خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
هراكليت‌ : مردمان‌ نمي‌دانند كه‌ چگونه‌ از هم‌ جداشدگي‌ عين‌ به‌ هم‌ پيوستگي‌ است‌:هماهنگي‌ كوششهاي‌ متضاد چون‌ در كمان‌ و چنگ‌.     ::    بودا : كسي‌ كه‌ روحيه‌اش‌ با خواهشها و هوسها آشفته‌ و پريشان‌ نيست‌ و در وراي‌ خوبي‌ و بدي‌ است‌، بيداري‌ است‌ كه‌ ترس‌ و بيم‌ نمي‌شناسد. بدتر از آنچه‌ يك‌ دشمن‌ بتواند در حق‌ دشمن‌ خود كند، روح‌ بدسگال‌ در حق‌ انسان‌ تواند كرد.     ::    كي‌ يرگكارد : در عصري‌ گرفتار آمده‌ايم‌ كه‌ عاطفه‌ به‌ سود علم‌ از صحنه‌ پاك‌ شده‌ است‌.     ::    نيچه‌ : و من‌ سه‌ استحاله‌ي‌ روح‌ را اعلام‌ مي‌كنم‌ كه‌ چگونه‌ روح‌، يك‌ شتر مي‌شود، سپس‌ شتر، شير مي‌گردد و بالاخره‌ به‌ كودكي‌ تبديل‌ مي‌شود.     ::    بودا : خوب‌ است‌ فضيلتي‌ كه‌ تا پيري‌ دوام‌ آورد؛ خوب‌ است‌ ايماني‌ كه‌ بيخي‌ استوار دارد؛ خوب‌ است‌ رسيدن‌ به‌ فراشناخت‌؛ خوب‌ است‌ بد نكردن‌.     ::    بودا : خود را با خويش‌ برانگيزان‌؛ با خود در خويش‌ پژوهش‌ كند. اي‌ رهرو، تو بدين‌سان‌ با خودي‌ خويشتن‌دار و آگاه‌، نيكبخت‌ خواهي‌ زيست‌.     ::    بودا : تو خود آن‌ كن‌ كه‌ به‌ ديگران‌ آموزي‌؛ نخست‌ خود را خوب‌ به‌ فرمان‌ آر و پس‌ آن‌گاه‌ ديگران‌ را. راستي‌ را دشوار است‌ به‌ فرمان‌ آوردنِ خود.     ::    راسل‌ : از نظر من‌ بهترين‌ كاري‌ كه‌ در فلسفه‌ و روان‌شناسي‌ در قرن‌ حاضر انجام‌ شده‌، در آمريكا صورت‌ گرفته‌ است‌... و اين‌ امر به‌ طور كلي‌ نتيجه‌ كار جيمز و ديويي‌ مي‌باشد.     ::    كانت‌ : دو چيز جان‌ مرا از اعجاب‌ و احترام‌، سرشار مي‌سازد:آسمان‌ پر ستاره‌ي‌ بالاي‌ سر من‌ و قانون‌ اخلاقي‌ در درون‌ من‌.     ::    بودا : خوب‌ است‌ فضيلتي‌ كه‌ تا پيري‌ دوام‌ آورد؛ خوب‌ است‌ ايماني‌ كه‌ بيخي‌ استوار دارد؛ خوب‌ است‌ رسيدن‌ به‌ فراشناخت‌؛ خوب‌ است‌ بد نكردن‌.
مکتب مشاءآرشيو مطلب

علم مابعدالطبيعه از منظر ارسطو و ابن‏سينا

(1) علم
آغازه علم به معناى امروزين را بايد در نظام فكرى ارسطو و بعد از او جستجو كرد. افلاطون متعلق واقعى شناخت آدمى را امرى ثابت و كلى مى‏دانست و آن را در فراتر از عالَم محسوسات مى‏ديد، و درصدد آن گونه هستى‏اى بود كه از همه پيدايش و تباهى‏هاى موجودات عالَم محسوس بركنار باشد. او سرانجام چنين موجوداتى را در عالَم «مُثُل» يافت.
تصور مى‏رود علاقه و توجه ارسطو به زيست‏شناسى مهم‏ترين عامل روى آوردن او به دانش محسوسات و دورى از عالَم مثال‏هاى افلاطون باشد. ارسطو بيشتر سال‏هاى جوانى خود را در راه گردآورى مواد اوليه جانورشناسى و گياهشناسى و مانند اينها سپرى كرد و از راه تجربه به طبقه‏بندى مختلف گياهان و جانوران پرداخت و به سلسله‏اى از موجودات ناقص و كامل و كامل‏تر دست يافت.
ارسطو برخلاف افلاطون، كه هرچه پايين مى‏آيد سلسله موجودات را ناقص‏تر مى‏بيند، نقص و كمال موجودات را از پايين و رو به بالا مى‏ديد. مى‏ديد كه هرچه موجودات در طبقه بالاترى قرار مى‏گيرند از كمال بيشترى برخوردار هستند. فهم ارسطو از اين مسأله منشاء دورى و مخالفت او با افلاطون بود، و هرچه كه مى‏گذشت بيش از پيش فهم خود را واقع ‏بينانه‏تر مى‏كرد و بتدريج با مواضع بنيادى افلاطون به مخالفت برمىخواست.
مهم‏ترين ويژگى ارسطو در باب علم همين اعتقاد او به تجربه حسى و اصالت عالَم محسوسات است.(1) او متعلَّق واقعى علم آدمى را همين عالَم محسوس مى‏دانست و در دايره همين عالَم محسوس بود كه در آغاز مابعدالطبيعه خود مى‏گفت «همه انسان‏ها، در سرشت خود، ميل به دانستن دارند».(2) از نظر او(3)، پايين‏ترين اين ميل در لذتى است كه از بكارگيرى حواس بدست مى‏آيد، مرتبه برتر اين ميل از راه دانش كامل‏ترى است كه حافظه را بكار مى‏گيرد و ما را از حيوانات پست‏تر جدا مى‏سازد، مرتبه برتر بعدى اين ميل كه خاص انسان است از راه تجربه است و قواعد عملى خاصى را بدست آدمى مى‏دهد، مرتبه برتر بعدى اين ميل از راه فنّ و هنر است و قواعد عملى كلّى را بدست مى‏دهد، و بالاخره بالاترين مرتبه ميل به دانستن از راه »علم« است و دانش محض علل را بدست ما مى‏دهد. زيرا «علم» برخلاف مراتب قبلى، دانستن از براىِ خود دانستن است. علم آخرين و عالى‏ترين محصولِ تمدّن است.(4)
ابن‏سينا در طرحى كه از قواى نفس دارد، آدمى را جامع جميع قوا، و از جمله قواى نباتى و حيوانى، و صاحب عالى‏ترين قوه نفسانى، يعنى عقل و علم، مى‏داند. انسان‏ها داراى قواىمحرّكه و مدركه هستند، قوهمدركه اعم از حواس پنجگانه خارجى و ادراكات داخلى حسّى مشترك، واهمه، خيال، حافظه، و مفكّره است.(5) اين قوا به دو نوع عامله و عالمه هستند و آدمى داراى عقل عملى و نظرى است(6). در همين عقل نظرى است كه جنبه فوقانى نفسِ ناطقه در ارتباط با مبادى عاليه قرار گرفته و به معرفت و دانش دست مى‏يابد. منتهى معرفت آدمى نيز داراى درجاتى است و در نسبتى كه با مبادى عاليه دارد چهار مرحله عقل هيولانى يا عقل بالقوه (كه فقط استعداد تصور معقولات را دارد)، عقل بالملكه (كه فقط معقولات اوليه را دارد، يعنى مقدماتى كه تصديق به آنها نياز به اكتساب ندارد(7) )، عقل بالفعل (كه داراى معقولات اكتسابى است و آنها را بكار مى‏گيرد)، و عقل بالمستفاد ( كه به تعبيرى فعليت كامل عقل بالفعل است و همه صور مخزون در نزد آن حاضر است(8)، و به تعبيرى خود همين صور معقول كه در نزد عقل حاضر است مى‏باشد(9) ) را پشت سر مى‏گذارد. ( اما همين نفس ناطقه انسانى داراى قوه ديگرى است كه فوق همه قواى بشرى است، و آن «قوه قدسى» اوست، قوه‏اى است كه حدّوسط را دفعةً و در نهايت سرعت حدس مى‏زند و فقط براى انبياء حاصل است.(10) )
(2) تقسيمات علوم
ارسطو در بيان تقسيمات علوم تعبيرهاى مختلفى دارد. در جدل(11) قضاياى علوم را به سه جزء قضاياى اخلاقى، قضاياى طبيعى، و قضاياى منطقى (كه دربرگيرنده قضاياى فلسفى هم هست) تقسيم مى‏كند. اين تقسيم‏بندى مى‏رساند كه دانش‏ها يا نظرى‏اند يا عملى. او در اخلاق ائودموسى(12) بر تقسيم‏بندى دانش‏ها به نظرى و عملى صحّه گذاشته و در مابعدالطبيعه (13) به تقسيم‏بندى سه‏گانه ديگر و كامل‏ترى دست مى‏زند؛ همان تقسيم‏بندى‏اى كه ابن‏سينا نيز در الهيات (14) و نيز در منطق (15) خود به تفصيل از آن سخن مى‏گويد و دانش‏ها را به نظرى و عملى، و دانش نظرى را به طبيعيات و رياضيات و الهيات، و دانش عملى را به اخلاق و سياست و تدبير منزل، تقسيم مى‏كند و منطق را ابزار آنها مى‏شمارد.
دانش در هر حال موجب كمال عقلانى آدمى است و مقصود از دانش‏هاى عملى، علاوه بر كمال قوّه نظرى، استكمال قوّه عملى آدمى است. اما مقصود از دانش‏هاى نظرى امور مربوط به أعمال و خلقيات ما نيستند، بلكه خود آن دانش‏ها فى‏نفسه ارزشمند هستند و آنها را به خاطر خود آنها پژوهش مى‏كنند. طبيعيات به امور مادى و طبيعى، رياضيات به موضوعات حساب و هندسه و هيئت و موسيقى، يعنى به امور نيمه مادى و نيمه غيرمادى، و الهيات به امور غير مادى مى‏پردازند. «زيرا اگر چيزى هست كه ابدى و نامتحرك و مفارق از ماده است، بديهى است كه شناخت آن كار دانش نظرى است؛ اما مطمئناً نه كار دانش طبيعى است (زيرا طبيعيات با چيزهاى متحرك سروكار دارد)، و نه كار رياضيات است؛ بلكه كار دانشى است كه بر هر دو اينها مقدم است. زيرا دانش طبيعى با چيزهاى جدا از ماده، اما نه نامتحرك، سروكار دارد. برخى از شاخه‏هاى دانش رياضى نيز به چيزهاى نامتحرك مى‏پردازند؛ اما چيزهاى نامتحركى كه احتمالاً جدا از ماده نيستند، بلكه در ماده‏اند. اما دانش نخستين به چيزهاى جدا از ماده و نامتحرك مى‏پردازد.» (16) اما ارزش دانش‏ها به ازاء ارزش موضوعى است كه از آن بحث مى‏كنند (17) ، و از آنجا كهموضوعات دانش‏هاى نظرى برتر از موضوعات دانش‏هاى عملى هستند - زيرا از سويى در دانش‏هاى نظرى مبدأ حركت در خود موضوع است ولى در دانش‏هاى عملى مبدأ حركت در سازنده است (18)؛ و از سوى ديگر، اگر الوهيت در جايى وجود دارد در طبايعى از اينگونه ( يعنى امور نظرى ) است(19) - دانش‏هاى نظرى ارجمندتر از دانش‏هاى عملى‏اند، و چون موضوع الهيات از هر موضوع ديگرى برتر است - زيرا اگر يك جوهر نامتحرك وجود دارد پس وجود الهى نيز بايد در جايى از اين جهان يافت شود و اوست كه بايد نخستين و قاهرترين مبدأ باشد (20) - الهيات ارجمندترين دانش‏هاست. زيرا موضوع بحث دانش‏ها جنسى از وجود و موجود است، اما موضوع الهيات يا مابعدالطبيعه كل وجود است و از كل موجودات بحث مى‏كند.
ابن‏سينا در تنبيهى كه در فصل دوم از مقاله اول منطق(21) آورده است «فلسفه» را مترادف با «علم» گرفته و در تعريف «فلسفه» مى‏گويد «مقصود از فلسفه وقوف بر حقايق همه اشياء موجوده بقدر طاقتبشرى است». اشياء موجود يا تحت اختيار و عمل ما نيستند يا تحت اختيار و عمل ما هستند. معرفت به امورى كه تحت اختيار و عمل ما نيستند «فلسفه نظرى»، و معرفت به امورى كه تحت اختيار و عمل ما هستند «فلسفه عملى» ناميده مى‏شود. غايت «فلسفه نظرى» به كمال رسيدن آدمى فقط از راه معرفت است، و غايت «فلسفه عملى» به كمال رسيدن آدمى از راه معرفت و نيز از راه عمل به آن معرفت‏هاست.
