تحلیل به نحوی از انحاء استفاده می کنند. رابعاً، اگر فلسفه روش یا رویکرد باشد، هر کسی می تواند به فلسفه اشتغال ورزد. بنابراین برای یک دانشمند هم امکان دارد به تحلیل فلسفی مبادرت ورزد. اما باید تذکر دهیم که نباید کسی از روش علمی در محدوده تحلیل فلسفی استفاده کند.
اینک به مسأله غایت فلسفه می رسیم. به کرات گفته شده است که غایت فلسفه فهمیدن است. باز باید خاطر نشان کنیم که دانشمندان نیز درصدد فهمیدن هستند. بدین سان بار دیگر فلسفه و علم را رقیب یک دیگر کرده ایم، مگر اینکه آن نوع فهمیدنی را که مختص فلسفه است، پیدا کنیم. شاید فهمی که مورد نظر است این باشد که علم در پی فهم جهان است، ولی فلسفه در پی فهمیدن (خرد پسند کردن و صراحت بخشیدن به) علم و سایر معرفت هاست.
گاهی به فلسفه این غرض را نسبت داده اند که فلسفه پیامدهای اخلاقی را از سایر معرفتها نظیر علم، استخراج می کند. دو اشکال به این بینش وارد استو نخست، می توان در مشروعیت فیلسوفان برای استخراج چنان پیامدهایی مناقشه کرد. دوم، برخی از فیلسوفان این نظر را داشته اند که خود اخلاق به عنوان یک علم می تواند به پیامدهای خودش دست پیدا کند.
• شاخه های فلسفه (مرتبط به فلسفه علم) در یک نگاه
2- تحلیل فلسفی شاخه های متعددی دارد. ما در اینجا به اختصار از هر یک از شاخه هایی که به نظر می-رسد مرتبط با فلسفه علم باشد، سخن خواهیم گفت.
الف- مابعدالطبیعه: هرچند مابعدالطبیعه [= متافیزیک] یکی از کهنترین شاخه های فلسفه است، ولی دست کم تعریفی که از آن شده کمترین حسن را دارد. بنا بر تعریفی از مابعدالطبیعه، نمود(11) از واقعیت(12) متمایز می شود، که این بدین نظر منتهی می شود که مابعدالطبیعه به کاوش درباره واقعیت یا جهان نادیده(13) می پردازد. این تعریف نه فقط مبهم است، بلکه برخی فیلسوفان وجود چنین موضوعی را نفی کرده اند. اما، به یک اعتبار، این قسم مسأله با علم ارتباط پیدا می کند. بسیاری از مفاهیمی که امروزه در علم به کار می روند، مشعر به موجوداتی نادیدنی مانند «اتمها» هستند، و بسیاری از دانشمندان از تفاوتی که بین اشیای صلبِ(14) جهان مرئی با اشیای غیر صلبِ(15) جهان اتمی وجود دارد، سخن می گویند. شاید روشن کردن این مناقشه فلسفی میان دیدنی و نادیدنی به روشنگری تمایزی مشابه در علم بینجامد.
یکی دیگر از تعریفهای مابعدالطبیعه این استکه به نگرش فراگیر(16) انسان به جهان یا طبیعت می پردازد. و چون علم برای بسیاری به صورت نگر فراگیرشان به طبیعت درآمده است، توصیف علم خود به خود به توصیف مابدالطبیعه بدل می شود.
از طریق سوم، مابعدالطبیعه مطالعه مفروضات یا پیش فرضهای بنیادی تعریف شده است. هرچه فرض می-شود یا آنچه ثابت نشده است و به عنوان پایه برهان به کار می آید، همانا چیزی است که مابعدالطبیعه نامیده می-شود. به این معنی، مفروضات علوم نیز مابعدالطبیعه
رویکرد تحلیلی در صدد روشن کردن مفروضات مندرج در هر معرفت، دستیابی به تعاریف روشنی از مفاهیم، کشف روابط بین مفاهیم گوناگون و مجموعه های مفاهیم و کند و کار در پیامدهای برخی از نتایج به دست آمده، است. این رویکرد را می توان به یک رشته یا خطه خاص از معرفت و یا من حیث المجموع به همه معارف اطلاق کرد.
اند.
