كندي (به روايت شيخعبداللّْه نعمه)
زندگي كندي و عصر او 38-1- يعقوببن اسحق كندي حدود 185 هجري به دنيا آمد. او هنگامي ظهور كرد كه سروصداهاي بسيار گوشخراش جامعهي اسلامي را فرا گرفته بود (1) . اين دوره عصر مأمون عباسي است كه رنگهاي متعدد وارد بر افكار اسلامي و فلسفههاي گوناگون از خارج محيط اسلام، در محيط اسلامي داخل شده و رخنه كرده بود يعقوب در دورهي انتقال بزرگي در فرهنگ و معرفت زندگي ميكرد؛ اين دورهي انتقال بزرگترين حادثهاي بود كه در تاريخ حيات ملل اسلامي پديدار شده و جاي وسيعي از تاريخ را اشغال كرده است.
او روزي ظهور كرد كه فكر عربي برواردات افكار اجنبي و يوناني و فارسي و هندي تكيه كرده بود و كار ترجمهي فرهنگهاي ملل اجنبي گسترشي بسيار داشت؛ و از طرف خلفاي بنيعباس كار ترجمه تشجيع ميشد و در اين راه اموال بسياري خرج ميكردند و عنايت و توجه خلفا به اين كار با حرص و اصرار زياد تعقيب ميشد. كار ترجمههاي مفيد و خوب از سال 750 ميلادي تا سال 900 ميلادي ادامه يافت. در اين مدت مترجمان در نقل و ترجمهي كتب اصلي از زبان سرياني، يوناني، پهلوي و سانسكريت با علاقهي بسيار اقدام كردند و مقدم بر تمام مترجمان كه در بيتالحكمه بودند، حنين بناسحاق بود. مأمون عباسي به وزن تمام كتابهايي كه حنين آنها را ترجمه كرده بود، به او جايزهي طلا داد و آن جايزه به قدري بود كه ميگفتند نزديك بود خزانهي كشور را تهي كند (2) . رغبت و شوق مسلمانان به ترجمه فوقالعاده بوده است و از نمودارهاي اين رغبت و شوق اين است كه مأمون در سال 830 ميلادي در بغداد، يك مجمع علمي و يك رصدخانهي فلكي تأسيس كرد؛ يك كتابخانهي عمومي هم به وجود آورد و در ايجاد كتابخانه دويست هزار دينار خرج كرد (اين مبلغ معادل قريب 950000 دلار امريكايي است) و در آن مجمع علمي عدهاي از مترجمان مؤظف گماشت و از بيتالمال براي آنان مقرري معين كرد، و سال 850 ميلادي نرسيده بود كه بيشتر كتابهاي يوناني قديم كه علوم رياضي و فلك و طب بودند، تمامي به عربي ترجمه شد (3) .
كندي در اين دوره از زمان ميزيست، و طبيعي است كه ميبايست در اثر آن طوفان فكري فرهنگي تكان بخورد و تحت تأثير قرار گيرد و با آن جريان هم آهنگ شود و در مسير همان موج حركت كند. به اين جهت تعجبي ندارد اگر ميبينيم در افكار او رنگهاي مختلف فلسفهي يونان، خاصه فلسفهي افلاطون و ارسطو كه بر ساير افكار فلسفي در آن دوره غلبه داشت، ديده ميشود. در عين حال شگفت است كه انديشهي او هر نوع فلسفه و علم و فرهنگ را كه در ظرف آن زمان جا گير شده بود، در برگرفت تا آنكه شهرت او در ترجمه و علم و فلسفه در دربار مأمون و معتصم تثبيت شد. وي در بسياري از علوم مثل بسي از علماي ديگر كه مجد و عظمت فكري اسلام را پايهگذاري كردند، نبوغ و شخصيت يافت و از هر علمي مقداري دريافت كرد و 265 رساله در حساب، هندسهي نظري و غيره نوشت و در تمام اين موضوعات و در آنچه به عقيدهي افلاطون بدون داشتن آنها نميشود فيلسوف شد و فيلسوف بايد بيش از آنها عالم رياضي نيز باشد- داراي معلومات كافي شد و در نظر داشت كه علم طب و بهداشت و موسيقي را بر مبناي نسبتهاي رياضي پايهگذاري كند. يكي از موضوعاتي كه او مورد مطالعه قرار داد، پديدهي مد و جزر بود. وي در قوانين مربوط به تحديد و تعيين سرعت اجسامي كه در هوا ساقط ميشوند، بررسي و بحث كرد. چنان كه از پديدهي روشنايي، در كتاب خود از ديدنيها بحث كرده است. و بحث او در اين نوشته، بالاترين اثر را در روجر بيكن گذاشته است، او و دوستش با هم كتاب ارسطو در الهيات به نام اثولوجيا را ترجمه كردند (4) .
اما پديده و نمودارهاي تأثر او از فلاسفهي يونان را ميتوان از رسالههاي بسيار او، خاصه رسالههايي كه در مورد سقراط نوشته است به دست آورد. وي پنج رساله در مورد سقراط نوشته است به اين شرح: رسالهاي در شرح فضايل سقراط، رسالهاي در الفاظ سقراط، رسالهاي در شرح گفتگويي كه بين سقراط وارسواس (كذا) جريان يافته بوده، رسالهاي در خبر مرگ سقراط، رسالهاي درباب آنچه بين سقراط و حرانيها گذشته بوده است.
عنايت و توجه او به ارسطو و اهتمامي كه به او داشته، از رسالهاش در عدد كتابهاي ارسطو و كتابي كه در مورد ارسطو دربارهي معقولات و چيزهاي ديگر نوشته است، معلوم ميگردد.
ابويوسف كندي از قديميترين فلاسفهي اسلام است كه نام فيلسوف بر آنها اطلاق شده و او نخستين عرب اصيل است كه استحاق نام فيلسوف عرب را پيدا كرده است. قاضي صاعد بن احمد تأكيد ميكند كه در ميان عرب، فيلسوفي غير از كندي و هَمْداني (5) نيست و منحصر به اين دو نفرند، و ميگويد: «من كسي را كه اصلاً عرب بوده و شهرت به علم فلسفه داشته باشد، غير از ابويوسف يعقوب بن اسحاق كندي و ابومحمدحسن همداني (6) نميشناسم» (7) ، و كندي را از پيشقدمان و متفكران و علمايي دانسته كه در دورهي تكوين فلسفهي اسلامي، ظهور كرده بودند. و در ابتداي دورهي انتقال فرهنگ قديم پا به ميدان گذاشتهاند، يعني از دورهي گفتگوهاي خالص تا دورهاي كه كلام با فلسفهي يونان و هند و جاهاي ديگر ممزوج شد، و نتيجهي كوششهاي درخشان او در تأليف، خيلي بيش از آن است كه انسان از يك متفكر عرب در ميدان فلسفه توقع دارد و در فروع مختلف علمي دستي باز داشته است. او در روزگاري ظهور كرد كه تمام فروع عقلي و حتي شرعي. در بين مسلمانان در آن وقت در حال تكوين بوده است.
كوششهاي پرفايده و پرارج او در تصنيف، شامل بيشتر جوانب و جهات معرفت بشري شد و هيچ يك از نواحي و بحثهاي فلسفي مفهوم در آن دوره را از نظر دور نداشت. وي در كلمهي آنها كتاب و رسالهاي نوشته است. النديم تأليفات كندي را شمارش كرده و در حدود 23 رساله و كتاب از او معرفي كرده است. و غير از النديم، ديگران نوشتههاي او را 265 رساله و كتاب معرفي كردهاند كه در علوم مختلف: حساب، هندسهي نظري، هيئت، ظواهرجوي، تقويم بلدان، طبيعت، سياست، طب، فلسفه، اخلاق، كلام و غيره نوشته است.
كندي از بارزترين فلاسفهي اسلام است كه بر علوّم رياضي و فلكي در حقيقت منت گذاشته و كوششهاي فراوان و سعي و حرارتي بسيار در راه علوم به خرج داده است و از كساني است كه تمدن و فرهنگ فكري اسلام را به پيش هدايت نمود و مسافتهاي زيادي آن را به جلو راند. او از نخستين علمايي است كه عنايت مخصوص به علوم بيگانه داشته و از آن جهت مشغول ترجمه و نقل و تفسير آنها شده است.
كندي طبيب حاذق، فيلسوف بزرگ و منجم ماهر بود، همان گونه كه رياضيدان بزرگ هم بوده است، به تمام جنبههاي معرفت توجه ميكرد و آثاري درخشان از خود گذاشته كه بيكن مشهور دربارهاش گفته است: «كندي و حسنبنهيثم در صف اول، در رديف بطلميوس بودهاند»؛ و صالح زكي در كتاب آثار باقية ميگويد: كندي نخستين كسي است كه به لقب فيلسوف اسلام ملقب شده است (8) .
عربها غير از كندي فيلسوفي ندارند 38-2- با آنكه كندي در بين سرشناسان علما و شاخصان علمي دورهي خود شهرت فراواني داشت، در عين حال كيفيت زندگي او در پردهي غموض و تاريكي شديد است. مراجع زندگي او را درست روشن نكردهاند، و صورتي معلوم و واضح نشان ندادهاند. به اين جهت هنگامي كه در زمينهي زندگي او صحبت ميكنيم، اعتماد ما به همان مدارك كمي است كه در كتابهاي تذكره و ادبيات بيان شده و ما مدراكي را كه به اعتماد آنها در مورد او بحث ميكنيم، در بررسي نهايي كافي نميدانيم.
اصل ابويوسف از قبيلهي كِنِدْه عرب است و به اتفاق تمام تذكردهنويسان، كندي عربيّ است اصيل و لذا او را فيلسوف عرب ناميدهاند. عربها فيلسوفي غير از او ندارند، آن گونه كه قاضي صاعد نوشته است (9) ، نسبت او را اين طور: ابويوسف يعقوب بناسحاق بن صباح بن عمران بن اسماعيل بن محمد بن اشعث بن قيس كندي (10) نوشتهاند. پدرش اسحاق بن صباح از طرف مهدي و هارونالرشيد عباسي امير كوفه (11) بود و جدش از طرف بنيهاشم حكومت داشت (12) . در شرح حال او نوشتهاند، او اصلاً شريف و اهل بصره بود، به بصره آمد و املاكش در آنجا بود و به بغداد منتقل شد و در بغداد تحصيلات خود را شروع كرد و ادامه داد، به علم طب و فلسفه و علم حساب و منطق و آهنگ سازي و هندسه و علم طبيعت اعداد و علم نجوم آگاه بوده است، و در اسلام فيلسوفي كه از طريقهي ارسطاطاليس پيروي كند، و شبيه او باشد، غير از كندي نبوده است. كندي از خادمان دولتهاي وقت بود و با بزرگان با ادب رفتار و معاشرت ميكرد، كتابهاي فلسفي بسياري را ترجمه، و مشكلات آنها را رفع و خلاصه كرد، و مطالب پيچيدهي فلسفه را توضيح داد (13) .
محل ولادت او در جايي تصريح نشده، ولي هر يك از دو استاد: ابوريده و طوفان ميگويند: كندي در كوفه ولادت يافت و پدرش در آن وقت حاكم كوفه بود، اما سندي براي بيان خود ذكر نكردهاند، هر چند قرائن دلالت بر آن ميكند، زيرا ميدانيم كه كوفه وطن اجداد او و مقر حكومت پدرش بوده است (14) . تاريخ ولادت او را كسي نقل نكرده، ولي ارجح اين است كه در حدود سال 185 هجري بوده است. ميدانيم كه او يتيم بود، زيرا وي هنوز كودك بود كه پدرش از دنيا رفت. او در كوفه، در حالي كه از عنوان و حيثيت پدرش و ثروت او بهرهمند بود، بزرگ شد. سپس موقعيت او در نزد مأمون كه از سال 198 تا 218 هجري حكومت داشت بالا گرفت. اين امر مجوزي به دست ميدهد كه ولادت او را پيش از سال 185 هجري بدانيم تا بتوان فرض كرد فرصت كافي داشته است خود را آماده كند و شخصيت فلسفي خود را كامل نمايد تا شايستگي آن موقعيت را در نزد مأمون پيدا كند (15) .
چون مراجع و مدارك مربوط به او در پردهاي از ابهام نهفته است، يا اصلاً مدرك و مرجعي براي به دست آوردن و دانستن محيط زندگي كندي و اوضاع و احوالي كه بر او گذشته، و مراحل مطالعات او كه چگونه بوده و چگونه بار آمده، و نيز مأخذي براي شناختن اساتيد او موجود نيست، لذا راهي براي اطلاع از اين مراتب به نظر ما نميرسد.
تعيين تاريخ وفات او نيز آسانتر از تعيين تاريخ ولادتش نيست، زيرا در اين قسمت هم كسي چيزي ننوشته است و آراء مختلف در اين باب موجود است. مثلاً شيخ مصطفي عبدالرازق (16) ، ترجيح ميدهد كه كندي در اواخر سال 252 هجري وفات كرده باشد.
مستشرق، ماسينيون ميگويد كندي در سال 246 هجري وفات كرده، و استاد نللينو ميگويد در سال 260 هجري از دنيا رفته است. و به طوري كه ملاحظه ميشود، آراء و اظهار نظرهاي متعددي در باب وفات او هست كه هيچ يك دليل صريحي همراه ندارد و ارجح اين است كه وفات او در سال 265 هجري اتفاق افتاده باشد، زيرا آن گونه كه ميدانيم ابوزيد بلخي شاگرد كندي بوده و فلسفه و نجوم و طب و علوم طبيعي را از او گرفته است، و ميدانيم كه ابوزيد در سال 322 هجري بعد از آنكه سن او از 80 گذشت وفات كرد. بنابراين ولادت بلخي در حدود سال 242 هجري بوده است. و نميشود گفت كه بلخي علوم فوق را در نزد كندي در ده سالگي خوانده باشد (اگر تاريخي را كه شيخ عبدالرازق تعيين كرده در نظر بگيريم و بگوييم كندي در سال 252 هجري در گذشته است، خاصه اگر فرض كنيم كه بلخي در همان سال در نزد كندي تحصيل ميكرده است) و در اين صورت تاريخي كه ماسينيون تعيين كرده و سال 246 هجري را تاريخ وفات او دانسته از حقيقت دورتر ميشود و بايد بگوييم كندي بعد از سال 252 هجري به مدت زيادي زنده بوده است، تا شاگردي بلخي از او از لحاظ تاريخ درست در آيد. زيرا تحصيل فلسفه و طب و نجوم و علوم طبيعي در نزد استاد، مدت بسياري وقت ميخواهد و بديهي است، بلخي هم بايد آن پختگي عقلي را براي درك مفاهيم آن علوم پيدا كرده باشد و عادتاً بايد سن او، كمتر از بيست سال نباشد. مخصوصاً با در نظر گرفتن و مقارنهي اين مطلب با آنچه ياقوت حموي نوشته است كه بلخي به عراق هجرت كرد و در طلب امام بود و در آنجا چند سال ماند، در اين صورت بايد بلخي در سني باشد كه از روي تعقل و پختگي در طلب امام هجرت كند، و اگر فرض كنيم تحصيل آن چند رشته از علوم در نزد كندي حداقل پنج سال وقت ميخواسته، در آن صورت سال 245 هجري تقريباً سالي خواهد بود كه كندي در آن وفات كرده است و از اين راه اين عقيده پيش آمده كه كندي بيش از هشتاد سال عمر كرده است.
به هر حال آنچه از مطالب گذشته به دست ميآيد اين است كه كندي بعضي از علوم را در بصره و بعضي را در بغداد تحصيل كرده، زيرا بصره و بغداد از مراكز فرهنگي آن دوره بوده است، و فرهنگهاي يونان و ايران و هند، در آن دو مركز مهم به هم ميرسيدند، و كندي هم به همين جهت در آنها داراي اطلاعات لازم بود و حكمت هند و ايران را ميدانست، و شايد زبان هندي و فارسي هم ميدانسته است و به طور قطع يوناني نيز ميدانسته، و كتابهاي بسياري را از آن زبان نقل و ترجمه كرده و ابومعشر او را از مترجمان بسيار زير دست شمرده است.
قفطي او را اين گونه توصيف ميكند: «در فنون حكمت متبحر و در حكمت يونان و فارس و هند بسيار وارد و در آنها استاد و در احكام نجوم و احكام ساير علوم متخصص بود».
كندي در نزد مأمون و معتصم عباسي، موقعيت داشت، و مقرب درگاه آنها بود و به نام معتصم، چند رساله هم نوشته است. ولي نميدانيم در چه مدت در دربار خلافت مانده و چه سمتي داشته است. آنچه مسلم است و نوشتهاند كار ترجمهي كتابهاي يوناني به عربي، از وظايف مهم او بوده و به علاوه ترجمههاي ديگران را نيز تصحيح ميكرده است. و چه بسا كه در قصر خلافت به كار منجمي و طبابت هم مشغول بوده است، چنان كه در ديوان خراج (ادارهي ماليات) هم كار كرده است، ولي در اواخر دورهي زندگاني، او را از قصر خلافت دور كردند و مدت زيادي از آنجا بر كنار بود، زيرا محمد و احمد فرزندان موسيبنشاكر بين او و متوكل عباسي را به هم زدند و عليه او دسيسه كردند و توطئه چيدند و در نتيجه متوكل او را كتك زد و آن دو نفر كتابهاي او را كه متوكل مصادره كرده بود، بردند و كتابخانهي مخصوصي به نام كنديه تشكيل دادند.
استاد ابوريده مينويسد: متوكل بر كندي غضب كرد و غضب او در اثر آن بود كه قدرت مذهب اهل سنت در دورهي متوكل برگشت و بر متعزله سخت گرفت و چون كندي تمايل به اعتزال داشت، خشم متوكل از آن جهت نيز بود اين تفسير و توجيه دليل خاصي ندارد و شاهدي بر آن نميتوان آورد، زيرا اساس اختلاف بين متعزله و ديگران و محور اصلي نزاع، مسئلهي قول به خلق قرآن يا قديم بودن آن بود و در تأليفات كندي مطلبي در اين باره نوشته شده است و بعيد نيست سبب خشم متوكل بر او، همان سخن چينيهاي پسران موسي بوده است و ريشهي آن عميقتر از آن است كه استاد ريده تفسير كرده، و شايد روح تشيع با اين امر رابطهي نزديكي داشته كه نتيجهاش خشم متوكل شده است، چه وي با شيعه دشمن سرسخت بود.
شارحان احوال كندي و مورخان قديم، كندي را مردي بخيل دانسته و نوشتهاند حرص شديدي داشت و كتابهاي تاريخ و ادب قصههايي در مورد بخل او يادداشت كردهاند، و نصحيتهاي بسيار در امر حرص از او نقل كردهاند كه به پسرش ابوعباس گفته و قسمتي از آن به اين شرح است: «اي پسرم معاملات و رفتار تو با مردم مثل كسي باشد كه شطرنجبازي ميكند، آنچه خودداري براي خود نگاهدار و از آنچه ديگران دارند بگير، اگر مال تو از دستت رفت، ديگر بر نميگردد، و بدان كه دينار، تبدار است، اگر آن را خرج كردي ميرود، و بدان هيچ چيزي زودتر از دينار فاني نميشود، اگر خرد شد رفته است، چنان كه كاغذ هم اگر از لولهي خود باز شود پراكنده ميشود، مثل درهم، مثل پرنده است. مادام كه در دست تو است مال توست، و اگر پريد مال ديگري ميشود. «متلمس» شاعر گفته است:
قليل المال تصلحه فيبقي ولا يبقي الكثير معالفساد
لحفظ المال خير من فناء و سيبر فيالبلاد بغير زاد
اگر مواظب مال كم باشي باقي ميماند، و مال زياد اگر فاسدش كني، باقي نخواهد ماند؛ نگاهداري مال بهتر از
فاني كردن آن است كه در شهرها بدون زاد و توشه سر گردان شوي.
و از كندي است كه گفت: «يكي از نشانههاي شرافت بخل آن است كه به سائل ميگويي نه و سر را براي گفتن نه بلند ميكني و نشانهي ذلت و رنج آن اين است كه چون به سائل ميگويي آري، سرت را به زير مياندازي»، و باز گفته است: «دينار تبدار است، اگر خرجش كني ميميرد و درهم زنداني است، اگر آزادش كني، فرار ميكند. و مردم ارزش ندارند، از آنها بگير، و چيزهاي خود را نگاهدار و حفظ كن».
اين سفارشها - اگر انتسابش به كندي درست باشد - به هيچ وجه با شرافت دانش حقيقي هماهنگ نيست، و از روح فلسفه و از خصال كرم كه شايستهي علماست، بسيار دور خواهد بود، اگر وي گويندهي اين مطالب بوده، بايد بگوييم كه آن را در وضعي مخصوص گفته و يك موقعيت مادي مخصوص ايجاب ميكرده است چنين بگويد، و ممكن است بگوييم كه اين سفارشها هم نوعي از حكمت رشتهي بدبيني بوده كه از زندگي سخت و تحت فشار حكايت ميكند، و نشان ميدهد نفوس انساني اگر تحت فشار ماديات بروند، چگونه قدرت قاهرهي مادي آنها را محكوم خود خواهد ساخت.
به نظر ميرسد كندي مردي مؤمن و معتقد در اسلاميت، و متمسك به عقايد اسلامي بوده، و از آن عقايد دفاع جدي ميكرده است. و شايد شواهدي بر اين مطلب در كتابهاي او به نظر خواننده برسد. كندي مردي بوده كه به احكام شريعت عمل ميكرده است. حكايت كردهاند: كسالتي پيدا كرد كه بيماري او باشراب قابل علاج بود و براي آن بيماري هميشه شراب مينوشيد، ولي آشاميدن شراب را ترك كرد و توبه نمود و ساير معالجات ديگر در او اثر نكرد، ناچار متحمل دردهاي بيماري شد و به علت همان بيماري در گذشت.
كندي شاگردان بسياري داشت كه بعضي از آنها از اقطاب فكر اسلامي در دورهي خود شدند، اينان نزد كندي درس خوانده و زير دست او فارغ التحصيل شده بودند. نام عدهاي از آنها به اين شرح است:
1- محمدبنيزيد معروف به دبيس، اين دانشمند در كيمياگري هم كار ميكرد همچنين مشغول كارهاي (براني) بود، كتاب الجامع و كتاب اعمال الاصباغ (كارهاي رنگي) و ساخت مركب و مداد، از اوست.
2- زرنب، كندي رسالهاي به نام شاگردش زرنب، در بيان اسرار ستارگان و مقدمهي كارهاي رنگي نوشته است.
3- احمدبنطيب سرخسي فيلسوف معروف.
4- ابوزيد احمدبنسهل بلخي.
5- ابومعشر جعفربنمحمد بلخي.
شاگردان ديگري هم (كه نامشان شبيه و هموزن نام سيبويه بوده) داشته است. آنها جماعتي بودند كه از آن جملهاند: حسنويه، نفطويه، سلمويه، رحمويه.
بديهي است شهرت علمي و شخصيت فلسفي و نزديكي او به دربار عباسي، از علل و عوامل اصلي در برانگيختن جمعي عليه او، به صورت رقيب و حسود و دشمن شده بود كه مزاحم موقعيت او شده بودند و حسودان بسياري داشت، همان گونه كه هر بزرگي و هر صاحب مقام يا علمي داشته و دارد.
از اين دسته رقبا و حسودان دو نفر به نام محمد و احمد فرزندان موسيبنشاكر بودند كه ستارهي اقبال آنها در دورهي كندي درخشيد و در رياضيات و هيئت و فلسفه نبوغي داشتند و البته فضل و شهرت كندي، آن دو را آزار ميداد، مخصوصاً كه ميديدند وي در دربار بنيعباس و دستگاه پر عرض و طول خليفه، بسيار مقرب است. لذا مصمم شدند عليه او نزد متوكل عباسي اقدام به نمامي و توطئهچيني كنند و در نتيجه او را از موقعيتي كه داشت پس زدند و از دربار دورش كردند و متوكل او را كتك زد و كتابهاي او را مصادره كرد و تمام تأليفات او را گرفت و آن دو نفر كه دستاندكار اين مصائب بودند كتابهاي او را به بصره فرستادند و كتابخانهي بزرگ و مخصوصي به نام كنديه تشكيل دادند، ولي سرانجام بر متوكل كشف شد كه آن دو نفر عليه كندي توطئه كردهاند و آن دو به نوبهي خود دچار غضب و خشم متوكل شدند، تا آنكه يك رقيب قديم آنها (كه او را هم با همان روشي كه عليه كندي به كار برده بودند، مورد خشم متوكل قرار داده بودند و متوكل او را از دربار بيرون كرده بود) به داد ايشان رسيد و آنها را از چاه بيرون آورد. اين شخص مهندس مشهور، سندبنعلي بود كه در حدود سال 850 ميلادي ظهور كرد.
جريان قضيه به اين صورت بود كه قرار بود محمد و احمدبن موسي، قناتي به نام قنات جعفريه (به نام متوكل) حفر كنند و به اصطلاح قناتي در بياورند و چون با كوششهاي فراوان در كار خود موفق نشدند از سندبنعلي كمك خواستند و از او دعوت كردند كه چارهاي در كار آنها بينديشد، مهندس مزبور وعده كرد كه اگر كتابهاي كندي را به طور كلي به او برگردانند، راه حلي در كار حفر قنات به آنها ارائه دهد، آنها هم پذيرفتند و پس از آنكه وصول تمام كتابها از طرف كندي به مهندس ارائه داده شد، او هم نظر هندسي خود را براي رفع مشكل آن دو نفر به آنها گفت.
ديگر از دشمنان كندي ابومعشر جعفربنمحمد بلخي بود كه در سال 272 هجري وفات كرده است. وي بيش از يك صد سال عمر كرد. اين مرد از دشمنان سرسخت كندي بود، بسيار به او بد ميگفت، از او به صورتي بسيار بد انتقاد كرده با مصالبي زننده او را نكوهش ميكرد و عامهي مردم را عليه او تحريك و اغوا مينمود، زيرا او به فلسفه اشتغال داشت و شر او از سركندي قطع نشد تا آنكه كندي، به طور پنهاني، كسي را نزد او فرستاد و او را از رموز فلسفه آگاه ساخت و چون به جاده و راه فلسفه افتاد آرام شد. همين بلخي پس از آن از كساني شد كه كندي را مرد بزرگ خواند و از وي استفادههاي علمي برد. در تأليفات كندي رسالهاي ميبينيم كه آن را در احوال مسائلي نوشته است كه ابومعشر در باب نجوم از او پرسيده بوده است.
كندي رسالهاي در فلسفهي اولي دارد كه در آن به دشمنان فلسفه كه جمود فكري دارند، تاخته است و شايد مقصودش از دشمنان فلسفه، همان ابومعشر بوده باشد. و البته اين رساله پيش از آن بوده كه ابومعشر فلسفه را از كندي آموخته و يا گرفته است.
باز كندي قطعه شعري دارد كه در آن صحبت از عوضشدن روحيهي مردم ميكند و مردم را به كنارهگيري از سايرين تحريض مينمايد و بينيازي خود را از مردم عنوان ميكند. شايد وي چون ميديد جمعي بيمايه در آن روزگار، از جمع دانشمندان و افاضل پيش افتادهاند و از طرفي سعايتهاي بيدليلي كه آن دو نفر فقط به سبب فضل او، عليه او كرده بودند، دل او را از اين كارها و صدماتي كه از آن سعايتها متحمل شده بود به تنگ آورده بود. وي در اين شعر خواسته است آنچه در دل داشته و بگويد آن شعر اين است:
اناف الذنابي عل الارؤس فغمض جفونك او نكس
وضائل سوادك و اقبض يديك وفي قعر بيتك فاستجلس
و عند مليكك فابغ العلو و بالوحدة اليوم فاستأنس
فان الغني في قلوب الرجال و ان التعزز لفي الا نفس
و كائنتري من اخي عرة غني انه بعد لم يرمس
فان تطعم النفس ما تشتهي تقيك جميع الذي تحتسي
دنبالهها و مردم پست بر سرها و مردم شريف برتري پيدا كردهاند، پس يا چشمان خود را بيند و يا سرت را پايين بينداز، سواد خود را كم نشان بده و دو دست خودت را جمع كن، و در گوشهي خانهات بنشين، و از مالك خود خدا بلندي بخواه، و به تنهايي انس بگير؛ زيرا بينيازي، بينيازي دلهاست و عزت در عزت نفس است، چه بسا مردي را در مضيقه ميبيني كه ثروتمند بوده، و چه بسا ثروتمنداني هستند كه مفسلند، و كساني را ميبيني كه استاده مردهاند، نهايت آنكه هنوز به خاك سپرده نشدهاند، اگر آنچه نفس تو ميل كند به او بدهي، تو را از تمام آنچه به تو برسد باز خواهد داشت.
كندي صاحب آن قصهي معروف است كه با ابو تمام طائي شاعر معروف، در وقتي كه ابو تمام، احمد بن معتصم را مدح كرده گفت:
اقدام عمر و في سماحة حاتم في حلم احنف من ذكاءِ اياس
اقدام عمرو، گذشت حاتم و حلم و بردباري احنف و ذكاوت اياس را دارد.
كندي به او گفت: تو امير را مدح كردي، ولي او را به مردم جلف عرب تشبيه كردي و حرف تازهاي نزدي، ابوتمام مختصري تأمل كرد و سپس گفت:
لا تعجبوا ضربي له من دونه مثلاً شروداً فيالندي و البأس
فا اللّ'ه قد ضرب الاقل لنوره مثلاً من المشكاة و النبراس
از مثل زدن من كه با تمثيليث دون مقام او در موردي نادر و نامناسب مثلش زدم، تعجب نكنيد. خدا هم براي توصيف نور خود، فانوس و چراغ را مثل آورده است.
كندي در اين موقع به احمدبنمعتصم گفت: اين مرد زندگي زيادي نميكند.
شيعه بودن كندي 38-4- سيدبنطاووس در جزءِ پنجم از كتاب خود فرجالمهموم كندي را از آن دسته از علماي شيعه قلمداد كرده كه نجوم ميدانستند، و چنين گفته است: «از كساني كه شهرت به علم نجوم دارند و گفته شده است كه از علماي شيعهاند، شيخ فاضل كندي...».
و باز ميگويد: «آنچه از تأليفات او به ما رسيده و در علم نجوم است، رسالهي او در اين علم در پنج جزء است.»
تهراني هم او را در عداد مؤلفان شيعه آورده و بعضي از مؤلفات او را هم نقل كرده است.
ديديم كه او در پايتخت و مركز تشيع، كوفه، ولادت يافته است و كوفه وطن پدران و اجداد او بوده و طبعاً وي تحت تأثير روح محيط خود قرار گرفته است. به علاوه ديدهايم كه وي رسالههاي خود را با عباراتي كه عادتاً شيعه آنها را به كار ميبرند و از مختصات شيعيان است ختم كرده، چنان كه در خاتمهي رسالهي خود فيالفلسفة الاولي ميگويد: «و الحمدللّه رب العاميلين، و صلواته علي محمد النبي و آله اجمعين» و ياد آخر رسالهي خود في سجودالجرم الاقصي مينويسد: «و الحمدللّه رب العالمين، والصلاة علي محمد المصطفي و آله الطاهرين» و در آخر رسالهي خود في النفس و آخر رسالهي خود في حدود الاشياء و جاهاي ديگر همين روش را داشته است (17) .
البته اين قبيل تعبيرات را ميتوانيم قرينهي محكمي بر شيعه بودن او قرار دهيم و احتياج به قراين ديگر نداشته باشيم.
آنچه در اين باب قابل تذكر و اشاره است، اين است كه هم ظهيرالدينبيهقي در كتاب خود به نام تتمةصوان الحكمة و شهرزوري در نزهةالارواح بيان داشتهاند كه در مليت كندي اختلاف است، بعضي او را يهودي دانستهاند كه مسلمان شده است. اين گفتار بسيار غريب و دور از تصديق است زيرا دانستيم كه پدران و اجداد او همگي مسلمان بودهاند و در سايهي اسلام بزرگ شدهاند و جدش « اشعث كندي ابنقيس » بر رسول خدا (ص) وارد شد و مسلمان گرديد.
و عجيبتر آنكه ويلدورانت مستشرق و مؤلف تاريخ تمدن به كندي نسبت داده است كه او رسالهاي در دفاع از نصر انيت نوشته است. به طور يقين نسبت تأليف اين رساله به كندي درست نيست و رسالهاي را كه مستشرق مزبور عنوان كرده است تأليف عبدالمسيحبناسحاق كندي است كه در رد رسالهاي است كه عبداللّهبناسماعيل هاشمي نوشته و براي او فرستاده بوده است. عبدالمسيح هم رسالهي خود را نوشته و براي عبداللّهبناسماعيل هاشمي فرستاده و او را - در مقابل دعوت هاشمي از او به مسلمانشدن - دعوت به مسيحيت كرده است. مستشرق مذكور به علت مشابهت در اسم، اين اشتباه را كرده است و اين دو رساله در آثار الباقيهي بيروني عنوان شده است.
كوشش علمي كندي به راستي موجب اعجاب و دهشت است كه ميبينيم كندي در اوايل دورهي ترجمهي افكار و فرهنگهاي اجنبي و در دورهي تكوين افكار فلسفي، در ايامي كه بيشتر معارف در حال به وجود آمدن بود، در تمام جهات و جوانب معرفت بشري كه در آن عصر شناخته شده يا در شرف شناختهشدن بود، كوششهاي فراوان كرده و با حرارت و نشاط كامل وارد شده است و اين درجه از كوشش و كار از جانب يك متفكر عرب، آن هم در آن زمان، از حدود توقع انسان خارج است.
ميبينيم وي در هر فرعي از فروع، معرفت، تأليفات و رسائل متعدد دارد: 22 كتاب در فلسفه و 19 كتاب در علم نجوم و 16 تأليف در علم فلك و 17 رساله در جدل و 11 تأليف در كرويات و 7 اثر در موسيقي و 5 رساله در نفس و 5 رساله در مقدمهي المعرفة و 9 كتاب در منطق و 10 رساله در احكاميات و 14 رساله در احداثيات و 8 رساله در ابعاد.
علاوه بر آنها رسالههايي در الاهيات ارسطو، معرفت داروهاي مركب، مدو جزر و سبب رنگ لاجوردياي كه در هوا ديده ميشود و در بعضي از آلات فلكي و نيز مقالاتي در تحويل سالها، در علم معدن و انواع جواهر و اشياء و انواع آهن و شمشيرها، دارد.
چنان كه باز رسالههايي در اخلاق و در آنكه نبايد گول كساني را خورد كه معتقد به كيميا (يعني تبديل فلز به طلا) هستند! و در علم مناظره و علوم ديگر هم دارد.
قديميترين كسي كه كتابهاي كندي را احصا نموده، النديم است كه آنها را در الفهرست شمرده، پس از او قفطي و ابنابياصيبعه و صاعد و ديگران هستند كه بعضي زياد و بعضي كمتر نوشتهاند و به هر حال چه كم و چه زياد نشان ميدهد كه كندي قريحهي سرشار داشته و در عصر خود در علوم روز، يگانه بوده و دلالت دارد كه به علوم زمان احاطه داشته است و احاطهي او نشانهي وسعت دايرهي اطلاعات و قدرت عقلي و كوشش زياد اوست. آثار بسيار او انعكاسي بزرگ در محيط علمي و در نزد صاحبان افكار قديم داشته است و همگي به فضل او اعتراف كردهاند.
ابنابياصيبعه در طبقات الاطباء ميگويد: «كندي تأليفات گران قدر و رسالههاي بسيار در تمام علوم دارد...».
ابننباته ميگويد: «... دولت معتصم به وجود كندي و به تأليفات او درخشندگي خاص داشت و تأليفات او بسيار است...».
ابوحيان توحيدي ميگويد: «كندي در علوم مختلف تأليفات و رسالههايي متعدد داشت كه در بين مردم نفوذ بسيار كرده بود و مردم به آنها اقبالي عجيب داشتند».
ابن يونس ميگويد: «كندي فاضل زمان خود در معرفت همهي علوم و او فيلسوف عرب بود».
كندي در نزد علماي جديد موقعيت بزرگي دارد و اينان به آثار و افكار او توجه كردهاند، به قسمتي كه بيكن معروف گفته است: «كندي و حسنبنهيثم، با بطلميوس در صف مقدم هستند».
صالحزكي در كتاب آثار باقيهي خود مينويسد: «كندي نخستين كسي است كه به لقب فيلسوف اسلام ملقب شده است».
كندي فيلسوفي آزاد فكر بوده و تحت تأثير اعتراض و انتقاد معاصران خود نميرفته است. وي رسالهاي در بطلان مدعيان كيميا، كه مردم را گول ميزدند، نوشته و به آنها حمله كرده و بيانات و اظهارات آنها را پوچ و بياساس خوانده است.
چنان كه از رسالهي او كه به نام رسالة فيالعلة القريبة الفاعلة للكون و الفساد نوشته است، بر ميآيد كه كندي از ايمان به تأثير ستارگان در سرنوشت مردم، بسيار دور بوده و سعد و نحس را اصلاً قبول نداشته است و از اينجا به دست ميآيد كه او متفكري از طراز صاحبان افكار جديد است كه انديشههايي عميق داشته و برتر از جامعهي خود بوده است.
كندي كتابهايي بسيار از فلسفه را در دربار مأمون و معتصم ترجمه كرد و مثل گروهي از امثال خود، در بسياري از علوم، عظمت فكري اسلامي را پايه نهاد. او در هر علمي وارد بود، 265 رساله در حساب، هندسهي نظري، هيئت، ظاهرات جوي جغرافي، طبيعي، سياست، موسيقي، طب، فلسفه و غير اينها نوشته است. قوانين سرعت اجسامي كه در هوا ميافتند، نيز مورد مطالعهي او بوده، چنان كه در مسئلهي روشنايي در كتاب خود از بصريات بحث كرده است و با اين حال و موقعيت، پس از مرگ خود از انتقاد و حملهي ديگران مصون نمانده است.
صاعد در طبقات الامم خود ميگويد: «كتابهاي منطقي كندي كمتر در علوم مورد استفاده است، زيرا از صنعت تحليل خالي است و ميدانيم كه بدون صنعت تحليل شناختن حق از باطل امكانپذير نيست اما صناعت تركيب كه كندي قصدش از بيان آن در كتابهاي خويش همان صنعت تحليل است، كافي به مقصود نبوده و فقط كساني ميتوانند از آن استفاده كنند كه مقدمات مهمي را ديده باشند و فقط براي آنها صناعت تركيب امكانپذير است. بايد دانست كه مقدمات هر مطلوبي به دست نميآيد مگر از راه صنعت تحليل و من نميدانم چه چيز يعقوب كندي را وادار كرده است از اين صنعت چشم بپوشد؟ آيا جهل به اندازههاي آن سبب شده؟ يا از بيان و اظهار آن بخل ورزيده است؟ هر كدام باشد نقص اوست. علاوه بر اين كندي رسالههايي بسيار در علوم دارد كه در آراءِ فاسد و باطل و شيوههاي دور از واقع و حقيقت به كار برده است».
به طوري كه ابن أبي أصبيعه گفته اظهارات صاعد در اينجا حملهي بسيار شديدي عليه كندي بوده است، ولي اين حملهها از مقام علمي او نكاسته و مانع توجه مردم به كتابهاي او نشده و نميشود و مردم از آنها استفاده ميكنند.
و در مرتبهي ديگر باز هم صاعد به او، نسبت داده است كه كندي در كتاب التوحيد كه مشهور به فمالذهب است، مذهب افلاطون را پذيرفته و معتقد است عالم در غير ظرف زمان حادث است، كندي اين عقيده را تأييد كرده و دلايلي نادرستي بر صحت آن آورده است كه قسمتي از آن دلايل سوفسطايي و قمستي خطابي است.
واضح است كه قاضي صاعد در اين انتقادات به هيچ وجه زمان و محيط كندي را مورد توجه قرار نداده است. دورهي كندي نخستين مرحلهي شروع به نقل و ترجمهي آثار و افكار يونانيان و ديگران يعني دورهاي بود كه فلسفه و علوم در عالم اسلامي شروع به تكوين ميكرد.
قاضي صاعد ، كندي را به جاي فيلسوفي كه در دورههاي اخير، يعني دورهي پختگي افكار و علوم و دورهاي كه نتايج و ثمرات فلسفه به صورت ميوههاي رسيدهي بوستان فلسفه و علوم چيده ميشود، گرفته و به او به آن چشم نگاه كرده است.
همچنين ميبينيم ابنرشد هم در كتاب خود الكليات در جايي كه گفتگو از تركيب داروها ميكند، رأي كندي را عنوان نموده، از آن به شدت انتقاد كرده است و در مقام عيبجويي از او ميگويد: كندي در كتاب طبيعةالادوية خويش مطالب بي سروته و هذياني بسيار آورده است كه سبب بينظمي و به هم ريختگي در علم داروها شده است.
به هر حال، هر چه باشد كندي با كوشش و حرارت فراوان در تمام رشتههاي علوم و جوانب فرهنگ و معرفت آنچه در دورهي او بوده، كار كرده و نتايجي به دست داده است و ميبينيم كه كوشش او در موضوعات طبيعي و رياضي و نجوم و هيئت و ظواهر هستي، و حتي در علم موسيقي، كمتر از كوشش و توجهش به قضاياي فلسفي و ماوراءِالطبيعه نبوده است و به يك نسبت در تمام آنها به كوشش مشغول بوده و حرارت داشته است. دليل ما تأليفات متعدد او در هر رشته از آن علوم و معارف است و اين خود نمودار وسعت دامنهي افق فكري وي و ميزان و اندازهي كوشش علمي اوست كه او را به حق در مرتبهي بارزي در بين متفكران سرشناس قرار داده است.
روشهاي و تمايلات فكري كندي 38-5- كندي در مدت حيات خود، بين كوفه مسقط الرأس خويش و بصره و بغداد زندگي كرده قسمت اعظم از عمر خود را در بغداد بوده در نزد مأمون و معتصم، خلفاي بنيعباس داراي مرتبه و مقامي شده است. اين سه محل در آن زمان در حقيقت مركز و ستاد نهضتهاي فكري و علمي و نقطهي تلافي تمام امواج فرهنگي و محل مبارزهي مذاهب و طريقههاي مختلف و تمايلات مذهبي و فرقهها بوده است، و اگر در نظر بگيريم كه كندي در پايتخت مذهب اعتزال، (بصره) نشو و نما كرده و هنگامي كه ملكات او شروع به كار نموده است در بغداد، تربيت شده است و خلفاي بنيعباس از دورهي مأمون تا اوايل دورهي متوكل سايهي لطف بر سر او انداخته بودند و هنگامي كه جنبش ترجمه و نقل افكار يونانيان و افكار خارجي به اوج خود رسيده بود زندگي ميكرده است و اگر اين اوضاع و احوال و خصوصيات را در نظر بگيريم و درست به اين نكات توجه كنيم به خوبي در مييابيم كه محيط فكري دورهاي كه كندي در آن زندگي ميكرده چگونه محيطي بوده و او با چه نوع موجي از امواج فرهنگي برخورد ميكرده است، و خواهيم دانست كه كندي در چنان محيط مشتعل و گرم افكار و علوم، طلوع و ظهور كرده و استعدادهاي او در اثر آن شعلههاي گرم و سوزان پخته شده است. در اين صورت خواهيم دانست كندي در اوايل زندگي خود، در بين طوفان اعتزال و در اثناي رشد نهضت كلامي تا مرحلهي كمال آن ميزيسته و در حقيقت در ميان بحراني از يك جنبش فكري نيرومند قرار گرفته بود و به آثار افكار اجنبي با شوق و عطش برخورده و با آن مواجه شده بود كه فرصت استفاده از فرهنگهاي خارجي را يافت. وي تا حد زيادي از روح منتشر در آن محيط متأثر شد و بر معارف متنوع و پردامنهاي اطلاع پيدا كرد كه كمتر براي كسي آن چنان محيطي فراهم ميشد و تأليفات متنوع او شاهد بر اين مدعا است كه در آنها بسياري از مشكلات و نظريات را مورد بحث قرار داده است و از آن محيط، با استمداد از طبيعت نژادي خويش و روح اسلامي و قواي فكري خارجي كه به محيط اسلامي راه يافته بود، داراي چنان فرهنگ دامنهداري شد كه پيشتر دانستيم. واضح است كه رنگهاي گوناگون از آن مواد مختلف علمي و فرهنگي در روح و تمايلات قلبي او تهنشين شده بوده است و افكار اعتزال در آن دوره، افكاري بود كه بر جامعهي اسلامي روز سايه افكنده بود و مأمون و برادرش، معتصم هم آن را پذيرفته بودند و در عين حال كندي را هم در حمايت خود داشتند، در اين صورت بعيد نيست كه كندي تحت تأثير افكار اعتزال زير سايهي آن دو خليفه رفته و از آن تمايلات اعتزالي محيط خود ارثي برده باشد. از دلايل اين تأثر رسالههايي است كه در باب موضوعات مورد نظر معتزله نوشته است. مثلاً رسالهي او در اثبات رسل و پيامبران ، رسالهي او در باب استطاعت و زمان وجود آن ، رسالههايي كه بر رد منانيه و نقض مسائل ملحدان و رد بر بعضي از متكلمان و نقض بر ثنويه نوشته است و بحث با ابن الراوندي، رسالهي او دربارهي جدايي مذاهب در توحيد (به اين معني كه همگي در توحيد اتفاق داشته ولي هر يك با ديگري به اختلاف پرداختهاند) و نامهي او به محمدبنجهم، در روشن ساختن وحدانيت خدا و رسالهي او در توحيد با معاني و تفسير و كتاب او در موضوع آنكه كارهاي خدا همگي بر وفق عدل و عدالت است، و هيچ ستمي در آن راه ندارد، اين رسائل و كتابها، آن گونه كه از نام آنها پيداست، داراي يك نوع تمايل اعتزالي هستند. خاصه رسالههاي او در باب استطاعت و زمان وجود آن و توحيد كه دو اصل اساسي از عقايد معتزله است. يا رد بر مناني و ثنويه و ملحدان كه تمايل او را به خوبي نشان ميدهد. و گفتيم آن دو خليفهي مقتدر عباسي هم آن افكار را تأييد ميكردند. با تمام اين احوال، دليل مقتضي در دست نيست كه برساند او معتزلي بوده يا تمايل صريح اعتزالي داشته است، زيرا بحث و اثبات موضوعاتي از قبيل استطاعت، عدل، و توحيد و اثبات نبوت و رد بر ثنويان و ملاحده و ديگران، موضوعاتي است كه متكلمان غير معتزله هم متعرض آنها شدهاند، مثل هشامبنحكم و هشام جواليقي و شيطان الطاق كه همگي شيعه بودهاند كه در اين موضوعات بحث كردهاند. البته توحيد و عدل، دو موضوع جديد در اسلام نيستند بلكه هر دو، دو عنصر اسلامي هستند كه در قرآن به طور مكرر آمده. اما آنكه چرا كندي وارد اين مباحث شده؟ سبب اين است كه او در دورهي تصادم مذهبي و عقيدتي كه در نهايت شدت خود بوده زندگي ميكرد، به ويژه كه جنبش اعتزالي كه نتيجهاش قول به خلق قرآن بود و سر و صدايي راه انداخته بود، مورد تأييد مأمون و معتصم هم قرار گرفته بود. از طرفي الحاد و زندقه و ماديت و افكار منحرف ديگري هم در آن دوره شيوع داشت و طبيعي بود كه او به عنوان يكي از سران و سواركاران ميدان علمي كه در مقام تفحص و بررسي و بحث بودهاند، در اين امور وارد و خارج شود و بديهي است فيلسوفي كه زمامدار علم و فكر بوده و در بين آن امواج سهمگين و طوفاهاي مهيج كه با هم تصادم داشتند، زندگي ميكرده، ناچار بوده كه در آن ميدان وارد شود؛ پس اگر كندي وارد بعضي از مباحث معتزله شده، نه از آن جهت بوده است كه پيرو مكتب اعتزالي بود، بلكه چون اعتزال مسئلهي روز بود و اشاعره و معتزله و شيعه و ديگران وارد آن مباحث بودند، وي نيز در آن مباحث وارد شده و تأليفاتي در آنها كرده است. كندي، با اين حال رنگ قوي فلسفهي خود را در آن مباحث نشان داده و روح مخصوص خويش و شخصيت ممتاز خود را از دست نداده است.
استاد ابوريده ميگويد: ممكن است كندي را نخستين فيلسوف بدانيم، فلسفهي او به ويژه فلسفهي ماوراءالطبيعهي او، سايههاي ديني و عقيدتي داشته است و افكار او در همان مسيري حركت ميكرد كه اسلام در آن مسير ميرفت و نوع افكار و معتقدات او تكان دهنده بود و كمتر نظير آن در حكما و فلاسفهي معاصر او ديده ميشود. كوشش او در توفيق بين دين و عقل يكي از مظاهر اين مشرب است، وي با فلسفه و نظريهي هندي برهمني كه اساس آن بر عقل پايهگذاري شده و تنها عقل را مصدر كافي در تمام معارف ميداند و ميگويد با بودن عقل ديگر احتياجي به پيامبران نيست، به شدت معارضه كرده است. دليل پيروان آن نظريه اين است كه اگر آنچه انبياء ميآورند موافق احكام عقل است ديگر به كوشش آنان احتياجي نيست، و اگر مخالف عقل است بايد آنها را رد كرد. ولي كندي در مقام دفاع از مسئلهي نبوت بر آمده قول براهمه را رد كرده و نظريهي آنها را پوچ دانسته و رسالهاي در تثبيت نبوت و كتابي هم در اثبات نبوت از طريق منطق نوشته است. ولي ما تاكنون، به دلايل او در رد خصم و اثبات نظريهي وي بر نخوردهايم. فقط اين مطلب شهرت دارد، اما مدارك اصلي كه اين امور را توضيح دهد در دسترس ما نيست. شايد روش او در اين باب و معارضه با نظر براهمه، عين طريقهاي بوده است كه فلاسفهي متأخر آن را پيش گرفتهاند و خلاصهاش اين است:
عقل سه حالت دارد:
اول. ادراك عقل به حسن بعضي از چيزها، مثل آنكه نيكي و نيكوكاري را خوب ميداند.
دوم. ادارك عقل به قبح و بدي از امور، مثل ادراك قبح ستم و خيانت.
سوم. آنكه عقل حسن و قبح بعضي از امور، مثل بعضي از عبادات را درك نميكند و حكمي در آنها ندارد و چيزي از آن را نميداند مگر به واسطه و وسيلهاي از قبيل شرع يا عرف يا بنا گذاري...
كندي رسالههايي در موضوعات متعدد دارد كه ظواهر آنها نشان ميدهد مشرب او همان است كه در بالا به آن اشاره كردهايم. از جملهي آنها نامهاي است به احمدبنالمتعصم در تجويز اجابت دعا از طرف خداي عزوجل از كسي كه از او اجابت خواسته است، رسالهاي در انتهاي جرم عالم و رسالهاي كه به محمدبنجهم دربارهي وحدانيت خدا فرستاده و رسالهي او در روشن ساختن وحدانيت خدا و رسالهي گفتار او با ابن راوندي در توحيد، رسالهي او در افعال خدا كه همگي ناشي از عدل است و... و ما هنگامي كه عناوين اين رسالهها و كتابها را ميخواهيم متوجه ميشويم كه عناصر و عوامل ديني تا چه درجه در افكار او مؤثر بودهاند، و تشخيص ميدهيم كه او در مقام كوشش در جمع بين دين فلسفه بوده است؛ از اينجاست كه بيهقي ميگويد «كندي در بعضي از مصنفات خود، بين اصول شرع و اصول معقولات را جمع كرده است...» خود كندي در رسالهي خويش به نام الابانة عن سجودالجرم الاقصي كه از خدا اطاعت ميكند تصريح كرده و ميگويد: به جان خودم سوگند كه گفتار محمد راستگو صلوات اللّه عليه و آنچه از طرف خداي عز و جل بيان كرده، همهي آنها با مقايسهاي عقلي منطبق است و فقط كساني آنها را يكي نميدانند كه از نعمت عقل محروم بوده و به نقمت جهل با مردم پيوستهاند.
او سپس توجه خود را معطوف به فلسفهي اسلامي كرده و جهت و روش جمع بين افلاطون و ارسطو را در نظر گرفته است. ما اين تمايل و روش وي را در دو رسالهي او كه در نفس و در عقل است، در جايي كه اقوال ارسطو و افلاطون و فيثاغورس و ديگران، از دستهي فلاسفهي يوناني را كه در تفسير عقل و نفس نوشته و حدود آنها را معين كردهاند نقل ميكند، در مييابيم و به طور واضحتر در رسالهاي كه در مورد كتابهاي ارسطو طاليس نوشته، مشاهده ميكنيم. در جايي كه متعرض علم انبياء و رسولان ميشود و علم آنها را با سايرين مقايسه ميكند و در آنجا ميگويد: «... علم رسولان و پيامبران ويژهي آنان است كه خداي متعال آنها را مخصوص به آن كرده و رسول بدون طلب و تحصيل و بحث به آنها ميرسد و هيچ وسيلهاي اعم از رياضيات، منطق، برهان و زمان در آن تأثير نداشته و فقط به صرف ارادهي خداست. طهارت نفس و تسليم به حق و تأييد و پشتيباني حق و الهام و پيغامهاي او به آنها، به صورت فعليت در ميآيد و اين گونه علم مخصوص پيامبران بوده و از واردات قلبي آنهاست و ساير افراد بشر از آن سهمي ندارند، و اينها نشانهي فارق بين رسولان و ساير ابناي بشر است. زيرا غير از انبياء كسي راهي در تحصيل اين علم مهم ندارد، مثل پاسخي كه رسولاكرم در جواب مشركان بيان فرمود. رسول اكرم(ص) به همه چير عالم بود، و علم او اول نداشت و تمام هم نميشد، بلكه سرمدي و ابدي بود، مشركان در حال طعن بر او با اعتقاد به اينكه او جوابي ندارد كه بدهد، از او پرسيدند: اي محمد، اين استخوانهاي پوسيده را چه كسي زنده ميكند؟ فوري خداي يكتا جل شأنه به او وحي كرد كه بگو: آن كس كه آنها را از اول ايجاد كرد، و او هرگونه خلقي را به وجود ميآورد، تا آنكه ميگويد: او به مجرد آنكه گفت به وجود آي، به وجود آمده است. كدام بشر ميتواند، با فلسفهي بشري در گفتاري به كوتاهي و اختصار اين آيات شريفه مطلبي را به طور جامع و كامل و توضيح كافي، به صورتي كه خداي تعالي فرموده است بگويد؟ «استخوانهاي پوسيده را كسي كه از اول آنها را خلق كرده زنده ميكند» و قدرت او قدرتي است كه آسمانها و زمين را خلق كرده و وجود چيزي را با نقيض آن اثبات ميكند. بديهي است هر زبان و هر منطقي عاجز از چنين امري است و تمام بشر تا آخر در اين باب عجز و قصور دارند و البته عقول جزئي را بدان دسترسي نيست».
از جهت ديگر، ميبينيم كه كندي تحت تأثير فلسفهي طبيعي رفته و اثرش در افكار و تأليفات او همان گونه كه در فلسفهي الاهي ديده ميشود. در فلسفهي طبيعي هم بارز است و از تأليفات بسيار او اين نكته به خوبي مفهوم ميشود. وي در فلك، در حساب، در موسيقي، در هندسه، در ظواهر طبيعت، از قبيل ابر و باران و رعد و برق و قوس قزح و رنگ آبي آسمان و سردي و گرمي و چيزهاي ديگر مطالعه كرده، چنان كه بعضي از مسائل ماوراءالطبيعه را هم تفسير نموده است. مثلاً در ماهيت خواب ديدن و غيره، ولي مسئلهي رياضيات بيشتر توجه او را جلب كرده است كه رسالهاي به نام في انه لاتنال الفلسقة الا بالرياضيات نوشته و گفته است: «انسان وقتي فيلسوف ميشود كه رياضيات را بداند». او در اين باب اهتمام داشته و رسالهاي در نتهاي موسيقي تأليف نموده است و اين رساله را در وقتي تأليف كرده است كه اروپا چند قرن بعد از آن نتهاي موسيقي را شناخت. كندي حروف و اعداد را در طب نيز به كار برد و در باب دواهاي تركيبي نيز نظرياتي دارد.
ديبور ميگويد: «در واقع كندي عمل داروها را هم شبيه به موسيقي بر مبناي تناسب هندسي قرار داده است و قضيهي داروها را از راه تناسب در كيفيات محسوس، گرمي و سردي و تري و خشكي بنا گذاشته است».
از دلايل اهتمام او به رياضيات اين است كه نظريهي فلسفي مشهور «عدم تناهي ازلي در اجسام» را رد كرده به اينجا ميرسد كه ميگويد: محال است جسمي وجود داشته باشد كه نهايتي به صورت فعليت (يعني نهايت خارجي) نداشته باشد و اين نظر را بااعتماد به مقدمات رياضي بيان داشته و از رموز رياضي كمك گرفته است. خلاصهي آن مقدمات (يعني همان استدلالي كه در باب بطلان لايتناهي از طرف فلاسفهي اسلام عنوان شده) اين است:
1- اشياءِ متجانس كه هيچ يك از آنها برزگتر از ديگري نباشد متساوي هستند.
2- اشيائي كه ابعاد بين نهايت آنها متساوي باشد متساوي هستند، چه بالقوه و چه بالفعل.
3- اشياءِ متناهي ممكن نيست نهايتي نداشته باشند.
4- اگر بر يكي از آنها كه متجانس هم بودند چيزي زياد كنيم البته غير متساوي ميشوند، يا آنكه چيزي بر آن اضافه كنيم، البته بزرگتر از آنها خواهد شد، و بزرگتر از آن خواهد بود كه قبل از اضافه كردن بوده است.
5- اگر از يك چيز كم كنيم، باقي مانده كمتر از وقتي خواهد شد كه از آن كم نشده بود.
6- اگر از يكي از آنها چيزي كم كنيم و دوباره بر آن بيفزاييم، در نتيجه و حاصل همان است كه قبلاً بود.
7- ممكن نيست يكي از دو شيء متجانس كه هر دو بينهايتند كمتر از ديگري باشد.
8- شيء كوچكتر از هر دو شيء متجانس يا به اندازهي شيء بزرگتر است يا قسمتي از آن.
9- اشياءِ متجانس كه هر يك از آنها متناهي هستند، جمعاً متناهي هستند.
اين برهان در نظر فلاسفهي اسلام، بهترين پايه بر دليل تطبيق براي بطلان لايتناهي محسوب شده و ديگران اين برهان را از كندي استفاده كردهاند و در كتابهاي فلسفي طوسي و آنچه به دواني و فلاسفهي ديگر نسبت دادهاند، به طوري كه كراچكي در كتاب خود كنزالفوائد نقل كرده، صورتهاي متعددي از اين برهان ديده ميشود. موضوع قابل توجه اين است كه كندي بسياري از نظريات خود را بر پايهي تجربه و امتحان قرار داده، چنان كه در رسالهي مربوط به جزر و مد به بعضي از اين آزمايشها اشاره كرده است.
افكار و نظريات كندي 38-6- بسياري از آراءِ كندي بدون توجه به دوره و عصر او به نظر آن قدر قابل توجه نيست كه بخواهيم آنها را مورد تفسير و تذكر قرار دهيم، زيرا دلايل علمي و ملاحظات پخته و كاملي را كه در آراءِ فلاسفهي ديگر مثل ابنسينا و طوسي و ديگران ميبينيم ندارد، ولي اگر آنها را با مقارنات آن از حيث زمان و دورهاي كه فلسفه در حال تكوين بوده در نظر بگيريم، بايد بگوييم آراءِ او نمايندهي مترقيترين افكار و بديعترين آرائي است كه عرب در آن دورهها به وجود آورده است. چنان كه در بعضي از آراءِ او كه بيان خواهيم كرد شواهد روشني مييابيم كه كندي، از ديگران اعم از يونانيان و جز ايشان نقل نكرده و خود آن را گفته، بلكه نظر فاضل و حاكم بين نظرها را ابراز داشته است. كندي در فلسفهي خارجي آنچه را مطابق آراءِ خود او بوده پذيرفته و آرائي از آنها را نيز تعديل كرده است، و در اين مورد اين موضوع را كه شهرت دارد عرب فلسفهي خود را از يونانيان گرفته و به زبان عربي در آورده، باطل و بياساس كرده است.
1- حدوث عالم و حركت و زمان، از راه اثبات محال بودن آنكه جسمي وجود خارجي داشته ولي نهايت نداشته باشد. و برهان آن هم همان برهان تطبيق است كه متكلمان و فلاسفه به آن استدلال كردهاند و اين مطلب دليل است بر آنكه فلاسفهي اسلام در قضيهي حدوث عالم مخالف ارسطو بودهاند و افكار ارسطو حتي در اوايل نفوذ افكار فلسفي در اسلام سيطره و نفوذي به معناي نفوذ كامل نداشته است. ارسطو معتقد به قدم عالم از لحاظ حركت و از حيث مدت بوده و در عين حال معتقد به تناهي عالم از حيث مساحت و امتداد جسمي مكاني بوده است و از اينجاست كه معارضهاي روشن بين نظريهي ارسطو و رأي كندي كه قائل به حدوث مساحت و حركت و از حيث زمان و مكان است موجود است.
2- كندي زمان را امري موجود و قائم به ذات نميداند و آن را مجرد و هم اعتباري دانسته ميگويد: «زمان حقيقت ديگري غير از مدت وجود جسم ندارد، و تابع جسم است». وي زمان را به سه قسم ميكند: حال، ماضي و مستقبل. «زمان حال، زمان گذشته و زمان آينده كه بعد از حال ميآيد، و حال زماني است كه گذشته را به آينده متصل ميكند، و خود بقايي ندارد، و قبل از آنكه فكر كنيم ميگذرد، و «آن» و «حال» زمان نيست، زيرا هر گاه بخواهيم زمان حال را ايجاد كنيم كه بين گذشته و آينده اتصال دهيم، از دست ما رفته و حلقهي ديگري پيش آمده است». ميگويد: «زمان نسبت به گذشته و آينده فقط، دو امر اعتباري است كه قبل و بعد هستند»، سپس زمان را به خاطر انگيزهي طبيعي كه دارد به صورت رياضي تفسير ميكند و ميگويد: «زمان عددي بيش نيست، يعني عددي است كه حركت را ميشمارد» و به اين نتيجه ميرسد كه زمان و حركت هر دو متناهي هستند. زيرا به جسم مربوط ميشوند. در اين صورت اين نظر برخلاف رأي ارسطو است كه قائل به ازليت و ابديت زمان است، زيرا آن را با حركت ارتباط داده است، يعني زمان مقدار و عدد حركات است و پايهي عقيدهي او در مورد قديم بودن زمان بر مبناي فكري او يعني قديم بودن هيولي و عالم استوار است.
3- كندي مكان را موجود و ظاهر ميداند، ولي ميگويد جسم نيست. وي در اين امر با عقيدهي ارسطو موافق ولي با عقيدهي افلاطون محال است، زيرا افلاطون معتقد بود كه مكان جسم است.
4- كندي ابر و باران را بخارهايي ميداند و ميگويد حرارت خورشيد است كه آبها و عناصر آبي زميني را تبخير ميكند و اين بخارها به بالا ميروند و تشكيل ابر ميدهند و اگر با عوامل سردكنندهاي كه بخارها را در برگيرد مصادف شوند، به صورت باران به زمين ميريزند. از تفسير او در مورد ابر و باران، استنباط ميشود كه كندي در مقام آن است كه ظواهر عالم طبيعت را به نحو علمي و طبيعي تفسير كند و هيچ گونه تفسيرهاي خيالي، يا استنباط از اصول نظري مجرد، در آن نباشد. اين تفسيري است كه معاصران چيزي بر آن اضافه نكردهاند كه قابل توجه باشد. ارزش تفسير او از اينجا معلوم ميشود كه آن روز، اين ظواهر طبيعي را بر مبناي خيال و وهم قرار ميدادند و كندي در آن روز نظر امروزي را عنوان كرده است. متأسفانه آن روح خيالي و تفسيرهاي تقليدي و همي هنوز در نزد جمعي از فقهاي همين عصر باقي است. حتي يكي از آنها، رسالهاي در تفكير كساني كه تكوين باران را از بخار ميدانند، نوشته است و نام رسالهي خود را السيف البتارفي دفع شبهات الكفار القائلين بان المطرمن البخار گذاشته است (يعني شمشير برنده در دفع شبههاي كافراني كه قايلند باران از بخار است).
5- كندي گفته است: تمدد و كشش و انبساط جسم از خاصيتهاي حرارت است و انقباض و جمعشدن جسم در نتيجهي برودت و سردي است و سبب اين باز و بستهشدن آن است كه هوا حركت ميكند و باد توليد ميشود. او ميگويد: هر جسمي كه سرد شد جمع ميشود و جايي كوچكتر از جايي كه داشت ميخواهد و هر جسمي كه منبسط شود، احتياج به جاي وسيعتر از جايي خواهد داشت كه پيش از گرمشدن داشته، در اين صورت هوا از جهت و محلي كه بواسطهي حرارت باز ميشود، به طرفي كه به وسيلهي برودت جمع شده، ميرود و توليد باد ميكند.
اما آراء او در عقل و نفس به طور كلي از يونانيان است و از افكار آنان بالاتر نميرود و معلوم است كه كندي به آراءِ آنها معتقد بوده و تحت تأثير افكار آنها قرار گرفته، مخصوصاً آراءِ ارسطو را بيش از هر فيلسوف ديگري مورد توجه قرار داده است. مثلاً در رسالهي نفس خود خلاصهي رأي ارسطو و افلاطون و ساير فلاسفه را بيان ميكند و ميگويد. «نفس بسيط داراي برتري و كمال است و جوهر و ذات آن گران قدر و از ذات باري تعالي است، مثل نور خورشيد كه از خورشيد است و ميگويد: روح از جسم جدا و مباين آن است و جوهرش الاهي و روحاني است» و ميگويد: اگر روح از بدن جدا شد تمام حقايق بر او كشف ميشود، و به عالم هميشگي يا عالم عقل يا عالم حق ميرود، سپس مطالب و آراء خود را مستند به آراء ارسطو و افلاطون و فيثاغورس ميكند و در باب عقل و رسائل خود آراء ستودگان قدماي يونانيان را نقل كرده و ارسطو را از بزرگترين صاحبان اين نظر ميداند، و آنكه حاصل گفتار افلاطون همان گفتار شاگرد او ارسطو است، و ميگويد: «رأي ارسطاطاليس در عقل بر چهار قسم است: اول عقل موجودابدي، دوم عقل بالقوه كه نفس است، سوم عقلي كه از تنفس خارج شده و از قوه به فعل در آمده، چهارم عقلي است كه آن را عقل دوم ميناميم». سپس آنها را معني و تفسير ميكند و شايد رسالهي او در عقل و نفس و آنچه متعلق به آنهاست و نشان ميدهد كه كندي تحت تأثير آراءِ ارسطو رفته است، سبب شده كه بعضي از شارحان احوال كندي بگويند كه كندي در تأليفات خود تابع ارسطو است، ولي اطلاق اين حكم در تأليفات كندي با واقع و حقيقت انطباق ندارد گرچه در بعضي از آنها چنين است.
تأليفات و آثار كندي 38-7- كندي آثار بسياري از خود به جاي گذاشته است و تأليفات متعددي در معارف و علوم مختلف دارد كه از تبحر او در فنون حكمت يونان و ايران و هند حكايت ميكند و باز نشان ميدهد كه آثار علمي و وجودي او در حداعلي بوده و كتابهاي او خود كتابخانهي بزرگي است كه شامل تمام علوم در رشتههاي مختلف است و فهرست آنها چند صفحه را پر ميكند؛ به طوري كه بيشتر گفتيم بعضي، آنها را 265 كتاب و رساله اعلام كردهاند. ما در اينجا قسمتي از آنها را نقل ميكنيم تا ثمرهي وجودي و علمي او را نشان داده باشيم و مشرب او در وجههي نظريات و آراء و افكاري وي از عناوين كتابها معلوم شود.
تأليفات او در فلسفه و منطق:
1- رساله و نامهي او به عليبنجهم، در وحدانيت خدا و تناهي جرم عالم.
2- نامه و رسالهي او به احمدبنمحمدخراساني در توضيح تناهي جرم عالم.
3- رسالهاي در عقل.
4- رسالهاي در آنكه جوهرهايي يافت ميشوند كه جسم نيستند.
5- رسالهاي در مقدار و كميت كتابهاي ارسطاطاليس و آنچه از آنها براي تحصيل فلسفه لازم است.
6- رسالهاي در بيان سببي كه قدما اشكال خمسه را اسطقسات ناميدهاند.
7- رساله و نامهي او به احمدبنمعتصم، در ظهور و پيدا بودن آنكه جرماقصي اظهار اطاعت از خدا ميكند.
8- گفتاري در نفس، كه مختصر است.
9- كتابي در توضيح علت فاعلهي قربيه، دركون و فساد،
10- كتابي در فلسفهي اولي، كه براي معتصم نوشته است.
11- رسالهاي در بيان حدود اشياء و قواعد و رسوم آنها.
12- رسالهاي در بيان ماهيت چيزهاي كه ممكن نيست نهايت نداشته باشند و آنهايي كه گفته ميشود نهايت ندارند.
13- رسالهاي در مورد فاعل حق و اول و تام و فاعل ناقص كه فاعليت او مجازي است.
14- كتاب جواهر پنجگانه.
اين رسالهها در سال 1950 ميلادي در ضمن مجموعهاي از رسالههاي فلسفي كندي چاپ شده و استاد محمد عبدالهادي ابوريده آنها را براي چاپ آماده كرده و شرحي هم در مورد آنها نوشته است.
كندي رسالههاي ديگري به اين عناوين دارد:
در جزر و مد.
در علت لاجوردي فضا.
در سبب آنكه در بعضي جاها هميشه باران ميبارد.
در سبب يخ و برف و برق و صاعقه و رعد و زمهرير.
در ماهيت خواب و خواب ديدن.
در علت ايجاد مه.
در آنكه عناصر و جرم اقصي كروي شكل هستند.
اين رسالهها همه چاپ شده و در ضمن مجموعهي سابقالذكر است.
اما تأليفات او در رياضيات و فلك، قسمتي از آنها به شرح زير است:
1- رسالهاي در مقدمهي حساب، در پنج مقاله.
2- رسالهاي در استعمال حساب هندي، در چهار مقاله.
3- رسالهاي در خطوط و ضرب با دانهي جو.
4- رسالهاي در حيلههاي عددي و علم و اخفاي آنها.
5- رسالهاي دربارهي اينكه كره بزرگترين اشكال جرمي است و دايره بزرگتر از اشكال بسيط است.
6- رسالهاي در علل اوضاع نجومي.
7- رسالهاي در صنعت اسطرلاب.
8- رسالهاي در اغراض كتاب اقليدس.
9- رسالهاي در اختلاف مناظر.
10-رسالهاي در تقسيم مثلث و مربع و عمل آنها.
11- رسالهاي در تقسيم دايره به سه قسم.
12- كتابي در براهين مساحت در مورد حسابهاي بانكي.
13- رسالهاي در استخراج خط نصفالنهار و سمت قبله.
14- رسالهاي در استخراج ابعاد به وسيلهي ذات الشعبتين.
15- رسالهاي در انتخاب و اختيار روزها.
اين دو رسالهي اخير خطي او در كتابخانهي ليدن موجود است كه در سال 608 هجري باز نوشته شده است.
وي كتابهايي در موضوعات ديگر دارد:
كتاب في كيمياء المطر و التصعيدات، كه نسخهاي از آن در كتابخانهي ايا صوفيابه شمارهي 3594 موجود است و تاريخ اين نسخهي خطي به ماه جمادي سال 405 هجري بر ميگردد.
كتاب اخطار و تنبيه برخدعهي كيمياگران.
كتاب در ابطال دعوي كساني كه ادعاي صنعت كيميا دارند.
كتاب طب بقراطي.
كتاب در غذا و دارو.
كتاب در جزءِ لايتجري.
كتاب در بيان ظواهر فلكي.
رسالهاي در نسبتهاي زماني.
رسالهاي در بيان آنكه سطح درياها كروي است.
گفتاري در آئينههاي كه ميسوزانند.
رسالهاي در انواع جواهر و اقسام شبهها.
اينها غير از رسالههاي متعدد او در موسيقي و كرويات و حساب و فلكيات و منطقيات و جدليات و نفسيات و غير آنهاست كه جاي ذكر همهي آنها نيست (18) پيش از آنكه بررسي ما در مورد كندي تمام شود، ناچاريم بگوييم كه تأليفات و آثار او دلالت بر شمول دانش او در تمام ميدانهاي معرفت بشري دارد و ميرساند كه درك هدف و وجههي نظر و مشرب و افكار او در آن عصر، جز براي عقول بزرگ امكان نداشته و شامل مترقيترين فرهنگ در عصر او بوده است (19) .
پانوشتها
1- در اوايل قرن نهم ميلادي (حدود سال 185 هجري) در كوفه ولادت يافت و به طوري كه نللينو نقل كرده حدود سال 260 هجري در بغداد وفات كرده است. ß كتاب تمهيد تاريخ فلسفهي اسلام ، ص 31.
2- ترجمهي فارسي تاريخ تمدن ، ج 11، ص 148، بايد دانست كه خزانهي كشور اسلامي در آن تاريخ، از لحاظ ثروت مشهورترين خزانههاي دنيا بوده، نهايت خلفا آن را به آزادي در جهت ميل خود مصرف ميكردند و خالي نميشد!. اين مطلب البته مبالغه توجه دستگاه را به ترجمهي كتب خارجي ميرساند.م.
3- همان كتاب، همان مجلد، ص 147.
4- ترجمهي فارسي تاريخ تمدن ويل دورانت، ج4، ص 166.
5و6- همداني به سكون ميم - ويراسنار.
7- تمهيدلتاريخ الفلسفة الاسلاميه ، ص 31.
8- تراث العرب العلمي ، ص139.
9- تمهيدلتاريخ الفلسفة الاسلامية ، ص 31.
10- تاريخ الفلسفة ، ص 177، بايد توجه داشت كه اشعث بن قيس كندي در تاريخ اسلام در خلافت علي عليه السلام مزاحمتهايي فراهم كرد كه اثر زيادي داشت و نام او در تاريخ از لحاظ طرفداري جدي او از مخالفان علي عليه السلام معروف است. - م.
11- عيونالانباء ، ج2، ص 178، چاپ بيروت.
12- عيونالانباء ، ج2، ص 179، و اخبار الحكماء ، ص 241.
13- همان مراجع و همان صفحات.
14- تراث العرب العلمي ، ص 138 و مقدمهي رسائل كندي ، ص 4.
15- مقدمهي رسائل كندي ، ص 4-5.
16- مصطفي عبدالرزاق از فضلا و علماي مصر بود و چندي هم وزير معارف آنجا در دورهي سلطنت بوده است. وي تأليفاتي بسيار دارد. - م.
17- كتاب رسائل الكندي الفلسفية كه با پابرگهاي استاد محمد عبدالهادي الوريده چاپ شده، اين تعبيرات (يعني شمول صلوات بر آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين. ويراستار) در اغلب آن رسالهها ديده ميشود.
18- در شرح حال كندي به مدارك ذيل مراجعه شده است: ترات العرب العلمي ، ص 137-147 و عيون الانباء ، ج 2، ص 178-190 و اخبار الحكماء ، ص 210-247 و رسائل فلسفي كندي خاصه مقدمات آن از استاد ابوريده و الفلسفة الاسلامية و مركز هافي النفكير الانساني، صص 37، 43 در تاريخ الفلسفة في الاسلام، صص 176، 191 و الذريعة و فهرست النديم، صص 357، 365.
19- شيخ عبدالله نصر، فلاسفه شيعه ، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، صص 476-449.
کد مطلب: 38