خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
بودا : كسي‌ كه‌ روحيه‌اش‌ با خواهشها و هوسها آشفته‌ و پريشان‌ نيست‌ و در وراي‌ خوبي‌ و بدي‌ است‌، بيداري‌ است‌ كه‌ ترس‌ و بيم‌ نمي‌شناسد. بدتر از آنچه‌ يك‌ دشمن‌ بتواند در حق‌ دشمن‌ خود كند، روح‌ بدسگال‌ در حق‌ انسان‌ تواند كرد.     ::    بودا : مرد روشن‌ به‌ هشياري‌، غفلت‌ از خود دور كند، از برجِ بلند فرزانگي‌ بالا رود، بي‌اندوه‌ و دور از اندوهِ اندوهگينان‌. از آن‌ فراز در نادانان‌ چنان‌ فرو نگرد كه‌ كوه‌نشيني‌ هامونْنشينان‌ را.     ::    بودا : چه‌ آلايشها كه‌ بر او چيره‌ شده‌، به‌ كردار يكي‌ پيچك‌ بر يكي‌ درختِ انبوه‌. با خود آن‌ كند كه‌ كامِ دشمن‌ است‌.     ::    بودا : رهرو با تني‌ آرام‌، گفتاري‌ آرام‌ و انديشه‌اي‌ آرام‌، نيكْ مجموع‌، و چيزهاي‌ اين‌ جهاني‌ را رها كرده‌، او را آرامش‌ يافته‌ مي‌خوانند.     ::    نيچه‌ : ذغال‌ به‌ الماس‌ گفت‌:چرا تو اين‌ قدر سختي‌؟ آيا ما با هم‌ خويش‌ نزديك‌ نمي‌باشيم‌؟ ولي‌ من‌ از شما مي‌پرسم‌:چرا اين‌ قدر نرميد؟ اي‌ برادران‌، مگر شما برادران‌ من‌ نمي‌باشيد؟     ::    بودا : چه‌ سهل‌ است‌ تنيدن‌ به‌ كارهاي‌ بد، و چه‌ صعب‌ است‌ تنيدن‌ به‌ سودمند و نيك‌.     ::    بودا : گرودنه‌هاي‌ پُرشكوه‌ خسرواني‌ بفرسايند، تن‌ نيز به‌ پيري‌ گرايد، ليكن‌ آيين‌ نيكان‌ هرگز پير نگردد؛ چون‌ نيكان‌ آن‌ را به‌ نيكان‌ بياموزند.     ::    راسل‌ : از نظر من‌ بهترين‌ كاري‌ كه‌ در فلسفه‌ و روان‌شناسي‌ در قرن‌ حاضر انجام‌ شده‌، در آمريكا صورت‌ گرفته‌ است‌... و اين‌ امر به‌ طور كلي‌ نتيجه‌ كار جيمز و ديويي‌ مي‌باشد.     ::    آگوستين‌ قديس‌ : انسانها بايد تواضع‌ پيشه‌ كنند و محدوديتهاي‌ جدي‌ خود را درباره‌ اينكه‌ به‌ چه‌ چيزهايي‌ مي‌توانند معرفت‌ يقيني‌ بيابند، بدانند.     ::    نيچه‌ : و من‌ سه‌ استحاله‌ي‌ روح‌ را اعلام‌ مي‌كنم‌ كه‌ چگونه‌ روح‌، يك‌ شتر مي‌شود، سپس‌ شتر، شير مي‌گردد و بالاخره‌ به‌ كودكي‌ تبديل‌ مي‌شود.
پیشا سقراطیانآرشيو مطلب

مليسوس

زاد و زندگي
1- آنچه ما از زندگي مليسوس مي‌دانيم بسيار اندك و محدود به گزارشهايي است كه در ديوژنس لائرتيوس و نيز پلوتارك يافت مي‌شود . ديوژنس مي‌نويسد:‌مليسوس پسر ايثايگنس اهل ساموس . وي شاگرد پارمنيدس بود...وي همچنين مردي سياستمدار بود و مورد ستايش همشهريانش قرار داشت و بدين سبب به فرماندهي نيروي دريايي برگزيده شد و از راه فضيلت خود شهرت به دست آورد..... بنابر گفته آپولودوروس وي در هشتادو چهارمين اولمپياد (440-444)چهل ساله بوده است.پلوتارك نيز در كتاب خود به نام زندگيها در فصل مربوط به پريكلس مي‌نويسد :
زيرا هنگامي كه پريكلس راه دريا را پيش گرفت مليوس پسر ايثايگنس مردي فيلسوف كه در آن هنگام فرمانده نيروي ساموس بدجنان تعداد كم كشتيهاي آتن و بي‌تجربگي فرمانده ايشان را حقير شمرد كه همشهريان خود را مجاب كر دكه به آتنيها حمله كند اهالي ساموس پيرووزي كاملي به دست آوردند و بسياري را اسير كردند و گروهي از كشتيها را ويران كردند و اكنون بار ديگر به دريا آزادانه دست يافتند و توانستند مواد و وسايل جنگي را كه پيش از آن دارا نبودند به چنگ آورند. بنا به گفتته ارسطو خود پريلكس نيز پيش از آن در يك نبرد دريايي از مليسوس شكست خورده بود.