ب: معرفت شناسی: معرفت شناسی یا نظریه شناخت(17) ارتباط تنگاتنگی با فلسفه علم دارد. برخی مسائل عادی معرفت شناسی عبارتند از: روش حل مسائل کدام است؟ محک شواهدی که برای رد یا قبول راه حلها از آن استفاده می شود چیست؟ مفاهیم کلیدی چگونه روی زمین (حرکت زمینی(18)) از مفهوم گرانش استفاده می-کند. اما، هیچ وقت گرانش را ندیده ایم. آیا کار دانشمندانی همانند نیوتن در گنجاندن مفاهیم نظری در تبیین-هایشان، موجه است؟ اگر تبیین علمی برتبیین بر پایه اسطوره برتری دارد، چگونه می توانیم کاربرد اعیانی «اسطوره ای(19)» همانند گرانش را توجیه کنیم؟
ج: واژه های استعدادی: دسته سوم، واژه های استعدادی اند(20) که خود را در زبان علمی متمثل می کنند. واژه ای مانند «حل شدنی(21)» استعدادی است، زیرا این واژه به چیزی که می بینیم راجع نمی شود (اما فقط می-بینیم که اشیا حل می شوند، ولی «قابلیت انحلال(22)» آنها را نمی بینیم) ولکن به آنچه می تواند «بالقوه(23)» چیزی باشد که می بینیم (حل شدن) راجع می شود. واژه های استعدادی اکثر مسائلی را که ما در واژه های نظری به آنها برمی خوریم در بر دارند.
د: واژه های متریک: درسته چهارم، واژه های متریک(24) در علم است. یک واژه، متریک است اگر مشعر به مفهوم سنجش(25) باشد. «نامتناهی»، «زاویه قائمه» و نظایر اینها، نمونه هایی از واژه های متریک اند.
7- یکی از مسایل عمده در فلسفه علم باید به آن پرداخت پایگاه و نقش واژه های گفته را که، «طبیعت به زبان ریاضی نگاشته شده است» به صورت سخنی پیش پا افتاده در آورده اند. باید به این پرسش ها پرداخت که: کاربرد ریاضیات در طبیعت چیست و برای طبیعت و معرفت آدمی متضمن چه چیزی است؟
ضمناً بدانیم که گروه خاصی از واژه های مشاهده ای تاریخچه ی به ویژه مهمی داشته است. این گروه شامل رنگ، مزه، بو، بانگ و لمس است. این واژه ها، معرف گروهی از کیفیات ثانویه(26) اند که شأن و منزلت(27) فروتری دارند. به گفته گالیله، این کیفیات به نظر می آید فقط در صورتی وجود پیدا می کنند که شبکه عصبی انسان(28) و نیز خود آن مدلول، حی و حاضر باشد. همین تمایز بین دنیای واقعی و دنیای پدیداری(29) برای انسان مسأله ای ماندگار در فلسفه علم تا زمان کسانی همانند ادینگتون(30) بوده است. مشروعیت هر تمایزی بین جهان واقعی و جهان پدیداری به مسأله سوم مربوط می شود و متضمن کشف مفروضاتی است که دانشمندان درباره جهان می سازند. تا چه حد این مفروضات نتایج شخصیت و پیشزمینه ي (31) فکری دانشمند هستند؟ تا چه حد نتیجه روش علمی همراه با امتیازات و محدودیتهای آن هستند؟ این مفروضات تا چه حد برای اندیشیدن ما ضروری اند؟ این تمایز میان واقعیت و پدیدار، گذرگاهی طبیعی برای ورود به عرصه اندیشیدن در خصوص مسائل متافیزیک است.
• سه مفهوم مهم برای فلسفه ی علم (مفاهیم استراتژیک)
8- سه مفهوم برای فلسفه علم از اهمیت خاصی برخوردار بوده اند: مکان و زمان و علیت. مکان و زمان در نظریات نیوتن به روشنی در کنار هم قرار گرفته اند و از آنها تفسیر مطلقی ارائه گردیده است. بارکلی(32)، نظریات نیوتن را نقّادی کرد. لکن تا زمان آینشتین دانشمندان به جدّ در این بینش امعان نظر نکردند که مکان و زمان نسبی اند. بنابراین می توانیم مسأله چهار مرا عنوان کنیم: پیامدهای فلسفی تغییر تصورات ما از مکان و زمان کدامند؟
مفهوم علیت از زمان ارسطو مفهوم با اهمیتی بوده است. اهمیت مفهوم علیت در چارچوب مفاهیم علمی با در پیچیدن هیوم، با مفهوم سنتی ضرورت علی آغاز می گردد. در قرن بیستم، هایزنبرگ(33)، به مراتب شدیدتر به علیت تاخته است. او اساساً در امکان استفاده از این مفهوم مناقشه ورزیده است. به این ترتیب یک سوال مهم در فلسفه ی علم این خواهد بود که در ذهن ما تصور علیت چگونه پدید آمده است؟ و آیا روشی واقعی است؟
دو پرسش مهم دیگر فراروی فلسفه ی علم (تبیین و استقرار)
1) ماهیت تبیین علمی چیست؟ چندگونه از این تبیین ها وجود دارند؟ چه عناصر خاصی جزو تبیین علمی اند؟ نفی نیوتن هر فرضیه ای را، که از طریق امور واقع مشهود پیشنهاد نشده بود، کوششی بود برای محدود کردن تبیین ها به یک گونه واحد.