موجوداتى كه تحت اختيار و عمل ما نيستند، موجوداتى هستند كه يا تصور و قوام آنها به حركت وابسته است، يا قوام آنها به حركت وابسته است اما نه تصور آنها، و يا قوام و تصور آنها به حركت وابسته نيست. قسم اول در زمره طبيعيات، قسم دوم در زمره رياضيات، و قسم سوم در زمره الهيات هستند.(22) موجوداتى كه تحت اختيار و عمل ما هستند، يا مربوط به تعليم امور مربوط به نظام جامعه بشرى هستند، يا مربوط به تعليم امور مربوط به نظام خانواده هستند، يا مربوط به تعليم امور مربوط به نظام احوال شخصى هستند. قسم اول سياست يا تدبير مدينه، قسم دوم تدبير منزل، و قسم سوم اخلاقيات ناميده مى‏شود.
(3) موضوع علم
چنانكه در تقسيمات علوم گذشت، اهل فلسفه اقسام علوم را برحسب اقسام موضوعات مورد بحث دانش‏ها به دست مى‏آورند. هر دانشى به موضوع خاصى مى‏پردازد، و « اينكه بگوييم يك دانش به همه (جوهرها ) مى‏پردازد معقول نيست. زيرا در اين صورت براى همه اعراض تنها يك دانش برهانى وجود مى‏داشت. زيرا هر دانش برهانى بر پايه اصول متعارفه به پژوهش اعراض ذاتى در يك موضوع مى‏پردازد. بنابراين پژوهش درباره اعراض ذاتى يك موضوع، بر پايه مجموعه‏اى از باورها، وظيفه يك دانش است.» (23) ارسطو در جاهاى مختلفى به عبارات مختلف به تبيين موضوع علم پرداخته و به تفكيك علوم مى‏پردازد. باز در مابعدالطبيعه(24) آورده است كه «هر دانشى در جستجوى مبادى و علت‏هايى براى هريك از امور شناختى متعلق به آن ( دانش) است؛ مانند پزشكى و تربيت‏بدنى و هريك از بقيه دانش‏هاى مولّد يا رياضى». و در تحليلات ثانى، كه تأليف آن قبل از مابعدالطبيعه است، مى‏گويد « همچنين (هر دانش داراى) موضوع‏هاى ويژه‏اى است كه وجود داشتن آنها مفروض است، و دانش به بررسى عوارض ذاتى آنها مى‏پردازد؛ بطور مثال، يكانها در حساب، نقطه‏ها و خطّها در هندسه».(25)
ابن‏سينا، كه نماينده مكتب مشّاء در عالَم اسلام تلقى مى‏شود، در كتاب تعليقات (26)، كه همچون حاشيه‏اى بر مطالب كتاب الهيات است، به تقسيم‏بندى موضوعات بر اساس بسيط و مركب بودن آنها مى‏پردازد. ولى وقتى در منطق شفاء (27) يا الهيات شفاء (28) به موضوعات علوم مى‏پردازد علوم را بر اساس موضوع تقسيم‏بندى مى‏كند. او با اينكه در عيون‏الحكمة (29) مى‏گويد « هر علم برهانى از چيزى كه موضوع آن علم است بحث مى‏كند، مثل مقدار براى هندسه» ، در نجات (30) خاطرنشان مى‏سازد كه «موضوع علم گاهى يك چيز است، مانند جسم طبيعى، و گاهى چند امر متجانس يا متناسب است، مانند خط و سطح و جسم براى هندسه». او اين موضوعات را اعراض ذاتيه علوم مى‏داند و مى‏گويد «براى هريك از علوم يك يا چند امر متناسب وجود دارد كه آن علم از احوال آن يا آنها بحث مى‏كند؛ آن احوال اعراض ذاتيه آن هستند و آن چيز موضوع آن علم نام دارد، مانند مقادير براى هندسه». (31)
ابن‏سينا با بسط مباحث ارسطويى، مباحثى همچون وحدت علم، نسبت علوم، و تقدّم و تأخّر علوم را نيز بر مبناى موضوع پيش مى‏كشد. او ملاك وحدت علم را در وحدت موضوع آن مى‏داند و در كتاب برهان(32) مى‏گويد: « بحث‏ها فقط هنگامى متعلق به علم واحدى هستند كه در موضوع آن مشترك باشند و بحث در آن مباحث صرفاً از عوارض ذاتى‏اى باشد كه عارض آن موضوع يا اجزاء يا انواع آن مى‏شوند » . وقتى او از نسبت علوم سخن مى‏گويد اختلاف و اشتراك علوم را در موضوعات آنها مى‏داند؛(33) و تمايز و اشتراك علوم در مبادى خاصّه را هم ناشى از اختلاف در موضوع مى‏بيند.(34) او در باب تقدّم و تأخّر علوم بر مبناى موضوع چنين مى‏گويد: « و آن دانش، فلسفه نخستين است، زيرا علم به اولين امور در وجود است، كه علت نخستين است، و نيز علم به اولين امور در عموم است، يعنى وجود و وحدت. و همچنين حكمت است كه برترين علم به برترين معلوم است. پس آن برترين علم، يعنى يقين، به برترين معلوم، يعنى خدا و علل و اسباب بعدى، است» (35) و همين منشأ تفسيرهاى مختلفى در باب موضوع مابعدالطبيعه از نظر او شده است. ديويد راس(36) آن را «جوهر و جوهر نامحسوس»، جى.ال. اكريل(37) آن را «جوهر و علل و اصول آن»، و مارتا نوسبام(38) «چيستى جوهر» دانسته‏اند. اگر به مجموع آثار ارسطو نظر كنيم مى‏بينيم كه روى هم رفته شش امر را از مباحث مابعدالطبيعه مى‏داند: (1) مبادى و علل نخستين ،(39) (2) خدا و امور الهى و فناناپذير و مفارقات (40)، (3) جوهر (41)، (4) اصول بديهى و امور عامه، (42)، (5) موجودات فناناپذير و جاودان (43)، (6) محرّك نخستين و چگونگى به حركت درآوردن او(44). اما ارسطو اينها را به امور ديگرى تحويل مى‏برد، و بالاخره موضوع مابعدالطبيعه را «موجود بما هو موجود» مى‏داند: در 983 ا، خدا را و در 1026 ا 30، مفارقات را به مبادى و علل تحويل مى‏برد. در 996 ب 14، شناخت جوهر را به دانش علل تحويل مى‏برد. در 1005 ا 20-26، جستجوى اصول بديهى و در 1003 ا 28-30، جستجوى از مبادى و علل نخستين را متعلق به «موجود بما هو موجود» مى‏داند. و بالاخره ارسطو در 1025 ب 4-10 و 1028 ا 5 و 1061 ا 10 و 1061 ب 5-14، موضوع مابعدالطبيعه را «موجود بما هو موجود» مى‏داند. در مابعدالطبيعه، 1003 ا، مى‏گويد: دانشى هست كه به «موجود چونان موجود» و ملحقاتى كه خود به خود به آن تعلّق دارند (يعنى اعراض ذاتيه ) نگرش دارد. از همينجاست كه نظر برخى متخصصان فلسفه ارسطو(45) كه تلاش دارند ارسطو را در تبيين ارتباط مابعدالطبيعه در دو معناى أعمّ و أخصّ ناكام بدانند نمى‏پذيريم.
در ميان انواع دانش‏ها، مابعدالطبيعه كلى‏ترين دانش است، و از اين روى موضوع آن هم بايد كلى‏ترين موضوعات باشد. كلى‏ترين موضوع «موجود بما هو موجود» است، زيرا موجود شامل همه چيزهاست. هر علمى موضوع خاص خود را دارد، اما مابعدالطبيعه به بررسى موضوع عامّ مى‏پردازد. از اين روى، مابعدالطبيعه موجود عام و كلى را بررسى مى‏كند. علم «موجود بما هو موجود» همان مابعدالطبيعه است. ساير علوم دانش‏هاى موجودى جزئى و مقيَّد هستند، زيرا بخشى از موجود را مورد بررسى قرار مى‏دهند، مثلاً رياضيات موجود را بما أنّه كمّ بررسى مى‏كند، اما مابعدالطبيعه موجود را بما أنّه موجود بررسى مى‏كند. پس موضوع مابعدالطبيعه عام است، و چون عام است بايد بديهى و روشن باشد، زيرا اگر بديهى نباشد، بايد در علمى غير از مابعدالطبيعه اثبات شود، و
ابن‏سينا در طرحى كه از قواى نفس دارد، آدمى را جامع جميع قوا، و از جمله قواى نباتى و حيوانى، و صاحب عالى‏ترين قوه نفسانى، يعنى عقل و علم، مى‏داند. انسان‏ها داراى قواى محرّكه و مدركه هستند، قوه مدركه اعم از حواس پنجگانه خارجى و ادراكات داخلى حسّى مشترك، واهمه، خيال، حافظه، و مفكّره است.(
چون چنين علمى وجود ندارد كه متكفّل بحث از آن باشد، « موجود بما هو موجود» امرى بديهى و اوّلى خواهد بود، « زيرا... اينكه هست و هستى بايد همچون موجود بديهى باشند»(46).
ابن‏سينا در باب موضوع مابعدالطبيعه تابع ارسطو است و موضوع مابعدالطبيعه را «موجود بما هو موجود» مى‏داند. ابن‏سينا در باب تحصيل موضوع مابعدالطبيعه به بررسى موضوعات ساير علوم پرداخته و پس از تعيين موضوعات آنها به تعيين موضوع مابعدالطبيعه مى‏پردازد. از نظر او «موضوع طبيعيات جسم است، ولى نه از آن حيث كه موجود است و نه از آن جهت كه جوهر است و نه از آن جهت كه از مبادى خود، يعنى ماده و صورت، تركيب شده است، بلكه از آن جهت كه موضوع حركت و سكون است»(47). از اين روى، موضوع طبيعيات نه «جسم بما هو جسم»، بلكه «جسم از آن جهت كه در معرض حركت و سكون است» مى‏باشد. باز «موضوع رياضيات يا مقدار مجرد از ماده در ذهن است يا مقدارى مادى مأخوذ در ذهن است يا عددى مجرّد از ماده است يا عددى در ماده است»(48). از اين روى، موضوع رياضيات «عدد بما هو عدد» نيست، زيرا « عدد بما هو عدد» در علمى كه ناظر به كليات است بحث مى‏شود و نه در رياضيات كه ناظر به جزئيات است. و نيز «موضوع منطق معانى معقول ثانيه‏اى است كه به معانى معقول اول از آن حيث كه از معلوم به مجهول مى‏رسند استناد دارد، و نه از آن حيث كه معقول است و داراى وجودى عقلى مجرّد از ماده است يا به ماده‏اى غيرجسمانى تعلّق دارد»(49). از اين روى، معقول ثانى از آن حيث كه آدمى را از به معلوم تصورى يا تصديقى به مجهول تصورى يا تصديقى مى‏رساند موضوع منطق است و نه از آن حيث كه معقول و داراى وجودى مجرّد است، زيرا موجودات مجرّد در علم برتر بحث مى‏شوند و نه در علم منطق. پس موضوعاتى مثل «جسم بما هو جسم»، «عدد بما هو عدد»، «جوهر بما هو جوهر» و «معقول بما هو معقول» در هريك از علوم جزئى بحث نمى‏شوند، زيرا اينها نه از عوارض موضوعات علوم جزئى، بلكه از عوارض «موجود بما هو موجود» هستند، زيرا «موجود بما هو موجود امر مشترك بين همه اين امور است و واجب است كه آن موضوع مابعدالطبيعه قرار گيرد»(50).
ابن‏سينا آنگاه كه از ماهيت «موجود بما هو موجود» سخن مى‏گويد آن را نيازمند به تعلّم و اثبات نمى‏داند، زيرا « اثبات موضوع و تحقيق ماهيت موضوع در علمى كه اين چيز موضوع آن علم استمحال است، بلكه فقط بايد إنيّت و ماهيت آن را در آن علم مسلّم گرفت » (51). در واقع، مابعدالطبيعه به اثبات موضوعات علوم جزئى مى‏پردازد، ولى نمى‏تواند موضوع خود را اثبات كند. بنابراين اگر موضوع مابعدالطبيعه نيازمند اثبات باشد بايد در علم برترى به اثبات برسد، و حال آنكه علمى برتر از مابعدالطبيعه وجود ندارد. از اين روى، ابن‏سينا ماهيت « موجود بما هو موجود» را بى‏نياز از تعلّم، و وجود آن را بى‏نياز از اثبات مى‏داند. «بنابراين موضوع اول اين علم همان موجود بما هو موجود است».(52) همانطور كه گذشت، ابن‏سينا در تعيين موضوع مابعدالطبيعه تابع ارسطو بود؛ فيلسوفان اسلامى بعدى، مثل ابوالعباس لوكرى(53) و شيخ اشراق(54) و صدرالمتألهين(55)، نيز در تعيين موضوع اين علم تابع ابن‏سينا بوده‏اند.
ابن‏سينا، در تعيين موضوع مابعدالطبيعه، پس از اظهار اينكه برخى موضوع مابعدالطبيعه را «خدا» يا «علت‏هاى چهارگانه» دانسته‏اند به ردّ هر دو قول مذكور مى‏پردازد. در ردّ اينكه «خدا» موضوع آن باشد مى‏گويد(56) وجود موضوع هر علم در همان علم مسلّم گرفته مى‏شود و آن علم فقط از عوارض آن موضوع بحث مى‏كند، اما وجود «خدا» در مابعدالطبيعه مسلّم گرفته نمى‏شود، بلكه وجود «خدا» از مسائل مابعدالطبيعه است و در اين علم براى وجود «خدا» برهان‏هاى متعددى آورده مى‏شود.
ابن‏سينا در ردّ قول به موضوع واقع شدن «علت‏هاى چهارگانه» براى مابعدالطبيعه به بيان وجوهى مى‏پردازد كه ممكن است مقصود قائلين به اين قول باشد، و سپس به ردّ آنها مى‏پردازد:(57)
(1) شايد مقصود «علت‏هاى چهارگانه از آن حيث كه موجودند» باشد. ولى ساير علوم محل اثبات برهانى آن نيستند، و لذا بايد در علم مابعدالطبيعه به اثبات برسند.
(2) شايد مقصود « مطلق علت‏هاى چهارگانه بدون قيد به وجود يا چيزى ديگر» باشد. ولى اگر موضوع اين علم « مطلق علت‏هاى چهارگانه» مى‏بود در مابعدالطبيعه بايد به امورى پرداخته مى‏شد كه عارض « مطلق علت‏هاى چهارگانه» مى‏شدند، و حال آنكه در اين علم از معانى و مباحثى بحث مى‏شود كه از اعراض ذاتيه « مطلق علت‏هاى چهارگانه» نيستند، مثل كلى و جزئى، قوه و فعل، امكان و وجوب، تقدم و تأخر، و غيره.
(3) شايد مقصود «هريك از علت‏ها از جهت وجود خاص آن» باشد. ولى اين هم به حكم جواب قبلى باطل است. زيرا اگر هريك از علت‏هاى چهارگانه را موضوع فلسفه بدانيم بايد وجود هريك از اين علت‏ها در علمى اثبات شده باشد تا اينكه در مابعدالطبيعه از عوارض ذاتيه آن بحث شود.
(4) شايد مقصود «علت‏هاى چهارگانه از اين حيث كه مجموعه واحدى هستند» باشد. ولى اين مجموعه نيز داراى اجزائى است و هر جزء آن يكى از علت‏هاى چهارگانه است. وجود يك مجموعه و كل، بعد از وجود تك‏تك اجزاء آن قابل تحقّق است، و به حكم مورد قبلى وقتى وجود هريك از علت‏هاى چهارگانه بايد در مابعدالطبيعه اثبات شود وجود اين مجموعه و كل هم بايد در اين علم به اثبات برسد.
(4) مبادى علوم
آيا موضوع علم از حيث تصور و تصديق برعهده همان علم است يا بر عهده علم ديگرى است؟ و آيا موضوع فلسفه محتاج تعريف و اثبات است؟ و در هر صورت در كدام علم به آن پرداخته مى‏شود؟
وقتى ارسطو مى‏گويد «هر دانشى در جستجوى مبادى و علت‏هايى براى هريك از چيزهاى شناختنى متعلق به آن ( دانش ) است؛ مانند پزشكى، تربيت بدنى، و نيز هريك از بقيه دانش‏هاى مولّد، و رياضيات» (58) هريك از دانش‏ها را داراى موضوع خاص به خود مى‏داند. اما در هريك از اين دانش‏ها به محمولات و مسائلى كه بر آن موضوع حمل مى‏شوند پرداخته مى‏شود؛ از خود موضوع آن دانش بحثى به ميان نمى‏آيد. زيرا موضوع آن علم از مبادى آن علم تلقى مى‏شود و در خود آن علم نمى‏توان از مبادى آن علم بحث كرد. براى اينكه بعضى از مبادى علوم خودبخود بيّن هستند و بعضى ديگر محتاج اثباتند؛ مبادى‏اى كه خودبخود بيّن هستند امكان ندارد كه در آن علم يا علم ديگرى اثبات شوند، اما آن دسته از مبادى‏اى كه خودبخود بيّن نيستند در علم ديگرى و بويژه در علم أعلى اثبات مى‏شوند زيرا « اگر مبادى در خود علم تبيين شوند، آنچه تبيين‏كننده آن مبادى است، خود همان مبدأ خواهد بود، و علم به آن از علم به چيزى كه مبدأ پنداشته شده است سزاوارتر خواهد بود».(59) هر علمى عبارت از موضوع و محمولاتى است كه بر آن موضوع حمل مى‏شوند و كار آن علم اين است كه از عوارض ذاتى و محمولات آن موضوع بحث كند، اما اينكه اين موضوع چيست و آيا وجود دارد يا نه برعهده اين علم نيست، چرا كه در اين علم چيستى و وجود موضوع به عنوان اصل موضوع پذيرفته شده است و در جاى ديگرى، يعنى در علم برترى، بايد به اثبات آن پرداخت. به اعتقاد ارسطو، هر علمى بخشى از موجود را مورد بررسى قرار مى‏دهد، آنهم نه به عنوان موجود، بلكه مثلاً در طبيعيات به عنوان ماده و در رياضيات به عنوان امر متصل در يك يا دو يا سه بُعد. «اما فلسفه درباره اشياء جزئى از آن حيث كه هريك از آنها داراى اعراضى است پژوهش نمى‏كند، بلكه درباره هريك از اينگونه چيزها همچون »موجود بما هو موجود« به نظر و بررسى مى‏پردازد.» (60) ارسطو دانش طبيعى و رياضى را بخش‏هايى از حكمت بشمار مى‏آورد(61)، و از آنجا كه اصول متعارف و مشتركى همچون اصل امتناع تناقض در همه امور جارى هستند اما دانش طبيعى آن را در امورى كه متحركند و دانش رياضى آن را در امورى كه متكمّم‏اند بكار مى‏گيرند صلاحيت بررسى كلى اصل امتناع تناقض را ندارند. دانشى صلاحيت بررسى اين اصل را دارد كه به بررسى همه امور چونان موجود بما هو موجود بپردازد، نه چون موجود بما هو متحرك يا متكمّم، و اين دانش همان مابعدالطبيعه يا فلسفه اُولى است ارسطو بدين ترتيب روشن مى‏سازد كه « حكمت، دانش راجع به برخى مبادى و علت‏هاست » (62). او در دشوارى اول كتاب سوم، فصل دوم، مابعدالطبيعه، پس از طرح اينكه آيا پژوهش علت‏ها متعلق به يك دانش يا بيشتر از يك دانش است؟ به اين مى‏پردازد كه آيا اين دانش بايد فقط اصل‏ها (مبادى) جوهر را بررسى كند يا همچنين ( بايد به بررسى) اصل‏هايى (بپردازد) كه همه مردمان در برهان‏هاى خود بكار مى‏برند؛ مثلاً آيا ايجاب و سلب يك چيز در يك زمان ممكن است؟ و پرسش‏هايى از اين قبيل.(63)
او، در دشوارى دوم، مقصود خود از مبادى برهان را «اصول متعارفه» (تاس كويناس دوكساس koinas docastas) اى مى‏داند كه «همه كس برهان‏هاى خود را بر پايه آنها مى‏نهند؛ مانند اينكه هر مقدمه‏اى ضرورتاً يا ايجابى يا سلبى است، و ممكن نيست كه چيزى در همان دم باشد و نباشد»(64). اگر اين اصول در همه علوم بكار مى‏روند معقول نيست كه به علم واحدى تعلّق داشته باشند، بلكه به دانشى نياز است كه عموميت آن به پاى عموميت اين اصول باشد. «اصول متعارف كلى‏ترند و مبادى همه اشياء هستند، و تحقيق در اينكه چه چيزى درباره آنها صادق است و چه چيزى صادق نيست، اگر كار فيلسوف نباشد پس كار كيست؟» (65)
«اگر دانشِ برهانى‏اى وجود دارد كه به آنها مى‏پردازد، بايد جنس بنيادينى هم وجود داشته باشد؛ و بعضى از آنها بايد عوارض برهان‏ناپذير و ديگران بايد بديهيات يا اوليات (تا اكسيوماتا ta aciomata) باشند» (66). بديهيات و اوليات كه بالطبع كلى‏ترين هستند و مبادى همه دانش‏ها بشمار مى‏آيند ناگزير بايد در علمى مورد بحث قرار گيرند كه به يك يا چند مورد تعلّق ندارد، بلكه شامل همه علوم مى‏شود، و اين كار علمى است كه به «موجود بما هو موجود» مى‏پردازد.(67) و «آشكار است كه بررسى اين اصول بديهى كار يك دانش - آن هم دانش فيلسوف- است»(68).
ابن‏سينا در فصل هشتم از مقاله اول الهيات(69) به مبادى برهان‏ها، و بخصوص اصل عدم تناقض، اشاره دارد و بررسى آنها را برعهده فيلسوف اول مى‏داند، و معتقد است كه فلسفه عهده‏دار بحث از هر دو مبادى تصوريه و تصديقيه است. امورى كه موضوعات ساير علوم هستند چون در خود آن علم به اثبات نمى‏رسند از عوارض ذاتيه فلسفه اُولى بشمار مى‏آيند و بايد در فلسفه اولى به اثبات برسند. زيرا اين امور از احوالات عارض موجود و از اقسام موجود هستند.
ارسطو در فصل اول كتاب اول مابعدالطبيعه به اين مى‏پردازد كه اين اصول اوليه چگونه شناخته مى‏شوند، با چه قوه‏اى آنها را مى‏شناسيم، و آيا آنها را كسب مى‏كنيم يا فطرى در ما هستند؟ او هم فطرى بودن آنها و هم كسبى بودن آنها را دشوار مى‏يابد، و براى دورى از ايندو مشكل قوّه‏اى را مفروض مى‏گيرد كه دانش با آن آغاز مى‏شود. ارسطو اين قوه را ادراك مى‏نامد، و مراحل تكاملى آن را به ترتيب احساس، حافظه، تجربه، هنر (فنّ) ، و علم مى‏نامد. آدمى با گذر از جزئيات - كه على رغم درك امرى جزئى عنصرى از كليات را در آن مى‏بيند - به كليات، كه بر حسب استقراء انجام مى‏دهد، به امور كلى و به مفاهيم كلى‏اى مى‏رسد(70) كه نخستين مقدمات علمى او را تشكيل مى‏دهند و حاصل قوه‏اى است كه مى‏توان آن را عقل شهودى ناميد. به اعتقاد راس(71) گذر از مفاهيم كلى به احكام و قضاياى كلى را آنجا مى‏بينيم كه ارسطو مى‏گويد «روشن است كه به وسيله استقراء است كه »چيزهاى نخستين« را تشخيص مى‏دهيم»(72)؛ و اين مى‏رساند كه او، علاوه بر پيشرفت از ادراك جزئيات به مفهوم كليات، پيشرفت از احكام جزئى به احكام كلى‏اى، همانند اصل عدم تناقض و ساير اصول نخستين علم، را نيز تشخيص مى‏داده است.
آنگاه هم كه ارسطو در تحليلات ثانى(73) از «اصول عامّ نخستين»، يعنى از اصل عدم تناقض و اصل طرد شقّ ثالث، سخن مى‏گويد درصدد اثبات آنها برنمى‏آيد. گذشت كه مبادى علوم در علم برتر، يعنى فلسفه اُولى، مورد بحث بودند، اما ارسطو همين «اصول عام نخستين» را هم در فلسفه اُولى مورد بحث قرار مى‏دهد و اين منشاء اين تصور مى‏گردد كه ارسطو اين اصول بديهى و متعارفه را هم جزو مسائل فلسفه اُولى مى‏دانسته است. ليكن ارسطو اثبات آنها را كارى غير منطقى مى‏داند، و وقتى به تشريح آنها مى‏پردازد مقصودش نه اثبات آنها بلكه مقابله با منكران آنهاست. درست است كه خود اين اصول از مبادى همه علوم و از جمله مبادى خود فلسفه هستند، اما بحث از «مبدأ بودن» آنها مى‏تواند مسأله‏اى از مسائل فلسفه باشد.
شارح و مفسّر بزرگ ارسطو، ابن‏سينا، كه در بسط مباحث مشّاعى از معلم اول پيشى مى‏گيرد، پس از اعتراف به اينكه هر علمى داراى موضوع و مبادى خاص به خود است، تبيين و اثبات مبادى تصورى و تصديقى هر علم را در علم بالاتر مى‏داند. مثلاً در علوم طبيعى از احوال و عوارض جسم بحث مى‏شود، ولى در خود علوم طبيعى هيچگاه درباره حقيقت جسم و اينكه آيا مثلاً مركب از ماده و صورت است يا اينكه امر بسيطى است، و اينكه آيا داراى وجود خارجى يا ذهنى يا... است بحث نمى‏شود. اين علم بالاتر فلسفه است(74). «پس منفعت فلسفه، كه وجه آن را بيان كرديم، إفاده يقين به مبادى علوم جزئيه و تحقيق و اثبات حقانيت امورى است كه در علوم جزئى مشتركند، ولو اينكه از مبادى هم نباشند.» (75) از تعبير به «إفاده يقين» معلوم مى‏شود(76) كه مقصود ابن‏سينا اثبات مبادى تصديقى است، زيرا يقين مربوط به تصديق است؛ و از تعبير به «تحقيق حقانيت امورى كه در علوم جزئى مشتركند» معلوم مى‏شود كه مقصود او اثبات مبادى تصورى است، زيرا تحقيق در ماهيات مربوط به تصور است.
ابن‏سينا در فصل اول از مقاله سوم برهان (77)، پس از اشاره به اينكه مبادى همه علوم در مابعدالطبيعه بيان مى‏شوند، بحث از اصل عدم تناقض را پيش مى‏كشد. اين سخن كه « هر چيزى يا بنحو موجبه يا بنحو سالبه صادق است» تعبيرى از اصل عدم تناقض است و اصلى‏ترين اصل متعارفى است كه به عنوان مبدأ عامّه همه علوم در همه علوم مشترك است. از نظر ابن‏سينا هر
ابن‏سينا در تنبيهى كه در فصل دوم از مقاله اول منطق(21) آورده است «فلسفه» را مترادف با «علم» گرفته و در تعريف «فلسفه» مى‏گويد «مقصود از فلسفه وقوف بر حقايق همه اشياء موجوده بقدر طاقت بشرى است». اشياء موجود يا تحت اختيار و عمل ما نيستند يا تحت اختيار و عمل ما هستند
استدلالى در نهايت بر اين اصل مبتنى است، اما اين اصل هرگز در استدلال‏ها به صورت بالفعل بكار نمى‏رود، و هيچگاه مقدمه صغرى يا مقدمه كبراى قياس واقع نمى‏شود. با وجود اين، در هر استدلالى گريزى از اين اصل نيست و اين اصل در استدلال‏ها به سه صورت مورد استفاده قرار مى‏گيرد: (1) اين اصل كبراى قياس را تكميل مى‏كند و نشان مى‏دهد كه كبراى قياس همواره يا موجبه يا سالبه است، اگر موجبه باشد پس سالبه نيست و اگر سالبه باشد پس موجبه نيست. (2) اين اصل كل قياس و در واقع نتيجه قياس را تكميل مى‏كند و نشان مى‏دهد كه اگر نتيجه قياس صادق است نمى‏تواند نقيض آن صادق باشد. (3) اين اصل مقدمات خاص يك علم را تكميل مى‏كند و نشان مى‏دهد كه اگر آن مقدمه صادق است نقيض آن نمى‏تواند صادق باشد.
اگر هر علمى داراى موضوعى و موضوع هر علم جزو مبادى آن علم بوده و در علم برترى تعريف و اثبات مى‏شود، حال خود موضوع فلسفه كه «موجود بما هو موجود» است در كجا تعريف و اثبات مى‏گردد؟ با توجه به اينكه علمى بالاتر از علم فلسفه نيست ظاهراً بايد موضوع فلسفه تعريف و اثبات نشده باقى مانده باشد. ابن‏سينا در توضيح اينكه موضوع فلسفه نيازمند تعريف و اثبات نيست مى‏گويد « زيرا نيازى به تعريف مفهوم موجود بما هو موجود و اثبات وجود آن نيست، تا اينكه علمى غير از علم فلسفه متكفّل بيان آنها باشد» (78). او موضوع فلسفه را از حيث تصور و تصديق امرى بديهى و بى‏نياز به اثبات مى‏داند. اما در عين حال بحث از آن را در خود فلسفه نفى نمى‏كند. زيرا على‏رغم اينكه جاى تصور و تصديق « موجود بما هو موجود » در علم فلسفه نيست، اما بحث از «مبدأ بودن» آن براى علم فلسفه بحث از عوارض ذاتى «موجود بما هو موجود» است و از مسائل علم فلسفه به حساب مى‏آيد(79) (زيرا «مبدأ داشتن» از عوارض «موجود» است، به اين بيان كه تحقّق موجود بدون نياز به مبدء امكان دارد، همانگونه كه در واجب‏الوجود چنين است(80). از اين روى، موجود بودن قابل انفكاك از مبدأ داشتن است و هر دو امرى كه از يكديگر قابل انفكاك باشند نسبت به يكديگر امرى عارضى محسوب مى‏شوند و نه ذاتى) . يادداشت تكميلى(81)
«اصل عدم تناقض»: منشاء آن - محل بحث از آن همه علوم و معارف مبتنى بر نتايجى هستند كه حاصل مقدمات ماقبل خود مى‏باشند و اگر اين مقدمات يقينى باشند نتيجه هم يقينى خواهد بود و الّا فلا. خود اين مقدمات هم نتيجه مقدمات قبلى خود هستند، اما سلسله تبعيت نتايج از مقدمات نمى‏تواند سير قهقرائى لايتناهى داشته باشد و گرنه هر نتيجه‏اى بطور لايتناهى متوقف بر مقدمات خود مى‏شد و هيچ علم و معرفتى تحقّق نمى‏يافت. ارسطو بر اساس استدلال نشان مى‏دهد كه تسلسل لايتناهى غيرممكن است و سرانجام به اين نتيجه مى‏رسد كه مجموعه معرفت آدمى در نهايت مبتنى بر حقايقى است كه نيازمند اثبات نيستند و خودبخود بديهى هستند. او اين حقايق را اصول اوليه بديهى و اصول متعارفه مى‏نامد.(82)
برهان امتناع تسلسل لايتناهى نشان مى‏دهد كه اين اصول متعارفه غير اكتسابى هستند و معرفت به آنها معرفتى بى‏واسطه و بديهى است. اما اصول متعارفه اصولى فطرى هم نيستند، زيرا فطرى دانستن آنها به اين معنا است كه ما داراى دانش‏هايى دقيق‏تر از برهان هستيم و در عين حال از وجود آنها آگاه نيستيم و اين امرى است كه بسيار مايه شگفتى خواهد بود.(83) بنابراين، از نظر ارسطو، اصول متعارفه حاصل گونه‏اى استعداد و قوه تشخيص و داورى هستند كه او آن را ادراك حسّى مى‏نامد. اما علاوه بر ادراك حسّى به حافظه نياز است و هرگاه در موردى ادراك حسّى تكرار شود و حافظه آنها را حفظ كند نوعى تجربه پديد مى‏آيد. از همين تجربه يا تماميت كلّى‏اى كه در نَفس جاى گرفته است، يعنى از « امر واحد متمايز از امور ديگر»، كه در همه اين چيزها واحد و همان است، «اصل» (آرخه، اصل نخستين) مهارت و فهم پديد مى‏آيد، به اين صورت كه اگر تجربه مورد بحث به پيدايش اشياء مربوط باشد اصل مهارت (آرخه تِخنِس) و اگر به وجود اشياء مربوط باشد اصل فهم (آرخه اپيستِمس ) پديد مى‏آيد .
بنابراين، اصول متعارفه نه به صورتى معين در ما وجود دارند و نه به وسيله اصول ديگرى كه شناخته‏تر باشند در ما پديد مى‏آيند، بلكه آنها حاصل ادراك حسى هستند.(84) اما تحصيل اصول متعارفه به واسطه فقط ادراك حسّى ممكن نيست، و بايد عقل و ادراك عقلى هم در كار باشد. زيرا از آنجا كه، به اعتقاد ارسطو، سلسله مراتب دانايى آدمى عبارت از عقيده (دوكسا) و استدلال (لوگيسموس)و معرفت (اپيستمه) و عقل (نوس) هستند و دو تاى اوّلى گاهى راست و گاهى دروغ و دوتاى ثانوى همواره راست‏اند و هر اپيستمه امرى برهانى است، معلوم مى‏شود كه اوّلاً در مورد اصول متعارفه اپيستمه نخواهيم داشت و ثانياً از آنجا كه چيزى به جز نوس صادق‏تر از اپيستمه نيست، پس نوس است كه اصول متعارفه را درك مى‏كند.(85)
اما فهم بر مهارت تقدّم دارد، و از اين روى اصل فهم هم بر اصل مهارت تقدّم دارد. اصل فهم آن اصلى است كه شناختن آن شرط لازم و ضرورى شناختن هر چيز ديگر است، و اگر كسى در پى شناختن چيزى باشد قبلاً بايد آن را دانسته باشد.(86) بنابراين، اصل فهم در ميان شناخته‏ها بايد شناخته‏ترين باشد، به گونه‏اى كه امكان اشتباه درباره آن براى هيچ‏كس ممكن نباشد، زيرا «همه انسان‏ها ممكن است درباره آنچه نمى‏دانند اشتباه كنند»(87). اما اين بدان معنا نيست كه قوّت و استحكام اصل فهم ناشى از پذيرش همگانى و اعتقادات عرفى است، بلكه اصل فهم بالضروره در فهم همه انسان‏ها سارى و جارى است. بنابراين، از ديدگاه ارسطو، پذيرش اصل فهم امرى ضرورى است و همگان آن را نه از روى خواست بلكه از سر ضرورت مى‏پذيرند.
اما ضرورت اصل فهم ضرورتى صرفاً ذهنى نيست، بلكه جنبه‏اى عينى هم دارد و در واقع ضرورت عينى داشتن آن است كه باعث ضرورت ذهنى داشتن آن شده است. بنابراين، ضرورتى كه اصل فهم داراى آن است از «واقعيت و وجود اشياء» برمى‏خيزد.
مفاد اين اصل، كه آن را با عنوان «اصل عدم تناقض» مى‏شناسيم، اين است كه «وصف واحد نمى‏تواند در زمان واحد و از جهت واحد به موضوع واحد متعلّق باشد و نباشد»(88) يا «براى هيچ كس ممكن نيست كه باور كند شى‏ء واحد هست و نيست».(89)
ابن‏سينا نيز مفاد اصل عدم تناقض را عبارت از اين مى‏داند كه « درباره هر چيزى يا ايجاب صدق مى‏كند يا سلب».(90) به اعتقاد ابن‏سينا، اصل عدم تناقض در مورد هر چيز موجود صدق مى‏كند و از اين روى از ويژگى‏هاى موجود بما هو موجود است. (91) اما اين اصل در حوزه بحث و نظر نيز سارى و جارى است و در هر امر تبيين‏كننده و تبيين شونده بنحو بالفعل يا بالقوه حضور دارد.(92) بنابراين، علم به اصل عدم تناقض مبدأ هر علم ديگر و مقوِّم هر حكم و اعتقاد است، و اصولاً هر مبدأ ديگر نيز از آن منشعب مى‏شود.(93) از آنجا كه اصل عدم تناقض مبدأ هر برهان و توجيهى است و از آنجا كه « واجب است مبدأ برهان از خود برهان روشن‏تر و شناخته‏شده‏تر باشد» (94)، پس اصل عدم تناقض «اولين قول صادق است»(95). به اعتقاد ابن‏سينا، اين اصل همراه با هر حكم و گزاره‏اى است و هر حكمى در حكم بودن خود بر اصل عدم تناقض متكى است؛ اما همراه بودن اصل عدم تناقض فقط به احكام و تصديقات محدود نيست، بلكه اين اصل با هر تصور و حتى با مفهوم هر لفظ نيز همراه است. اما اين بدان معنا نيست كه بحث از اصل عدم تناقض فقط به الفاظ و قضايا مربوط است و از اين روى جاى بحث از آن «منطق» است. اصل عدم تناقض مربوط به واقعيت و كل وجود است و اگر هم در قضايا و الفاظ بكار مى‏رود از آن رو است كه آنها نيز از واقعيت حكايت دارند. اما كيست كه از كلّ واقعيت و از همه چيز سخن مى‏گويد؟ ارسطو مى‏گويد اين « وظيفه فيلسوف است كه بتواند درباره همه چيز تحقيق كند» (96)، و از آنجا كه « اصول متعارفه كلى‏ترند و مبادى همه چيز هستند، تحقيق اينكه چه چيزى درباره آنها صادق است و چه چيزى صادق نيست، اگر كار فيلسوف نباشد پس كار كيست؟» (97) و «آشكار است كه بررسى اين اصول بديهى كار يك دانش - آن هم دانش فيلسوف – است» .(98) ابن‏سينا نيز آنجا كه از شك‏گرايى سخن مى‏گويد و شك‏گرايى را ناشى از عدم توجه به ماهيت اصل عدم تناقض مى‏داند تنبّه به اصل عدم تناقض و دفاع از آن و حلّ مشكل شكاك را وظيفه فيلسوف مى‏داند،(99) و نه منطقدان. دانشى هم كه فيلسوف به آن مى‏پردازد مابعدالطبيعه است و نه منطق.
(5) نام، منفعت و مرتبه مابعدالطبيعه
چنانكه در مقدمه گذشت، خود ارسطو هيچ يك از نوشته‏هايى را كه اكنون «مابعدالطبيعه» مى‏ناميم با اين عنوان نامگذارى نكرده است. خود ارسطو موضوعات و مسائل مربوط به اين علم را تحت عنوان «فلسفه نخستين»، «فلسفه اُولى»، «حكمت» (فلسفه الهى) آورده است.(100) صرفنظر از شاگرد بلافصل او، تئوفراستوس، كه اين كتاب را «در پيرامون نگرش نخستين» مى‏نامد(101)، اسكندر افروديسى آن را، به خاطر اينكه در نظم و ترتيب آثار ارسطو بعد از طبيعيات آمده است، «متاتافوسيكا»، يعنى آنچه كه بعد از طبيعيات آمده است، ناميد.(102) براى اولين بار سيمپليكيوس نوافلاطونى در نيمه نخست قرن ششم ميلادى آن را تئولوگيا (الهيات)، و نيز متاتافوسيكا (مابعدالطبيعه) مى‏نامد.(103) ابن سينا نيز در الهيات از اين علم اينگونه نام مى‏برد:
و امّا اسم اين علم «مابعدالطبيعه» است... و معناى «مابعدالطبيعه» بعد بودن نسبت به ماست. زيرا اول بار كه عالَم را مشاهده مى‏كنيم و از احوال آن اطلاع مى‏يابيم همين وجود طبيعى را ادراك مى‏كنيم. اما اگر همين علم را فى‏ذاته (و نه نسبت به ما) در نظر بگيريم استحقاق اين را دارد كه علم «ماقبل الطبيعه» ناميده شود. زيرا امورى كه در اين علم مورد بحث قرار مى‏گيرند هم ذاتاً بر طبيعت تقدّم دارند و هم به لحاظ مفهوم از طبيعت أعمّ هستند.(104)
او اين علم را از دو جهت نام‏گذارى مى‏كند؛ اگر اين علم را فى حدّذاته در نظر بگيريم، از آنجا كه به بحث از امورى مى‏پردازد كه هم خودبخود امورى مقدّم بر طبيعت هستند و هم معانى و مباحثى أعمّ از طبيعت و غيرطبيعت هستند، آن را «ماقبل الطبيعه» مى‏نامد؛ و اگر اين را نه خودبخود بلكه در نسبت با ما در نظر بگيريم، از آنجا كه ما در وهله نخست به مشاهده و ادراك طبيعت مى‏پردازيم و پس از امور طبيعى است كه به امور غيرطبيعى روى مى‏آوريم، آن را «مابعدالطبيعه» مى‏نامد.
و اما منفعت مابعدالطبيعه در اين است كه مبادى تصورى و تصديقى ساير علوم را بدست مى‏دهد. از آنجا كه مابعدالطبيعه از كل وجود بحث مى‏كند و هريك از علوم از موجود خاصى بحث مى‏كنند و اصول مشترك و متعارف را تنها به نحوى ويژه بكار مى‏گيرند مابعدالطبيعه بايد مبادى اينها را نيز بدست بدهد. اصول متعارف مشترك در همه علوم جارى است، اما هر علمى مبادى و اصول خاص خود را دارند و از اشياء جزئى از آن حيث كه هريك داراى اعراض هستند بحث مى‏كنند. ولى فلسفه از كل وجود و موجود بحث مى‏كند و اگر از موجودات جزئى هم بحث كند از آنها همچون «موجود بما هو موجود» بحث مى‏كند. «پس كار فلسفه نخستين است كه مبادى اينها (ساير علوم) را نيز بررسى كند.» (105)
ابن‏سينا (106) با نظر به همين قول ارسطو است كه پس از طرح دو نوع منفعت مطلق (عام) و منفعت خاص، و قول به اينكه منفعت مطلق آن است كه علم نافع (عم از عالى و مساوى و دانى) ما را به تحقيق و اثبات مبادى و مسائل علم ديگر برساند و منفعت خاص آن است كه علم نافع ما را به تحقيق مسائل علم أعلى برساند، منفعت مابعدالطبيعه را منفعتى مطلق و در جهت كسب مبادى و مسائل علوم مادون مى‏داند. بدين ترتيب شيخ هم اثبات و تبيين مبادى تصورى علوم جزئى و هم اثبات مبادى تصديقى علوم جزئى را بر عهده مابعدالطبيعه مى‏داند، و ايندو را منفعت مابعدالطبيعه بشمار مى‏آورد، زيرا ... منفعت فلسفه... همانا إفاده يقين به مبادى علوم جزئيه و تحقيق و اثبات حقانيت امورى است كه در علوم جزئى مشتركند...(107)
در باب مرتبه مابعدالطبيعه هم دو گونه مى‏توان سخن گفت. در بحث از مرتبه مابعدالطبيعه، گاهى نظر به شرافت يا خسّت آن در مقايسه با ساير علوم است، و گاهى نظر به تقدّم و تأخّر آن به لحاظ زمان يادگيرى آن است.
از ديدگاه ارسطو، مابعدالطبيعه از آنجا كه فراگيرترين دانش است، زيرا دانش موجود بما هو موجود و دانش كلى‏ترين علت‏هاست، دقيق‏ترين دانش است، زيرا داراى موضوعاتى انتزاعى است و از پيچيدگى كمترى برخوردار است، آموزنده‏ترين دانش است، زيرا، علاوه بر ساير فوايد، دانش علت غايى هر چيزى است، و ارجمندترين دانش است، زيرا درباره ارجمندترين چيز بحث مى‏كند، در مرتبه‏اى مقدّم و أشرف بر همه دانش‏هاى ديگر قرار دارد، و از اين روى بايد «بر دانش‏هاى نظرى ديگر برترى داشته باشد».(108)
آنجا هم كه ابن‏سينا(109) از اقسام علوم نظرى بحث مى‏كند، و يادآور مى‏شود كه علم الهى مابعدالطبيعه از اسباب بعيده وجود طبيعى و رياضى و متعلقات آنها، از مسبّب الاسباب و مبدأالمبادى كه خداست، بحث مى‏كند به تقدّم بالشرف مابعدالطبيعه بر ساير علوم إشعار دارد.
با وجود اين، مابعدالطبيعه از حيث يادگيرى در مرتبه‏اى بعد از طبيعيات و رياضيات قرار دارد. زيرا ما در وهله نخست از راه حواس و در مرحله بعد از راه معقولات ادراك مى‏كنيم، و از اين روى طبيعيات كه بيشتر از داده‏هاى حواس استفاده مى‏كند بر مابعدالطبيعه تقدّم دارد.(110) همينطور مفاهيم بسيارى وجود دارند كه در فلسفه مسلّم گرفته مى‏شوند و حال آنكه در طبيعيات تبيين مى‏شوند، مثل كون و فساد، مكان و زمان، نياز متحرك به محرّك، انتها متحرك‏ها به محرك اول، و غير اينها، و اين مستلزم تقدّم يادگيرى طبيعيات بر مابعدالطبيعه است.(111) در اينجا در واقع بايد بين وضع هستى‏شناختى و وضع معرفت‏شناختى بحث تمايز قائل شد. ارسطو در فصل اول از كتاب اول طبيعيات خود بر اين اعتقاد است كه در تحقيقات خود:
طريق طبيعى انجام چنين كارى اين است كه از چيزهايى آغاز كنيم كه در نزد ما اعرف و روشن‏ترند، و سپس به سوى امورى پيش برويم كه عندالطبيعه اعرف و روشن‏ترند؛ زيرا آن چيزها نسبت به ما أعرف نيستند و بدون شرط أعرف نمى‏باشند.(112)
ابن‏سينا با بسط مباحث ارسطويى، مباحثى همچون وحدت علم، نسبت علوم، و تقدّم و تأخّر علوم را نيز بر مبناى موضوع پيش مى‏كشد. او ملاك وحدت علم را در وحدت موضوع آن مى‏داند و در كتاب برهان(32) مى‏گويد: « بحث‏ها فقط هنگامى متعلق به علم واحدى هستند كه در موضوع آن مشترك باشند و بحث در آن مباحث صرفاً از عوارض ذاتى‏اى باشد كه عارض آن موضوع يا اجزاء يا انواع آن مى‏شوند »

ابن سينا نيز همچون ارسطو بر اين اعتقاد است كه در امور علمى از آنچه نزد ما أعرف و مقدم است شروع كرده و به آنچه نزد طبيعت اعرف و مقدم است مى‏رسيم (مثلاً جنس نزد ما عرف و مقدم است و از علم به آن به علم به نوع كه نزد طبيعت اعرف و مقدّم است مى‏رسيم). عبارت او اينگونه است:
آنچه در نزد ما مقدم است همان چيزى است كه قبل از هر چيز آن را درك مى‏كنيم. و متقدّم بالطبع اشيائى هستند كه چون رفع شوند، اشياء مابعد آنها نيز رفع شوند، بدون انعكاس. و آنچه در نزد ما شناخته‏تر است همان چيزى است كه در نزد ما مقدّم است.(113)
اما از حيث هستى‏شناسى وضعيت فرق مى‏كند و مابعدالطبيعه، همانطور كه گذشت، بر طبيعيات تقدّم دارد.
(6) مسائل مابعدالطبيعه
مسائل هر علم مجموعه قضايايى هستند كه در آن علم مورد بحث قرار مى‏گيرند و در واقع، به تعبير منطقى، از عوارض ذاتيه موضوع آن علم هستند. از اين روى بايد ديد كه مقصود از عوارض ذاتيه چيست. و براى فهم آن بايد به بررسى موارد استعمال و معانى ذاتى و عرضى بپردازيم.
الف) معانى ذاتى و عرضي ابن سينا در كتاب برهان(114)
 شفاء براى آن پنج معنى ذكر مى‏كند. در اينجا با آوردن آنها و توضيحاتى كه شيخ در آنجا و ديگر جاها دارد به مقايسه آنها با توضيحات ارسطو مى‏پردازيم:
يك ) ذاتى آن چيزى است كه در طريق «ماهو» بر شى‏ء حمل مى‏شود. چيزهايى كه داراى ماهيت هستند، مركب از جنس و فصل مى‏باشند و جنس و فصل مقوّم ذات آنها هستند. از اين روى جنس و فصل، ذاتى آنها هستند. فرق ميان جنس و فصل در اين است كه جنس در جواب «ماهو» و فصل در جواب «أىّ شى‏ء هو فى ذاته» مى‏آيد. ولى هر دو جنس و فصل داخل در حدّ نوع هستند و، بنابراين، در طريق «ماهو» بر نوع حمل مى‏شوند.
از نظر ابن‏سينا «اين ذاتى عبارت است از جنس و جنس جنس و فصل و فصل جنس و حدّ و هرچه كه مقوّم ذات شى‏ء است»(115). از اين روى، جنس و فصل و حدّ - كه خود متشكل از جنس و فصل است - ذاتى و، بنابراين، مقوِّم هستند. از همينجاست كه شيخ در الاشارات و التنبيهات مى‏گويد(116): ذاتيات شى‏ء، به حسب عرف اين موضع از منطق، همين مقوَّمات هستند.
در مقابل اين ذاتى، آنچه مقوِّم ذات يا اشخاص نباشد، عرضى و از اقسام اعراض بشمار مى‏رود، خواه لازم باشد خواه مفارق.(117)پس هر آنچه در حدّ شى‏ء أخذ شود ذاتى و هر آنچه در حدّ شى‏ء أخذ نشود عَرَضى است.
ارسطو نيز در كتاب پنجم (دلتا) به بحث از اقسام ذاتى مى‏پردازد، و يكى از آنها را چنين معرفى مى‏كند: «آنچه در چئى (جوهر شى‏ء) است، مثل اينكه بگوييم: كالياس بذاته حيوان است. زيرا حيوان داخل در حدّ كالياس بوده و خود كالياس نوعى از حيوان است»(118). از اين سخن ارسطو مى‏توان دريافت كه مقصود او اين است كه هرچه در حدّ شى‏ء أخذ شود ذاتى است و بنابراين هر چه در حدّ شى‏ء أخذ نشود عرضى است.
دو ) ذاتى آن چيزى است كه از ذات و جوهر موضوع بر موضوع حمل مى‏شود. مقصود از ذات و جوهر موضوع، حقيقت آن است، اعم از اينكه حقيقت آن بسيط باشد يا مركب.(119)
امورى كه عارض ذات موضوع مى‏شوند، عروض آنها گاهى بى‏واسطه (بطور مثال: انسان متعجب است) و گاهى با واسطه است. واسطه نيز گاهى مساوى و گاهى أعمّ و گاهى أخصّ است (در «انسان ضاحك است» ضحك به واسطه «متعجب» كه مساوى با «انسان» است بر انسان حمل مى‏شود. در «سفيد متحرك است» متحرك به واسطه «جسم» كه أعم از «سفيد» و غير سفيد است بر سفيد حمل مى‏شود. در «حيوان ضاحك است» ضحك به واسطه «انسان» كه أخصّ از «حيوان» است بر حيوان حمل مى‏شود). آنجا كه هيچ واسطه‏اى در بين نيست يا واسطه‏اى كه در بين است مساوى يا أخصّ است، اين عَرَض، عَرَض ذاتى است. و در صورتى كه هيچ واسطه‏اى در بين نباشد، اين عَرَض، عَرَض ذاتى اوّلى ناميده مى‏شود.(120)
از نظر ابن‏سينا «هرگاه چيزى عارض چيزى گردد و در حدّ عارض، معروض له يا موضوع معروض له يا جنس موضوع معروض له أخذ شود، همه اينها عارض ذاتى و عارض شىٌ در طريق »ما هو هو« هستند»(121). در باب مثال براى قسم اول مى‏توان «متعجب» را آورد كه در حدّ آن انسان أخذ مى‏شود؛ و براى قسم دوم مى‏توان «ضاحك» را آورد كه در حدّ آن نيز انسان كه موضوع معروض‏له آن، يعنى تعجب، است أخذ مى‏شود و واسطه مساوى است؛ و براى قسم سوم مى‏توان «محمولات مسائل علم» را آورد كه در حدّ آنها جنس موضوعات مسائل أخذ مى‏شود، و واسطه أخصّ است.
ارسطو، در اين باب، يكى از اقسام عرض را اينگونه تعريف مى‏كند: «هر آنچه - بذاته - بر هر چيزى حمل مى‏شود، اما داخل در ذات آن نيست، مثل اينكه: زواياى مثلث مساوى با دو قائمه است»(122).
ابن سينا اين عَرَض را ذاتى خواند و از عبارت خود ارسطو نيز ذاتى بودن آن مستفاد مى‏شود. از اين روى، عرض مقابل آن، يعنى عرض غير ذاتى يا غريب كه در برابر اين قسم از عَرَض ذاتى قرار دارد، معلوم مى‏گردد: عرض غريب چيزى است كه به واسطه امرى أعمّ عارض شى‏ء مى‏شود و حمل آن بر شى‏ء حمل بالذات نيست و، به تعبير ابن‏سينا، معروض له يا موضوع يا جنس آن در حدّ شى‏ء واقع نمى‏شود. ارسطو در باب اينگونه عَرَض فقط به اين اكتفا مى‏كند كه وجود آن براى معروض ضرورى نباشد، و اين مثال را مى‏آورد: موسيقى‏دان سفيد است.(123)
ايندو ذاتى، ذاتى باب برهان هستند و در مقابل ذاتى باب ايساغوجى قرار دارند. از اين رو، ذاتى باب برهان از ذاتى باب ايساغوجى أعمّ است. زيرا در باب برهان، محمولات برهان‏ها، يا مقوِّم موضوع مطلوب يا عارض آن هستند. اما محمول نتيجه، فقط بايد عَرَض ذاتى باشد و نه مقوِّم. از همينجاست كه به قول ابن‏سينا «ذاتياتى كه مقوِّمند مطلوب نيستند».(124) ارسطو نيز در تأييد اينكه «ذاتياتى كه مقوَّمند مطلوب نيستند» مى‏گويد: «دانشى است كه درباره موجود بما هو موجود و اعراض ذاتيه آن بحث مى‏كند. اين دانش با همه دانش‏هايى كه دانش جزئى ناميده مى‏شوند و هيچ كدام از موجود بما هو موجود بحث نمى‏كنند فرق دارد. دانش‏هاى جزئى قسمتى از موضوع مابعدالطبيعه را جدا ساخته و به بررسى عوارض ذاتى آن مى‏پردازند. بطور مثال، علوم رياضى اينگونه هستند».(125)
سه) ذاتى آن چيزى است كه، برخلاف دو مورد قبلى، مربوط به حمل و وضع و نيز مربوط به برهان نيست، بلكه چيزى است كه در موضوع موجود نيست و قائم به ذات خويش است. در مقابل، چيزهايى كه در وجود خود داراى استقلال ذاتى نيستند و نيازمند موضوعى هستند كه قائم به آن باشند، مثل سفيدى و سياهى، امورى عَرَضى هستند.
پس همه امور جوهرى، كه در وجود خود نيازمند موضوع نيستند، ذاتى‏اند و همه امور عَرَضى كه در وجود خود نيازمند موضوع هستند، عَرَضى ناميده مى‏شوند.
ارسطو بر اين قسم ذاتى و عرضى اينگونه صحّه مى‏گذارد: «من امورى را كه بر موضوعى حمل نمى‏شوند » ذاتى«، ولى امورى را كه بر موضوعى حمل مى‏شوند »عرضى« مى‏خوانم»(126).
چهار) ذاتى آن چيزى است كه سبب چيز ديگرى است؛ چيزى كه علت تامّه چيز ديگرى باشد ذاتى بوده و چيزى كه علت تامّه آن نباشد عَرَضى است (چه علت ناقصه و چه علت اتفاقى باشد).
ارسطو در باب اين قسم از عَرَض مى‏گويد: «آن چيزى را عَرَض مى‏ناميم كه براى چيزى موجود باشد و حقيقى هم باشد، اما وجود آن براى معروض نه ضرورى باشد و نه اكثرى».(127)
پنج ) ذاتى آن چيزى است كه بى‏واسطه عارض چيزى مى‏شود. در اينگونه ذاتى ميان عارض و معروض واسطه‏اى نيست و حتى عروض اين عارض به امر سومى هم به واسطه همين معروض است. بطور مثال، در جسم سفيد و سطح سفيد، سفيدى بالذات بر سطح عارض مى‏شود ولى بالعرض و با واسطه بر جسم عارض مى‏شود.
در باب اين نوع ذاتى، ارسطو چنين مى‏گويد: «آنچه چيزى آن را اوّلاً و بالذات در خودش يا در يكى از اجزائش پذيرفته است؛ مثل، ذاتاً سفيد بودن سطح و ذاتاً زنده بودن انسان ».(128)
ب) ذاتى باب برهان
گذشت كه ذاتى باب برهان از ذاتى باب ايساغوجى أعمّ است. از اين روى، بايد ذاتى باب برهان را طورى تعريف كرد كه شامل هر دو نوع ذاتى گردد. از نظر ابن‏سينا «ذاتى را مى‏توان بنحوى تعريف كرد كه شامل هر دو نوع بشود».(129) اين گونه تعريف ذاتى باب برهان تعريف دقيق منطقى، يعنى تعريف به حدّ، نخواهد بود. زيرا امورى را كه داراى چندين ماهيت هستند نمى‏توان در تعريف واحدى جمع كرد. اما مى‏توان آن را به رسم تعريف كرد. ابن‏سينا در تعريف عرض ذاتى چنين مى‏گويد: «هر محمول برهانى يا مأخوذ در حدّ موضوع است يا موضوع و مقوِّم موضوع در حدّ آن مأخوذ است».(130)
آنچه در حدّ موضوع مأخوذ است، عبارت از جنس و فصل و نوع است (و اين همان چيزى است كه از تعريف پيشين ارسطو نيز بدست مى‏آيد)، و آنچه موضوع و مقوِّم موضوع در حدّ آن مأخوذ است، همانند آوردن «انسان» در تعريف «متعجّب» و آوردن موضوع علم در تعريف محمول مسأله است.
ارسطو نيز به اين دو معناى ذاتى معتقد بوده است:
و اما «ذاتى» در وهله نخست به معناى همه اعراضى است كه به يك موضوع داده شده، در چيستى آن تعلّق مى‏گيرد؛ براى نمونه خط به مثلث، و نقطه به خط تعلّق مى‏گيرد (زيرا جوهر مثلث و خط، از خط و نقطه تشكيل مى‏شود؛ و خط و نقطه در تعريف بيان كننده چيستى مثلث و خط گنجانيده شده‏اند)؛ و در وهله دوم، اينها اعراضى هستند كه به موضوع‏هايى تعلّق دارند كه خود در تعريفى كه چيستى اين اعراض را بيان مى‏كند گنجانيده شده‏اند؛ براى نمونه «مستقيم» به خط تعلّق مى‏گيرد، و «خميده» نيز به همين‏سان.(131)
همين عبارت ارسطو نافى تصور متقدّمين بسيارى است كه، با تكيه بر مابعدالطبيعه ارسطو، تصور مى‏كردند كه ارسطو از ايندو معناى عَرَض ذاتى فقط به معناى نخست آن واقف بوده است.
ابن سينا، در تأييد و تقويت قول خود، در كتاب النجات نيز در زير عنوان « فصل فى‏الحمل الذاتى» چنين مى‏گويد:«حمل ذاتى دو گونه است، زيرا يا محمول در حدّ موضوع مأخوذ است، مثل حيوان كه در حدّ انسان مأخوذ است، يا موضوع يا جنس موضوع در حدّ محمول مأخوذ است، مثل بينى كه در حدّ فطوست، و سطح كه در حدّ مثلث مأخوذ است (، يا موضوع معروض در حدّ محمول مأخوذ است، مثل مفّرق للبصر كه جسم در حدّ آن مأخوذ است. جسم موضوع أبيض، و أبيض معروض مفّرق للبصر است). دليل اينكه چنين چيزى را ذاتى مى‏ناميم اين است كه آن يا خاص موضوع صناعت يا خاص چيزى است كه داخل در موضوع صناعت است. پس اينگونه امور همواره با جزء موضوع علم يا با خود موضوع علم هستند و داخل در آن هستند و بيگانه از آن نيستند» .(132)
پ) ملاك عَرَض ذاتى بودن
ابن‏سينا ملاك عَرَض ذاتى بودن را دو چيز مى‏داند، و با اين كار عرض ذاتى را، نه از عَرَض مقوِّم، بلكه از عَرَض غريب جدا مى‏سازد (1) يكى اينكه عَرَض ذاتى واسطه (أعمّ و أخصّ) در حمل ندارد.(133) ابن سينا در باب واسطه مساوى هم سكوت اختيار كرده است. خواجه نصير در شرح الاشارات و التنبيهات(134) قائل به اين است كه ابن‏سينا حمل با واسطه مساوى را عَرَض ذاتى قلمداد مى‏كند؛ اما در منطق التجريد(135) حمل اوّلى را منحصر در حمل بى‏واسطه مى‏داند (2) موضوع بر خصوصيتى تخصّص نيافته باشد.(136) نيازى به اين نباشد كه موضوع قبل از عروضِ محمول به شى‏ء ديگرى تبديل شود يا چيزى به موضوع اضافه شود.
ت) اعراض ذاتيه موجود بما هو موجود
چنانكه گذشت، موضوع مابعدالطبيعه «موجود بما هو موجود» است و در اين دانش از امورى بحث مى‏شود كه بالذات (يعنى، بى‏واسطه) بر اين موضوع حمل مى‏شوند.
ارسطو، بنا به تعريف خودش، مسائل فلسفى را از عوارض ذاتى «موجود بما هو موجود» مى‏داند، و مى‏گويد:
هر موجودى از آن روى «موجود» ناميده مى‏شود كه يا انفعالى يا ملكه‏اى يا حالتى يا حركتى يا چيز ديگرى از اينگونه چيزها در «موجود بما هو موجود» است.(137)
قبلاً هم ديديم كه او همه مسائل فلسفى را به «موجود مطلق» ارجاع داد، و، برخلاف حكماى متأخر، علاقه‏اى به توسعه و گسترش مسائل فلسفى از خود نشان نداد.
اما ابن‏سينا، و در واقع همه حكماى متأخر، دست به بسط و گسترش مسائل فلسفى زدند و از اين روى به مسائلى پرداختند كه نمى‏توانند از عوارض ذاتيه «موجود بما موجود» باشند. زيرا محمولاتى هستند كه نمى‏توانند بى‏واسطه بر «موجود بما هو موجود» حمل شوند. مسائل مربوط به نبوت، معاد، امامت، ملائكه، كتب و رسل، أزلى و أبدى يا مريد يا عالم بودن خدا، سنخيت ميان علت و معلول، علت‏هاى چهارگانه فاعلى و صورى و مادى و غايى، از جمله مسائل بسيارى هستند كه محمولاتشان نمى‏توانند مستقيماً بر «موجود بما هو موجود» حمل شوند.
از اين روى، اكنون، مسأله مطروحه در مابعدالطبيعه أعمّ از مسائلى هستند كه محمولاتشان از اعراض ذاتيه «موجود بما هو موجود» هستند، و بايد در تفكيك آنها كوشيد. از سويى، ارسطو دانش برهانى را مختصّ عوارض ذاتيه مى‏دانست.(138) و، از سوى ديگر، متأخرّين، و از جمله ابن‏سينا، به بسط و توسعه بيش از حدّ آن پرداختند.
شايد بهترين راه تعيين مسائل فلسفى و دانش برهانى روى آوردن به مفاهيم و معقولات ثانيه فلسفى است. زيرا انواع و انحاء محمولات فلسفى را مى‏توان در دايره اقسام معقولات ثانيه فلسفى گرد آورد و، بدين ترتيب، بر اصل ديرين اعراض ذاتيه »موجود بما هو موجود« وفادار ماند.
ث) معقولات ثانيه فلسفى
به احتمال زياد ابن‏سينا اولين فردى است كه آموزه معقولات اُولى و ثانيه را مطرح كرده است. زيرا، از پيشينيان ابن‏سينا، فقط فارابى از عبارت معقول اول و معقول ثانى استفاده مى‏كند و حال آنكه مقصود او چيز ديگرى است: در جايى، رابط قضيه را معقول ثانى مى‏خواند(139)؛ در جايى ديگر، امور بديهى را معقول اول مى‏خواند(140)؛ در جايى ديگر، معلوم بالفعل و معلوم بالقوه را معقول اول و معقول ثانى مى‏خواند(141)؛ و در جاى ديگرى، پاره‏اى از مفاهيم منطقى، مثل كليات خمس، را از لواحق مقولات مى‏خواند.(142)
ابن‏سينا در الهيات بحث معقولات اُولى و معقولات ثانيه را پيش مى‏كشد و مى‏گويد:
همانطور كه دانستى، موضوع منطق معقولات ثانيه است كه مستند به معقولات اُولى مى‏باشند، از آن حيث كه در وصول به مجهول از طريق معلوم بكار مى‏روند، نه از آن جهت كه معقولاتى هستند داراى وجود عقلانى كه به ماده تعلّقى ندارند يا به موضوع غيرجسمانى متعلّق‏اند.(143)
على‏رغم اينكه ابن‏سينا باز در مدخل منطق(144) صورت معقولى را كه بنحوى سبب حصول صورت موجود خارجى مى‏گردد معقول اول، و صورت موجود خارجى
او اين علم را از دو جهت نام‏گذارى مى‏كند؛ اگر اين علم را فى حدّذاته در نظر بگيريم، از آنجا كه به بحث از امورى مى‏پردازد كه هم خودبخود امورى مقدّم بر طبيعت هستند و هم معانى و مباحثى أعمّ از طبيعت و غيرطبيعت هستند، آن را «ماقبل الطبيعه» مى‏نامد؛ و اگر اين را نه خودبخود بلكه در نسبت با ما در نظر بگيريم، از آنجا كه ما در وهله نخست به مشاهده و ادراك طبيعت مى‏پردازيم و پس از امور طبيعى است كه به امور غيرطبيعى روى مى‏آوريم، آن را «مابعدالطبيعه» مى‏نامد.
را كه بنحوى سبب حصول صورت معقوله مى‏گردد معقول ثانى تلقى مى‏كند )ولو اينكه به اصطلاح »معقول ثانى« تصريح ندارد( و در تعليقات(145)، از معقول اول به طفيلى معقول ثانيه سخن مى‏گويد و معقول ثانيه را در مورد مفاهيم فلسفى به كار نمى‏برد، و در كتاب برهان(146) خود محمولات را چيزى جز جوهر و عرض (معقولات اُولى) نمى‏داند، با وجود اين، در الهيات(147) خود، در توصيفى كه از مفاهيم فلسفى بدست مى‏دهد، نشان مى‏دهد كه برتفكيك بين معقولات ثانيه منطقى و فلسفى واقف است.
معقولات ثانيه فلسفى مهم‏ترين مفاهيمى هستند كه، در كنار معقولات اُولى، در ارتباط آدمى با خارج در دسترس آدمى هستند. ابزار دانش حصولى آدمى همين مفاهيمى هستند كه، على‏رغم مابإزاء خارجى نداشتن آنها، از حاقّ اعيان و اذهان بركشيده و به آنها نسبت داده مى‏شوند. معقولات ثانيه فلسفى امورى هستند كه، به تعبير استاد شهيد مطهرى(148)، داراى وجودى محمولى نيستند، ولى وجودى رابطى دارند. به عبارت ديگر، معقولات ثانيه فلسفى مفاهيمى هستند كه مابإزائى جدا از موضوع ندارند، بلكه از حاقّ موضوع انتزاع شده و بر خود موضوع حمل مى‏شوند. به عبارت ديگر، معقولات ثانيه فلسفى نه مانند معقولات اُولى داراى افراد خارجى هستند و نه مانند معقولات ثانيه منطقى صرفاً ذهنى هستند. آنها در ذهن زائد بر موضوعات خود هستند، اما در خارج همان مصداق موضوع را دارند.
معقولات ثانيه فلسفى داراى خصايص و ويژگى‏هايى هستند كه، با وجود اينكه همه آنها از همه اين ويژگى‏ها برخوردار نيستند، آشنايى با آنها موجب شناخت بهتر آنهاست.
(1) مفهوم وجود و مفاهيمى كه مساوق با وجود هستند از معقولات ثانيه فلسفى مى‏باشند. مفاهيم مساوقِ با وجود مفاهيمى هستند كه شامل همه موجودات هستند و نه بخشى از آنها؛ مثل مفاهيم وحدت، شيئيت، فعليت، و غيره.
(2) مفاهيمى كه از اوصاف و عوارض موجود بما هو موجود بوده و در تقسيمات اوليه وجود بنحو زوج‏هاى متقابل كل وجود را در برمى‏گيرند از معقولات ثانيه فلسفى مى‏باشند؛ مثل مفاهيم وجود و امكان، علت و معلول، حدوث و قدم، عينى و ذهنى، قوه و فعل، بالذات و بالعرض، و غيره.
(3) مفاهيمى كه هم بر واجب و هم بر ممكن (و حتى فقط بر واجب) صدق بكنند از معقولات ثانيه فلسفى هستند؛ مثل علم و اراده و قدرت و غيره. زيرا خداوند امرى ماهوى يا ذهنى نيست كه معقولات اُولى و ثانيه منطقى بر او صدق بكنند.
(4) مفاهيمى كه شامل مجرد و مادى باشند از معقولات ثانيه فلسفى هستند؛ مثل مفهوم جوهر، كه شامل جوهر جسمانى و عقلانى است.
(5) مفاهيمى كه شامل بيش از يك مقوله باشند از معقولات ثانيه فلسفى هستند؛ مثل مفهوم عَرَض كه شامل مقولات مختلف عرضى است. زيرا از آنجا كه مقولات اجناس عاليه بوده و بتمام ذات با يكديگر متباين هستند هيچ مفهوم ماهوى نمى‏تواند بر بيش از يك مقوله شامل باشد.
(6) مفاهيم نسبى و اضافى از معقولات ثانيه فلسفى هستند؛ مثل برابرى، نابرابرى، عليت، معلوليت، و غيره.
ج) نسبت معقولات ثانيه فلسفى با موضوع مابعدالطبيعه
موضوع مابعدالطبيعه »موجود بما هو موجود« است و وظيفه اين دانش بحث از اعراض ذاتيه‏اى است كه بر موضوع اين دانش حمل مى‏شوند. اعراض ذاتيه مجموعه مفاهيمى هستند كه ابن‏سينا آنها را مفاهيمى فلسفى تلقى مى‏كند. از نظر او مفاهيم فلسفى داراى مشخصات زير هستند:(149)
(1) عوارض مشترك همه علوم هستند، (2) عوارض خاص به علمى واحد نيستند، (3) خواص و صفات اشياء هستند و نه ذات اشياء، (4) عوارض مقوله واحدى نيستند، (5) و عوارض موجود بما هو موجود هستند.
توصيفى كه ابن‏سينا بدينگونه از مفاهيم فلسفى بدست مى‏دهد نشان مى‏دهد كه او، همانطور كه گذشت، على‏رغم اينكه بر معقولات ثانيه فلسفى تصريح ندارد، بر تفكيك بين معقولات ثانيه منطقى و فلسفى واقف بوده است. معقولات ثانيه فلسفى مجموعه مفاهيمى هستند كه اعراض ذاتيه «موجود بما هو موجود» را تشكيل مى‏دهند و ارسطو و ابن‏سينا هم، ولو تلويحاً، بايد بر همين اعتقاد باشند. ارسطو نيز آنجا كه مى‏گويد «موجود بما هو موجود نيز داراى عوارض خاصه‏اى است كه فيلسوف بايد حقيقت آنها را جستجو كند(150)» از عوارض خاصه‏اى سخن مى‏گويد كه در زمره معقولات ثانيه فلسفى بشمار مى‏روند. معقولات ثانيه فلسفى، كه در ذهن زائد بر موضوع خود بوده و داراى فرد خارجى نيستند اما داراى مصداق و محكى خارجى هستند، شامل مفاهيم متنوّع و مختلفى مثل مفهوم وجود، مفاهيم وجودى، مفهوم عدم، مفاهيم عدمى، لوازم ماهيت و مفاهيم اضافى محض مى‏شوند؛ نه مى‏توان همه آنها را تحت تعريف واحدى درآورد، نه نحوه انتزاع آنها به يك نحو است، و نه نسبت آنها با واقعيت يكسان است. از اين روى بايد اين مفاهيم را از يكديگر بازشناسيم و احكام هر دسته را تعيين كنيم. در هر حال، معقولات ثانيه فلسفى چيزى جز اعراض ذاتيه «موجود بما هو موجود» نيستند، و مابعدالطبيعه به تعبير منطقى چيزى جز حمل معقولات ثانيه فلسفى بر «موجود بما هو موجود »نيست، ولو اينكه در حال حاضر از اين حدود تجاوز كرده و به محمولاتى مى‏پردازد كه نمى‏توانند از اعراض ذاتيه موجود بما هو موجود باشند.
پي نوشتها :
1) مابعدالطبيعه،1 .1 . 983 ا 3 و بعد.
2) مابعدالطبيعه 1. 1 . 980 ا 22.
3) مابعدالطبيعه، 1 . 1 .
4) راس [1377]، ص. 239.
5) ابن‏سينا، المبدأ و المعاد، ص. 93.
6) ابن‏سينا، رساله النفس، صص. 37 و 39.
7) همان، ص. 39.
8) همان، ص. 25؛ نجات، ص. 335.
9) همان، ص. 40؛ الاشارات و التنبيهات، جلد 2، ص. 355؛ المبدأ و المعاد، ص. 99.
10) همان، ص. 220؛ الاشارات و التنبيهات، جلد 2، صص. 358-9.
11) 1 .14 .105 ب 19
12) 1 .5 .1216 ب 1
13) 6 . 1 .1025 ب - 1026 ا. گرچه‏خود ارسطو به بخش دوم اين تقسيم‏بندى تصريح ندارد مى‏توان آن را با توجه به جدل،6 . 145 ا 15 و بعد؛ مابعدالطبيعه،6 . 1. 1025 ب 25، ساختار كلى تقسيم بندى‏اى تلقى كرد كه وى در نظر داشت.
14) 1. 1
15) جلد اول، المدخل؛ مقاله اول، فصل دوم، ص. 14.
16) مابعدالطبيعه،6 . 1. 1026 ا 11-18.
17) مابعدالطبيعه،11 . 7 . 1064 ب 6.
18) همان، 1064 ا 14-15.
19) همان،6 .1 . 1026 ا 21-22.
20) همان،11 . 7 . 37-38.
21) ابن‏سينا، المنطق، جلد اول، صص. 12 و 14.
22) قول مشهور همين تقسيم‏بندى سه‏گانه است، منتهى صدرالمتألهين بدون ذكر سند مدّعى است كه اتباع ارسطو اقسام علوم نظرى را چهار تا مى‏دانستند. او بدين ترتيب علم كلى »يا كليات وجود« را مى‏افزايد و در واقع آن را »الهيات بمعنى الاعم« قرار مى‏دهد )نگاه كنيد به صدرالمتألهين، شرح و تعليقه بر الهيات شفا ابن سينا، تصحيح و تحقيق دكتر نجفقلى جيبى‏انتشارات بنياد حكمت اسلامى صدرا، چاپ اول، تابستان 1382، جلد اول، ص. 15.
23) مابعدالطبيعه، 2 . 3. 997 ا 17-22.
24)11 . 7 . 64 10 .
25 ) 76 ب 4-5.
26) ابن‏سينا، التعليقات، ص. 169.
27) الشفاء، المنطق، جلد اول، صص. 12-14.
28) الشفاء، الالهيات، ص. 4.
29) ابن‏سينا، عيون‏الحكمة، ص. 25.
30) ابن‏سينا، النجات [1992]، ص. 89.
31) ابن‏سينا، الاشارات والتنبيهات، ص. 298.
32) الشفاء، المنطق، جلد سوم، ص. 181.
33) الشفاء، المنطق، جلد سوم، صص. 162-168؛ النجات، صص. 72-73.
34) الشفاء، المنطق، جلد سوم، صص. 252-253.
35) الشفاء، الالهيات، ص. 15.
36) راس [1377]، ص. 243.
37) اكريل [1380]، ص. 357.
38) نوسبام،[ 1380]، ص. 46.
39) مابعدالطبيعه، 981 ب 30 و 982 ا.
40) همان، 983 ا و 1026 ا 29.
41) همان، 996 ب 14 و 1028 ب 6.
42) همان، 1005 ا 20 - 22.
43) درباره اجزاء جانوران، 465 ا 4.
44) درباره حركت جانوران، 700 ب 7-9.
45) اكريل [1380]، صص. 357 و 359 و بعد.
46) مابعدالطبيعه، 7 .17. 1041 ا 16.
47) الشفاء، الالهيات، مقاله اول، فصل دوم، ص. 10.
48) همان
49) همان، صص. 10-11.
50) همان، ص. 13.
51) همان.
52) همان.
53) اللوكرى [1373]، صص. 15-16.
54) سهروردى، مجموعه مصنفات [1373]، ص. 196.
55) شيرازى، الحكمة المتعالية فى‏الأسفار العقلية الاربعة[ 1981]، جلد اول، ص. 24.
56) همان، صص. 5-6.
57) الشفاء، الالهيات، مقاله اول، فصل اول، صص. 7-9.
58) مابعدالطبيعه،11 .7 .1064 ا 1064 - 26 ب 2.
59) الشفاء، المنطق، جلد سوم، ص. 184.
60) مابعدالطبيعه، 11 . 14 . 1061 ب 26-28.
61) همان، 11 . 14. 1061. ب 34.
62) همان، 982 ا 1.
63) همان، 995 ب 6-10.
64) همان، 996 ب 28-30.
65) همان، 997 ا 12-14.
66) همان، 997 ا 6-7.
67) همان، 1005 ا 28-30.
68) همان، 1005 ا 21-26.
69) الشفاء، الالهيات، صص. 53-4.
70) همان، 100 ب 3.
71) راس [1377]، ص. 95.
72) مابعدالطبيعه، 100 ب 3.
72 )73 ا 14-24، ا 31-40.
74) الشفاء، الالهيات، ص. 14-15.
75) همان، ص. 18.
76) الالهيات من الشفاء، مع تعليقات صدرالمتألهين و تعاليق آخر، انتشارات بيدار، بى‏تاريخ، چاپ تهران، چاپ سنگى، ص 17.
77) الشفاء، المنطق، جلد سوم، ص. 190 و بعد.
78) الشفاء، الالهيات، مقاله اول، فصل دوم، ص. 13.
79) همان، ص. 14.
80) الالهيات من الشفاء، مع تعليقات صدرالمتألهين و تعاليق آخر، ص. 11.
81) بحث تفصيلى اين مبحث را در دو مقاله پربار قوام صفرى، مهدى، «راه پيدايش اصل عدم تناقض در ذهن انسان از ديدگاه ارسطو» و «بيرون شد ابن‏سينا از شك‏گرايى»، ببينيد.
82) تحليلات ثانوى، 72 ا 16-17.
83) همان، 99 ب 26-28.
84) تحليلات ثانوى، 99 ب 35.
85) همان، 100 ب 5-13.
86) مابعدالطبيعه، 1005 ا 15-17؛ تحليلات ثانوى، 72 ا 16-17.
87) مابعدالطبيعه، 1005 ب 13-14.
88) همان، 1005 ب 19-20.
89) همان، 1005 ب 24-25.
90) برهان، 3 . 1، ص 190.
91) الالهيات، ص. 48.
92) همان.
93) برهان، 3 . 1.
94) همان،2 . 1، ص 117.
95) الالهيات، ص 48.
96) مابعدالطبيعه، 1004 ا 35.
97) همان، 997 ا 12-14.
98) همان، 1005 ا 21-22.
99) الالهيات، صص. 49 . 51 . 53.
100) مابعدالطبيعه، 6. 1 .
101) تئوفراستوس، شرح متافيزيك ارسطو، ويرايش راس و فوبس، 1929، پاره يكم. به نقل از ارسطو [1366]، ص. چهل.
102) اسكندر افردويسى، شرح متافيزيك ارسطو، ص 171. به نقل از همان.
103) سيمپليكيوس، شرح فيزيك ارسطو، ويرايش ديلز، برلين، جلد يكم، 1882، ص. 1. به نقل از همان.
104) الشفاء، الالهيات، مقاله اول، فصل سوم، صص. 21-2.
105) مابعدالطبيعه، كتاب يازدهم، فصل چهارم، 1061 ب 20.
106) الشفاء، الالهيات، مقاله اول، فصل سوم، صص. 17-18.
107) همان، ص. 18، سطر 12-13.
108) مابعدالطبيعه، 6 . 1 . 1026 ا 22-23.
109) الشفاء، الالهيات، مقاله اول، فصل اول، ص. 4.
110) الاشارات و التنبيهات، جلد اول، ص. 115، متن و شرح.
111) الشفاء، الالهيات، مقاله اول، فصل سوم، ص. 19، سطر 2-4. البته اين حرف ابن‏سينا قابل مناقشه است، زيرا عكس سخن او هم صادق است، زيرا علوم طبيعى هم مبادى خود را از فلسفه مى‏گيرند.
112) طبيعيات، 184 ا 17-19.
113) الشفاء، المنطق، البرهان، ص. 106.
114) الشفاء، المنطق، البرهان، ص. 125 و بعد.
115) همان.
116) الاشارات و التنبيهات، جلد اول، ص. 46.
117) همان، صص. 57-58.
118) مابعدالطبيعه، ،5 . 18 . 1022 ا 27-30. توضيح آن را در تفسير مابعدالطبيعه، ابن رشد، صص. 631-2، ببينيد.
119) الاشارات و التنبيهات، جلد اول، شرح خواجه نصير، ص. 59.
120) همان، ص. 59-60.
121) الشفاء، المنطق، البرهان، ص. 126.
122) مابعدالطبيعه، 5 . 30 . 1025 ا 31-32.
123) همان.
124) الاشارات و التنبيهات، جلد اول، ص. 267.
125) مابعدالطبيعه، 4 . 2 . 1003 ا 20-26. توضيح آن را در تفسير مابعدالطبيعه، ابن‏رشد، ص. 296، ببينيد.
126) تحليلات ثانى، دفتر نخست، 73 ب 9-10.
127) مابعدالطبيعه، 5 . 30 . 1025 . 26-20. توضيح آن را در تفسير مابعدالطبيعه، ابن رشد، ص. 629، ببينيد.
128) مابعدالطبيعه، 5 . 18 . 1022 . 31-30.
129) الاشارات و التنبيهات، جلد اول، ص . 61.
130) الشفاء، المنطق، البرهان، ص. 127.
131) تحليلات ثانى، 73 ا 34-40.
132) النجات، بخش منطق، صص. 131-2. نيز نگاه كنيد به الاشارات و التنبيهات، صص. 58-60.
133) الشفاء، المنطق، البرهان، ص. 128. نيز نگاه كنيد به المباحثات، ص. 232؛ منطق‏المشرقين، ص. 28.
134) صص. 64-5.
135) جوهرالنضيد، صص. 323-4.
136) الشفاء، المنطق، البرهان، ص. 137. نيز نگاه كنيد به النجات، صص. 198-9؛ منطق المشرقين، ص. 28.
137) مابعدالطبيعه، 11 . 1061.3 ا 10.
138) تحليلات ثانى، 75 ا 19-20.
139) فارابى، المنطقيات [1408 ق. ]، جلد دوم، ص. 37.
140) همان، جلد اول، صص. 19-20.
141) فارابى، رسالة فى العقل [1982]، ص. 18.
142) فارابى، المنطقيات [1408 ق. ]، جلد سوم، ص. 12.
143) الشفاء، الالهيات، صص. 10-11.
144) الشفاء، المنطق، المدخل، ص. 69.
145) التعليقات، صص. 167-8.
146) الشفاء، المنطق، البرهان، ص. 232.
147) الشفاء، الالهيات، صص. 12-13.
148) مطهرى [1369]، جلد دوم، صص. 112-3.
149) الشفاء، الالهيات، صص. 12-13.
150) مابعدالطبيعه، ،2 ، 1004.4ب 16.
كتابنامه
1. Aristotle, The Complete works of Aristotle, edited by Jonathan Barnes, Two Vols., Princeton University Press, 1995.

2- ابن‏سينا، الاشارات و التنبيهات، با شرح خواجه‏نصيرالدين طوسى و شرح الشرح قطب‏الدين رازى، دفتر نشر كتاب، در سه جلد، چاپ دوم، 1403 ق.
3- ابن‏سينا، الشفاء، الطبيعيات، با مقدمه ابراهيم مدكور، منشورات مكتبة آية اللّه العظمى المرعشى النجفى، قم المقدسه، تهران، 1404 ق.
4- ابن‏سينا، الشفاء، المنطق، با مقدمه ابراهيم مدكور، منشورات مكتبة آية اللّه العظمى المرعشى النجفى، قم المقدسه، تهران، 1404 ق.
5- ابن سينا، الشفاء، الالهيات، با مقدمه ابراهيم مدكور، منشورات مكتبة آية اللّه العظمى المرعشى النجفى، قم المقدسه، تهران، 1404 ق.
6- ابن‏سينا، التعليقات، تحقيق از عبدالرحمن بدوى، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات حوزه علميه قم، 1404 ه . ق.
7- ابن‏سينا، المباحثات، با تحقيق محسن بيدارفر، قم، انتشارات بيدار، چاپ اول، 1371 ش.
8- ابن‏سينا، المبدأ والمعاد، به اهتمام عبداله نورانى، انتشارات مطالعات اسلامى دانشگاه مك گيل، شعبه تهران، با همكارى دانشگاه تهران، چاپ اول، 1363.
9- ابن‏سينا، النجات من الغرق فى بحر الضلالات، با ويرايش و ديباچه محمد تقى دانش‏پژوه، انتشارات دانشگاه تهران، 1364.
10- ابن‏سينا، رساله نفس، تصحيح موسى عميد، تهران، انتشارات انجمن آثار ملى، 1331 ش.
11- ابن‏سينا، عيون الحكمة، بى نام، بى‏تاريخ.
12- ابن‏سينا، منطق المشرقين،
13- ارسطو، متافيزيك، ترجمه شرف‏الدين خراسانى، نشر گفتار، چاپ اول، 1366.
14- اكريل، ارسطوى فيلسوف، ترجمه عليرضا آزادى، انتشارات حكمت، چاپ اول، 1380.
15- راس، ديويد، ارسطو، ترجمه مهدى قوام صفرى، انتشارات فكر روز، چاپ اول، 1377.
16- سهروردى، شهاب‏الدين، مجموعه مصنفات، جلد اول و دوم به تصحيح هانرى كربن، جلد سوم به تصحيح سيد حسين نصر، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، 1373.
17- شيرازى، صدرالدين، الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة، دار احياء التراث العربى، الطبعة الثالثة، بيروت، 1981.
18- علامه حلّى، جوهر النضيد، انتشارات بيدار، قم، 1363 ه ش.
19- فارابى، ابونصر محمد بن محمد طرخان، المنطقيات، تحقيق محمد تقى دانش‏پژوه منشورات مكتبة آية العظمى المرعشى النجفى، قم، 1408 ق. ، در سه جلد.
20- فارابى، ابونصر، رسالة فى‏العقل، بيروت، دارالمشرق، 1982.
21- قوام صفرى، مهدى، بيرون شد ابن‏سينا از شك‏گرايى، در فصلنامه ذهن ، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، پائيز و زمستان 1381، شماره‏هاى 11-12.
22- قوام صفرى، مهدى، راه پيدايش اصل عدم تناقض در ذهن انسان از ديدگاه ارسطو، در مجله علمى پژوهشى دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران، با عنوان حكمت و عرفان، بهار 1382، شماره يكم، دوره اول.
23- اللوكرى، ابوالعباس فضل بن محمد، بيان الحق بضمان الصدق، مؤسسه بين‏المللى انديشه و تمدن اسلامى، تهران، 1373.
24- مطهرى، استاد شهيد مرتضى، شرح مبسطو منظومه، 4 جلد، انتشارات حكمت، چاپ چهارم.
25- نوسبام، مارتا، ارسطو، ترجمه عزت الله فولادوند، طرح نو، چاپ اول، 1374.

کد مطلب: 1310

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين