خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
بودا : اگر همراهيْ دورانديش‌ نيافتي‌ تا با تو زندگي‌ كند، خوش‌رفتار باشد و روشن‌، همچون‌ شاهي‌ كه‌ سرزميني‌ فتح‌ شده‌ را رها مي‌كند، آن‌گاه‌ تو نيز تنها برو؛ به‌ كردار يكي‌ پيل‌ در جنگل‌.     ::    مولانا : دانه‌ باشي‌ مرغكانت‌ برچنند/ غنچه‌ باشي‌ كودكانت‌ بركنند/ دانه‌ پنهان‌ كن‌، سرا پادام‌ شو/ غنچه‌ پنهان‌ كن‌، گياه‌ بام‌ شو     ::    ابونصر سراج‌ : كلامي‌ كه‌ زبان‌ آن‌ را از وجدي‌ كه‌ از معدن‌ فيض‌ به‌ دل‌ افاضه‌ شده‌، بيان‌ كند، اين‌ كلام‌ شبيه‌ و نزديك‌ به‌ دعوي‌ باشد، جز اينكه‌ اهل‌ اين‌ وجد، آزموده‌ و محفوظ‌ از خطا باشد.     ::    ويتگنشتاين‌ : فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌.     ::    گزنوفون‌ : همه‌ چيز از خاك‌ است‌ و همه‌ چيز در خاك‌ پايان‌ مي‌يابد.     ::    بودا : رهرو با تني‌ آرام‌، گفتاري‌ آرام‌ و انديشه‌اي‌ آرام‌، نيكْ مجموع‌، و چيزهاي‌ اين‌ جهاني‌ را رها كرده‌، او را آرامش‌ يافته‌ مي‌خوانند.     ::    دكارت‌ : از آنجا كه‌ من‌ مي‌توانم‌ به‌ نحو واضح‌ و متمايزي‌، وجود ذهن‌ را مستقل‌ از بدن‌، درك‌ كنم‌، بنابراين‌ ذهن‌ بايد براي‌ خود وجودي‌ مستقل‌ داشته‌ باشد.     ::    بودا : اي‌ رهروان‌! به‌ كردار پيچك‌ ياس‌ كه‌ گلهاي‌ پژمرده‌اش‌ را فرو مي‌ريزد، شما نيز بايد كه‌ از آز و كينه‌ رهايي‌ يابيد.     ::    بودا : در پي‌ پستيها مرو. در بي‌دردي‌ زندگي‌ مكن‌. نظرِ نادرست‌ را دنبال‌ مكن‌. دوستِ دنيا مباش‌.     ::    بودا : او را چه‌ شادي‌ هست‌ از ديدن‌ اين‌ استخوانهاي‌ سپيد، به‌ كردار كدوهايي‌ دور افكنده‌ در خزان‌؟
سقراطآرشيو مطلب

آخرین حرف های سقراط - 3

سقراط گفت : پس باقی مطلب را بشنو. من بر این عقیده بودم که وقتی که دو انسان یا دو اسب در کنار یکدیگر می ایستند و یکی بزرگتر از دیگری به نظر می آید، علت اختلاف این است که آنکه بزرگتر می نماید به اندازة یک سر از دیگری بزرگتر است. مثالی روشن تر می آورم : به عقیدة من ده بدین علت بیشتر از هشت بود که دو بر آن افزوده شده بود و دو ذرعی بدین علت بزرگتر از یک ذرعی بود که دو برابر آن بود.
کبس گفت : اکنون عقیده ات غیر از آن است؟
سقراط گفت : به خدا اکنون به علت هیچ یک از آن امور واقف نیستم و حتی نمی دانم که هنگامی که یک را بر یک می افزایند، آیا آن یک که بر دیگری افزوده اند دو می شود یا این یک که چیزی بر آن افزوده شده؟ و شگفتی من از این است که هرکدام از آنها در تنهایی یک بود و هیچ کدام دو نبود. ولی همین که به هم نزدیک شدند این نزدیکی سبب شد که دو شدند. همچنین نمی دانم چگونه وقتی که یک را به دو نیم می کنند، دو نیم شدن، یعنی جدایی و دوری، سبب می شود که آن یک دو گردد زیرا این علت دوم برخلاف علت نخستین است. دویی در مورد نخستین معلول نزدیکی و پیوند بود و در مورد دوم معلول دوری و جدایی! خلاصة کلام، نمی توانم با اتکا به این نحوة پژوهش خود را قانع سازم که براستی می دانم که چرا یک شیئی واحد می شود، یا به طور کلی به کدام علت چیزی به وجود می آید یا از میان می رود یا هست؛ و از این رو به طور عامیانه روش دیگری برای خود می سازم، ولی هیچ اعتمادی به آن روش سابق ندارم. روزی از کسی شنیدم آناکساگوراس در یکی از کتابهای خود گفته است که علت همة چیزها و سامان دهندة آنها عقل است. این سخن به نظرم درست آمد و از شنیدن آن بسیار شادمان شدم و اندیشیدم که اگر راستی چنین باشد عقل باید هرچیزی را به وجهی که برای آن بهترین وجوه است منظم کرده و برقرار ساخته باشد. پس اگر کسی بخواهد علت پدید آمدن یا از میان رفتن چیزی را بداند کافی است به دنبال این نکته بگردد که چرا و چگونه نیکوترین وجه برای آن چیز این بوده است که به وجود آید یا در حال وجود بماند و یا فلان انفعال را بپذیرد، و هر پژوهشی که آدمی چه دربارة خویش و چه دربارة چیزهای دیگر می کند باید منحصر به این باشد که خوبی و کمال را دریابد و بشناسد، و بدیهی است که چنین کسی بدی را نیز خواهد شناخت زیرا شناسایی خوبی و بدی در یک زمان به دست می آید. از این اندیشه بسیار شادمان شدم و به خود گفتم سرانجام آموزگاری یافته ام که علت همة چیزها را بدان سان که من در نظر دارم بر من روشن خواهد ساخت زیرا آناکساگوراس به من خواهد گفت که زمین گرد است یا مسطح و سپس علت و ضرورت آن گونه بودن آن را نیز تشریح خواهد نمود و بدین سان توضیح خواهد داد که بهترین وجوه برای زمین این است که چنان باشد. همچنین اگر بگوید که زمین در مرکز جهان واقع است پس از این سخن توضیح خواهد داد که چرا بهترین وجوه زمین این است که در مرکز عالم قرار گیرد. بر آن بودم که اگر آناکساگوراس بتواند علل همة چیزها را بدین سان معلوم سازد هرگز در پی علت دیگری نگردم و می خواستم دربارة ماه و خورشید و ستارگان نیز پرسشهایی از او بکنم و چگونگی و علت سرعت نسبی و حرکات وضعی آنها را بشناسم و بدانم که چرا بهترین وضع و حال برای آنها این است که چنان باشند و چنان بکنند یا چنان انفعالی بپذیرند زیرا گمان نمی بردم او پس از آنکه ادعا کرد که تنظیم کننده و علت همة چیزها عقل است علتی دیگر بپذیرد جز اینکه بگوید برای این چیزها بهترین وجوه همین است که بدین وضع و بدین گونه باشند. کوتاه سخن، انتظارم این بود که پس از آنکه علت یکایک چیزها و همچنین علت کلی و اصلی همة اشیا را بر من روشن ساخت، بهترین وجه را برای هر چیز، و همچنین آنچه را برای همة اشیا عالم خوب، و خیر و صلاح همه چیز در آن است بر من نمایان سازد. پس دامن همت به کمر زدم و و از کوشش دریغ نورزیدم و کتابهای آناکساگوراس را از آغاز تا پایان خواندم بدین امید که خوب و بد را هرچه زودتر بشناسم.
ولی دوست گرامی، هرچه پیشتر رفتم و بیشتر خواندم دلسردتر شدم و امیدهایم به باد رفت زیرا دیدم که این مرد اصلاً کاری به عقل ندارد و عللی ذکر می کند که هیچ ربطی به نظم اشیاء ندارند و همواره به هوا و اثیر و آب و چیزهایی عجیب از همین قبیل می پردازد و اندیشیدم که حال او درست چون حال کسی است که نخست ادعا کند که سقراط هرکاری را به فرمان عقل می کند و سپس چون بخواهد علل یکایک افعال مرا تشریح کند بگوید که مثلاً علت اینکه سقراط اکنون در اینجا نشسته این است که تن آدمی از رگ و پی و استخوان ترکیب یافته است و استخوانها سخت و محکمند و به وسیلة مفاصل از یکدیگر جدا هستند و پی ها چنان ساخته شده اند که می توانند کشیده یا آزاد شوند و استخوانها با پوست و گوشت پوشیده شده اند و چون در مفاصل آزادند سقراط می تواند با کشیدن و آزاد کردن پی ها اعضای تن خویش را به حرکت در آورد و به همین علت است که اکنون زانوها را خم کرده و در اینجا نشسته است، و چون بخواهد علل گفت و گوهای کنونی ما را بیان کند به صدا و هوا و نیروی شنوایی و چیزهایی از این دست بپردازد و غافل شود از اینکه علت اصلی همة این کارها این است که آتنیان خیر و صلاح را در این دیده اند که مرا از میان خود بیرون کنند و من نیز خیر و عدالت را در این دیده ام که در اینجا بنشینم و کیفری را که برای من معین شده است با بردباری تحمل کنم. به سگ سوگند که همین عضله ها و استخوانها چندی پیش به حرکت درآمده و مرا به مگارا یا بوئوتیا رسانده بودند اگر خیر و عدالت را در آن دیده بودم که بگریزم و از کیفر رهایی یابم. پس هرچند درست است اگر بگویم که بی پی و استخوان نمی توانستم کاری را که به صلاح خود می دانم به جای آورم، ولی اگر کسی ادعا کند که من این کارها را بدان علت می کنم که رگ و پی و استخوان دارم و معنی اینکه هرکاری را به فرمان عقل می کنم همین است نه اینکه چون آنها را به خیر و صلاح خود می دانم، سخنش بی معنی خواهد بود و این بی معنایی ناشی از آن است که او میان علت کار و اسبابی که اثر علت به وسیلة آنها پدیدار می گردد فرق نمی گذارد و آن دو را از یکدیگر تمیز نمی دهد، و به عقیدة من بیشتر مردمان که چون نابینایان در تاریکی گام برمی دارند، از روی نادانی اسباب را علت می پندارند و از آن رو یکی گمان می کند که گردبادی گرد زمین را فرا گرفته است و بدان علت زمین در زیر آسمان ایستاده. دیگری می پندارد که زمین بر روی هوا قرار دارد همچنان که ناوه را بر بالای کرسی می گذارند. ولی در این نکته که وضع و قراری که زمین دارد بهترین وجوه برای آن است تأملی نمی کنند و به اینکه نیرویی والاتر آن را در این حال قرار داده است توجهی نمی نمایند و گمان می برند اطلسی بهتر و نیرومندتر و فناناپذیرتر یافته اند که بهتر از هر نیروی دیگر می تواند همه چیز را پیوسته به هم نگاه دارد و از این رو از راستی و نیکی که همه چیز را در همه جا به هم می پیوندد و نگهداری می کند غافلند. سالها در پی آموزگاری می گشتم که راز علت را بر من فاش کند. ولی جست و جویم به نتیجه نرسید و نه خود توانستم به کنه آن پی ببرم و نه کسی یافتم که در گشودن این مشکل به من یاری کند. از این رو برای تحقیق دربارة علت راهی دیگر در پیش گرفتم و اکنون، کبس گرامی، اگر میل داری آماده ام سرگذشت خویش را در طی سفر دوم نیز برای تو نقل کنم.
کبس گفت : البته مشتاق شنیدنم.
سقراط گفت : چون از جست و جو و تحقیق خسته شدم و کوششم بی نتیجه ماند، به خود گفتم شاید من نیز به عارضه ای دچار شده ام که به پژوهندگان کسوف روی می آورد. می دانی که آنان اگر هنگام تحقیق دربارة خورشید، به مشاهدة تصویر آفتاب در آب یا در چیزی دیگر قناعت نورزند بینایی چشم را از دست می دهند. اندیشیدم که شاید جانب احتیاط را فروگذاشته ام و ترسیدم که اگر چیزها را با چشم بنگرم و برای شناختن آنها از حواس یاری جویم بینایی روحم زیان ببیند. پس به خود گفتم که باید دست به دامن تفکر بزنم و ذات حقیقی چیزها را به دیدة تعقل بنگرم. شاید تشبیهی که آوردم مطابق مطلب نباشد زیرا هرگز معتقد نیستم که کسی که جهان هستی را به دیدة تفکر و تعقل می نگرد تصویری از آن می بیند و مانند این است که آن را در چیزی دیگر بنگرد.
باری، در دامن تفکر آویختم و از آن روز هرگاه می خواهم چیزی را نیک ببینم دیدة فکر و عقل را که بسی نیرومندتر و روشن بین تر از چشم تن است می گشایم و هرچه با آن چشم ببینم حقیقت می شمارم خواه علت باشد و خواه چیز دیگر، و هرچه را که با آن نتوان دید حقیقت نمی پندارم. ولی بهتر است در این باره توضیحی بیشتر بدهم چه گمان می کنم مقصودم را درست درنیافته ای.
کبس گفت : حق با توست و هنوز مقصودت را درنیافته ام.
سقراط گفت : نکتة تازه ای نیست. مطلب همان است که همواره گفته و در بحث امروزی نیز بارها تکرار کرده ام. می خواهم مفهوم علت را که سالها اندیشة مرا مشغول داشته است بر تو تشریح نمایم و بدین منظور ناچارم سخنی را که هزار بار گفته ام تکرار کنم. می گویم «خود زیبایی» (= زیبایی فی نفسه و لنفسه) و «خود نیکی» و «خود بزرگی» و همچنین خود هر چیز براستی وجود دارد. اگر این مطلب را بپذیری امیدوارم بتوانم مسأله علت را بر تو روشن کنم و مبرهن سازم که روح نمردنی و جاویدان است.
کبس گفت : در اینکه آن مطلب را تصدیق می کنم کوچکترین تردیدی به خود راه مده.
سقراط گفت : پس بدین نکته نیز گوش فرادار و ببین در این باره چه می اندیشی. به نظر من چنین می آید که وقتی که چیزی زیباست، یگانه علت زیبایی آن این است که از «خود زیبایی» چیزی در آن است و به عبارت دیگر از خود زیبایی بهره ای دارد. تو نیز تصدیق می کنی که علت زیبایی آن همین است؟
کبس گفت : آری تصدیق می کنم.
سقراط گفت : از این رو غیر از آن علتی دیگر نمی بینم و دلایل و استدلالهای دیگران را نمی فهمم و نمی توانم بپذیرم. بلکه وقتی که می گویند فلان چیز زیباست برای آنکه رنگ شکفته ای دارد یا اعضای آن با هم متناسبند و یا به علتی دیگر از این قبیل، من هر علت دیگر را که جز مشوش ساختن ذهنم سودی ندارد کنار می گذارم و با کمال سادگی و شاید با ساده لوحی خاص خود، فقط همین یک پاسخ را درست می شمارم و می گویم زیبایی آن چیز هیچ علت دیگری ندارد جز «خود زیبایی»، و برای من فرق نمی کند که ارتباط خود زیبایی با آن چیز از راه حضور در آن یا مشارکت با آن چگونه باشد. چه در این باره هیچ ادعایی ندارم بلکه همین قدر می دانم که چیزهای زیبا فقط در پرتو «خود زیبایی» زیبا هستند و از این رو معتقدم که آن پاسخ هم برای خود من و هم برای دیگران مطمئن ترین پاسخهاست و یقین می دانم که مادام که به این اصل تکیه دارم نه خود را به اشتباه خواهم افکند و نه دیگران را. مگر عقیدة تو جز این است؟
کبس گفت : نه.
سقراط گفت : پس آیا علت بزرگ بودن هر بزرگ این است که از «خود بزرگ» بهره دارد و علت کوچک بودن هر کوچک بهره داشتن از «خود کوچک» است؟
کبس گفت : آری.
سقراط گفت : پس اگر کسی بگوید که فلان یک سر و گردن بزرگتر یا کوچکتر از بهمان است، یعنی بزرگی یا کوچکی او به علت سر و گردن است، سخن او را نخواهی پذیرفت بلکه اصرار خواهی ورزید در اینکه بزرگی او فقط به علت ]بهره داشتن از[ «خود بزرگ» است نه به علتی دیگر، و کوچکی یک شخص فقط به علت ]بهره داشتن از[ «خود کوچک» است، و خواهی ترسید که اگر جز آن علتی دیگر بپذیری و مثلاً تصدیق کنی که فلان به علت سر و گردن بزرگتر یا کوچکتر از بهمان است، به تو اعتراض کنند و بگویند اولاً چگونه ممکن است که چیزی هم علت بزرگی بزرگتر باشد و هم علت کوچکی کوچکتر، و در ثانی چگونه می توان پذیرفت که سر، که خود کوچک است، علت بزرگتری یکی بر دیگری گردد و به عبارتی دیگر چگونه ممکن است که کوچک علت بزرگی باشد؟
کبس خندید و گفت : حق با توست.
سقراط گفت : همچنین خواهی ترسید که بگویی ده به علت دو از هشت بیشتر است نه به علت «بیشی» و جرأت نخواهی کرد که بگویی دو ذرعی به علت یک نصف از یک ذرعی بزرگتر است نه به علت «بزرگی»؟
کبس گفت : بی تردید.
سقراط گفت : و هنگامی که یک را بر یک بیفزایند و دو شود، یا یک را به دو نیم کنند و دو گردد، علت این دو شدن را در افزودن و دو نیم کردن نخواهی جست بلکه بی واهمه و به آواز بلند خواهی گفت : برای پدید آمدن یک چیز علتی دیگر نمی شناسم جز بهره یافتن از «خود آن چیز»، و برای دو شدن علتی دیگر نمی پذیرم جز بهره یافتن از «خود دو» پس چیزی برای اینکه دو شود ناچار است از خود دویی بهره یابد و اگر بخواهد یک شود ناچار باید از «خود واحد» بهره مند گردد، و به هم افزودن و دو نیم شدن و مانند آنها را به کسانی واگذار خواهی کرد که دانشمندتر از تو هستند و می توانند از این گونه مفهومها برای استدلال خود سود جویند، در حالی که تو خود به سبب ترسی که به قول معروف از سایة خود و از ناتوانی خویش داری دست از آن اصل ساده و مطمئن برنخواهی داشت و همواره پاسخ خود را بر آن استوار خواهی نمود. اما اگر کسی براساس آن اصل استدلالی کند سخن او را زود قبول یا رد نخواهی کرد بلکه نخست نتایجی را که از آن اصل می گیرد بررسی خواهی نمود و خواهی نگریست که آن نتایج با آن اصل سازگارند یا نه، و اگر تو خود روزی بخواهی دربارة آن اصل توضیحی بدهی و درستی آن را روشن سازی راهی دیگر نخواهی گزید جز اینکه اصلی را که در میان اصول والاتر و پرارزش تر از همه است در نظر آوری و پایة استدلال خویش قرار دهی تا به نتیجة مطلوب برسی نه آنکه اصول را با فروعی که از آنها ناشی می شوند به هم آمیزی مانند اهل مغالطه که اعتنایی به اصول ندارند و فقط برای خودنمایی مطالب گوناگون را به هم می پیوندند. چه اگر بخواهی فیلسوف باشی گمان می کنم راهی جز آنچه نمودم در پیش نخواهی گرفت.
سیمیاس و کبس با هم گفتند : سقراط حقیقت همین است که گفتی.
اخکراتس : فایدون، به خدا سوگند که همین پاسخ را از آنان چشم داشتم زیرا بهتر از این نمی توان مطلب را شکافت و برای کسی که اندک بهره ای از عقل و تفکر دارد همین کافی است.
فایدون : آری اخکراتس، همة حاضران به همین عقیده بودند.
اخکراتس : ما هم که آنجا نبودیم عقیده ای جز این نمی توانیم داشت. پس از آنچه گفته شد؟
فایدون: پس از آنکه تصدیق شد که هر «ایده» مستقلاً وجود فی نفسه دارد و هر چیز نام خود را به سبب بهره داشتن از ایدة آن چیز به دست می آورد، سقراط پرسید: اکنون که این مطلب را تصدیق داری، آیا نباید وقتی که می گویی سیمیاس بزرگتر از سقراط و کوچکتر از فایدون است، معتقد باشی که بزرگی و کوچکی در آن واحد در سیمیاس وجود دارند؟
کبس گفت : البته.
سقراط گفت : پس وقتی که می گوییم سیمیاس بزرگتر از سقراط است، حقیقت آن نیست که معنی تحت اللفظی جمله به ما می نماید. زیرا بزرگتر بودن سیمیاس بدان علت نیست که سیمیاس است، و به عبارت دیگر بزرگتری در طبیعت سیمیاس نیست، بلکه سیمیاس به علت بهره ای که اتفاقاً از «بزرگی» دارد چنین شده است. همچنین بزرگتر بودن از سقراط بدین علت نیست که سقراط سقراط است بلکه تنها بدین علت است که سقراط در مقام مقایسه با آن «بزرگی»، دارای «کوچکی» است و بهره ای از «کوچکی» دارد.
کبس گفت : درست است.
سقراط گفت : و بزرگتر بودن فایدون از سیمیاس نه از آن است که فایدون فایدون است بلکه بدین علت است که فایدون در مقام مقایسه با کوچکی سیمیاس، دارای «بزرگی» است.
کبس گفت : چنین است.
سقراط گفت : پس سیمیاس هر دو عنوان بزرگی و کوچکی را دارد و خود در میان آن دو قرار گرفته است و در این حال به علت بهره ای که از «بزرگی» دارد بزرگتر از کوچکتر است و به علت بهره ای که از «کوچکی» دارد کوچکتر از بزرگتر. آنگاه خندید و گفت ناچار شده ام مانند تاریخ نویسان به موشکافی بپردازم. ولی تصدیق می کنی که مطلب همان است که شرح دادم؟
کبس گفت : تصدیق می کنم.
سقراط گفت : مقصودم از این تفصیل این است که تو قانع شوی و به درستی آن مطلب معتقد گردی. بر خود من روشن است که بزرگی نمی تواند در آن واحد بزرگ و کوچک باشد و بزرگیی که در ماست هرگز کوچکی را نمی پذیرد. بلکه یکی از دو حالت اتفاق می افتد: یا وقتی که ضد آن، یعنی کوچکی، نزدیک می شود بزرگی می گریزد و یا اگر نگریزد نابود می گردد و هیچ گاه اتفاق نمی افتد که بزرگی بماند و کوچکی را بپذیرد و بدین سان غیر از آن شود که بود. ولی خود من چنین نیستم : من می مانم و کوچکی را می پذیرم و به خود راه می دهم و با این همه همان می مانم که پیش از آن بودم، منتها کوچک می شوم. اما بزرگی نمی تواند بماند و در آن واحد هم بزرگ باشد و هم کوچک.
کوچکی نیز از این قاعده بیرون نیست و از این رو کوچکی که در ماست نمی خواهد و نمی تواند در عین کوچکی بزرگ بشود و به طور کلی چیزی که ضدی دارد نمی تواند همان که بود بماند و در عین حال ضد خود شود، بلکه در برابر ضد خویش یا می گریزد و یا نابود می گردد.
کبس گفت : مطلب روشن است.
در این هنگام یکی از حاضران، که فراموش کرده ام که بود، گفت : در بحث پیشین خلاف این مطلب را تصدیق کردیم و گفتیم که از کوچکی بزرگی درست می شود و از بزرگی کوچکی، و به همین سان هر چیز از ضد خود به وجود می آید. ولی اکنون به این نتیجه رسیده ایم که چنان امری ممکن نیست.
سقراط که سر خود را پیش آورده و به دقت گوش داده بود، گفت: خوب شد این نکته را به یاد آوردی ولی گمان می کنم فرقی را که میان این دو مطلب هست درنیافته ای. در بحث پیشین گفتیم که هر چیز از ضد خود درست می شود و پدید می آید. ولی مطلبی که اکنون می گوییم این است که هیچ چیز ضد خود نمی شود، نه در طبیعت و نه در وجود ما. در آن زمان سخن از اشیایی بود که ضد خود را در خود دارند و آنها را به نام اضدادی که در آنهاست می نامیدیم ولی اکنون بحث در «خود» آن چیزهایی است که چون در اشیاء جای گیرند آن اشیاء نام خود را از آنها به دست می آورند و معتقد نیستیم که خود آن چیزها به یکدیگر مبدل می شوند.
سقراط هنگامی که جملة آخر را بیان می کرد در کبس نگریست و گفت: کبس، ایرادی که به میان آمد تو را هم مشوش ساخت؟
کبس گفت : نه. این ایراد مرا به تشویش نینداخت گرچه در این میان مایة تشویش کم نیست.
سقراط گفت : پس موافقیم که هیچ چیز ضد خود نم شود؟
کبس گفت : البته.
سقراط گفت : اکنون گوش فرادار تا در این نکته نیز با من موافقی یا نه؟ می دانی که سردی و گرمی چیست؟
کبس گفت : آری می دانم.
سقراط گفت : یخ و آتش همان سردی و گرمی است؟
کبس گفت : چنین نمی پندارم.
سقراط گفت : پس گرمی غیر از آتش است و سردی غیر از یخ؟
کبس گفت : آری.
سقراط گفت : آیا یخ نمی تواند گرمی را به خود راه بدهد و بپذیرد و باز همان بماند که بود، یعنی هم یخ باشد و هم گرم؟ بلکه همین که گرمی نزدیک شود یخ یا می گریزد یا نابود می شود؟
کبس گفت : چنین است.
سقراط گفت : و آیا آتش، همین که سردی به آن نزدیک شود یا می گریزد یا نابود می شود و هرگز نمی تواند آتش باشد و سردی را هم بپذیرد؟ یعنی هم آتش باشد و هم سرد؟
کبس گفت : بی گمان چنین است.
سقراط گفت : پس در پاره ای موارد نه تنها یک مفهوم تا ابد نام خود را نگاه می دارد بلکه چیز دیگری هم که غیر از آن مفهوم است ولی شکل و صورت آن را دارد، تا زمانی که هست و نابود نشده، حق دارد نام آن را به خود بنهد و آن را حفظ کند. برای اینکه مطلب روشن تر شود بگذار مثالی بیاورم. فرد همواره فرد نامیده می شود و این نام را حفظ می کند. چنین نیست؟
کبس گفت : چنین است.
سقراط گفت : چیزهای دیگری هم که عین فرد نیستند چون طبعاً صفت فرد را دارند، تا هستند فرد نامیده می شوند. مثلاً «سه» با اینکه غیر از فرد است هم به نام خود نامیده می شود و هم به نام فرد. همچنین است پنج و دیگر اعداد فرد. دو و چهار و دیگر اعداد زوج با اینکه غیر از خود زوجند، چون طبعاً صفت زوج را دارند زوج خوانده می شوند. این مطلب را نیز تصدیق می کنی؟
کبس گفت : البته.
سقراط گفت : اکنون به این نکته گوش فرادار: نه تنها هیچ چیز ضد خود را نمی پذیرد و ضد خویش نمی گردد، بلکه چیزهایی هم که طبعاً ضد یکدیگر نیستند ولی خاصیت متضاد با خاصیت یکدیگر را در خویش دارند نمی توانند ایدة ضد ایده ای را که در آن ها حضور دارد به خود راه دهند بلکه همین که آن ضد به آنها نزدیک شود یا می گریزند یا نابود می گردند. مثلاً سه با اینکه ذاتاً ضد زوج نیست، همین که ایدة زوجی به آن نزدیک شود یا می گریزد یا نابود می شود و هرگز ممکن نیست که سه بماند و زوج شود.
کبس گفت : درست است.
سقراط گفت : می دانی که سه ضد دو نیست.
کبس گفت : درست است.
سقراط گفت : پس نه تنها از دو مفهوم متضاد هرگز یکی دیگری را به خود راه نمی دهد بلکه پاره ای چیزهای دیگر نیز هستند که به مفهوم متضاد اجازه نمی دهند به آنها نزدیک شود.
کبس گفت : درست است.
سقراط گفت : می خواهی بکوشیم تا معین کنیم که آن چیزها کدامند؟
کبس گفت : البته.
سقراط گفت : آنها چیزهایی هستند که چون بر شیئی تسلط یابند نه تنها ایدة خود را بر آن تحمیل می کنند بلکه ایدة متضاد با ایده ای دیگر را نیز بر آنها مسلط می سازند.
کبس گفت : نفهمیدم.
سقراط گفت : مثلاً ایدة «سه» به هرچه تسلط یابد آن چیز نه تنها سه می شود بلکه فرد نیز می گردد.
کبس گفت : درست است.
سقراط گفت : می گوییم ایده ای برضد صورتی که ایدة «سه» به آن چیز داده است، نمی تواند به آن چیز نزدیک شود.
کبس گفت : البته نمی تواند.
سقراط گفت : مگر ایدة «سه» صورت فردی نمی بخشد؟!
کبس گفت : بی تردید.
سقراط گفت : و صورت زوجی ضد صورت فردی نیست؟
کبس گفت : بی گمان.
سقراط گفت : پس صورت زوجی نمی تواند به سه نزدیک شود.
کبس گفت : درست است.
سقراط گفت : بنابراین سه هیچ گونه بهره ای از زوجی ندارد.
کبس گفت : درست است.
سقراط گفت : پس سه همواره فرد است.
کبس گفت : آری.
سقراط گفت : نکته ای که می خواستم روشن شود این بود که کدام چیزها بی آنکه ضد چیز دیگری باشند خاصیت آن چیز دیگر را نمی توانند بپذیرند، همچنان که سه با آنکه ضد زوجی نیست نمی تواند خاصیت زوجی را بپذیرد، و دو نمی تواند خاصیت فردی را به خود راه دهد و آتش نمی تواند سردی را قبول کند. پس حق داریم بگوییم که نه تنها هیچ ضد خود را نمی پذیرد بلکه چیزی هم که هنگام نزدیک شدن به چیز دیگر، یکی از اضداد را به آن تحمیل می کند نمی تواند با ضد آنچه تحمیل کرده است سازگار گردد. اکنون همة این مطالب را بار دیگر به یاد بیاور چه، از این کار زیان نخواهی دید: پنج نمی تواند صورت زوجی را بپذیرد، و ده که دو برابر آن است شکل فردی را به خود راه نمی دهد. گرچه دو برابر ضد فرد نیست با این همه ده نمی تواند شکل فردی را بپذیرد. همچنین یک و نیم و نصف و ثلث و دیگر کسور شکل تمامی را نمی توانند بپذیرند. همة این نکته ها را فهمیدی و با آنها موافقی؟
کبس گفت : آری، همه را فهمیدم و پذیرفتم.
سقراط گفت : اکنون سؤالهای خود را از سر می گیرم و میل دارم به آنها پاسخ بدهی ولی نه از آن پاسخ های ساده که تاکنون می دادی، بلکه این بار به روشی که با ذکر مثال به تو خواهم نمود پاسخ بده. امیدوارم اگر چنین کنی اصل قابل اطمینان دیگری خواهیم یافت. مثلاً اگر بپرسی که «علت گرمی تن آدمی چیست؟» آن پاسخ ساده لوحانة پیشین را نخواهم داد و نخواهم گفت «گرمی در تن است» بلکه با توجه به نکته ای که اندکی پیش بیان کردیم پاسخی ظریفتر خواهم داد و خواهم گفت «آتش در تن است» و اگر بپرسی «تن بیمار به چه علت بیمار است» نخواهم گفت «بدان علت که بیماری در آن است». بلکه خواهم گفت «بدان علت که تب در آن است». همچنین اگر بپرسی «در عدد فرد چه چیز هست» نخواهم گفت «فردی در آن است» بلکه خواهم گفت «وحدت در آن است». مقصودم را فهمیدی؟
کبس گفت : آری فهمیدم.
سقراط گفت : بسیار خوب. اکنون پاسخ این سؤال را بده: آن چیست که اگر در تن باشد تن زنده می ماند؟
کبس گفت : روح.
سقراط گفت : همواره چنین است؟
کبس گفت : البته.
سقراط گفت : پس روح به هر تن نزدیک شود و احاطه یابد همواره برای آن زندگی می آورد؟
کبس گفت : البته.
سقراط گفت : زندگی ضدی دارد؟
کبس گفت : آری.
سقراط گفت : آن چیست؟
کبس گفت : مرگ.
سقراط گفت : بنابر آنچه اندکی پیش تصدیق کردیم، روح هرگز نمی تواند ضد چیزی را که همیشه با خود می آورد، بپذیرد؟
کبس گفت : نمی تواند.
سقراط گفت : چیزی را که هرگز ایدة زوجی نمی پذیرد چه نامیدیم؟
کبس گفت : فردی.
سقراط گفت : و چیزی را که هرگز عدالت و هماهنگی نمی پذیرد چگونه می خوانیم؟
کبس گفت : ظلم و ناهماهنگی.
سقراط گفت : و چیزی را که هرگز مرگ نمی پذیرد چگونه می نامیم؟
کبس گفت : مرگ ناپذیر.
سقراط گفت : تصدیق کردیم که روح مرگ نمی پذیرد؟
کبس گفت : آری تصدیق کردیم.
سقراط گفت : پس روح مرگ ناپذیر است؟
کبس گفت : آری مرگ ناپذیر است.
سقراط گفت : این مطلب را براستی مسلم می دانی یا در استدلال نقصی می بینی؟
کبس گفت : سقراط، مطلب کاملاً مسلم گردید.
سقراط گفت : کبس، اگر فردی بالطبع فناناپذیر بود، سه هم فناناپذیر می شد؟
کبس گفت : بدیهی است.
سقراط گفت : همچنین اگر سردی بالضروره فناناپذیر بود ناچار بودیم تصدیق کنیم که هرگاه گرمی را به برف نزدیک کنیم برف می گریزد ولی در جایی دیگر به حال خود باقی می ماند. زیرا نه می تواند نابود شود و نه در همان جا بماند و گرمی را بپذیرد. تو نیز معتقدی که مجبور بودیم این نکته را تصدیق کنیم؟
کبس گفت: آری معتقدم.
سقراط گفت : همچنین اگر گرمی فناناپذیر بود و سردی را به آتش نزدیک می کردیم، آتش خاموش نمی شد بلکه سالم می ماند و فقط از آن محل می گریخت؟
کبس گفت : آری.
سقراط گفت : پس آیا می توان گفت که اگر «مرگ ناپذیر» فناناپذیر باشد، ممکن نیست که روح با نزدیک شدن مرگ نابود شود؟ بنا به استدلالی که اندکی پیش کردیم مرگ نمی تواند به روح دست یابد همچنان که زوجی نه تنها به فردی دست نمی یابد بلکه به سه نیز چیره نمی گردد. سردی هم نه به گرمی که در آتش است دست می یابد و نه به آتش. ولی شاید کسی بگوید «درست است که فرد زیر سلطة زوجی نمی رود و زوج نمی گردد ولی چه مانعی دارد که چون زوجی به آن نزدیک شود نابود گردد و به جای آن زوج پدید آید؟». به کسی که چنین ایرادی بگیرد نمی توانیم ثابت کنیم که فردی نابود خواهد شد زیرا فردی فناناپذیر نیست. ولی اگر مسلم بود که فردی فناناپذیر است، می گفتیم همین که زوجی نزدیک شود فردی و سه از آن محل دور می گردند. دربارة آتش و گرما و مانند آنها نیز همین پاسخ را می دادیم. تا اینجا با من همداستان هستی؟
کبس گفت : البته، چون حقیقت جز این نیست.
سقراط گفت : در مورد «مرگ ناپذیر» نیز پاسخ ما همچنان خواهد بود. اگر مسلم گردد که «مرگ ناپذیر» فناناپذیر است خواهیم گفت روح علاوه بر آنکه مرگ ناپذیر است، فناناپذیر و جاودان نیز می باشد. ولی اگر آن نکته مسلم نگردد باید تحقیقی دیگر کنیم و پاسخی دیگر بیابیم.
کبس گفت : احتیاج به تحقیق دیگر نیست. اگر «مرگ ناپذیر» و موجود سرمدی جاودان نباشد ، پس چه چیز جاودان و مصون از فناست ؟
سقراط گفت : همه کس تصدیق می کنند که لااقل خدا و ( ایده زندگی ) نابود نخواهد شد .
کبس گفت : به زئوس سوگند که نه تنها همه آدمیان بلکه خدایان نیز به درستی این مطلب ایمان دارند.
سقراط گفت : اگر« مرگ ناپذیر» مصون از فنا است ، پس روح که مرگ ناپذیر است مصون از فنا و نابودی است؟
کبس گفت : جز این نمی تواند بود.
سقراط گفت : پس آیا هنگامی که مرگ به آدمی روی می آورد جزء فناپذیر آدمی میمیرد و جزء مرگ ناپذیریش از فنا و نابودی مصون می ماند و از حیطه تسلط مرگ می گریزد؟
کبس گفت : در این تردید نیست .
سقراط گفت : کبس گرامی ، آیا مسلم شد که روح مرگ ناپذیر و مصون از فنا و نابودی است و ارواح ما پس از مرگ ما به جهان دیگر خواهند رفت؟
کبس گفت : سقراط ، برای من مسلم شد . ولی اگر سیمیاس و دیگران ایرادی دارند سزاوار نیست خاموش بمانند زیرا برای گفت و شنود درباره این مطلب فرصتی بهتر از این بدست نخواهد آمد.
سیمیاس گفت : من نیز ایرادی ندارم . ولی عظمت و اهمیت مطلب از یک سو و ناتوانی بشری از سوی دیگر نمی گذارند نگرانی از دل من بیرون برود.
سقراط گفت : سمیاس ، حق داری . ولی چنانکه خود گفتی همواره باید مقدماتی را که پایه بحث خود قرار دادیم ، هر قدر درست و شایان اعتماد جلوهع کنند، از نو بررسی کنید و گمان می کنم آنگاه که تفحص و موشکافی را بپایان رسانید به حقیقت سخنانی که گفتیم مومن خواهید شد و در پی اندیشه ای دیگر نخواهید رفت.
سیمیاس گفت : حق با توست.
سقراط گفت : دوستان من ! اکنون جای دارد این نکته را یاد آوری کنم که اگر روح مرگ ناپذیر است پس همه ما ناچار باید نه تنها در طی زمانی که زندگی نامیده می شود ، بلکه همواره و لا ینقطع در اندیشه آن باشییم و بدانیم که غفلت از این کار عاقبتی وخیم دارد. اگر با رسیدن مرگ همه چیز پایان می یافت این خود برای بدان سعادتی بود زیرا با مردن هم از بدن تن رهایی می یافتند و هم روحشان با همه بدیهایش نابود می گردید. ولی چون مسلم گردید که روح مرگ ناپذیر است پس برای رهایی از بدی یک راه بیش نیست و آن اینکه خوب شوند و تا آنجا که می توانند گوش به فرمان خرد فرا دارند. روح به جهان دیگر چیزی نم برد جز تربیتی که دیده و غذایی که چشیده است و اینها در گام نخستین مایه نیکبختی یا بدبختی او خواهد شد. بی گمان شنیده اید که چون کسی می میرد فرشته ای که در زندگی بر او گماشته شده بود او را به جایی می برد که مردگان را در آن محاکمه می کنند و پس از آنجا گروه گروه به دنبال راهنمایی که برای ایشان معین می گردد رهسپار جایی می شوند که سزاوار ایشان است. پس از آنکه زمان معین در آنجا ماندند و پاداش یا کیفر دیدند راهنمایی دیگر آنان را دوباره به اینجا می آورد . ولی این سفر چنان نیست که آیسخولوس شاعر در قطعه تلفوس شرح داده است. آیسخولوس بر آن است که ما از راهی سهل و همواره به جهان مردگان می رسیم ولی من بر این عقیده ام که میان ما و آن جهان چندین را است که همه دشوار و نا هموارند و گرنه بیم شدن نبود و نیازی به راهنما نداشتیم . روح دانا و پرهیزکار به دنبال راهنمای خود می رود و می داند که در چه حال استو چه در پیش دارد. ولی روحی که جدایی تن را دوست ندارد چنانچه پیش تر گفتیم زمانی در مکانهایی مرئی به گرد تن می گردد و از رفتن سر باز می زند تا سر انجام فرشته ای که بر او گمارده شده است او را بزور به دنبال خود می کشد و می برد و چون به قرار گاه ارواح می رسد همه از او دوری می جویند و هیچ کس نمی خواهد با روحی ظالم و ناپاک همسفر شود یا راهنمایی او را به عهده گیرد. از این رو چندی تنها و سرگردان می ماند تا سرانجام پس از گذشتن زمانی معین به حکم ضرورت به جایی که سزاوار است برده می شود. ولی ارواحی که زندگی را با عدالت و پرهیزگاری به سر آورده اند با خدایان همسفر می گردند و به منزلی که شایستة ایشان است می رسند. زیرا زمین بزرگ است و جاهایی بسیار زیبا دارد و یقین دارم کسانی که دربارة زمین سخن می گویند بزرگی و چگونگی آن را چنانکه باید نشناخته اند.
سیمیاس گفت : سقراط، مقصودت چیست؟ من نیز وصف زمین را از کسان بسیاری شنیده ام و می دانم که آن توصیفها تو را راضی نخواهند کرد. از این رو میل دارم عقیدة تو را هم بشنوم.
سقراط گفت : تشریح چگونگی زمین هنری نیست ولی اثبات آنچه خواهم گفت سخت دشوار است و از این گذشته وقت کافی ندارم تا از عهده ی کارنگای بدین بزرگی برآیم. ولی مانعی نمی بینم که آنچه را درباره ی بزرگی و نقاط گوناگون زمین آموخته ام به شما بگویم.
سیمیاس گفت : همین برای ما کافی است.
سقراط گفت : آنچه من آموخته ام این است که زمین گرد است و در میان آسمان ایستاده، و برای اینکه نیفتد نه به هوا نیاز دارد و نه به چیز دیگر. بلکه یکسانی آسمان و تعادل زمین برای نگاه داشتن آن کافی است چه اگر چیزی متعادل را در میان چیزی متعادل قراردهند به هیچ سوئ نمی گراید و به همان حال می ماند. این نخستین مطلبی است که درباره ی زمین آموخته و پذیرفته ام. سیمیاس گفت : حق با توست.
سقراط گفت : دیگر آنکه زمین بسیار پهناور است ومسکن ما که از فاسیس تا ستونهای هراکلس را در بر می گیرد جزء کوچکی است از آن . ما چون مورچگان و غوکانی که در کنار آبگیری بسر می برند در پیرامون دریا پراکنده ایم و مردمانی دیگر در نقاط دیگر زمین که همانند مسکن ماست جای دارند. می گویند در نقاط مختلف زمین گودالهای کوچک و بزرگ به اشکال گوناگون وجود دارد که پر از آب است و هوا و ابر آنها را از هر سو فراگرفته . خود زمین مانند ستارگان در میان آسمان پاک، که دانشمندان اثیر می نامند، قراردارد و درد آن اثیر پیاپی در گودالهای زمین فرو می ریزد. ولی ما نمی دانیم که در گودالهای زمین زندگی می کنیم و می پنداریم که بر روی زمین هستیم و حال ما چون حال کسی است که در اعماق دریا بسر برد و پندارد که بر روی دریاست و چون خورشید و ماه و ستارگان را از پشت آب ببیند دریا را آسمان پندارد و به علت ناتوانی و سنگینی نتواند به روی آب بیاید و جهانی پاکتر و زیباتر از مسکن خود ببیند و کسی هم نباشد که او را از آنچه بر روی آب می گذرد آگاه سازد. ما چون در یکی از گودالهای زمین بسر می بریم گمان داریم که بر روی خاک هستیم و هوا را آسمان می پنداریم و گمان می بریم که ستارگان در هوا می گردند و ناتوانی و سنگینی نمی گذارد که بر بالای هوا رویم . اگر کسی بال داشت یا به یاری نیرویی دیگر می توانست بربالای هوا برود و چون ماهیان که گاه گاه سراز آب بدر می کنند سر را از هوا بیرون کند، عالمی را که در آن سوی هواست می دید، و اگر طبیعتش طاقت تماشا داشت می توانست آسمان راستین و روشنایی راستین و زمین راستین را بنگرد. زمین ما و سنگها و هرچیز دیگری که در آن است به سبب تأثیر هوا سائیده و پوسیده گردیده. همچنان که در دریا گیاهی نمی روید و هرچه در آنجاست به سبب تأثیر آب و نمک می پوسد و چیزی که بتوان با زیباییهای مسکن ما سنجیده در آن یافت نمی شود، در جهان ما نیز چیزی نیست که بتوانیم با آنچه در عالم بالاست بسنجیم و اگر اجازه دهید داستانی شنیدنی درباره ی آنچه در روی زمین وزیر آسمان است برای شما حکایت کنم.
سیمیاس گفت : البته مشتاق شنیدنیم.
سقراط گفت : می گویند اگر کسی از بالا به زمین ما بنگرد آن را چون گویی چرمین می بیند که از دوازده پارچه تشکیل یافته است. هر پارچه به رنگی است و رنگهایی که نقاشان ما بکار می برند تقلید ناقصی از آنهاست زیرا رنگهایی که از بالا دیده می شوند پاکتر و روشن ترند . یکی ارغوانی زیباست و دیگری زرین، سومی سفید است ولی بسی سفیدتر و درخشان تر از برف و گچ، و اجزاء دیگر به رنگهای دیگرند، و گودالهای پر از آب و هوا نیز هریک به رنگی جلوه می کند. بر روی این زمین درختان و گلها و میوه هایی که با رنگ خود آن هماهنگند می رویند و ببار می آیند و کوهها و سنگهای آن نیز روشن و شفاف و رنگارنگند و سنگهای گرانبهای ما چون الماس و یاقوت وزمرد پاره هایی از آنها هستند زیرا پاک و تازه و درخشانند و بیماری و فرسودگی و تباهی که در جهان ما براثر اصطکاک آبها و سنگها و گیاهان و جانوران پدید می آید در آنجا راه ندارد. کوتاه سخن، زمین پراز زیور و زیبایی است و سیم و زر در آن چنان فراوان است که چشم را خیره می سازد و بیننده را به نشاط می آورد. جانوران گوناگون و آدمیان نیز در آن هستند که برخی روی زمین زندگی می کنند و برخی دیگر در پیرامون هوا پراکنده اند همچنان که ما در پیرامون دریاها پراکنده ایم. بعضی هم در جزیره هایی که در میان هوا قرار دارند ساکنند و همچنان که ما برای رفع نیازهای خود از آب و دریا یاری می جوییم آنها از هوا یاری می طلبند و سودی که ما از هوا می بریم آنها از اثیر می برند. آب و هوای آنجا چنان است که بیماری را در آن راه نیست و جانوران و آدمیان آنجا عمری درازتر از ما دارند و آنچنان که هوا از آب و اثیر از هوا لطیف تر است نیروی بینایی و شنوایی و بویایی آنها برتر از نیروهای ماست. مردمان آنجا نیز پرستشگاههایی برای خدایان دارند، که مسکن واقعی خدایان است، و صدای خدایان را می شوند و تجلی آنان را می بینند و در امور زندگی خویش از آنان دستور می گیرند و خورشید و ماه و ستارگان را چنانکه براستی هستند می بینند و کامیابی آنان در امور دیگر نیز به همین نسبت است.
وضع زمین و آنچه آن را فراگرفته، به تفصیلی است که گفتم. در نقاط مختلف آن گودالهایی است که برخی بسیار پهناورتر و ژرفتراز مسکن ماست و برخی دیگر ژرف تر و تنگ تر و پاره ای تنگ تر و کم عمق تر. همه ی آنها به وسیلهی مجراهای بی شمار زیرزمینی که در بعضی جاها تنگ و در بعضی دیگر گشادند به هم مرتبطند. در آن مجراها چشمه هایی از آبهای سرد و گرم و رودهایی از لجن و آتش در جریانند مانند رودهای لجن که در سیسیل پیش از آتشفشانی جاری می شوند و همه جا را پر می کنند. همه ی آن چشمه ها و رودها مانند تابی که در زیر زمین ساخته باشند هموراه بالا و پایین می روند و علت آن است که یکی از آن گودالها که بزرگتر از همه است در سرتاسر زیر زمین واقع است و این همان است که هومر درباره اش می گوید :
« دور، دور، آنجا که در زیر زمین
گودال دهن باز کرده است ... »
و شعرای دیگر آن را تارتاروس خواندهاند. همه ی چشمه ها و رودهای زیر زمینی به آن گودال بزرگ می ریزند و در آن به هم می آمیزند و سپس دوباره از آن خارج می شوند و هر یک جنس خاکی را که از آن می گذرد به خود می پذیرد. علت اینکه همه ی رودها به آن می ریزند و باز از آن جدا می شوند این است که آن توده ی مایع بستری ندارد بلکه معلق است و آبش پیوسته موج می زند و بالا و پایین می رود و هوایی هم که آن را فرا گرفته پیوسته به همین حال است زیرا هنگامی که آّ رود به این سو و آن سو میل می کند هوا به دنبال آن کشده می شود و همچنان که هوا هنگام نفس کشیدن ما همواره در فرورفتن و بیرون شدن است، بر اثر آمدن و رفتن هوا به دنبال آب، به بستر رودها می ریزد و آنها را پر می کند و چون پایین می رود آبهای رودها را به دنبال خود می کشد . رودها چون پر می شوند و به جریان می افتند و از روی زمین می گذرند و دریاچه ها و دریاها و رودخانه ها و چشمه هارا پدید می آورند و سپس از آنجا در زمین فرو می رند و پس از پیمودن مسافتی کوتاه یا دراز دوباره به تارتاروس می ریزند و آنجا بعضی از همان سو که وارد شده است دوباره بیرون می رد و برخی چند بار در مجاری زمین دایره وار می گردد و سرانجام به تارتاروس می پیوندد. ولی هر رودی که به تارتاروس می ریزد فقط تا نیمه راه می تواند در آن پیش برود زیرا تارتاروس از هر دو سو بالا و پایین می رود و راهی به بیرون ندارد .
این گونه رودها فراوانند و مهمترین آنها چهارند. آنکه بزرگتر از همه است و بسترش بلند تر از دیگران، در محیط زمین جاری است و اقیانوس خوانده می شود. رود دوم که برخلاف جهت رود نخستینجاری است آخرون نام دارد و از زیر دشتهای پهناور می گذرد و دریای آخروس می ریزد و این همان دریاست که بیشتر ارواح پس از مرگ روی به آن می نهند و پس از آنکه زمانی معین در آن ماندند دوباره به این جهان فرستاده می شوند تا در تن هایی تازه جای گیرند. رود سوم از میان آن دو رود دیگر می گذرد و پس از آنکه کمی از سرچشمه ی خود دور شد به گودالی پر از آتش می ریزد و دریایی می سازد بسی بزرگتر از دریای ما که آب و لجنش پیوسته در حال جوشیدن است . سپس از آنجا به صورت آبی سیاه و گل آلود بیرون می رود و گرد زمین را می پیماید و از جاهای بسیاری می گذرد و به دریای آخروس نزدیک می شود بی آنکه با آب آن بیامیزد و آنگاه، پس از آنکه چندین بار در زیر زمین گردید، در مکانی پایین تر از همه ی رودهای دیگر به تارتاروس می ریزد. این رود همان است که پوریفلگتون نامیده می شود و گاه گاه جویهایی از آن از منفذ کوه های آتشفشانی که در روی زمینند بیرون می آید. رود چهارم که بر خلاف رود سوم جاری است، چنانکه می گویند، از دشتی وحشتبار به نام استوگیوس می گذرد و رنگش آبی تیره است و دریایی که می سازد استوکس نامیده می شود. این رود پس از آنکه دریایی ساخت و آب خود را با نیرویی عظیم مجهز نمود در زمین فرو می رود و پس از پیمودن راههای پرپیچ و خم دوباره در برابر پوریفلگتون سربرمی آورد و به دریای آخروس نزدیک می شود. ولی آبش با رودهای دیگر نمی آمیزد بلکه پس از آنکه گرد زمین را پیمود در برابر پوریفلگتون به تارتاروس می ریزد و نامش چنانکه شاعران می گویند کوکوتوس است.
ارواح آدمیان پس از جدایی از تن به دنبال فرشتگان به جایی که برای آنان مقدر است رهسپار می شوند و در آنجا خوبان از بدان جدا می گردند. آنان که نه خوبند و نه بسیار بد به سوی رود آخرون رهسپار می شوند ودر زورقهایی که برای آنان آماده است می نشینند و به میان دریا می رانند و در آنجا خود را از گناه پاک می کنند و کیفر گناهها و پاداش کارهای نیک خود را می بینند. ارواحی که به سبب آلودگی به گناهان بزرگ، چون غارت پرستشگاها و کشتار بی گناهان، مداوا ناپذیرند به تارتاروس ریخته می شوند واز آن رهایی نمی یابند. ولی آنان که گناهانی بزرگ دارند و با این همه قابل علاجند، مانند کسانی که در حال خشم به پدر و مادر خویش بدی روا داشته یا دست به خون دیگران آلوده اند، به تارتاروس ریخته می شوند و پس از یک سال موجی آنها را به بیرون افکند و قاتلان به کوکوتوس و آنان که پدر و مادر خود را آزرده اند به پوریفلگتون ریخته می شوند و چون به دریای آخروس نزدیک می شوند با ناله و فریاد از ارواح قربانیان جنایات خود استمداد می کنند و از آنها می خواهند تا دستشان را بگیرند و به میان دریا ببرند. اگر آن ارواح راضی شوند رهایی می یابند و غذابشان بپایان می رسد و گرنه باز به تارتاروس برمیگردند و از آنجا به رودهایی دیگر می افتند و این وضع پیوسته تکرار می شود تا سرانجام روزی ارواح کسانی که از آنان بدی دیده اند راضی شوند، زیرا این خود مجازاتی است که دادرسان برای آنان مقرر کرده اند. ارواح نیاکان و پاکان از اینگونه زندانها و غذابها فارغند و به خانه هایی که در روی زمین برای آنان آماده شده است در می آیند و در آنها مسکن می گزینند.
اما ارواح دوستداران دانش در هیچ تنی دوباره مکان نمی گیرند و از بند تن آزاد می مانند و به جاهایی بسیار زیبا روی می نهند که توصیف آنها نه آسان است و نه وقت من برای آن کفایت می کند. سیمیاس گرامی، با توجه به سرنوشتی که در پیش داریم و اینکه مجملی از آن را تشریح کردم آدمی باید تا آنجا که میسر است بکوشد که در زندگی از فضیلت و دانش بهره برگیرد تا بتواند امیدوار باشد که پس از مرگ پاداشی زیبا خواهد یافت. البته شایسته ی فیلسوف نیست که ادعا کند که آنچه من در این باره گفتم عین حقیقت است . ولی چنین می نماید که سرنوشت روح ما، اگر چنانکه گفتیم مرگ ناپذیر باشد، چنین و یا مانند این خواهد بود. این داستان را برای آن گفتم تا بدانی که آدمی باید روح را از هوسهای تن رها سازد و آن را به جای اینکه با زیورهای بیگانه آرایش دهد، با خویشتن داری و عدالت و شجاعت و آزادگی و حقیقت خواهی که زینتهای راستینند بیاراید و منتظر بنشیند تا دم آغاز سفر به جهان دیگر فرارسد. سیمیاس و کبس، شما نیز به هنگام خود این راه را خواهید رفت. امروز به قول شاعران تراژدی نویس سرنوشت مرا فرا می خواند. از این رو وقت آن است که شست و شویی بکنم و بهتر آن است که این وظیفه را پیش از زهر نوشیدن بجا آورم تا زحمت شستن جسد را به زنان نگذارم.
چون سقراط خاموش شد، کریتون گفت: سقراط، برای من و دوستانت سفارشی درباره ی فرزندانت نداری؟ به تو چه خدمتی می توانیم بکنیم ؟
سقراط گفت : کریتون گرامی، هیچ سفارشی ندارم جز آنچه همیشه گفته ام. در اندیشه ی روح خویش باشید و این بهترین خدمتی است که به من و فرزندانم و به خود می توانیم کرد. اگر از روح خود غافل باشید و آنچه امروز و همواره گفته ام بکار نبندید، وعده هایی که امروز می دهید بی فایده خواهد بود.
کریتون گفت : در این باره تا آنجا که بتوانیم کوتاهی نخواهیم کرد. اکنون بگو تو را چگونه به خاک بسپاریم ؟
سقراط گفت : اگر توانستید مرا نگاه دارید و از چنگ شما نگریختم هرگونه می خواید به خاک بسپارید. آنگاه لبخندی زد و به ما نگریست و گفت ، دوستان گرامی، نمی توانم کریتون را مطمئن سازم که سقراط منم که با شما سخن می گویم و وصیتهای خود را می کنم. او می پندارد من آن نعشی هستم که بزودی پیش چشم خواهد داشت و می خواهد بداند که مرا چگونه باید به خاک سپرد. اندکی پیش در این باره بتفصیل سخن راندم و گفتم که من پس از نوشیدن زهر در میان شما نخواهم ماند بلکه رهسپار کشو نیکبختان خواهم شد. ولی او می پندارد که همه ی آن سخنان برای تسلی خاطر شما و خودم بود. پس بیایید و در برابر کریتون درستی سخنان مرا ضمانت کنید ولی نه چنانکه او در برابر دادگاه ضامن من شد. او ضمانت کرد که من در اینجا بمانم و نگریزم ولی شما ضمانت کنید که نخواهم ماند و خواهم گریخت تا کریتون اندوهگین نشود و چون ببیند که جسد مرا می سوزانند یا به خاک می سپارند نگوید که سقراط را می سوزانند یا در خاک می کنند. دوست گرامی، بهوش باش که چنان سخنی نه تنها خطاست بلکه برای روح زیان دارد. دلیر باش و بگو اینکه در خاک می کنم جسد سقراط است و هرگونه که می خواهی و موافق رسوم و آداب می پنداری آن را به خاک بسپار .
آنگاه برخاست و به اتاق مجاور رفت واز ما خواست که بمانیم تا بازگردد و کریتون در پی او رفت. ما گاه درباره ی سخنهایی که به میان آمده بود گفت و گو می کردیم و گاه از مصیبتی که در شرف رسیدن بود سخن می گفتیم و همه چون کودکانی بودیم که پدر خویش را از دست می دهند و از این پس عمر را به یتیمی خواهند گذراند.
چون سقراط از شست و شو فارغ شد فرزندانش را به درون زندان آوردند. دو پسرش خردسال بودند و یکی بزرگتر. زنانی هم از خویشانش حاضر شدند و سقراط با آنان در حضور کریتون سخن گفت و دستورهای خود را داد و سپس آنان را با کودکان بیرون فرستاد و خود به نزد ما آمد.
غروب آفتاب نزدیک بود. سقراط روی تخت نشست و هنوز کلمه ای چند نگفته بود که خادم زندان وارد شد و گفت : «سقراط، از تو چشم ندارم که چون دیگران بر من خشم گیری و دشنام دهی چون فرمان کارگزاران را می آورم و می گویم وقت آن است که زهر بنوشی. در این مدت تو را نیک شناخته ام و می دانم که دلیرتر و شریف تر و مهربان تر از همه ی کسانی هستی که تا کنون به اینجا آمده اند و یقین دارم که از من نخواهی رنجید بلکه بر کسانی خشم خواهی گرفت که سبب این مصیبت شده اند. می دانی که چه فرمانی آورده ام. پس در امان خدا باش و بکوش تا چیزی را که راه گریز از آن نیست به بردباری تحمل کنی . » اشکش سرازیر شد و روی برگرداند و بیرون رفت. سقراط با نگاه خویش او را بدرقه کرد و گفت : چه مرد مهربانی است. هر روز به نزد من می آمد و با من گفت و گو می کرد ودل به حال من می سوزاند. اکنون هم چه اشکی برای من ریخت . ولی، کریتون، باید از گفته ی او اطاعت کنیم. بگو شوکران را اگر آماده است بیاورند وگرنه آماده کنند.
کریتون گفت : هنوز به غروب آفتاب مانده است. دیگران زهر را دیرتر از این خورده اند و پس از آنکه گفته شده که وقت زهرخوردن فرا رسیده است به خوردن و نوشیدن پرداخته و حتی بعضی کسانی را که دوست داشتند به نزد خود خوانده اند. چرا شتاب می کنی؟ هنوز وقت داریم.
سقراط گفت : کریتون گرامی، آنان حق داشتند چنان کنند زیرا می پنداشتند که سودی از آن کارها می برند. ولی من می دانم که اگر زهر را اندکی دیرتر بخورم سودی نخواهم برد جز اینکه در نظر خود مضحک جلوه کنم و دل به زندگیی ببندم که دیگر چیزی از آن باقی نمانده است. پس آنچه می گویم بکن.
کریتون به غلامی که در نزدش ایستاده بود اشاره ای کرد . غلام بیرون رفت و اندکی بعد با خادم زندان که جام زهر را بدست داشت بازگشت.
سقراط گفت : دوست گرامی، اکنون چه باید بکنم؟
گفت : پس از آنکه نوشیدی باید کمی راه بروی تا پاهایت سنگین شوند. آنگاه بخواب تا زهر اثر کند.
پس جام را به سقراط داد و سقراط در کمال متانت بی آنکه دستش بلرزد یا رنگش بگردد جام را گرفت و گفت : از این شراب هم اجازه دارم جرعه ای بر خاک بیفشانم ؟
خادم گفت : بیش از آنچه برای یک تن لازم است آماده نمی کنیم.
سقراط گفت : بسیار خوب . ولی اجازه دارم از خدایان تقاضا کنم که سفر خوشی برای من مهیا کنند ؟ دعایی جز این ندارم و آرزومندم که آن را برآورند. پس از این سخن جام را به لب برد و بی آنکه خم به ابرو آورد زهر را نوشید. بسیاری از ما تا آن دم اشک خود را نگاه داشته بودیم. ولی چون سقراط زهر را نوشید عنان طاقت از دست ما بدر رفت. اشک من چنان سرازیر شد که ناچار شدم روی بپوشانم و بگذارم فروریزد. ولی برای او نمی گریستم بلکه به حال خود گریان بودم که چنان دوستی را از دست می دهم. کریتون چون نتوانست از گریه خودداری کند بیرون رفت. اپولودوروس از چندی پیش گریان بود ولی در این هنگام چنان شیونی آغاز کرد که همه ی ما اختیار از دست دادیم. در این میان تنها سقراط آرام بود و می گفت : چه می کنید ؟ چه مردمان عجیبی هستید ؟ زنان را بیرون کردم که این حال پیش نیاید زیرا همیشه شنیده ام آنجا که کسی می میرد همه باید خاموش باشند. بر خود مسلط شوید و آرام باشید. ما شرمنده شدیم و از گریه بازایستادیم . سقراط کمی راه رفت و گفت: پاهایم سنگین می شوند. آنگاه چنانکه خادم زندان گفته بود به پشت خوابید. مردی که جام زهر را به او داده بود نزدیک شد و گاه گاه پاها و ساق های او را می فشردم و می پرسید: حس می کنی ؟ گفت : حس نمی کنم. پس از آن دست به زانوها و رانهایش برد و با اشاره به ما فهماند که تنش سرد می شود. سپس بار دیگر دست به تن او مالید و گفت : همین که اثر زهر به قلب رسید کار تمام است . سردی به شکم رسیده بود که سقراط پوششی را که به رویش افکنده بودند به کنار زد و گفت : « کریتون، به آسکلپیوس خروسی بدهکارم. این قربانی را به جای آورید و فراموش مکنید » این واپسین سخن سقراط بود.
کریتون گفت : البته فراموش نخواهم کرد. سفارش دیگری هم داری ؟
سقراط پاسخ نداد و اندکی بعد تنش لرزش کوتاهی کرد. خادم پوشش را از روی او برداشت. چشمانش باز و بی حرکت بودند. کریتون چشم و دهان او را بست.
اخکراتس، این بود سرانجام دوست ما ، مردی که از همه ی مردمانی که دیدیم و آزمودیم هیچکس در خردمندی و عدالت به پایش نمی رسید.
برای دیدن مطلب آخرین حرف های سقراط - 1 اینجا را کلیک کنید .
برای دیدن مطلب آخرین حرف های سقراط - 2 اینجا را کلیک کنید . 

کد مطلب: 1247

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

WWW.SAROEIREZA@YAHOO.COM
با سلام-لطف کنید پندهای سقراط را هم نمایش دهید.
شنبه 23 آبان 1388 ساعت 11:25
apadana@mailup.net
باسلام خدمت دوستان گرامي
از اين سه بخش سخنان سقراط كه گذاشتيد بسيار سپاسگذارم
ميخواستم اگر امكان داشته باشد باز هم از سخنان اين حكيم بزرگ در سايت قرار بديد يا اگر امكانش بود برام ارسال بفرماييد.
با تشكر فراوان
چهارشنبه 16 بهمن 1387 ساعت 13:59