ما مي‌دانيم كه اين جنگ دريايي كه به شكست نيروي آتن منتهي شد در سال 40-441 پيش از ميلاد روي داده بود و شايد به همين علت آپولودوروس دوران چهل‌سالگي مليسوس را در ميان سالهاي 40-444 يعني هشتادو چهارمين اولمپياد قرار مي‌دهد وبدين سان مي‌توان تولد وي را در سالهاي 80-481 قرار داد. 

آنچه از گفتته مليسوس در دست داريم در تفسير سيمپليكيوس بردو كتاب ارسطو يافت مي‌شود . وي مي‌نويسد كه مليسوس كتابي داشته است به نام درباره طبيعت يا درباره هستنده . ما اين تكه‌ها را در اينجا از متن كتاب ديلز ترجمه مي‌كنيم .
آنچه بود هميشه و هميشه خواهد بود. زيرا اگر پديد آمده بود ضرورتا پيش از پديد آمدن هيچ بوده است . پس اگر هيچ بود به هيچ روي از هيچ نمي‌توانست چيزي پديد آيد.
پس چون پديد نيامده بود هست و هميشه بود و هميشه خواهد بود و نهآغاز دارد و نه پايان بلكه امحدود است. زيرا اگر پديد آمده بود آغازي مي‌داشت (زيرا زماني آغاز به پديد آمدن كرده بود ) و پاياني (زيرا زماني پيدايش آن پايان مي‌يافت ) ؛ اما چون نه آغاز شد و نه پايان يافت هميشه بود و هميشه خواهد بود و نه آغاز دارد نه پايان زيرا ممكن نيست هميشه هست بودن ، براي چيزي كه يكپارچه همه نيست .
اما همان سان كه هميشه هست لزوما در بزرگي نيز هميشه نامحدود است
هيچ چيز داراي آغاز و پايان ، نه جاويدان است نه نامحدود.
اگر او يكي نمي‌بود به چيزي ذيگري محدود مي‌شد.
زيرا اگر نامحدود مي‌بود يكي مي‌بود . اگر دو مي‌بودند نمي‌توانستند نا محدود باشند بلكه بر ضد يكديگر داراي حد مي‌شدند.
(1) پس بدين‌سان جاويدان است و نامحدود و يكي و همه همانند.نه مي‌توانست فنا شود نه بزرگتر گردد و نه تغيير نظم دهد نه درد مي‌كشد نه اندوه دارد . زيرا اگر چيزي از اينها را احساس مي‌كرد ديگر يكي نبود .چون اگر ديگرگون شود ضرورتا هستنده همانند نيست بلكه هستنده پيشين بايد از ميان برود و ناهستنده پديد آيد بنابراين اگر به اندازه مويي در ده هزار سال ديگرگون مي‌شد در طي تمام زمان همگي فنا خواهد شد. و نيز تغيير نظم آن ممكن نيست زيرا نظم پيشين آن از ميان نمي‌رود و نظمي نابوده هم پديد نمي‌آيد .چون نه هيچ چيز بر آن افزوده شده است نه از ميان رففته است و نه ديگرگون شده است چگونه هستنده‌اي مي‌توانست تغيير نظم يابد؟زيرا اگر به چيزي ديگرگون مي شد اين همان تغيير نظم مي‌شد اين همان تغيير نظم مي بود (4) احساس درد نيز نمي‌كند زيرا چيز دردمند همگي و يكپارچه نيست . چون چيز دردمند نمي‌تواند هميشه باشد و نيز داراي همان نيروي يك چيز تندرست نيست . اگر درد مي داشت همانند هم نمي‌بود چون از كم كردن يا افزودن چيزي بر آن احساس درد مي‌كرد و ديگر همانند نمي‌بود.(5)همچنين چيز تندرست نمي‌تواند دردمند باشد چون آنگااه چيز تندرست و هستنده از ميان مي‌رفت و ناهستنده پديد مي‌آمد. (6) و همين سخن درباره احساس اندوه صادق است كه درباره احساس درد.(7) هيچ تهي (خلا)نيز وجود ندارد . زيرا تهي هيچ است و آنچه هيچ است نيست است. حركت نيز نمي‌:ند . چون هيچ جايي نيست كه خود را به آنجا واپس كشد بلكه پر است زيرا اگر خلائي مي‌بود خود را به آن خلا واپس مي‌كشيد اما چون خلائي موجود نيست جايي ندارد كه خود را واپس كشد (8) و نيز فشرده يا رقيق نمي‌تواند باشد چون رقيق نمي‌تواندپر باشد مانند فشرده بلكه رقيق از چيزي تهيتر از چيز فشرده پديد مي‌آيد. (9) پس بايد ميان پروناپربدين سان تشخيص دااد:‌اگر چيزي فضايي براي چيز ديگر دارد و آن را به درون مي‌پذيردپرنيست اما اگر نه جايي براي چيز ديگر دارد و نه آن را به درون مي‌پذيرد پر است (10) پس اگر تهي (خلا) نيست بايد ضرورتا پر باشد پس اگر پر است حركت نمي‌كند.
(1)اين استدلال بزرگترين نشانه اين است كه تنها يكي است اما اينهانيز نشانهاي ديگري است (2) اگر چنديني (كثرت) بود آنها بايد همان‌"ونه باشند كه من مي‌گويم يكي هست. زيرا اگر زمين هست و آب و هوا و آتش و آهن و زر و اگر يك چيز زنده و ديگري مرده است و سياه و سپيد و چيزهاي ديگري كه آدميان مي‌گويند كه حقيقي‌اند و اگر اين چيزها هستند و ما درست مي‌بينيم و مي‌شنويم بايد هر يك از آنها همان‌"ونه باشد كه نخست به نظر آمده است و نشايد كه تغيير كند يا دگرگون شود بلكه هر يك بايد هميشه همان‌"ونه باشد كه هست.اما اكنون مي‌"وييم كه ما درست مي‌بينيم و مشنويم و مي‌فهميم.(3)ولي به نظر ما مي‌آيد كه گرم سرد مي‌شود و سردگرم ، سخت نرم مي‌شودو نرم سخت و زنده مي‌ميرد و از آنچه زنده نيست چيزي پديد مي‌آيد و همه اينها ديگرگون مي‌شوند آنچه بود و آنچه اكنون هست به هيچ روي همانند نيست بلكه آهن كه سخت است در تماس با انگشتان ساييده مي‌شود و همچنين زر و سنگ و هرچيز ديگري كه به نظر مي‌رسد كه كاملا سخت است. از آب نيز خاك و سنگ پديد مي‌آيند . بدين‌سان نتيجه مي‌شود كه ما هستنده‌ها را نه مي‌بينيم و نه مي‌شناسيم (4) اكنون اينها با يكديگر توافق ندارند . زيرا ما گفتيم كه بسياري چيزها جاويدانند و شكل و نيرو دارند اما به نظر مي‌رسد كه همه چيز ديگرگون مي‌شوندو بنابر آنچه در هر بار ديده مي‌شود تغيير مي‌كند.(5) بنابراين روشن است كه ما درست نمي‌ديده‌ايم و آن چيزها درست به نظر نمي‌رسند كه چندين (كثير)اند زيرا اگر حقيقي بودند تغيير نمي‌كردندبلكه هريك از انها همان‌"ونه بود كه به نظر مي‌آمد زيرا نيرومندتر از هستنده حقيقي واقعي هيچ‌چيز نيست.(6) اما چون تغيير كند هستنده‌اي فناشده و ناهستنده‌اي پديد آمده است. پس بدين‌سان اگر كثرتي باشند آنها بايد همانگونه باشند كه يكي هست.
پس اگر (هستنده ) باشد ضرورتا يكي است و چون يكي است ضرورتا جسم ندارد . اگر ضخامت مي‌داشت داراي پاره‌ها مي‌بود، و ديگر يكي نمي‌بود.
اگر هستنده تقسيم شود ، حركت مي‌:ند و اگر متحرك است ديگر هست نيست 

مليسوس و نظريه هستي
مليسوس به عنوان شاگرد پارمنيدس همه كوشش رخود را به كار مي‌برد كه از نظريه استاد خود بر ضد مخالفان دفاع كند . نزد پارمنيدس ديديم كه هستي واحد و يك پارچه پر و بي‌حركت است كه وي آن را به كره‌اي همانند كرده بود. اما مليسوس مي‌:وشد كه با تغييرهاي خاص خود نظريات اساسي استاد راتاييد كند نخستين ويژگي براي او اين است كه هستي ازلي و ابدي است . آنچه بود هميشه هست و هميشه خواهد بود . زيرا نه پديد آمده است و نه از ميان مي‌رود و چيزي كه نه پديد آمده است نه از ميان مي‌رود ضرورتا بايد بي‌آغاز و بي‌انجام باشد و بدين‌سان اين هستي بي‌آغاز و بي‌انجام بايد نامحدود نيز باشد.اما اكنون سخن بر سر اين است كه مقصود مليسوس از اينكه هستي نامحدود است چه تواند بود؟‌آيا هستي از لحاظ زماني بي‌پايان است چنانكه گروهي از محققان استنباط كرده‌اند يا اينكه بايد كساني موافق شد كه معتقدند منظور مليسوس از نامحدود مفهوم مجرد اين كلمه است يعني بنابر استدلاهاي مليسوس مي‌توان نتيجه گرفت كه نامحدود چيزي جز نفي وجود هستنده‌هاي گوناگون در كنار هستي يكپارچه و واحد نيست اما از سوي ديگر به گواهي ارسطو واحد(هستي )مليسوس يك واحد مادي‌است و بنابراين نامحدود براي وي از لحاظ كمي يا چنديني قابل تصور است يعني هستي يا بهتربگوييم هستنده و جهان آن از لحاظ كمي نامحدود است همچنين در تكه‌هاي 3و4و7 خود مليسوس آشكارا بيان مي‌كند كه هستي در بزرگي يا اندازه ناحدود است و بدين‌سان بايد پذيرفت كه هستي براي وي از لحاظ مكاني نه زماني يا به نحوي مجرد نامحدود است زيرا وي پيش از اين بي‌آغاز و بي‌انجام بودن هستي يعني نامحدود بودن آن را از لحاظ زماني در قطعه 2 آشكارابيان كرده بود و اكنون گسترش نامحدود آن را در مكان يا فضا نشان مي‌دهد. مليسوس براي اثبات نامحدود بودن هستي همچنين استدلال مي‌كند كه چون فضاي تهي يا خلا نيز تصورپذير نيست ، هستي بايد نامحدود باشد زيرا اگر جز اين مي‌بود خلا آن را مي‌توانست محدود كند.
اما هستي همچنين‌واحد است زيرا هنگامي كه گفتيم هستي نامحدود است تنها در حالي مي‌تواند درست باشد كه به يكتا بودن آن نيز گردن نهيم چون تنها نامحدود مي‌تواند واحد باشد . اگر از يكي بيشتر مثلا دو تا مي‌بود ديگرنمي‌توانست نامحدود باشد و آن دو پاره آن به وسيله يكديگر محدود مي‌شدند(تكه 6). پس هستي يكتا به نحوي نامحدود گسترده شده است . در اينجا مليسوس بر نظريه استاد خود ظاهرا چيزي افزوده است. زيرا در حالي كه پارمنيدس هستي را به كره‌اي تشبيه مي‌:ند كاملا گرد اين گمان پيدا مي‌شود كه هستي در اين شكل در آن سوي خود به چيزي محدود است كه آن را مي‌توان خلا ناميد و بدين سان به نحوي محدود خواهد شد. احتمال دارد كه مخالفان نظريه پارمنيدس در آن زمان به اين نحو اعتراض كرده باشند و مليسوس براي رد اين اعتراض مي‌گويد كه هستي در بزرگي يا اندازه نيز نامحدود است يعني به نحوي بي‌پايان امتداد دارد زيرا خلا وجود ندارد (تكه7،7) ، چون گفتيم كه هستي نامحدود است و بنابراين نمي‌تواند در جايي پايان يابد كه در آنجا ديگر هستنده‌اي نيست و معمولا ما آن را فضاي تهي يا خلا مي ناميم . از سوي ديگر جايي كه هستنده‌اي نيست هيچ است و هيچ نمي‌تواند هست باشد. پس خلا وجود ندارد . مليسوس به اين سان زخم پذيري نظريه پارمنيدس را جبران مي‌كند و اين اعتراض را باطل مي‌سازد كه اگر هستي مانند كره‌اي باشد از هر سو محدود خواهد بود به چيزي در آن سوي خود كه بايد همان خلا باشد يونانيان در آن زمان معمولا خللا را فضاي تهي از جسم مي‌دانستند و گفتته ارسطو بر اين نكته شاهد است كه مي‌نويسد : كساني كه معتقد به خلا مي‌باشند مي‌"ويند كه مكان وجود دارد زيرا خلا يعني مكاني فاقد جسم.
پس چون خلا وجود ندارد حركت نيز در هستي نمي‌تواند باشد زيرا حركت يعني انتقال و انتقال بايد در فضاي تهي از جسم يا هستنده انجام گيرد اما هنگامي كه فضاي تهي نبود چيزي نمي‌تواند حركت كند (تكه6و7)، بدين سان هستي يك پري است زيرا جايي تهي ندارد كه چيزي ديگر را در آن بپذيرد و چون پر است حركت نيز امكان ندارد.(تكه 10،7).
قطعه 8 يكي از مهمترين استدلالهاي مليسوس را بر ضد نظريه كثرت در بردارد. در اينجا مليسوس با باريك بيني و ژرف انديشي استدلال مي :ند كه اگر كثرت يا چنديني در هستي مي‌بود هريك از مظاهر كثرت بايد از همان نوع و داراي همان خصوصيات و صفاتي باشد كه هستي واحد مليسوس داراست . حواس ما فريبنده‌اند و نمي‌توان به گواهي آنها اطمينان داشت ؛‌زيرا آنها يكباره يعني در نظر نخست اشيائ را همان گونه كه هستند ادراك مي‌:نند و تغيير و دگرگوني در آنها نمي‌يابند. اما از سوي ديگر همين حواس گواهي مي‌دهند كه چيزها در تغييراند. آنچه بود و آن گونه كه بود اكنون ديگر نيست و باز در آينده نيز آن گونه كه اكنون مي‌نمايد نخواهد بود . پس معلوم است كه ما اشياء را به درستي نه احساس مي :نيم نه ادراك . در حالي كه واقعيت هستي يكتا و دگرگوني ناپذير همان گونه كه بود كنون نيز هست و در آينده نيز خواهد بود و اين فريب و خطاي حواس ماست كه هستي را در نظر ما كثرت جلوه‌"ر مي سازد و آنها كه به عنوان كثرت به چشم مي‌آمده‌اند واقعي نيستند زيرا چيزي نيرومندتر و اطمينان بخشتر از هستنده واقعي نيست (قطعه 5،8) و اگر هر يك از آن مظاهر كثرت واقعي مي‌بود بايستي همان صفاتي را مي‌داشت كه هستي واحد داراست . چون تغيير بدين معني است كه چيزي از ميان رفته و چيز ديگري هست شده است و ماديديم كه هستي نه از چيزي پديد آمده است چون بي‌آغاز است و نيز چيز ديگري جز آنچه هست نمي‌شود چون بي‌پايان است. بدين سان واحد بودن هستي روشن مي‌شود.
اما نكته ديگري در نظر يات مليسوس كه موجب ابهام و اختلاف تعبير و تفسير شده است اين است كه اگر هستي واحد است بايد جسماني نباشد زيرا اگر ضخامت يا ستبرا داشته باشد نشانه آن است كه مركب از پاره‌هاست و ديگر نمي‌تواند واحد باشد (تكه9) . چنانكه اشاره كرديم ارسطو (متافيزيك 18b 986 b ) هنگامي كه درباره فيلسوفان الئا بحث مي‌كند مي‌گويد مليسوس اشاره به وحدت مادي هستي مي‌:ند برعكس پارمنيدس كه آن را بر حسب تعريف واحد مي‌داند و اين مي‌تواند ديل بر آن باشد كه هستي واحد مليسوس مادي و بنابراين جسماني است. اما از سوي ديگر متن گفته مليسوس (تكه 9) نشان مي‌دهد


پانوشتها:
1- melissos
2-ithaigenes
3- ديوژنس لائرتيوس :‌كتاب 9، ب 24
4- پلوتارك :‌زندگيها ، 26
5- سيمپليكيوس ، تفسير بر فيزيك ارسطو -16، 70- ديلز
6- اين استنتاج از پل تانري است در كتاب مشهورش :‌درباره تاريخ علم يوناني چاپ 1887، ص 266
7- ارسطو:‌متافيزيك 18 986
8- ارسطو:‌فيزيك 32 185
9- ارسطو :‌فيزيك 25 208

کد مطلب: 1012

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين