خودكشي يونان (روايت ويل دورانت)
دنياي يوناني در عصر پريكلس 19-1- بهتر آن است كه قبل از روبهروشدن با منظرهي دردناك و غمانگيز جنگ پلوپونزي، به جهان يوناني بيرون از آتيك نيز نظري بيفكنيم. ولي آگاهي ما بر اوضاع كشورهاي ديگر اين عصر به قدري ناقص و نامنظم است كه بايد فقط به حدس و قياس توسل جوييم و، بي هيچ دليل و مدرك، چنين گمان كنيم كه اين كشورها از برومندي علم و فرهنگ عصر طلايي به ميزان كمتري بهرهور بودهاند.
در سال 459، پريكلس ، كه ميخواست غلهي مصر را در اختيار داشته باشد، بحريهاي عظيم بدان سوي روانه داشت ايرانيان را از آنجا براند. اما اين لشكركشي به شكست منجر شد، و از آن پس پريكلس نيز سياست تميستوكلس را در پيش گرفت؛ يعني بر آن شد كه جهان را با تجارت تسخير كند، نه با جنگ در طي قرن پنجم، مصر و قبرس همچنان فرمانبردار ايران بودند، ولي رودس آزاد ماند و در 408 قم سه شهر خود را به هم پيوست و آنها را آماده ساخت تا، در دورهي انتشار فرهنگ يوناني، يكي از غنيترين مراكز اقتصادي و بازرگاني ناحيهي مديترانه شوند. شهرهاي آسيايي يونان استقلالي را كه به سال 479 در جنگ موكاله به دست آورده بودند تا پايان دوران عظمت و قدرت امپراطوري آتن همچنان حفظ كردند. ولي، زماني كه اساس اقتدار آتن متزلزل شد، اين شهرها نيز در برابر باجستانان شاهنشاه بزرگ (ايران) دوباره بيپناه ماندند. مستعمرات يوناني در تراكيا و سواحل هلسپونتوس (داردانل)، كنارههاي پروپونتيس (درياي مرمره) و ائوكسينوس (درياي سياه)، كه در زير تسلط آتن بودند، رونق و آبادي يافتند؛ اما بر اثر جنگهاي پلوپونزي گرفتار فقر شدند. در دوران فرمانروايي آرخلائوس، مقدونيه از توحش به در آمده و يكي از نيروهاي جهان يوناني را تشكيل داد: راههاي هموار در آن ساخته شد؛ از كوه نشينان پر طاقت آن سپاهي منظم پدپد آمد؛ در پلايك پايتخت زيبا بنا گرديد؛ و بسياري از نوابغ يونان، چون تيموتئوس و زئوكسيس و اوريپيد، در دربار آن پذيرايي شدند. بئوسي، در اين عصر، پينداروس را به وجود آورد و، با تشكيل اتحاديهي بئوسيايي، به يونان سرمشق داد كه ممالك مستقل چگونه بايد در جوار هم با صلح و تعاون زيست كنند؛ ولي يونان اين سرمشق گرانبها را قدر نشناخت.
در ايتاليا، شهرهاي يوناني به بلاي جنگهاي پي در پي گرفتار بودند و از نفوذ و قدرت تجارت دريايي آتن آسيب و زيان ميديدند. در سال 443، پريكلس جمعي را از كشورهاي مختلف يونان گردآورده، به ناحيهاي نزديك سوباريس فرستاده تا در آنجا مستعمرهاي جديد تورياي را تشكيل دهند؛ مقصودش آن بود كه براي تأسيس اتحاد پان هلني تجربهاي كرده باشد. پروتاگوراس براي اين شهر قانون نامهاي ترتيب داد، و هيپوداموس معمار نيز، براساس يك طرح مستطيل، آن را خيابان بندي كرد. از اين طرح در قرنهاي بعد تقليد بسيار شد. ولي چند سال بيش نگذشت كه ميان مستعمرات تفرقه افتاد و، بر حسب اصل و منشأ خود، به چند حزب و فرقه تقسيم شدند، و اغلب آتنياني كه بدان نواحي رفته بودند به آتن باز گشتند. شايد هرودوت نيز از اينگونه كسان بوده باشد.
سيسيل ، كه همواره پر آشوب و پيوسته حاصلخيز و آباد بود، فرهنگ و ثروت خود را روز به روز توسعه و افزايش ميداد. در سلينوس و آكراگاس معابد بزرگ ساخته شد. آكراگاس در دوران ترون چنان ثروتمند شد كه امپدوكلس دربارهي آن گفت: «مردم آكراگاس هر چه دارند صرف تجملات و زينت و زيور خود ميكنند، چنان كه گويي فردا بايد بميرند؛ اما، از سوي ديگر، چنان به فراهم ساختن وسايل زندگي ميكوشند كه گويي تا ابد زنده خواهند ماند.» گلون اول، كه در سال 478 وفات يافت، سازمان اداري مؤثر و شايستهاي براي سيراكوز بر جاي گذارد كه به تشكيلات و نظاماتي كه پس از ناپلئون در فرانسهي جديد باقي ماند بيشباهت نبود. اين شهر در دوران هيرون اول، برادر و جانشين گلون ، نه تنها مركز تجارت و ثروت شد، بلكه علم و ادب و هنر را نيز در خود پرورش داد. در سيراكوز عشرت و تجمل به حدي رسيده بود كه ضيافتهاي آن ضربالمثل افراط و اسراف شده بود؛ در آنجا « دختران كورنتي » به اندازهاي فراوان بودند كه اگر مردي شب در خانهي خود ميخسبيد، در شمار قديسان در ميآمد. شارمندان سراكوز تيزهوش و حاضر جواب بودند، و سخنرانيهاي بليغ و دلكش را چنان دوست ميداشتند كه عمر بر سر آن مينهادند و زندگي خويش را در آن راه تباه ميساختند؛ در تئاتر با شكوه خود، در فضاي آزاد و باز، گرد آمده كمديهاي اپيخارموس و تراژديهاي اشيل را تماشا ميكردند. هيرون سلطاني بدخلق و خوش نيت بود؛ با دشمنان خود بيدادگري، و با دوستان مهرباني و كرم ميكرد. سيمونيدس ، با كخوليدس ، پينداروس ، و اشيل هميشه با گرمي و مهر به دربار وي پذيرفته ميشدند و از بخشايشهاي او برخوردار بودند؛ به ياري اين جمع بود كه هيرون يك چند علم و فرهنگ و هنر يونان را در سيراكوز تمركز بخشيد.
اما انسان نميتواند تنها با هنر زندگي كند. مردم سيراكوز تشنهي شراب آزادي بودند و، پس از مرگ هيرون، برادر او را از سلطنت بر كنار ساختند و براي خود دموكراسي محدودي بنياد نهادند. شهرهاي ديگر اين جزيره نيز از سيراكوز سرمشق گرفتند و همگي سلاطين مستبد خود را از ميان برداشتند. طبقات بازرگان، اشرافيت زمينداران را برانداختند و دموكراسي سوداگرانهاي برقرار ساختند كه اساس آن نظام بيرحمانهي بردهداري بود بعد از قريب شصت سال، جنگ اين دوران كوتاه آزادي را قطع كرد - چنان كه در عهد گلون نيز جنگي ديگر دوراني ديگر را پايان بخشيده بود. كارتاژيان شكستي را كه، در سه نسل قبل، هاميلكار در هيمرا خورده بود هنوز فراموش نكرده بودند و در 409، با بحريهاي مركب از هزار و پانصد كشتي و بيست هزار مرد، به سيسيل حملهور شدند. فرماندهي اين سپاه نيز با هانيبال، نوهي هاميلكار ، بود. هانيبال سلينوس را محاصره كرد؛ اين شهر، كه در آسايش و نعمت فرورفته و از تعمير و تحكيم وسايل دفاعي خويش غافل مانده بود، در اين هنگام از آكراگاس و سيراكوز باري طلبيد؛ لكن آن دو شهر نيز باكندي و اهمالي اسپارتي وار به درخواست او پاسخ گفتند. پايداري سلينوس در هم شكست و سپاه دشمن به درون آن ريخت؛ هر كس زنده مانده بود، يا كشته يا مقطوعالنسل شد، و سلينوس جز و امپراطوري كارتاژ قرار گرفت. هانيبال از آنجا به هيمرا رفت و آن ناحيه را نيز به آساني گرفت و، براي آنكه روح پدر بزرگ خويش را شادگرداند، سه هزار زنداني و اسير را شكنجه داد و كشت. در اين هنگام كه كارتاژيان آكراگاس را محاصره كرده بودند، طاعوني در ميان سپاهيان افتاد و اكثر آنان را نابود ساخت، حتي هانيبال خود نيز بدين بلاگرفتار شد و مرد. ولي جانشين وي پسر خويش را زنده در آتش سوخت تا خدايان كارتاژ را بر سر مهر آورد. كارتاژيان آكراگاس را گشودند، گلا و كامارينا را مسخر ساختند، و به سوي سيراكوز روي نهادند. سراكوزيان وحشت زده، كه ضيافتها و جشن و سورهايشان به هم خورده بود، زمام اختيارات خود را يك سره به تواناترين سردار خويش يعني ديونوسوس سپردند. اما ديونوسوس با كارتاژيان از در صلح درآمد؛ سيسيل جنوبي را تماماً به آنان واگذارد؛ و به نيروي سپاهي كه گردآورده بود، ديكتاتوري دوم را بنياد نهاد(405). اين كار خيانت نبود، زيرا وي خوب ميدانست كه پايداري در برابر كارتاژيان بيحاصل است. از اين روي، جز سيراكوز و سپاه خود، همه چيز را به آنان تسليم كرد و بر آن شد كه شهر و سپاه را نيرومند سازد تا بتواند، چون گلون، مهاجمان را از آن جزيره براند.
جنگ بزرگ چگونه آغاز شد 19-2- همچنان كه انديشهي ساده خدا را بايد به صورت انسان تصور كند، شارمندان ساده دل نيز سبب جنگ را شخصي، و معمولاً شخصي واحد، ميدانند. حتي آريستوفان نيز، چون مردمان عامي آن روزگار، پريكلس را مسبب جنگ پلوپونزي ميدانست، و معتقد بود كه چون مگارا به آسپاسيا اهانت ورزيده بود، پريكلس بدانجا لشكر كشيد.
ظن غالب بر آن است ك پريكلس، كه در تسخير آيگينا هيچ ترديد نكرده بود، ميخواست با تصرف مگارا و كورنت تجارت يونان را يك سره در اختيار آتن قرار دهد. كورنت براي يونان به منزلهي استانبول امروزي براي مديترانهي خاوري بود؛ يعني دروازهي تجارت نيمي از يك قاره. اما علت اساسي جنگ، رشد امپراطوري آتن و تسلط آن بر حيات سياسي و اقتصادي ناحيهي اژه بود. آتن تجارت آنجا را در زمان صلح آزاد گذارده بود، اما با اطاعت و جلب رضايت آن امپراطوري. بياجازهي آتن هيچ كشتيي نميتوانست به آبهاي آن دريا راه يابد. كشتيهايي كه از بندرگاههاي شمالي غلات و حبوب بارگيري ميكردند فقط به سوي نقاطي رهسپار ميشدند كه از جانب عمال دولت آتن تعيين شده بود. متونه، كه دچار قحطي و خشكسالي شده بود و ميخواست اندكي غله و حبوب وارد خاك خود سازد، مجبور شد كه از آتن كسب اجازه كند. آتن تسلط بر ناحيهي اژه را براي خود ضرورت حياتي ميدانست، و در حفظ آن از جان ميكوشيد. بر واردات غذايي خود اتكا داشت، و همهي همت خويش را بر آن گماشته بود كه از راههاي وصول اين گونه مواد به آتيك حفظ و حراست كند. آتن، با ايجاد امنيت در معابر بينالمللي تجاري، ناحيهي اژه با صلح و سعادت قرين ساخت. ولي رفته رفته، چون ثروت و غرور شهرهاي تابع افزايش يافت، كار دشوار شد. وجوهي كه اين شهرها براي مقابله با ايران پرداخته بودند، صرف تزيين آتن ميشد و حتي در راه جنگ آتن با شهرهاي ديگر يونان به كار ميرفت. سال به سال، ماليتها سنگينتر ميشد، تا در اين هنگام، يعني در سال 432، تقربباً به 460 تالنت (معادل 000 ، 300 ، 2 دلار) در سال بالغ گرديده بود. هر دعوايي كه يك طرف آن از شارمندان آتن بود، يا به جرايم بزرگ مربوط ميشد، بايستي به دادگاه آن برده شود. اگر شهري در برابر حكم آتن سر فرود نميآورد، با زور مجبور به اطاعت ميشد. چنان كه پريكلس شورشهاي آيگينا (457)، ائوبويا (446)، و ساموس (440) را به سرعت و با كياست و زيركي تمام فرونشاند. چنان كه از گفتهي توسيديد بر ميآيد، رهبران آزاديخواه آتن، كه آزادي آتنيان را غايت و هدف سياست خود قرار داده بودند، صريحاً معترف بودند كه اتحاديهي شهرهاي آزاد به امپراطوري زور و قدرت تبديل شده است. توسيديد از قول كلئون به مجلس (427) چنين ميگويد: «بايد به خاطر داشته باشيد كه امپراطوري شما حكومتي است استبدادي بر مردماني كه همواره درصدد آنند كه توطئهاي فراهم كنند و شما را از ميان بر گيرند. اطاعتشان نه بدان جهت است كه محبتي ديدهاند، و نيز نه از آن روست كه شما براي تأمين نفع و رفاه آنان رنج و زياني بر خود هموار ساختهايد، بلكه فقط بدان سبب سر فرود ميآورند كه شما را بر خود مسلط ميدانند. به شما هيچ گونه مهري ندارند. تنها عاملي كه آنان را مطيع و فرمانبردار ساخته زور و اجبار است.» تضادي كه ميان آزادي خواهي و استبداد امپراطوري وجود داشت با فردگرايي كشورهاي يوناني به هم آميخت و به عصر طلايي پايان داد.
تقريباً همهي كشورهاي يونان در مقابل سياست آتن به مقاومت پرداختند، آتن ميكوشيد كه كورونيا را به امپراطوري خود ضميمه كند، ولي در 447 بئوسي در برابر قدرت آتن قد برافراشت و به حراست كورونيا همت گماشت. برخي از شهرهاي تابع، و چند شهر ديگري كه از توسعهطلبي آتن بيم داشتند، براي دفع اين خطر، به اسپارت پناه بردند. اسپارتيان از جنگ اجتناب داشتند، زيرا كه قدرت بحريهي آتن و دلاوري جنگجويان آن را خوب ميشناختند. اما، دشمني نژادي كهني كه بين اقوام دوريايي و يونياني وجود داشت شعله گرفت. رسم معمول آتن، كه در شهرهاي تابع خود حكومتي دموكراتيك برقرار ميساخت، در نظر اوليگارشهاي زميندار اسپارت سخت خطرناك بود و نظام آريستو كراتيك را در همه جا تهديد ميكرد. اسپارتيان چندي از طبقات بالاي شهرها پشتيباني كردند و ظاهراً جبههاي متحد در برابر قدرت آتن پديد آوردند.
پريكلس، كه در داخل و خارج كشور همه جا خود را در ميان دشمنان ميديد، از يك سو به كار پرداخته بود، و از سوي ديگر مهياي جنگ ميشد. به حساب او، سپاه آتن براي حفظ سراسر آتيك كافي بود، و اگر همهي مردم آن سرزمين آتن گرد ميآمدند، نيروي نظامي آتن به خوبي از آنان دفاع ميكرد. گذشته از اين، بحريهي آتن نيز ميتوانست راههاي دريايي را باز نگاه دارد و غلات و حبوب را از مصر يا از درياي سياه به بندرگاه محصور و مستحكم آن شهر برساند. پريكلس معتقد بود كه اگر كمترين امتيازي به دشمنان داده شود، بيشك منابع غذايي آتن در خطر خواهد افتاد. وضع او چون وضع انگلستان امروزي بود؛ يعني ميديد كه بايد يا امپراطور باشد يا از گرسنگي بميرد. با وجود اين، به همهي كشورهاي يونان سفير فرستاد و آنان را به شكل يك اتحاديهي يوناني دعوت كرد، تا بدان وسيله مشكلات و اختلافاتي را كه شهرهاي يونان را به سوي جنگ ميكشيد دوستانه حل و فصل كنند. اسپارت اين دعوت را نپذيرفت، زيرا گمان ميكرد كه با پذيرفتن آن ضمناً تفوق و تسلط آتن را نيز قبول خواهد كرد. علاوه بر اين، دولتهاي ديگر را نيز پنهاني از قبول دعوت آتن باز داشت؛ بدين سبب، طرح پريكلس تحقق نيافت. توسيديد ، در عبارتي كه ارزش تاريخي بسيار دارد، چنين ميگويد: «در آتن و پلوپونز جوانان بيشماري بودند كه، بر اثر كمي عقل و تجربه، سلاح جنگ برداشتند.»
با اين مقدمات، و با اين همه آمادگي، تنها يك حادثهي كوچك و محرك براي ايجاد جنگ بس بود. در سال 435، كوركورا، كه مستعمرهي كورنت بود، خود را مستقل خواند و بيدرنگ، براي حمايت، به اتحاديهي آتن پيوست. كورنت براي تسخير آن جزيره ناوگاني گسيل داشت. دموكراتهاي فاتح كوركورا از آتن مدد خواستند، و آتن نيز ناوگاني به ياري آنان فرستاد. جنگي در گرفت، و در آن كشتيهاي آتني و كوركورايي با ناوهاي كورنتي و مگارايي به هم در آويختند. لكن نتيجهي قاطع حاصل نشد. در سال 432، پوتيدايا، كه شهري بود در جزيرهي خالكيديكه - خراجگزار آتن، ولي از نژاد مردمان كورنت - بر قدرت آتن طغيان كرد. پريكلس سپاهي بدانجا فرستاد و شهر را محاصره كرد، ولي پايداري مردم آن دو سال طول كشيد، و اين به نيروي نظامي و قدرت واهميت آتن زيان فاحش رساند. هنگامي كه مگارا دامنهي كمكهاي خود را به كورنت توسعه داد، پريكلس از ورود كالاهاي مگارايي به بازارهاي آتيك و آتن جلوگيري كرد. مگارا و كورنت از اسپارت مدد خواستند؛ اسپارت به آتن پيشنهاد كرد كه آن حكم را لغو كند. پريكلس اين پيشنهاد را پذيرفت، به شرط آنكه اسپارت نيز اجازه دهد كه كشورهاي خارجي با لاكونيا دادوستد كنند. اسپارت امتناع ورزيد و در عوض اظهار داشت كه آتن، براي حفظ صلح، بايد تمام شهرهاي يونان را آزاد و مستقل بداند؛ يعني امپراطوري خود را رها كند. پريكلس مردم آتن را بر آن داشت كه بر گفتهي اسپارت اعتراض كنند، و اسپارت، در مقابل، جنگ را آغاز كرد.
از طاعون تا صلح
19-3- تقريباً سراسر يونان به دو دسته تقسيم شد. همهي كشورهاي پلوپونز ، جز آرگوس ، به اسپارت پيوستند؛ كورنت ، مگارا ، بئوسي ، لوكريس ، و فوكيس نيز چنين كردند. آتن، در آغاز كار، به پشتيباني شهرهاي يونيايي و شهرهاي سواحل درياي سياه و جزاير اژه، كه چندان رغبتي به جنگ نداشتند، متكي بود. در اين جنگ نيز، چون جنگ بينالملل زمان ما، نبرد اول مسابقهاي بود ميان نيروهاي دريايي و زميني. از يك سو بحريهي آتن شهرهاي ساحلي پلوپونز را ويران ساخت، و از سوي ديگر، سپاه اسپارت وارد خاك آتيك شده، محصولات آن را در اختيار گرفت و زمينهاي كشاورزي را ضايع گردانيد. پريكلس همهي مردم آتيك را به درون حصارهاي آتن خواند. نگذاشت كه سپاهيان به عزم جنگ بيرون شوند. آتنيان خشمگين را پند داد كه شكيبا باشند تا بحريهي آنان كار جنگ را با پيروزي خاتمه دهد.
پيشبيني پريكلس، از لحاظ تدابير جنگي، درست و بجا بود. لكن تنها يك عامل را، كه مؤثرترين عوامل بود و نتيجهي جنگ بدان بستگي داشت، ناديده گرفت. انبوهي جمعيت در شهر آتن موجب بروز طاعون (430) - و شايد مالاريا - شد. اين بيماري خطرناك سه سال ادامه يافت، و ربع لشكريان و بسياري از مردم غيرنظامي شهر را به هلاكت رساند. مردمان آتيك، كه در چنگال بيماري و جنگ رنج ميبردند، همگي پريكلس را مسئول اين بدبختيها ميشمردند. كلئون و جمعي ديگر به او تهمت ميزدند كه خزانهي عمومي را به مصارف بيهوده رسانيده است؛ زيرا ظاهراً چنين به نظر ميرسيد كه وي مقداري از پول دولت را به شاهان اسپارت رشوه داده است تا آنان را به صلح ترغيب كند، و از اين روي نميتوانست حساب دارايي دولت را به درستي روشن و معلوم سازد. پريكلس محكوم شد، از مقامي كه داشت بر كنار گرديد، و مبلغ هنگفتي كه جمعاً تالنت (000 ، 300 دلار) بود جريمه داد. تقريباً در همان وقت (سال 429)، خواهر و هر دو پسر شرعيش از طاعون مردند. ولي مردم آتن، چون براي ادارهي امور كشور كس ديگري را شايسته نيافتند، دوباره او را به فرمانروايي خواندند و مقام نخستين را به وي باز دادند (429). و براي آنكه قدرشناسي خود را نسبت به او ابراز دارند و در مصيبتهايي كه بر او نازل شده بود دلداريش دهند، قانوني را كه او خود گذرانده بود ملغا ساختند؛ در نتيجه، فرزندي كه وي از آسپاسيا داشت به حقوق شارمندي رسيد. اما ديري نگذشت كه سياستمدار پير نيز به همان بيماري مبتلا گشت؛ روز به روز ناتوانتر شد و، چند ماه پس از بازگشت به آن مقام، درگذشت. در دوران حكومت پريكلس، آتن به اوج عظمت خود رسيد. لكن، يكي از علل اين ترقي، ثروت سرشاري بود كه از شهرهاي هم پيمان، بيرضاي آنان، گرد آمده بود؛ و علت ديگر آن قدرتي بود كه دشمني تقريباً همهي كشورها را برانگيخته بود. از اين روي، اساس عصر طلايي يونان بر مبناي درست و سالمي استوار نبود؛ هنگامي كه تدابير سياسي آتن از حفظ صلح عاجز ماند، بناي حكومت و مدنيت آن فرو ريخت.
با اين همه، چنان كه توسيديد معتقد است، آتن اگر سياست فابيوسي ( Fabian ، اين لفظ برگرفته از نام فاپيوس ماكسيموس وردكوسوس، سردار رومي (فت 203 قم)، است كه در دومين جنگ كارتاژي حريف هانيبال بود، و سياستش تعقيب هانيبال، ولي امتناع از درگيري و جنگ با وي بود؛ اين واژه به هر سياست انتظارآميز اطلاق ميشود. در 1884، انجمني نيز به همين نام در لندن تأسيس شد كه اعضاي آن، در عين سوسياليست بودن، برخلاف ماركس، اعتقاد داشتند كه اصلاحات اجتماعي بايد به طور طبيعي و تدريجي صورت گيرد، نه به طريق انقلابي.) پريكلس را تا پايان كار ادامه ميداد، شايد پيروز ميشد. اما جانشينان وي آن چنان صبر و تحمل نداشتند كه برنامهاي را كه به خويشتنداري و ضبط شجاعانه نياز داشت به كار بندند. رهبران جديد حزب دموكراتيك مردماني تا جرپيشه چون كلئون چرم فروش، ائوكراتس طناب فروش، و هوپربولس چراغساز بودند و همواره مردمان را به جنگهاي زميني و دريايي برميانگيختند. كلئون تواناترين آنان بود؛ بياني بسيار فصيح داشت، به اصول اخلاقي پايبند نبود، و فسادش نيز از ديگران بيشتر بود. پلوتارك در توصيف او ميگويد: «وي اولين سخنراني بود كه در ميان آتنيان رداي خود را از تن به در ميكرد و، در وقت سخن گفتن، با دست بر ران خود ميكوفت و مردم را مخاطب قرار ميداد.» ارسطو گويد كه كلئون سخت شايق بود كه با جامهي كارگران بر كرسي خطابه قرار گيرد. وي نخستين حلقهي سلسلهي عوام فريباني بود كه، از هنگام مرگ پريكلس تا زماني كه آتن در خاويرنيا استقلال خويش را از دست داد (سال 338)، بر آن كشور حكمروايي داشتند.
هنگامي كه در سال 425 بحريهي آتن يكي از ارتشهاي اسپارت را در جزيرهي سفاكتريا، نزديك پولوس در مسينا، محاصره كرد، كفايت و قدرت كلئون آشكار گشت. در آغاز، چنان به نظر ميرسيد كه هيچ يك از سرداران بحريهي آتن نتوانند آن پايگاه مستحكم را مسخر سازند، ولي كلئون، پس از آنكه از طرف مجلس مأمور محاصرهي آنجا شد (و بيشتر اميد آن بود كه بر سر اين كار جان خود را ببازد)، چنان با تدبير و شهامت بدان سوي حملهور گشت كه لاكدايمونيان را به نحوي بيسابقه مجبور به تسليم ساخت، و همگان را از كار خويش به حيرت افكند. اسپارت با حقارت تمام خواستار صلح شد و قبول كرد كه، در ازاي آزادشدن اسيران اسپارتي، به اتحاديهي آتن بپيوندد. اما كلئون، با خطابههاي خود، مجلس را از پذيرفتن اين پيشنهاد بازداشت و به ادامهي جنگ ترغيب كرد. در اين وقت، كلئون پيشنهادي مطرح ساخت كه بيدرنگ به عمل درآمد و او را در نظر مردم آتن سخت محبوب است (سال 424)؛ زيرا گفته بود كه مردم آتن نبايد براي ادامهي جنگ مالياتي بدهند، بلكه براي اين مقصود بايد بر مقدار خرابي كه شهرهاي تابع امپراطوري ميگزارند افزوده شود. در اين شهرها نيز، چون آتن، سياست كلئون آن بود كه تا آخرين حد امكان از مالداران و دولتمندان پول بستاند. هنگامي كه طبقات بالاي موتيلنه شورش كردند و نظام دموكراسي را برانداختند ولسبوس را مستقل از آتن اعلام داشتند (429)، كلئون بر آن شد كه در آن شهر شورش طلب، همهي كودكان ذكوري را كه به سن بلوغ رسيدهاند هلاك گرداند. مجلس - كه شايد در آن وقت فقط از نصف عدهي اعضا به علاوهي يك تن تشكيل يافته بود - با پيشنهاد كلئون موافقت كرد و يك كشتي بدان سوي گسيل داشت تا فرمان اجراي آن كار را با پاخس، سردار آتني كه شورش را فرو نشانده بود، برساند. اما هنگامي كه خبر اين حكم بيرحمانه در آتن انتشار يافت، مردان هوشمندتر مجلس را به تشكيل جلسهي ديگري دعوت كردند؛ فرمان نخستين لغو شد، و بيدرنگ كشتي ديگري بدان جانب رهسپار گشت. اين كشتي، پيش از اجراي فرمان مجلس، خود را با پاخس رسانيد و از قتل عام جلوگيري كرد. پاخس هزار تن از سلسله جنبانان انقلاب را به آتن فرستاد؛ اين عده، به پيشنهاد كلئون، و بنا بر رسم آن زمان، يك سره كشته شدند.
در اين هنگام، يكي از سرداران اسپارتي به نام براسيداس شهرهاي شمالي يونان را، كه همگي از متحدان آتن يا از توابع آن بودند، يك به يك مسخر ساخت. كلئون نيز در جنگ با او كشته شد و دين خود را عاقبت ادا كرد. در همين جنگ بود كه توسيديد، چون دير به ياري آمفيپوليس رفته بود، مقام خويش را در نيروي دريايي از دست داد و از اقامت در آتن نيز محروم گشت، زيرا كه آن شهر همهي معادن طلاي تراكيا را در اختيار داشت، و از اين جهت حايز اهميت بسيار بود. اما براسيداس نيز در همان پيكار جان سپرد، و اسپارت، كه با تهديد انقلاب هيلوتس روبهرو شده بود، دوباره خواستار صلح شد. آتن نيز، براي آنكه يك بار هم توصيهي رهبر اوليگارشها را پذيرفته باشد، عهد نامهي صلح نيكياس(421) را امضا كرد. شهرهاي ديگر نيز نه تنها پايان جنگ را اعلام داشتند، بلكه به امضاي پيمان يك اتحاد به مدت پنجاه سال گردن نهادند. آتن تعهد كرد كه اگر هيلوتس قيام كند، به ياري اسپارت برخيزد.
آلكيبيادس كه بود و چه كرد؟
19-4- سه عامل موجب شد كه اين پيمان پنجاه ساله به يك صلح موقت شش ساله مبدل گردد: تبديل صلح به «جنگ با وسايل ديگر»، قرار گرفتن آلكيبيادس در رأس حزبي كه خواستار تجديد خصومتهاي گذشته بود، و كوشش تن براي تصرف مستعمرات دوريها در سيسيل. اسپارت در اين هنگام به صورت دولتي ضعيف درآمده بود، و متحدينش از امضاي موافقتنامهي اتحاد با او سرباز زده، با آتن متحد شدند. آلكيبيادس، كه آتن را رسماً و ظاهراً در حال صلح نگاه داشته بود، دولتهاي متحد خويش را به جنگ با اسپارت برميانگيخت، و سرانجام (در 418) آنها را به يكديگر پيوسته، در مانتينئا با اسپارت به جنگ افكند. ولي اسپارت پيروز شد، و زماني كوتاه سراسر يونان را صلحي خشماگين فرا گرفت.
در اين گير و دار، آتن بحريهاي به سوي جزيرهي دوريايي ملوس گسيل داشت تا آنجا را، به عنوان يك دولت تابع، به امپراطوري منضم سازد. توسيديد، كه در اينجا از جلد مورخ بيرون شده و به صورت يك فيلسوف سوفسطايي يا يك تبعيدي انتقامجو درآمده است، در اين باره ميگويد كه تنها دليلي كه فرستادگان آتن براي عمل خود داشتند اين بود كه بگويند حق با زور است. «ما معتقديم كه خدايان، و ميدانيم كه مردمان، به حكم قانون تغييرناپذير طبيعتشان، بر هر جا كه بتوانند، فرمانروايي ميكنند. چنان نيست كه ما اين قانون راساخته، يا براي نخستين بار بدان عمل كرده باشيم. پيش از اين قانون برقرار بوده، و پس از ما نيز تا ابد برجا خواهد ماند. ما فقط از آن استفاده ميكنيم، و ميدانيم كه شما يا هر كس ديگر، اگر نيرويي را كه اكنون در دست ماست با خود داشته باشد، جز اينكه ما ميكنيم نخواهد كرد.» مردم ملوس تسليم نشدند، و گفتند كه جز خدايان به كس ديگري اتكا و اعتماد نداريم. اما اندكي بعد، چون نيروي امدادي سيلآسايي به بحريهي آتن افزوده گشت، بلاشرط در برابر فاتحين تسليم شدند. آتنيان هر مرد بالغي را كه يافتند كشتند؛ زنان و كودكان را به بردگي فروختند؛ و سراسر آن جزيره را به پانصد تن كوچنشين آتني باز گذاشتند. آتن از اين پيروزي سخت خرسند مينمود، و آماده ميشد كه موضوع تراژديهاي درام نويسان خود - يعني انتقام الهي در پي پيروزيهاي گستاخانه - را عملاً و در عالم واقع نمايش دهد.
آلكيبيادس يكي از كساني بود كه در مجلس كشتار همهي مردان و پسران ملوس را خواستار بودند. پشتيباني وي را هرگونه نيتي اجراي آن را تضمين ميكرد، زيرا مردي بود كه در آتن شهرت تمام داشت و، به جهت فصاحت بيان، صباحت منظر، تنوع استعدادها، و حتي خطاها و جناياتش مورد تكريم و ستايش مردم بود؛ پدرش، كلينياس دولتمند، در جنگ كورونيا كشته شده بود؛ مادرش، كه وابسته به آلكمايون و خويشاوند نزديك پريكلس بود، اين مرد سياست را راضي ساخته بود كه فرزند وي را در خانهي خود پرورش دهد. آلكيبيادس در دوران كودكي سخت آشوبگر و زحمت آور بود، لكن از شجاعت و تيزهوشي بهرهي بسيار داشت. بيست ساله بود كه در پوتيدايا دوش به دوش سقراط جنگيد، در بيست و شش سالگي (424) در جنگ دليوم شركت جست. از قرار معلوم سقراط به اين جوانك دلبستگي تمام داشته و، چنان كه پلوتارك ميگويد، «وي را بدانسان به سوي فضيلت و نيكي ميخوانده است كه از تأثير سخنانش اشك از ديدگان جوانك جاري ميشده و روحش آشفته ميگشته است. ولي آلكيبيادس گاه فريفتهي چرب زباني چاپلوسان شده، سقراط را ترك ميگفته، و به عيش و عشرت ميپرداخته است. اما سقراط، چون كسي كه در پي بردهاي فراري روان باشد، او را دنبال ميكرده است.»
حاضر جوابي و نكتهگويي اين جوان مايهي اعجاب مردم يونان شده بود، و همه جا سخن از لطف بيان او ميرفت. هنگامي كه پريكلس خودرأيي مغرورانهي او را نكوهش كرده و گفته بود كه من خود نيز در جواني سخنان كنايهآميز بسيار گفتهام، آلكيبيادس جواب داده بود: «افسوس كه من در آن زمان كه تو فهم و انديشهي بهتر داشتي نميشناختمت.» يك روز، براي آنكه جرئت حريفان آشوبگر خود را بيازمايد، در پيش همگان، بر چهرهي يكي از غنيترين و مقتدرترين مردان آتن، كه هيپونيكوس نام داشت، سيلي نواخت؛ اما صبح روز بعد به خانهي دولتمند بيمزده رفت، جامه از تن بر گرفت، و از او تمنا كرد كه با تازيانه وي را عقوبت كند. پيرمرد چنان مغلوب گشت كه دختر خويش هيپارته را به او داد، و ده تالنت جهيز همراه وي كرد. آلكيبيادس مرد را راضي كرد كه آن مقدار را دو چندان سازد، و سپس اكثر آن را صرف خويش كرد. وي با چنان تجمل و شكوهي زندگي ميكرد كه در آتن سابقه نداشت؛ اسباب خانهي او سخت گرانبها بود؛ نقاشان چندي را گماشت تا ديوارهاي خانهاش را مصور كنند؛ رمهاي از اسبان مسابقه در آخور بسته بود و غالباً در اسبدوانيهاي اولمپيا پيروزي نصيب او ميشد. يك بار اسبان وي در اين مسابقه جايزهي اول و دوم و چهارم را بردند، و او بدين مناسبت همهي مجلس را به ضيافت خويش خواند؛ كشتيهاي جنگي بسيار فراهم كرده بود، و غالباً هزينهي همسرايان نمايشها را شخصاً ميپرداخت؛ هنگامي كه دولت براي جنگها طلب معاضدت ميكرد، اعانهي وي از همه بيشتر بود؛ از نداي و جدان و زنجير آداب و رسوم آزاد بود و ترس در وي راه نداشت، از اين روي، در دوران جواني و اواسط عمر چنان با شور و هيجان به عشرت و عيش ميپرداخت كه سراسر آتن از شادي وي لذت ميبرد. اندكي لكنت زبان داشت، لكن اين خاصيت چنان سخن گفتن او را شيرين ساخته بود كه همهي جوانان نوخاسته ميكوشيدند كه چون او لكنت زبان داشته باشند. وي براي خود كفشي تازه ساخته بود و ديري نگذشت كه همهي نوجوانان شهر «كفش آلكيبيادسي» بر پاي كردند. صدها قانونشكني كرد و صدها كس را بيازرد، اما كسي را ياراي آن نبود كه وي را به دادگاه بخواند. زنان روسپي همگي دلباختهي او بودند، و وي
 |
 |
افلاطون كه از اشتياق ظاهري او فريب خورده بود، وي را به سوي فلسفه، از دريچههاي مشكلش، يعني رياضيات و كف نفس، رهنمون شد. افلاطون، چون كنفوسيوس كه به لو - امير چيني - گفته بود، به حاكم جوان گوشزد كرد كه اولين اصول كشورداري اين است كه حاكم بهترين نمونه باشد و راه اصلاح مردم آن است كه فرماندار خود سرمشق فراست و حسننيت باشد. تمام درباريان مشغول آموختن هندسه و احترام به اشكالي شدند كه روي ماسه ترسيم شده بود. اما فيليستيوس كه تحتالشعاع قرب جوار افلاطون واقع شده بود، به گوش ديكتاتور جوان خواند كه تمام اين دسيسهها براي آن است كه آتنيها، كه نتوانسته بودند با قشون و نيروي دريايي سيراكوز را فتح كنند، بتوانند به دست يك نفر آن را فتح كنند، و اضافه كرد كه وقتي افلاطون سنگر رخنهناپذير را با طرحهاي هندسي و مكالمات منطقي بگشايد، او را خلع كرده، ديون را به تخت سلطنت خواهد نشاند. |
 |
|
بر سپر خويش تصوير خداوند عشق و شعلهي آذرخش را مدد كرد تا كشتيهاي آتن را در كرانهي سيراكوز محاصره كنند و نگذارند كه خوارك به آنها برسد. براي نيكياس و همراهانش فرصت مناسبي پيش آمد كه بگريزند، لكن، به سبب كسوف، از گريختن خودداري كردند و منتظر شدند تا فرصت ديگري كه خدايان را خوشايند باشد به دست آيد. اما صبح روز بعد ناگاه خود را در حلقهي محاصره يافتند و رو به هزيمت نهادند، و نخست در دريا و سپس در خشكي شكست خوردند. نيكياس، گرچه بيمار و سخت فرسوده بود، دليرانه جنگيد و سرانجام خود را به رحمت و انصاف مردم سيراكوز باز گذارد؛ اما بي درنگ كشته شد، و ساير آتنياني كه اكثر از شارمندان بودند به معادن سيسيل فرستاده شدند تا بر اثر كارهاي دشوار جان بسپرند. در اينجا بود كه شارمندان آتني خود طعم رنجي را كه نسلهايي از آدميان در معادن لائوريون كشيده بودند چشيدند.
پيروزي اسپارت بر آتن 19-5- اين مصيبت روحيهي آتن را در هم شكست. تقريباً نيمي از شارمندان آن اسير يا كشته شده، نيمي از زنان آنان بي شوهر مانده، و كودكان بسياري يتيم گشته بودند. خزانهاي كه پريكلس گرد آورده بود نزديك به پايان يافتن بود، و بيش از يك سال نميپاييد. شهرهاي تابع آتن، چون شكست آن كشور را سخت نزديك ديده بودند، از پرداخت خراج سرباز ميزدند؛ اغلب متحدين وي نيز رهايش ساخته، و بسياري از آنان به اسپارت پيوسته بودند. در سال 413، اسپارت به بهانهي اينكه آتن پيمان «صلح پنجاه ساله» را پي در پي شكسته است، جنگ را دوباره آغاز كرد. در اين هنگام، اسپارتيها دكليا را گرفته، قلاع آن را مستحكم ساختند، و راه رسيدن غذا از ائوبويا و نقره از لائوريون را بستند. بردگاني كه در معادن لائوريون كار ميكردند دست به انقلاب زدند و به صورت يك گروه بيست هزار نفري به اسپارتيان پيوستند. سيراكوز نيز سپاهي گسيل داشت و به مهاجمين پيوست. شاهنشاه ايران نيز، چون فرصت را مناسب ديد، براي تلافي جنگهاي ماراتون و سالاميس، بحريهي روزافزون اسپارت را از معاضدتهاي مالي خويش بهرهور ساخت. اسپارت اين عمل شرمآور را قبول كرد و پذيرفت كه به ايران ياري كند تا دوباره بر شهرهاي يونيايي يونان دست يابد.
آتن ده سال ديگر در برابر دشمنان خود پايداري كرد؛ اين بهترين نمودار شهامت اين مردم است و بر حيات و قدرت دموكراسي آتن دلالت دارد. حكومت بر مبناي اقتصادي مستحكمي قرار گرفت؛ با اخذ ماليات و اعانات، بحريهي جديدي فراهم گشت؛ و تقريباً يك سال پس از شكست سيراكوز، آتن آماده شد كه باز با اسپارت در فرمانروايي بر درياها رقابت كند. اما همين كه بهبود اوضاع مسلم شد، اوليگارشها كه هيچ گاه از جنگ خشنود نبودند و پيروزي اسپارت را در حقيقت تجديد حيات حكومت آريستوكراسي در آتن ميشمردند، شورشي ترتيب دادند و بر اركان حكومت مستولي شدند و يك شوراي عالي چهار صد نفري تشكيل دادند. (411). مجلس، كه از قتل بسياري از رهبران حزب دموكرات به وحشت افتاده بود، بر انحلال خود رأي داد. دولتمندان پشتيبان اين انقلاب بودند، زيرا آن را تنها راه تسلط بر جنگ طبقاتي، كه از صفوف پيكار گذشته و به آتن سرايت كرده بود، ميدانست. اين وضع، سخت به وضعي كه در دوران انقلاب آمريكا پيش آمده بود شباهت داشت. زيرا در انقلاب آمريكا نيز جنگ و ستيز طبقات متوسط با آريستوكراسي موجب اتحاد احزاب ليبرال آمريكا و انگليس شده بود. اوليگارشها چون به قدرت رسيدند، سفرايي به اسپارت فرستاده، خواستار صلح شدند، و در باطن آماده بودند كه سپاه اسپارت را در آتن بپذيرند. در اين ميان ترامنس، رهبر يكي از احزاب اشرافي ميانهرو، انقلاب ديگري به وجود آورد و شوراي چهارصد نفري را (كه چهار ماهي حكومت كرده بود) به شوراي پنج هزار نفري مبدل ساخت (411). براي مدت كوتاهي در آتن حكومتي پديد آمد كه از دموكراسي و آريستوكراسي تركيب يافته بود؛ توسيديد و ارسطو (كه هر دو از جانبداران آريستوكراسي بودند) آن را بهترين و درستترين حكومتي ميدانستند كه پس از سولون در آتن صورت پذيرفته بود. اما انقلاب دوم نيز فراموش كرده بود كه غذا و حيات آتن به بحريهي آن وابسته است، و مانند انقلاب اول، جملهي سپاهيان دريايي را، جز معدودي از فرماندهان، از حقوق سياسي محروم داشته بود. دريانوردان، كه از اين خبر بر آشفته بودند، گفتند كه اگر دموكراسي كامل برقرار نشود، ما آتن را محاصره خواهيم كرد. اوليگارشها چشم اميد خود را به سپاه اسپارت دوخته بودند. اسپارتيان نيز چون هميشه تأخير كردند، و حكومت تازه به زانو درآمده و دموكراتهاي پيروز سازمانهاي پيشين را دوباره برقرار ساختند.(411).
آلكيبيادس در نهان پشتيبان شورش اوليگارشها شده بود، و اميد داشت كه از اين راه به آتن باز گردد: در اين وقت، دموكراسي كه دوباره قدرت يافته بود، او را وعدهي عفو داد و به آتن باز خواند، زيرا ميدانست كه آتن پس از تبعيد وي سختيهاي بسيار كشيده است، اما از دسيسه هايي كه دركار بود خبري نداشت. آلكيبيادس بر آن شد كه توفيق نهايي خود را در آتن به دست آورد؛ از اين روي فرماندهي بحريهي ساموس را پذيرفت، و با چنان سرعت و توفيقي بدين كار پرداخت كه آتن را براي مدتي كوتاه شادكام گردانيد. از راه داردانل به سوي بخشي از ناوگان اسپارت شتافت و آن را در كوزيكوس در هم شكست (410)، شهر خالكدون و بيزانس را پس از يك سال محاصره مسخر ساخت، و از طريق بوسفور غذاي آتن را تأمين كرد. سپس، هنگامي كه به سوي جنوب باز ميگشت، در نزديكي جزيرهي آندروس، با بخش ديگري از بحريهي اسپارت مواجه شد و آن را به آساني شكست داد. چون به آتن بازگشت (407)، همهي مردم آتن به استقبالش شتافتند و با گرمي و مهر تحسينش گفتند: گناهانش از يادها رفت، و تنها چيزي كه بر جاي ماند، ذكر نبوغ و ستايش كارهاي او بود و نيز نياز سخت آتن به سرداري لايق و مقتدر. اما آتن، در آن هنگام كه پيروزيهاي آلكيبيادس را سرافرازانه آلكيبيادس، از پناهگاهي كه در كوهها گزيده بود، ميديد كه بحريهي آن در ناحيهي آيگوس پوتاموس، نزديك لامپساكوس، جايگاه خطرناكي اختيار كرده است. از اين روي جان خود را به مخاطره افكند، از كوه به زير آمد و، بر ساحل دريا، فرماندهان آتني را نصيحت كرد كه در محل امنتري مقام بگيرند. اما آنان اندرز وي را حمل بر غرض كردند و به او يادآور شدند كه فرماندهي سپاه ديگر با او نيست. روز بعد جنگ به مرحلهي نهايي رسيد؛ از بحريهي آتن، كه داراي 208 ناو جنگي
بود، فقط هشت كشتي باقي ماند؛ لوساندروس فرمان داد تا سه هزار تن اسير آتني را يكباره هلاك سازند. آلكيبيادس، چون شنيد كه لوساندروس به قتل او نيز فرمان داده است، در فروگيا به فرناباذ، سردار ايراني، پناه برد. فرناباذ وي را در قصري مقام داد و يكي از روسپيان را به خدمتش گماشت. اما شاه ايران، بر اثر وسوسهي لوساندروس، به سردار خود فرمان داد كه ميهمان خويش را بكشد. دو مردي كه مأمور قتل آلكيبيادس بودند، قصر او را محاصره كردند و در آن آتش زدند. آلكيبيادس برهنه از خانه بيرون شد تا به تنهايي براي نجات جان خويش بجنگد. اما پيش از آنكه از تيغش زخمي به دشمنان برسد، نيزهها و تيرهاي دشمن جسمش را از هم شكافت. آلكيبيادس در چهل و شش سالگي كشته شد؛ او بزرگترين نابغهي نظامي يونان بود. نامراديهاي بغايت غم انگيزش در تاريخ آن كشور بينظير است.
لوساندروس، كه در اين هنگام فرمانرواي مطلق ناحيهي اژه شده بود، با ناوگان خود از شهري به شهر ديگر ميرفت، دموكراسيها را بر ميانداخت، و حكومتهاي اوليگارشي پيرو اسپارت را جايگزين آنها ميساخت. چون به آساني به شهر پيرايئوس در آمد، راههاي آتن را مسدود ساخت. مردم آتن، با دليري خاص خود، در برابر اين پيشامد پايداري كردند. اما ذخيرهي خوراكشان در سه ماه به پايان رسيد، و كوي و بر زن از اجساد مردگان و مرداني كه در حال نزع بودند، پر شد. لوساندروس براي صلح شرايطي پيشنهاد كرد كه معتدل و در عين حال سخت ناگوار مينمود. وي ميگفت كه آتن را ويران نخواهد ساخت - زيرا اين شهر در روزگاران گذشته شرافتمندانه به يونان خدمت كرده است - و نيز مردم آنجا را به بردگي نخواهد گرفت. اما ميخواست كه «ديوارهاي طويل» از ميان برداشته شود، اوليگارشهاي تبعيد شده به آتن باز گردند، از كشتيهاي جنگي - جز هشت ناو - آنچه باقي مانده است به تصرف اسپارت در آيد، و آتن تعهد كند كه در جنگهاي بعد مجدانه پشتيبان اسپارت باشد. آتن نخست اعتراض كرد، و سپس تسليم شد.
اوليگارشهاي تبعيد شده باز گشتند و به ياري لوساندروس، و به رهبري كريتياس و ترامنس، حكومت را در دست گرفتند و براي آتن يك شوراي «سي نفري» تشكيل دادند (404). اين «بوربونها»ي يوناني از وقايع گذشته درسي نگرفته بودند؛ اموال تاجران دولتمند بسيار را مصادره كردند و آنان را به سوي قدرتهاي بيگانه متوجه ساختند؛ هر چه در معابد بود به يغما بردند؛ بار اندازهاي بندرگاه پيرايئوس را، كه يك هزار تالنت ارزش داشت، به سه تالنت فروختند، پنج هزار تن از دموكراتها را تبعيد كردند و هزار و پانصد تن از آنان را به قتل رساندند؛ هر يك از مردم آتن را كه به علل سياسي يا شخصي نميپسنديدند، كشتند؛ و آزادي تعليم، تجمع، و بيان را از ميان برداشتند. كريتياس، كه خود شاگرد سقراط بود، استاد را از بحث و جدل آزاد در مجامع منع كرد. شوراي سي نفري، براي اينكه سقراط را با كارهاي خود موافق قلمداد كند، به او و چهار تن ديگر فرمان داد تا لئون دموكرات را گرفتار سازند. آن چهار تن اطاعت كردند، اما سقراط فرمان را نپذيرفت.
با افزايش جنايات و تبهكاريهاي اوليگارشها، همهي گناهان دموكراسي از يادها رفت. تعداد، و حتي وسايل مادي كساني كه از اين وضع به ستوه آمده و درصدد قطع ريشهي اين بيدادگريها بودند، روز به روز زياده ميگشت. هنگامي كه هزار تن از دموكراتهاي مسلح، به سرداري تراسوبولوس، به پيرايئوس نزديك شدند، شوراي سي نفري دريافت كه جز هواخواهان بسيار مقرب كس ديگري به حمايتش برنخواهد خاست. كريتياس سپاه اندكي گردآورد و به جنگ رفت، اما شكست خورد و كشته شد. تراسوبولوس به آتن درآمد و حكومت دموكراسي را دوباره برقرار ساخت. مجلس، به راهنمايي وي، نهايت اعتدال را به جا آورد: فقط چند تن از سران انقلاب را به مرگ محكوم ساخت، و به آنان اختيار داد كه براي نجات جان خود آتن را ترك كنند. ساير كساني را كه از اوليگارشها حمايت كرده بودند مشمول عفو عمومي قرار داد؛ و حتي يك صد تالنتي را كه حكام اسپارتي به شوراي سي نفري وام داده بودند پس داد. اين روش انساني و مدبرانه سرانجام آرامشي را كه آتن مدت يك نسل از آن محروم بود به وي بازگرداند.
مرگ سقراط 19-6- شگفت آنكه دموكراسي بازگشته تنها در حق حكيم سالخوردهاي ظلم كرد كه هفتاد سال از عمرش گذشته بود و هيچ گونه آسيبي از او به حكومت نميتوانست رسيد. اما همان آنوتوس معروف كه، چند سال پيش از آن، سقراط در محاورات خويش او را تحقير كرده و به قول خود او فرزندش را به «فساد» كشيده بود، اكنون از رهبران حزب فاتح به شمار ميرفت. وي، در همان زمان، سقراط را به انتقام خويش تهديد كرده بود. لكن، بر روي هم، از نيكي و فضيلت بهره داشتش: در سپاه تراسوبولوس دليرانه جنگيد، جان اوليگارشهايي را كه سربازانش اسير كرده بودند نجات داد، و در صدور فرمان عفو عمومي دست داشت. شوراي سي نفري، در زمان قدرت خود، اموال وي را مصادره كرده بود و او در اين هنگام، بر هيچ يك از كساني كه داراييش را خريده بودند زياني نزد و ثروت خويش را باز همچنان در تصرف آنان گذارد. لكن در حق سقراط هيچ گونه جوانمردي نكرد. وي هرگز از ياد نميبرد كه در آن روزگار كه خود در تبعيد به سر ميبرد، فرزندش در آتن معاشر سقراط بوده، و عمر به ميخوارگي ميگذارده است. آتش كينهي آنوتوس از دانستن اينكه سقراط فرمان شوراي سي نفري را اطاعت نكرده و (اگر گفتهي گزنوفون را بپذيريم) كريتياس را حاكمي جبار ميشمرده است، فرو نمينشست. در نظر او سقراط بيش از هر سوفسطايي ديگري در سياست و اخلاق تأثير بد داشته است. وي ميگفت كه سقراط در اساس اعتقادات مذهبي خلل وارد ساخته؛ بنيان اخلاقيات را ويران كرده و با انتقادات پي در پي، ايمان آتنيان را به تشكيلات دموكراسي سست گردانيده است. كريتياس، فرمانرواي خونخوار، از شاگردان او و آلكيبيادس خائن و تبهكار دوست و معشوق او بوده و خارميدس كه سرداري سپاه كريتياس را برعهده داشت و اندكي پيش از اين در جنگ با دموكراسي كشته شد، از نخستين محبوبان وي به شمار ميرفته است. (كريتياس و آلكيبيادس، در اوايل دوران معلمي سقراط از مجلس درس او كناره گرفتند زيرا پذيرفتن قيدهايي كه وي مقرر ميداشت بر ايشان دشوار بود.) آنوتوس مصلحت را در آن ميديد كه سقراط از آتن بيرون رانده شود، يا هلاك گردد.
در سال 399، آنوتوس، ملتوس و لوكون، سقراط را متهم كردند و گفتند: «وي به معتقدات عمومي اهانت ميورزد و گناهكار است، زيرا خداياني را كه دولت پذيرفته است نميشناسد و در عوض از موجوداتي پليد و شيطاني (فرشتگان سقراطي) سخن ميگويد و نيز گناه ديگر او تباه كردن جونان است». محاكمه در دادگاه عمومي صورت گرفت، و تقريباً پانصد تن از شارمندان آتن، اغلب عامي و تعليم نيافته، در آنجا حاضر بودند. هيچ وسيلهاي در دست نيست تا بدانيم كه افلاطون و گزنوفون دفاع سقراط را با چه اندازه دقت و درستي گزارش دادهاند. اما ميدانيم كه افلاطون در دادگاه حضور داشته، و شرحي كه از «دفاع» سقراط نقل ميكند از بسياري جهات با روايت گزنوفون موافق و مطابق است. افلاطون ميگويد كه سقراط به تأكيد از اعتقاد خود به خدايان دولتي سخن گفت و حتي الوهيت ماه و خورشيد را نيز پذيرفت. «شما نخست گفتيد كه من به خدايان اعتقادي ندارم و دوباره گفتيد كه نيم خدايان را ميپرستم. ... بر اين وجه ممكن است كه شما به وجود استر قايل شويد و وجود اسب و خر را انكار كنيد.» سپس با اندوه تمام از تأثير هجوهاي آريستوفان سخن ميگويد:
«ديرگاهي است كه مردم بسيار بر من تهمتهاي ناروا زدهاند. سالهاست كه همچنان در حق من سخنان نادرست ميگويند. من از اين مردم بيشتر بيم دارم تا از آنوقوس و يارانش... زيرا كه اينان زماني به نكوهش من پرداختند كه شما كودك بوديد و دروغهايشان اذهان شما را تسخير ميكرد. اينان ميگفتند كه مردي به نام سقراط پيدا شده است كه بسيار فرزانه است، دربارهي آسمانهاي بالاي سر و زمين زير پا انديشه و تفحص ميكند و باطل حق و خطا را صواب جلوهگر ميسازد. بيم من بيشتر از اين گروه است. زيرا كه اين خبر را اينگونه كسان در همه جا ميپراكنند و مردمي كه گفتههاي آنان را ميشنوند، سخت در اين گمانند كه ارباب اينگونه تفحصات خدايان را باور نميدارند. اين دشمنان بسيارند و ديرگاهي است كه مرا آماج تير بهتان ساختهاند. اينان زماني مذمت مرا آغاز كردند كه شما سخت تأثيرپذير، يعني كودك يا شايد در عنفوان جواني بوديد. بيشك، چون كسي نبود كه پاسخي گويد، هر چه ميگفتند پذيرفته ميشد. اما تأسف در اين است كه من هيچ يك از آنان را نميشناسم و نامشان را نميتوانم گفت، جز يكي، كه شاعر كمدينويس است. ... كيفيت اين اتهام چنان است كه گفتم و شما خود آن را در كمدي آريستوفان ديدهايد».
سقراط مدعي است كه رسالت الاهي دارد تا خوب و ساده زيستن را به مردم بياموزد، و هيچ تهديدي او را از اجراي اين نيست باز نميدارد.
اي مردم آتن، در آن هنگام كه سرداران منتخب شما در جنگهاي پوتيدايا و آمفيپوليس و دليوم فرمانرواي من بودند، چون ديگران، روياروي مرگ، از جايگاهي كه برايم معين شده بود دور نگشتم. اكنون كه به گمان خويش از جانب خدايان رسالت يافتهام تا فيلسوف باشم و در اندرون خود و ديگران به كاوش پردازم، اگر از بيم مرگ، وظيفهي خويش را رها سازم، آيا كردارم شگفتانگيز نخواهد بود؟... اگر شما بگوييد اي سقراط، اين بار تو را بخشوديم به شرط آنكه ديگر در اين انديشهها نباشي و به اينگونه تفحصها نپردازي، ... من در پاسخ خواهم گفت: اي مردم آتن، شما را دوست دارم و بزرگ ميشمارم اما مرا اطاعت خدا واجبتر است تا پذيرفتن خواست شما؛ تا جان و نيرو در كالبد دارم، هرگز از تعليم فلسفه و ممارست بدان دست نخواهم برداشت و به هركس برسم، به شيوهي خود، اندرزش خواهم داد و مجابش خواهم ساخت و خواهم گفت كه اي دوست من، تو كه شارمند شهر بزرگ و توانا و هوشيار آتني، چرا اين همه ميكوشي كه ثروت و افتخار و شهرت به دست آري و هيچ بر سر آن نيستي حكمت بياموزي و حقيقت را بشناسي؟ از اين روي، اي مردم آتن، به شما ميگويم كه چنان كنيد كه آنوتوس ميگويد. زيرا چه مرا بيگناه شماريد و آزاد كنيد يا نكنيد، من هرگز از راه خويش باز نميگردم؛ حتي اگر صد بار كشته شوم.
چنين به نظر ميرسد كه در اينجا داوران سخن او را بريده و از آنچه در نظرشان گستاخي بوده است بازش داشتهاند اما وي با غروري بيشتر به گفتار خود ادامه ميدهد:
بايد به شما بگويم كه اگر كسي چون مرا بكشيد، به خود زيان بيشتر زدهايد تا به من؛ زيرا اگر مرا هلاك گردانيد، كس ديگري چون من به آساني نتوانيد يافت. در اينجا اگر تشبيهي مضحك و سخيف به كار برم بر من خرده مگيريد: من چون خرمگسي هستم كه از جانب خدا به دولت داده شدهام و دولت همچون اسبي است بزرگ و نجيب كه سنگيني جثه از تند رفتن بازش داشته و بايد مهميزي او را به جنبش حيات برانگيزد. ... و چون شما نميتوانيد به آساني كسي چون من بيابيد، بهتر است كه از كشتن من چشم بپوشيد.
اكثريت ناچيزي كه فقط شصت رأي با اقليت تفاوت داشت، سقراط را به مرگ محكوم ساخت. اگر در مدافعات خود اندكي آشتيطلب ميبود، شايد تبرئه ميشد و ميتوانست به جاي مرگ به عقوبت ديگري محكوم شود. در آغاز، حتي اين امتياز را نيز نميپذيرفت؛ اما سپس، بر اثر درخواست افلاطون و دوستان ديگر خود و با ضمانت اين جمع قبول كرد كه جرمانهاي به مبلغ سي مسينا (3000 دلار) بپردازد. بار ديگر داوران رأي دادند و اين بار سقراط با هشتاد رأي بيش از آراي پيشين محكوم شد.
هنوز براي سقراط فرصت باقي بود كه از زندان بگريزد. كريتون و ياران ديگر (اگر گفتهي افلاطون را قبول كنيم) رشوه دادند و راه فرار او را باز كردند؛ شايد آنوقوس نيز اميدوار بود كه كار بدينجا بينجامد. اما سقراط خود تا آخرين لحظه در زندان بماند. وي احساس ميكرد كه چند سالي بيشتر زنده نخواهد بود و «فقط بايد از پر رنجترين سالهاي عمر خويش يعني از آن دوران كه همه كس قواي فكري و ذهني خود را در حال نقصان و زوال ميبيند، چشم بپوشد». وي به جاي آنكه پيشنهاد كريتون را قبول كند، از لحاظ علم اخلاق به سنجيدن آن پرداخت و به شيوهي جدلي (ديالكتيكي) خود آن را مورد بحث قرار داد و بازي منطق را به نهايت رساند. در مدت يك ماهي كه وي پس از محاكمه و قبل از قتل در زندان به سر ميبرد، شاگردان و پيروانش هر روز به ديدارش ميرفتند و چنين به نظر ميرسد كه تا آخرين دم به آرامي با آنان سرگرم سخن گفتن بوده است. از قراري كه افلاطون ذكر ميكند، سقراط با سر و زلف فايدو جوان بازي ميكرده و به وي ميگفته است: «اي فايدو گمان ميكنم كه فردا اين گيسوان زيبا بريده شوند»- در سوگواري. كسانتيپه خردسالترين كودك خويش را در آغوش گرفته و اشكريزان به نزد شوي آمد. سقراط دلداريش داده به كريتون گفت كه وي را باز به خانهاش برساند. يكي از شاگردان دلبسته و پرشور گفت: «اي سقراط، تو را به ناحق ميكشند». سقراط در پاسخ گفت: «پس ميخواستي مرا به حق بكشند؟»
ديودوروس گويد كه پس از مرگ سقراط مردم آتن از عمل خويش پشيمان شدند و كساني را كه به وي تهمت زده بودند نابود ساختند. سويداس روايت كند كه ملتوس را آتنيان سنگسار كردند. اما پلوتارك داستان را به نحو ديگر نقل ميكند: كساني كه سقراط را متهم ساخته بودند، چنان مغضوب مردم شدند كه هيچ شارمندي آتش آنان را بر نميافروخت، به پرسشهاشان پاسخ نميگفت و به آبي كه آنان خود را در آن شسته بودند دست نميزد؛ چنان شد كه اين گروه از شدت نوميدي سرانجام، خود را به دار آويختند. ديوجانس لائرتيوس چنين آورده است كه ملتوس به قتل رسيد، آنوتوس تبعيد شد و آتن به ياد بود سقراط تنديس وي را از برنز ساخت. ما هيچ بر درستي اين روايتها يقين نداريم.
با مرگ سقراط عصر طلايي به آخر رسيد. آتن از جسم و روح فرسوده گشته بود. قساوتهايي كه در ملوس به كار رفت، حكوم ظالمانهاي كه دربارهي موتيلنه صادر شد، اعدام سرداران آرگينوساي، و قربان كردن سقراط بر محراب ديني كه در حال نزاع بود، همه از تباهي اخلاقي سرچشمه ميگرفت كه بر اثر جنگهاي مداوم و مصايب جانكاه پديد آمده بود. همهي نظامها و تشكيلات آتن بيسامان شده بود. لشكركشيهاي اسپارت خاك آتيك را ضايع كرده و درختان زيتون را سوخته بود، بحريهي آتن نابود شده تسلط بر منابع غذا از دست رفته و تجارت روبه تباهي نهاده بود؛ خزانهي دولت چيزي نداشت؛ ماليات سنگين ثروتهاي خصوصي را به نيستي كشيده بود و دوسوم شارمندان هلاك شده بودند. زيان و آسيبي كه از لشكركشيهاي ايران به آتن وارد شد، با گزندي كه از جنگهاي پلوپونزي بر حيات و ثروت آن رسيد قابل قياس نبود. يونان پس از جنگهاي سالاميس و پلاتايا، سخت فقير و درمانده اما از فخر و غرور و شهامت سرشار گشت. در اين هنگام يونان باز دچار فقر شده بود. اما روح آتن چنان زخم ژرفي برداشته بود كه ديگر اميد بهبود آن نميرفت.
دو چيز آتن را از سقوط باز ميداشت: يكي بازگشت دموكراسي به زعامت مرداني دادگر و معتدل و ديگري آگاهي وي بر اينكه در شصت سال گذشته، حتي در زمان جنگ، چنان هنر و ادبي پديد آورده كه در هيچ دوراني از تاريخ بشي نظير آن به وجود نيامده است. آناكساگوراس تبعيد گشته، و سقراط به قتل رسيده بود. اما قدرت و تحركي كه ايشان به فلسفه داده بودند موجب شد كه از آن پس انديشهي يوناني در آتن تمركز يابد و در آنجا به دورهي عظمت خود برسد. انديشهها و نظراتي كه پيش از اين دوران هنوز شكل معين و قطعي پيدا نكرده بودند در اين زمان رو به كمال نهاده به صورت سيستمهاي فلسفي بزرگي درآمدند كه در طي اعصار بعد انگيزهي نهضتها و تحولات فكري اروپا شدند. در همين روزگار، تعليمات عالي كه بر وجهي نامنظم و بيترتيب به دست سوفسطاييان دوره گرد صورت ميگرفت، جاي خود را به نخستين دانشگاههاي تاريخ سپرد. همين دانشگاهها بودند كه چنان كه توسيديد قبل از دوران كمال آنها گفته بود، آتن را «مكتب سرزمين يونان» ساختند. خونريزيها و آشوبهاي جنگ، سنتهاي هنري را يكباره تباه نساخته بود و قرنها بعد از اين دوران، مهندسان و مجسمه سازان يوناني در سراسر ناحيهي مديترانه به ساختن و پرداختن عمارتها و كاخها اشتغال داشتند. آتن از ميان يأس و حرمان شكست، باز مردوار قد برافراشت وثروت وفرهنگ و قدرت تازه به دست آورد: خزان عمرش پر ثمر بود.
امپراطوري اسپارت 19-7- اكنون اسپارت بود كه مدت زماني سيادت دريايي يونان را به دست آورد و با پيروزي خود كه غرور آن را به حضيض ذلت كشاند، بر دفتر تاريخ فصل غمانگيز ديگري افزود. اسپارت به شهرهايي كه روزگاري تحت تسلط آتن بودند وعدهي آزادي داده بود، ولي اكنون به جاي آن سالانه باجي برابر با هزار تالنت (6 ميليون دلار) بر آنها تحميل كرد و در هر يك از آنها حكومتي آريستو كراتيك به رياست يك نفر حاكم لاكدايموني، به وجود آورد كه يك پادگان اسپارتي آن را حمايت ميكرد. اين حكومتها كه فقط در برابر ناظران سلطنتي (افورها) دوردست مسئول بودند، چنان به ظلم و فساد دست آلودند كه در اندك زماني امپراطوري جديد بيش از امپراطوري كهن مورد نفرت مردم قرار گرفت.
در خود اسپارت، سيل پول و هداياي شهرهاي اسير و متنفذان چاپلوس نيروهاي داخلي را كه از مدتهاي پيش به فساد گراييده بودند، تقويت كرد. تا آغاز قرن چهارم، طبقهي حاكمه كم كم چنين آموخته بود كه در جوار زندگي سادهي مردم خود به خلوت زندگي پرتجملي در پيش گيرد حتي افورها، جز براي حفظ ظاهر، از رعايت انضباط لوكورگوسي دست كشيده بودند. قسمت زيادي از زمينها، به وراثت يا به صورت مهريه، به دست زنان افتاده بود و از اين رهگذر، خانمهاي اسپارتي كه از نگاهداري و تربيت فرزندان ذكور معاف بودند، چنان فراغتي در زندگي پيدا كرده، و نسبت به موازين اخلاقي چندان سهل انگار شده بودند كه هيچ شايستهي نامشان نبود. تقسيم مكرر بعضي املاك بسياري از خانوادهها را سخت به فقر كشانده بود، تا آنجا كه قادر نبودند سهم خود را به خزانهي عمومي بپردازند و در نتيجه حقوق شارمندي خود را از دست ميدادند. حال آنكه ثروتهاي بزرگ از طريق ازدواجهاي درون خانوادگي و توارث، چنان در دست بقاياي معدود «برابران» متمركز شده بود كه خشم فراوان برميانگيخت. ارسطو مينويسد: «برخي از اسپارتيها زمينها و املاك وسيعي دارند، پارهاي ديگر هيچ ندارند، همهي زمينها در دست عدهاي معدود است». طبقهي متوسط محروم از حق رأي دادن، پريوكوي محروم و هيلوتس (اسيران) آزرده و خشمگين جماعتي را تشكيل ميدادند سخت ناآرام و كينه توز كه نميگذاشتند حكومت فرصت و فراغتي كافي براي عمليات نظامي خارجي كه لازمهي حكومت امپراطوري بود، داشته باشد.
در اين زمان، جنگهاي داخلي ايرانيان در سرنوشت يونانيان تأثير ميكرد. در سال 541، كوروش كوچك بر برادر خود ارشير دوم شوريد؛ از اسپارت كمك طلبيد و ارتشي از هزاران يوناني و سربازان داوطلب كه بعد از اتمام ناگهاني جنگ پلوپونزي بيكار مانده بودند بسيج كرد. دو برادر در كوناكسا، در ملتقاي رودهاي دجله و فرات به هم رسيدند. در اين جنگ، كوروش مغلوب شد و به قتل رسيد و ارتش او جز يك لشكر دوازده هزار نفري يوناني كه در اثر سرعت انتقال و تيزپايي توانست از معركه جان به در برد و خود را به داخل بابل برساند، نابود يا اسير شد. اين يونانيان كه لشكريان شاه به دنبالشان بودند، به روش دموكراتيك ابتدايي خود، سه سردار برگزيدند تا آنها را به سلامت به وطن برسانند. بين اين سه فرمانده گزنوفون، شاگرد سابق سقراط را بايد نام برد كه اكنون سرباز جواني در پي سرنوشت خود بود و قسمتش اين بود كه خاطرهاش با كتاب آناباز - كه در آن با سبكي روان و دلنشين، «عقبنشيني ده هزار نفر» را در امتداد دجله و از فراز كوهستانهاي كردستان و ارمنستان تا درياي سياه شرح ميدهد - باقي بماند. اين داستان شرح يكي از پرماجراترين وقايع تاريخ بشر است. شهامت خستگيناپذير اين يونانيان انسان را غرق شگفتي ميكند. زيرا پاي پياده، همه روزه به مدت پنج ماه، سه هزار كيلومتر مسافت را در سرزمين دشمن، از ميان بيابانهاي سوزان و بيآذوقه، و از فراز راههاي كوهستاني بر فپوش، نبردكنان گذشتند و در تمام راه، از پيش و پس، گرفتار حملهي سربازان دشمن، دستههاي چريك و مردم محلي دشمني بودند كه براي نابود كردن يا گمراه نمودن آنها به هر حليهاي متوسل ميشد و راه پيشرفت را به رويشان ميبست. هنگام خواندن اين داستان شورانگيز كه - در زمان جواني - اجبار به ترجمه آن را برايمان ملالانگيز ميساخت، پي ميبريم كه اساسيترين سلاح هر قشون آذوقه است و مهارت فرماندهان نه تنها در رسيدن به پيروزي، بلكه دريافتن و تأمين كردن خوراك و وسايل افراد است. با وجود اينكه تعداد جنگها از شمار روزها كمتر نبود، بيشتر اين يونانيان از گرما و سرما و گرسنگي جان سپردند، نه از جنگ. سرانجام، آخرين بقاياي آنها، يعني 8600 نفري كه جان به در برده بودند، هنگامي كه به شهر طرابوزان (تراپزوس) رسيدند از شادي سر از پا نميشناختند.
چون پيشاهنگ سپاه به قلهي كوهها رسيد، فريادي برخاست. وقتي گزنوفون و عقبداران آن را شنيدند، پنداشتند كه دشمنان ديگري از سمت جلو حمله ور شدهاند. زيرا دشمن نيز از عقب در تعاقب ايشان بود. ... پس به جلو شتافتند كه ياران را مدد رسانند و در يك لحظه شنيدند كه سربازان فرياد ميكردند: «دريا!دريا!» و خبر خوش را منتشر ميساختند. آنگاه همهي عقبداران سر به دويدن نهادند و چهارپايان نيز در جلوي آنها ميتاختند... و چون همه به قله رسيدند سربازان و فرماندهان و افسران يكديگر را در آغوش گرفتند و از شادي ميگريستند.
زيرا اين دريا درياي يونان، و طرابوزان نيز شهري يوناني بود. اكنون به سلامت جسته، و ميتوانستند بدون وحشت از اينكه در دل شب گرفتار شبيخون شوند، بيارامند. خبر اين توفيق عظيم در يونان كهن انعكاس غرورآميزي يافت و فيليپ را در دو نسل بعد به اين اعتقاد واداشت كه سپاهي ورزيده از يونانيان ميتواند يك ارتش ايراني را كه چندين برابر بزرگتر باشد شكست دهد. بدين ترتيب، گزنوفون، بيآنكه خود بداند، راه را براي اسكندر گشود.
شايد قبلاً اين معنا را آگسيلائوس ، كه در سال 399 به پادشاهي اسپارت رسيد، احساس كرده بود. ممكن بود كه ايران را وادارند تا از كمكي كه اسپارت به كوروش كرده بود غمض عين كند، اما جنگ با ايرانيها، از نظر اين پادشاه تواناي اسپارتي، ماجرايي بود بسيار جالب؛ لاجرم با نيروي اندك به راه افتاد تا آسياي يونان را از سلطهي ايران رها سازد. چون اردشير دوم فهميد كه آگسيلائوس سپاهيان ايراني را كه براي مقابله با او فرستاده ميشوند آسان در هم ميشكند، فرستادگاني با طلاي فراوان به آتن و تب روانه كرد تا با رشوه آن شهرها را عليه اسپارت به جنگ وادارد. اين كوشش به آساني نتيجه داد و پس از نه سال صلح، دوباره آتش جنگ ميان آتن و اسپارت شعلهور شد. آگسيلائوس ناچار به بازگشت از آسيا شد تا با قشون مخلوط آتني و تبي در كورونيا مصاف دهد و فتح ناچيزي نصيبش شود. اما در همان ماه، نيروي متحد دريايي ايران و آتن به فرماندهي كونون، نيروي دريايي اسپارت را در نزديكي كنيدوس منهدم ساخت و بدين ترتيب سلطهي دريايي كوتاه اسپارت پايان يافت. آتن قرين شادي گشت و با پولي كه از ايران دريافت داشت، همت به تعمير «ديوارهاي طويل» خود كرد. اسپارت، براي دفاع از خود، سفيري آنتالسيداس (آنتالكيداس) نام به دربار شاهنشاه فرستاد و پيشنهاد كرد كه حاضر است
 |
 |
افلاطون، كه از نطق و خطابه چون زهري كه دموكراسي را نابود ميكند متنفر بود، فصاحت بيان را هنر مسلط شدن بر مردم از راه ملتجي شدن به احساسات و هيجانات آنها ميدانست. |
 |
|
تمام شهرهاي يوناني آسيا را به ايران برگرداند به شرط اينكه ايران صلحي در يونان برقرار سازد كه منافع اسپارت را نيز تأمين كند. شاه شاهان اين پيشنهاد را پذيرفت و فوراً كمكهاي خود را به آتن و تب قطع كرد و تمام طرفهاي متنازع را واداشت كه در شهر سارديس «صلح آنتالسيداس» يا «صلح شاه» را منعقد كنند «387 قم». شهرهاي لمنوس، ايمبروس و سكوروس به آتن واگذار شد و به ايالات مهم يوناني خودمختاري اعطا گرديد. لكن تمام شهرهاي يوناني آسيا، من جمله قبرس جزو مستملكات شاهنشاه اعلام گرديد. آتن با اعتراض و با علم به اينكه اين صلح خفتآورترين واقعهي تاريخ يونان است، قرارداد را امضا كرد. در يك نسل، ثمرات پيروزي ماراتون به يغما رفت و گرچه شهرهاي داخلي يونان در ظاهر آزادي داشتند، قدرت ايران آنها را در خود فرو برد. تمام يونانيان اسپارت را خائن ميدانستند و با اشتياق در انتظار ملتي بودند كه آن را نابود سازد.
اپامينونداس كه بود؟ 19-8- گويي براي انكه احساسات ضد اسپارتي مردم يونان تشديد شود، اسپارت مأموريت يافت كه «صلح شاه» را تفسير و در ايالات يونان اجرا كند. اسپارت، براي تضعيف تب، اتحاديهي بئوسيايي را متهم كرد كه مادهي خود مختاري پيمان صلح را نقض كرده و ميبايستي منحل شود. با اين عذر، ارتش اسپارت در شهرهاي بئوسي حكومتهايي از متنفذين طرفدار اسپارت برقرار كرد كه تعدادي از آنها مستقيماً تحت حمايت پادگانهاي اسپارتي بودند. چون تب اعتراض كرد، يك ارتش لاكدايموني پايتخت آنجا يعني كادميا را تسخير كرد و حكومتي از متنفذيني كه تابع اسپارت بودند در آنجا به وجود آورد. اين بحران، كشور تن را به قهرمانيهاي شگفتآوري برانگيخت. پلوپيداس و شش تن از دوستانش چهار ديكتاتور طرفدار اسپارت را مقتول كرده، آزادي تب را به دست آوردند. اتحاديهي تب دوباره برقرار و پلوپيداس به رهبري آن انتخاب شد. پلوپيداس دوست و مشوق خود اپامينونداس را به كمك خويش خواند و وي ارتش تب را تربيت كرد و به اسپارت شتافت و آن كشور را به وضع منزوي سابق خود بازگرداند.
اپامينونداس از خانوادهاي شريف ولي فقير بود. اين خانواده افتخار ميكرد كه نسلش به دندان اژدهايي ميرسد كه كادموس هزار سال پيش در خاك دفن كرده بود. مرد ساكتي بود كه دربارهاش ميگفتند كم حرفتر و پردانشتر از او كسي نيست. فروتني، صداقت و گوشهگيري مرتاض وارش، فداكاريش نسبت به دوستان، بينش و فراستش در قضاوت و شور، شجاعت و خويشتنداريش در عمل، وي را با وجود انضباط نظامي كه بر اهالي تب تحميل كرد، در چشم همگان عزيز ساخته بود. اين مرد جنگ را دوست نميداشت، ولي معتقد بود كه هيچ ملتي نميتواند روح و عادات نظامي را به كلي از دست بدهد و آزادي خويش را حفظ كند. هربار كه به رهبري انتخاب ميشد مردم را بر حذر ميداشت كه: «يك بار ديگر بينديشيد. همين كه مرا به رهبري ارتش انتخاب كنيد مجبور ميشويد در قشون من خدمت كنيد». در زير فرمان او تبيهاي سست به سربازان استواري مبدل گشتند و حتي «يونانيان عاشقپيشه» كه تعدادشان در شهر زياد بود، توسط پلوپيداس در «دستههاي مقدس» سيصد نفري متشكل شدند، و هر يك پيمان بستند كه هنگام نبرد تا مرگ در كنار ياران خود ايستادگي كنند.
وقتي ارتش اسپارت، مركب از دههزار سرباز به سركردگي كلئومبروتوس شاه، به بئوسي هجوم كرد، اپامينونداس در لئوكترا ، نزديك پلاتايا ، با قشون شش هزار نفريش چنان شكستي به آنها داد كه تاريخ سياسي يونان و روش جنگي اروپا را دگرگون ساخت. او نخستين يوناني بود كه تاكتيك جنگي را به دقت مطالعه كرد و اتفاقات غيرمترقبه را در جنگ به حساب آورد. وي بهترين سربازان جنگندهي خود را براي هجوم در يك جناح متمركز ميساخت و ديگران را به دفاع وا ميداشت و به اين طريق دشمن را كه از مركز در حال حمله و پيشرفت بود، از طرف چپ مورد حمله قرار ميداد و ميپراكند. بعد از پيروزي لئوكترا، اپامينونداس و پلوپيداس به پلوپونز هجوم بردند، مسينا را از سلطهي صد سالهي اسپارتها آزاد ساختند و شهر مگالوپوليس را بنا كردند كه به صورت پايگاه تمام آركادياييها درآمد. ارتش تب حتي به لاكونيا نيز وارد شد و چنين واقعهاي از صد سال پيش سابقه نداشت. اسپارت ديگر هرگز از زيربار صدمات اين مصاف كمر راست نكرد. ارسطو ميگويد: «اسپارت نميتوانست حتي صدمات يك شكست را متحمل شود و به واسطهي كمي تعداد اتباعش ساقط شد».
زمستان كه نزديك شد، تبيها به بئوسي عقب نشستند. اپامينونداس كه به شيوهي يونانيها به خيال بلندپروازي افتاده بود، رؤياي آن را در سر ميپرورداند كه به جاي وحدتي كه روزگاري آتن و اسپارت به يونان داده بودند، امپراطوري تب را بنيان نهد. برنامه هايش او را به جنگ با آتن كشاند؛ اسپارت كه به فكر جبران گذشته افتاده بود با آتن دست اتفاق داد. ارتشهاي متهاجم، در 362، در مانتينئا با يكديگر روبهرو شدند. اپامينونداس پيروز شد، ولي در صحنهي جنگ به دست گرولوس، فرزند گزنوفون، به قتل رسيد. تفوق كوتاه مدت تب موجد سرافرازي پايداري براي يونان نشد. درست است كه يونان را از سلطهي استبداد اسپارت رها ساخت، اما نتوانست خارج از مرزهاي بئوسي وحدت استواري به وجود آورد و نزاعها و كشمكشهايي كه پديد آمد دولت - شهرهاي يونان را تضعيف و گرفتار اغتشاش كرد تا اينكه فيليپ از شمال به آنها حمله آورد.
امپراطوري دوم آتن 19-9- آتن يك بار ديگر كوشيد تا چنين وحدتي به وجود آورد. با تجديد بناي ديوارهاي مستحكم و نيروي دريايي و تثبيت پول و تأسيسات كهن مالي و بازرگاني به تدريج تسلط اقتصادي خويش را دوباره در درياي اژه به دست آورد. اتباع و متحدان قبلي آن، در اثر جنگهاي پنجاه سالهي گذشته، آموخته بودند كه نيازمند ثبات و امنيتي هستند بزرگتر و وسيعتر از آنچه اقتدار فرد بتواند تأمين كند. در سال 378، دوباره اكثريت آنها زير لواي پيشوايي آتن گرد هم آمدند. تا سال 370، آتن بار ديگر بزرگترين نيروي مديترانهي خاوري شد.
صنعت و بازرگاني اكنون مايهي حيات اقتصاديش بود. خاك آتيك هرگز مساعد كشت نبود و فقط كار و زحمت مداوم كشاورزان آن در پرورش درخت زيتون و مو آن را حاصلخيز كرده بود. اما اسپارتيها همين را هم نابود كردند، و كمتر دهقاني حاضر بود كه ربع قرن ديگر صبر كند تا باغستانهاي مو و زيتون دوباره بار آورد. اغلب كشاورزان قبل از جنگ مرده و آنها كه جان سالم به در برده بودند، سرخورده و مأيوس، از برگشتن به املاك خود سرباز زده، آنها را با قيمتهاي بسيار ارزان به مالكان شهرنشيني كه استطاعت سرمايهگذاريهاي دراز مدت داشتند ميفروختند. بدين ترتيب و از طريق به عهده گرفتن قرضهاي دهقانان، مالكيت زمينهاي آتيك به دست تنها چند خانواده افتاد كه املاك بزرگ و وسيع خود را غالباً توسط غلامان كشت ميكردند. معدنهاي لائوريون دوباره گشوده شد، فلكزدههاي ديگري به سوي حفرههاي زيرزمين روانه گشتند و ثروتهاي جديدي از سنگ نقره و خون انسان به جيب مالكان سرازير شد. گزنوفون نقشهي ماهرانهاي پيشنهاد كرد كه آتن به كمك آن ميتوانست خزانههاي خود را از راه خريد دههزار غلام و اجاره دادن آنها به مقاطعهكاران لائوريون، بينبارد. نقره چنان فراوان از معدنها استخراج ميشد كه عرضهي اين فلز گرانبها در بازار بر توليد متاعهاي ديگر فزوني گرفت و در نتيجه قيمت از دستمزد بالاتر رفت و بار اين تغيير بيشتر بر دوش فقرا سنگيني كرد.
صنعت شكوفا شد. كانهاي سنگ پنتليكوس و كورههاي سفالپزي كراميكوس از تمام دنياي اژه، سفارش ميگرفتند. از راه خريد ارزان كارهاي دستي خانگي و مصنوعات كارخانههاي كوچك و فروش آنها به قيمتهاي گزاف در بازارهاي داخلي و خارجي ثروتهاي هنگفتي به دست آمد. توسعهي بازرگاني و تمركز ثروت - نه به شكل زمين، بلكه به صورت پول - تعداد صرافان و بانكداران آتن را چندين برابر ساخت. آنها پول و اشياي گرانبها را براي نگاهداري قبول ميكردند، ولي ظاهراً به پساندازها بهرهاي نميپرداختند. به زودي، چون متوجه شدند كه امانتدهندگان در شرايط عادي همه با هم براي پس گرفتن پول و اشياي خود مراجعه نميكنند، پولهاي امانتي را با نرخهاي زياد به معامله ميدادند و در ابتدا به جاي اعتبار، پول در اختيار مشتريان ميگذاشتند؛ ضامن مشتريان خود ميشدند و براي ايشان پول تهيه ميكردند و در مقابل گروگان، از قبيل زمين و اشياي قيمتي، پول به قرض ميدادند؛ براي حمل و نقل امتعه امكانات مالي فراهم ميساختند؛ با كمك ايشان و حتي بيشتر از طريق سفتهبازي، تاجر ميتوانست كشتي اجاره كند و متاع خود را به بازارهاي خارجي برساند و امتعهي خارجي بخرد و به بازارهاي پيرايئوس بياورد. در آنجا، اين امتعه به مالكيت قرضدهندگان ميماند تا قرض پرداخت شود. در قرن چهارم، يك نظام اعتباري واقعي شكل گرفت: بانكدارها، به جاي پرداخت پول نقد، برات و حواله و چك ميدادند. ثروت اكنون فقط از راه ثبت در دفاتر بانكي انتقال مييافت. بازرگانان و بانكداران اوراق قرضه و سهام براي معاملات تجارتي انتشار ميدادند و هر ثروت هنگفتي كه به ارث ميرسيد شامل مقدار زيادي از اين اوراق قرضه بود. برخي از بانكداران، مثل پازيون كه قبلاً برده بود، چندان رابطهي مالي ايجاد كردند و چنان امانتي بروز دادند كه شهرت اعتبار آنان فراگير شد و اوراقشان در سرتاسر يونان مورد قبول قرار گرفت. بانك پازيون دواير مختلف و كارمندان فراواني داشت كه اغلب برده بودند. در اين بانك چنان دفترداري پيشرفتهاي داشتند و جزئيات هر معامله را ثبت ميكردند كه استناد به آنها در محاكم مورد قبول بود. ورشكستگي چندان غريب نبود. امروزه داستانهايي از بحرانهاي اقتصادي آن دوره ميشنويم كه طي آن بانكها يكي بعد از ديگري تعطيل ميشدند. حتي بزرگترين بانكها نيز در معرض حمله و اتهام بودند. به آنها نسبت خطاكاري ميدادند و مردم نسبت به بانكداران به همان چشم بدبيني و حسادت توأم با تحسيني مينگريستند كه فقرا هميشه و در سرتاسر قرون نسبت به اغنيا داشتهاند.
اين تغيير ثروت از زمين به نقدينگي جنبش تب آلودي براي كسب پول به وجود آورد، و زبان يوناني ناچار شد براي بيان مفاهيمي چون طمع به دست آوردن «هر چه بيشتر» و «حريصانه دنبال پول رفتن» واژههاي تازهاي اختراع كند. امتعه، خدمات، و اشخاص به نحو روزافزوني بر مبناي ماديات قضاوت ميشدند. ثروتها به سرعت بيسابقهاي اندوخته و بر باد ميشد و در راه تجملات و ولخرجيهاي نمايشي به مصرف ميرسيد. اگر آتن زمان پريكلس اين وضع را ميديد، برخود ميلرزيد. تازه به دوران رسيدهها (يونانيها آنان را نئوپلوتوي ميناميدند) خانههاي پر زرق و برق ميساختند، زنان خود را با لباسهاي فاخر و جواهرهاي گرانبها ميآراستند و چندان خدمتكار در اختيارشان ميگذاشتند كه بر فسادشان ميافزود. اساس مهماننوازي را اين قرار داده بودند كه به مهمان خود جز بهترين اغذيه و نوشابه ندهند.
در ميان اين فراواني ثروت، فقر نيز روزافزون بود. زيرا همان تنوع و آزادي معاملات كه زيركان را قادر ميساخت ثروت به چنگ بياورند باعث ميشد كه سادهلوحان نيز ثروت خويش را در اندك مدتي از دست بدهند. زير سلطهي اقتصاد بازرگاني جديد، فقيران، نسبت به موقعي كه در املاك به صورت بردهكار ميكردند، فقيرتر شدند. در دهات، كشاورزان با رنج و زحمت بسيار مقدار كمي روغن يا شراب تهيه ميكردند و در شهرها، دستمزد كارگرها به علت رقابت غلامان پايين بود. صدها نفر از شارمندان، براي معاش خود، وابسته به حقوقي بودند كه براي حضور در «مجلس شورا» يا دادگاهها ميگرفتند، و هزاران نفر از مردم قوت و غذاي خود را از دولت يا معابد دريافت ميكردند. تعداد رأي دهندگاني (بدون در نظر گرفتن كل جمعيت) كه فاقد زمين بودند، در سال 431، شامل 45 درصد كساني ميشد كه حق رأي داشتند؛ در سال 355 عدهي آنها به 57 درصد افزايش يافته بود. سوداگران و طبقهي كاسب، كه به كمك قدرت و عدهي زيادشان توازني بين آريستوكراسي و عوام به وجود آورده بودند، بيشتر ثروت خود را از دست داده بودند و ديگر نميتوانستند بين دارا و ندار، يعني محافظهكاران سرسخت و تندروان ايدئاليست، ميانجي شوند. جامعهي آتن به «دو شهر» افلاطوني منقسم شد - «يكي شهر ندارها و ديگري از آن دارايان كه با هم دايم در حال جدال بودند». فقرا براي تاراج كردن ثروت اغنيا متوسل به قانونگذاري و انقلاب ميشدند و ثروتمندان براي حمايت خود عليه فقرا متحد ميگشتند. ارسطو ميگويد كه اعضاي بعضي از باشگاههاي متنفذان سوگند ميخوردند كه: «من دشمن مردم (يعني عوام) خواهم بود، و در شورا هر بدي كه از دستم برآيد از آن دريغ نخواهم كرد». ايسوكراتس، در حدود سال 366، مينويسد: «ثروتمندان چنان از مردم دور شدهاند كه ترجيح ميدهند آنچه را دارند به دريا بريزند و در راه كمك به مستمندان مصرف نكنند، و فقيران از تاراج ثروت اغنيا بيش از دست يافتن به گنجي بيكران لذت ميبرند».
در اين مبارزه، روشنفكران روز به روز بيشتر به جانبداري از طبقههاي فقير گراييدند. بازرگانان و بانكداران را، كه ثروتشان نسبت معكوس با مايهي علميشان داشت، منفور ميداشتند؛ حتي ثروتمنداني از ميان آنان، چون افلاطون، سرگرم معاشقه با عقايد كمونيستي شدند. پريكلس استعمار را به منزلهي دريچهي اطميناني براي كمكردن دامنهي مبارزهي طبقاتي به كار برده بود. اما ديونوسيوس غرب را زير مهميز داشت، مقدونيه در شمال پيش ميرفت، و آتن بيش از هميشه فتح و سكونت در زمينهاي جديد را مشكل مييافت. سرانجام، شارمندان فقيرتر مجلس شورا را تسخير كردند و با آراي خود، ثروت اغنيا را به خزانهي دولت ريختند تا از طريق عوارض و فعاليتهاي دولتي مجدداً بين مستمندان و رأي دهندگان تقسيم شود. سياستمداران، تا جاي ممكن، به قوهي ابتكار خود فشار آوردند تا سرچشمههاي ديگري براي درآمدهاي عمومي فراهم كنند. مالياتهاي مستقيم را دو برابر كردند؛ بر تعرفههاي گمركي صادرات و واردات افزودند؛ بر انتقال مستغلات ماليات اضافي بستند؛ شيوهي مالياتي زمان جنگ را به هنگام صلح ادامه دادند؛ براي جمعآوردي پول دست استمداد به سوي كمك داوطلبانهي مردم دراز نمودند؛ بيش از پيش ثروتمندان را بر آن داشتند تا در شركتهاي دولتي سرمايهگذاري كنند؛ گاه گاه متوسل به غصب و تصرف عدواني ثروتهاي خصوصي گشتند؛ و ماليات بر ثروت را توسعه داده، شامل ثروتهاي كمتر نيز كردند. اگر آنها كه طبق قانون، مجبور بودند ثروت خود را به كارهاي عامه و دولتي بيندازند ميتوانستند ثابت كنند كه شخص ديگري از آنها غنيتر است، به حكم قانون، قادر بودند وظيفهي سرمايهگذاري را بر او تحميل كنند و خود تا دو سال معاف شوند. براي تسهيل جمعآوري ماليات، ماليات دهندگان را به يك صد «هم سهم» تقسيم نموده بودند. ثروتمندترين مرد هر گروه مؤظف بود كه در ابتداي هر سال مالياتي، ماليات تمام گروه خود را بپردازد. سپس او ميتوانست سهم مالياتي ساير اعضاي گروه را به هر وسيلهاي كه مناسب بداند، در طول سال از آنها اخذ كند. نتيجهي اين تحميلها اين شد كه مردم ثروت و درآمد خود را پنهان كردند؛ فرار از پرداخت ماليات همهگير شد و چون نحوهي جمعآوري آن حيلهآميز و پر مكر و فريب گشت، در سال 355، آندروتيون، به سركردگي يك دسته پليس، مأمور شد كه به خانههاي مردم رفته، ثروتهاي پنهاني را تصرف و مالياتهاي پرداخت نشده را جمعآوري كند و مؤديان فراري را به زندان افكند. خانهها مورد تاخت و تاز قرار گرفت، اموال توقيف شد و مردمان به زندان افتادند. اما ثروت همچنان پنهان و دور از دسترس بماند. ايسوكراتس ثروتمند، كه اكنون پير شده و در زير بار فشار ماليات به جان آمده بود، به سال 353 شكوهكنان ميگويد: «در زمان كودكي من، ثروت چنان تأميني داشت و ثروتمندان آن قدر مورد احترام بودند كه هر كس بيش از آنچه داشت نمايش ميداد. ... اكنون شخص بايد از اينكه ثروتمند است حالت دفاعي بگيرد، گويي كه ثروت داشتن بزرگترين گناهان است.» در شهرهاي ديگر جريان توزيع ثروت به اين اندازه قانوني نبود. بدهكاران موتيلنه طلبكاران خود را ميكشتند و عذرشان اين بود كه گرسنهاند. دموكراتهاي آرگوس ناگهان به روي ثروتمندان ريخته، 1200 نفرشان را مقتول كردند و ثروتشان را به تاراج بردند (370). خانوادههاي پولدار ايالتهاي متخاصم پنهاني با هم كنار آمدند تا يكديگر را عليه بلواي مردم كمك كنند. طبقات متوسط و ثروتمندان دموكراسي را موجب افزايش رشك و حسد شناخته، نسبت به آن بياعتماد گشتند و فقرا نيز اعتقادشان نسبت به دموكراسي سلب شده، عدم تعادلي را كه در ثروت موجود بود مايهي ابتذال آن ميدانستند. شدت روزافزون مبارزهي طبقاتي، هنگامي كه فيليپ حملهي خود را آغاز كرد، يونان را در داخل و خارج متلاشي ساخته بود. بسياري از اغنيا مقدم او را به شهرهاي يونان گرامي شمردند، زيرا اگر او نبود، انقلابدار و ندارشان را بر باد ميداد.
فساد اخلاق با افزايش تجملپرستي و بيداري افكار همراه بود. تودهها پايبند خرافات خود بودند و اساطير خويش را رها نميكردند. خدايان اولمپي رو به زوال بودند، ولي خدايان جديد طلوع ميكردند. ربالنوعهاي خارجي چون ايسيس، آمون، آتيس، بندكيس، كوبله و آدونيس از مصر و آسيا وارد ميشدند و گسترش مناسك اورفئوسي هر روز بر مشتاقان ديونوسوس ميافزود. بورژوازي نيم اجنبي و رشد كنندهي آتن، كه بيش از احساسات رازورانه در حسابگري و ماديات تعليم يافته بود، چندان توجهي به اعتقادات قديمي نداشت؛ خدايان محافظ شهرها فقط توانسته بودند احترام ظاهري آنها را جلب كنند و ديگر قادر نبودند ايشان را با موازين اخلاقي و فداكاري نسبت به حكومت ملهم سازند. (افلاطون ميگويد: «اكنون كه عدهي زيادي از ابناي بشر به وجود خدايان ابداً اعتقاد ندارند، قانوني عقلايي بايد تا به سوگندهاي دروغيني كه دو طرف دعوا ميخورند خاتمه بخشد» (قوانين، 948))، فلسفه ميكوشيد اطاعت نسبت به قانون و اخلاق طبيعي را جانشين احكام آسماني و اطاعت مذهبي سازد، لكن تعداد كساني كه حاضر بودند زندگي ساده و بيپيرايهي سقراط، يا علو طبع و بزرگواري متفكر بزرگ، ارسطو، را داشته باشند چندان نبود.
به نسبتي كه مذهب دولتي نفوذش را بين طبقات تحصيلكرده از دست ميداد، افراد خود را بيشتر و بيشتر از محدوديت و قيد و بندهاي اخلاقي خلاص ميكردند - پسر از زير بار امر والدين، مرد از قيد ازدواج، زن از وظيفهي مادري و مردم از مسئوليت سياسي فرار ميكردند. بدون شك، آريستوفان در بيان اين تحولات راه اغراق ميپيمود و اگر چه افلاطون و گزنوفون و ايسوكراتس با وي هم عقيده بودند، معهذا همه شان محافظهكاراني بودند كه بلاترديد از هر عمل نسل جديد به لرزه در ميآمدند. روحيهي جنگاوري در قرن چهارم پيشرفت كرد و متعاقب تعليمات اوريپيد و سقراط و سرمشقهاي آگسيلائوس، موجي از اومانيسم روشنفكري سر برآورد. اما سقوط اخلاق عمومي در مسائل جنسي و سياسي ادامه يافت. مجردها و روسپيان، به ياري هم، تعدادشان فزوني گرفت و زناشويي آزاد بر ازدواج قانوني تفوق يافت. «آيا صيغهي آزاد بهتر از زن شرعي نيست؟» اين سؤال را يكي از بازيكنان تئاتر كمدي قرن چهارم ميكند، و ميافزايد: «اين يكي از پشتيباني قانوني برخودار است كه مرد را مجبور ميكند زنش را هر قدر هم زشت و كريه باشد، نگاه دارد؛ ولي آن يكي ميداند كه بايد همسرش را با رفتار خوب حفظ كند، والا دنبال ديگري خواهد رفت.» بدين ترتيب، پراكسيتلس و بعد هوپرئيدس با فرونه، آريستيپوس با لائيس، ستيلپو با نيكارته، لوسياس با متانيرا، و ايسوكراتس ترشروي با لاژيسكيوم رابطهي آزاد داشتند. تئوپومپوس با بيانات مبالغهآميز معلمان اخلاق ميگويد: «جوانان تمام وقت خود را در عيش و عشرت با دختران و مطربان ميگذرانند؛ آنان كه كمي مسنترند، خويشتن را وقف قمار و فساد مينمايند و مردم به طور كلي بيش از آنكه متوجه بهبود وضع دولت خود باشند، در مجالس عيش و عشرت و تفريحات عمومي صرف وقت ميكنند».
جلوگيري از توليد نسل از راه پيشگيري، سقط جنين، يا كشتن نوزادان آيين روز بود. ارسطو يادآوري ميكند كه «بعضي زنان، با ماليدن روغن ميوهي سرو يا مرهم سرب مخلوط با صمغ و روغن زيتون به دهانهي رحم، از بچهدار شدن جلوگيري ميكردند». خانوادههاي قديمي از بين ميرفتند. در اينباره، ايسوكراتس ميگفت: (اين خانوادهها) «موجودند، ولي در مزارشان» بر تعداد افراد طبقههاي پايين روز به روز افزوده ميشد، ولي طبقهي شهرنشين در آتيك از چهل و سه هزارنفر در سال 431 به 22 هزار نفر در سال 400، و 21 هزار نفر در سال 313 تقليل يافت. ذخيرهي ارتش از طبقهي شارمندان نيز، يا به علت كشت و كشتارهاي جنگ، يا به علت قلت افرادي كه منافع ملكي در كشور داشتند، و يا به سبب عدم تمايل به خدمت سربازي رو به زوال بود. زندگي مرفه و بيدغدغهي خانوادگي و بازرگاني و دانشگاهي جايگزين زندگي پرتقلا و انضباط نظامي و خدمات دولتي زمان پريكلس گشته بود. ورزش حرفهاي شده بود. مردمي كه در قرن ششم ميدانهاي ورزشي را پرميكردند، اكنون با تماشاي نمايشهاي ورزشي حرفهاي خود را راضي ميكردند. نوجوانها كمي تعليمات نظامي در فنون جنگي ميديدند ولي افراد بالغ به صد حيله از خدمت نظام فرار ميكردند. جنگ نيز به سبب معضلات فني، حرفهاي گشته بود و ايجاب ميكرد كه مردان تعليمات ديده تمام وقت در خدمت باشند. سربازان اجيرجاي سربازان وظيفه را گرفته بودند و اين نشان آن بود كه رهبري يونان به زودي از دست سياستمداران بيرون رفته، به دست جنگجويان خواهد افتاد. هنگامي كه افلاطون سرگرم بحث دربارهي پادشاهان فيلسوف بود، شاهان نظامي زيرگوشش در حال نشو و نما بودند. سربازان اجيريوناني خود را به سرداران يوناني يا «بربرها» ميفروختند و بالتساوي در ارتش دوست يا دشمن ميجنگيدند. ارتشهاي ايراني كه عليه اسكندر جنگيدند پر از افراد يوناني بودند. اكنون سربازي نه در راه ميهن، بلكه در راه اربابي كه بيشتر پول ميداد خون خود را ميريختند.
جز در دوران آرخوني ائوكليدس (403) و تصدي امور مالي توسط لوكورگوس (338-326)، فساد سياسي و اغتشاشي كه به دنبال مرگ پريكلس به راه افتاده بود در سراسر قرن چهارم ادامه يافت. بر حسب قانون، سزاي رشوه مرگ بود، ولي بر حسب روايت ايسوكراتس، رشوه را با ترفيعات نظامي و سياسي پاداش ميدادند. ايران در رشوه دادن به سياستمداران يوناني كه عليه شهرهاي ديگر يونان يا مقدونيه وارد جنگ شوند مانعي سر راه خود نميديد. سرانجام، حتي دموستن پرده از اخلاق و آيين زمان خويش برداشت. وي يكي از نجيبترين افراد پايينترين طبقات آتن، يعني سخنرانان يا خطيبان اجيري بود كه در اين قرن تبديل به وكيلان مدافع و سياستمداران حرفهاي شده بودند. پارهاي از اين مردان، چون لوكورگوس، تا حدي صديق و پارهاي ديگر، چون هوپرتيدس، بيباك بودند، ولي اغلب بهتر از آنكه اجتماع روا ميديد، نبودند. اگر بتوانيم سخن ارسطو را بيچون و چرا بپذيريم، بسياري از آنها در فن بياعتبار كردن وصيتهاي مردم استاد بودند. عدهاي از آنها، از راه سودجويي سياسي و مردفريبي افسار گسيخته، ثروتهاي شاياني اندختند. اين خطيبان به دستههايي تقسيم شده بودند و هوا را از جنجال مبارزههاي سياسي خود آلوده ميكردند. هر دسته يا حزب كميتههايي با اسم شب ترتيب ميداد و جاسوس و مأمور ميگماشت و پول و پله راه ميانداخت. آنها كه مخارج اين بازيها را ميپرداختند، بيرو دربايستي، اعتراف ميكردند كه انتظارشان اين است كه «از اين راه عايديشان دو برابر شود». هر چه سياستبازي بيشتر ميشد، ميهنپرستي سست ميگرديد. مناقشات و دستهبنديهاي سياسي وقت مردم را به خود معطوف داشته، براي كشور چيزي باقي نميگذارد. قانون اساسي كليستنس، و فردگرايي در بازرگاني و فلسفه، خانواده را ضعيف كرده، ولي فرد را آزاد ساخته بود؛ اكنون فرد آزاد، كه گويي در مقام انتقام از زوال خانواده برخاسته بود، برگشته، دولت را نابود ميكرد.
در سال 400 يا سالهاي نزديك به آن، دموكراتهاي پيروز براي اثبات و ابقاي شركت شارمندان در مجلس شورا (اكلسيا) و جلوگيري از تسلط اغنيا بر آن، براي شركتكنندگان در مجلس حقوق دولتي تعيين كردند. در ابتدا، هر شارمند يك اوبولوس (17 سنت) دريافت ميكرد، ولي همچنان كه مخارج زندگي بالا رفت، اين مبلغ به دو اوبولوس و سپس به سه اوبولوس و بالاخره در زمان ارسطو به يك دراخما (يك دلار) در روز رسيد. اين وضع ترتيب بدي نبود، زيرا هر شارمند معمولي، در اواخر قرن چهارم، يك و نيم دراخما در مقابل يك روز كار دريفات ميكرد. بديهي است كسي حاضر نبود، بدون يافتن كاري ديگر، اين درآمد خود را رها كند. طولي نكشيد كه در اثر اين نقشه اكثريت مجلس از آن نداران شد، و ثروتمندان، مأيوس از پيروزي، در خانه ماندند و از شركت در مجلس شورا چشم پوشيدند. تجديدنظر قانون اساسي در سال 403 نيز، هر چند كه قدرت قانونگذاري را در دست پنج نفر قانونگذار برگزيده از ميان شهرنشينهايي كه با قرعه براي خدمات دادگاهي انتخاب ميشدند محدود ساخت، مثمر ثمري نشد، زيرا اين گروه جديد نيز به جبههي عوام متمايل بود و تفسيرهاي آن از قوانين، حيثيت و قدرت جناح محافظهكار را پايين آورد. به علت پرداخت حقوق به شركتكنندگان در مجلس، احتمالاً در قرن چهارم، سطح دانش و فراست اعضاي شركت كننده پايين آمد - گرچه بايد اعتراف كرد كه مرجع اين اطلاع مرتجعين متعصبي چون آريستوفان و افلاطون هستند - ايسوكراتس عقيده داشت كه مجلس آن قدر اشتباه ميكند كه حقوق نمايندگان را بايد دشمنان آتن بپردازند.
اين اشتباهات به قيمت نابودي امپراطوري و آزادي آتن تمام شد. همان شهوت و آز نسبت به پول و قدرتي كه باعث سرنگون شدن اتحاديهي اول شده بود، دومي را نيز از پا درانداخت. پس از سقوط اسپارت در لئوكترا، آتن احساس كرد كه ممكن است دوباره نفوذ خود را بسط دهد. در تشكيل امپراطوري جديد، آتن متعهد شد كه از تصرف زمين در خارج از آتيك به دست اتباع خود جلوگيري كند. اكنون آتن ساموس، شبه جزيرهي تراكيا، شهرهاي پودنا، پوتيدايا، متونه - بر سواحل مقدونيه - و تراكيا را تصرف كرد و با اسكان اتباع خود، آنها را مستعمرهي آتن ساخت. متحدين آتن اعتراض كردند و بسياريشان از اتحاديه خارج شدند. روش زور و مجازات، كه در قرن پنجم بدون موفقيت اعمال شده بود، دوباره به كار برده شد و باز شكست خورد. در سال 357، خيوس، كوس، رودس و بيزانس اعلان «جنگ عمومي» و شورش كردند. هنگامي كه دو تن از بهترين فرماندهان جنگي به نام تيموتئوس و ايفيكراتس حمله عليه كشتيهاي شورشيان را هنگام طوفان غيرعاقلانه اعلام كردند، مجلس شورا آنان را به جبن محكوم ساخت. تيموتئوس محكوم شد كه جريمهي غير ممكني به مبلغ يك صد تالنت (600 هزار دلار) بپردازد. اين موضوع باعث شد كه بگريزد. ايفيكراتس، گرچه تبرئه شد، ديگر حاضر به خدمت نگرديد. شورشيان در مقابل تمام عمليات نظامي آتن براي فرونشاندن آتش انقلاب مقاومت كردند و سرانجام، آتن در سال 355 ناچار شد معاهدهاي با آنها امضاء نموده، استقلال آنها را به رسميت بشناسد. شهر بزرگ بيمتحد، بدون رهبر، ورشكست و بيياور ماند.
شايد عوامل حساس ديگري نيز در تضعيف آتن مؤثر بود. حيات فلسفي هر تمدني را كه بپسندد و تحسين كند به خطر مياندازد. در مراحل اوليهي تاريخ هر ملتي فلسفه كم است؛ عمل حكمفرماست؛ مردمان راستتر، بيرياتر و بيغل و غشتر و در عشق و جنگ بيپردهترند. ولي هر چه تمدن توسعه مييابد، همچنان كه رسوم و قراردادها و قوانين و اخلاقيات بيشتر و بيشتر فعاليت غريزههاي طبيعي را محدود ميسازند، عمل جاي خود را به فلسفه ميدهد، موفقيت به خيالپردازي، صراحت به حيلهگري، عيان به پنهانكاري، خشونت به همدردي و باور به شك جاي ميدهند و وحدت صفاتي كه در حيوانات و انسانهاي اوليه مشترك است از بين ميرود. رفتار مردم نسبت به خود و ديگران ناپخته، مشكوكانه، از روي حساب و هشيارانه ميشود و آمادگي به جنگ تبديل به بحث و گفتگوي بيحد ميشود. كمتر ملتي توانسته است بدون فداكردن مردانگي و وحدت خود به مراحل عالي فرهنگي و حساسيت درك زيبايي برسد. ثروت چنين ملتي هميشه وسوسهاي مقاومتناپذير در مقابل بربرهاي بيچيز و فقير قرار ميدهد. در كنار هر روم هميشه يك گل، و در كنار هر آتن هميشه يك مقدونيه در كمين است.
طلوع سيراكوز 19-10- سيراكوز، عليرغم بحرانهاي شديد سياسي، در سرتاسر قرن چهارم يكي از ثروتمندترين و قدرتمندترين شهرهاي يونان بود. ديونوسيوس اول، با وجود بيسياستي و خيانت و غرورش، با تدبيرترين حكمران زمان خويش بود. با تبديل كردن جزيرهي اورتوگيا به دژي كه خود در آن منزل كرده بود، و با محصور كردن راه سنگفرش آن به ساحل، او موقعيتي براي
 |
 |
گزنوفون از جمله واقعبينترين شاگردان سقراط بود. مغز خلاق و زيركي مجذوب كنندهي استاد را دوست ميداشت و خود او را همچون فيلسوف مقدسي ميپرستيد. اما عمل را نيز مانند انديشه گرامي ميشمرد و هنگامي كه به قول آريستوفان «دانشمندان عمري به بطالت ميگذراندند»، به دنبال سرنوشت خود به راه افتاد. در سيسالگي به خدمت كوروش كوچك وارد شد و در جنگ كوناكسا شركت كرد و دههزار نفر معروف را به سلامت از معركه به در برد. در بيزانس در قشون اسپارت عليه ايرانيها جنگيد و يك نفر ثروتمند از اهالي مدي را اسير كرد و در مقابل جزيهاي فراوان كه از محل آن تا آخر عمر در نعمت زندگي كرد، او را آزاد ساخت. |
 |
|
خود فراهم ساخت كه از هر حملهاي مصونش ميداشت؛ با دو برابر كردن حقوق سربازان خود و رهنمون شدن ايشان به پيروزيهاي سهل، چنان وفاداري و صميميت آنها را كسب كرد كه توانست سي و هشت سال تخت و تاج خود را نگاه دارد. ديونوسيوس، همين كه حكومت خود را تثبيت كرد، سياست خشن قبلي خويش را تبديل به ملايمت و نرمي و يك نوع استبداد آميخته با عدالت نمود؛ زمينهاي مرغوب را بين افسران و دوستان خويش تقسيم كرد؛ تمام نقاط مسكوني اورتوگيا و راهروي جزيره را (براي مقاصد نظامي) به سربازان خود داد. بقيهي خاك سيراكوز و نواحي اطرافش را به نسبت مساوي بين مردم، اعم از آزاد و برده، تقسيم كرد. گرچه مالياتي كه از مردم ميگرفت به سختي و شدت مالياتهاي مجلس آتن بود، سيراكوز تحت رهبري او شكوفا شد. هنگامي كه زنان بيحد تجملپرست شدند، ديونوسيوس اعلام كرد كه دمتر را در خواب ديده و او گفته است كه بايد كليهي جواهرات زنانه در معبد او به وديعه گذارده شود. خود وي اوامر ربالنوع را اطاعت كرد، و زنان نيز اغلب از وي اطاعت كردند. چندي نگذشت كه آن جواهرات را از دمتر «به قرض» گرفت تا مخارج لشكركشيهاي خود را تأمين كند.
در باطن تمام نقشههايش اين خيال نهفته بود كه كارتاژيها را از سيسيل بيرون راند. ديونوسيوس كه نسبت به هانيبال در مورد استعمال ماشينهاي قلعهكوب در محاصرهي قلعهي سلينوس رشك ميبرد بهترين مهندسان و كارگران فني يونان باختري را به خدمت خويش درآورد تا ابزار جنگي او را تكميل و اصلاح كنند. اين مردان، ضمن اختراع آلات حمله و دفاع، فلاخنهاي عظيمي اختراع كردند كه ميتوانست سنگها و اشياي جسيم را به مسافتهاي دور پرتاب كند. اين اختراعات و اسلحههاي جنگي از سيسيل به يونان آمد و به دست فيليپ مقدوني افتاد. سربازان اجير بسياري استخدام شدند و اسلحههايي كه به مقدار زياد در سيراكوز ساخته ميشد موافق عادات و مهارتهاي هر دسته از سربازاني كه به استخدام در ميآمدند تهيه ميگرديد. از آن به بعد، جنگهاي زميني در يونان به وسيلهي پياده نظام انجام ميگرديد. ديونوسيوس يك لشكر بزرگ سواره نظام نيز تشكيل داد و اينجا نيز به فيليپ و اسكندر درسهايي آموخت. در همان زمان، پول فراواني نيز صرف ساختن دويست فروند كشتي كرد كه بيشترشان چهار يا پنج رديف پاروزن داشتند. اين كشتيها در سرعت و قدرت، بزرگترين نيروي دريايي بودند كه يونان تا به حال به خود ديده بود.
در سال 397 همه چيز آماده بود، و ديونوسيوس سفيري به كارتاژ فرستاد و تقاضا كرد كه تمام شهرهاي يوناني تابع كارتاژ در سيسيل آزاد شوند. و چون ميدانست كه جواب رد خواهند داد، مردم آن شهرها را برانگيخت كه حاكمان اجنبي خود را بيرون كنند. مردم اطاعت كردند و چون هنوز از خاطرهي قتل عام هانيبال در خشم بودند، آنچه كارتاژي به دستشان افتاد به خاك و خون كشيدند - عملي كه كمتر يوناني به آن دست ميآلود. ديونوسيوس بسيار كوشيد كه از قتل عام كاتاژيها جلوگيري كند تا اسيران را به غلامي بفروشد. كارتاژقشون عظيمي به سركردگي هيميلكون از راه دريا وارد كرد و جنگهاي متناوبي در سالهاي 397، 382، 383، و 368 رخ داد. سرانجام، كارتاژ تمام نقاطي را كه ديونوسيوس به تصرف درآورده بود پس گرفت و بعد از آن همه كشتار و خونريزي، اوضاع به حال سابق برگشت.
ديونوسيوس، به علت شهوت قدرتطلبي يا فكر اينكه فقط يك سيسيل متحد ميتواند به سلطهي كارتاژ خاتمه دهد، قشون و اسلحهي خود را عليه شهرهاي يوناني جزيره به كار انداخت، پس از مطيع كردن آنها، به ايتاليا رفت، شهر رگيون را تسخير نمود، و حاكم مطلق تمام نقاط واقع در جنوب باختري ايتاليا گرديد. سپس به اتروريا حملهور شد و هزار تالنت از معبد آگولا به غنيمت برد و در نظر داشت به معبد آپولون در دلفي نيز يورش برد كه زمان مهلتش نداد. يونان در همان سال (387) كه آزادي در غرب از بين رفته و در شرق، به موجب «صلح پادشاه» به ايرانيها فروخته شده بود در مرگ او به سوگ نشست، سه سال پيش از آن، گلها، به رهبري برنوس، در دروازههاي رم به پيروزي رسيده بودند. بربرهاي وحشي همه جا در اطراف دنياي آن روز يونان در حال نمو و رشد بودند، ويرانيهايي كه ديونوسيوس در جنوب ايتاليا به وجود آورده بود، راه را براي تسخير شهرهاي يوناني باز كرد؛ نخست به دست بوميهاي اطراف و سپس به دست روميهاي نيمه وحشي. در بازيهاي اولمپيك بعدي، لوسياس خطيب از مردم خواست جبار تازه را طرد كنند. جمعيت به چادر سفير ديونوسيوس حملهور شده، از شنيدن اشعار او امتناع كردند.
اين ظالم مستبد پس از تسخير رگيون حاضر شد در صورتي به ساكنان آن آزادي دهد كه تقريباً تمام اندوختهي خود را به عنوان فديه به او بدهند؛ ولي چون ثروت خود را تسليم كردند، همه را به بردگي فروخت. با اين حال، مردي بود كه در فرهنگ و ادب سرآمد بود و در كار قلم كمتر از شمشيرزني به مهارت و استادي خود نميباليد. روزي فيلوكسنوس شاعر به اشعار او گوش ميداد؛ پس از اينكه قرائت اشعاد همايوني به پايان رسيد، آنها را بيارزش خواند. ديونوسيوس او را به زندان انداخت. روز بعد پشيمان شد و دستور داد شاعر را آزاد كردند و به افتخارش ضيافتي داد و چند قطعه ديگر از اشعارش را براي او بخواند. چون عقيدهاش را پرسيد، شاعر برخاسته و خواهش كرد كه او را دوباره به زندان ببرند. عليرغم اين قبيل رفتار، ديونوسيوس حامي ادبيات و هنر بود و هنگام سفر افلاطون به سيسيل (387)، از پذيرفتن او به حضور خود چند لحظه احساس شادماني كرد. بنا بر روايتي، ديوجانس لائرتيوس روايت ميكند كه فيلسوف شهير استبداد او را محكوم كرد؛ ديونوسيوس به او گفته بود: «سخنان تو سخنان پير سبك مغزي است». افلاطون جواب داده بود: «زبان تو زبان جباري است؛» ميگويند كه ديونوسيوسي وي را به بردگي فروخت، ولي ديري نگذشت كه آنيسريس كورنايي وي را خريد و آزاد كرد.
زندگي اين ديكتاتور به دست تروريستهايي كه آن همه از ايشان ترس داشت خاتمه نيافت، بلكه شعر خودش باعث مرگش شد. در سال 367، هنگامي كه تراژدي او به نام سربهاي هكتور در تئاتر يونان اولين جايزه را گرفت، آن قدر شاد شد كه ضيافتي با دوستان خود ترتيب داد و چندان شراب خورد تا گرفتار تب شد و مرد.
شهر فرسوده و آشفتهاي كه سلطنت وي را بر تبعيت از كارتاژ ترجيح داده بود، اميدوارانه پسر وي را به تخت سلطنت قبول كرد. ديونوسيوس دوم در اين زمان جوان بيست و پنج سالهاي بود با جسم و روحي ضعيف. مردمان نيرنگباز سيراكوز ميانديشيدند كه حكومت وي ملايم و بيدردسر خواهد بود. ديونوسيوس دوم مشاورين كارداني در اختيار داشت، از جمله عمويش ديون سيراكوزي و فيليستيوس مورخ. عموي او مرد ثروتمندي بود، ولي از دوستداران ادبيات و فلسفه و از پيروان افلاطون بود. ديون به عضويت آكادمي رسيد و چه در شهر خود و چه در خارج، زندگي سادهي فيلسوفان را داشت. ديون به اين فكر افتاد كه نرمش جواني در ديكتاتور جوان فرصت مناسبي است كه اگر نتوان «مدينهي فاضله»اي را كه افلاطون براي او تشريح كرده بود كاملاً بر پا كرد، لااقل بتوان رژيم مشروطهاي برقرار ساخت كه سراسر سيسيل را متحد كرده، تسلط كارتاژ را براندازد. به پيشنهاد ديون، ديونوسيوس دوم افلاطون را به دربار خود دعوت كرد و خويشتن را به تعاليم او سپرد.
بدون شك، مستبد جوان با حسن نيت قدم به پيش گذاشته بود، ولي اعتياد به الكل و عيش و عشرت را از معلم خود پنهان داشت. حال آنكه پدرش گفته بود كه سلسلهي او به دست پسرش خاتمه خواهد يافت. افلاطون كه از اشتياق ظاهري او فريب خورده بود، وي را به سوي فلسفه، از دريچههاي مشكلش، يعني رياضيات و كف نفس، رهنمون شد. افلاطون، چون كنفوسيوس كه به لو - امير چيني - گفته بود، به حاكم جوان گوشزد كرد كه اولين اصول كشورداري اين است كه حاكم بهترين نمونه باشد و راه اصلاح مردم آن است كه فرماندار خود سرمشق فراست و حسننيت باشد. تمام درباريان مشغول آموختن هندسه و احترام به اشكالي شدند كه روي ماسه ترسيم شده بود. اما فيليستيوس كه تحتالشعاع قرب جوار افلاطون واقع شده بود، به گوش ديكتاتور جوان خواند كه تمام اين دسيسهها براي آن است كه آتنيها، كه نتوانسته بودند با قشون و نيروي دريايي سيراكوز را فتح كنند، بتوانند به دست يك نفر آن را فتح كنند، و اضافه كرد كه وقتي افلاطون سنگر رخنهناپذير را با طرحهاي هندسي و مكالمات منطقي بگشايد، او را خلع كرده، ديون را به تخت سلطنت خواهد نشاند. ديونوسيوس در اين زمزمهها راهگريز از درس هندسه را يافت؛ ديون را تبعيد، اموالش را به عنف تصرف كرد، و زن عمويش را به يكي از درباريان كه مورد ترس و نفرت آن زن بود بخشيد. با وجود اعتراضهاي محبتآميز ديكتاتور، افلاطون سيراكوز را ترك گفت و در آتن به ديون ملحق شد. شش سال بعد، به دعوت سلطان، دوباره برگشت و پيش شاه وساطت كرد كه ديون را برگرداند. ديونوسيوس نپذيرفت، و افلاطون هم به آكادمي پناه برد.
در سال 357، ديون كه از لحاظ مالي تنگدست شده، ولي دوستان فراواني يافته بود، در خاك يونان نيرويي در حدود هشت صد نفر گرد آورده، به سيراكوز حملهور شد. هنگامي كه مخفيانه در خاك سيراكوز پياده شد، دريافت كه مردم حاضرند از او پشتيباني كنند. با وجودي كه سنش به پنجاه ميرسيد، در اثر شهامت و قهرماني كه از خود بروز داد، تنها با يك نبرد، به قشون ديونوسيوس چنان شكستي داد كه جوان وحشت زده به ايتاليا گريخت. در اين هنگام، با تحريكات يونان، مجلس شوراي سيراكوز، كه به دست ديون افتتاح گشته بود، او را از فرماندهي خلع كرد، مبادا ديكتاتور شود. ديون بدون جنجال به لئونتيني برگشت، ولي قشون ديونوسيوس، كه از جريان وقايع خشنود بود، حملهاي ناگهاني به سپاه مردم شهر كرده، آن را شكست داد. همان رهبراني كه ديون را خلع كرده بودند اكنون پيغام فرستادند كه با عجله برگشته، فرماندهي قوا را به دست بگيرد. ديون برگشت و دوباره قشون ديونوسيوس را شكست داد و سپس به خاطر حفظ نظم، ديكتاتوري موقتي اعلام كرد. عليرغم اصرار دوستان خود، از گماردن محافظ خودداري نموده، گفت: «حاضرم بميرم، ولي مجبور نشوم از ترس جان هميشه خود را از دوست و دشمن محافظت كنم». با وجود آن همه ثروت و قدرت، ديون زندگي متواضع و سادهي خود را از سرگرفت. پلوتارك ميگويد:
«گرچه اكنون اوضاع همه بروفق مراد او بود، معهذا اشتياقي نداشت كه از بخت خوشي كه به او رو كرده بود استفادهي كامل ببرد. ... برعكس، به يك زندگي بسيار معتدل و درويشانهاي قانع شده و حقيقتاً مورد اعجاب همگان قرار گرفته بود. هنگامي كه نه تنها سيسيل و كارتاژ بلكه تمام يونان وي را در اوج سيادت و خوشبختي ميديدند و هيچكس نيرومندتر و هيچ فرماندهي در شجاعت و موفقيت معروفتر از او نبود، در آشكار و نهان و در مجالس، چنان به نظر ميرسيد كه گويي محضر افلاطون را در مدرسه به همنشيني با سربازان و افسران اجير خود، كه افراط در خوردن و نوشيدن و عيش و عشرت را تنها تسلاي زحمات و مخاطرات زندگي سربازي خويش ميدانستند، ترجيح ميدهد».
بنابر گفتهي افلاطون، ديون ميخواست سلطنت مشروطه برقرار كرده، روش زندگي سيراكوز را برمبناي اسپارت اصلاح كند؛ شهرهاي اسير و محروم يوناني سيسيل را تجديد بنا و متحد سازد و سپس نفوذ و قدرت كارتاژ را از جزيره براند. اما سيراكوزيها سخت به دموكراسي دل بسته بودند و كمتر از هيچ كدام از ديونوسيوسها تشنهي اخلاق نبودند. يكي از دوستان ديون او را به قتل رسانيد. در نتيجه، اغتشاش و هرج و مرج مستولي شد. ديونوسيوس دوم با سرعت به ميهن برگشت، اورتوگيا و حكومت را بازگرفت و با استبداد ظالمانه و سخت ديكتاتور مخلوعي كه به قدرت بازگردد، حكمراني كرد.
گاهي ممكن است افراد گرفتار سرنوشتهاي شومي شوند كه سزاوار آن نيستند، ولي اين اتفاق به ندرت به سر ملتها ميآيد. سيراكوزيها دست به دامن مادر - شهر خود يعني كورنت شدند و تقاضاي كمك كردند. اين درخواست كمك درست هنگامي رسيد كه يكي از اهالي كورنت كه نجابت و بزرگواري تقريباً افسانهاي داشت، در انتظار بود كه فرياد كمكي بشنود و قد مردانگي علم كند. تيمولئون اشرافزادهاي بود چندان واله و شيفتهي آزادي كه وقتي برادرش تيموفانس خواست ديكتاتور كورنت شود، او را كشت. تيمولئون، كه مورد لعنت مادر و شماتت وجدان خودش قرار گرفته بود، به جنگل دوردستي رفت و از انسانها دوري گزيد. معذلك، همين كه از احتياج سيراكوز مطلع شد از عزلت خارج گرديد و قشوني مركب از داوطلبان تهيه كرد و با كشتي به سيسيل رفت و چون در فن ستراتژي جنگي استاد بود، توانست بدون اينكه حتي يكي از مردان خود را به كشتن دهد، طي جنگ كوتاهي، قشون شاه را شكست دهد. تيمولئون پول كافي در اختيار جباري كه اكنون خوار و ذليل شده بود گذاشت تا خود را به كورنت برساند. ديونوسيوس تا آخر عمر در همانجا بماند و از راه درس دادن و تكدي امرار معاش كرد. تيمولئون مجدداً دموكراسي را برقرار كرد و استحكاماتي را كه اورتوگيا را مأواي مستبدان و ظالمان كرده بود خراب كرد و حملهي كارتاژيها را دفع نمود و مدت يك نسل سيسيل را چنان امن و آرامش داد كه مهاجران از هر گوشهي دنياي يونان آن روز به آمدن و سكونت در اين جزيره پرداختند. سپس از خدمت دولت چشم پوشيد و زندگي عادي پيش گرفت. لكن دموكراسيهاي جزيرهي سيسيل، كه پي به فراست و پاكي وي برده بودند، با طيب خاطر، مسائل خود را به قضاوت وي تسليم نموده، بيدرنگ از رهنمودهايش پيروي ميكردند. يك بار دو نفر از مفتخورها او را به خطاكاري اداري متهم ساختند. تيمولئون، عليرغم اعتراض مردم حق شناس سيسيل، اصرار ورزيد كه بر طبق قانون و بدون تبعيض مورد محاكمه قرار گيرد و خدايان را سپاس گذارد كه آزادي بيان و برابري در مقابل قانون در سيسيل برقرار گشته است. چون به درود حيات گفت (337)، تمام يونان او را به چشم يكي از بزرگترين فرزندان خود مينگريست.
پيشرفت مقدونيه 19-11- در همان هنگام كه تيمولئون دموكراسي را براي آخرين بار به سيسيل باستاين باز ميگرداند، فيليپ آن را در خاك يونان نابود ميكرد. هنگام بر تخت نشستن فيليپ (359)، در قسمت اعظم مقدونيه، عليرغم استعدادي كه آرخلائوس در پذيرفتن تمدن داشت، هنوز مردم كوچ نشين نيم وحشي و بيخط و كتابتي زندگي ميكردند؛ در واقع تا آخر سلطنت وي نيز مقدونيه به همين حال ماند - زيرا با وجودي كه يوناني زبان رسمي آن بود نه يك نويسنده، نه يك عالم، نه يك هنرمند، و نه يك فيلسوف به يونان عرضه كرد.
فيليپ كه سه سال با خويشاوندان اپامينونداس در تب زيسته بود، توانسته بود از فرهنگ و تبحر فراوان نظامي ايشان مختصري كسب كند. او جز مظاهر تمدن از همه چيز برخوردار بود. مردي بود قوي جثه و قوي اراده و ورزشكار و زيبا روي. حيوان زيبايي بود كه گاهگاه ميكوشيد نجيبزادگان يونان را تقليد كند. مانند فرزند نامدارش تند مزاج و در سخاوت افراطكار بود. نبرد را دوست ميداشت و به شراب مرد افكن بيشتر عشق ميورزيد. برخلاف اسكندر، شوخ مزاج بود و از ته دل خنديدن را دوست داشت و بردهاي را كه وسيلهي شادي خاطرش ميگرديد به مقامات بلند ميرساند. پسران را دوست ميداشت، ولي به زنان بيشتر علاقهمند بود و تا ميتوانست زن گرفت. در ابتدا به يك زن، يعني اولومپياس، كه شاهزادهاي زيبا و رام نشدني بود و اسكندر را برايش آورد اكتفا نمود، ولي بعد هوا و هوس به زنان ديگر متمايلش ساخت و اولومپياس به فكر انتقام افتاد. بيش از هر چيز از مردان رشيدي كه بتوانند تمام روز را نبرد كرده، شب را با وي به قمار و شب زندهداري بگذرانند لذت ميبرد. در واقع، (قبل از اسكندر) دلاور دلاوران بود و در هر ميدان اثري از دلاوري خود بر جاي ميگذاشت. بزرگترين دشمنش، دموستن؛ ميگفت: «عجب مرديست! براي كسب قدرت و حكومت، يك چشم از دست داد، شانهاش شكست، و يك دست و پايش فلج شد». فيليپ مردي بود با هوش و زيرك و قادر به اينكه مدتها صبر كند تا موقعيت مناسبي به دست آورد و براي رسيدن به هدفهاي دور و دراز، مصممانه، به وسايل دشواري متوسل شود. در سياست مكار و خائن بود، وعدههاي خود را با وجدان راحت ميشكست و هميشه آماده بود وعدههاي ديگري بدهد؛ براي دولتها اخلاقي نميشناخت، و به دروغ و رشوه به چشم راهگريز عاقلانه از قتل نفس مينگريست. معهذا، در پيروزي رفتاري ملايم داشت و با يونانيهاي مغلوب رفتاري ميكرد كه خودشان با خود نميكردند. هر كس او را ميديد، جز دموستن لجوج، از او خوشش ميامد و او را بزرگترين و جالبترين شخص عصر خويش ميدانست.
نوع حكومت او سلطنتي آريستو كراتيك بود كه در آن قدرت شاه محدود به دوام قدرت اسلحه و برتري خرد او و تمايل نجبا به حمايت از او بود. هشت صد نفر خان و ارباب فئودال «ياران شاه» بودند. آنها همه مالكان بزرگي بودند كه از اجتماع و شهر و كتاب بيزار بودند، ولي چون شاه با نظر موافقت آنها جنگي را اعلام ميكرد، از املاك خود بيرون آمده، با جسم سالم و شجاعت مستانه آمادهي جنگ ميشدند. در ارتش هميشه در رستهي سوار نظام خدمت ميكردند و بر اسبهاي غول پيكر مقدوني و تراكيايي سوار ميشدند. فيليپ آنها را طوري تربيت كرده بود تا صف جمع بجنگند و به محض فرمان فرمانده، تاكتيك خود را عوض كنند. علاوه بر اينان، پياده نظام عبارت از شكارچيان سترك و دهقاناني بود كه به صور «فالانكس» صف جمع حركت ميكردند. فالانكس شامل شانزده صف سرباز بود كه نيزههاي بلند خود را بالاي صف جلويي نشانه گرفته، يا روي شانهي نفرات جلو گذاشته، هر فالانكس را تبديل به يك ديوار آهني ميساختند. اين نيزهها روي هم 7 متر بلندي داشتند و در انتها سنگينتر بودند، و چون آن را بالا ميگرفتند، پنج متر رو به جلو قرار ميگرفتند. چون هر صف سربازان يك متر جلوتر از صف عقبي حركت ميكرد، نيزههاي پنج صف اول جلوتر از فالانكسها قرار ميگرفت، و نيزههاي سه صف اول آنها ميدان عملي بسيار بيشتر از نيزههاي دو ستون جنگجويان يوناني داشتند. سرباز مقدوني، پس از پرتاب نيزهاش، با شمشير كوچكي ميجنگيد و خود را با خود برنجي و زره و پابند و سپري سبك از ضربهي دشمن حفظ ميكرد. پشت فلانكسها كمانداران قديمي حركت ميكردند كه تيرهاي خود را از روي سرنيزهداران به هوا ميانداختند. در دنبال همه فلاخنها و قلعه كوبهاي محاصره ميآمد. فيليپ با شكيبايي، ولي با عزمي راسخ، اين ارتش ده هزار نفري را با تمرينهاي نظامي تبديل به نيرومندترين ابزار جنگي كرد كه اروپا تا آن رز به خود نديده بود.
فيليپ مصمم بود كه با اين نيرو يونان را تحت رهبري خويش متحد سازد؛ سپس با كمك تمام يونانيها، از دريا عبور كرد و ايرانيها را از يونان آسيايي بيرون راند. او در هر قدم كه به سوي اين هدف پيش ميرفت، عشق مردم يونان به آزادي را مانع راه خود ميديد، و در راه از ميان برداشتن اين مانع، هدف را فداي وسيله ميكرد. در نخستين حركت خود، با مخالفت آتنيها روبهرو شد، زيرا ميخواست شهرهايي را كه آتن در سواحل مقدونيه و تراكيا به تصرف خود در آورده بود پس بگيرد. اين شهرها نه تنها راه پيشرفت او را به آسيا سد ميكردند، بلكه معادن طلاي گرانبهاي داشتند و منبع اخذ مالياتهاي بازرگاني سرشاري به شمار ميرفتند. هنگامي كه آتن گرفتار «جنگ اجتماعي» بود كه به امپراطوري دومش پايان داد، فيليپ شهرهاي آمفيپوليس، پودنا، و پوتيدايا را در سالهاي 357 و 356 تسخير كرد و اعتراضهاي مردم آتن را با تعريف و تمجيد از هنر و ادبيات آنها تعديل كرد. در سال 355، متونه را گرفت و هنگام محاصرهي آن يك چشم خود را از دست داد. در سال 347، پس از يك سلسله سياستبازي و دلاوري، اولونتوس را فتح كرد. در اين زمان، تمام ساحل اروپايي درياي اژهي شمالي را در اختيار داشت و سالي يك هزار تالنت از معادن تراكيا در آمدش بود و ميتوانست افكارش را متوجه جلب حمايت يونان سازد.
براي تهيهي مخارج لشكركشيهايش، فيليپ هزاران اسير يوناني را، كه اكثر آنها آتني بودند، به غلامان فروخته، و در نتيجه پشتيباني «هلنا» را از دست داده بود. خوشبختي وي در اين بود كه در آن سالها كشور - شهرهاي يوناني بر سر تصاحب خزانهي معبد دلفي، كه در اختيار اهالي فوكيس بود، درگير دومين «جنگ مقدس» (356-346) بودند و خود را ناتوان ساخته بودند. اسپارت و آتن له و اتحاديهاي از بئوسي، لوكريس، دوريس و تسالي عليه فوكيس ميجنگيدند. اتحاديه شكست خورد و شوراي آن از فيليپ كمك خواست. او نيز موقع او مغتنم شمرده، به سرعت از جادههاي بلامانع گذشته، خود را به فوكيس رسانيد و آنجا را تسخير كرد (346)، متحدين دلفي او را به عنوان عضو اتحاديه پذيرفتند و حامي معبد دلفي خواندند و از او دعوت كردند تا برتر از تمام يونانيها، بر بازيهاي پوتيايي سرپرستي نمايد. فيليپ نظري به حكومتهاي تجزيه شدهي پلوپونزي انداخته، حس كرد كه ميتواند همه را، جز اسپارت كه رو به ضعف ميرفت، وادارد او را به رهبري قبول كرده، حكومت فدرالي تشكيل دهد و تمام يونانيان را در شرق و غرب آزاد سازد. اما آتن كه سرانجام از گفتههاي دموستن بيدار شده بود، فيليپ را ناجي خود نميديد، بلكه او را به چشم اسيركنندهي خويش مينگريست. لاجرم تصميم گرفت كه به خاطر استقلال كشور - شهر خود، و حفظ دموكراسي كه آتن را روشنايي دنياي آن روز ساخته بود، با فيليپ بجنگد.
دموستن
19-12- مجسمهي سخنور بزرگ كه در واتيكان موجود است، يكي از شاهكارهاي واقع پردازانهي يونان به شمار ميرود؛ چهرهاي رنج كشيده دارد، گويي كه هر يك از تجاوزات فيليپ چيني بر پيشاني او افزوده است؛ بدنش نحيف و خسته است؛ حال او حال مردي است كه ظاهراً براي آخرين بار، در راه حفظ و پايداري اميدي از مردم استمداد ميطلبد كه فكر ميكند از دست رفته است؛ چشمانش زندگي ناآرامي را نشان ميدهد و مرگ تلخي را پيشبيني مينمايد.
پذيرش شمشيرساز و تختخواب سازي كه هنگام مرگ، كارخانهاي را كه 14 تالنت (84000 دلار) ميارزيد براي او به ارث گذاشت. سه وكيلي كه قيموميت او را به عهده گرفتند چندان سخاوتمندانه از اموال او جيبهاي خود را انباشتند كه دموستن، وقتي به بيست سالگي رسيد (363)، ناچار شد براي تصرف بقيهي ارثيهي پدر قيمهاي خود را به دادگاه بكشاند. سپس بيشتر آنچه را كه مانده بود در راه ساختن يك كشي با سه رديف پاروزن براي بحريهي آتن از دست داد، و از آن پس مجبور شد براي كسب نان به نوشتن لوايح دعاوي بپردازد. دموستن در نوشتن ورزيدهتر از سخنراني كردن بود، زيرا جسماً ضعيف بود و در بيان از عهده بر نميآمد. پلوتارك ميگويد كه دموستن گاهي براي دو طرف دعوا عرض حال مينوشت. در عين حال، براي رفع نقص بيان خود تمرينهاي سخت ميكرد؛ با دهان پر از سنگريزه خطاب به دريا سخن ميگفت، يا هنگام راه رفتن در سربالايي تپه دكلمه ميكرد، و تنها سرگرميش معاشرت با زنان و پسران بود. منشي او شكايت كرده، ميگفت: «انسان با دموستن چه ميتواند بكند؟ هر چه در عرض يك سال انديشيده است، در يك شب به دست زني به هم ميپاشيد». پس از سالهاي مرارت، يكي از ثروتمندترين وكيلان آتن گرديد، با رموزكار آشنا شد، در بيان با نفوذ گرديد، و در اخلاقيات نرمش پيدا كرد. يك بار دفاع از بانكداري را به عهده گرفت كه متهم به جرمي بود كه وي به قيمهاي خويش نسبت داده بود. از مشتريان خود براي بردن لايحه و تصويب آنها در مجلس حق الزحمههاي گزاف ميگرفت و هرگز اتهام همكارش هوپرئيدس را مبني بر اينكه از پادشاه ايران پول ميگيرد تا عليه فيليپ جنگ به راه اندازد، پاسخ نداد. دموستن، در اوج شرقي، ثروتي به هم زده بود كه ده برابر بيش از ارثي بود كه پدرش براي او بر جاي گذارده بود.
با وجود آنچه گفته شد، دموستن مردي صديق بود و در راه دفاع از عقيدهاي كه به خاطر آن مزد ميگرفت حتي تا پاي جان ميايستاد. وي اتكاي آتن را به سربازان اجير محكوم ميكرد و ميگفت شارمنداني كه از «صندوق نمايش» پول ميگيرند، در ازاي آن بايد در ارتش خدمت كنند؛ بالاخره دليري را به جايي رساند كه از دولت خواست پول صندوق را، به جاي دادن به مردم در مقابل شركت آنها در مراسم مذهبي و نمايشنامهها، صرف تجهيز سپاهي سازد كه از كشور دفاع كند. دموستن به آتنيها ميگفت كه تبديل به بيكارههاي فاسدي شدهاند كه تمام خصايص سربازي پدران خود را از دست دادهاند. او قبول نداشت كه كشور شهر آتن در اثر جنگ و جدايي بيآبرو و خفيف شده و اكنون موقع آن فرا رسيده است كه تمام يونان متحد شود. اين اتحاد را وي عبارتي توخالي ميدانست كه غرضش پنهان كاري اسارت يونان به دست يك فرد بود، دموستن جاهطلبيهاي فيليپ را از همان اول پيشبيني ميكرد، و به آتنيها التماس ميكرد كه بجنگيد و متفقين و متصرفان شمالي خود را حفظ كنيد.
در مقابل دموستن و هوپرئيدس و گروه جنگ طلبان، آيسخينس و فوكيون و گروه طرفداران صلح قرار داشتند. به احتمال قوي، هر دو دسته رشوه ميگرفتند - يكي از ايران و ديگري از فيليپ - و هر دو دسته واقعاً از آشفتگي وضع خويش ناراحت بودند. فوكيون را عموماً پاكترين سياستمدار آن عصر ميدانستند. او قبل از زنون عقايد رواقي داشت، محصول فلسفي آكادمي افلاطون و ناطق زبردستي بود؛ به حدي از مجلس شوراي آتن بيزار بود كه وقتي مورد تحسين نمايندگان قرار گرفت، از دوستي پرسيد: «نكند نفهميده حرف بدي زده باشم». چهل و پنج بار فرمانده كل شد - حد نصابي كه به مراتب بيشتر از حد نصاب پريكلس بود. در بسياري از جنگها با قدرت فرماندهي كرد، ولي بيشتر اوقات خود را صرف تبليغ صلح ميكرد. دستيار او آيسخينس، فردي پرهيزكار نبود، ولي مردي بود كه از فقر و تنگدستي به ثروت و رفاه رسيده بود. شغل جواني او كه معلمي و هنرپيشگي بود، به او كمك كرد تا سخنران قابلي شود. ميگويند اولين يوناني بود كه فيالبداهه با موفقيت سخنراني كرد. رقباي او متن نطقهاي خود را قبلاً تهيه ميكردند. پس از اينكه در چند مورد با فوكيون همكاري كرد، سياست مصالحه با فيليپ را در قبال جنگ با او اتخاذ كرد. و چون فيليپ مزد خدمات او را پرداخت، شوق وي نسبت به صلح تبديل به فداكاري و از خود گذشتگي گرديد.
دموستن دوباره آيسخينس را متهم به دريافت طلا از مقدونيها كرد و هر دوبار نتوانست وي را محكوم سازد. عاقبت، فصاحت و نفوذ كلام دموستن و پيشرفت فيليپ به طرف جنوب، آتنيها را واداشت كه تا مدتي از تقسيم بودجهي «صندوق نمايش» دست برداشته، آن را صرف جنگ كنند. در سال 338، ارتشي به سرعت تشكيل شد و براي روبهرو شدن با فالانكسهاي فيليپ در خايرونيا (بئوس) به سمت شمال رفت. اسپارت از پشتيباني خودداري كرد، ولي تب كه پنجهي فيليپ را دورگردن خود احساس ميكرد يكي از دستههاي مقدس خود را فرستاد تا دوشادوش آتنيها بجنگد. هر سيصد نفر افراد دسته در ميدان جنگ كشته شدند. آتنيها نيز با دلاوري مشابهي جنگيدند، ولي افسوس كه دير كرده بودند و در مقابل ارتش مجهز و تازه نفس مقدوني آمادگي نداشتند. ناچار، در مقابل موجهاي نيزه كه بر فراز سرشان در گردش بود، صفوفشان در هم شكست و رو به گريز نهادند و دموستن هم با ايشان گريخت. اسكندر، پسر هجده سالهي فيليپ، كه با شجاعت و بيپروايي سوار نظام مقدوني را فرماندهي ميكرد، طي جنگ سختي پيروز شد.
فيليپ در فتح سخاوتمندي مدبرانهاي داشت. گرچه بعضي از مخالفان مقدونيه را در تب مقتول كرد و هواخواهان خود را به حكومت گماشت، ولي دو هزار اسير آتني را آزاد كرد و اسكندر خوب رو و آنتيپاتر عادل را با پيام صلح روانهي آتن نمود، به شرط آنكه آتنيها او را در مقابل دشمن مشترك، سردار تمام يونان بشناسند. آتن كه انتظار شرايط دشوارتري را داشت نه تنها رضايت داد، بلكه مصوباتي گذراند و آگاممنون جديد را بسيار ستود. فيليپ در كورنت شورايي مركب از حكومتهاي مختلف يونان (غير از اسپارت) تشكيل داد و فدراسيوني بر مبناي اتحاديهي بئوسيايي به وجود آورد و نقشههاي خود را براي آزادكردن آسيا مطرح ساخت. فيليپ، براي رهبري اين جريان، به اتفاق آراء به فرماندهي انتخاب گرديد؛ يك يك حكومتها ميثاق بستند كه از حيث فرد و اسلحه به او كمك كنند و هم عهد شدند كه هيچ يوناني، هر جا باشد، عليه او نجگند. اين فداكاريها براي يونانيها، در مقابل دور نگاه داشتن فيليپ، چندان گران نبود.
نتايج پيروزي خايرونيا (338) بيپايان بود. وحدتي كه يونان نتوانسته بود خود به وجود بياورد اكنون تحقق يافته بود، ولي البته با شمشيري نيمه بيگانه. جنگهاي پلوپونزي نشان داده بود كه آتن قادر نيست يونان را متحد كند. بعدها اسپارت نيز عدم توانايي خود را نشان داد. تب نيز از تسلط خود نتوانست براي اين منظور نتيجهاي بگيرد. جنگهاي ارتشها و جنگهاي طبقاتي كشور - شهرها را چنان فرسوده و ضعيف نموده بود كه قادر به دفاع از خود نبودند. در آن شرايط، روبهرو شدن با چنان فاتحي كه حاضر بود از خاكي كه تصرف كرده بيرون رود و آزادي نسبتاً زيادي به ملل مغلوب بدهد، اقبال غير منتظرهاي بود. در حقيقت، فيليپ و بعد از او اسكندر، خودمختاري اعضاي فدراسيون را با دقت حفظ ميكردند كه مبادا يكي از آنها بتواند بر ديگري تاخته و بالنتيجه قدرتي پيدا كند كه سيادت مقدوني را به خطر اندازد. معهذا، فيليپ آنها را از آزادي بزرگي محروم كرد و آن حق انقلاب بود. فيليپ محافظهكار صديقي بود كه ثبات وضع مالكيت را محرك اصلي و انكارناپذير هر پيشرفت و عامل دوام حكومت ميدانست. در كورنت، شورا را واداشت كه مادهاي در اساسنامهي فدراسيون بگنجاند كه هرگونه تغيير وضع و دگرگوني اجتماعي و تحريكات سياسي را منع ميكرد. در تمام ايالات از مالكيت جانبداري كرد و مصادرهي اموال را لغو نمود.
نقشههاي فيليپ
 |
 |
قوانين ايران را كه خوبي را پاداش و بدي را سزا ميدهد تحسين ميكند و هميشه ايران را براي يونانيان فردگرا به عنوان نمونه مثال ميآورد كه ميتوان شهرها و ايالتهاي بسياري را تحت حكومت امپراطوري واحدي متحد كرد تا از نعمت صلح و امنيت و نظم اجتماعي برخوردار باشند. |
 |
|
از همه لحاظ كامل بود، جز در مورد زنش اولومپياس . سرانجام هم كار ناسازگاري با زنش سرنوشت او را تعيين كرد، نه پيروزيهايش در جنگ. اولومپياس نه تنها با بدخلقي خود او را ميآزرد، بلكه با شركت در بيشرمانهترين مراسم ديونوسوسي بر ناراحتي او ميافزود. شبي در كنار زنش ماري در بستر يافت و وقتي زنش به او گفت كه آن مار خداست، بر سوءظنش افزوده گشت. از آن بدتر، اولومپياس اظهار ميكرد كه او پدر حقيقي اسكندر نيست، زيرا در شب زفاف آنها صاعقهاي به او خورده و به جانش آتش انداخته و در حقيقت كسي كه آن شاهزادهي گردافكن را به او عطا كرده زئوس خداي خدايان بوده است. فيليپ، كه از رقابت مار و خدايان و غيره به جان آمده بود، براي ارضاي اميال عشقي خود به آغوش زنان ديگر پناه آورد و اولومپياس، براي اينكه از فيليپ انتقام بگيرد، منشأ الاهي اسكندر را براي خود اسكندر هم فاش كرد. يكي از سرداران فيليپ، آتالوس، بر وخامت وضع افزود؛ بدين ترتيب كه گيلاسي برداشته، به سلامتي طفل ديگر او از زن ثانويش نوشيد و او را (كه به تمامي از نژاد مقدوني بود) وارث تخت و تاج خواند. اسكندر جام خود را به طرف او پرتاب كرده، فرياد زد: «پس من حرامزاده هستم؟» فيليپ به روي فرزند خود شمشير كشيد، ولي چنان مست بود كه نتوانست سرپا بايستد. اسكندر به او خنديد و گفت: «اين است مردي كه ادعا ميكند ميخواهد از اروپا تا آسيا را مسخر كند، ولي روي پايش نميتواند بايستد». چند ماه بعد، يكي از افسران فيليپ به نام پاوسانياس كه از فيليپ تقاضاي دادرسي براي دشنامي كرده بود كه از آتالوس شنيده بود ولي جواب قانع كنندهاي دريافت نكرده بود، پادشاه را به قتل رسانيد (336). اسكندر، كه چون بتي مورد احترام سربازان بود و از حمايت اولومپياس نيز برخودار بود، تخت و تاج سلطنت را تصرف كرد: مخالفان را منكوب نمود و آمادهي تسخير دنيا شد.
خطبا در عصر اضمحلال 19-13- در تمام اين دورهي پرآشوب، ادبيات، زوال باروري يونان را منعكس ميكرد. اشعار تغزلي ديگر بيان شورانگيز افراد خلاق نبود، بلكه تبديل به آداب خشك روشنفكران سالني و طنين دانشمندانهي تكاليف مدرسهاي شده بود. تيموتئوس ميلتوسي حماسهاي سرود، ولي چون با عصر پر جدال آن روز توافقي نداشت، مانند موسيقيهاي اوليهاش، در بوتهي فراموشي ماند. نمايش و تئاتر همچنان ادامه داشت، ولي از رونق اوليهاش كاسته شده بود. كاهش خزانهي دولتي و ضعيف شدن حس وطنپرستي سرمايهدارها از شكوه و اهميت گروه همسرايان، كه نمايشنامه را همراهي ميكردند، كاسته بود، و به نحو روزافزوني هنرپيشگان به موسيقيهاي نامربوط و شكسته و بسته به جاي همسرايي كه قسمتي از نمايشنامه را تشكيل ميداد، قناعت ميكردند. به تدريج نام خوانندهي تئاتر از زبانها افتاد و به دنبال آن نام شاعر هم ناپديد گشت و تنها نام هنرپيشه بر جاي ماند. تئاتر هر روز جنبهي شعري خود را از دست ميداد و بيشتر جنبهي نمايشهاي تاريخي به خود ميگرفت. اين عصر، عصر هنرپيشههاي بزرگ ولي هنرمندان ناچيز بود. تراژدي يونان برمبناي مذهب و اساطير بنا شده بود و براي درك و لذت بردن از آن ايمان و عقيده لازم بود، پس آن هم با افول خدايان يوناني رو به زوال گذاشت.
به همان نسبتي كه تراژدي راه زوال ميپيمود، كمدي نضج مييافت و تصنع و ظرافت موضوع نمايشنامههاي تئاتر اوريپيد را به عاريه ميگرفت. اين كمدي مياني (400-323) ذوق يا شجاعت انتخاب موضوعهاي هجوآميز سياسي را، درست هنگامي كه سياست بيش از پيش «دوست يكرنگي» ميطلبيد، از دست داد. شايد هجو سياسي ممنوع بود، يا شايد تماشاچيان اكنون كه ميديدند بر آتن مردم ناچيز و بياهميتي حكومت ميكنند، از سياست زده و منزجر شده بودند. پرهيز از زندگي اجتماعي و پرداختن به زندگي خصوصي توجه مردم را از امور حكومت منصرف كرده، به كارهاي خانوادگي و قلبي جلب نموده بود. كمدي جنبهي هجو رفتار و كردار را به خود گرفت. عشق بر صحنهي تئاتر مسلط شد، و آن هم نه بر جنبههاي شريف و خوبش. روسپيها و زنهاي طبقات پست و آشپزها و فيلسوفان سرگردان روي صحنه به هم ميآميختند - گرچه بايد گفت كه حيثيت قهرمان نمايشنامه و هنرپيشه در انتها با صحنهي ازدواج اعاده مييافت. ابتذال و هجاي آريستوفان اين نمايشها را سكب و بيمقدار نميساخت، ولي انديشهي عالي و طبع بارورش نيز آنها را با روح و زنده نميكرد. اكنون نام سي و نه شاعر كمدي عصر مياني را ميدانيم كه آثار هيچ كدام در دست نيست. ولي از تكههايي كه بر جاي مانده ميتوان قضاوت كرد كه هيچ كدام از اين نوشتهها براي قرنها و اعصار به وجود نيامدهاند. آلكسيس اهل تورياي 245 و آنتيفانس 260 نمايشنامه نوشتند. همه شان تا خورشيد ميدرخشيد شكوفه ميكردند و چون فرو ميرفت ميمردند.
اين قرن عصر سخنوران بود. پيشرفت صنعت و تجارت افكار مردم را به واقعپردازي و جنبههاي عملي زندگي جلب كرده بود. مدرسههايي كه روزي اشعار هومر را ميآموختند اكنون به شاگردان درس فصاحت بيان ميدادند. ايسايوس، لوكورگوس، هوپرئيدس، دمادس، دينارخوس، آيسخينس و دموستن همه سياستمدار و خطيب بودند و احزاب و فِرَق سياسي را رهبري ميكردند. آنها سردمداران آن چيزي بودند كه آلمانيها «مبلغين جمهوري» مينامند. در دموكراسيهاي متناوب سيراكوز مرداني از اين قبيل پيدا شدند، ولي ايالتهاي اشرافي مختلف آن تاب تحملشان را نداشتند. خطيبان آتني در بيان خود روشن و با قدرت بودند و از فصاحت مصنوعي و تجملي پرهيز ميكردند و گاه گاه كفايت آن را داشتند كه در راه وطن خدمات شريف و گرانبهايي انجام دهند، ولي سخنوري را چنان با سفسطه و غرضورزي و سياست بازي آميخته بودند كه حتي در مبارزات انتخاباتي عصر ما نيز سابقه ندارد. عدم تجانس و هماهنگي مجلس آتن و دادگاههاي عمومي، تأثير بد و ضمناً برانگيزندهاي در هنر سخنراني و از طريق آن در ادبيات ميگذاشت. مردم شهر آتن از مجادلهي سخنوران در دادگاهها به اندازهي مسابقههاي مختلف لذت ميبردند و هرگاه كه انتظار نبرد فصاحت بين دو خطيب پيكار جو، چون آيسخينس و دموستن ، ميرفت، مردم از دهات دور دست و ايالات بيگانه براي شنيدن سخنراني آنها هجوم ميآوردند. اين خطيبان اغلب به حس غرور و تعصب مردم ملتجي ميشدند. افلاطون، كه از نطق و خطابه چون زهري كه دموكراسي را نابود ميكند متنفر بود، فصاحت بيان را هنر مسلط شدن بر مردم از راه ملتجي شدن به احساسات و هيجانات آنها ميدانست.
حتي دموستن ، با همهي قدرت و صلابت روحي و تسلطي كه بر اعصابش داشت، با همهي مهارتي كه درگريز زدن به احساسات تند و آتشين ميهنپرستي به كار ميبرد، با همهي حرارتي كه اخگر سوزان حملاتش داشت، با همهي زبردستي و زيركي خاصي كه در به هم آميختن داستانسرايي با بحث و جدال نشان ميداد، با وجود خاصيت شاعرانهاي كه با دقت به سخن خود ميبخشيد و عليرغم سيل مقهور كنندهي كلامش اثر نبوغ و عظمت زيادي در ما نميگذارد. سرخطابت را وي هنرپيشگي ميدانست و چنان به اين عقيده پايبند بود كه با شكيبايي زياد سخنرانيهاي خود را تمرين ميكرد و در مقابل آينه ميايستاد و آنها را بلند ميخواند. غاري براي خود كنده، ماهها در آن به سر ميبرد و مخفيانه به تمرين ميپرداخت؛ در اين دورانها، يك طرف صورت خود را ميتراشيد تا نتواند از كنج انزواي خويش خارج شود. روي سكوي خطابه به خود ميپيچيد و به هر طرف ميگشت و دست خود را به علامت تفكر بر پيشاني ميگذاشت و اغلب صداي خود را به حد فرياد بلند ميكرد. پلوتارك ميگويد: «اين بازيها مردم عامي را سخت ميفريفت، ولي براي مردم عالم، مثلاً دمتريوس فالرومي ، بسيار زشت و خفيف و از انسانيت به دور بود». تقليد هنرپيشگي دموستن سبب سرگرمي، اعتماد به نفس او باعث تعجب، منحرف شدن از اصل كلام مايهي اغتشاش ذهن و ابتذال شوخيهاي زشتش مايهي انزجار ما ميگردد. فلسفه و ذكاوت در آثار او كم است. فقط حس وطنپرستي، و صداقت آشكار او در فرياد مأيوسانهاي كه در راه آزادي ميزد، مقام او را برتري ميبخشد.
هنر خطابت نمايشي، در يونان، به سال 330 به اوج خود رسيد. شش سال قبل از آن، كتسيفون (خطيب يوناني قرن 4 قم) اين پيشنهاد را از تصويب مجلس گذرانيد كه به دموستن، به پاس خدمات و هداياي ماليش به حكومت، تاج گلي هديه كنند. آيسخينس براي اينكه رقيب خود را از اين افتخار محروم كند، كتسيفون را متهم كرد كه پيشنهاد خلاف قانون اساسي تقديم شورا كرده است (اين اتهام عملاً وارد بود). جلسهي محاكمه كتسيفون چندين بار به تعويق افتاد و بالاخر در حضور پانصد نفر از شارمندان تشكيل يافت. اين محاكمه البته محاكمهي بنامي بود و هر كس كه ميتوانست، حتي از راههاي دور، براي شنيدن دفاع طرفين به دادگاه آمد، زيرا در واقع بزرگترين خطيبان آتني براي دفاع از نام و شهرت زندگي سياسي خويش آمادهي مبارزه بودند. آيسخينس حملات خود را چندان متوجه كنسيفون نكرد، بلكه شخصيت و زندگي اجتماعي دموستن را مورد حمله قرار داد. دموستن نيز با همان اسلحه، با نطق معروف خود به نام دربارهي تاج ، به او پاسخ داد. سطور سخنراني اين دو رقيب هنوز از هيجان ميلرزد و به آتش نفرت دو دشمن، كه در نبرد رو به روي هم قرار گرفتهاند، شعلهور است. دموستن، كه ميدانست اغلب حمله از دفاع بهتر است، ادعا كرد كه فيليپ فاسدترين خطيبان را انتخاب كرده تا سخنگوي او در آتن باشد. سپس طرحي از زندگي آيسخينس رسم كرد كه چون تيزاب سوزاننده بود:
«بايستي اين مردي را كه اكنون به اين صراحت دشنام ميگويد به شما معرفي كنم، و بگويم پدر و مادرش كيستند... دم از شرافت ميزني؟ آن هم تو بيحيثيت؟ تو و خانوادهات از شرافت چه ميدانيد؟... تو را چه به اينكه دم از علم و فضل بزني؟... ميخواهي بگويم كه پدرت همان غلامي بود كه نزديك معبد تسئوس مكتبخانه داشت و شلوار ژندهي پاره و يقهي چركين ميپوشيد، يا مادرت روز روشن در انبارها و طويلهها عمل جنسي ميكرد؟ تو در مكتبخانهي پدرت عملگي ميكردي، مركب ميساختي، نيمكت ميشستي، اطاقها را ميرفتي و فراشي ميكردي... بعد از اينكه نامت را در محله ثبت كردي، كه كسي نميداند چطور، فعلاً بماند، توانستي با دوز و كلك شغل شريف منشيگري و پادويي كارمندان دون پايهي دولت را براي خود دست و پا كني. بعد از اينكه مرتكب تمام خلافهايي شدي كه اكنون ديگران را به آنها متهم ميكني، از آن شغل هم جوابت گفتند. ... سپس وارد خدمت آن بازيگران سرشناس، سيمولوس و سقراط شدي كه بيشتر به عنوان پرچانههاي بزرگ مشهورند. آنان تو را به عنوان سياهي لشكر به روي صحنه ميآوردند و توبه جمعآوري آشغال ميوههايي كه روي صحنه پرتاب ميكردند ميپرداختي و از اين طريق زندگي بهتري براي خود فراهم كردي كه طي كليهي تلاشهايي كه براي معاش كرده بودي نصيبت نگشته بود. زيرا در جريان خصومتي كه بين تو و تماشاچيان درگير بود هرگز متاركهاي پديد نميآمد.
آيسخينس، پس بيا و زندگي خود و مرا با هم بسنج. تو الفبا ميآموختي، من به مدرسه ميرفتم؛ تو ميرقصيدي، من در گروه همسرايان بودم؛ تو يك ميرزا بنويس بودي و من يك خطيب بودم؛ تو يك هنرپيشهي دست سوم بودي و من تماشاچي بودم؛ تو در ايفاي نقش خود شكست خوردي و من تو را دست انداختم».
خطابهي تكان دهندهاي بود. البته نمونهاي از نظم و نزاكت نبود، ولي چنان در بيان احساسات فصيح بود كه هيئت قضات، با پنج رأي موافق در مقابل يك رأي مخالف، كتسيفون را تبرئه كرد. در سال بعد، شورا تاج افتخار مورد نزاع را به دموستن اهدا كرد. آيسخينس ، كه نميتوانست از عهدهي پرداخت جريمهاي كه خود به خود به ادعانامهي ناموفقش تعلق ميگرفت برآيد، به رودس گريخت. در آنجا با تدريس اصول سخنوري به سختي امرار
معاش ميكرد. ميگويند كه دموستن، براي رهايي وي از چنگال فقر، پول برايش ميفرستاد.
ايسوكراتس كه بود؟ 19-14- اين جنگ فصاحت را در تمام اعصار مورد تحسين و مداقه قرار دادهاند، ولي حقيقت امر آن است كه آن را جز زوال سياسي آتن نميتوان دانست، زيرا در اين مسابقهي ناسزاگويي، در مبارزهي پست دو مردي كه پنهاني از خارجيها رشوت ميگرفتند، هيچگونه شرافتمندي و اصالت نميتوان ديد. در اين ميان ايسوكراتس كمي از سايرين جالبتر است و نشاني از شكوه و عظمت قرن پنجم را در خود دارد. ايسوكراتس در سال 436 متولد شد، و در سال 338 با آزادي يونان در گذشت. پدرش از راه ساختن فلوت (ني) ثروت هنگفتي به دست آورد و پسرش را از هيچ نوع امتياز آموزشي محروم نكرد، حتي وي را براي تحصيل علم فصاحت و معاني بيان نزد گورگياس به تسالي فرستاد. جنگ پلوپونزي و شكست آلكيبيادس تجارت فلوتسازي پدر ايسوكراتس را تباه ساخت و ثروت آن خانواده را بر باد داد. از آن به بعد، ايسوكراتس ناچار بود با سرشك خامه به دشواري امرار معاش كند. در ابتدا براي ديگران متن نطق تهيه ميكرد و خود نيز در نظر داشت در سلك خطيبان درآيد، ولي به علت كمرويي و صداي نارسا و انزجار از مبارزههاي ناپسند سياسي از اين كار منصرف شد. وي از مرد فريباني كه مجلس را اشغال كرده بودند متنفر بود. و گوشهي انزواي تحصيل را بر آن ترجيح ميداد.
در سال 391، او موفقيتآميزترين مكتب آتن را تأسيس كرد. دانشجويان از هر گوشهي دنياي يونان به سوي او روي آوردند و شايد همان گوناگوني نژادي و ظاهري شاگردانش بود كه موجد فلسفهي «وحدت يونان» او شد. وي ميانديشيد كه ساير معلمان به راه غلط رفتهاند. در رسالهاي كه تحت عنوان «ضد سوفسطاييان» نوشت، تمام كساني را كه ادعا ميكردند با چند شاهي ميتوانند هر خرفتي را علامهي دهر كنند يا مانند افلاطون، اميد داشتند كه با دانش و علوم ماوراءالطبيعه مردم را براي حكومت آماده سازنده محكوم نمود. فلسفهي خودش اين بود كه شخص هنگامي به نتيجه ميرسد كه شاگردانش طبيعتاً با استعداد و قابل باشند. ايسوگراتس به تدريس علوم طبيعي و ماوراءالطبيعه اعتقاد نداشت و ميگفت كه اين كار تحقيقات بدون حاصلي است در حوزهي اسرار غير قابل حل. با اين وصف، به دروسي كه در مدرسهي خويش تدريس ميكرد نام فلسفه داد. برنامهي تدريس او بر محور هنر نوشتن و سخن گفتن بود، ولي اين مواد در رابطه با ادبيات و سياست تدريس ميشد. ميتوان گفت كه او در مقايسه با تدريس رياضي در آكادمي افلاطون، در مدرسهاش به مسائل فرهنگي ميپرداخت. هدف برنامهي تحصيلي او خوب سخن گفتن بود، زيرا قدرت سخنراني بهترين وسيلهي پيشرفت اجتماعي محسوب ميشد. بر دولت آتن بحث و جدل حكومت ميكرد؛ به اين دليل بود كه ايسوكراتس به شاگردانش طرز به كار بردن لغت را ميآموخت: چگونه آنها را به نظم روشني بياورند، چگونه بدون قيد هجا وزن را رعايت كنند، چگونه بدون اينكه به لفظ تصنع دهند بيان را دلنشين سازند، چگونه فكر و انديشه را به بهترين قالب زبان بيارايند. (به عنوان مثال، ايسوگراتس - و بسياري از نويسندگان بعد از او در يونان - معتقد بودند كه پس از كلمهاي كه به حرف صدادار ختم ميشود شروع كردن كلمهي بعد با حرف صدادار گناهي ادبي است) و چگونه عبارات متعادل و موزون بسازند. به عقيدهي او چنين خطابهاي، مانند شعر، در گوش كسي كه ظرافت طبع دارد مطبوع قرار خواهد گرفت. بسياري از رهبران عصر دموستن، از جمله سرداراني چون تيموتئوس، مورخاني چون افوروس و تئوپومپوس، خطيباني چون ايسايوس، لوكورگوس، هوپرئيدس، آيسخينس، سپئوسيپوس جانشين افلاطون، و به قول بعضي ارسطو، از اين مدرسه بيرون آمدند.
ايسوكراتس تنها به اين قانع نبود كه مردان بزرگ تحويل دهد، بلكه ميخواست در امور عصر خود نقش مهمي داشته باشد. چون نتوانست خطيب يا سياستمدار شود، به نويسندگي پرداخت، خطابههاي بالا بلندي براي مردم آتن، رهبراني چون فيليپ، و شوراي مسابقات سرتاسري يونان مينوشت و به جاي آنكه آنها را بخواند، به صورت رساله منتشر ميكرد - بدين وسيله، بدون آنكه آگاه باشد، مقالهنويسي را به صورت يكي از اشكال ادبيات به وجود آورد. بيست و نه رساله از رسالههاي او تا به امروز باقي است كه يكي از جالب توجهترين بقاياي ميراث يونان قديم به شمار ميرود. اولين خطالهي بزرگش، « پانگوريكوس » مضمون تمام افكار او و در واقع افكار استاد قديمش گورگياس را در برداشت، كه در آن يونانيان را دعوت ميكرد كه از كشور - شهرهاي كوچك خود دست برداشته، عليه ايران متحد شدند. ايسوكراتس، آتني مغرور و متعصبي بود - «شهر ما آن قدر در انديشه و گفتار از ساير ابناي بشر جلوتر است كه شاگردانش معلمان مردم ساير بلاد دنيا گشتهاند.» ليكن او يوناني مغروري بود، و مانند يونانيان باستان اعتقاد داشت كه هلنيسم تنها عضو يك نژاد به خصوص بودن نيست، بلكه داشتن تمدن و فرهنگي است كه به عقيدهي او عاليترين تمدن و فرهنگي بوده كه به دست بشر تا آن زمان به وجود آمده بود. در اطراف اين مركز فرهنگ و تمدن - در ايتاليا، سيسيل، آفريقا، آسيا و سرزميني كه اكنون بالكان ميخوانيم - «بربرها» زندگي ميكردند. او از اينكه ميديد بربرها قويتر ميشوند و ايران يونيا را جزو قلمرو خود ميسازد ولي ايالات يونان در اثر جنگهاي داخلي يكديگر را تحليل ميبرند، رنج ميبرد.
طبيعت زشتي و پليدي فراواني در نهاد بشر نهفته، ولي ما با جنگ و شقاق آن را دو چندان كردهايم. ... هرگز كسي به اين پليديها اعتراضي نكرده است و مردم از گريستن بر فجايعي كه شاعران جعل ميكنند خجالت نميكشند، ولي به رنجها و دردهاي حقيقي رنجهاي حقيقي وحشتناكي كه زاييدهي جنگها هستند - با رضايت خاطر مينگرند. اين مردمان چنان بيخبر و عاري از احساس همدردي و ترحم هستند كه از غم و رنج ديگران بيشتر خرسند ميشوند تا از سعادت و خوشي آنها.
اگر لازم است يونان بجنگد. چرا با دشمن حقيقي خود نجنگد؟ چرا ايرانيها را به فلات خودشان عقب نراند؟ ايسوكراتس پيشبيني ميكرد كه يك گروهان كوچك يوناني قادر است خيل عظيمي از سربازان ايراني را در هم بشكند. چنين جنگ مقدسي به يونان وحدت خواهد داد، يا بايد اين وحدت را به دست آورد، يا به پيروزي بربريت تن در داد.
دو سال بعد از انتشار اين رساله (378)، ايسوكراتس توصيههاي خود را به مرحلهي عمل درآورد و هنگامي كه به همراهي شاگرد سابقش تيموتئوس در سواحل اژه ميگشت، شرايط و مقررات تأسيس اتحاديهي دوم آتن را طرحريزي كرد. برآمدن و سپس از بين رفتن اميدواري تازهي او در مورد وحدت يونان، شكست ديگري به زندگاني دراز اين مرد اضافه كرد. در رسالهي بيپروا و مؤثري تحت عنوان «در باب صلح» آتن را بار ديگر به خاطر فساد و اضمحلال اتحاديه در داخل يك امپراطوري محكوم كرد. و از آن خواست كه با ساير ايالات قرارداد صلحي امضاء كند و به آنها اطمينان دهد كه نسبت به ايشان هجوم و دستدرازي نخواهد كرد. «آنچه را كه ما امپراطوري ميخوانيم در حقيقت بدبختي است، زيرا در آن خاصيتي است كه همهي آنهايي را كه با آن سروكار دارند محروم و درمانده ميسازد.» ميگفت امپرياليسم باعث نابودي دموكراسي شده است، زيرا به آتنيها آموخته كه از باج و خراج بيگانگان امرار معاش كنند؛ اكنون كه از آن محروم شدهاند، ميخواهند با اعانات دولتي زندگي كنند و به هر كه بيشتر وعده دهد، مقام و نصب بلندتري ميدهند.
در امور دولتي، مردان با فراست و هوشيار را قابل ندانسته، از آنها رو ميگرداني، در عوض، به هر خطيب ناكس و محرومي كه به پيشت بيايد فرصت بيشتر ميدهي، تو مستان را بر هشياران، نادانان را بر دانايان و آنهايي را كه مال ملت را ميخورند بر آنهايي كه با پول خود خدمات اجتماعي انجام ميدهند ترجيح ميدهي.
در رسالهي ديگرش به نام « آريوپاگيتيكوس » با ملايمت بيشتري از دموكراسي سخن ميگويد. در يكي از قطعات جاويدان آن اظهار ميدارد: «در دكانهاي خود مينشينيم و اوضاع روز را به باد انتقاد ميگيريم، ولي ميبينيم كه حتي بياساسترين دموكراسيها به مراتب كمتر از حكومتهاي استبدادي مرتكب فجايع ميشوند». آيا اسپارت از آتن ارباب بدتري براي يونان نبود و آيا به سبب ديوانگي آن عدهي سي نفري نبود كه ما، حتي بيش از آنهايي كه فوله را تصرف كردند، طرفدار دموكراسي شديم؛ ولي آتن را با افراط در اصول آزادي و برابري و «با آموختن به مردم كه بينزاكتي و وحشيگري را دموكراسي، و بيقانوني را آزادي، و هتاكي را آزادي بيان بخوانند و با اجازه دادن به آنها كه براي كسب لذت به هر عمل شنيع دست بزنند». خود را به فساد و تباهي كشانيده است. مردم همه برابر خلق نشدهاند و نبايستي مشاغل و سمتهاي مساوي داشته باشند. ايسوكراتس عقيده داشت كه تسلط عوام سطح هنر سياست و حكومتداري را پايين آورده است. حكومت «مالكان» سولون و كليستنس بهتر از اين حكومت بوده، زيرا در آن رژيم جاهلان مردم فريب و خطيبان خودفروش كمتر ميتوانستند به مقام رهبري ملت برسند. برعكس، مردم توانا به مقام رفيع ميرسيدند، و چون محكمهي حقوقي قانونگذاري ( آريوپاگوس ) از كساني تشكيل ميشد كه خدمت دولتيشان به سر رسيده بود، طبعاً مغز متفكر حكومت محسوب ميشد.
در سال 346، هنگامي كه آتن با فيليپ قرارداد مودت ميبست، ايستوكراس كه اكنون نود سال داشت نامهي سرگشادهاي خطاب به شاه مقدوني نوشت. وي پيشبيني ميكرد كه فيليپ ارباب يونان خواهد شد، و از او خواست تا قدرت خود را چون جباران به كار نبرد، بلكه همچون متحدكنندهي ايالات خودمختار يونان آن نيرو را در جنگ براي آزادكردن يونان از «صلح شاه» و خارج نمودن يونيا از يوغ حكومت ايرانيها به كار برد. طرفداران جنگ اين كار را تسليم شدن به استبداد قلمداد كرده، آن را محكوم نمودند. در نتيجه، ايسوكراتس تا هفت سال دست به قلم نبرد. بار ديگر در سال 339، رسالهاي خطاب به يونانيهايي كه براي مسابقات همهي آتن جمع شده بودند منتشر كرد. اين رساله ( پان آتنايكوس ) به قدرت رسالهي «پانگوريكوس» نبود، ولي تكرار مطالب آن به شمار ميرفت. به علاوه، قدرت قلم استاد به ضعفگراييده بود، ولي براي مردي كه سه سال كمتر از يك قرن از عمرش گذشته بود موفقيت بزرگي بود. يك سال بعد، آتن شكست خورد و رؤياي ايسوكراتس براي اتحاد يونان نزديك بود كه به حقيقت بپيوندد. ميگويند وقتي خبر شكست آتن به ايسوكراتس رسيده فيليپ و وحدت يونان را از ياد برد و فقط به ياد شكست و خفت زادگاهش و شكوه و جلالي كه به انتها رسيده بود، در سن 98 سالگي، پس از يك عمر طويل آن قدر از خوردن غذا امتناع كرد تا مرد. نميدانيم كه آيا اين داستان حقيقت دارد يا نه، ولي ارسطو ميگويد كه ايسوكراتس پنج روز بعد از شكست خايرونيا وفات يافت.
گزنوفون در عصر طلايي
19-15- نفوذ «پيرمرد فصيح» بر سياستمداران عصر خويش قابل ترديد، ولي بر ادبيات مستقيم و بادوام است. (سيسرون، ميلتن، ماسيون، جرمي تيلر، و ادمند برك اشعار خود را بر پايهي عبارات موزون و طويل ايسوكراتس ميسرودند). تاريخ نويسان زودتر از ديگران تحت نفوذ او قرار گرفتند. گزنوفون و ديگران سبك او را در نوشتن زندگينامهي اواگوراس تقليد كردند؛ در نتيجه، نوشتن شرح زندگي در ادبيات يونان مورد قبول عام قرار گرفت و عاقبت هم به صورت شاهكارهاي پلوتارك، كه جنبهي نقل قول داشتند، درآمد. ايسوكراتس يكي از شاگردان خود را، موسوم به افوروس كومي ، مؤظف كرد كه تاريخ عمومي يونان را، به نحوي كه نه تنها توصيف يك ايالت، بلكه وصف تمام يونان باشد، بنويسد. افوروس چنان به خوبي از عهدهي وظيفهي خطير خود برآمد كه هم دورانهايش كتاب «تاريخ جهان» او را همطراز كتابهاي هرودوت ناميدند. ايسوكراتس به شاگرد ديگرش تئوپومپوس خيوسي وظيفهي تحرير وقايع جاري را محول كرد. تئوپومپوس در دو كتاب به نامهاي «هلنيكا» و «فيليپيكا» اين كار را به سبك زنده و فصيحي انجام داد كه بسيار مورد تقدير و تحسين معاصرينش قرار گرفت. در حدود سال 340، ديكائرخوس مسانايي كتابي دربارهي تمدن يونان به نام «زندگي يوناني» نوشت.
تنها مورخ قرن چهارم كه آثارش بر جاي مانده گزنوفون است. ديوجانس لائرتيوس وي را در جواني چنين توصيف ميكند:
«گزنوفون مرد بسيار متواضع و خوبرويي بود. ميگويند سقراط وي را در كوچهي تنگي ملاقات ميكند و عصايش را جلوي راهش ميگيرد كه نتواند بگذرد، و بعد ميپرسد كه انواع اشياي لازم را در كجا ميفروشند. وقتي گزنوفون پاسخ ميدهد، دوباره ميپرسد كجا مردان را خوب و متقي بار ميآورند و چون گزنوفون نميدانسته، سقراط ميگويد، «پس به دنبال من بيا و بياموز» و از آن تاريخ، گزنوفون شاگرد و پيرو سقراط ميگردد».
گزنوفون از جمله واقعبينترين شاگردان سقراط بود. مغز خلاق و زيركي مجذوب كنندهي استاد را دوست ميداشت و خود او را همچون فيلسوف مقدسي ميپرستيد. اما عمل را نيز مانند انديشه گرامي ميشمرد و هنگامي كه به قول آريستوفان «دانشمندان عمري به بطالت ميگذراندند»، به دنبال سرنوشت خود به راه افتاد. در سيسالگي به خدمت كوروش كوچك وارد شد و در جنگ كوناكسا شركت كرد و دههزار نفر معروف را به سلامت از معركه به در برد. در بيزانس در قشون اسپارت عليه ايرانيها جنگيد و يك نفر ثروتمند از اهالي مدي را اسير كرد و در مقابل جزيهاي فراوان كه از محل آن تا آخر عمر در نعمت زندگي كرد، او را آزاد ساخت. دوست و پيرو آگسيلائوس پادشاه اسپارت گرديد و در زندگينامهاي او را ستود. با آگسيلائوس، هنگامي كه به اسپارت اعلام جنگ داده بود، به يونان آمد و نسبت به او عليه شهر زادگاهش وفادار ماند. آتنيها او را تبعيد و اموالش را تصاحب كردند. در كورونيا در صف لاكدايمونيها جنگيد و مستغلات سكيلوس در اليس را، كه در آن وقت زير تسلط اسپارت بود، به عنوان پاداش به او بخشيدند. در آنجا بيست سال همچون اشراف زادهاي به زراعت و شكار و نويسندگي و تربيت پسرانش، كاملا به سبك اسپارتيها، عمر گذرانيد.
بايد بسياري از نوشتههاي گوناگون او را كه باعث شدند در رديف بزرگترين نويسندگان عصر خويش درآيد، مديون دورهي انزوا و تبعيدش دانست. به اقتضاي وضع روحي خود چيز مينوشت؛ مثلاً در تربيت سگ، نگاهداري اسب، تعليم زوجه، آموزش و پرورش، يا جنگيدن با آگسيلائوس و يا افزودن درآمد آتن قلمفرسايي ميكرد. در كتاب آناباز ، با شيوهي تازهي كسي كه شرح واقعهاي را كه خود شاهد آن بوده يا در آن شركت كرده ميدهد، داستان هيجانانگيز (ولي تأييد نشدهي) عقبنشيني دههزار سرباز يوناني به سوي دريا را نقل ميكند. در هلنيكا به شرح وقايع تاريخ يونان، از آنجايي كه توسيديد رها كرده بود، ميپردازد و تا جنگ مانتينئارا - كه در آن پسرش گرولوس، پس از كشتن اپامينونداس، طي نبرد شجاعانهاي كشته ميشود - شرح ميدهد. اين كتاب نقل ملالآور وقايع تاريخي است و گويي نويسنده گمان ميكرده كه تاريخ يعني شرح يك سلسله جنگهاي بيانتها يا تغيير و تبديل غيرمنطقي فتح و شكست. سبك نويسندگيش با روح و توصيف اشخاص داستانها زنده است. ولي حقايق عمداً طوري انتخاب شدهاند كه برتري رسم و راه زندگي اسپارت را ثابت كنند. خرافات، كه در زمان توسيديد از تاريخ بيرون شده بود، دوباره با گزنوفون بر ميگردد و نيروهاي ماوراءالطبيعه براي بيان تبديل و تغيير وقايع مورد استفاده قرار ميگيرند. در كتاب ديگرش به نام ممورابيليا (يا خاطرات از سقراط)، با همان سادگي يا دورويي، سقراط را در اطاعت از مذهب و اخلاق و عشق پاك و عارفانه، البته جز آن تحقيري كه نسبت به دموكراسي ابراز ميكرد و به خاطر آن مورد تحسين و علاقهي خاص گزنوفون تبعيدي بود، به صورت يك نمونهي بزرگ كمالات در ميآورد. از اين كتابها غير قابل اعتمادتر كتاب ضيافت است كه حاوي مذاكراتي است كه در زمان كودكي گزنوفون روي داده بود.
با اين وجود، گزنوفون در رسالهي اقتصاد چنان با اصالت آشكاري سخن ميگويد كه خواننده را عليرغم ميلش مجذوب ميكند. در اين كتاب، از سقراط ميپرسد كه دربارهي كشاورزي سخني بگويد، ولي سقراط با فروتني اظهار بياطلاعي ميكند. معهذا، نصايح زميندار بزرگي به نام ايسخوماخوس را به خاطر ميآورد كه ميتواند مثال و نمونه قرار گيرد. ايسخوماخوس، از زبان گزنوفون، نسبت به تمام مشاغل، جز كشاورزي و جنگ، اظهار بيعلاقگي ميكند؛ در اين رساله نه تنها كشت و كار موفقيتآميز را تشريح ميكند، بلكه رمز زنداري و حفاظت از اموال را نيز بيان ميكند. در صفحاتي كه گاه انسان را به ياد استحكام و زيبايي كلام افلاطون مياندازد، ايسخوماخوس براي خواننده شرح ميدهد كه چگونه همسر خود را، كه نصف سن او را داشته، تربيت كرده، خانهداري را به وي آموخته، طرز رفتار با خدمتگزاران را به او ياد داده - كه دوستانه، ولي با حفظ فاصله باشد - و به او
 |
 |
شرح و عكس و قالبگيري هرگز نميتواند حق اين شاهكار هنر را ادا كند. شخص بايد در موزهي كوچك اولمپيا در مقابل اين مجسمه بايستد و نهاني دست بر روي آن بكشد تا بتواند نرمي ان و حياتي را كه در زير آن گوشت و پوست مرمرين نهفته حس كند. موضوع اين مجسمه اين است كه خداي مأمور نجات ديونوسوس او را از شر حسادت هرا رهانيده، به سوي فرشتگان ميبرد كه او را در خفا بزرگ كنند. هرمس در راه ميايستد و بر درختي تكيه ميكند و به كودك خوشهي انگوري تعارف ميكند. |
 |
|
ثبات كرده كه نبايد زيبايي صورتي را وسيلهي كسب نام نمايد، بلكه بايد نام نيك را از راه انجام صادقانهي وظايف همسري و مادري و دوستي بيابد. به عقيدهي ايسخوماخوس، يا بهتر بگوييم گزنوفون، ازدواج هم يك رابطهي اقتصادي است و هم جسماني. و اين رابطه اگر منجر به اين شود كه يكي از طرفين تمام كار را به عهده بگيرد، از هم خواهد پاشيد. شايد استقبالي كه اين زن جوان از دستورات و تعليمات شوهر خود نشان ميدهد آرزوي قلبي سرداري باشد كه در ميدان نبرد زناشويي به پيروزي مهمي نرسيده است. البته بايد هر چه را كه در اين توصيف گزنوفون ميشنويم باور كنيم، مگر آن قسمت از داستان را كه ايسخوماخوس ميگويد در يك لحظه توانست با استدلال زنش را قانع كند كه از استعمال وسايل آرايشي صرفنظر نمايد.
گزنوفون ، پس از تشريح هنر ازدواج، در كوروپايديا (تربيت كوروش)، گويي در مقام پاسخ به جمهور افلاطون، به شرح آمال و آرزوهاي خود دربارهي تعليم و تربيت و حكومت ميپردازد. در اينجا با چيرهدستي شرح زندگيهاي ساختگي را با فلسفه انطباق ميدهد و شرحي خيالي از تحصيل و زندگي و دولتداري كوروش بزرگ را ارائه ميدهد. گزنوفون اين داستان را به نحوي هيجانانگيز در اشخاص و كمالات آنها زنده ميسازد و با قديميترين قصههاي عاشقانهي موجود در ادبيات آن دوره ميآرايد؛ تحصيل فرهنگ و ادب را تقريباً ناديده ميگيرد، و تمام توجه خود را بر بار آوردن يك جوان برومند و توانا و سالم و شخيص متمركز ميسازد. اين جوان در ورزشهاي نيروبخش استاد ميشود، در جنگاوري سرآمد ميگردد، به اطاعت محض عادت ميكند، و بالاخره هنر فرمان دادن به زيردستان را ميآموزد. به عقيدهي گزنوفون، بهترين نوع حكومت، سلطنت عالمانهاي است كه مورد پشتيباني و نظارت آريستوكراسيي باشد كه تمام همش صرف كشاورزي و مقاصد نظامي است. قوانين ايران را كه خوبي را پاداش و بدي را سزا ميدهد تحسين ميكند و هميشه ايران را براي يونانيان فردگرا به عنوان نمونه مثال ميآورد كه ميتوان شهرها و ايالتهاي بسياري را تحت حكومت امپراطوري واحدي متحد كرد تا از نعمت صلح و امنيت و نظم اجتماعي برخوردار باشند. گزنوفون مانند فيليپ با آرزوي فتح شروع كرد و مانند اسكندر مغلوب مردمي شد كه به آنها تعليم فتح داده بود.
گزنوفون داستانسرايي استاد، ولي فيلسوفي متوسط بود. در هر چيزي جز جنگ غير حرفهاي بود. در صدها موضوع اظهارنظر ميكرد، ولي همه را از دريچهي چشم يك سردار جنگي مينگريست. در بيان مزاياي نظم مبالغه ميكرد، ولي كلمهاي از آزادي سخن به ميان نميآورد. از اينجاست كه ميتوان فهميد بينظمي تا چه حد در آتن حكمفرمايي داشته است. اگر قدما وي را با هرودوت و توسيديد برابر دانستهاند، بيشتر به خاطر سبك روان و بيغل و غش و نثر شيرين و موزونش است كه سيسرون آن را «شيرينتر از عسل» ميناميد؛ نيز به خاطر خاصيت زنده و انساني اشخاص داستانهايش و سادگي صريحش ميباشد كه خواننده ميتواند از پشت آن وسيلهي روشن به آساني انديشه و موضوع مورد گفتگو را درك كند. نسبت گزنوفون و افلاطون به توسيديد و سقراط شبيه نسبتي است كه آپلس و پراكسيتلس به پولوگنوتوس و فيدياس دارند - اوج هنر و افتخار، پس از يك عصر اصالت و قدرت خلاق.
آپلس هنرمند در دوران اضمحلال 19-16- اوج پيشرفت قرن چهارم در فلسفه و هنر بود نه ادبيات. در هنر نيز مانند سياست، فرد خويشتن را از قيد مذهب، دولت، سنت و مكتب رها كرد. همچنان كه عشق كوركورانه به ميهن تبديل به وفاداري نسبت به اشخاص شد، معماري نيز سطوح معتدلتري يافت و به نحو روزافزوني جنبهي غيرديني به خود گرفت؛ آوازها و رقصهاي دسته جمعي عظيم به نمايشهاي خصوصي هنرمندان حرفهاي تبديل شد. نماها و ديوارههاي بناهاي دولتي را نقاشيها و مجسمههاي خدايان و قهرمانهاي ملي زينت ميدادند. ولي در عين حال، مجسمهسازي و نقاشي در خدمت كساني قرار گرفته بود كه در آن عصر ممتاز بودند. تنها شهرهايي ميتوانستند در سطح وسيع از هنر حمايت كنند كه چون كنيدوس، هاليكارناسوس و افسوس از جنگها صدمهي چنداني نديده بودند؛ يا چون سيراكوز، به مدد منابع طبيعي و ثبات حكومتي توانسته بودند به سرعت تجديد حيات كنند.
در سرزمين اصلي يونان، معماري به اوج پيشرفت رسيد. در 338، لوكورگوس تماشاخانهي ديونوسيوس ، ستاديوم ، و لوكيون را تجديد بنا كرد و هم به فرمان او بود كه فيلون در شهر پيرايئوس زرادخانهي عظيمي بر پا نمود. هر چه تمايل مردم به ظرافت و تجمل فزوني ميگرفت، سبك قديم دور يك كهنه ميشد و سادگي خام و ابتدايي آن نفوذ خود را در روح يونانيان از دست ميداد. برعكس، سبك يونيايي محبوبيت عامه پيدا كرد و نمودي همتراز برازندگي پراكسيتلس و جذابيت افلاطون يافت. در همان حال، سبك كورنتي در ساختن «برج بادها» و بناي يادبود لوسيكراتس تا حدودي مورد توجه بود. در آركاديا، سكوپاس معبدي براي آتنه به هر سه سبك بر پا كرد كه رديف ستونهايي به سبكهاي دوريك، يونيايي، و كورنتي داشت. و آن را با مجسمههايي كه به دست تواناي خود ساخته بود، زينت بخشيد.
وسيعترين و مشهورترين معبدها، معبد سوم آرتميس در اِفِسون بود. معبد دوم در روز تولد اسكندر، در 356، سوخته و خاكستر شده بود؛ واقعهاي كه پلوتارك لطيف طبع با طنز آن را به تولد اسكندر نسبت ميدهد. بناي جديد معبد دوباره به سرعت آغاز شد و تا پايان قرن پايان يافت. اسكندر پيشنهاد كرد كه اگر نام او بر بنا ثبت شود، حاضر است تمام هزينهي آن را بپردازد. ولي يونانيان مغرور افسوس به اين عذر (شايد طعنهآميز) متوسل شدند كه «شايسته نيست خدايي براي خدايي ديگر معبد بسازد» با اين حال، معمار مورد علاقهي اسكندر، دينوكراتس ، طرح معبد را بر مقياسي ريخت كه بزرگترين معبد يونان گشت. سي و شش ستون آن را مجسمهسازان مختلف، از جمله سكوپاس هميشه حاضر، با حكاكي تزيين كردند. سر ستون يكي از همين آثار اكنون در موزهي بريتانيا موجود است، گويي كه ميخواهد تنها با جامههاي حجاري شدهاش ثابت كند كه مجسمهسازي يونان در آن عصر هنوز در اوج بوده است. سر اين مجسمهها بيروح و يكنواخت نيستند، بلكه چهرههاي زندهاي هستند كه از احساس و شخصيت برخوردارند.
يونان قرن چهارم در ساختن مجسمههاي كوچك اندازه نيز ممتاز بود. شهر تاناگرا ازبئوسي به خاطر ساختن مجسمههاي كوچك از گل صيقلي شده بلندآوازه بود. اين مجسمهها را در نمونههاي گلي ميساختند و سپس با دست جلا داده، به شكل هزاران صورت زنده از مردم عادي در ميآوردند. مانند قرنهاي گذشته، از نقاشي در ساير هنرها هم استفاده ميشد. ولي نقاش به تدريج، موقع و اهميت مستقلي يافت و استادان اين هنر از تمام شهرهاي يونان سفارش دريافت ميكردند. پامفيلوس اهل آمفيپوليس، كه معلم آپلس بود، هيچ شاگردي را براي كمتر از دوازده سال نميپذيرفت و براي تعليمي كه ميداد مزدي برابر شش هزار دلار ميخواست. مناسون، ديكتاتور لوكريس، براي هر يك از صد شكلي كه آريستيدس تبي از صحنهي جنگي كشيده بود، ده مينا پرداخت. قيمت تمام تابلو به پول امروز يك صد هزار دلار ميشود. همان هنرپرور براي تابلوي ديگري كه جلسهي خدايان دوازدهگانهي اولمپي را نشان ميداد، 360 هزار دلار پرداخت. لوكولوس ، براي كشيدن يك نسخهي بدل از چهرهي گلوكرا ، رفيقهي مناندروس ، 12 هزار دلار به پاوسياس سيكوئوني پرداخت. پليني ميگويد كه هر تابلويي كه آپلس ميكشيد به قيمتي برابر تمام ذخاير كليهي شهرها به فروش ميرفت.
همان هنرشناس ميگويد: « آپلس ، در مقام هنر، از تمام نقاشان مقدم و مؤخر خود برتر بود. او به تنهايي بيش از مجموع نقاشان به هنر نقاشي خدمت كرده است.» آپلس قاعدتاً بايد در روزگار خود بسيار برتر از ديگران بوده باشد، زيرا از جمله اشخاص نادري بود كه هنر ديگر نقاشان را ميستود. وقتي آپلس شنيد كه بزرگترين رقيبش، پروتوگنس ، در فقر ميزيد، براي ديدار وي با كشتي به رودس رفت. پروتوگنس ، كه از ورود او اطلاعي نداشت، در كارگاه خود نبود. زن خدمتكار ميپرسد وقتي پروتوگنس برگردد بگويم مهمانش كه بود. آپلس در جواب قلم مويي بر ميدارد و با يك حركت، طرح بسيار ظريفي بر روي تختهي نقاشي رسم ميكند. چون بروتوگنس باز ميگردد، خدمتكار اظهار تأسف ميكند كه نميتواند نام مهمان را بگويد، ولي همين كه پروتوگنس طرح و ظرافت آن را ميبيند فرياد ميكند: «تنها آپلس قادر است چنين خطي بكشد». سپس در داخل آن طرحي ظريفتر رسم ميكند و به خدمتكار ميگويد اگر آن بيگانه دوباره بازگشت، اين را به او بنماي. آپلس مراجعت ميكند و از مهارت پروتوگنس به حيرت ميافتد. ولي باز خطي زيباتر و ظريفتر در بين دو طرح قبلي ميكشد. همين كه پروتوگنس آن را ميبيند، به كوچكي خود در مقابل آپلس اذعان ميكند و بيدرنگ به بندرگاه ميشتابد تا آپلس را از رفتن بازداشته و مقدمش را گرامي بشمرد. آن تختهي نقاشي، به مثابه شاهكاري، نسلها دست به دست ميگردد تا سرانجام يوليوس قيصر آن را ميخرد و در آتشسوزي قصر او در تپههاي پالاتينوس از بين ميرود. آپلس، كه قصد داشت ارزش پروتوگنس را به يونانيها بشناساند، قيمت تعدادي از آثار او را ميپرسد. پروتوگنس مبلغ ناچيزي ميخواهد، ولي آپلس همانها را به پنجاه تالنت (سيصد هزار دلار) خريداري ميكند و سپس شهرت ميدهد كه ميخواهد آنها را به عنوان اثر خود بفروشد. اهالي رودس كه از خواب غفلت بيدار شده و ارزش كار استاد خود را يافته بودند، نقاشيهاي او را به قيمتي گرانتر از آنچه آپلس خواسته بود خريداري ميكنند و جزو ذخاير عمومي شهر خويش نگاهداري مينمايند.
در همين حال، آپلس با كشيدن تابلوي آفروديتهي آنادومنه (آفروديتهي دريازاد) تحسين دنياي يوناني را جلب كرده بود. اسكندر دنبال او ميفرستد تا چند تصوير از او بكشد. فاتح جوان كه از تصوير اسبش، بوكفالوس ، در يكي از آن تابلوها راضي نبود، فرمان ميدهد تا اسب را براي مقايسه نزديك تابلو بياورند. همينكه اسب چشمش به تصوير ميافتد شيهه ميكشد و آپلس اظهار ميكند: «ظاهراً اسب اعلي حضرت بهتر از خودشان هنر نقاشي را ميفهمد». بار ديگر كه اسكندر در كارگاه آپلس دربارهي هنر داد سخن ميداد، آپلس به او التماس ميكند كه سخن از موضوع ديگري بگويد، مبادا كه جواناني كه رنگ ميساييدند از سخنان او به خنده بيفتند. اسكندر با خوشرويي آن ناسزا را تحمل ميكند و وقتي كه او را براي كشيدن تصوير سوگلي حرمسرايش دعوت مينمايد و آپلس به عشق او گرفتار ميشود. او را به آپلس ميبخشد. آپلس روغن مخصوصي روي نقاشيهاي خود ميماليد كه هم رنگها را حفظ و هم درخشش آنها را ملايم ميكرد، و در عين حال پردهها را جاندارتر ميساخت. آپلس تا آخرين لحاظات عمرش كار كرد و مرگ هنگامي بر وي رسيد كه بار ديگر براي آفروديتهي جاودان طرحي ميكشيد.
پراكسيتلس مجسمهساز در دوران اضمحلال
19-17- شاهكار مجسمهسازي آن دوره، مقبرهي شگفتانگيز عظيمي بود كه به مائوسولوس، شاه هاليكارناسوس ، هديه شده بود. مائوسولوس ، كه اسماً ساتراپ ايران بود، حكومتش را بر سرتاسر كاريا و قسمتي از يونيا توسعه داده و از مالياتي كه ميگرفت، نيروي دريايي قابل توجهي به وجود آورده و پايتختي زيبا ساخته بود. وقتي فوت كرد (353)، خواهر و زن فداييش، آرتميسيا ، مسابقهي خطابت مشهوري به يادبودش ترتيب داد و از بهترين هنرمندان دنياي يونان دعوت نمود كه اشتراك مساعي نموده، مقبرهاي فراخور نبوغ او بسازند. آرتميسيا ، هم نسبي و هم از راه ازدواج، ملكه بود و هنگامي كه اهالي رودس از مرگ شاه جسور شدند و به كاريا تاختند، با استراتژي ماهرانهاي ايشان را شكست داد، نيروي دريايي آنها را تصرف كرد، پايتختشان را مسخر ساخت و چندي نگذشت كه اهالي ثروتمند و بازرگان را به اطاعت واداشت. ليكن غم مرگ مائوسولوس او را ضعيف كرده بود و دو سال بعد چشم از جهان بر بست و مقبرهاي را كه سبب جاويدان شدن نامش در تمام زبانهاي غربي شد، نديد. آهسته آهسته مجسمهسازان بزرگي چون سكوپاس ، لئوخارس ، برواكسيس ، و تيموتئوس مقبرهي مستطيل شكلي از سنگ مرمر سفيد، بر پايههايي آجري بنا كردند و سقف هرمي شكلي بر روي آن بستند و آن را به سيوشش ستون و دريايي از مجسمه و تابلوهاي نقاشي آراستند. انگليسيها، در سال 1857، مجسمهاي از مائوسولوس، با همان آرامش و نيرومندي اصلي او در خرابههاي هاليكارناسوس يافتند. (اكنون در موزهي بريتانياست). باز از آن عاليتر ستوني است كه جنگ يونانيها و آمازونها را نشان ميدهد. اين آمازونها كه به شكل مرد و زن و اسبند، در زمرهي شاهكارهاي آثار حكاكي دنيا هستند. آمازونها زنان قوي هيكل و مرد شكلي نيستند كه براي جنگ ساخته شده باشند، بلكه زنان بسيار زيبايي هستند كه قاعدتاً بايد يونانيان را براي رفتاري ملايمتر از جنگ ترغيب كرده باشند. باري، اين مقبره ( موسولئوم ) جاي خود را در كنار معبد افسوس در رديف يكي از عجايب هفتگانهي دنيا باز كرد.
مجسمهسازي در اين دوره از بسياري جهات به اوج ترقي رسيده بود. انگيزهي مذهبي را فاقد بود و عظمت بناهاي مجلل پارتنون را نداشت، ولي از لطافت زنانه الهام گرفته و به چنان زيبايي دلانگيزي رسيده بود كه هرگز سابقه نداشت و ندارد. در قرن پنجم مردان را لخت مينمودند. در قرن پنجم هنرمندان زندگي تباه شدهي بشر را به صورت آرامش بياحساسي رسم مينمودند، ولي در قرن چهار سعي ميكردند كه از موجوديت منتزع و با احساس بشر بر روي سنگ نشاني بگذارند. در مجسمهي مردان، سر و صورت بيش از بدن اهميت يافت. مطالعهي شخصيت جاي بت ساختن ار عضلات را گرفت. صورتسازي در سنگ حرفهاي شد، و هر كه وسعش ميرسيد هنرمندي اجير ميكرد تا صورتي از او بسازد. بدن حالت راست و خشك خود را ترك گفت و به حال استراحت درآمد كه به چوب يا درختي تكيه ميكرد. سطح خارجي مجسمه طوري ساخته ميشد كه بازي زندهي سايه و روشن در آن منعكس شود، لوسيستراتوس سيكوئوني ، كه ظاهراً اولين يوناني هواخواه واقعپردازي بود، با گذاشتن ماسك مومي روي صورت مدل خود، قالب صورت را تهيه ميكرد.
پراكسيتلس زيبايي پر وقار و قابل احساس را به حد كمال رساند. همهي جهانيان ميدانند كه وي به فرونه عشق ميورزيد و در نتيجهي همين عشق بود كه زيبايي او را جاويدان ساخت، ولي هيچكس نميداند كه او چه وقت به دنيا آمد و چه وقت رخت از جهان بر بست. نام پدر و پسر پراكسيتلس ، كفيسودوتوس بود و هر دو مجسمهساز بودند. بنابراين، هنر مجسمهسازي در خانوادهي او ارثي بود و خود را بزرگترين وارث اين هنر خانوادگي به شمار ميرود. پراكسيتلس هم با مفرغ و هم با مرمركار ميكرد و چنان شهرتي به هم زد كه بيش از ده شهر براي استفاده از هنرش با هم رقابت ميكردند. كوس در سال 360 وي را مأمور كرد تا يك مجسمهي آفروديته بسازد. وي به كمك فرونه آن مجسمه را ساخت ولي اهالي آن شهر چون آفروديته را لخت مادرزاد يافتند به شدت ناراحت شدند. پراكسيتلس با ساختن آفروديتهي ديگري، اين بار با لباس، آرامشان كرد. مجسمهي اولي را اهالي كنيدوس خريدند. نيكومدس شاه بيتينيا، حاضر شد تمام قروض سنگين شهر را در مقابل آن ببخشد، ولي كنيدوس ترجيح داد زير قرض بماند، ولي نام جاوداني داشته باشد. سياحان از هر گوشه و كنار مديترانه براي ديدن اين شاهكار ميآمدند؛ منتقدين آن را بزرگترين مجسمهاي ميخواندند كه يونان تا به آن روز عرضه داشته بود و از گوشه و كنار ميشنويم كه مردان از ديدن آن به وجد عاشقانهي ديوانهواري در ميآمدند. (يك نمونهي رومي از اين مجسمه در واتيكان موجود است كه با طرح آن بر سكههاي كنيدوسي كه از زير خاك به آمدهاند انطباق دارد.)
همانطور كه كنيدوس در اثر مجسمهي آفروديته شهرت يافت، شهر كوچك تسپياي در بئوسي نيز، كه زادگان فرونه بود، سياحان و مسافران را جلب ميكرد، زيرا فرونه مجسمهي اروس ساختهي پراكسيتلس را به آن اهدا نموده بود. فرونه از پراكسيتلس درخواست كرده بود كه براي اثبات عشق خود شاهكارش را تقديم او كند. پراكسيتلس انتخاب را به خود او واگذار. ولي فرونه، كه مايل بود نظر خود او را بفهمد، روزي نزد او ميرود و خبر ميدهد كه كارگاهت آتش گرفته. پراكسيتلس بياختيار فرياد ميزند: «اگر ساتير و اروس من سوخته باشند، فنا شدهام». فرونه اروس را انتخاب كرده، به زادگاهش اهدا مينمايد. نرون آن را به روم آورد و در آتشسوزي سال 64 ميلادي از بين رفت. اروس، كه روزي خداي خالق هزيود بود، در انديشهي پراكسيتلس مبدل به جوان رؤيايي و ظريفي شد و مظهر قدرت عشق در تسخير روان گرديد؛ او هنوز آن خداي شيطان و شرور هنر يوناني و رومي نشده بود.
گويا آن مجسمهي ساتير كه در موزهي كاپيتولين روم موجود است و ما آن را به نام فاون مرمرين ، (فاونها، در دين رومي، ملازمان فاونوس، خداي جنگل و حامي برزگران، هستند). اثر هاثورن ، ميشناسيم، از روي شاهكار پراكسيتلس باشد، كه خود آن را بر اروس ترجيح ميداده است. پارهاي گمان ميكنند كه بدنهي مجسمهاي كه در لوور موجود است قسمتي از مجسمهي اصلي است. ساتير را پراكسيتلس به صورت پسر بچهي شاد و خوش هيكلي ساخته كه از حيوانيت فقط دو گوش دراز نوك تيز دارد و با آرامش بر درختي تكيه داده و يك پايش را پشت ديگري قرار داده است. كمتر مجسمهي مرمريني استراحت و آرامش را به اين كمال نمايانده است. در آن دست و پاي پرآرامش و آن صورت اطمينان بخش تمام جذابيت و زيبايي و بياعتنايي جواني نمودار است. شايد رانهاي مجسمه كمي گردتر و نرمتر از عادي باشد. پراكسيتلس آن قدر به فرونه نگريسته بود كه كاملاً نميتوانست مرد را مدل كار خود قرار دهد . مجسمهي آپولون سائورو كتونوس يا «آپولون سوسماركش» آنقدر نرمش زنانه دارد كه انسان متمايل به اين ميشود كه آن را از جملهي مجسمههايي كه هم زن و هم مردند و در مجسمهسازي يونان فراوان هستند محسوب كند.
پاوسانياس نقل ميكند - متأسفانه به اختصار - كه بين مجسمههاي هرائيون (معبد معروفي كه در پنج كيلومتري جنوب خاوري موكناي براي هرا ساخته شده بود، و در آن مجسمهاي از هرا، با عاج و طلا، كار پولوكليتوس، قرار داشت) در اولمپيا «مجسمهاي سنگي كار پراكسيتلس بود، كه هرمس را نشان ميداد كه ديونوسوس كودك را در آغوش دارد.» حفاران آلماني، كه در سال 1877 در محل مشغول حفاري بودند، نتيجهي زحمات خود را با پيداكردن اين مجسمه، كه قرنها زير خروارها خاك و گل مدفون گشته بود، بازيافتند. شرح و عكس و قالبگيري هرگز نميتواند حق اين شاهكار هنر را ادا كند. شخص بايد در موزهي كوچك اولمپيا در مقابل اين مجسمه بايستد و نهاني دست بر روي آن بكشد تا بتواند نرمي ان و حياتي را كه در زير آن گوشت و پوست مرمرين نهفته حس كند. موضوع اين مجسمه اين است كه خداي مأمور نجات ديونوسوس او را از شر حسادت هرا رهانيده، به سوي فرشتگان ميبرد كه او را در خفا بزرگ كنند. هرمس در راه ميايستد و بر درختي تكيه ميكند و به كودك خوشهي انگوري تعارف ميكند. مجسمهي طفل چندان استادانه ريخته نشده؛ گويي الهام هنرمند يكباره هنگام ساختن مجسمهي هرمس به پايان رسيده است. بازوي راست هرمس از بين رفته و پاها را تعمير كردهاند، ولي بقيهي مجسمه انگار كه هم اكنون از زير دست استاد بيرون آمده است. دست و پاي قوي و سينهي فراخ نشان سلامت جسمي اوست. سر آن، با آن وقار و سنگيني و خطوط ظريف صورت و موهاي مجعد، به تنهايي شاهكار بزرگي است. پاي راست نمونهي كمال مجسمهسازي است، آن هم در ساختن پا كه هنر مجسمهسازي كمتر به كمال ديده شده است. دنياي قديم اين كار را كم اهميت ميشمرد، از اينجا ميتوان به غناي هنر آن دوره پي برد.
پاوسانياس ، در عبارتي ديگر، از مجسمهي دسته جمعي مرمريني سخن ميگويد كه در مانتينئا واقع بوده است. در اثر حفاريهايي كه شده، پايهي اين مجسمه، كه شكل سه تن از خدايان شعر بر آن منقوش است، به دست آمده كه ظاهراً كار شاگردان استاد بوده است. اگر مطالبي را كه از نوشتههاي يونان قديم دربارهي مجسمهسازي باقي مانده است كنار هم بگذاريم، تعداد مجسمههاي اصلي پراكسيتلس به چهل ميرسد، كه بدون شك جزئي از آثار فراوان او بوده است. در آثار او قدرت و عظمت و وقار و شخصيت فيدياس را نميبينيم. خدايان جاي خود را به فرونه، معشوق پراكسيتلس، دادهاند و عشق خصوصي جاي موضوعات مهم اجتماعي را گرفته است. با اين وجود، هيچ استادي در قدرت سبك و نيروي معجزه آسايي كه شريفترين و لطيفترين احساسات آدمي را به آساني از سنگ بتراشد به پاي پراكسيتلس نميرسد. فيدياس دوريايي بود، پراكسيتلس يونايي است؛ در او نويد آن فتوحات فرهنگ اروپا را ميبينيم كه از پس فتوحات اسكندر واقع شد.
سكوپاس و لوسيپوس؛ مجسمهسازان دوران اضمحلال 19-18- دربارهي زندگي سكوپاس جز كارهايش، كه داستان واقعي زندگي هر كسي است، چيزي نميدانيم؛ اما حتي هيچ يك از آثارش را هم با اطمينان نميشناسيم. سر فربه و جنگجوي مجسمههايي كه ساختن آنها را به وي نسبت ميدهند، يا آنهايي كه از روي كارهاي او تقليد شدهاند، حكايت از خلق و خوي تند و احساسات نيرومند او ميكند. چنان كه ديديم، سكوپاس ، در تگئا ، هم به عنوان معمار و هم مجسمهساز خدمت ميكرد و در اين كار چنان تسلط و نرمشي از خود بروز داد كه از زمان فيدياس تا ميكلانژ بيسابقه بوده است. در اثر حفاريهايي كه شده، فقط چند قطعه ار كارهاي تزييني او را يافتهاند، كه مهمترين آنها دو سر خرد شدهي مجسمهاي است كه صورت چاق و گرد و نگاه محزون آدم فراموش شدهاي را دارند كه مشخصهي كارهاي اوست. ديگر، مجسمهي مردانهي «آتالانته» است كه آن هم صدمهي بسيار ديده است. سري از مجسمهي « ملئاگر » در ويلاي مديچي در رم موجود است كه شباهت عجيبي به آثار فوق دارد. در اين مجسمه نيز همان گونههاي پر، چشمان محزون و متفكر، پيشاني برجسته در بالاي بيني، لبهاي هوسباز و زلفان مجعد شانه نخورده ديده ميشود. شايد اين سر را روميها از روي «ملئاگر» اثر سكوپاس ساختهاند كه نشان دهندهي بخشي از شكار كالودون باشد. (كالودون شهري قديمي بود در جنوب آيتوليا: چون مردم شهر در انجام قرباني قصور كرده بودند، آرتميس گرازي را براي ويران كردن شهر فرستاد. ملئاگر، اميركالودون، شكارچيان را - مشتمل بر آتالانته، ياسون، كاستور، پولوكس و تسئون - رهبري كرد). سر ديگري در موزهي مترپليتن نيويورك موجود است كه بدون شك اثر خودسكوپاس است، يا از روي مدل اصلي كپيه شده است. اين اثر نيز، با وجود درشتي و نيرومندياي كه دارد، زيبا و هوشمندانه ساخته شده و يكي از زندهترين آثار مجسمهسازي باستان به شمار ميرود.
پاوسانياس نقل ميكند كه: سكوپاس در شهر اليس «مجسمهاي مفرغي از آفروديته ساخت كه روي بز نري از برنز نشسته است.» در شهر سيكوئون مجسمهي مرمري از « هراكلس » ساخت كه شبيه آن در لنزداون هاوس لندن موجود است؛ عضلهبندي آن برگشت به سبك مردانهي پولوكليتوس است، سرش كوچك و چون هميشه گرد و صورتش ظريف چون كارهاي پراكسيتلس است توقف سكوپاس در شهرهاي مگارا و آرگوس و تب و آتن چندان بود كه به وي مهلت داد تا مجسمههايي را كه پاوسانياس پانصد سال بعد ديد، بسازد. شايد او در تجديد بناي معبد اپيداوروس نيز دست داشته است. هنگام عبور از جزاير درياي اژه، براي كنيدوس مجسمههاي «آتنه» و «ديونوسوس» را ساخت و در ساختن مجسمههاي موسولئوم نيز كمك فراوان كرد. هنگام عزيمت به شمال، يكي از سر ستونهاي معبد افسوس را نيز حكاكي كرد. در شهر پرگامون، مجسمهي عظيم « آرس » در حال نشستن را ساخت و در خروسا واقع در تروآس ، براي ترساندن موشها مجسمهي « آپولون سمينتئوس » را بر پا كرد. با ساختن مجسمهي «آفروديته» در ساموتراس باعث شهرت آن شهر شد و در شهر دور افتادهي بيزانس مجسمهي « باكخانته » (در دينهاي يونان و روم، زنان پرستندهي ديونوسوس) را ساخت كه مجسمهي موجود در درسدن ممكن است شبيه رومي آن باشد. اين مجسمهي كوچك مرمرين كه فقط كمي بيشتر از نيم متر است كار استاد قابل و هنرمند باارزشي است. بدن آن نيرومند و تزييناتش عالي و طرز ايستادنش بينظير است. خشم به طور زندهاي در آن نمايان و روي هم رفته از هر جهت زيباست. پليني از مجسمههاي فراوان ديگري كار سكوپاس سخن ميگويد كه در عصر او در كاخهاي روم بوده و هر يك شاهكار مجسمهسازي به شمار ميرفته است. وي ميگويد «حتي اگر در ساختن اين مجسمهها عمري سپري شده باشد، عالي و قابل تحسين است» و اضافه ميكند كه «ميان آنها هيكل لخت (آفروديته) به تنهايي ميتواند مايهي شهرت هر شهري گردد.»
روي هم رفته اگر بخواهيم اين آثار مختصري را كه احتمالاً از سكوپاس باقي مانده مورد قضاوت قرار دهيم، ميبايستي مقامي در رديف پراكسيتلس براي وي قائل شويم. در اين آثار اصالت حفظ شده، بدون اينكه زياده روي شده باشد؛ نيرومندي نمايانده شده، بدون اينكه به حد خشونت رسيده باشد و احساسات و حال و جنبش و تندي نقش گرديده، بدون اينكه كشش عصبي باعث از ريخت افتادگي مجسمهها شده باشد. پراكسيتلس عاشق زيبايي بود و سكوپاس مجذوب شخصيت؛ پراكسيتلس ميخواست وقار و ظرافت زنانگي و درخشش تندرستي و شادي جواني را نشان دهد، ولي سكوپاس در پي آن بود كه دردها و تأثرات زندگي را با بيان هنر زنده سازد. شايد اگر از وي آثار بيشتري ميديديم، او را بعد از فيدياس بزرگترين مجسمهساز يونان ميدانستيم.
لوسيپوس سيكوئوني در ابتدا هنرمند محقر مفرغكاري بيش نبود و خيلي آرزو ميكرد كه هنرمند بزرگي شود، ولي استطاعت معلم گرفتن و مدرسه رفتن نداشت. هنگامي كه شنيد ائوپومپوس نقاش اعلام كرده است كه پيرو هيچ استادي نخواهد شد، بلكه از طبيعت تقليد خواهد كرد، جرئت يافت و از آن به بعد، همّ خود را مصروف آموختن و مطالعهي موجودات زنده كرد. در مجسمهسازي ابعاد و توازني به وجود آورد كه جانشين موازين خشك و سخت پولوكليتوس گرديد؛ او پاها را بلندتر، سروگردن را كوتاهتر و دست و پا را به صورت بعد سومي درآورد و به پيكر روح و آرامش داد. « آپوكسوئومنوس » فرزند ولگرد « ديادومنوس » است؛ مجسمهي پولوكليتوس به پيشاني خود نوار قهرماني بسته، ولي قهرمان لوسيپوس غبار را از بازوي خود ميسترد و ظرافت و وقار بيشتري دارد. از آن جذابتر و زندهتر چهرهي آگياس از اشراف تسالي است كه نمونهي آن در موزهي دلفي وجود دارد. لوسيپوس ، پس از آزادي از قيود گذشته، در سرزمينهاي تازهاي در هنر قدم گذاشت. سبك انفرادي و معمول امپرسيونيستي (لوسيپوس، در عباراتي كه بايد مطبوع طبع ما نباشد، ميگفت ساير هنرمندان مردان را چنان كه بودند ميساختند و او آنان را «چنان كه مينمايند») را رها كرده، تقريباً ميتوان گفت كه نيمتنهسازي را در يونان به وجود آورد. فيليپ چندي دست از جنگپردازي و عشقورزيهاي خود كشيد كه مدل او قرار گيرد. اسكندر چندان از نيمتنهاي كه از او ساخته بود خوشش آمد كه وي را مجسمهساز رسمي دربار خود كرد؛ همانطور كه آپلس را شبيهساز خاص خود نمود و پورگوتلس را مأمور كرد كه تصوير او را بر روي جواهرات نقش كند.
نام هنرمندان خالق بعضي از زيباترين مجسمههايي كه از قرن چهارم باقي مانده معلوم نيست: مثلاً مجسمهي برنجي جواني كه نزديك ماراتون پيدا شده، يك كپيهي قديمي از هرمس آندروسي متعلق به قرن چهارم و مجسمهي ظريف و غمگين هوگيايا كه در نزديكي تگئا (اين سر زيبا، كه از موزهي كوچك شهر تنگنا دزديده شد و پس از نه سال آلكساندر فيلادلفيوس، رئيس محترم موزهي ملي آتن، آن را در انبار غلهي دهي در آركاديا يافت. موضوع و تاريخ اين مجسمه نامعلوم است، ولي سبك پراكسيتلسي آن را متعلق به قرن چهارم نشان ميدهد. آقاي فيلادلفيوس اين مجسمه را «مرواريد موزهي ملي» ميداند.) كشف گرديده؛ هر سه مجسمه در موزهي آتن موجود است. در موزهي بستن هم يك سر دختر محفوظ است كه در زيبايي نقص ندارد. تا آنجايي كه مشهود است، قسمت اعظم مجسمههاي نيوبيد، كه در زمان آوگوستوس از آسياي صغير به روم ميآمد، متعلق به قرن چهارم است. اين مجسمهها اكنون در موزههاي كشورهاي اروپايي پراكنده است. علاوه بر آنها، سه مجسمهي اصلي آفروديته به سبك پراكسيتلس: ونوس كاپوا در موزهي ناپل، ونوس خميده در واتيكان و ونوس آرل در موزهي لوور را بايد متعلق به آن عصر دانست. اما مجسمهاي كه از همهي اينها در زيبايي و عمق احساس برتر است مجسمهي نشستهي دمتر است، كه در سال 1858 در كنيدوس يافت شد و امروز از بهترين مجسمههاي موزهي بريتانيا به شمار ميرود. موضوع آن معلوم نيست، ولي شايد الاههي محصول و حاصلخيزي را نشان ميدهد كه بر هتك ناموس پرسفونه ناله ميسرايد، و بدون شك از غمانگيزترين مجسمههايي است كه از زمان باستان به ما به ارث رسيده است. احساسات دردناك را با همان سبك متعادل يونان باستان بيان ميكند و مهرباني مادري و تسليم خاموش همه در چشم و چهرهي او پيداست. اين مجسمه و هرمس شاهكارهاي زندهي مجسمه سازي قرن چهارم يونان هستند، نه آن آفروديتههايي كه آن قدر مورد توجه قرار گرفتهاند.
کد مطلب: 616