2) دانشمندان چه مفروضاتی را، اگر مفروضاتی باشد، در مورد پیش بینی به کار می برند؟ نحوه دیگر طرح این پرسش این است که، نقش استقراء در تأیید(34) نظریه های علمی چیست؟ (بیکن، هیوم، هیوئل(35)، میل(36) و هایزنبرگ از چهره های سرشناسی هستند که نامشان با این مسأله خاص تداعی می شود(37).
چرا فلسفه علم؟
از عمر دانش نوپای فلسفه علم در کشور ما ایران دیری نمی گذرد. در این مدت چند کتاب، که از عدد انگشتان دست تجاوز نمی کند، در فلسفه علم و نیز در تاریخ علم ترجمه و تألیف شده است. هرچند همین کتابهای اندک (که اکثر 30-20 سال پس از انتشار کتاب اصلی در اروپا، در ایران برگردان شده اند)، مغتنم، سودمند و کارگشایند، اما تشنگی خواننده مشتاق را به این رشته از دانش ها، هنوز چنانکه در باییست است، فرو ننشانده اند، به ویژه آن گاه که آگاهی پیدا کند در کشورهایی که خاستگاه این دانش ها هستند، آثاری که در این زمینه ها وجود دارد و نو به نو پدید می آید، کمیت،
هر یک از علوم مسائل خاص خود را دارند و صورت بندی های خاص همین مسائل در علوم دیگر یافت می شود. بنابراین معمولاً ناچارند که خود را به یک علم، فیزیک، محدود کنند و در چارچوب فیزیکی، خود را به مسائل اخترشناسی و مکانیک به طور کلی، محدودتر سازند.
تنوع، گستردگی و شکوفایی آنها تا بدان پایه است که خرد مبهوت می شود، حسرتی جانکاه او را فرو خواهد گرفت و بر این همه بی خبر و نادانی خود نژند و اندوهناک خواهد شد. براستی دریغ نیست با رشد شتابانی که علم و به تبع آن علم شناسی در روزگار ما دارد، ما که بسیار دیر به علم و علم شناسی روی کرده ایم، اکنون کاهلی پیشه کنیم و در بهره جستن از دستاوردهای دیگران سستی ورزیم؟
فلسفه علم با رویکرد تاریخی بر مبنای فیزیک با دیگر علوم
برخی کتابهای فلسفه ی علم، مبتنی بر علم فیزیک هستند و همه شواهدی که نویسنده-گان می آورند از این علم برگرفته شده است.
اما چرا فیزیک؟
در واقع بار هیافت تاریخی،تحولات علم فیزیک را بررسی نموده و فلسفه ی علم خود را بر آن اساس، پرداخته اند.
اما چرا رویکرد تاریخی انتخاب می شود؟
البته تاریخ علم را می توان بر پایه هر یک از علوم تجربی (و غیر تجربی مانند ریاضیات) هم بازسازی و تحلیل کرد. از این رهگذر تاریخ های علم متنوعی پدید می آیند که هر کدام بخشی از تاریخ پرفراز و نشیب و دل انگیز علم را به ما می نمایانند. تاریخ علم در دست فیلسوف علم مانند ماده خام در دست هنرمند است. هنرمند براساس طرحهای ذهنی خود از ماده ای بی شکل، صورتی چشم نواز و دل آویز می سازد. اگر این تمثیل را بپذیرد، می توان از ماده ای بی شکل، صورتی چشم نواز و دل ویز می سازد. اگر این تمثیل را بپذیرد، می توان گفت که تاریخ های علم ماده های بی شکل اند و فلسفه های علم صورتهایی که این ماده ها پذیره آنهامی شوند. سر وابستگی شدید این دو رشته از دانش به یکدیگر نیز همین است.
در کتابهای فلسفه علم بر پایه فیزیک، کل تاریخ علم فیزیک (و دانش های وابسته به آن مانند اخترشناسی و دینامیک و غیره) عمدتاً بر پایه مفهوم واژه های نظری (theoretical terms) بازسازی و تحلیل می شود. نویسندگان سیر تطور این واژه را از یونان باستان تا قرن بیستم در اندیشه دانشمندان و فیلسوفان علم نام-آور ردیابی و بررسی می نمایند.
چند دشواری فراروی فلسفه ی علم
فلسفه علم بخشی از گنجینه سنتی دروس فلسفی است و مسأله مشروعیت آن به عنوان قلمرویی از مطالعات فلسفی فراتر از مسأله ای دانشگاه یاست. تمایز بین فلسفه و علم تمایزی نسبتاً جدید در تاریخ تفکر عربی است. همیشه بین مسائل علم و فلسفه رابطه ای نزدیک وجود داشته است. حتی رابطه ای نزدیکتر بین این دو در شخصیتها و چهره های مشهور وجود داشته است، بدین سان که، چهره های نامور علم غالباً چهره هایی نامور در فلسفه نیز بوده اند. اما مهمترین دلیل وجودی فلسفه علم از دید فیلسوف این است که علم، اسوه تمام عیار برخی از مسائل برجسته فلسفی است.
این نحوه رویکرد چند دلیل دارد. اولاً، برداشت تاریخی تداوم این مسائل را نشان می دهد. در بسیاری موارد، نحوه صورت بندی مسأله ای خاص، فقط با درک تاریخ آن میسر می شود. ثانیاً، تاریخ مسأله ای ممکن است گاهی در ارائه راه حل های متحمل برای آن کاملاً دلالت کننده باشد. همواره به نفع ماست که بدانیم انسانهای دیگر چگونه با مسائلی مشابه دست و پنجه نرم کرده اند. ثالثاً، چند مسأله کاملاً متداول در علم وجود دارد که از سوی کسانی که با تاریخ آن مسائل آشنایی دارند به جدّ گرفته نشده است. پاره ای مسائل افسانه ای صرفاً نتیجه بی خبری تاریخی است. سرانجام، مسائل بسیاری در فلسفه علم وجود دارند که رابطه تنگاتنگ آنها با یکدیگر چندان زیاد است که فقط برداشت تاریخی و توجه به رشد آنها در تاریخ، (نه برداشت موضوعی) می تواند به نیکویی از رخسارشان پرده برگیرد.
در پاسخ باید گفت که فلسفه علم گستره ای چنان پهناور دارد و ملازم با مسائلی چنان متعدد است که نمی توان با فرضیه ای تبیین کننده بدان پرداخت. یافتن موارد استثنا برای هر نظریه راجع به ماهیت و مسائل علم بسیار ساده است. از این گذشته، هر یک از علوم مسائل خاص خود را دارند و صورت بندی های خاص همین مسائل در علوم دیگر یافت می شود. بنابراین معمولاً ناچارند که خود را به یک علم، فیزیک، محدود کنند و در چارچوب فیزیکی، خود را به مسائل اخترشناسی و مکانیک به طور کلی، محدودتر سازند. دو دلیل برای این محدودیت وجود دارد. یکم، فیزیک از بسیاری جهات نظری ترین علوم است و در نتیجه آسانتر از هر علم دیگری پذیرای برداشت فلسفی است. دوم، از نظرگاه تاریخی، اخترشناسی و مکانیک در کلنجار رفتن با تفسیرهای سنتی در باره عالم، بیشتری تاثیر را داشته اند.
پي نوشت ها :
1-speculative philosophy
2-analytic philosophy
3-justified
4- E . A . Burtt
5-The Metaphysical Foundations OF Modern Science
اين كتاب با اين مشخصات ترجمه شده است :
ادوين آرتور برت : مبادي مابعدالطبيعه علوم نوين ، ترجمه ي عبدالكريم سروش (تهران ، شركت انتشارات علمي و فرهنگي ،1369)
6-اوكاشا ، سيمر‌، پيشين ، ص ص 21-15.
7-Observation terms
8-theoritical terms
9- objects of sense experience
10-status
11- appearance
12-reality
13-unseen world
14-solid objects
15-unsolid objects
16- over – all view
17-epistemology
18-terrestrial motion
19-mythical entities
20-dispositional terms
21-soluble
22-solubilize
23-potentially
24-metric terms
25-measurement
26-secendary qualities
27-status
28-human nervous system
29-world of appearance
30-Eddington
31-bockground
32-Berkeley
33-Heisenberg
34-Confirmation
35-Whewell
36-Mill
37- چالمرز ، آلن ، چيستي ، فلسفه ي علم ، تهران‌، سمت ، 1378 ، 32-17.

کد مطلب: 1382

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين